تا حالا شده کاری رو بکنی بعد یه نفر چه تو بدونی چه نه، با خودش و یا حتی به دیگران چندین بار بگه پشیمون خواهد شد؟منظورش اینه که تو پشیمون میشی.
در حالی که تو اولش تا حد اطمینان مطمئنی که چنین نمیشه. به راستی چیه که بالاخره باعث میشه تو در کمال تعجب پیشیمون بشی؟در حقیقت از پیش نوشته نشده که تو بالاخره پشیمون میشی. اما به دو دلیل میشی.یکی اینکه اگه رفتارت درست و از روی بی وجدانی باشه، بازگشت این رفتارت رو حتما شاهد خواهی بود. اگه کارت نادرست باشه، چیزی رو درو میکنی که کاشتی پس چون میوه سمی کاشتی همونی برداشت میکنی و بر روی تو اثر ناخوشایند میگذاره. فقط مدتی طول میکشه که این میوه رشد میکنه حالا دیر یا زودش بستگی داره.
دومین مورد که خیلی مهمه و جنبه روانشناختی هم داره اینه که طرف یا اطرافیانی که مدام در مورد پشیمونی تو فکر میکنن با این تمرکزات چند باره ی فکری خودشون بر رو پشیمونی تو، در واقع به وسیله ضمیر ناخود آگاهشون از راه دور بر روی ضمیر ناخود آگاه تو اثر میگذارند و به اون دستور میدن که شرایط تو رو طوری برنامه ریزی کنه که احساس تو رو طوری تحت تاثیر قرار بده که پشیمون بشی. حال ممکنه هیچ کدام از طرفین واطرافیان و واسطه ها از این چیزا خبر نداشته باشن.پس مواظب حرفهای دیگران در مورد خودت هم باش.
بهترین کار اینه که نگذاری درخت پشیمونی رشد کنه. اونو با رفتار و کردار ناپسند آب و کود ندی.نگذار دستور پشیمونی رو کسی در مورد تو صادر کنه.
البته بسیاری از خصوصیت های رفتاری ما هم ناشی از انتظارات شدید نزدیکان از ماست. چه انتظارات مثبت یا منفی فرقی نداره.نگذار کفه ترازو در طرف انتظارات اونها سنگین تر از اراده تو بشه.
اراده کن و بر چیزهای ناپسند غلبه کن و در جاهایی که حق با اوناست تدبر داشته باش و قبول کن.
بسم الله الرحمن الرحیم
چطور اومد تو زندگیم نمیدونم. فقط میدونم بی شک قانون جاذبه بود.
یه مدت بهش فکر میکردم. احساس میکردم دوسش دارم. زیاد نمیشناختمش. با بقیه فرق میکرد. خوب هر کسی با بقیه فرق میکنه به شرطی که ریز و دقیق بشیم. ولی این یکی یه جور دیگه بود. لا اقل یه تفاوتهای آشکاری با بقیه همشهریا داشت. خوب که دقیق شدم دیدم اشتراکات زیادی باهم داریم. نتونستم تحمل کنم. منی که اونقدرام پررو نبودم و دیگه تو این مسائل کم میاوردم یه جوری رفتم جلو. اونم چقدر قوی. تا جایی که امروز که خودم فکرشو میکنم کمی حیرت میکنم. خودم جای خودم بودم. اما خودم جای خودم رو اون نمیشناخت که کی. خدا بیامرزه پدر ابداع کننده یاهو مسنجر رو.ولی اون بلانسبت خر نبود که نفهمه. من بصورت کاملا حساب و کتاب شده کار کردم. جاهایی هم کمی جای شک ایجاد کردم. خلاصه میکنم. حرف دلمو زدم. اونم دلشو زد به دریا و حیرت کردم که حرف دل خودشم همینه. راسته که میگن دل به دل راه داره. بالاخره معلوم نشد که زودتر به اون یکی فکر میکرده ولی مطمئنن دقیقا همزمان شروع نشده.
2 سال با هم بودیم. سال 85 و 86 بودو کلی خاطره. کلی تجربه. کالی احساست زیبا.
چند وقت پیش در مورد غرور نوشتم. نباید جوری مینوشتم که به اون بر بخوره. هر انسانی غرور نسبی رو داره.مهم اینه که کاذب نباشه که خوشبختانه من غرور کاذب در اون دختره ندیدم. اینجا میخوام اعتراف یا بهتره بگم اعترافاتی بکنم. اسم اعتراف اوردم. وای.
