تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم
خاطره های قدیمی 2
گلچینی از خاطره های قدیمی ۲

-------------------------------------------------------------------------------

 

24/1/85

سلام .الان كه ميخوام بنويسم ساعت ده دقيقه مونده به 12 شب هستش و تازه از شكار برگشتم.

امروز خيلي خستم بود .ولي خداييش روز بدي نبود. پنج شنبه ها براي اكثر آدما مثل يه جور عيد ميمونه.

سعيد و حسين الان رفتن مسافرت و من الان يك روز كه تنهام  و ميلادم كه خونشون نسبت به سعيد و حسين اينا به مراتب دورتره . با اين وجود عصري رفتم طرفش. مثل اينكه خيلي خسته بود و نتونست بياد بيرون. مزاحمش نشدم و برگشتم ميدون. ديدم چندتا از همكلاسي هاي خوب و با مرام سال قبل مثل امير اسكندري، شاهين بهروز، امير دالوند كه خيلي دوسش دارم سياوش مختاري ، رامين ده چشمه و چندتا ديگه از بچه ها. خلاصه همه اينا كه يه روزي محل سگ من هم نميزاشتن تا منو ديدن حسابي تحويلم گرفتن. خيلي وقته كه ازشون دورم. آخه من امسال رفتم ماهشهر. از مدرسه علامه خسته شده بود. مدرسه علامه جعفري بهترين مدرسه در سطح ماهشهره اما بيشتر معلماش جالب نيستن و اين مدرسه فقط از نظر امكانات تكه. به خاطر همين رفتم ماهشهر. اما رفتنم به ماهشهر پشيموني هايي هم داشت ، فايده هايي هم داشتو پشيمون شدم چون رفت و آمدم خيلي سخت تر شد و مدرسه جديد امكانات نداشت و يكم ول بود و در عوض فايدش اين بود كه معلماش بر خلاف مدرسه علامه جعفري اكثرا خوب هستن. دانش آموزان توي هر كلاس هم تقريبا با هم صميمي هستن و خيلي كمتر از مدرسه علامه شاهد دعوا و نزاع بين دانش آموزان  هستم. كلا بچه هاي ماهشهر بچه هاي باحالين. صبح ها هم كه ساعت پنج و نيم پا ميشم و ساعت شش صبح خودمونو ميرسونيم به ايستگاه اتوبوس اولش كسليم ولي همينكه سوار اتوبوس ميشيم كلي حال ميكنيم. خوب بگذريم. داشتم ميگفتم كه اين همكلاسي هاي پارسال كه يه مدتيه ازشون دورم حالا براشون عزيز شدم و هر دفعه بيرون منو ميبينم حسابي تحويلي ميگيرن. منم خيلي دسشون دارم و براشون آرزوي موفقيت ميكنم. خداييش همونطور كه قبلا هم گفته بودم اين روزا نميدونم چي شده هر جا ميرم  تحويلم ميگيرن. نميدونم مني كه يه زمان سگ هم نگاهم نميكرد چي شد كه حالا اينقدر محبوب شدم. هر جا ميرم دوستا و همكلاسيام بهم ميگن دوست دارم. ولي خوب خدا رو شكر . اگر قبلا هم طلسمي در كار بوده باشه حالا ديگه شكسته. خدايا ممنون كه يه نظري به اين بنده حقيرت كردي. امروز رو تقريبا تا عصر توي نت با يكي از بچه هاي ممكو گذروندم كه تو ممكو يكيست و تو نت يكي ديگر.همش راجع به دوستي دختر و پسر حرف ميزد و اينكه تو ممكو پسرا خيلي به دخترا خيانت ميكنن و ..... همش ازم سوال ميكرد اين دختره مهشيد كه اسمشو تو وبلاگت اوردي، چقدر دوسش داري. منم سعي ميكردم بهش بفهمونم كه ما از صميم قلب همديگرو دوست داريم.خلاصه امروز اتفاق يا اتفاقات خاصي نيفتاد ولي در كل روز خوبي بود. همش در مورد دوستي بود.  24/1/85

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت13:55توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
خاطره های قدیمی 1
سلام. این یه خاطره قدیمی از وبلاگ قدیمیم هست که مدتها قبل بستم. مسلما سبک نوشتنم اون موقع ها با الان یکم متفاوت و بیشتر جزئیات نوشته میشد. ولی سعی میکنم خاطره هایی براتون بزارم که توش از تجربه هام گفته شده باشه. البته اون موقع ها خیلی کم تجربه بودم و تازه داشتم خیلی چیزا رو تجربه میکردم.

12/2/85

 

 كله سحر با صداي مامان از خواب پا شدم. ساعت رو ميزي رو بهم داد تا براي 3 تا 4 ساعت ديگه كوك كنم و از خواب پاشم تا به مدرسه برسم. آخه خودش ميخواست بره اهواز پيش بابا تا براي درمان خواهر كوچولوي بد بختم يه كاري بكنن. آخه چند ساله كه بد جوري مريض شده ....شده و حتي يه بار داشت از دست ميرفت...

