<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی ایده آل. توفیق اجباری</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 06 Jan 2010 19:34:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پست در پست 4</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قبل از هر چیز بگم که از این پس میتونید از طریق آدرس زیر هم بهم سر بزنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://www.7spot.ir/&quot;&gt;&lt;B&gt;WWW.7SPOT.IR&lt;/B&gt;&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از کجا شروع شدش رو والا نمیدونم دقیقا. ولی فکر کنم از اون روزی شروع شد که حسین سی دی های تکنولوژی فکر دکتر علیرضا آزمندیان رو بهم داد.البته یک سال بعد گوش کردمو و خیلی بهتر میبود اگر زودتر شروع میکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلا از این رو به اون رو شدم. یه زمانی آرزوی گیتار به دلم مونده بود حالا خریدن یک اتوموبیل یک میلیون دلاری هم برام سخت نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شدیدا اهل ریسک هستم.البته نه ریسکهای منتهی به تناقض و پوچی. قبل از هر ریسکی هم تمامی جوانب رو تا حد لازم بررسی میکنم. واقعا شاه ماهی شدم. همون شاه ماهی که خلاف جهت جریان رودخونه شنا میکنه  و نمیترسه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عقابی شدم که از باد شدیدی که از مقابل میوزه برای اوج گرفتن استفاده میکنم و این باد شدید رو از زیر بالاهای بازشده ام عبور میدم تا برم بالاتر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من همون بچه ترسوی دوران دبستان بودم. همون ممریض حالی که تمام دوره راهنمایی تا سوم دبیرستان چشماش مشکل داشتنو اشک میومد ازشون. همون که همه به چشم اسگل نگاهش میکردن. حالا مقابل چشمان متعجب همونا محکم ایستاده ام. شجاع  و نترس.هیچ چیزی به اندازه بدست اوردن دل یه دختر گلی برام سخت نبوده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر کی باهام نموند پشیمون شد و دختر عموی خلم که فریب خاله زنک بازیها رو خورد چه سریع پشیمون شد. اما من قسم خوردم که بر نگردم. ولی اون یکی که هیچی ازش خبر نداره جی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اون که میخواستم ببرمش ژاپن. اون که باورش از عشق باور عادیه. خیال میکنه احساس همینجوری خداییش ساخته میشه. الله چی بگم. بعضی از رفقا اگه بفهمن کیه کیه که از تعجب صدتا شاخ در میارن..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ادامه از ریسکی که به خاطر این دختر کردم میگم. خودمو انداختم تو دهن شیر. آب دیگه از سرم گذشت.بابا به خدا دختر عموم خوشگلترش بود اما اخلاق این یکی منو خیلی جذب کرده بود. دختر عموی احمقم چه توهیناتی که از پشت تلفن بهم نکرد. شیطانی میخندید. میگفت تو پول تحصیلات منو نداری تو پول نداری تو نداری.. همینی که تا دیروز بهم میگفت من هیچی نمیخوام من فقط تو رو میخوام. حالا عرض کمتر یک ماه به شدت پشیمونه. با هزار بد بختی دلمو بدست اورده بود حالا خودش زد زیرش. ولش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما چکار کنم برا این دختره؟ خیلی وقته دلمو بهش داده بودم. به خاطر دختر عموم بارها سعی کردم اینو فراموشش کنم ولی یه طناب نامرئی محکمی منو به اون بسته.خیلی دوسش دارم. شخص خاص و ایده آلی نیست ولی استعدادشو داره بشه. خیلی گله.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از حل مسائل زندگیم لذت میبرم. برخوردم با مسائل زندگی برخورد مثبته. دست به قلمم برای خِرَد نویسی هم خوبه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چکار کنم برای بدست اوردن دل این یارو نمیدونم. به هر دری زدم. نه حزب افراطه نه حزب تفریط. خودش میگه من آدم بی نقصی نیستم من میگم بابا مگه کی بی نقصه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;........ ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاه ماهی باش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یعنی خیلیا بهت میگن : نمیتونی، ضرر میکنی،نرو،احمقانس،غیر ممکنه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی تو بهشون میگی فقط خود غیر ممکنه که غیر ممکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعا زورم میاد که دوستام زندگیشون اینقدر براشون کم بهاست. با آدمایی که برای رسیدن به اهدافشون تلاش جدی میکنن و برای رسیدن به اهدافشون مبارزه میکنن خیلی حال میکنم. ما به دنیا اومدیم تا با زندگی خودمون شاهکار بیافرینیم. زندگی آدمای عادی که ارزش یادآوری هم نداره. اومدیم تا با زندگی قیمت پیدا کنیم نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم. از زندگی باری به هر جهت متنفرم. از زندگیی که دیگران و محیط حاکمش باشن نه خود شخص زنده، متنفرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلیا مانعم شدن اما هدف  یا بهتره بگم اهدافم خیلی بزرگتر از این موانع بودن. با خودم گفتم برای رسیدن به این اهداف نهایتا سرم میره. تقلب هم بی تقلب. تنها فراتر از زمان پیش برو گرچه عده ای با تقلب اشتباه میگیرن. میانبر با تقلب متفاوته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;......................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تولد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امسال کسی بهم تولدمو تبریک نگفت. همه یادشون رفته بود. حتی اونایی که تا یک هفته قبلش روز تولدمو یادشون بود توی خود روز تولدم یادشون رفت. البته اصلا برام اهمیتی نداره. الان 21 سالگی رو هم پشت سر گذاشتم. 21 سالگی  برام مهم نبود. اما 22 سالگیم اگه عمری باقی مونده باشه ، سال استثنائی زندگیمه. عده ی زیادی رو دعوت میکنم. حتی اونایی که از استان بیرون باشن با هزینه راهی که بر عهده خودم باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یه سال پیش رو اگه یادمون باشه همینجا تو این وبلاگ نوشتم وارد دهه جدید زندگیم شدم. با خودم عهد بستم که این دهه متفاوت باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولی فکر نمیکردم که کائنات به این سرعت جوامو بدن باور کردنش مشکل بود. کمتر از 20 روز بعد نقطه شروع پیدا شد و حرکت کردم. اونم حین خدمت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امسال فقط محسن تولدمو تبریک گفت. من تا حالا عکس محسنو هم ندیدم اما صدای گرمشو لفنی شنیدم. فقط اون یادش بود. اونم معلوم نیست از کجا فهمیده بود. احتمالا از بیوگرافی های پروفایل وبلاگ یا کلوب اکانتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;......................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من آدم خوشبخت و فوق العاده خوش شانصی هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا دیروز همه فکر کردن من ازشون عقب افتادم اما حالا میبینم اگه اونما سوار سریعترین اتوموبیل بودنو من سوار یه اتوموبیل معمولی میتاختم و بهشون نمیرسیدم حالا شریاط برعکس شد،چند دقیقه توقف کردم. این ریسکو کردم. کمی زمان رفت. اما حالا سوار هواپیمای جت هستمو از اونا فاصله زیادی گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...................... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;متشکرم از اونی که تحصیلاتمو زیر سوال برد. اصول لج بازی مثبت دارم. تصمیم دارم برم یکی از کشورهای خارجی تنها و تنها رشته ی مورد علاقه خودم طراحی صنعتی رو دنبال کنم و میدونم حتما موفق میشم. چون تصویر این موفقیت تو ذهنم جریان دائمی داره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;......................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه زمانی میگفتم بنز دوست دارم حالا به فکر لاموبر گالاردوی 240 هزار دلاری هستم. پدر من هیچ وقت بهم ماشین نداد که برونم. یه پارس معمولی ایران خودرو. زیاد تو کفش نموندم. اما در عوض یه کار دیگه کردم که هیچکدوم از بچه های شهر نکرده بودن.. اول وارد دنیای طراحی شدم. حالا دنبال راهی هستم که اولین سواری های خودم با ماشین خودم باشه. پله پله دارم پیش میرم. اول یه پارس معمولی میگیرم بعد مزدا 3 بعد همینجور به سرعت برو بالا. رفتم تو کار بیزینس اصولی و البته به شکل قانونی. کار من فول تایم و از ساعت هشت صبح تا حد اقل ساعت 22  و گاهی حتی تا 3 بامداد ادامه داره. دست و پاهام پینه نمیبندن اما مغزم پینه میبنده.