تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری


زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم

نقطه سر خط

شروعی دوباره. شکلی جدید. همه چیز دوباره سازی میشود. بهارها می آیند و میروند. روزها از نو میشوند. ماها از نو میشوند. سالها. دهه ها، قرن ها و هزاره ها. هر کدام پیامهایی دارند. قانون قانون تغییر است. همانند برکه ای نباش که پس از مدتی مرداب شوی.ستاره ی سهیل از نو ولی به شکلی دیگر. البته ستاره سهیل برای دوستان و عزیزان نزدیکتر. همه جا عزیزانی هستند که عزیزند.

 

---------------------------------------------------

وقتی باران دو ماه در یک ساعت می بارد

دیروز صبح بالاخره بارون بارید.  رفته بودم دندون پزشکی. ای بابا دلم میخواست زیر اولین بارون سیر خیس بشم. عاشق و دیوونه ی بارونم. اصلا بهار من همین فصل پاییزه. شعار عارفانه نمیدم. هنوز یه عارف نیستم که مثل عرفا بهارم پاییز باشه.

خلاصه چهل روزی از پاییز گذشتو خبری از بارون که نبود هیچ تازه یه چند روزی هم از همین آبان ماه اینجا شرجی داشتیم. عجب!

خیلی جاها از شهریور بارون میباره.

ما اینجا بارون گرد و خاک داشتیم. کلی بیماری و... چقدر انتقال توام با آسودگی میکروب ویروسهای لامصب..

بالاخره پس از بارون دیروز هوا به معنای واقعی خنک تر شد. این زیاد مهم نیست. مهم اینه که هوا پاکیزه و فوق العاده مطبوع و دلپذیر شد. چقدر این بارون نعمت قشنگیه. ولی چند سالیه که اینجا سهمیه بارون عجیب و غریب شده. مثلا دو ماه نمیباره یه دفعه سهمیه دو ماه یه جا بهمون میرسه. اینه که یه دردسرایی برای کشاورزان عزیز این دور و بر ...

---------------------------------------------------

به دندانهایم اهمیت زیادی میدهم. در مطب دندان پزشکی

دیروز و امروز قبل از ظهر رو در دندون پزشکی بودم. دیروز جرم گیری داخلی داشتم امروزم که عکس رادیوگرافی گرفتم دیدم دندونای عقلم شکل عجیبی داره. دندون پزشکه که ادم خیلی مهربونی بود گفت چهارتاش عمل جراحی میخواد. خلاصه چند ماه دیگه.. ولی سفید کاری دندونا همین روزا..

دیروز بهش گفتم من میخوام ارتودنسی کنم گفت بابا تو که دندونات خیلی قشنگ و صدفی و سفید و مرتب هم هستن. گفتم خوب اون دوتا پایینی های وسط چی؟ گفت به خاطر این دوتا میخوای همه دندونات جا به جا شه و کلی هزینه و مراجعه مکرر..؟

خلاصه رویه بیرون تمام دندونام مثل برف سفیده و به جز چهارتا عقلا  همه نظم زیبایی دارن. خود دکتره گفت نیش ها که شکل قشنگی دارن.

وقتی دندونام دید کیف کرد. کلی برام توضیح داد که چی کار کنمو چیکار نکنم. گفت چون میدونم به دندونات اهمیت زیادی میدی..

خلاصه دندونام نه بزرگ و نه کوچیکن. اما به ندرت در عکسی دندونام دیده شده.

 

یه دندون پزشک با دیدن دندونهای زیبا در اول صبح بیشتر حال میکنه تا با دیدن دندون های چپ و چول یا پر جرم یا کاملا پوسیده.

شکر خدا مرتب به دندونام رسیدگی میکنمو بهداشت دهان رو خوب رعایت میکنم.

سعی کنیم دندان داشته باشیم نه گندان.

---------------------------------------------------

خاص ها و عام ها

از یکی شنیدم: خاص ها کسانی اند که به خاص بودنشان اهمیت نمیدهند و فقط جلو میروند. یا حد اقل اهمیت آنچنانی نمیدهند.

و عام ها کسانی اند که اکثرا دوست دارند خاص باشند. و به خاص ها طوری نگاه میکنند که خودشان را در برابر آنها کم میبینند.

به نظر من درست میگوید.  من خودم وقتی در زمینه هایی از بقیه جلوتر رفتم خودم متوجه نبودم. الانه بهم میگن مخ اپراتوری کامیوتر. راستش خودم اصلا همچین عقیده ای در مورد خودم ندارم و با خودم میگن این من نیستم که خیلی جلوترم این خود اونا هستن که خیلی عقبترن.

همه ماها استعداد هایی داریم که ممکنه نسبت به دیگران قویتر بوده و در عوض دیگران هم استعداد هایی داشته باشند که نسبت به ما و بقیه پررنگتر باشه.

---------------------------------------------------

کمتر از یک ماه دیگه باید برم زاهدان

کنتر از یک ماه دیگه مونده که  دوباره اون شهر باحالو یه زیارتی بکنم.

هنوز کارت پایان خدمتو نگرفتم بلکه یه برگه موقت عکسدار با اعتبار سه ماهست. اینو که تحویل بدم کارتو بهم میدن.

یکی نیست بگه آخه نامردا فقط به خاطر یک ساعت ورود به پادگان و تحویل گرفتن کارت اصلی باید 2100 کیلومتر برم و 2100 کیلومتر برگردم؟

4 روز توی راه؟ خوب شرکت پست مگه بوقه؟

عیب نداره. خوبیش اینه که خاطرات یه بار دیگه زنده میشن تا حدودی. خیلی دلم تنگ شده. چه دورانی بود.

---------------------------------------------------

چاه و چاله، بازگشت،عبور،عبور درست

یکی از دوستان میگفت. سه نوع آدم در مواجهه با چالشها وجود دارند.

نوع اول ادم هایی که وقتی به گود و چاله ای میرسند دور میزنند و بر میگردند ودیگر به راه خود ادامه نمیدهند.

نوع دوم خیر سرشان ریسک پذیرند  و اندازه و طول و قطر چاه و چاله برای آنها مهم نیست. فقط میخواهند هر طور شده به سرعت گذر کرده و ادامه دهند.

دسته سوم بسیار زرنگتر هستند. ابتدا چند قدم بر میگردند، خودشان را آماده میکنند و بالاخره میپرند.

به نظر من دسته چهارمی هم وجود داردند.متقلبینی که نه میپرند و نه بر میگردند. دور چاله را اگر شد دور میزنند اما بالاخره یهک جایی به چاله ای برزرگ با دور بسته بر میخورند. یا چیزی شبیه به رود...

---------------------------------------------------

نابغه

قبل از هر چیزی بگم بزرگترین خصوصیات من خونسردی و نا امید نشدنه. نمیگم مطلق ولی خوب درصد ها بالاست.

ما چیز مطلق نداریم.

چند ماهیه به این نتیجه رسیدم که راست راستی نابغه هستم. لطفا نخندین یا انصافا بیش از حد نخندین.

در مورد نابغه ها مطالعه کردم دیدم خیلی از خصوصیاتی رو که اونا دارن خود منم دارم.

یکی از اون خصوصیات دقت فوق العادس. اگه تمامی مطالب وبلاگمو خوب و کمی به دقت بخونین متوجه دقت زیادم میشین.

همیشه همراه بودن دفترچه یاد داشت که اونم در مورد من آره..

حالت های خلسه و تصاویر ذهنی مثبت از هدف که اونم آره

دنبال راه حل های مختلف بودن اونم آره

طرز تفکر نابغه گونه اون دیگه وقعا آره

 

به این نتیجه رسیدم که توی همین شهر ما چندین نابغه وجود داره.

چطور؟

نیازی نیست که کار خاصی کرده باشن. همه هستیم. منتها چیزی متجلی نشده. همین.

من وقتی اون روز به سرم زد که باید رتبه برتر کنکور بشم و از این تصور دست برنداشتم، همه راه ها و ابزار ها و معرف های اونا جلوی چشام سبز شدن.  حتی پول بعضیا رو نداشتم و بالا بود. منظور من ابزار هاییست که مرتبط با موضوع اندیشه  است. اگه امسال نشم زیر سر خودم بوده و اگه بشم باز هم در وهله اول کار افکار خودم بوده که زحمت های بی دریغ عزیزانی چون اساتید محترم احمدی، ظاهری، حلت و.. بوده.

اگه متنهای نوشته شده حین خدمت منو بخونین متوجه می شین.

همینجا هم بگم که نابغگی هم یه امر نسبی است. مهم اینه که کشف کردم منم در دسته اونا قرار گرفتم. امری هم نیست که صرفا مادر زادی باشه. میتونه اکتسابی باشه. تنها 20 درصد به استعداد ربط داره و 80 درصد بقیه وظیفه شماست که زنجیر های سنگین بسته شده رو پاره کنید.

ژول ورن و پیش گویی های معروفشو به گوشتون خورده؟ پیشگویی های منو از آینده شنیدین؟

آیا کسانی نبودن که به همین ژول ورن،فورد،چرچیل،ناپلئون،گالیله و.. خندیده بودن؟ یه سوال میپرسم. اونایی که خندیده بودن چطور آدمایی بودن؟

---------------------------------------------------

 

آلفا و این روزها.

این روزها خودم به دون نیاز به سیدی وارد آلفا میشم. برای ساخت سی دی های آلفا از امواج بینورال استفاده میشه. حالا خودم هم  رفتم تو کار تهیه و ساخت این امواج مخصوص و فرکانس پایین مغزی.

یعنی خودم برای خودم سی دی صوتی مخصوص خودم و با تلغینها و صدای خودم تهیه میکنم.

این روزها اراده که میکنم ظرف دو سه دقیقه بدون نیاز به سی دی وارد آلفا میشم.اما حس میکنم پوستم چنان حساس میشه و ممکنه در یک نقطه شدیدا خارش پیدا کنه که گاهی تحملش برام خیلی سخت میشه اما به هر حال تا آخرش ادامه میدم. بیشتر اوقات خود به خود وسط کار بدون این که یادم بمونه که کی ، متوجه میشم که دیگه خارشی نداره و بدون اینکه دست زده باشم، تموم شده.

این حالت باعث میشه که در جاهایی تحملت در شنیدن حرفها یا رخداد حرکتهای نامناسب از دیگران تحمل بالایی داشته باشی.

در زندگی زناشویی هم کاربردی عالی داره. توجه داشته باشین. منظور این نیست که بیخیالی مطلق پیشه کنیم. بلکه جلوگیری از ناراحتی، عصبانیت و تحت تاثیر گرفتنهای بیجا ،خیلی آسون میشه.

---------------------------------------------------

 

نماز شکسته در منزل سابق

فاصله مکان سکونت جدیدم از منزل پدری و سابقم زیاد نیست. اما در حدی هست که نمازم شکسته میشود. اکنون وطن من خانه پدریم نیست.

یه اتاق کرایه کردم. جاش اونچنان جالب نیست ولی خوب ناچار شدم. یه مزیتش اینه که وسوسه نمیشم برم بیرون. البته تو همون شهر خودمونم که بودم محیط پر از امواج منفی و انتقاد باعث میشد که برای آرامش بیرون برم.

اینجا امکانات اونجا رو نداره ولی مهم نیست.

---------------------------------------------------

دهنشونو بستم

منو بابم رفته بودیم خونه فامیلا. قضیه امر خیر اومد وسط. راجع به خودم بود.با خودم گفتم بذار این کیسو امتحان کنم. با اجازه از جلسه پا شدم رفتم یه اتاق خالی و ساکت پیدا کردم. 10 دقیقه الی ربع ساعت وارد خلسه شدم و به خودم به شکل صحیح و اصولی تلقین کردم  که جاهایی که حق با منه من به راحتی میتونم از حق خودم دفاع کنمو و حرفهایی میزنم که همه میگن ، حرفش به جاس. حق داره.

باورتون نمیشه. خودمم هفتا شاخ در اوردم. دقیقا همون چیزی شد که تلقین کرده بودم. حرفایی زدم که منجر شد اونا.. دیگه نفهمیدم چطور این حرفا به ذهنم رسید که بزنم فقط به خودم تلقین کردم حرفایی میزنم که..

خلاصه یعنی با برنامه ریزی دقیق ذهنم پیش رفتم. خود ذهن ناخود آگاهم که کنترل همه چیزو داره یه چیزایی رو رو به ذهن خود آگاهم رسوند که بگم تا ..