10 صبح پاشدم و صبحونه زدمو يكم شيمي خوندم. بعد از ظهر امتحان داشتم....

رفتم سر ايستگاه. كلي منظر موندم اما اتوبوس نيومد.منم از خدا خواسته مدرسه نرفتم. هر چند ميدونم اين امتحانات اخير وارد ليست نميشه اما به نظرم براي آمادگي براي امتحانات خرداد هم كه شده مفيد هستن.

بعد از ظهرم رو با ساختن كلي پوستر از تصاوير خودم گذروندم.ساعت چهار يه زنگي زدم حسين بياد عكساي دو شب پيش رو يه نگاهي بندازه. يكي دو ساعتي هم حسين پيشم بود و كلي خوش گذرونديم.

بعد از نماز مغرب عشا اومدم بيرون. رفتم طرف تك كافينت شهر تا ببينم بالاخره ميلاد رو پيدا ميكنم تا مچشو بگيرم يا نه. نه خير مثل اينكه ديگه از وقتي كه آي دي  بيچاره منو زده ديگه اين طرفا پيداش نميشه.همون لحظه كه وارد شدم تا ديدم ميلاد نيست اومدم بيرون .

توي بازارچه پژمان اميري برادر معلم طراحي دوران بچگيم  رو ديدم كه تازه از كلاس خط برگشته بود. با هم رفتيم طرف كافينت و يه سري زديم. منم اونجا يعني توي اينترنت يه هديه كوچولو واسه ميلاد گذاشتم كنار تا دفعه ديگه از اين غلطا واسه رفيقاي بيچارش نكنه و فقط در ظاهر ادعاي رفيق پرستي نكنه. بعد از كافينت توي خيابوناي ممكو ميچرخيديم و رفتيم مجموعه انديشه و بر گشتيم طرف بازارچه و از اونطرف پژمان خان رفت خونشون. پژمان يكي از بچه هاي جراحي هستش. من تا همين چند روز پيش فهميدم برادر مربي طراحي دوران  بچگيمه. بچه خيلي شوخ و مهربون و مودب و با مراميه. وقتي بياي كنارش خيلي شادت ميكنه و خلاصه نا مردي تو كارش نيست. توي گشت و گذار امشب كلي صفا كرديم.

ساعات  اوليه شب بود كه خونه بودم و داشتم دوباره با كامپيوتر ور ميرفتم كه سعيد پيداش شد و گفت بيا بيرون ميخوايم بريم دور. خودمونيما اخيرا انگار خيلي بيكار و الاف شدم و بيخيال درس شدم. هر چند كه معلومه چطور امتحاناي اخير رو گند ميزنم حسابي..

آقا خلاصه آماده شدم و با سعيد سوار شدم. زده بود به سرم. عينك دودي همون عينك با بدنه نقره اي كه كلي باهاش عكس گرفته بودم زده بودم. هر كي منو ميديد فكر ميكرد ديونم. با خودم گفتم حالا شدم يه آباداني حسابي و اصيل. رفتيم طرف خونه حسين اينا . زنگ در خونشونو  زدم  ديدم مادر بزرگش درو باز كرد كه گفت حسين نيستش. داشتم ميومدم سوار ماشين بشم كه ديدم رنوي حسين از پشت سرمون پيداش شد. منم اومدم مثلا به طور كلاسمندي سوار بشم و در  ماشين رو چنان با بدل كاري بستم كه نگو. سعيدم راه رو به روي رنو بست كه ديديم رنو رفت رو جدول. اي داد بي داد اوني كه پشت فرمون رنو بود مادر حسين بود نه خود حسين ، سعيد اين دفعه دوم كه افتضاح به بار مياري. خلاصه مادرش اومد باهامون حرف زد البته نه دعوا. ما هم گفتيم كه سعيد آقا فكر كردن كه شما خود حسين هستين و سعيد يه ساعت داشت معذرت خواهي ميكرد و مادر حسينم گفت:من نميتونستم ترمز كنم و پا از رو گاز بردارم چون ماشين خاموش ميشه (خفه ميكنه)و اگه نه رفته بودم بالا جدول ميخوردم به شما. خلاسه ما هم يه جوري 3 گرفتيم كه ديديم حسين آقاي گل بلبل سوار سمند از پشت سرمون پيداش شد. بله. حالا فهميده بودم كه رنو اونور شهرك بنزين تموم كرده بود و زنگ زده بودن حسين كه به عنوان نيروي به اصطلاح كمكي بياد يه خوراكي به اين رنوي بدبخت برسونه. حسين اقا با سمند مباركشون و ما هم با پژو 405 سعيد اينا رفتيم يه مختصر دوري زديم. حسين برگشت خونه ولي ما هنوز جو گير بوديم.من كه بدتر.عينك دودي هم كه زده بودم و همه جا تاريك به نظرم ميرسيد. البته نه به اون حدي كه هيچي نتونم ببينم. دوباره اومديم دنبال حسين . همين كه حسين از خونه اومد بيرون برق رفت. هنوز عينك رو چشام بود. ايندفعه خيلي تاريك شده بود. ولي چه كنم كه عشق ابادان منو كشته بود. البته خودم آباداني نيستم ولي دو سال اونجا زندگي كردم. البته اون موقع ها پنج شش سالم بود. حسين كه سوار شد خواستيم بگازيم كه حسين آقا فرمودند صبر منيد تا پسر عمم هم بياد. اونم سوار كرديو يا علي. توي تاريكي برو اين ور اون ور شهرك. كلي حال كرديم.اين روزا خوب خوش ميگذره.توي جاده هاي ممكو قديم بوديم كه جريان خوابي كه امروز صبح ديده بودم براي سعيد تعريف كردم. خواب ديدم منو سعيد با پژو رفته بوديم جراحي كه يه دفعه يه تراكتور كه سه تا چرخ بيشتر نداشت و در واقع يه سه چرخه بود و چرخ جلوش بزرگ بود زد به ما. البته فقط گوشه چپ سپر جلو و چراغ داغون شدم. جالب اين جاست كه پژوشون بجاي بژ نقره اي بود. داشتم خوابمو تعريف ميكردم كه سعيد گفت آقا ديگه از اين خوابا واسه ما نبين...منم بهش گفتم توي اين تاريكي با احتياط برون لاقل.