اینقدر وقتم پر بود که وقتی فقط برای دو سه روز اومدم خونه حتی سر و وضع ظاهرم هم نسبتا نامرتب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استعدادها و نبوغ رو اینجا باید اجبارا آزاد کنی. اینجا تمرکز فکر شدیدا لازمه البته نه در حد اسمش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من داشتم برای امتحانات دیماه درس میخوندم و البته بهتره بگم برای رتبه برتر شدن در کنکور درس میخوندم. اونم از اردیبهشت ماه. یعنی حدود چهاردماه زمان. تمامی راه های تند خوانی و تند نویسی،روشهای آلفای ذهن،و.. رو هم یافته بودم.برای خود درس و صرفا خود رتبه درس نمیخوندم برای لذت خودم درس میخوندم. اما چی شد که یه دفعه یه چیز بزرگتری منو به طرف خودش کشوند و گفت فعلا یه سالی صبر کن. بجاش برو خارج تحصیل کن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به بهانه یدیگری دعوت به کار شدم.چند روزی اونجا موندم. با حد اکثر توان مغز و خردم همه چیزو سبک و سنگین کردم و کلی چیز میز واطلاعات اساسی دستگیرم شد و حقایقی رو شد. ریسک بسیار بزرگی بود. اما تا آخرش هستم و ثابت میکنم که مردش هستم نه مرد تقلب و فرار. من میگم  من من من من من. من میگم خدا احسن الخالقین و من اشرف المخلوقات و لایق بهترین ها. خالق من خودش گفت.من هم حماقت نمیکنم که به خاطر ترسهای بیجا ،خودمو از بهترینها محروم کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;....................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند وقت پیش یه سمیناری تحت عنوان افسردگی و راه های غلبه بر آن رفته بودم. زیاد حال نداد. ولی آخرش کار خودمو کردمو سوال پرسدیم رفیقی دارم که احساس میکنم از زندگی راضی نیست. بی خدا شده . یه جورایی مرموز شده و ...  جوابی که داد قانع کننده نبود. گفت گه گاهی آدم باید با خدا دعوا داتشه باشه  و کلنجار بره و به خدا گیر بده... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینم از سمینارها.. هر استادی استاد نیست. هر کسی رفت روی سن ،مخصوص نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسم سمنیار و سن رو اوردم ، یادم افتاد حدود یه ماه پیش یه سمینار دیگه با موضوع اعتماد به نفس رفتم.وای نمیدونم چه کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وسط کار سخنران گفت حالا از شما میخوام اونایی که حس میکنن اعتماد به نفس دارن بیان سر سن،بیست ثانیه ای طول کشید و هیچکی نرفت. بالاخره یه چیزی منو اتوماتیک برد روی سن. خودمم توش مونده بودم. اما چه سوتی هایی دادم. به استاده گیر دادم یکی دو بار. ضایعش کردم.آخر کار نمیدونستم بخندم یا.. کم مونده بود لو بره که بابا تکنیک دست کوبیدن و فریاد حال من عالیه بر آوردن رو این بابا از استاد خوب کشورمون احمد حلت گرفته. و چقدر هم به شکل نامرتب و سرد اجرا میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرسید خوب شما از کی و چگونه به اعتماد به نفس رسیدید. کمی هل شده بودم. همه ی نگاها متعجب بود. از این که سر و وضعم خیلی مرتب نبود راحت نبودم. این همه دانش و آگاهی در مورد اعتماد به نفس همش موقتا یادم رفت. وقتی رفتم بالا دنا گفته بود مهم نیست که چکار میکنی. مهم اینه که باید بری بالا تا برات عادی بشه. یه روزی خودت میخوای برای جمع بالای صد نفر حرف بزنی.باید سایه زنی تمرین کنی(تکنیک ورزش بوکس). باید برات عادی بشه. گیر نده که چه کردی. همین بالای صحنه رفتن رو هر شخصی نمیتونه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.......................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دست خیلیا رو باید بگیرم. باید از خودم مایه بذارم. من رسالتهای بزرگی تو زندگیم دارم. نیومدم عادی بمونمو برم. اومدم یه کار مهمی انجام بدم. همون اهداف مهم منو یا زنده نگه میدارن یا مرگمو توام با افتخار میکنن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.......................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چندتا از تصاویر مرتبط به همین پست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشه ای از اتاق خودم یه کار جالبی کردم.. خوب. یه جاهایی یه کارای با مزه ای ازم سر میزنه. خل..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;..............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درست چند روز قبل از مهاجرتم برای کار جدید، تو خود ماهشهر توی یه موسسه چاپ و تبلیغات مشغول کار شده بودم. صاحب موسسه خودش اصلا وقت این کارها رو نداشت. حتی کلیدهای دفترو داد به من و گفت خودت تنها همینجا بمون و هر کاری میخوای بکن. هم منشی و هم طراحمی از این به بعد. تو ساختمونی که کار میکردم چندتا شرکت و دفتر کوچیک هم بود. همه ی برو بچ و منشی ها توی محدوده سنی یکسانی بودن و صمیمیت خاصی بین همه ی برو بچ بود. منشی آژانس ثبت هم چه زود خودشو دختر خاله کرد. همه سریع باهام رفیق شدن. البته چه زود از اونجا رفتم و نیمه راه فرار کردم. حتی پولی هم نگرفتم. اما بعدا که برگشتم جبران میکنم. یاد کوشا بخیر. کوشا رئیسم بود. صاحب کار. ولی انگار نه انگار جو رئیس بازیی در کار بود. مثل موسسه ایران ابتکار که قبل خدمت باهاشون کار میکردم نبود. کانون تبلیغاتی آفا  ق قدیمیترین کانون تبلیغاتی شهر بود. اینم چندتا نمونه که اونجا زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به این خاطر از این کار لذت میبردم چون میتونستم سر کارم بصورت موازی با خود کار درس بخونه. روزی هفت ساعت کار بود.جمعه ها هم تعطیل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته قبلش تو فکر تدریس گرافیک بودمو و حتی برای اینکار کلی تبلیغ کردم اما خیلی زود منصرف شدم. البته به روش آلفای ذهنی میخواستم آموزش بدم و در آمد خوبی هم عایدم میشد ولی بیخیال شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوتا فلکس بنر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;..............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرگروهبان تیتا  عاقبت میشه سردار موفقیت (توفیق).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثل اینکه توفیق اجباری زندگیم شروع شده. من در شرایطی قرار گرفتم که برای &lt;B&gt;باید بشود &lt;/B&gt;به پیش میرم نه برای &lt;B&gt;شاید نشود&lt;/B&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Jan 2010 19:34:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاهای سوخته تسکین یافته با جملات یخی – از مهمترین خاطرات دوران خدمت</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پاهای سوخته تسکین یافته با جملات یخی – از مهمترین خاطرات دوران خدمت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز به دو ماه نشده بود که بعد از آموزشی وارد پادگان زاهدان شده بودیم. هنوز 40 روز از میدون تیر دوره آموزش نگذشته بود. که یهو اعلام شد سربازای قرار گاه که منم تازگیا جزئشون بودم باید برن میدون تیر. تازگیا کمی به آب و هوای بد مصب زاهدان عادت کرده بودیم.&lt;BR&gt;اسم میدون تیر که میاد عده ای خوشحال میشن و عده ای میزنن تو سر خودشون میزنن ، به هر دری میزنن که بتونن فرار کنن. به هر حال میدون تیر سختی ها و زجرهای خودشو داره. البته من زیاد ناراحت نبودم بلکه فقط باز هم فلش بک های جریانی بهم هجوم میوردن و موجبات آزارم رو فراهم میکردن.&lt;BR&gt;باورتون نمیشه. چیزی بیشتر از 50 نفر رو در یک بنز خاور کوچیکه سر پوشیده با برزنت و در بسته سوارمون کردن. بیشتر از نیم ساعت راه در گرمای تابستون بود. مارو به تپه های میرجاوه برندند. در طول راه سه نفر به نام رضا که یکی آبادانی بود و دوتا اهوازی  بودند با خوندن های خودشون به بچه ها روحیه میداند. من نمیدونم ترس این میدون تیر از چیه. درسته که خیلی خطرناکه.. ولی مرد حسابی توکل بر خدا.&lt;BR&gt;باز هم خراشیدن پرده ی گوش با صدای بلند و موج شدید تفنگ ژ3. تصمیم گرفتم این دفعه رو واقعا درست هدف گیری کنم. آخه چند روز مرخصی بعد از آموزش رو با تفنگ بادی تمرین کردم و تا حدودی موفق شدم.&lt;BR&gt;خلاصه نوبت ما هم رسید. زورم میاد همش باید با حالت دراز کش شلیک کنی. عجب مسخره بازییه ها. اونوقت سر پست اگه اتفاقی افتاد، وقتی بخوای شلیک کنی اولین باریه که ایستاده شلیک میکنی.