---------------------------------------------------

 

حرفهای مفت مردم نادان

بلا نسبت شما. لطفا به خودتون نگیرین عزیزان من. قضیه مربوط به مردم شهرمونه. من هنوز میگم شهرمون چون مطلقا از اینجا نرفتم.

من یه آدمیم که به حرف مفت مردم اهمیت نمیدم. بیشتر مردم اینجا خودشونو باکلاس میدونن در صورتی که فقط ظاهر رفتارهاشون اینو نشون میده و اکثرا از پشت کوه تشریف اوردن.

خیال میکنن خیلی با فرهنگ  و با کلاس تشریف دارن.

خوب توجه کنین و ببنین یکی از آشنها در مورد هدفون های همیشه دور گردن و گوشهام چی میگه.

بروشن دار دیگه بابا. قدیمی شد. جوات شدن.

انگاری من اینا رو به صرف دکور دور گردنم میندازم. مرد حسابی موزیک هایی که گوش میدم که مدام در حال عوض شدن هستند. پخش کننده موزیکم که همش یه جور نیست که. آخه دیوانه جذبه ظاهری اول در نحوه لباس پوشیدنه. در ثانی انتظار نداشتم این چیزای کوچیک و پیش پا افتاده هم برای تو موقتی قابل هضم باشه و این چیز ها رو مد حساب کنی.

چندین روز هم بدون مناسبت خاصی با کت و شلوار رسمی ولی شیک اومدم بیرون. یه شبایی هم جشن های عمومی و از این صحبتا بود. دو تا دختر منو دیدن یکیشون به اون گفت : سه اینو انگار اومده عروسی. یکی نیست به اینا بگه دختر خوب بستن دهنت کار نصف سوت هم نیست. از پشت کدوم قله اومدی. من تیپ میزنم اما اجق وجق تیپ نمیکنم. یه چیزی که بهم حس محترم بودن و اعتماد به نفس واقعی بده بهم شخصیت بده.

انگشتنمایی هم درستش خوبه نه اینکه بیام مثل بعضی از این پسرا ریمل و سفیدابو ماتیکو آرایشو زیر ابرو برداشتن های عجیبو غریبو..

من حتی رنگ و بافت و طرح لباسمم از روی بررسی های روانشناختی انجام میدم کوچولو تو دهات ها هم دیگه کت و شلوار عادی شده تو اومدی ممکو میگی سه اینو؟

حرفای مفت دیگران برای من پشیزی نمی ارزه. مهم اینه که یه نرم افزار تومغزم هست که حرفای مفت رو از حرفای با ارزش تشخیص میده و همیشه اینو از مطالعات و تجربیات خوب و با ارزش خود و دیگران به روز نگه میدارم.

یادمه قبل از نقل مکانم با شلوارک بلند پلنگی و یک تیشرت پلنگی ورزشی مسیر هایی رو در سطح شهر میدویدمو ورزش میکردم. کوتاهی شلوارک همش یه وجب بود واقعا و تازه زیر اون جوراب ضخیم بلند که تا رونم میرسید پوشیده بودم. با این حال بازم بی جنبگی عده ی کثیر مردم اینجا رو اهمیت ندادمو..

من اگه تیپ میزنم میام بیرون به خودم مربطوه. برای دل خودم میزنم. به احترام خودم میزنم. به بهای خودم میزنم. برای دختر بازیو جلب توجه و... نمیزنم. مردم نادون هر چی میخوان فکر کنن خب آزادن.  مهم اینه که خودم هدف خودم رو میدونمو میدونم دارم چیکار میکنم.

هدفون ها همیشه دور گوشمه. اما همیشه فقط موزیک گوش نمیکنم. گاهی فایل های صوتی آموزنده ، زبان و ... رو توی اتوبوسف سر صف نونوایی و از این قبیل گوش میکنمو از وقتم به خوبی استفاده میکنمو تازه حوصلم هم سر نمیره. شما میدونین مدیریت زمان یعنی چی؟ یا فقط تو گوشتونو از کلمه مد روز پر کردن در حالی که همون مدر روز رو هم از بعد روانشناسانه بررسی میکنن همه جا ولی امثال شماها صرفا استفاده کننده های کورمال هستند. همین.

حرفهایی که زده شد در مورد همه نیست و نسبیه. منظور با همون اشخاصی بود که به خیال خودشون خوب میدونن و مسخره کردن. اینجا حرف زدم تا عزیزان و دوستانی که مثل من براشون پیش میاد خجالت نکشن و دور عقب نزنن به خاطر حرف مفت مردم. و گرنه اگه به سیاه کردن بود که نیازی نیست. اونا خودشون سیاه ذهن هستند.

---------------------------------------------------

خارش شديد در محل زخم پا .جلسه هشتم آلفا

چند روز پیش جلسه هشتم آلفا رو هم انجام دادم. البته بهتره بگم چند شب پیش. رفته بودم خونه خودمون.

این بار سخت و در عین حال عجیب بود. خارش فوق العاده شدیدی رو در ناحیه زخم شده پای راستم احساس میکردم و از طرفی نباید کوچکترین تکونی حتی در حد یک میلیمتر میخوردم. ناچارا تحمل کردم و اهمیت ندادم.

یاد چند سال پیش افتادم که توی تاکسی یه مسیر نسبتا طولانی رو میومدم و یه پشه روی دماقم نشسته بود و با خودم گفته بودم ببینم مردش هستم خارششو تا رسیدن به مقصد تحمل کنم.خلاصه اون موقع که مردونگی با مزه رو اثبات کردم. این دفعه که خیلی شدیدتر بود ولی این بار هم..

این بار با خودم گفتم اگه اینا رو خوب تمرین و تحمل کنم فردا به راحتی انتقادات سفت و سخت و اشتباهات دیگران و نزدیکان رو تحمل میکنم و بر خودم مسلط خواهم بود. یه جاهایی هست که نباید عکس العمل نشون بدی یا بهتره بگم بهترین عکس العمل هیچکاری نکردنه. در جلسه هشتم خلسه یا همون هیپنوتیزم یا به قولی حالت آلفا من به این چیزا فکر میکردم..

---------------------------------------------------

فوت شد. خدا رحمت کند.

بالاخره پس از چهار سال پلیر موزیک ارغوانی رنگم به رحمت خدا پیوست. این بار تنفس مصنوعی هم جواب نداد. خب چه میشه کرد. ولی برای خرج کفنو دفنش هنوز تصمیم نگرفتم. به هر حال بدنش نمیگنده که. حالا یکی جدید ولی از همون مارک کریتیو جاشو میگیره. ولی چقدر خاطرات.. چه سوژه بازیا ..

---------------------------------------------------

 

که صدايش هنوز طنين مياندازد در گوش

 

شب جمعه  دو هفته پیش اومدم شهر خودمون تا سری به خونه بزنم و از اون طرف یه گشتی زده باشمو یه حال و هوایی تازه کرده باشم.

توی یه پیاده رو اون دختر محبوب سابق رو دیدم که با دوستاش داشت میومد. یه دفعه صداش در گوشم طنین انداخت. با سرعت برق تمام خاطرات مرور شد.یه فلش بک خیلی سریع.

کم تاثیر نبود ولی تا منظور از تاثیر چی باشه. دل تنگی. دوست داشتن. مهر و محبت.

---------------------------------------------------

چرا عاشق اتوموبیل هستم؟

من نمیدونم تا

چند سال دیگه اتوموبیل ها وسایل نقلیه شخصی حاکم هستند ولی میدونم که لا اقل در طول عمر خودذم باقی هستند. من هم صد درصد یک اتوموبیل خواهم داشت اما از آن هایی که با اتوموبیل خودشان صحبت میکنند. رابطه صمیمی دارند و میدانند همانطور که اتوموبیل به ما خدمت میکند ما هم باید به او خدمت کنیم. تر و خشکش کنیم،تمیزش کنیم، قطعات یدکی و تعمیر و.. و همچنین مهمتر از همه، استفاده و رانندگی درست. خدمتی که او به ما میکند از مجموع تمام خدمت های ما به مراتب بیشتر است. آیا پیاده روی یا اسب سواری مسیر های یک روزه شما را یک روزه طی میکنند؟

---------------------------------------------------

ناجی اجباری

جداً شدم یه ناجی اجباری. ولی بالاخره تونستن دلمو ببرن. ماجرا خانوادگی  فامیلیه. راستش کنار گذاشتن معشوق سابق بی ربط به داستان ناجی گری من نیست. شرایط رو باید مو به مو توضیح بدم تا متوجه بشین.

بالاخره کارم به مشاوره هم کشید و واقعا صلاح مشخص شد. همونی که خود معشوق مهربون سابق میگفت. البته هر دو خیلی بچه های خوبی بودن ولی همشهریه رو خوب میشناختم ولی این فامیلیه رو تازه اخیرا شناختم. فدا کاری های فاطیما واقعا قابل ستایشه.خودش بیشتر. نقش ناجی اجباری به من تحمیل نشد بلکه به من از جانبی تفویض شد.  مادرم این یکی رو خیلی دوست داره ولی با همون قدیمیه هم مشکل خاصی نداشت.

حتی یادمه وقتی روزهای آخر زمستون 86 همه چی یه جورایی تموم شده بود مادرم بود که بیشتر از هر کسی دلداری و امیدم میداد و میخواست برای من قدمی برداره. آرومم میکرد مدام.

این یارو جدیده رو دوست داشتم ولی تا حد عشق پیش نرفته بودم البته الانشم کم کم دارم پیش میرم. یه دفعه گر نگرفته ولی خوب متعادل پیش رفتن چیز بدی  نیست. بردن دل من خیلی سخته.

بچه که بودم خیال میکردم در آینده این منم که برای پیدا کردن جفتم چه سختیهایی میکشم. بعدها اصلا به این چیزا فکر نکردم. واقعا باورم نمیشه که اکنون میبینم یه آدم خوب خود به خود وارد شده. همه چیز خود به خود اتفاق افتاده. بر عکس بوده همه چی. همه و همه راضی بودن جز خود من.

مسئله زود بودن جریان بود. من گفتم حد اقل بیست و هفت هشت سالگی. اما مثل اینکه عدد 22 داره کارخودشو میکنه. راستشو بخواین پختگی من کم یا زیاد باشه، هر چی باشه چندین برابر و نه مقداری بیشتر، شده. با گذر زمان قضیه جدی تر شد. دیگه رفتم سراغ مشاوره و کسب اطلاعات بیشتر و مطالعه و..

خود به خود دیدم خیلی راحت در مورد این زمینه جواب میدم. تازه طرف استعداد هنری در زمینه آرایشگری هم داره. تحصیلات همسر برای من اجباریه طرف باید حد اقل تا فوق لیسانس بره من نمیدونم. خودم هواشو خواهم داشت. شغل هم همینطور. من نمیدونم چرا هنرمندا و مرتبطین با هنر رو به خودم جذب میکنم.

هنوز آزمایش ژنتیک ندادم.چیزی مشخص نیست هنوز.

 ولی اعتقاد من تا حد زیادی درسته که ازدواج عاقلانه و بعد زندگی عاشقانه.

 

---------------------------------------------------

بحث سیاسی بچه بازی است

یکی از دوستام که تا دو سه سال قبل زیاد اهل بحث سیاسی بود جالبه که الان میبینم این بحث ها رو کاملا کنار گذاشته. تازه به این نتیجه رسیده که بحث های سیاسی بحث هایی پوچ و نا اروم کننده زندگی هستند.

بحث سیاسی بحثی بی ارزشه چون در مورد دروغ حرف میزنه. اساس سیاست دروغ و فریبه. دروغ هم یه چیز خوش ظاهر ولی با بان بی ارزشه خوب این که بدیهیه.

باز ما بیایم گیر بدیم در کشور ما یا کشور همسایمون چی شد و چی نشد؟ خوب که چی بشه.

اصلا همین بحثها و تمرکز مردم روی منفیهای دولتی هستش که بد بختیاشونو بیشتر هم میکنه. چون انتظاراتی که دارن همش اینه که این دولت این بد بختی رو به بار میاره و اون کارو میکنه. بابا نمیگیم بی بخار باشین ولی حد اقل انعطاف پذیر باشین. هوشمند باشید و در مورد بدبختیای جامعه کمتر ور بزنید. چه دردی میخواید دوا کنید جز اینکه موجبات زخم معده مبارکتون یا ناراحتی های خفیف جمع شونده روی هم رو زیاد کنید. این همه دلیل و نه بهانه برای خنده و شادی هست. چرا به زور به زشتی ها و تو خالی ها دامن میزنید؟

خود من هم کمو بیش از این بحث ها میکردم. اما الان خیر.