توي خيابونا به هر كي كه ميرسيديم و يه چند نفري رو گوشه خيابونا و سر گوچه ها كه ميديدم داد ميزدم ابادان يه نفر. آبادان دو نفر...كلي حال كرديم. بابا شده بودم اصل ديونه.

حسينو و پسر عمشو رسونديم خونه و منو سعيد رفتيم يواشكي ماشينو بزاريم سر جاش. ماشينو كه برديم تو حياط مستقيم نبرديم سر جاي اصلي پاركش كنيم. وسط حياط خاموشش كرديم و هلش داديم تا به جايگاه رسونديمش. داشتيم شيشه  پنجره ها رو بالا ميكشيديم و در را رو ميبستيم كه يه دفعه نور چراغ قوه از سمت پنجره اتاق سعيد طرف ما تابيد. فورا سرمونو دزديديم تا توي ديد نباشيم. نشسته راه  رفتيم و يواشكي فلنگ رو بستيم. از در حياط كه زديم بيرون بدو بدو رفتيم طرف حسين.حسينم وسط راه داشت با پسر عمش ميومد دنبالمون كه سر كوچه ديديمش. جريانو براش گفتيم و از خنده منفجر شديم. يه چيز ديگه، سعيد ماشينو قفل نكرده بود. باز خوبه از نظر دزدي ماشين توي ممكو به ندرت اين اتفاقات  ميفته و امنيت اينجا تقريبا عاليه.

باز خدا رو شكر كه همسايه هاي  سعيد اينا هم هر سه تاشون ماشين دارن بنابرين وقتي صداي ماشين توي حياط مي پيچيد نميشد تشخص بدي ماشين ماله كيه.داشتيم توي كوچه خودمون قدم ميزديم تا يه 200 متر بعد كه رسيديم خونه سعيد اينا سعيد يواشكي رفت تو حياط و دراي ماشينو قفل كرد و برگشت. داشتيم دور ميزديم و از اينور و اونور ميگفتيم و خلاصه خوش و بش و حال و صفا . نزديك خونه حسين اينا بوديم كه موبايل پسر عمه حسين زنگ خورد. فهميديم بايد بريم طرف بازارچه و دوتا بستني خونواده بگيريم. فقط يه مغازه باز مونده بود كه خريدمونو هم با خيال راحت كرديم و امديم. نزديك خونه بوديم كه برق اومد. تا سر كوچه كه رسيديم سعيد رفت طرف خونه و من با حسين اينا رفتم تا ته كوچه جفت خونه خودشون. بستنيا رو گذاشت خونه و اومد بيرون و با پسر عمش گپ زديم. در مورد ايران و انرژي هسته اي و ساست و خوزستانو همه چي حرف ميزديم . اصلا احساس ميكرديم ما هممون مسئوليم.

حسين يكي از بچه گربه هايي كه داشت و مرده بود نشونمون داد. يكي ديگشون كه گم شده بود. از همين دوتا بچه گربه ناز كه صداشون ميكرديم جوو تا دوشب پيش كه از يكي از بچه هاي دوربين ديجتال گرفته بودم چندتا عكس ناز گرفته بودم والان فقط عكساشون مونده. آخي. بيچتره حسين، بچه گربه هاشو از دست داده بود.

راستي تا يادم نرفته همين جا بگم كه تا دوشب پيش دوربين يكي از بچه ها رو گرفته بوديم و كلي عكس از خودمون انداختيم. ميلاد خان هم بودش. البته اين دفعه عكس هاي استثنائي انداختم. كلا اين چند روز اتفاقات زيادي برام افتاده كه ديگه دستام خسته شدن و نميتونم تايپ كنم. بي خيال بابا .تو هم حال داري.

شاد باشي گلم.

12/2/85

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت22:47توسط سرگروهبان تیتا و دنا |