&lt;BR&gt;چون در دور قبل من نفر کمکی بودم و تفنگ دست نفر کناریم بود بعد از چیزی حدود 40 شلیک داغ شده بود. وقتی هم که نوبت به من رسید تقریبا داغ بود. پوکه ها دستمو سوزونده بودن. خلاصه ژ3 اسلحه ای خر قدرت و با پس زنی شدیده و کنترلش اونم در حالت دراز کش تمرین و مهارت میطلبه. اما به هر حال چندین بار نشونه رو هدف گرفتم و موزاییک شکوندم. با صدای موج فراصوت پشت گلوله های شلیک شده خیلی حال میکردم. هوا خیلی گرم بود. عرق کردیم. آخرای تیر اندازی گروه ما بود که یکی از بچه ها بعد از گیر کردن تفنگش یکبار گلنگدن کشید و فشنگ از تفنگش پرید و از قضا یه دفعه فشنگه ناپدید شد. ارتش هم چنان سخت گیره که به خاطر یک دونه فشنگ حال تمامی افراد رو بد جوری جا میاره.  وای بیچاره شدیم.&lt;BR&gt;طبق روال معمول بعد از پایان آتش نوبت میرسه به جمع آوری پوکه ها و امار گیری. این اقدام به جهت جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی صورت میگیره. چرا که فشنگ این اسلحه نایابه و گم شدن حتی یک دونه فشنگ چنان دردسری راه میندازه که حتی اگه قرار باشه رئیس جمهوری وارد شهر مربوط به اون پادگان بشه تا زمان پیدا نشدن فشنگ اون طرفها پیداش نمیشه.بله دیگه ارتشه و نظم سرسخت و بجاش. همه چیزش حساب و کتاب واقعی داره.&lt;BR&gt;خلاصه همه ی پوکه ها با درسر جمع شدند و آخر سر فقط یکدونه کم اومد. آقا چه بلایی به خاطر همین یکدونه سر ما اوردند.نگو و نپرس. آموزشی احیا شد. حالا بعضی سربازها اواخر خدمتشون بود و بیشتر زورشون میومد.&lt;BR&gt;اول همه ی سربازا رو یه جا منظم به صف و به خط کردند. تمام لباسهامونو زیر و رو کردند.بعد پوتین ها مونو در اوردند.کار به جدا کردن جوراب های نازنین هم کشید و جوراب ها هم بعد از وارسی وارد پوتین های منظم قرار گرفته در کنار هم کشید.گروهبان لامسب که یه دونه سمبه فلزی مخصوص رفع گیر تفنگ هم دستش بود گفت . یالا حالاش روع کنید بگردین. من نمیدونم. وایییییییییییییییییییییییییییییییی. زمین زیر پاهامون آتیش بود. خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.اجازه نداشتیم نزدیک پوتین ها بشیم. دعوا هم که میخواستی بکنی پدرت در میومد و حالتو جا میوردن. بیچاره بعضی از بچه ها خیر سرشون  رو زمین مینشستن یواشکی، یه دفعه میله آهنی مبارک دست گروهبان خیاط شترق فرود میومد روی پشت و کمر نازنین بچه ها. خود من هم یکی محکم خوردم. سوز وحشتناکی داشت. گویی برده بودیم. یکی از بچه های یه تیکه پارچه لباس دژبانی پیدا کرد. همش به اندازه یه وجب مساحت داشت. بیچاره تمام سربازا بهش حمله ور شدن تا اونو از چنگش در بیارن و زیر کف پاهای خودشون بزارن. خدایاااااااااااا. کسی دنبال فشنگ نمیگشت و فقط ظاهرن میگشتیم. همه میدونستیم که فشنگ دست خود گروهبان خیاطه. آخر از عرش به فرش رسیدن و چسبیدن اجباری به فرش داغ یعنی همین. همه دنبال سایه بدن هم میدویدم که پاهامونو رو سایه هم بذاریم تا کمی خنک بشیم ولی کسی ثابت نمی ایستاد. &lt;BR&gt;  اینجا دنا با سرعت زیادی خودشو رسوند.جلوی دهنتو بگیر. پوز شیطون بخواب به همین ریگزار لامصب. عده ی زیادی زیر لب تا تونست فحش نظام و گروهبان خیاط دادن. من جزء اون عده ی کمی بودم که فحش ندادیم و بجاش بهم میگفتیم خدا ما رو ببخشه. اگه این جا در این شرایط معمولی اینجوریه وای به حال جهنم. عده ای توبه کردند. خدایا ما رو ببخش. پدرمون در اومد. انگار روی بدنه داغ دیگ راه میرفتیم. دلمون خوش بود که به گروه اعزامی دیروز میخندیدیم که برای ما دیگه فشنگ یا پوکه ای گم نمیشه و ما به سرنوشت داغ اونا مبتلا نمیشیم.&lt;BR&gt;خودتون حسابشو بکنید که زمین شن و ریگزار کویر در ظهر هنگام چقدر داغه. خلاصه بعد از ربع ساعت گشتن الکی خود خیاط جوری که هیچ کس متوجه نشد فشنگ رو حوالی بچه ها پرتاب کرد و مثلا یکی از خود برو بچ اونو پیدا کرد. وقتی آزاد شدیم همه با سرعت هر چه تمامم تر به سمت وتین ها دویدند.  اما دنا چه کرد؟ دنا فقط میگفت ناراحت و عصبانی نشو. برای خود ساختگی و کلفت شدن پوسته. به یاد اون دنیا باش. از این بدتر و سختتر هم هست. خدا رو شکر آتیش نگرفتی. زنده ای. حرفایی رو به دل بیار که از این بچه ها هر کسی هنر نداره بهشون ثانیه ای فکر کنه.  همین طرز فکر عملکرد مغزمو طور دیگه ای رغم زد. طوری که عصب های گرمای پوستمو جور دیگه ای تحت کنترل بگیره. داغی رو احساس میکردم و لی دیگه اونقدر زجرم نداد. انگار این جملات یخ خنثی کننده زیر پاهام بودند.&lt;BR&gt; اگه اون موقع ها آلفا رو بلد بودم اصلا دردی احساس نمیکردم. اما خوش بینی و عدم گیر دادنم به سوزَ پوست باعث شد به سرعت التیام بیابند. یاد اون روز بخیر. اگه تکرار بشه ناراحت نمیشم. دست گروهبان خیاط درد نکنه. این یکی از مهمترین خاطره های دوران خدمت بود که البته بصورت خلاصه نوشتم. یا حق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 10:00:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا منطق همیشه درست میگوید؟</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>نظر شما چیست؟ آیا میتوانیم بگوییم دو  عدد مثلا ۶۴ و ۶۵ باهم برابرند؟ به ادامه مطلب مراجعه کنید. نظرتان را در بخش نظرات بگویید. براداشت شما چیست؟</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 14:58:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه سعید جان نرو</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان که مینویسم بیش از یک ماه گذشته.یکی از همون روزها حوالی ساعت 10 قبل از ظهر دوست من سعید باهام تماس گرفت و موقعیت مکانی منو جویا شد. گفت با ماشین دارم میام دنبالت. نیم ساعت دیگه میرسم. از نیم ساعت بیشتر گذتشت.تماس گرفتم پرسیدم کجایی؟ با کمال خونسردی گفت کنسل شد دیگه نمیتونم بیام. پرسیدم چرا؟ جواب:با ماشین چپ کردم / فکر کردم داره شوخی میکنه. چون در رابطه با سعید علیرغم راطه رفاقت دیرینه شناختیه در مینه ی خونسردی نداشتم یا بهتره بگم تجربه ای که به عینه شاهد باشم رخ نداده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه با اتوبوس برگشتم شهر خودمون. تو راه دیدیم بله ماشین سعید کنار اتوبان روی سقف خوابیده و کفش آفتاب دیده. تندر سفید رنگ رو از روی چراغ های لیبل خورده به راحتی شناختم. قلبم زد. با سعید تماس گرفتم. عزیزم من فکر کردم شوخی میکنی؟ راننده اتوبوس نگه نداشت. بالاخره بلافاصله بعد از خوندن نماز در منزل بعد ازچهل ئ پنج دقیقه الی یک ساعت خودمو به محل رخداد رسوندم.خیلی از بچه های آشنای شهر سر صحنه حاضر بودن.مغز و چشام در لحظات و دقایق اول بقیه رو فیلتر کردن و فقط سعید رو میگشتن. با عجله رفتم طرفش. همدیگه رو بقل کردیم ورو بوسی. اما این بار فرق داشت. این بار انگار بعد از سال ها دوری و زجر بوده که دیدمش. تازه فهمیدم بیشتر از چیزی که فکر میکردم برام عزیزه.شکر خدا طوریش نشده و فقط پای راستش خراش سطحی برداشت. جرثقیلی نامرد پیداش شد. گفتم نامرد چون واقعا نامردی کرد. اولا بقل ماشین طوریش نشده بود و تازه فقط سقف اونم به میزان کم تو رفته بود.اما جرثقیلیه با حرکت نادرست بقل ماشین،درها و آینه رو داغون کرد و خسارت رو بیشتر کرد و تازه پررو میگفت  90 تومن میشه. برو بچ آشنا به حمایت سعید صداشون بلند شد. یه نفر گفت چون ال نوده نود تومن شد؟منم یه کنایه رفتم گفتم آقا من یه ام وی ام صدو ده دارم دیروز چپ کرده برای اون 110 تومن میگیری؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حیف که پدر و برادر کوچکتر سعید بعد از کار جرثقیل از راه رسیدن. قبل از حظور خودم به سعید گفته بودم بابا بذار به پدرت اطلاع بدیم گفت نه ولش کن شبکار بوده و داره استراحت میکنه نمیخوام اذیت شه.. خلاصه وقتی پدر و برادر کوچکتره رسیدن وحید با عجله و در حالی که اشک داشت از چشمش بیرون میزد سعید رو بقل کرد. آقا سعید این همون وحیدیه که خیلی بهش گیر میدی و موج انتقاد خانوادگی به شکل نادرست همیشه دمارش رو در اورده. البته وحید پسر خوبیه.دیگه نبینم بزنی تو ذوقش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پدر سعید نه به خاطر خود تصادفش بلکه فقط به خاطر اطلاع ندادنش با سعید دعوا کرد. البته به صورت خفیف. خود پدر سعید جرثقیلی ها رو میشناخت. البته قضیه گند زدن چرثقیل رو چون کار از کار گذشته بود پیشش مطرح نکردیم و گرنه پدر سعید حال اون چرثقیلی رو جا میاورد. تازه ناکس میگفت صاحب کارم میگه همین الان باید پرداخت کنین. این پل برای پدر سعید مبلغی نبود اصلا ولی خوب پشت تلفن رئیس جرثقیلیه رو خوب شصت و یه جا بهش گفت یه جوری حرف میزنید انگار آدم همیشه با خودش صد تومن همراه میبره و میدونه تصادف میکنه تا بده به جرثقیلی..