دکتر علی شریعتی میگه یه جامعه تغییر نمیکنه مگر اینکه ادمای اون جامعه اول انسان و درون انسان رو خوب بشناسن. مردم ما از این مردمی هستن که نمیخوان و قبول ندارن. منتظرن دولت یا کسی یاه کاری بکنه تا بیان با حرفای خودشون مهر تایید بزنن که آره دولت و فلان شخص اینطوریه.

نمیدونن که همین مهر های تایید منفی در هر زمینه ای در زندگی مزخرفترین و مخربترین چیزهایی هستند که زندگی رو داغون میکنند. چون انسان با این مهرهای تایید نا خود آگاه شرطی میشه . بیشتر سرش میاد تا بتونه بیشتر مهر تایید بزنه. بحث سیاسی نکنیم تا سموم تولید شده در بدن کمتر بشن

---------------------------------------------------

 

چرا خانه را ترک کردم؟

شاید بعضی ها فکر کنن که قهر کردم اما واقعا اصلا اینطور نیست. این روزها  وقتی که برای کاری میام خونه خیلی عزیزتر از قبل هستم.رابطه بهتره و ..

خونه رو فعلا حد اقل به مدت یکسال برای مطالعه و تحصیل راحتتر و برای رجوع عمیقتر و بیشتر به درون خودم ترک کردم. اول باید خودم رو اصلاح و آرومتر کنم تا بتونم روی بقیه تاثیر بگذارم.

---------------------------------------------------

محکوم کردن دکتر عليرضا آزمنديان .چرا؟

اونایی که آزمندیان،حلت،ظاهری و ... رو محکوم به کلاهبردار و ... کردند و القاب و صفات ناپسند رو بهشون نسبت دادند از این موارد خارج نیستند. یا افراطی های دین هستند که به هر چیز نظر نامناسب دارند، یا منفی باف های شدید هستند که اهل فضاوت سریع هستند یا از دسته مفت خوران هستند که هنوز برایشان تعجب آور است که برای بعضی سخنرانی ها بایستی پول داد. یا اشخاص بی دین یا اشخاصی که انتظار دارند هر کسی اسمش شد دکتر، یه فرشته باشه و یه اشتباه هر چند کوچیک هم نباید بکنه و گرنه میخوان آبروشو ببرن و میگن این کلاهبرداره خودش کلی اشتباه داره و .. متاسفانه اگه 99 درصد لیوان پر باشه باز هم به اون یک درصد گیر میدن و حاضرن ساعت ها حرف بزنن و بگن حق با ماست. چرا اون یک درصد ...

---------------------------------------------------

محسن. یک رفیق اینترنتی خوب – نزدیکان هم بخوانند.

دانش فروشی به بهای اندک،دگر نه

 

نیاز آدم رو تحریک میکنه که بره به سمت چیزی که میخواد یا حد اقل طالب راه های اون باشه. کسی که احساس نیاز نمیکنه رو نمیشه به زور بهش تحمیل کنی که بیا اینو بگیر. یا ازش استفاده نمیکنه یا ازش مراقبت نمیکنه یا در غیاب شما میزنه ناکارش میکنه یا ...

یکی از دوستانم به نام مجتبی بهم در جواب درخواستی مبنی بر اینکه بیا با هم یک سایت تکنولژی فکری برای منطقه بزنیم گفت : نه. دانش و آگاهیتو ارزون نفروش.

به این حرفش خوب توجه کردم. راست میگه. دیگه تا کسی خریدار نباشه بهش نمیفروشم. ارزون هم نمیفروشم. چرا الکی خودمو خسته کنم که بعدش یا بهم بخندند یا بعدها بگن حق با تو بود. من اشتباه میکردم. حالا دارم استفاده میبرم.

راستشو بخواین من هنوز درمورد خیلی چیزها حرفی نزدم. ولی بیرون پیش رفقا از روی دلسوزی حرفهای با ارزش زیادی زدم که صد البته باد هوا میرفت. یارو  رو بهش میگم بابا مشکلت اینه و دردش اینه.این چیزا رو اگ تکرار نکنی همین کافیه تا در این زمینه به تعالی برسی ولی اینا انگار دارم به زبون مریخی ها باهاشون صحبت میکنم. اونایی هم که خوب گوش میکنن اصلا به کار نمیگیرن. انگار من مریخی هستمو اینا از ترس یا هر چیز دیگه، فقط گوش میکنن و بعد که رفتم..

منو مجتبی حرفهایی پیش دوستانمون زدیم که عاقبت بهمون خندیدن. ولی ما بهشون میگیم. اگه دوست داری بخند بعدش اما انصافا زیاد نخند.کمی هم فکر کن. رد دلیل هم دلیل میخواد. اون وقت خوب بخند.

متاسفانه این گونه انسانهای نادون همیشه منتظر فرشته های نجات هستند تا براشون کاری در زندگیشون بکنن.

انتظار دارن تویی که این حرفا رو میزنی حتما حتما باید اول خودت یه کاری کرده باشی دوما اینکه اصلا اشتباه نکنی حتی در زمینه چیزی که در موردش صحبت میکنی. نمیدونن که در دنیا همه چیز نسبیه. به قول مجتبی فردریش نیچه با اون عظمتش عاشق شد و به خاطر دختری کاری کرد که همه در تعجب موندن.

پس ما آدمهای خیلی معمولی تر چی بگیم.

متاسفانه ممکنه این نادانها تا آخر عمرشون انتظار چیزی پوچ رو بکشن و حتی به خاطر این انتظار و عدم حصول نتیجه از دین و خدای خودشون هم منحرف بشن.

کسی نیست به این ها بگه بابا . ممکنه یه نفر ناقل صحبتی باشه که روی تمام زندگی تو اثر مثبت بگذاره. اون شخص حتی میتونه دشمن تو باشه و ناخواسته حرفی رو بزنه که تمام زندگیتو دگر گون کنه.

احمق تر از اون تویی که از این فرصتها استفاده نمیکنی. تدبر به خرج نمیدی.

یکی از دوستان خوب من این روزها آقا محسنه. من تشنه ی این نیستم که کسی به حرفام گوش بده. خدا وکیلیش نامزدم که حسابی اهمیت میده. نهایتا همون برام کافیه.

تازه. مجتبی و هاشم برای تعامل آگاهی ها بهترین گزینه هاستند. نه تنها به هم گوش فرا میدیم بلکهکاربردی هم جلو میریم. مجتبی و هاشم هر دو دو سال ازم کوچیکترن.محسن هم که همسن اوناست  نیز شنونده و به کار گیرنده ی خوبیه که ادم میتونه دوسش داشته باشه.

همون اول شمارمو به محسن دادم. قبلل از حتی یک ذره آشنایی درست و حسابی. چون یه چیزی بهم گفته بود باید هوای این داداشو داشته باشی. نیازی نیست حتما اون هواتو داشته باشه. کائنات جبران میکنه

 

---------------------------------------------------

تصادف سعید منجر به دوستی بیشتر شد

یادمه چند وقت پیش وقتی فقط یک هفته به اتمام خدمتم باقی بود. یه دفتر یاد داشت قشنگ به سعید هدیه دادمو وقتی رفت خونه اس ام اس دادم که دلم میخواد ببینم اینو چطور پر میکنی.

یه روز یاد اون دفترچه افتادمو با خودم گفتم سعید تا حالا چیزی هم نوشته ؟ فردای اون روز تصادف و چپ کردن سعید با ماشین خودش رخ داد. بعدا داستانشو تعریف میکنم

---------------------------------------------------

یه نفر خیال پلیدی در مورد خودش داره

احساس میکنم یکی از دوستان یا آشنایان خیال ناپسندی در مورد خودش داره. یه چیزی اینو بهم هشدار میده. احساس میکنم میخواد یه بلایی سر خودش بیاره. احساس میکنم آخرش یا بلا رو سر خودش میاره یا سر بزنگاه خودشو متحول میکنه و میشه چیزی کاملا برعکس چیزی که بود، به همون میزان در همون جهت عکس. فقط خدا به خیرکنه.

---------------------------------------------------

کلاس خصوصی

چند ماهی قبل از رفتنم به خدمت کلاس خصوصی کامپیوتر دز مینه هایی که خبره بودم برگذار میکردم. همین کلاسها خیلی چیزا یاد خود من دادن. این که معلمی چقدر زیباست. تمامی شاگردانم به من لطف زیادی داشتن.

از کودک گرفته تا یه مهندس شیمی. فرقی نمیکرد. ولی جالبترین شاگردم اون پسر با تحصیلات کم و کنار گذاشته شده همون نوجوون استثنائی بود.

یکی دیگه از شاگردانم هم اینقدر از نحوه تدریسم خوشش اومد که در زمین های دیگه هم با هامکلاس گرفت و اخرش منو به یه موسسه چاپ و تبلیغات هم معرفی کرد و اونجا هم مشغول شدم.

این روزها هم به یاد اون دوران کمی کلاس خصوصیم میاد. البته قیمتها کمی بالاتر رفته.

در عوض نحوه تدریسم هم حسابی پیشرفته تر و تضمینی تر. خودم به روش الفا بعضی از مباحث رو یاد میدم. طرف مخ میشه و به سرعت پیشرفت زیادی میکنه به شرط استمرار در آلفا که اونم کاری نداره.

20 ساعت تدریس در یک ماه کافیه که یه 200 هزار تومنی تو جیبم باشه. چقدر میخواد وقتمو بگیره مگه؟

---------------------------------------------------

روزها خیلی سریع میروند

باورم نمیشه روزهای پاییز به این سرعت گذشتند. راستش هنوز برای کنکور کاری نکردم اما حین خدمت خوب میخوندم. جریان اینه که در مکان جدید سکونتم اوضاع تعمیرات اساسی همه چیو بهم ریخت. منابع و ابزارها هم اینقدر زیادشن که تا حدودی سر در گم شدم.

ثانیه ها هم خیلی مهم هستند. اگه امسال رتبه نیارم و رشته مورد علاقم قبول نشم نمیرم دانشگاه. باید و باید و باید رشته مورد علاقمو قبول بشم. باید.

---------------------------------------------------

خیلیاشو بلد بودم

خیلی از چیزایی که این روزها توی کتابا میخونم یا توی سی دیها و سمینارها یاد میگیرم رو میبینم که خودم قبلا با تجزیه و تحلیل هایی که از دانش قبلی داشتم یاد گرفته و تا حدود زیادی بلد بودم.

---------------------------------------------------

 

من یک منطق گرا هستم.

دستاتونو بهم قلاب کنید.کدوم شصت شما رو میاد؟

اگه راست رو بیاد معنیش اینه که نیمکره چپ مغز شما فعالتره و شما یک انسان منطق

گرا هستید.

اگه چپ رو بیاد معنیش این خواهد بود که نیمکره راست مغز شما فعالتره و شما یک  انسان احساستی هستید.

این راز کوچیک ولی مهم رو اگر بلد باشین میفهمین که با هر کس چطور رفتار کنین تا دلشو بدست بیارین.

احساسات گرا ها در خود هیپنوتیزم فوق العاده موفقترن. به زیبایی عشق میورزن ولی انتظار زیادی هم دارن.

اما فوق العاده حساس هستن.اگر مراقب نباشن ممکنه شکست های روحی و حتی وخیمی بخورن.مخصوصا اگر دختر باشن.احساس گراها میتونن موفقتر باشن.

منطق گراها که منم جزءشون هستم همیشه خواهان دلیل و برهان هستند، به راحتی فریب نمیخورند،زبان وارتبا کلامی قوی،منطق بالا،تجزه و تحلیل کنندهف اهل نوشتن

اما منطقگراهای نیمکره چپی ها نیاز داریم که با ماها استدلالی حرف بزنن، همینجوری قانع نمیشیم.

 

نیم کره راست : مرکز تصور و تجسم، شناخت رنگها،موسیقی،آرزو و خیال،وزن و آهنگ

---------------------------------------------------

تکنولژی فکر در سطح شهر ما- دعوتی شد از ما

برادر یکی از همکلاسان صمیمی و سابقم که چندین ساله ندیدمش، در بحث تکنولژی فکر غرقه. اسمش علیه. از من چند سال بزرگتره. مجتبی چند شب پیش اومد پیشم و گفت علی در همچین زمینه ای فعالیت میکنه. صحبت شده که در سطح ماهشهر کاری کنیم. دیدم مطالعات تو هم خوبه گفتم اگه بشه تو هم با ما همکاری کنی خیلی خوبه. گفتم مردم اینجا اونقدرا هم متعالی فکر نمیکنن. کسی که بخواد براشون حرفی بزنه یا کاری کنه انتظار دارن خودشو به جاهای خیلی بالا رسونده باشه.. خلاصه منظور مجتبی رو دقیقا نفهمیدم که باید چیکار کنیم..