میدونی اون این روزها بعد از مدتها اعتراف کرد. اعتراف کرد که هنوز منو.. خوب راستش من که هیچ وقت ازش بدم نیمومده و نمیاد و دلم نمیخواد بیاد.
هنوز همون گلیه که بوده. اون به قشنگیا اعتراف کردو من حالا باید به چیزای ناخوشایند اعتراف کنم. به پشیمونی .
از حرف رفیق خودم خیلی بدم اومد. به جرات همینجا به اون دوست صمیمیم میگم که واقعا انتظار نداشتم. تا دیگه من باشمو اینقدر حرف نزنم پیش رفقا و حد تعادل رو دریابم. انتظار نداشتم به خاطر اینکه کار رو تموم شده دیده اسم بذاره. میخوای اسم بذاری بیا رو من اسم بذار. به عمد اینجا نوشتمو جای دیگه حرف نزدم میخوام ببینم یه روز گذرت به این نوشته ها میخوره. اصلا میخوام ببینم به رفیق جقدر اهمیت میدی. این دومین باریه که ازت دلخور میشم به شدت. من یه حرفایی زدم ولی نباید روی این دختر چنین اسمی میذاشتی.
هر چی باشه عشق من بوده. با این کارت به منم توهین کردی و اگه خیلی رفیق شناس و با مرام باشی توهین به رفیق آدم یعنی توهین به خود ادم.یه جورایی به خودت توهین نکردی؟
اجازه نمیدم هیچ کس دیگه ای روی اون اسم بذاره ولی وقتی رفیق آدم.. تعجب نکن که چرا اینقدر ناراحت بودم. من هنوزم دوسش دارم.70 درصد اشتباهات ما مربوط به من بوده. این دختره اصلا غرور نداشته. من دروغ گفتم. خوبه. من میخواستم هم خودشو نجات بدم هم خودمو.بهتره بگم خودمون رو. چون خودم رو نه از دست خودش بلکه از قضیه ای نجات بدم. تصمیم گرفتم که تا چندین سال دیگه به این مسائل فکر نکنم. اما شرایط جور دیگه ای رغم خورد.
دلم نمیخواد این دختره فردا اگه فهمید ، بگه همون موقع همچین جریانی بوده که منجر به جدایی شده. همه ما آدما نقاط ضعف و قوت داریم. من احمق خرابکاری زیاد کردم. خیلی اذیتش کردم و مثلا به خودم حق میدادم که این یارو اونقدری که من دوسش دارم دوسم نداره. امروز میدونم که اینکه تو طرفت رو دوست داشته باشی خیلی مهمتره تا اینکه دوست داشتنشو بخوای گدایی کنی. اوایل خیلی گدایی میکردم در صورتی که نیازی نبود. این دختره خیلی جاها حمایتم کرد. خیلی جاها حالم گرفته بود که آرومم کرد. خیلی جاها نظرات خوبش بدردم خورد. شما نمیدونین. چرا وقتی به اندازه من نمیشناسینش الکی حرف در میارین.
نه دوستای من تا حدی که اون منو میشناسه منو شناختن تا به حال و فکر نمیکنم دوستای خودش هم به اندازه من شناخت عمقی ازش داشته باشن.
منطقش که خیلی خوب بود. خیلی جاها من کور بودم. من یه اشتباه بزرگ داشتم. انتظار داشتم اون هیچ وقت اشتباه نکنه در صورتی که خودم خیلی بیشترش اشتباه میکردم. وای به من.
انگار همین دیشب بود که از رفتنم به خدمت خیلی ناراحت بود و داشت دیوونه میشد. اگه از هم جدا شدیم دلیلش تا 90 درصد خانوادگی و فامیلی بوده و اصلا چیزی نیست که هر شخصی بخواد فکر کنه مثلا خیانت یا کم تحویل گیری و .. بوده. درست وقتی که رابطه ی بخت برگشته دوباره به شکلی قوی و خیلی زیبا داشت جون میگرفت جدایی رغم خورد.
این دختره به خاطر من جلوی کسانی ایستاد که میدونم براش خیلی سخت بوده. به خدا دیگه اینقدر نمک نشناس نیستم.هنوزم قدرشو میدونم. به خاطر جدا شدنم پشیمون نیستم به خاطر با نامردی جدا شدنم پشیمونم. نامردی رو اینجا به فال خیانت نگیرید که همچین چیزی نبوده. من میتونستم بدون بهانه گیری و دروغ جدا بشم. منی که به این دختره دروغ نمیگفتم آخرش به بدترین شکل گفتم. اعتراف میکنم. هنوزم تو دلم جا داره. هنوزم عزیزه برام. وای به حال کسی که ببینم حرفی پشت سرش در بیاره یا اذیتش کنه. برادرشم خیلی برای من عزیزه اگرچه ظاهرا از من کینه به دل داره و دیگه ازم متنفره. ولی خب اون کم تجربست و خیلی چیزا رو نمیدونه. چقدر دلم میخواست برای هم رفیقای خوبی باشیمو هنوزم دلم میخواد.ولی با خودش نمیگه طرف چقدر پرروه؟ اونم یه جاهایی در حقم بزرگی به خرج داده. من اینجا حق رو به خودم نمیدم.