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما اتفاق دیگه ای که باز هم سعید رو ناراحت کرد این بود که اوخر کار یه دفعه متوجه شد گوشی نسبتا گرئن قیمتش گم شده. شماره رو میگرفتیم خاموش بود و البته باطریش رو به اتمام هم بود اما جهت احتیاط شروع کردیم به گشتن لا به لای زمین و درختا.. نیست که نیست. ولی دیگه دیر ده بود. جمعیت بجز منو برادرم و برادر سعید و پدرش و علی و یکی دیگه از بچه ها کسی نبود. بقیه سی چهل نفر رفته بودن. گوشی دزدیده شده بود. واقعا آخر نامردیه که در این شرایط.. خلاصه کار ما شد دلداری دادن و صد البته سعید قوی بودنشو در شرایط ناخوشایند نشون داد و همین باعث شناخت بهتر ما از او شد. یک نقطه قوت بسیار ارزشمند. به خاطر این نقطه قوت بهش تبریک گفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شرح مختصر رخداد..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اتوبان با سرعت ما بین 120-140 کیلومتر در ساعت، سعی میکنه با همچین اتومبیلی میدون بیضی شکل رو رد کنه که کنترل اتومویل از دست میره و ماشین به طرف کناره جاده که شیب 30 درجه رو به پایین داشته منحرف میشه..و صد البته اشتباه کوچک سعی بر کشیدن اتوموبیل با همون سرعت به طرف جاده منجر به بالااومدن سمتی از این اتوموبیل قد بلند شده و خوشبختانه اتوموبیل در حالی بر میگرده که سرعت خیلی کم شده بود.البته به خاطر شیار جوی مخصوص درختان کنار جاده هم بوده.بهتر میبود که میل اتوموبیل رو به جاده نمیکرد. ولی خوب شانص اورد که کمربند رو بسته بود. بس که این علی با سمندش همیشه بالای 170 تا میره اینم یاد گرفته و جو گرفتتش. بعد از داستان 405 و اون حرکات آقا سعید مثلا تصمصیم گرفته بود تندر نود رو نازش کنه و باهاش اون حرکات رو انجام نده و در ع.ض فقط سرعت بره اینم عاقبت جانانه. سرعت بالا اتوموبیل مخصوص و حساب کتاب کار شده میخواد. یه چیزی مثل بنز یا اتوموبیل های اسپرت. آقا سعید میگه وقتی دنیا رو وارونه دیدم فقط پامو روی ترمز فشار دادم. البته این ای بی اس های ایرانی اصلا اعتباری بهشون نیست. یه دفعه دیدی خراب شده و تو پاتو محکم گذاشتی رو پدال و دیدی ترمز قفل کردو ماشین بیستا معلق تو هوا زد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سعید از اون روز خیلی عذاب وجدان گرفتش.تصمیمات جدیدی برای آیندنش گرفت. شب همون روز سعید برمیداره نوت بوکی رو که قبلا بهش هدیه داده بودمو و بهش گفته بودم ببینم اینو چطور پر میکنی، تماما مو به مو شرح واقعه رو نوشته با تموم جزئیات. حتی کروکی هم کشیده بوده. چه جالب... این هم یک عبرت جدید .4 سال از رانندگی دوستام میگذره در حالی که من هنوز شروع نکردم اما در زمینه طراحی خودرو بد جوری خودمو کشیدم بالا و حتی دارم میرم تهران آموزش ببینم و از اونور برای تحصیلات خارج از کشور برنامه ریختم چون دیدم تواناییشو دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادتون باشه داگه در جاده منحرف شدین و شونه شیب داشت بلافاصله فرمون رو به طرف جاده برنگردونین چون آقا سعید که یکی از بهترین راننده های شهر بود با ندونستن فقط همین یه نکته دچارش شد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 14:16:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند میگیری بی خدا بشی؟</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیخدایان – قسمت اول&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با سلام. دنا هستم. شخصیت دوم نویسنده وبلاگ. اشتباه نکنید جن زدگی در کار نیست. من یک شخصیت خیالی هستم. در واقع خود توفیق اجباری هستم. قبل از هر چیز چنانچه در طول مطلب با اشتباهات املایی یا دستوری مواجه شدید  پیشاپیش معذرت خواهی میکنم. معمولا اینگونه مطالب حتما باید توسط ویراستار مورد بازبینی قرار بگیرند مخصوصا اگر نوشته من باشند.خارج از این موضوع به هر حال نوشتن هر مطلبی دلیلی دارد و انگیزه ای محرک در کار بوده است. در مورد این مطلب هم چنین چیزی صدق میکند.انگیزه از نوشتن چنین مطلبی این بوده که بتوانم دریابم دلیل بی خدا شدن عده ای از دوستان و آشنایان چیست. گمان نمیکنم این مطلب از نظر رسا بودن قوی باشد چرا که یکی از نقطه ضعف های اینجانب در انتقال مفاهیم پیچیده است که بایستی هر چه سریعتر برطرف شود. و گرنه عدم تفاهم در جاهایی رخ میدهد که این ننگ است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بی مقدمه یا نسبتا با مقدمه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;معروف است که  تا آخر راه فقط عده ی اندکی با وفایند. زندگی یک سفر است و این سفر دو مقصد نهایی دارد. یک دو راهه. بالاخره یکی خوب و یکی بد و ناخوشایند است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حتی اگر پنداریم که وجود خداوند باوری بیهوده و ساخته ذهن بشر بیشتر نباشد باور زشتی نیست  و حداقل فایده اش کاهش شگرف زشتیها و پلیدیها و رفتارهای ناراحت کننده ما در قبال یکدیگر است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته بی خدایانی که جزء انسان پرستان نیستند بیش از هر کسی کمبود وجدان خواهند داشت و یا شاید وجدانشان غیر فعال شده و به راحتی میتوانند به شکل کم یا زیاد باعث ناراحتی دیگران باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt; بقیه در ادامه مطلب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 14:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند ماه  با چشم مقابل بین دنای قدرتمند</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;قبل از اینکه برم خدمت به شکل جالبی از قدرت تخیلم استفاده میکردم. یکی از این اسفاده ها خیلی جالب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مثلا به این شکل که توی خیابون که راه میرفتم در حالی که ایستادم انگار خود چشمانم مثل یک دوربین متحرک حرکت میکردند و با سرعت زیادی و به کمک قوه حدس و بازخوردها، از زیر حتی اتوموبیلها حرکت میکردم و به اون سمت خیابون نگاه میکردم. یا مثلا خودمو در حالی که دارم میخندم یا گریه میکنم یا عصبانی هستم یا فلان حالت یا ژست بدنی داشتم میدیدم و برای عکس گرفتن از خودم تصمیم میگرفتم بدون اینکه نیازی به آینه داشته باشم. یا مثلا با سرعت فقط چند ثانیه مسافت بالای یک کیلومتر رو فقط با چشم و تخیل طی میکردمو و از گوشه یه ساختمون بلند به موقعیت مکانی جسم خودم نگاه میکردم. اینکار فواید زیادی داره. البته برای توضییح دقیق این وضعیت های تخیلی بایستی یک فیلم به سبک هالیوودی تهیه بشه تا این مفهوم به درستی منقل بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فراموش نکنیم که حقیقت اصلی همون بعد تخیله نه بعد مادیات. مادیات یه چیز محدوده ولی شما در تخیلتون قدرت عظیمتری دارین. هر کاری رو که بخواین بدون در نظر گرفتن انواع محدودیت ها در ذهنتون میتونید انجام بدین.وقتی شما با وجود بستن چشماتون نیمتونید خیلی واضح و به وضوح دید مادی، منظری رو در تخیلتون ببینید، دلیلش اینه که روحتون در درون کالبدتون قرار گرفته و هنوز نا محدود نیست. شما در عالم خواب میتونید تصاویر بسیار واضحتری ببنید چون روحتون موقتا از کالبدتون بیرون میره. شاید جالب باشه بدونید شما در خواب نمیشنوید چون روحتون دیگه در جسمتون حضور نداره. یادتون نره شنوایی بیشتر روحیه تا جسمی.( در این رابطه میتوان کتابها نوشت). &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://eagle22.persiangig.com/image/t7.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اواخر خدمتم یک مقاله ای در رابطه با واقعیت اصلی نوشتم که بعدا در اولین فرصت تایپ میکنمو قرار میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;