---------------------------------------------------

مولانا و شمس

اگر نه تمام بلکه به جرات بگویم اکثر مباحث روانشناختی و فلسفی و مباحث علم موفقیت در امروز همان تغییر چهر یافته های تعالیم بزرگان ما در گذشته بوده اند دروغ نگفته ام.

فیلم راز را خوب نگاه کنید و بعد بروید دیوانهای شمس و مولانا رو بخونید.متوجه میشین که چیز جدیدی وجود نداره.همه ی اون تعالیم به شکل فیلم و به زبون ساده تر در اومده.

به قول مجتبی اون زمان چون این شاعرا و عرفا میدونستن که مردم زمان خودشون این چیزا رو نمیفهمن به شکل شعر نوشتن  تا شاید آیندگانی اینها رو دریابن که بالاخره تصورشون به حقیقت پیوست.

راستی جالبه که من و خیلای از دوستام نمیدونستیم که شمس زن بوده. چه جالب. گاهی چیزهای کوچکی رو به طرز خنده داری نمیدونیم.مثل من معنای دقیق چله کباب یا چله خورش رو هم نمیدونستم در صورتی که خیلی  از مفاهیم نسبتا پیچیده و چند پیچیده رو به خوبی میدونستم. این قضیه حکیات از ضعف آموزش و

پرورش ما داره.

---------------------------------------------------

مجتبی هم مینویسد

از لابه لای حرفای مجتبی فهمیدم که اونم تو کار نوشتنه. البته مجتبی یه آدم احساس گراست و طبیعتا نوشته هاش پر از نقل بیت شعر ها و عرفانی جاته. دنبال اینم که نوشته هاشو بررسی و تجزیه تحلیل کنم.

---------------------------------------------------

تحصیلات. تازه به دوران رسیده و جبران حرفه ای

یادمه یه شخص محترمی که رابطه غیر مستقیمی با من داشت نمیدونم چطور به اون سرعت تونست اون برداشت نسبی رو از من داشته باشه که من یه ادم تازه به دوران رسیده هستم.

وقتی اواسط به بعد خدمت شروع کردم به شکوفایی استعداد ها فهمیدم که بله حق با اون بوده. اما همینجا بهش میگم در کشور و دولت فعلی ما تحصیلات یه چیز کشکیه. خیلیها مدرک دارن ولی چیزی بلد نیستند برای همین روند پیشرفت ما خیلی کند صورت میگیره در صورتی که در کشورهای دیگه در حال به توان رسیدنه.

ثروت واقعی هر شخصی میزان آگاهیه اونه. تحصیلات فنی خودمو که میگذرونم ولی دانش و اگاهیمو همیشه ادامه میدم و به روز نگه میدارم و به گرفتن صرف یک مدرک قانع نمیشم. تحصیلات علم صرفا تحصیلات دانشگاهی نیست. یه فوق لیسلنسه ممکنه به اندازه یه نفر زیر دیپلمی که کتابای انتنی رابینزو خوب خونده و عمل کرده باشه احساس رضایت از زندگی و شور و شعف نداشته باشه.

من به رشته های هنر، ریاضیات،و علوم انسانی علاقه دارم.

---------------------------------------------------

پدر بیخیال اما بیخیال در چه مسائلی؟

همون شخصی که گفتم. گفته بود پدر من ادم بیخیالیه. راستشو بخواین زیادم بیراهه نگفته ولی نه به اون معنا که.. پدرم  در حقیقت میتونم بگم بیشتر سردرگمه تا بیخیال. آدم دلسوزیه. بزرگترین ضعفش اینه که تک روی میکنه. مشاوره رو در برنامش ندیدم هیچ وقت. خیلی جاها به همین خاطر ضربه خورد.

مثلا وقتی همین چند روز پیش کامپیوتر جدید خرید اصلا به من خبر نداده بود. که بابا بیام بازار  قطعات فعلیو خوب برسی کنم تا سیستمی عالی متناسب با هزینه ی صرف شده ببندم. آخرش بازم ضرر کرد. پسرشو مردم پول میدن واسه مشاوره خرید سیستم خودش همینجوری خود رای رفت خرید کرد..

توی خونه میخواد حرف حرف خودش باشه. راستشو بخواین بالاخره ادم بی عیب و نقص و بدون اشتباه وجود نداره اما پدر من حاضر نیست بپذیره که اشتباهاتی داره. من از این کاراش تجربه کسب میکنم نه اینکه یاد بگیرمو تقلید کنم. بچه نیستم.الانه همه چیز فرق کرده و من خیلی تیز هوشمو و تاثیرات منفی رو پذیرا نیستم.

---------------------------------------------------

مجتبی، سلام گرمهای قدیمی،شباهت ها،فلسفه،قانون جذب

مجتبی دو سال ازم کوچیکتره. مجتبی رو من خیلی وقته میشناسم و گه گداری در دیدارها گفتگو ها و بحث های جالب فلسفه و از این قبیل داشتیم. شیرین کلامه.

خلاصه من به این آقا در هر دیداری حسابی مهر میدادم و همیشه بهم خوب لبخند میزنیم. تا اینکه بحث ادیشه هم اومد وسط. برخلاف خیلی از دوستاش که به دلیل به روز بودن و متعالی بودن عقلش اونو دیوونه یا ... خطاب میکنن من یکی خوب درکش میکنم. برای همین جذب همدیگه شدیم. راسته که اگه خیلی از دیگرون جلوتر باشی خیلیا مثل اون گربه ای که دستش به گوشت نمیرسه و میگه پیف پیف بو میده..

 

---------------------------------------------------

بي خدايان-نويسنده: دنا

آنکس که فعلا در نظرمان بیخداست ممکن است فردا ز همه ما خداییتر شود.

این نوشته نیمه کاره مونده.هدف دنا کل با عده ای که میخواهند عدم وجود خدا را با تعالیم خود اثبات کنند نیست. هدف بررسی است. به هر حال میان دو ضد حق با یکی است.

 

---------------------------------------------------

جلسه دهم آلفا-براي اولين بار با وضو. عميقتر و سنگين - جلسه اول خود هيپنوتيزم عمومي

اولین باری که عمیق وارد آلفا شدم جلسه دهم بود. این بار برای اولین بار احساس کردم هر کدوم از اعضای بدنم رو مثل محله هایی در شهر که برقشون رو قطع میکنی و سکوت همه جا رو فرا میگیره آروم و بی حس کردم. این بار برای اولین بار با وضو گرفتن امتحان کرده بودم. واقعا شگفت آور بود.

---------------------------------------------------

دو گذر متفاوت زماني از نظر دو نفر

وقتی خدمتم تموم شد. یه آشنایی رو زیارت کردم که از طول خدمتم متعجب بود. میگفت خدمت تو خیلی طول کشید. در صورتی که این یک سال و نیم برای من به طرز شگفت آوری زود و همچنین عجیب گذشت.

چه دوران عجیبیه. قبل از اینکه تموم بشه از سربازان قدیمیتر و تموم کرده ها شنیده بودم که مثل برق و باد گذشت و از این صحبتا ولی فکرشو نمیکردم..

وقتی در حال خدمت هستی هر روزت ممکنه مثل چند روز بگذره. وقتی تموم کردی احساس میکنی از دوران قبل از خدمت و دوران دیگر زندگیت خیلی سریعتر طی زمان شده.حتی از حالت عادی هم سریعتر. و وقتی هم که تموم میکنی و دوباره به دوران شخصی گری بر میگردی متوجه میشی که روزهای فعلی بعد از خدمتت خیلی خیلی زودتر از همیشه میگذره. مخصوصا اگر مثل من در آستانه ورود به پاییز تموم کرده باشی. تا جایی که دیگه دارم حیرت میکنم. ولی خوب به نظرم کم کم بازم به حالت عادی بر میگرده اما فکر نمیکنم به این زودیا..

---------------------------------------------------

روز اعزام، ایستگاه قطار،چند روز پس از اتمام،همان ایستگاه

یادمه روزی ه میخواستم برم. سوار قطار سربندر-اهواز که شدم. یه شخص ملبس به لباس پلنگی سربازی رو دیدم که قیافش خیلی به نظرم آشنا اومد. جلو رفتم و سلام کرده و اسمی که هنوز توی خاطرم مونده بود به زبون اوردمو صداش زدم. آره خودش بود. یه لحظه جا خورد. پس از سالها.. تقریبا یه آشنای خونوادگی بود ولی خیلی دور.اکنون پس از حد اقل 9-10 سال دیدمش. نشستیمو از خدمتشو خاطراتش برام میگفت. میگفت چهارده ماهست . میگفت خیلی زود گذشت. خلاصه میخواست دلداریم بده مثلا ولی خوب من به دلداری عشقی نیاز داشتم از خود خدمت اصلا ابایی نداشتم.

بعد از اینکه خدمتو تموم کردم،حدود دو هفته بعد در همون ایستگاه و قطار بازم دیدمش. بعد از یک سالو نیم. دوباره دیدم همون لباسهای پلنگی رو پوشیده با این تفاوت که این بار خیلی کهنه بودن. گفت توی اافم. منو دیدو تعجب کرد. انگار همین دیروز بود که همینجا دیده بودمش. خلاصه از خدمتمون برای همدیگه میگفتیم. چقدر جالب. بعد از او رفتمو قبلش تموم کردم.

میگن اگه سرباز عروس باشه جهازش اظافه خدمتشه ولی من به این حرفای مفت معتقد نیستم. اینکه کسی که اظاف نخوره مرد نیست و .. به نظر من اونی که اظاف نخوره یه آدم با نقص کمتره. شانص رو ولش کنین.اظاف خوردن ها همش زیر سر خود ماست.

من حدود بیست روز...

البته بعضیها هم خودشون به عمد کاری میکنن که اظاف خدمتی داشته باشن. دلشون نمیخواد به موقع تموم کنن چون این دورانو دوس دارن.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:34 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بسم الله الرحمن الرحیم

چطور اومد تو زندگیم نمیدونم. فقط میدونم بی شک قانون جاذبه بود.

یه مدت بهش فکر میکردم. احساس میکردم دوسش دارم. زیاد نمیشناختمش. با بقیه فرق میکرد. خوب هر کسی با بقیه فرق میکنه به شرطی که ریز و دقیق بشیم. ولی این یکی یه جور دیگه بود. لا اقل یه تفاوتهای آشکاری با بقیه همشهریا داشت.  خوب که دقیق شدم دیدم اشتراکات زیادی باهم داریم. نتونستم تحمل کنم. منی که اونقدرام پررو نبودم و دیگه تو این مسائل کم میاوردم یه جوری رفتم جلو. اونم چقدر قوی. تا جایی که امروز که خودم فکرشو میکنم کمی حیرت میکنم. خودم جای خودم بودم. اما خودم جای خودم رو اون نمیشناخت که کی. خدا بیامرزه پدر ابداع کننده یاهو مسنجر رو.ولی اون بلانسبت خر نبود که نفهمه. من بصورت کاملا حساب و کتاب شده کار کردم. جاهایی هم کمی جای شک ایجاد کردم. خلاصه میکنم. حرف دلمو زدم. اونم دلشو زد به دریا و حیرت کردم که حرف دل خودشم همینه. راسته که میگن دل به دل راه داره. بالاخره معلوم نشد که زودتر به اون یکی فکر میکرده ولی مطمئنن دقیقا همزمان شروع نشده.

2 سال با هم بودیم. سال 85 و 86 بودو کلی خاطره. کلی تجربه. کالی احساست زیبا.

 

چند وقت پیش در مورد غرور نوشتم. نباید جوری مینوشتم که به اون بر بخوره. هر انسانی غرور نسبی رو داره.مهم اینه که کاذب نباشه که خوشبختانه من غرور کاذب در اون دختره ندیدم. اینجا میخوام اعتراف یا بهتره بگم اعترافاتی بکنم. اسم اعتراف اوردم. وای.

میدونی اون این  روزها بعد از مدتها اعتراف کرد. اعتراف کرد که هنوز منو.. خوب راستش من که هیچ وقت ازش بدم نیمومده و نمیاد و دلم نمیخواد بیاد.

هنوز همون گلیه که بوده. اون به قشنگیا اعتراف کردو من حالا باید به چیزای ناخوشایند اعتراف کنم. به پشیمونی .