یادش به خیر. چه نامه هایی که در شرایط سخت حین خدمت به دستم میرسید با چه خط زیبا و چه رنگ زیبایی نوشته شده بودن و من این نامه ها رو بارها و بارها میخوندمو آروم میشدم.
این دختره به خاطر من کارایی کرد که دخترای دیگه گمان نمیکنم به این سادگیا انجام بدن. اونم میتونست مثل دوستاش بیرون راحت باشه. من بهش سخت نگرفتم. فقط یه بار دیدم همینجوری با چادر بیرون اومده بود گفتم خیلی حجابت قشنگه و واقعا به دلم نشست. از اون روز تا حالا ندیدم غیر از چادر مشکی جور دیگه ای تن کنه بیاد بیرون. چقدر این دختر ماهه به خدا.دختری که تا این حد بی منت به طرفش اهمیت بده واقعا نایابه.
اگه نماز صبحم اول وقت شد
اگه خیلی از راشتباهات رفتاریم اصلاح شد
اگه شجاعتم بیشتر شد
اگه گناهان آگاهانه ام کمتر شد
اگه احساس هنرم بیشتر شد
اگه بیش از پیش به درونم مراجعه کردم
اگه بیش از پیش یاد گرفتم که به اشتباهاتم بیشتر فکر کنم و در صدد جبران و اصلاح بر بیام
و همچنین کلی موارد دیگه..
همه به خاطر ورود این دختر مهربون به زندگیم بود.
من یک انسان هستم. دل دارم. یا سیاه یا سفید بالاخره دارم. شاید هم خاکستری باشد. نمیدانم.یک چیزی بهم میگوید: محکم و دودستی تصمیمت را بچسب و ادامه بده. از هر سو که بروم خودم را محکوم به تحمل سختیهای خاصی میبینم.
هنوز مدت زیادی از خدمتم نگذشته.بنابراین هنوز کمی داغ هستم و میتوانم از این حرارت استفاده کنم. البته خب به این زودیها سرد نمیشود.
اگر خانه بمانم دردسر ها و مشکلاتی هست.انرژی زیادی از من به هدر میرود. توجه کن. هدر میرود. بخش دیگری را هم باید صرف طریقت اصلاح خود و بقیه کنم. و صد البته موضوع مهم عشق تحمیلی که نمیخوام. طرف آدم خوبیه ولی برای من خیلی زوده. اصلا داستان خیلی پیچیده شده. بگذریم ازش
اگر تصمیم ترک کاشانه و خانه باشد که اونم سختیهای خودش را خواهد داشت. از شهر و دیار به ظاهر زیبا اما پر از خالی خودم میروم. بله جنگل میروم. خانه جنگلی هم صفا دارد. جنگل گرگ دارد. اما گرگ به همسرش وفا دارد بیش از هر حیوان دیگری. زره و سلاح دفاعی تهیه میکنم اما از خود گرگ چیزهایی یاد میگیرم. اما نه از انسان گرگ صفت.
ضعیف نیستم. قاطی کرده ام.ولی نه میشود بگویم نمیدانم چه کنم و نمیشود گفت میدانم. اصلا به متنم نگاه کن. معلوم نیست چه طور نوشته شده. اثرات تخلیط دیده میشه.
بی خود نبود که توی خدمت داشتم تپل میشدم کم کم، بی خود نبود که توی خدمت دیگه
دچار بیماری نمیشدم حتی در صورت استحمام با آب یخ، بی خود نبود که اونجا شادی
بیشتر بود با وجود کمبود شدید امکانات، بدی افتضاح آب و هوا، نا امنی و ..( البته
خالی از غم و ناراحتی هم نبود).