&lt;OBJECT id=obj1 codeBase=http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0 height=426 width=279 border=0 classid=clsid:D27CDB6E-AE6D-11CF-96B8-444553540000&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;_cx&quot; VALUE=&quot;7382&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;_cy&quot; VALUE=&quot;11271&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;FlashVars&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;Movie&quot; VALUE=&quot;lovedena.swf&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;Src&quot; VALUE=&quot;lovedena.swf&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;WMode&quot; VALUE=&quot;Window&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;Play&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;Loop&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;Quality&quot; VALUE=&quot;High&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SAlign&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;Menu&quot; VALUE=&quot;-1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;Base&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;AllowScriptAccess&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;Scale&quot; VALUE=&quot;ShowAll&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;DeviceFont&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;EmbedMovie&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;BGColor&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SWRemote&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;MovieData&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;SeamlessTabbing&quot; VALUE=&quot;1&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;Profile&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;ProfileAddress&quot; VALUE=&quot;&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;ProfilePort&quot; VALUE=&quot;0&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;AllowNetworking&quot; VALUE=&quot;all&quot;&gt;&lt;PARAM NAME=&quot;AllowFullScreen&quot; VALUE=&quot;false&quot;&gt;
			&lt;embed src=&quot;lovedena.swf&quot; 
pluginspage=&quot;http://www.macromedia.com/go/getflashplayer&quot; 
type=&quot;application/x-shockwave-flash&quot; name=&quot;obj1&quot; width=&quot;279&quot; 
height=&quot;426&quot;&gt;&lt;/OBJECT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در رابطه با چشم سوم هنوز مطالعه خاصی ندارم ولی حتما مطالعه میکنم.اما فکر میکنم دقیقا همون چیزی باشه که من به کار میبردم منتها به شکلی دقیقتر و ارادیتر همراه با برقراری ارتباط واضحتر با ذهن ناخود آگاه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://eagle22.persiangig.com/image/Dide%20moghabel.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درشکل بالا فرض کنیم درمن  همون نقطه قرمزه هستم و رنگ قرمز گستره دید منه. من همه حضار رو نمیتونم ببینم. ولی تمرکز میکنم و چشمم رو به نقطه سبز رنگ به نام دنا واقع در گوشه و بالای صحنه میبرم و از اونجا میتونم همه رو حتی خودم رو در درون تخیلم ببینم و از این طریق میتونم بدون بلند شدن از جای خودم دنبال کسی هم بگردم یا مثلا ببینم کی داره توجه میکنه و کی خیر. &lt;BR clear=all&gt;نکته جالب در مورد این چشم اینه که این چشم نیازی به روشنای که ما در دنیای مادی میبینیم نداره. البته نیاز به تمرین روحی کم نیست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 17:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدور دستور پشيماني</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا حالا شده کاری رو بکنی بعد یه نفر چه تو بدونی چه نه، با خودش و یا حتی به دیگران چندین بار بگه پشیمون خواهد شد؟منظورش اینه که تو پشیمون میشی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در حالی که تو اولش تا حد اطمینان مطمئنی که چنین نمیشه. به راستی چیه که بالاخره باعث میشه تو در کمال تعجب پیشیمون بشی؟در حقیقت از پیش نوشته نشده که تو بالاخره پشیمون میشی. اما به دو دلیل میشی.یکی اینکه اگه رفتارت درست و از روی بی وجدانی باشه، بازگشت این رفتارت رو حتما شاهد خواهی بود. اگه کارت نادرست باشه، چیزی رو درو میکنی که کاشتی  پس چون میوه سمی کاشتی همونی برداشت میکنی و بر روی تو اثر ناخوشایند میگذاره. فقط مدتی طول میکشه که این میوه رشد میکنه حالا دیر یا زودش بستگی داره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دومین مورد که خیلی مهمه و جنبه روانشناختی هم داره اینه که طرف یا اطرافیانی که مدام در مورد پشیمونی تو فکر میکنن با این تمرکزات چند باره ی فکری خودشون بر رو پشیمونی تو، در واقع به وسیله ضمیر ناخود آگاهشون از راه دور بر روی ضمیر ناخود آگاه تو اثر میگذارند و به اون دستور میدن که شرایط تو رو طوری برنامه ریزی کنه که احساس تو رو طوری تحت تاثیر قرار بده که پشیمون بشی. حال ممکنه هیچ کدام از طرفین واطرافیان و واسطه ها از این چیزا خبر نداشته باشن.پس مواظب حرفهای دیگران در مورد خودت هم باش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهترین کار اینه که نگذاری درخت پشیمونی رشد کنه. اونو با رفتار و کردار ناپسند آب و کود ندی.نگذار دستور پشیمونی رو کسی در مورد تو صادر کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته بسیاری از خصوصیت های رفتاری ما هم ناشی از انتظارات شدید نزدیکان از ماست. چه انتظارات مثبت یا منفی فرقی نداره.نگذار کفه ترازو در طرف انتظارات اونها سنگین تر از اراده تو بشه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اراده کن و بر چیزهای ناپسند غلبه کن و در جاهایی که حق با اوناست تدبر داشته باش و قبول کن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 17:17:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پست در پست سه-آذر-1</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;لحظه هاي فلش بک – حالت های جریان وحشتناک – این صحنه رو کجا دیدیم الانه که کشته بشم..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حالت هاي جريان - ياد آور مرگ-ايمانت را بيشتر کن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه طی یک دوره به صورت فشرده تعداد زیادی فلش بک شناخته شده برای چند لحظه که به سرعت یاد آوری و سپس گم مشوند داشتم اون دوران خدمتم بوده. خیلی سریع یک صحنه رو در بیداری میبینم و بعد یهو انگار یه چیزی بهم میگه این صحنه رو دقیقا به همین شکل همین چند وقت پیش دیدی. اینها در واقع در واقعیت رخ نمیدن. البته اصل واقعیت که همون تصاویر ذهنیه نه چیزی که اکثریت آدما ازش با عنوان واقعیت در دنیای مادی یاد میکنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ذهن شما با توجه به شرایط شرایطی رو در خودش برنامه ریزی میکنه و همه چیز مثل برنامه از پیش برنامه ریزی شده ولی در درون خود ذهن شما رخ میده و شما این چیزی رو که انگار در بیداری بوده قبلا در ذهن نا خود آگاه دیده اید. در حقیقت هر چیزی که اونجا برنامه ریزی بشه در آینده رخ میده. این بخشی از نرم افزار پیچیده و کامل ذهنه. که دقیقا هر لحظه زندگی رو تعیین میکنه چطور بگذره. گاهی که شما این لحظات رو در ذهنتون در جایی غافلگیر کرده اید این کار منجر میشه که وقتی زمانش فرا برسه بلافاصله متوجه میشید که این صحنه رو قبلا در جایی دیدین و حالا هر چی زور میزنین یادتون نمیاد و تا بخواد یادتون بیاد اصل مطلب از دستتون در میره. همه ی اینها کار ذهن ناخود اگاهه. اما در مورد حالت های جریانی که برای من پیش اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلافاصله از روزهای اعزام به خدمت شروع شد. خودمم نمیدونم چرا. ولی از مرز صد بار گذشت که دیگه مرگ رو با چشام دیدم ولی نمردم.  اینجا مفهوم خواست خدا رو واقعا فهمیدم و ایمانم بیشتر شد.چرا که قرار بوده دقیقا همونی بشه که ذهن من برنامه ریزی کرده بود بی انکه خودم حواسم به این برنامه ها بوده باشه. منظور این نیست که من به مرگ فکر میکردم. فقط دو سه سالی قبل از خدمت در مورد حجوونمرگی زیاد فکر میکردم و چون در دوران خدمت (مخصوصا مناطق عملیاتی) احتمال مرگ و کشته شدن خیلی میره بالا ذهن من نزدیکترین راه ها رو.. خلاصه تصاویر وحشتناکیکه در دنیای مادی متجلی نشدند کم نبودن.  