از حرف رفیق خودم خیلی بدم اومد. به جرات همینجا به اون دوست صمیمیم میگم که واقعا انتظار نداشتم. تا دیگه من باشمو اینقدر حرف نزنم پیش رفقا و حد تعادل رو دریابم. انتظار نداشتم به خاطر اینکه کار رو تموم شده دیده اسم بذاره. میخوای اسم بذاری بیا رو من اسم بذار. به عمد اینجا نوشتمو جای دیگه حرف نزدم میخوام ببینم یه روز گذرت به این نوشته ها میخوره. اصلا میخوام ببینم به رفیق جقدر اهمیت میدی. این دومین باریه که ازت دلخور میشم به شدت. من یه حرفایی زدم ولی نباید روی این دختر چنین اسمی میذاشتی.

هر چی باشه عشق من بوده. با این کارت به منم توهین کردی و اگه خیلی رفیق شناس و با مرام باشی توهین به رفیق آدم یعنی توهین به خود ادم.یه جورایی به خودت توهین نکردی؟

اجازه نمیدم هیچ کس دیگه ای روی اون اسم بذاره ولی وقتی رفیق آدم.. تعجب نکن که چرا اینقدر ناراحت بودم. من هنوزم دوسش دارم.70 درصد اشتباهات ما مربوط به من بوده. این دختره اصلا غرور نداشته. من دروغ گفتم. خوبه. من میخواستم هم خودشو نجات بدم هم خودمو.بهتره بگم خودمون رو. چون خودم رو نه از دست خودش بلکه از قضیه ای نجات بدم. تصمیم گرفتم که تا چندین سال دیگه به این مسائل فکر نکنم. اما شرایط جور دیگه ای رغم خورد.

دلم نمیخواد این دختره فردا اگه فهمید ، بگه همون موقع همچین جریانی بوده که منجر به جدایی شده. همه ما آدما نقاط ضعف و قوت داریم. من احمق خرابکاری زیاد کردم. خیلی اذیتش کردم و مثلا به خودم حق میدادم که این یارو اونقدری که من دوسش دارم دوسم نداره. امروز میدونم که اینکه تو طرفت رو دوست داشته باشی خیلی مهمتره تا اینکه دوست داشتنشو بخوای گدایی کنی. اوایل خیلی گدایی میکردم در صورتی که نیازی نبود. این دختره خیلی جاها حمایتم کرد. خیلی جاها حالم گرفته بود که آرومم کرد. خیلی جاها نظرات خوبش بدردم خورد. شما نمیدونین. چرا وقتی به اندازه من نمیشناسینش الکی حرف در میارین.

نه دوستای من تا حدی که اون منو میشناسه منو شناختن تا به حال و فکر نمیکنم دوستای خودش هم به اندازه من شناخت عمقی ازش داشته باشن.

منطقش که خیلی خوب بود. خیلی جاها من کور بودم. من یه اشتباه بزرگ داشتم. انتظار داشتم اون هیچ وقت اشتباه نکنه در صورتی که خودم خیلی بیشترش اشتباه میکردم. وای به من.

انگار همین دیشب بود که از رفتنم به خدمت خیلی ناراحت بود و داشت دیوونه میشد. اگه از هم جدا شدیم دلیلش تا 90 درصد خانوادگی و فامیلی بوده و اصلا چیزی نیست که هر شخصی بخواد فکر کنه مثلا خیانت یا کم تحویل گیری و .. بوده.  درست وقتی که رابطه ی بخت برگشته دوباره به شکلی قوی و خیلی زیبا داشت جون میگرفت جدایی رغم خورد.

این دختره به خاطر من جلوی کسانی ایستاد که میدونم براش خیلی سخت بوده. به خدا دیگه اینقدر نمک نشناس نیستم.هنوزم قدرشو میدونم. به خاطر جدا شدنم پشیمون نیستم به خاطر با نامردی جدا شدنم پشیمونم. نامردی رو اینجا به فال خیانت نگیرید که همچین چیزی نبوده. من میتونستم بدون بهانه گیری و دروغ جدا بشم. منی که به این دختره دروغ نمیگفتم آخرش به بدترین شکل گفتم.  اعتراف میکنم. هنوزم تو دلم جا داره. هنوزم عزیزه برام. وای به حال کسی که ببینم حرفی پشت سرش در بیاره یا اذیتش کنه. برادرشم خیلی برای من عزیزه اگرچه ظاهرا از من کینه به دل داره و دیگه ازم متنفره. ولی خب اون کم تجربست و خیلی چیزا رو نمیدونه. چقدر دلم میخواست برای هم رفیقای خوبی باشیمو هنوزم دلم میخواد.ولی با خودش نمیگه طرف چقدر پرروه؟ اونم یه جاهایی در حقم بزرگی به خرج داده. من اینجا حق رو به خودم نمیدم.

یادش به خیر. چه نامه هایی که در شرایط سخت حین خدمت به دستم میرسید با چه خط زیبا و چه رنگ زیبایی نوشته شده بودن و من این نامه ها رو بارها و بارها میخوندمو آروم میشدم.

این دختره به خاطر من کارایی کرد که دخترای دیگه گمان نمیکنم به این سادگیا انجام بدن. اونم میتونست مثل دوستاش بیرون راحت باشه. من بهش سخت نگرفتم. فقط یه بار دیدم همینجوری با چادر بیرون اومده بود گفتم خیلی حجابت قشنگه و واقعا به دلم نشست. از اون روز تا حالا ندیدم غیر از چادر مشکی جور دیگه ای تن کنه بیاد بیرون. چقدر این دختر ماهه به خدا.دختری که تا این حد بی منت به طرفش اهمیت بده واقعا نایابه.

 

 

اگه نماز صبحم اول وقت شد

اگه خیلی از راشتباهات رفتاریم اصلاح شد

اگه شجاعتم بیشتر شد

اگه گناهان آگاهانه ام کمتر شد

اگه احساس هنرم بیشتر شد

اگه بیش از پیش به درونم مراجعه کردم

اگه بیش از پیش یاد گرفتم که به اشتباهاتم بیشتر فکر کنم و در صدد جبران و اصلاح بر بیام

و همچنین کلی موارد دیگه..

همه به خاطر ورود این دختر مهربون به زندگیم بود.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:32 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بسم الله الرحمن الرحیم

هر چیزی مخالف و موافق داره. رفتن من بی مخالف نبوده. اما اگه تنها یه موافق داشته بوده باشه خودم و دنا بودیم. در حقیقت دنا خواست.

خودم خوب میدونم چه کردم. اگه رفتم مسئله قهر یا دلخوری نبوده. این دوری اگرچه حد اقل یک الی چند ساله اما موقتیه.

من از خونوادم دور شدم اما یه آدم واقعا خونواده دوستم. من رفتم تا زنجیرهای سنگین تنیده شده رو از بین ببرم.

شما نمیدونین. خانواده با عاطفه ای دارم. در بد ترین شرایط روحی روانی نه من نه برادرم سراق چیزای پوچ و باطل نرفتیم. نمیخوام تعریف کرده باشم اما با این حال احساس میکنم چیز خاصی برادرم رو نگه داشته چون مال این صحبتا نیست که بگیم آدم قویی باشه. اما در مورد خودم وضع فرق میکنه. نیروی مقاومت شدید. نیروی درونی که نیمه ناخود آگاهانه پیش میرفته.از یک عزت نامرئی از ناحیه شخص یا اشخاصی بعد از خدا.

............

زمانی که خدمت بودم فهمیدم که واقعا چقدر عزیزتر از قبلم. دوری و دوستی رو به صورت بسیار پر رنگ و به معنای واقعی تجربه کردم.

البته دلخورم از دست خواهر و برادر هایی که هیچ وقت خودشون تماس نگرفتند تا حالی جویا شوند. نه اینکه دوسم نداشته باشند. اما دوست داشتنشون تا حدی نبود که.. سربازان دیگه رو میدم که خواهر و برادرهاشون خیلی تماس میگرفتن و.. خلاصه روحیه میگرفتن. همیشه خودم تماس میگرفتم. البته خواهر و برادرایی که منو بیشتر دوست دارن کوچیکترن.

.............

دور شدم تا باز هم بیشتر خود سازی کنم. همیشه جا برای مردتر شدن و بهتر شدن وجود داره. همیشه جا برای تعالی وجود داره. من یه ماموریت دارم. ساختن خودم برای خودم عین آب خوردنه. تکرار میکنم من یه ماموریت دارم. من باید به فکر بقیه باشم. بی منت. مهم نیست که فعلا در مورد من چی فکر میکنند.

 

قبلها به مدت دو سال در قسمت در باره وبلاگ یه متنی نوشته بودم که لب مطلبش این بود: برای تغییر دادن دیگران حتما از خودت شروع کن.

عمق این رو بیشتر آدما تا همین حد درک میکنن که مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید. اما در حقیقت در یافته ام که قضیه کمی پیچیده تره.  جالب اینه که دو سال این جمله تو وبلاگم بود و خودم بعدها درکش کردم. وقتی فهمیدم فکر چیه و چه جایگاهی داره و چگونه عمل داره تا حدود خیلی خوبی این قضیه رو درک کردم که شروع از خود یعنی چی. یعنی اینکه همه چیز کج نیست. تو درست بایست پسر. وقتی خوش بینتر باشی وقتی مثبت اندیشتر باشی ( به شکل صحیح و نه کاذب) در این حالت قدرت اینو داری که اصلاحات رو به بار بیاری. در حد تغییر دادن یه نفشم کار آسونی نیست چه برسه به یه خانواده پر جمعیت که رئیسش بسیار منفی اندیش باشه.  حساب کار رو در مورد یه پیامبر جهانی داشته باشین که چقدر...

 

انسان های دیگر پیچیده ترین کائنات اطراف ما هستند. پیچیده ترین کائنات اطراف ما جانداران هستند و پیچیده ترینهاشون همون انسان ها هستند. انسانها دل دارند...

حقیقت اینه که انسان ظاهرا از هم جدا هستند ولی همگی مثل یک زنجیر به هم پیوسته اند.این زنجیر نامرئیه. در مورد خوبیهای دیگران بیشتر فکر کن تا خوبیهای اونا رو به خودت جذب کنی. از خوبیهاشون براشون بگو.

با خود هیپنوتیزم قوی میتونی ذهنتو طوری به خدمت بگیری که بر روی دیگران تاثیر عمیق بگذاری. چی کار داری که چطوریه. فقط در حالت خلسه عمیق به ناخود آگاهات بقبولون که یه راهی هست که ...

استاد احمدی یادم داد که خودمو بر ذهنم حکومت کنم. واقعا ازش ممنونم واقعا..

 

ذهنمو با چیزهایی مثل نا امیدی پر نمیکنم. این چیزها یعنی غل و زنجیر سنگین. وقتی میتونم این غل و زنجیرها رو نداشته باشم چرا که نه؟

برای شروع کار خود هیپنوتیزم به شکل جدی نیازمند محیط آروم و بدور از امواج منفی سابق بودم. برای همین زندگیه تقریبا تنهایی رو موقتا برگزیدم.

 

باید کاری بکنم.

 

خواستم و راه ها نشونم داده شد و با آلفا آشنا شدم.با آلفا میتونی سنگینترین غل و زنجیرهایی رو که در طول زندگیت ایجاد و به دور بدنت محکم بسته شده اند رو با صرف کمترین میزان انرژی و بدون هیچ دردسری از بین ببری.

................

 

وقتی عزیزتر باشی حرفت خریدار بیشتری داره. وقی دورتر باشی عزیزتری.

گاهی باید دوری و دوستی رو تدارک دید.

 

یکی از دوستان جدید اما صمیمی حرف خوبی زد. اگه هر روز دم در خونت یه کیسه الماس که پر بهاترین شی ء محسوب میشه ظاهر بشه بعد از 50 روز دیگه جذابیت روز اول رو نخواهد داشت.

حتی رفاقت هم همینجوره...

 

اگرچه یه ادم تقریبا اهل سفر هستم اما از مزایای اون غافل نیستم. خدمت خیلی چیزا یادم داد که چشمامو باز کردم تا یاد گرفتم. چیزای زیادی که خیلی سربازان همراهم  یاد نگرفتند.

 

میروم ولی عزیزترم. دورادور هوای همه رو خواهم داشت. کسی رو فراموش نکردمو نمیکنم.

 

-----------------

 با اینکه تواناییشو داشتم که در بالا شهر هم خونه بگیرم و شرایط در حال فراهم شدن بود اما در یک نقطه حاشیه نشین شهر ( شهرک مدنی) که یه شهرک فقیره و امکاناتی نداره  سکنی گزیدم. بذار دیگه بهانه ای برای بیرون اومدن نداشته باشم.