پرا اونجا زور و تحمیل بود ولی .. همش به خاطر اینکه خونه من اینجا سر شار است از امر و نهی و انتقاد، توجه به رفتارهای الگویی در حد صفره اینجا، و.. و باباهه فکر میکنه عقل کل تشریف داره، حتی دلم نمیخواد اینجا غیبتشو بکنم بابامه هر چی باشه اما دلم داغونه. من این همه پول نمیخوام من امکانات نخواستم من فقط میخوام پدری که هست، خانواده ای که هست مرا بفهمند. اینکه با فلان مقدار پول آرامم کنند چه سود است؟ پولی که خودم برایش زحمت کشیده باشم لذت بیشتری در خرج کردن (صحیح) دارد و قدرش را میدانم و بهتر است.
دوست ندارند من بروم ولی اگر دوستم دارند چرا حرفهای منطقی مرا مسخره میکنند. چرا در این خانه منطق نادیده گرفته میشود چرا پدر حاضر نیست بداند چگونه میتواند زندگی آرامتری داشته باشد. بخش زیادی بر میگردد به برادر احمقم که جز چشم به هم چشمی چیزی بلد نیست و حتی کارهای شخصیش را به زور خودش انجام میدهد. به این فکر نمیکنند که دوستانش اگر چیزی دارند چگون آن را بدست اورده اند تنها به این فکر میکند که زوری هم که شده به قیمت دعوا و دردسر و و حتی شکستن وسایل منزل و حتی ماشین باباش، باید هر طوری شده اونم اون چیز رو داشته باشه. به پدرش میگه باید برای من ماشین بخری میخوام با ماشین کار کنم. باید یکی میزدم تو دهنش و دندوناشو به خردش میدادم. آخه بشعور پست تو این خونه دوتا دانشجو هست و چارتا بچه دیگه همه بچه مدرسه ای هستن و در آمد اونطور نیست که کفاف بده و حقوق ماهیانه بابات کلی کسری میاره .. بگذریم.
بی خاصیت نه رعیات حال پدر و مادر سرش میشه نه خواهر برادر نه همسایه و .. خود خواه تمام عیار.
من احمق بیست ساله ندیدم که محدوده فهمش زیر یه بچه هشت ساله باشه.
حالم ازش بهم میخوره.
هزار البته نامردیهای پسر عمم و پدر بی شرفش در حق خونوادم کم نبوده. صد بار گذشت کردم آیا باز هم باید گذشت کنم؟ده بار خوبه؟
تازه تو خدمت داشتم تغییر میکردم که یه دفعه اتفاقاتی افتاد. یه جورایی به بعضیا بد کردم. نمیخواستم ولی کردم.هزار و یک برنامه واسه خونوادم ریخته بودم مثلا. مسئله اینه که من حساب تغییرات بعدی در خانواده را در زمان غیبتم نکرده بودم. من مطابق به شناخت قبلی خودم از خانواده (قبل از خدمت) برنامه ریزی کردم. آمدم و برنامه ها به هم ریخت و نیاز دیدم که همه چیز از نو طراحی شود اما تا میایم که شروع کنم آقای برادر گند میزند به احوالمان و انرژی هدر میرود. باز خلقیات بد و ناپسن جدیدی را من از او شاهد میشوم. 2 سال که خانه نبودم چه سوء استفاده ها که نکرده.
میخوام برم. کاری ندارم که دوسم دارن یا ندارن. دیگه برام اهمیتی نداره. میکنم خودمو از این شهر لعنتی که فقط یه ظاهر زیبا داره. حتی خاطره های زیباش عذاب میده. راه سختی دارم. شما هم دعا میکنید ؟
اگه نشد برم معنیش این نیست که تصمیم عوض شده معنیش اینه که صاحب پولی که میخواد پولو واگذار کنه راضی نیست و من رضایت خیلی برام مهمه. از همون اول جلوی ضرر رو باید گرفت. بین بد و بدتر نباس بدتر رو انتخاب کرد.ولی باید فکری کرد. باید خودم را به کرات در شرایط ایده آلی که میخواهم تصور کنم تا ذهنم برنامه ریزی و طرح ریزی کنه و مدام بازخورد بگیره و شرایط رو جمع و تفریق کنه تا به اون وضعیت برسم. بهتره از همون اول بدونم که چی میخوام. اینکه پدرم گفت دو تومن بهم میده و من با پیام اینکه مرد سر حرفش میمونه بیشتر تحریکش کردم،چیز آنچنان جالبی نیست.حرفش رو نسنجیده و از روی لج زد. بعدا که دوباره صحبت شد به راحتی از حرفاش فهمیدم که 25 درصد دو دل و 75 درصد نظرش برعکس چیزیست که گفته. فقط اینو گفت: میل خودته. میخوای بمونی میخوای بو. ولی وقتی عصبانی بود گفت برو که از شرت راحت شم.