اما انصافا فقط بهتم میزد. گاهی در تخیلم سوزش شدید گلوله رو تو سینه حس کردم گاهی تیکه تیکه شدنم با بمب گاهی تیر بارون شدن توی مرز و... به زودی از خطرات هم خاطراتی مینویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خيلي جسور خيلي ريسک پذير&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از وقتی توی خدمت به سمت دیدبانی منصوب شدم و رفتم توی مرز پوستم خیلی کلفت تر شد. البته دو ماهی که بالای کوه ها بودم روحیم خیلی ترکش خورد. خدمت روحیه جسورمو فوق العاده تشدید کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الانه یه ادم رک و حسابی جسور هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فاصله این جسور بودن با پررو بودن شده یه موی لای درز. بستگی به شرایط ارتباطی و میزان آگاهی های طرف داره که درک کنه کدوم حالته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خصوصیت دیگه ریسک پذیری بالاترم نسبت به قبله. خوب راستش ترس رو حتی شجاعان هم تجربه میکنن ولی فرق اونا با بقیه اینه که اونا برش غلبه میکنن. فقط همین. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر خوب گفتن که بزرگترین ریسک ،ریسک نکردن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته حواسم به ریسکی که میکنم و زمان و مکانش هم هست. حتی خود ریسک هم نوع مفید و مضر (مثب و منفی) داره. میتونیم در هر زمینه ای وارد بشیم البته به شکل مثبتش وگرنه ضرر میکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;--------------------------------------------------- &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;اينجا امکانات ندارم ولي توي خدمت خيلي بدتر بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در محل سکونت جدیدم امکاناتی رو که در منزل خودمون داشتیم به اون صورت نداریم. منظورم کامپیوتر و .. نیست. منظورم امکانات رفاهیه عمومیه. عیب نداره. اونور سکه میگه مثبته و میگه در عوض از وقتت بهتر استفاده میکنی برای درس، خود اموزها و.. بیخیال هر چی مسابقات بسکتبال،بی خیال گپ زدن با رفقا تو میدون بهار بیخیال همه ی این تفریحات. اینجا دیگه بهونه ندارم بیام بیرون. عادت میکنم به بیرون نیومدن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما خوب توی خدمت کمبود امکانات به مراتب شدیدتر بود. البته یادش به خیر وقتی تو پاسگاه بودم بچه های پاسگاه میگفتن پاسگاه امکاناتش ضعیفه. من چی باید میگفتم که توی پادگان ارتش کمبودها خیلی شدیتر بود. این پاسگاه بود و اون یه پادگان بود مثلا. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;برای این هم فدراسیون بزنین تا شاید ایران در المپیک مقام نخستی بیاورد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آقا درخواست من از مسئولین بین المللی ورزشی اینه که برای این دسته از ورزشکاران عزیز و خاص هم فکری کنن. بیچاره ها گناه دارن. این دسته از ورزشکاران همه فن حریف کارهای فنی راه سازی و ساختمان سازی و نجاری و .. خواهند بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توی ایران بیشتر از هر کشوری یافت میشن. خواهشن واسه اینا فدراسیون بزنین. ما اول میشیم. من میدونم. اینا در کارشون حرفه ای هستن.روز و شب خیابون متر میکنن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب میتونین یه مسابقه برپا کنین و اینا رو بندازین توی یه شهر غریب و تیم اون شهر رو بندازین تو شهر اون یکی تیم ( عوض)  و بهشون فرصت بدین که مثلا در عرض 20 دقیقه تمام خیابون های شهر ،مسافت ها،اماکن عمومی،فروشگاه ها و رو هم دور بزنن و هم به خاطر بسپرن.اقا اینا نیاز به انگیزه دارن. دلتون میاد اینا به جایی نرسن؟ دست اینا رو هم بگیرین. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;….. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این بیچاره ها که اکثرا روحشون در گذشته ای خدشه دار شده دنبال چیزایی تو خیابونا میگردن که فکر میکنن میتونن با اون پارگی های روحی خودشونو ترمیم کرده و تسکین بدن. به ظاهرشون نگاه نکنین. از جمله پر ایرادترین ها هستن که غالبا انتقاد پذیر نبوده و به مسائل روانشناسی هم ریشخند میزنند.اینها گم شدگان درون خودشون هستند. اینا همینانین که معنای عشق واقعی رو در نیافته اند ، هدف خلقتشون رو نمیدونن، خودشون رو دست کم گرفته اند،برنامه ریزی ندارند،با خانواده خود مشکلات خاص دارند،عاطفه ی دریافت نشده از سوی خانواده رو در خیابان ها جستجو میکنند،ظاهر بین هستند،اصلاح رو صرفا برای ظاهرشون به کار میبرند، به ندرت به درون خ ودشون رجوع میکنند، اینها همونهاییند که عشق رو با چیزهای دیگه اشتباه میگیرند و تا مدتها متوجه نمیشوند. گدایان عشق در میان اینها یافت میشوند. هرزه ها و بیکارها و الاف ها. بابا یه فکری کنید. سرعت رشد جمعیت اینها از سرعت مرگ و میر جهانی بیشتره. فکری به حال این بیچاره ها کنین. همه رو که شاید نشه ولی خوب میشه عده ی زیادی رو در مسیر حقیقی قرار داد. من اگه باشم بجای ضرب و شتم قرار دادن اول برای اینها سمینار های مخصوص رو به شکلی ویژه برگذار میکنم. حتی برای بیشوادهاشون هم فکری میکنمو و راه حل هایی رو جستجو میکنم. اگه واقعا شعارم وطن پرستیه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;---------------------------------------------------&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هنوز هم از پنير بدم مياد.چرا؟- زياده روي در عشق&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونم چرا ولی وقتی خونه بابام اینا خونه ای که توش بزرگ شدم وقتی صبح پنیر رو رو به عنوان صبحونه جلو چشام ببینم یه جوری میشم. نمیدونم چرا تو اون خونه از پنیر متنفرم. بهتره بگم میدونم چرا. برای اینکه نا خود آگاه من این طور دستور میده که الان با دیدن پنیر احساس نا خوشایند داشته باش چون زمانی که دوره راهنمایی بودمو  هر روز صبح پنیر رو به عنوان صبحونه.. خلاصه عاقبت زده شدمو از اون روز هر وقت پنیر رو میدیم کلی نق و دعوا و سر و صدا راه میافتاد. من پنیر نمیخورم بابا مغزمو تنبل کردین. و خلاصه همین تلغین های مخرب هوشمو در اون زمان بسته بود. اونقدر در مصرف پنیر زیاده روی شد که اگه یک روز نمیخورم بدنم احساس میکرد چیزی رو گم کرده. عادت شده بود. وقتی یه چیزی عادت بشه نرسیدنش باعث ایجاد شوک بسته به میزان عادت میشه.خلاصه توی خدمت کم پنیر نخوردم ولی خوب نه همیشه. در ضمن تو خونه خودمون خود به خود با دیدن پنیر اشتاهامو از دست میدم علیرغم اینکه به هیچ کس نه گیر میدم نه .. من نمیدونم چرا با اینکه تو یخچال کره مربا و چیزای دیگه هم یافت میشه چرا اونا به ندرت میان بیرون و فقط سر و کله این مزاحم سفید رنگ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه زیاده روی در هر چیزی بد جواب میده. حتی زیاده روی در محبت و ارتباط با معشوق رابطه با اونو دربو داغون میکنه. اینجا واسه یکی از آشنایان این پیامو داشتم که بابا هر وقت میبینیمت در حال ور رفتن با ماس ماسکی بابا یه دقیقه هم واقعا جسمو روحتو با هم پیش ما داشته باش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;--------------------------------------------------- &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 17:16:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی بیشتر از علاقه مندی های من</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;فروشگاهای مورد علاقه ام&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تصور کن وارد یه بازار به شکل ستاره شدی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7 راه.7پر سناره. هر پر رو یک خیابون در نظر بگیر. هر خیابون تماما مربوط به یکی از موضوعات زیر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;عینک فروشی&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;پوشاک شیک آقایان&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;کتابفروشیهای بزرگ و معتبر&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;گالری های هنری مخصوصا گالریهای موسیقی&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;لوازم شکار –لوازم ورزشی&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;گل فروشی ها&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;عروسک فروشیها – کادوهای عشقی&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;--------------------------------------------------- &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرگرمی های من &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرگرمی اصلی و همیشگی :&lt;/B&gt;&lt;B&gt; مطالعه  در قالب های گوناگونش– شرکت