اینجا هم ورزش میکنم البته .. کاری به نبود امکانات ندارم. با همون امکانات کم توی خدمت چه ها که نکردم.

اینجا از اونجا بهتره که.

 ذهن من خودش تمامه امکاناته اگرچه 99 درصد آدما این حرفو درک نمیکنن. در حقیقت همون تصاویری که در ذهن دیده میشن حقیقت هستند و این دنیای مادی حقیقت نیست. بی خیال این مفاهیم پیچیده جای بحث خیلی زیاد داره.

------------------

اینجا یک مکان تمرین است.

مشغول اینها هستم.

 

1-درس و مطالعه

2-نوشتن

3-تدریس یک حرفه – آموزگاری دوره راهنمایی (معلمی)

4-آلفا و خود هیپنوتیزم

5-انعطاف پذیری بیشتر

6- تمرین .. شکسته

7- باز هم روی پای خود ایستادن

8-تاثیر گذاری بر دیگران

9-تمرین دستور نظم به معنای حقیقی – بهتربود اینو مورد اول مینوشتم

10- محافظه کاری صحیح و خصوصیت های رفتاری دیگر..

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:31 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بسم اللخ الرحمن الرحیم

اونهایی که این قضاوت صریحا اشتباه رو دارن ( یکیش یکی از دوستان خودم) درصد بالایی از این اشخاص کسانی هستن که به واقع نمیدونن هیپنوتیزم چی هست. خیال میکنن یه حالت جادویی هست که با اجنه و .. در ارتباطه و مثلا شما با این کار خود به خود و بدون این که حتی درس خونده باشین کنکور رو صد در صد میزنین، کارهای عجیب و غریب دیگه و..

در صورتی که اینطور نیست. این حرف مثل اینه که بگیم : اگه برای بریدن تنه درخت بجای تبر از اره برقی استفاده کنیم تقلب محسوب میشه. خوب چه ربطی داشت؟؟

شما وقتی خود هیپنوتیزم میکنین فقط موانع ذهنی که به مرور زمان تا این لحظه از زندگیتون توسط محی و تربیت محیطی و خانوادگی بوجود امده اند رو از بین میبرید. حتی یک نوزاد شجاع به دنیا میاید و این محیط است که...

در واقع شما به مرور زمان توسط محیط و به شکل های منفی ( غالبا) هیپنوتیزم شده اید. تو سری هایی که از زمان بچگی خورده اید، طرد شدنها، جملاتی چون : تو هیچی نمیشی،تو احمقی پف تو تنبلی، تو فلانی و ...

شما به کمک هیپنوتیزم این موانع رو با سکوهای پرتاب مثبت جایگزین میکنید.

در حقیقت شما در طول زندگی خود در همه حال در حال استفاده از قدرت های انسانی خود هستید منتها به شکلی نا منظم و پراکنده و بدون اتحاد این قدرتها. این قدرت ها ممکنه در جهت مثبت یا منفی به کار گرفته بشه. اگه بیشتر منفی باشه اون خص به طور کلی آدم خوبی نیست.  ضمنا وقتی به صورت نا منظم به کار گرفته بشه خصوصیات به مرور زمان شکل میگیرند.

تصور کنید یک شیشه مسطح کوچک رو دارین و میخواین به کمک اون کاغذی رو آتیش بزنین. میشه؟

حالا همینو تبدیل به یه عدسی کنید. هر دو همون جنس شفاف هستند. حالا به کمک عدسی میتونین همون پرتوها رو که به هر حال میگذرند رو اینبار بر روی یک نقطه متمرکز و متحد کنید. چه اتفاقی میافته؟ آیا به این عمل میشه گفت تقلب؟

در حقیقت عده ی کثیری از انسان ها فکر میکنند این چیزها تفلب یا چیزی عجیب هستند چون از ابتدای زندگی از نوع آگاهانه این چیز ها دور بوده اند. توانستن از عهده هر کسی بر میاد. تا زمانی که انسانی اندیشه خود را از دست نداده هنوز انسان است ومیتواند. فقط تجلی توانستن های او متفاوت است.  به زندگی بتهوون،هلن کلر و امثال اونها نگاهی بیاندازید خودتان همه چیز را متوجه میشوید.

اما در مورد تله پاتی و خود هیپنوتیزم برای اثر گذاری عمیق بر دیگران.

من به یکی از دوستانم گفتم میتوانم کاری کنم که فلانی که بی احساس تشریف داره عاشق من بشه...

گفت این چیزا تقلبه.. میدونین چرا نیست؟

بعدا مطلبی بنام دو حالت تاثیر (گذاشتن و دادن)،دو حالت آشکار و نهان مفصل صحبت میکنم.

اگه در مورد همین قسمت نظری دارین بگین تا راه های نفوذ در دل کسی رو آشکار کنم.  مطلب فوق العاده جالبیه که قبلا توی خدمت نوشتم. فقط امیدوارم اگه از همراهان قدیمی باشین اون متن در باره وبلاگ رو که سابقا نوشته بود خوب خونده باشین. در مطلبی که گفتم به خوبی نشون میدم که شروع از خود یعنی چی و خیلی جاها اصلا نیازی نیست به خودمون فشار بیاریم تا دیگری رو مثلا تغییر بدیم یا ... منتظر نظرات شما در این زمینه هستم.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:29 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

لباس های راه راه – سلیقه اصلی من در انتخاب لباس و دلیل آن

 

فلسفه این راه راه بودن چیست. بیشتر از هر چیز یاد گور خر میافتیم اما فلسفه راه راه بودن خود گورخر چیست؟

 

روزی کودکی پیش گور خری میرود و از گور خر میپرسد. من نفهمیدم،در حقیقت بدنی با زمینه سیاه و خطوط سفید داری یا در حقیقت سفید هستی و خطوط سیاه رنگ داری.

گور خر بدون درنگ گفت:

خودت چی؟

کودک پرسید منظور؟

گور خر گفت: تو در حقیقت انسان خوبی هستی و گه گاه بدی هایی از تو سر میزند یا در حقیقت انسان بدی هستی و گه گاهی نیک رفتاریهایی از تو سر میزند؟

-- -- -- --  -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --  -- -- -- -- -- -- -- --

 

تمامی انسانها خصوصیات مثبت و منفی ( نقاط ضعف و قوت دارند). هیچ وقت انتظار نداشته باشیم یک شخص کامل به گذرمان بخورد تا او را به زندگی خود راه دهیم. ما هیچ وقت نمیتوانیم رنگ خود یا دیگران را تماما مشکی یا سفید کنیم.

دختر نباید گول افسانه ها رو بخوره و همیشه منتظر یه شاهزاده و اسب سفید رنگش بمونه و زمان رو الکی از دست بده. پسر هم همینطور.

نباید به صرف اینکه دو تا رفتار منفی نسبی از دیگران و دوستان و عزیزانمان دیدیم نسبت به تمام دنیا بد بین شویم که بله، دور و زمونه خوب نیست و از این حرفها.

بیشتر به خصوصیات خوب دیگران فکر کنید ،اونایی که خطوط یا زمینه سفیدشون بیشتره وارد زندگی شما میشوند..

کاری نداشته باشیم که حقیقت چیست و زمینه کدام رنگ است. فقط به این توجه کنیم که رنگ سفید بیشتر به چشم بخورد و حواسمان باشد خودمان را هم طوری اصلاح و نگه داریم که حد اقل رنگ سفیدمان کمتر از رنگ مشکی نباشد.

 

رنگ سفید مطلق یا سیاه مطلق پیدا نمیشود. بیخودی خودمان را فریب ندهیم و زمان ها را از دست ندهیم . از عشقها در ذهنمان الکی فرشته نسازیم که فردا به مشکل بر بخوریم، و  به خاطر اشتباه کسی او را بیش از حد سرزنش یا بلافاصله از دور خارج نکنیم.

 

البته معصومین و ضدین اصلی آنها رنگهای سفید و سیاه تام بوده اند برای همین است که درود بر معصومین مستحب و لعنت ...

 

بیشتر لباسهایی که میخرم معمولا راه راه دو رنگ هستند.  و سعی میکنم لباسم طوری باشه که بیشتر از اینکه تیره به نظر برسه ،روشن باشه.

یا حد اقل متعادل.

حتی اخیرا دیگه کفشم رو هم راه راه و ست انتخاب میکنم.

چرا؟

تا یاد اون سخن با ارزش نقل شده دوست صمیمی جدیدم باشم. البته جالب اینکه چند سالیه که سلیقه راه راه رو بالای80  درصد دارم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:28 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مقدمه : در دنیای ما همه چیز مخالف و موافق دارد. یا به قولی خیبانها همه دو طرفه است. اندازه ها اصلا مهم نیست. بهترینها در هر زمینه ای ضد دارند. بدترینها هم از این قاعده مستثنی نیستند.

اینکه کی هستیم و چگونه شده ایم و چرا شده ایم همه ی اینها هر چه بخواهد باشد حتما نقطه ی مقابلی خواهیم داشت. چه از آن آگاه باشیم چه نباشیم. چه متجلی شود چه نه.

 

-----------

دکتر علیرضا آزمندیان رو اگه نگم یه آدم تمام عیار ((همچین چیزی وجود نداره مگر معصوم..) به جرآت میگم یه خود ساخته خیر خواه واقعی است که منصفانه نیست به طور کلی کلمه بد رو به وی نسبت بدیم.

چه دلیلی دارد چون ما ایرانی ها عادت کرده ایم مفت خور باشیم ( بلا نسبت) به خاطر پولی بودن بعضی سخنان ، طرف رو محکوم به گرگ بودن بکنیم. اینها حکایت از درک ضعیف و نادانی مردمی دارد که در مدرسه و دانشگاه صرفا برای نمره درس خوانده یا میخوانند. اگر بپرسی برای چه درس خوانده ای مثل آن کودک ابتدایی کشورهای پیشرفته خارجی جواب نمیدهد که برای خدمت به وطنم درس میخوانم. ممکن است دبیرستان را تمام کرده بگوید هنوز تصمیم نگرفته ام.

دانشجویان ما یاد گرفته اند که بیشتر از آنکه از استادهایشان چیزی یاد بگیرند از حرفهای یکدیگر چیز یاد بگیرند. بالای 95 درصد آنها نسنجیده سخنانی را میپذیرند که ظاهرا بر حق هستند. سخنانی که زننده آنها معلوم نیست تحت چه جور شرایطی بوده که منجر..

مردمی که عیب دیگران و انگشتنماهای مثبت را میبینند و عیب خودشان را نمیبینند نادانترین مردم هستند. همانهایی که اغلب دو روزشان یکی است و اهل تغییر یا تحرک خاص نیستند. همان هایی که اگردر جا زدند میگویند کار خدا بود و اگر پیشرفتی کردند میگویند کا من بود.

مردم ما مردمی هستند که نمک میخورند و نمکدان میشکنند. ناراحت نشوید. منظور ما اکثریت است.

واقعا چقدر جالب است همین اشخاصی که غرب پرست هستند یک چنین شخصی رو که چند دکترا و سوپر دکترا از همون طرف رو گرفته محکوم به گرگ بودن میکنند.

اینان اشخاص نادانی هستند که فرهنگهای غلط آنطرفی ها را به راحتی پذیرفته و تایید میکنند اما نبت به علم که میرسد..

اصلا به نظر شما پیشرفت دول غربی در علم و تکنولژی به چه دلیل است؟

فقط یک چیز: طالب علم بودن

خود خدواوند به گوش بندگانش رسانید که یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت متداوم برتر و بالاتر است. اینها یعنی چی که زوری مردم را به به صرف عبادت و بهشتی شدن میگیرند.

در اینجا سخن من با دسته ای از مخالفینی است که دکتر راب به صرف اینکه 12 سال در امریکا بوده یک... میدانند. مگر پیامبرتان نگفت : اطلبو العلم ولو کان فی صین؟ دانش هر کجا باشد آن را..

مطمئن باشید خداوند از پیشرفت علمی و توانی شما خوشحالتر است تا صرفا پیشرفت ارتباطی شما با خودش.

مردم ما مردمی هستند که تا یکی اسم کشورهای خارجی را بیاورد میگویند جانبعالی بیگانه پرست تشریف دارید. اجازه نمیدهند طرف سخنانش را کامل کند و بگوید علم آورده ام نه فرهنگ غلط...

 

اغلب مردم ما مردمی هستند که مشاوره را عیب و ننگ میدانند. مردمی که زورشان میایند برای سخنان با ارش پول بدهند و دلیلشان این است که من برای سخن پول نمیدهم باری کاری که برای من میکنند پول میدهم.

کسی نیست که اینان را بفهماند که شما چه میدانید این سخنان چه میکنند. این سخنان حاصل چیستند و چه دردها کشیده نشده تا ایجاد شده اند. آیا مایلید با روش سعی و خطا ادامه داده و اشتباهات دیگران را تکرار کنید تا وقتتان، پولتان، سلامتتان و .. در خطر بیافتد؟ آیا کسی شما را مجبور کرده است؟

آخر وقتی نویسنده ای سی سال از عمرش را از دست داده باشد تا فقط به یک سخن سیده باشد، حیف نیست تو آن سخن را فرا بگیری و به کار ببندی و از این ظریق 30 سال جلوتر باشی؟

سخن زیر

به نظرم بسیار مسخره و غیر منصفانه است

: پول بدهم که که سخنرانی گوش کنم؟

 

کسی نیست که به آنها بگوید پول مهم نیست. زندگی مهمتر است. پول را حاکم زندگیت نکن. بگذار پول نوکر زندگیت باشد نه اینکه .. یکی از بهترین مصرفهای پول در راه علم و تعالی زندگی است.

در ثانی باید دانست که همایشهای برگذار شده در ایران اولا با قیمت بسیار پایینتر از قیمت همایشهای کشورهای دیگر برگذار میشوند در ثانی در ایرانی بیشتر از هر کشوری همایش رایگان برگذار میشود.

انصاف داشته باشید . خود سخنران ممکن است چنان ثروتمند باشد که نیازی به این پول نداشته باشد اما از کجا میدانید که دلیل اخذ این مبالغ حتما ورود آنها به جیب مبارک برگذار کننده میباشد؟ خودم دیده ام که برگذار کننده های خیری چون دکتر آزمندیان از بعضی از حضار چیزی دریافت نکرده اند.

همچنین سی دیهای همایشها  در ایران تنها با 5 درصد قیمت جهانی عرضه میشوند. آیا این واقعا انصاف است؟

یک کتاب در کشورهای خارجی ممکن است بین ده تا حد صد دلار و بالاتر قیمت داشته باشد اما همین کتاب با بهترین ترجمه در کشورمان تنها به قیمت مثلا 5 دلار (5 هزار تومان) عرضه شود. آیا حتما باید قیمتها را به حد جهانی رسانید تا قدر چیزی دانسته شود؟تا آنوقت فرهنگسازی شود.

 

تصورش را بکنید. در کشوری که حتی از قانون کپی رایت خبری نیست و بهترین نرم افزارهای دنیا را میتوان مجانی داشت، چرا پیشرفت کماکان کند است؟

جواب واضح است: مفت آمده را ، خودش یا عوضی مفت از دست میرود.

قدر شناس نیستیم و اصلا از زمانمان استفاده نمیکنیم. از علم های موجود را نگاهی نمیاندازیم.در یونیورسیتی ها دنبال نمره هستیم نه علم.

 

 

چقدر جالب است. در این سرزمین وقتی چیزی رایگان باشد میگویند حتما بدون کیفیت یا بدرد نخور است پس نطلبیم.

وقتی هزینه بر باشد میگویند پول بدهیم که ...

به همینها بگویید یک ساندویچی رایگان در فلان خیبان وجود دارد. 90 درصدشان حمله ور میشوند..

 

پس تعجبی ندارد که عده ای نمک نشناس و نادان و ضعیف به محکومیت دیگران بپردازند. کسانی که تحصیلاتشان اولا به تحصیلات دکتر نمیرسد و خیال میکنند کفه ترازوی خودشان در همه چیز از ایشان سنگینتر است.

به هر حال همیشه حق با یکی از طرفین مدعی است. این که با کدامیک باشد قضاوت عقل و منطق است و منطق چیزی نیست که هر روز به شکل جدیدی مطرح و ارائه شود بلکه ممکن است اشتباه درک شود.

 

فراموش نکنیم که همیشه برای هر شخصی مخالفی پیدا میشود. اما اگر میدانیم حق با خودمان است مهمترین موافق خودمان هستیم.

دلیل نمیشود تا یک حرفی را در مورد یک شخص فریهخته شدیم بلافاصله همه جا جار بکشیم. هیچ انسانی کامل نیست. همه چیز نسبی است. گاهی آنهایی که کمتر هستند از سر حسادت یا عقده های روانی ، خودشان یا دیگران را بر علیه دیگران به کار میگیرند و ضدیت هایی را ترویج میدهند.

 

 کشور ما کشوری است که اگر کسی را دیدند که 99 خصوصیت خوب و یک خصوصیت منفی دارد، او را حتی به میزان اندک هم به سبب داشتن آن خصائل نیک تحسین و تمجید نمیکنند اما ممکن است حتی به خاطر یک اشتباه پیش پا افتاده او را محکوم به چه چیزها که نککند. مشکل اینجاست که تصور آنها این است که یک سخنران یا اشخاصی مثل جناب دکتر باید یک فرشته ی تمام عیار و مطلقا نیک سرشت باشد و گرنه یک گرگ و کلاهبردار است.

بارها دیدم علیه دکتر حلت و.. چه حرفهای مسخره و خنده داری که باعث کوچکتر شدن فرد به میان آورنده شده ، زده نشده است.

 

به امید روزی که فکر مردم ما اصلاح شود و از خود فریبیهایی که زائیده فریفته شدن نسل های پیشین از ناحیه خاصی شدند آگاه شوند.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:25 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بازم یه خاطره. سربازا حتما بخونن.

نگذارین اشتباهات دیگران منجر به اشتباه خودتون بشه

با تموم دردسرایی که اوایل خدمت برای خودم درست کردم اما عقب نکشیدمو بالاخره کاری کردم که سرباز عقیدتی سیاسی شدم. همدوره ای ها باورشون نشد. چرا؟ چون اینجایی ها با خوزستانی ها لج بودن. ولی من خودمو نشون دادم. با تموم ناراحتی های پیش اومده دست نکشیدم. بیشتر از اینکه حرف بزنم با  حرفهام صرفا کاری کردم که قابلیتهامو امتحان کنن. وقتی دیدن این همه کار میتونم انجام بدمو کم نیارم پذیرفتنم.

از برگذاری صبحگاه مشترک پادگان گرفته تا کارهای کامیوتری و تدارکاتی و آجودانی و منشی گری و آبدارچی و خلاصه همه چی ولی در بخش عقیدتی سیاسی.

حتی چند هزار کتاب کتابخونه رو خودم به تنهایی مرتب و لیست بندی و فهرست بندی طبقه بندی شده و .. کردم.

میدونین چی بهم گفتن؟ حاج آقاهه که ازش خوشم نمیومد به من میگفت سرباز زحمت کش اما آخرش خودشون نشون داد که..

بقیه منو آچار فرانسه صدا میکردن.

حتی خود سربازان عقیدتی حال کردن که یه بار عظیمی از دوششون برداشته شد. بعضی ها هم میگفتن این خیلی تاب داره همه از کار فرار میکنن این..

اما من منطقیتر به قضیه نگاه میکردم. وقتی بخش عظیمی از کارهای محوله جزء علاقه مندیهای تو باشه گذر زمان رو احساس نمیکنی. زیاد خسته نمیشی. میخواستم کاری کنم که خدمت برام مثل تفریح بشه اگرچه از دید اونایی که از این چیزا فراری بودن مسخره به نظر میرسید. اما خوب اونا این چیزا رو درک نمیکردن.

 

یکی از امور محوله به من فیلمبرداری بود. از هر مراسمی معمولا فیلم تهیه میکردن.

یه روز فرمانده کل پادگان و فرمانده عقیدتی به همراه چندتا دیگه از دست اندرکاران عقیدتی و منو راننده عقیدتی و یه سرباز دیگه با هم رفتیم خبرگذاری ایرنا زاهدان تا روز خبرگذاری رو تبریک گفته باشیم. اونجا هم یه جلسه و نشست برگذار کردن و کلی حرفهای رسمی و غلمبه سلمبه.

دورینی که دست من بود کیفیت دی وی داشت. من تنظیمش کردم روی میکروفون بیرونی دوربین تا صدا واضحتر و تمیزتر باشه.

خلاصه خوب فیلم گرفتم. بعد دوربینمو برداشتمو اومدم پایین پیش بقیه بچه ها. اومدم فیلمو تو خود دوربین پخش کنم و به بچه ها نشون بدم که یه دفعه متوجه شدم فیلم صدا نداره. ای داد.

حالا چیکار کنیم. میکروفونو بررسی کردم دیدم بله، یه باطری نیم قلمی کم داشتیم که نبود. حالا بگرد و از منشیهای ساختمون خبرگذاری بپرس که باطری نیم قلمی داریم یا نه. میخواستیم درسدش کنیم. وگرنه من بیچاره میشدم. ارتشه ، سپاه نیست که فرماندتو حاجی صدا کنی. رفتیم بیرونو نگاهی کردیم. حتی یه سوپر مارکت هم اون دورو بر نبود. خلاصه فکر کنم آخرش یه باطری نیم قلمی تموم شده به تورمون خورد قبل از اینکه دور بشه. بچه ها نقشه ریختن بگن باطری خالی شده بود.

بعد از خبرگذاری بلافاصله رفتیم صدا و سیما. من منظور رو از این کار نفهمیده بودم ولی وقتی رفتیم پادگان سربازان قدیمیتر عقیدتی گفتن فیلمی که تیه کردی رو میدن به صدا و سیما تا اخبار بعد از ظهر نشون بده. ای داد بیداد. این همه سرهنگه حرف زده بود و .. صدای هیچکی صبط نشده. خدایا کمک . هیچی که نشه آبروم رفته حد اقل و آبروی یه پادگانو هم به باد دادم تقریبا.

ولی با خودم فکر کردم که گاهی اخبار تصویری رو هم نشون میده اما صدا رو پخش نمیکنه و خود گوینده اخبار صحبت میکنه. بیشتر فکر کردمو و با خودم گفتم که بابا گوینده ها و بقیه هم که بخوان صدا رو قطع کنن باید بدونن که طرف چی گفته و در مورد چی حرف زده تا متناسب با صحبتهای اون حرف بزنن. نمیان که صدا رو قطع کنن و بجاش موزیک قرار بدن..

خلاصه فقط خداخدا کردمو بیخیال شدم. تا شب خبری نشد. پرسنل کادر مسئول ما سربازای عقیدتی هم چیزی نگفت. آخرشم چیزی نشد. اما یه تجربه بسیار خوبی شد. از این به بعد قبل از عمل تمامی لوازم و احتیاجات چه اونایی که به چشم میومدن چه نه، چه برای کار شخصی خودم باشه چه دیگران، باید مو به مو و به صورت دقیق بررسی بشن.

 

اما مورد دوم دیگه واقعا تقصیر من نبود.

بعدا همینجا ادامه میدم..

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:23 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

 

یادش به خیر. از سخت ترین دورانی که حین خدمت گذروندم، ماموریت اول دیده بانیم بود که در کوهستان بیرک گذروندم.

90 درصد بچه های عملیاتی همونهایی بودن که دوره آموزشی رو در دزفول با هم گذرونده بودیم.

یکی از سوژه های خاص ما که از همون روز اول آموزشی خیلی جلب توجه کرد رضا،ط بود. البته ما سه تا رضا ی تابلو داشتیم . یکی اسگلو با مزه، یکی شدیدا خالی بند و با مزه، یکی با حرکات و رفتارهای عجیب و با مزه.

من در مورد سومی حرف میزنم.

یادمه توی آموزی یه بار اینقدر تنبیه بدنی ورزشی کردن اینو که از حال رفت و آمبولانس اومد دنبالش. اگرچه قیافه بدنشو که میدیدی میگفتی این ورزشکاره و کم نمیاره. خیلی از اوقات سوژه ی خاصی بود.

 

تقریبا 40-50 روز از ماموریتم در کوهستان میگذشت که گذر ماموریتی رضا و چندتا از هم مرحله ای های دیگه هم به اونجا خورد.

مواضع توپ نزدیک به هم بودند. همسایه بودیم. هر موضع چهار پنج نفر. البته من اتاق ارتباط با سرباز ارتباط دو نفر بودیم و شرایط ما رو به راهتر بود.

در مورد زجرهای زیادی که در کوهستان بیرک کشیدم فعلا حرفی نمیزنم.  اما دلم برای همون بیرک هم خیلی تنگه.