در سمینارها و گفتگوها&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سایر سرگرمی های اصلی&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;طراحی(صنعتی)&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;نوازندگی گیتارالکترونیک&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;گرافیک کامپیوتر&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;تحصیلات رسمی با روشها و متدها&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;برنامه ریزی&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;ورزش&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;موسیقی &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;نویسندگی&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;وبلاگ نویسی&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرگرمی هایی که در حد متوسط استفاده میکنم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;وبگردی&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;وبمستری&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;مسافرت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;سینما&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;بازی های رایانه ای ( اتوموبیل – فوتبال)&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;گپ زدن با دنا&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;قدم زدن و گفتگو با دوستان&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرگرمی هایی که گه گاه..&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;&lt;B&gt;تدریس خصوصی آگاهی های فنی ( کامپیوتر – طراحی – سایر تخصص هایی که دارم)&lt;/B&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرگرمی هایی که خیلی کم استفاده میکنم.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تلویزیون &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بازی های رایانه ای خشن&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرگرمی های متداولی که دورشون نیستم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;دختر بازی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; اس ام اس بازی های بی مصرف&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرگرمی های پوچ و...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 17:15:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دست شویی عمومی های مردسه پسرت اینا...</title>
<link>http://7spot.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بنام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دست شویی عمومی های مردسه پسرت اینا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمیخوام بحث سیاسی کنم.فقط چندتا پیشنهاد برات دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کشوری رو تصور کن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کشوری رو تصور کن که :..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر شما چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کشوری رو تصور کن که بنزین در اون گرون باشه ولی در عوض اتوموبیل ارزون باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگه چرا  تو خیابونا با سرعت رانندگی میکنی میگم : مجبورم. اینجا سویس نیست داداش من..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگه چرا ؟ چطور؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگم خودتو جای من بذار. من سرعت میرم اما اتلاف وقت رو در جاهایی جبران میکنم. بانک کار دارم. وقتی توی بانک اینقدر معطل میشم وقتی تو فلان اداره کارم راه نمی افته و وقتم تلف میشه وقتی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگم اینقدر به من نگو در بعضی کشور های خارجی مردم با فرهنگن و سرعت نمیرن . در عوض اونا توی بانک خیلی معطل بشن ربع ساعته. ببین چقدر به نفعشونه. تو خیابون هم سرعت نمیرن و جون خودشونو پیاده ها هم در امانه و انرژی مردم کمتر صرف حوادث میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگم اینطوری نمیشه .شما پیشرفت نمیخواین من میخوام! وقت برای شما با ارزش نباشه برای من هست.اگه از ایمنی حرف میزنی خوب یکمی دندون رو جیگر میزارم ماشین با ایمنی 5 ستاره هم میخرم.  تو میری به خاطر من سرعت گیر هم میزنی ولی آخه دیوانه. اینا فرهنگ سازیه؟ یا اتلاف انرژی و هدر رفتن بنزین؟ قطره قطره جمع گردد و نگهی.. خودت حساب کن روزانه در سراسر کشور.. پس دیگه نگو در مصرفش صرفه جویی کن. من سرعت میرم تا جاهایی جبران و صرفه جویی کرده باشم همش که باسنگین نمیشه رفت مگه نه افسر خوب؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آره. خوب اون نوجونا و هیجان زده ها هم منو میبینن فکر میکنن من جو گیر شدمو سرعت میرم. اونا یاد میگیرن و بقیه هم از اونا یاد میگرن و همه یاد میگیرن و بالاخره حتی هشتادتا در خیابون فرعی رفتن هم عادی میشه اما سرعت کنار رفتن پیاده ها از جلوی ماشین زیاد نمیشه پل های هوایی  زده میشه مردم شاکی میشن  لج میکنن، بین دو طرفه ها در بلوار نرده میزنن عده ای از بالای نرده میپرن و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگما، خودت که دیدی اتوموبیل های با سرعت بالای 300 کیلومتر توی کشورای خارجی به وفور یافت میشه اما همونجاها هم قانون میگه بالاترین سرعت توی اتوبان 110 کیلومتر. چرا کسی هوس سرعت رفتن نمیکنه؟  برای اینکه جای مخصوص اینکارو براشون ایجاد شده. برای اشخاصی که طالب این چیزا هستن. چون همه مثل هم نیستن. عده ای عشق دارن به سرعت.پتانسیلشون میره بالا. خواهشن تو هم جاشو براشون ایجاد کن. قبول کن خیلی بهتر از اینه که جونشونو توی خیابونا و جاده های بین شهری از دست بدن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مطمئن باش از همون آینده سازان و درس خونا هم توشون پیدا میشه. چه کار کنن. عشق دارن بابا عشق دارن.به خدا خسارت نیست. جاشو ایجاد کن اینا رو از دست ندی که حیفه..نگی که چرا هیچکی نگفت .. اینا هم دل دارن. هر چیزی جای خودشو می طلبه. هر چیزی راه درستش..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینو داشته باش:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه معلمی داشتیم که یه حرفی زد که همکلاسی های دیگمو نمیدونم ولی خودم تا آخر عمرم آویزه گوشمه. زیادم بزرگ نشده بودیم. میدونی چی گفت؟ یه دنیا حرف در موردش میشه زد..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفت : بچه ها! تصور کنید مدرسه شما این توالت عمومی رو نداشت. اون وقت چه اتفاقی میافتاد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره بچه هایی که نیاز به قضا حاجت پیدا میکردن مجبور میشدن بجای اینکه سرجای مخصوص کار لازم رو انجام بدن، جاهایی اینکار رو بکنن که مال اینکار نیست. همین گوشه و کنار ها.. اولا یواشکی و پنهان اینکار رو میکنن دوما حتما این کار رو میکنن.توجه کنید: شاید همتون نه ولی عده ی زیادی حتما این کار رو میکنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون یارو به ما گفت : جامعه شما هم یه همچین حالتی داره.جامعه کشوری هم همینطوریه. چرا یه زمانی زن فاحشه رو از زن درست به راحتی میشد تشخیص داد و کمتر در ازدواج ها مشکل بوجود میاومد؟ چون اوقت ها خونه های مردم فساد خونه نبود بلکه جاهای مخصوص برای افراد بی تربیت و بد تربیت شده جنسی وجود داشت. اون وقتا به راحتی میشد مرد رو از نامرد تشخیص داد.. بیشتر از این در مورد این موضوع نمیگم. اگه پسر خودت تو همچین مدرسه ای بود و نیاز پیدا میکرد تنبیهش میکردی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگه اشتباهی بکنی و به پسرت چک بزنی و بهت بگه بابا چرا میزنی، نزن تو باز اشتباهتو تکرار میکنی و این بار با خوشنت بیشتری جواب میدی مگه نه؟ پس مهربونیت ظاهری بود همش؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی یه سوال جالب بپرسم؟ اگه گفتی چرا نگفتم بچت؟ چرا فقط کلمه پسر رو اوردم وسط و حتی نگفتم دخترت؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چون تو خودت میگی اعراب جاهل 1400 سال پیش عربستان دخترانشونو زنده بگور میکردن اما همین خودت یه جاهایی زنانو سرکوب میکنی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگه پسر خودت چیزی رو ندونه بهترین راه رو کتک زدن و یا کشتنش میدونی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چرا خونه عفاف رو برداشتی مگه مطهری نگفت برش ندارین جامعه به گند کشیده میشه؟ نکنه اشتباهی بود که خود  مطهری رو برداشتین؟چرا دیگه بسیجیه مخلص نایاب شده. چرا سوء استفاده چیها بیشترن. بابا جای اینکه امثال منو تنبیه کنی لا اقل بیا منطقی حلش کنیم. هر چیزی درستو خلافش هست قبول داری؟  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ببین من از اینایی نیستم که میگن خودت چرا اینطوری نیستی و خودت چرا به حرفایی که میزنی عمل نمییکنی. من میگم نصف خود حرفات آنچنان صحیح نیستن و اینا رو میشه با فلسفه و منطق و علم روانشناسی هم اثبات کرد. من میگم اینقدر طوری رفتار نکن که انگار کاملترین انسانی. تو هم اشتباه میکنی. یک ملت زیر دست توست و یک اشتباه کوچک تو میتونه روی همه ی اونا اثر بگذاره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به یه جاده فکر کن یه پیچ نصف در جه هم میتونه مقصد رو در دور دست ها تغییر بده. به هدف گیری و نشانه روی در اسلحه و تفنگ فکر کردی؟ یک انحراف یک میلیمتری هم باعث میشه تیر به هدف اصابت نکنه. پس درسته که تو یه بزرگ جامعه خودت هستی و همه میشناسنت ولی در عوض اشتباهات کوچک تو هم میتونه خرابی های بزرگ به بار بیاره. جای گیر دادن به اشتباهات دیگرون بهتره اول به اون اشتباهاتی که از دستت در رفتن فکر کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بذار یه چیزی بهت بگم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جای اینکه پول دم دست مردمو زیاد کنیم و موفق تا دلشونو خوش کنیم بهتر نیست خدمات و عرضه ها رو ارزونتر کنیم و البته همراه با  نظرات دقیق و منظم.به نظر تو همین یه نوع اشتغال زایی نیست؟ عده ای مشغول میشن و تعداد معتادتا و فاسدا و بدبختا هم کمتر میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی قدر خرید بالاتر بره  جای اینکه پول دم دست مردم بیشتر بشه مغازه دارا و خدمات فروشا دیگه طمع نمیگیرشون که عرضه هاشونو گرونتر کنن. اونوقت دیگه گرگ بازیا کم میشه و کسی کسیو نمیخوره. اینطوری بهتر نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهتر نیست یه بار هم واقعا از جوونا نظر بخوای؟  چرا مدام از جونه گیاهان میگی ولی درست نگاهشون نمیکنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بذار یه چیز دیگه بهت بگم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیشتر از نود درصد اوقات بزرگ دوم مثل بزرگ اول نیست. اگرچه اولیه بهترین بوده باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بذار یه چیز دیگه بهت بگم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یارانه میدونی یعنی چی؟ خوب اینا رو تو یادم دادی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درسته ! خودمم خوب میدونم که زمان جنگ یارانه یه چیز لازم بود ولی خوب چرا درست واسه برداشتنش برنامه نریختی. حالا میخوای درستش کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خودمونیم. ولی اگه از همون اول بنزین رو یارانه ای نمیکردی و مصرف بیرویه بنزین پیش نمیومد دیگه به تو هم فشار نمیومد. برای مردم عادی بود همه چی. چرا میخواستی دولتتو بهترین نشون بدی از همون اول این کارارو کردی.چرا خودتو مردمتو با هم فریب دادی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یارانه در چه چیزا خوبه؟ آقا من کاری به نون و گندم ندارم. ولی برای همینا هم میشه درست برنامه ریزی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آقا من میگم بهتر بود مکالمات تلفنی و ارتباطات رو بیش از حد گرونمونو درست سهمیه بندی و یارانه ای میکردی. چطور؟ آقا بیش از 20 اس ام اس در روز قیمت هر اس ام اس رو 2-3 برابر میکردی مثلا جای اینکه بگردی دنبال یه کلمه جایگزین اس ام اس باشی و کلی فکر کنی. میدونی چه فاجعه ای بود وقتی شنیدیم یه نفر برای مکالمات خارجی با کاندا از یه شرکت سرویس گرفته بود دقیقه ای 30 تا تک تومنی و حالا که ما داخل کشورمون هستیمو میخوایم با هموطن جونمون با همسرمون با دوستمون صحبت کنیم دقیقه ای بالای 70-80 تومن و خلاصه یه دفعه دیدی اعتبار خطت در حالی تموم شد که نیازی خیلی حیاتی داشتی و به خاطر همین تو یه چیز مهمی رو تو زندگیت و شاید حتی جونتو از دست دادی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چرا مطالعه در کشور تو هنوز کمه؟ چرا همه جای کتاب های سودمند خاطرات س ک سی توی اینترنت و کتاب های رمان منفی متمرکز بر انواع شکستها و بد بختی ها میخونن. چرا عده ای از همین بی مطالعه ها خواننده های منفی باف و منفی نگری میشن که با منفی خوندن هاشون تمرکز بچه های جامعه رو بر چیزهایی منفی و خیانت عشقی و بدبختی بیشتر کردن و همین چیزا شدت گرفت.. چرا قبول نداری اینارو بابا کی گفته موسیقی مطلقا بده خود خدا هم برای طبیعت آهنگی در نظر گرفت بابا چرا میخوای زوری همه رو بهشتی کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میدونی ! اگه در کشور ما هم یارانه کاغذ فقط مختص کتاب درسی ها و و بخشی از دفترها و.. میشد و برای کتاب ها صرف نمیشد. در این حالت کتاب ها گرونتر میشدن در عوض همه میفهمیدن چیز با ارزشیه و میرفتن دنبالش. به هر حال ملت ما اینجوریه.. اون وقت مطمئن باش همه به کتاب خونه های عمومی هجوم میاوردن و میانگین مطالعه ما...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو نگاه کن به همین ایران خودرو ما که اسم کشور رو یدک میکشه ولی آبرومونو برده و استانداردهای ایمنی بین المللی رو به عنوان آپشن عرضه میکنه و تازه ضعیفترین هاشو.. حالا هم یارانه ها رو به خاطر جبران بخشی از ورشکستگی های این غول پوچ خودروساز میکنی و فکر میکنی ما خریم. همین خودرو سازی که با این خودروهای ضعیف و 25 سال عقب افتاده تر از زمانش همین چارصد و پنجهای قابل اشتعال مخصوص فیلم های اکشن جون چقدر از آدما رو گرفتی؟ لابد کار قضا و قدر بود دیگه؟ مگه سر چند نفر رو به علاوه خود میتوان شیره مالید؟ عاقبت نفرین بازماندگان این حوادث موجب ورشکستگی این شرکت اسما شرکت شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آبرو ریزی های فوتبال بانوان که بماند.. این ضعف نظارتهای تو نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی چیزا دیگه هست.. ولی چه کنیم. خودت نمیخوای. نمیخوای عدالت دو طرفه باشه. میخوای زورکی تعادلو به هم بزنی. میخوای یه طرف کفه ترازو رو سنگین تر کنی. بذار بهت بگم. همه ماها گور خریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیچکدوم جز معصومین نیستیم. همه حتما خطوط سیاه داریم. نمیتونی زوری این خطوط رو مطلقا پاک کنی. ممکنه بعضی گور خرا حالت تهاجمی بگیرن و بهت پشتک بزنن. خودت مگه ندیدی؟ لا اقل تو یکی به خاطر خودت هم که شده از راه درست برو. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چی کار کردی با مردمت. به دین بد بینشون کردی. عده ای خدا جونو فراموش کردن. عده ای به شکل پیچیده مثلا مرهم فریب خورده رو درست کردن و باختن. عده ای بازی نکرده باختن.. اگه قرار به اطلاق باشه برای اون دنیاست.مگه از اون دنیا نمیگفتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خود خدا بهم گفت تو آزادی. من فقط هدایتت میکنم. مگه خدا از صفاتش به ما نداده. اگه ادعا میکنیم که خوبیم باید زور رو تو کارمون نداشته باشیم چون جزء صفات خوب خدا  جزء اسماء حسنا نباید باشه. من کاری ندارم کی میخواد بالا سرم باشه. حتی اونی که بالا سرمه اگه تجدید نظر کنه در اشتباهاتش و اشتباهاتشو جبران کنه بازم خدامو شاکرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من میگم فقط محمد و خاندانش کاملا بی اشتباه بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی؟ مخاطب این متن کی بود؟ همه بودیم . همه. همه با هم باید تغییر کنیم تا کشورمون متعالی بشه.ولی یه نفر باید اجازه تغیراتی رو بده اگه تدبر حقیقی داشته باشه. بابا وجدانن به شتاب متوسط تغییرات هر ساله 10 درصد همه راضی هستن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 17:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=7spot&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>7spot</dc:creator>
<guid>http://7spot.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