اما داستان رضا واقعا جالبه.  البته خالی از درد روح نیست.

رضا از اون آدمایی بود که قبل از خدمتش کم خلاف نکرده بوده و اینو وقتی توی بیرک بودم حتی از زبون خودش شنیدم. و به خاطر همون خلافها ناچارا اومده بود خدمت.

بگذریم.

سایت به شکلی بود که بر روی یک طول روی قله بود. و  تماما یک سر پایین تا یک سر بالا بود. مواضع در طول سایت از وسط به بالا قرار داشتند و مرکز درمانی خیلی کوچک و آمبولانس هم در قسمت پایینی بود. نمیتونم بیشتر از این توضییح بدمو و توصیف کنم چون جاش نیست و اینها اسرار نظامی بوده و قابل بازگویی نیستند. فقط در حد اینکه متوجه بشین..

خلاصه معمولا هر چند وقت یه بار چند تا سرباز نخاله که گرایش اعتیاد داشته بوده باشند در این سایت عده ای رو خراب و همانند خود میکردند.

یه شب توی اتاق خودم بودم. بچه های موضوع دو با وسیله ارتباطی مخصوص نظامی خودمون تماس گرفتن و گفتن فورا بگو آمبولانس بیاد بالا حال رضا خرابه.

 

اما یک روز بعد چی فهمیدیم؟

 

آقا رضا و مصرف مواد مخدر چریم دریایی به همراه دو تا از بچه های مشهد و قفل شدن شدید مغز و از دست دادن افتضاح درک زمان و مکان.

 

خودش که میگفت: توی اتاق مگس ر.و میدیدم که به شکل تصویر خیلی آهسته و اسلوموشن حرکت میکرد. به مگسه فحش میدادم که مرتیکه چرا اینقدر یواش بال میزنی.

تا اینجا دقت  درک بصری رضا شدیدا بالا رفته. البته توام با گرفتگی مغزی و سرگیجه های خاص و شدید.

برای جلوگیری از تبالاو شدن هم اتاقی و بچه ها گفته بودن که رضا یه تشنجیه.

وقتی آمبولانس سر بالایی رو دنبال رضا میاد بالا. رضا از اتاق که دقیقا جفت جادس میزنه بیرون و خودش سر پایینی رو دنبال آمبولانس میدوه. رضا جلوی آمبولانس رو میگیره و به راننده میگه مریض من هستم.

راننده آمبولانس رضا رو خوب نمیشناخته. با تعجب پرسیده تویی؟ خلاصه به کمک بچه ها و با ماست مالی رضا رو سوار کردن. اما راننده که خیلی تعجب کرده بود به رضا گفته بود : تو که از من هم سالمتری که توی این سراشیبی به این خطرناکی و در این تاریکی اینطوری دویدی.

رضا نمیفهمید یارو چی میگه. چندی بعد رضا گفت من اصلا یادم نمیاد دویده باشم. من راه میرفتم.

خلاصه امکانات درمانی در این بالای کوه چنان کم  هستند و جوابگوی کار نیستند که بیمارانی چون رضا باید با آمبولانس  از این جاده پر پیچ و خم برن پایین و در این تاریکی و جاده ای به این خطرناکی و این ارتفاع بالا حد اقل 25 دقیقه طول میکشه که تازه به پایین کوه برسن. اما مطمئنم برای رضا دو سال گذشت.

 

آخرین چیزی که خودش تعریف کرد این بود که پرستار تزریق کننده رو لعنت میکرد و بهش میگفت چقدر لفتش میدی آمپوله پدرمو در اورد کشتی منو درش بیار. یه آمپول مگه چقدر طول میکشه. همش چند ثانیه بوده در حالی که برای رضا به اندازه یک الی دو ساعتی طول کشیده. تا خودمون دچار این حالت نشیم درک نمیکنیم ولی اگه بخوایم خوب درک کنیم خودمون دست بکار شیم و دوساعت..

 

خوب که فکر کردم دیدم کارکرد مغز رضا به شدت و از حد لازم جلوتر و بصورت کاذب در اومده. البته تا اطلاع ثانوی.

 

با این حساب عصب های درد بدنش هم خیلی قویتر عمل میکنن.

با این حساب آمپوله واقعا پدرشو در اورده.

 

احتمالا چیزای دیگه ای هم هست ولی من چیزی نمیدونم.

بد نیست بدونین ظاهر رضا رو که ببینین اصلا تابلو نیست و جوری نیست که به مصرفش پی ببرید.

خوب نیست در موردش بیشتر از این توضیح بدم.

ولی واقعیت دردناکیه که خدمت توی ارتش مخصوصا در جاهایی که مواد مخدر به آسونی و به یک پنجم قیمت گیر میاد این چیزا رو هم ممکنه داشته باشه.

 

طالب عشق و حالهای واقعی باشیم نه کاذب.

رضا با دویدنش  در اون ناحیه خطرناک هر لحظه ممکن بود شدیدا کله پا شه و دست و پاش بشکنه یا بلایی بدتر.

قسمت جالب قضیه رو هم بدونین بد نیست.

رضا اولیه هم که گفتم هم اتاقیه این یکی رضا بود. اما کوچکترین تاثیری از این رضا و بقیه نگرفت. حتی لب به سیگار هم نزد. اگرچه منطق جالبی هم نداشت.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:22 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

به نام خدا

سلام. تا حالا گیر کردی؟ تو زندگیت! گیر بد فورم کردی؟ من که آره.

بعضی وقتا به مرور زمان یه چیزی شکل میگیره. مثل اینکه به مرور زمان بری بالای قله یه کوه مرتفع. بعد یهو میفهمی ای داد! نباید میومدی بالا. باید بگردی دامنه کوه.اشتباه کردی. درسته اولش فکر میکردی اون بالا که برسی همه چیز زیباست ولی بعد متوجه میشی که.. خلاصه ممکنه خودت یا کس دیگه ازت بخواد که هر چه زودتر بری پایین.

گاهی وضع جوریه که ازت میخوان در مدت زمان بسیار بسیار زودتر از مدتی که صرف بالا اومدن کردی بری پایین. مثلا اگه دو روز طول کشیده تا اومدی بالا حالا تو یا بقیه ازت میخوان ظرف دو دقیقه بری پایین. نمیشه خو.

تا حالا چندین بار برای من پیش اومده. از من خواستن که فورا برم پایین. وقتی گفتم نه، هلم دادن. قل خوردم، کله پا شدم. زخمی شدم بد جور ولی زنده موندم. گیر کردم به درخت.

خودت برو بالا کوه و یه صخره کوچیکو هل بده پایین ببین تا خود دامنه کوه میره یا وسط راه بالاخره وای می ایسته؟

منم گیر کردم وسط راه. این راهش نیست. ده تا پله رو مگه میشه بدون تمرین و یه دفعه پرید؟ حتی امتحان کردنشم یه دردسری به بار میاره.

خلاصه ولی اگه بخوای خیلی سریع بری پایین میتونی اینو امتحان کنی. ندای امداد بده تا هلیکوپتر امداد بیاد دنبالت. به هر حال علم پیشرفت کرده ( درایت و عمل تو).

میتونی بری پایین. میتونی یه کار دیگه کنی. بری روی یه قله دیگه پیاده شی. میل خودته.

بسته به شرایط مکانی و وضع حالت ممکنه طوری گیر کرده باشی که در لحظات و دقایق اول سوار شدن به هلیکوپتر آسون نباشه ولی وقتی سوار شدی حل شده دیگه. میتونی سلامت برسی پایین. با سرعت زیاد و بدون صرف انرژی اضافی و زیاد.

این هلیکوپتر رو من اسمشو میذارم هیپنوتیزم.

Heilocopter Photo

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:18 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

دیشب برای بار پنجم وارد سطح آلفای مغز شدم. اینبار خیلی سنگینتر از قبل شدم. بدنم بی حس شد. چشمانمو به شدت سنگین احساس کردم. نه بیداری و نه خواب.

یه چیز جالب. یه اثر جالب از آلفا. زخم سوراخی زیر چشمم به سرعت خوب شد. فقط کمی درد فکم مونده. اصلا خودم توش موندم که چرا این زخم به شکل جمع و کوچیک شدن رو به خشکی میره. چرا به این شکل.

کاسه جسم من و آب درون آن روح منه. وقتی در سطح آلفا نیستیم مثل اینه که این کاسه دائما در حال تکون خوردنه و آب کمو بیش مطلاطم. وقتی کاسه رو کاملا بی حرکت و سست کنی آب کاملا آروم میشه وحالا روح تو طوری آروم شده که تلقین پذیر میشه. حالا میتونی ذهنتو برای چیزای خوب و چیزایی که دوست داری برنامه ریی کنی تا پیامدهای خوب..

میدونم که از آلفا نتیجه شگفت آوری خواهم گرفت.

این که همیشه راه حلها رو پیدا میکنم به این خاطره که هیچ وقت نا امید نمیشم. به همین دلیل بارها دیدم حتی در لحظات بزنگاهی بوده که یه چیزی بهم الهام شده یا کمکی شگفت بهم رسیده.

 

دیروز فقط به اندازه 250 هزار تومن سی دی های مخصوص سفارش دادم. شدم منبع بقیه. هر چند به نظرم درست نیست هی پخش کنم. اون تولید کننده رازی نیست. البته خودمم خوشم نمیاد بعضیا فقط منتظر من بمونم که خرید کنم اونوقت ازم چیزی بخوان. من زندگیم برام خیلی ارزش داره چون یه بار بیشتر نیست. پول مهم نیست. یه چیزی میدم صدها برابر بر میگردونم. اونی که خودش خرج زندگیش میکنه اعتماد به نفسش بیشتره، حس حرکت و انگیزه و عملش خیلی بیشتر و  احساس تعهد برای شروعش به مراتب بیشتره. وگرنه من آدم واقعا دست و دلبازی هستم مخصوصا این یکی دو سال اخیر.

باید با عمل نشون بدم.

مشک آن است که بگوید نه آنکه عطار بگوید. حرفی نمیزنم. با عمل نشون میدم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:14 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

دلم تنگه واسه کلاس درس. دلم تنگه واسه اجتماعات کوچیکی که تقسیم بندی میشن و نفر یا نفراتی بالا سرشونه. اجتماعاتی که گروهی هستند و گروها وظایف یکسانی دارند.

چیزی نمونده بود شروع بشه. میخواستم دوباره به صورت حضوری برم سر کلاس درس. مرکز پیش دانشگاهی. باور کن اصلا حتی یک ذره هم ناراحت این نیستم که عقب افتادم. خوب در عوض از راه های میانبر حرفه ای و باریک هر چند سخت میرم. مرد عملش هستم. این روزها شرایط وحشتناکی برام پیش اومد. اما درس خوبی به بعضیا دادم.  به خدا باورتون نمیشه تو چه مسائل بد مصبی گیر کردم. از یه طرف یه نفر به سدت به من وابستس بی آنکه من.. . وابسته به خاطر اینکه منو راه نجاتش از یه عده نادون احمق میدونه. نمیدونم چی کار کنم. یه عشق خوبی داشتم قدیما.. از دستش دادم. نمیخواستم ولی .. خیلی گل بود. فکرشو نمیکردم تو نظرات اینطوری منو شرمنده خودش کنه. اگه داستان منو بعضیا کاملا بدونن میفهمن که مسئله چی بوده . دیگه نه منو محکوم میکنن نه عشق سابقو. ما رو جدا کردن. همدیگه رو خیلی دوس داشتیم. نشد. میشد وضعیتو درست کرد ولی به قیمت خراب شدنو از دست دادن یه چیزای دیگه.  اصلا از حرکت بعضی از دوستام در مورد مسئله خصوصیم خوشم نیومد اصلا. بگذریم

داشتم میگفتم چیزی نمونده بود برم حضوری ثبتنام کنم که یهو فردای روز تصمیم همه چی بهم ریخت. احوال خونواده بد جوری مشوش شد. من آدم خونواده دوستی هستم. خونوادم برام مهمن . خودم آزارم به مورچه نمیرسه ولی  توی خونه لعنتی فعلیمون طوری شرطی شدم ( به خاطر قدیما) که اگه یه مورچه روی کمرم راه بره پدر خودشو هفت جدو آبادشو در میارم میگردم لونشونو پیدا میکنم و خراب میکنم. البته واقعا با مورچه همچین رفتاری نیکنم بلکه میخوام منظورمو نشون بدم که تو خونه چه موجودی هستم. باید به شدت مراقب بود و رعایت حالم بشه. کسی باور نمیکنه که دست خودم نیست. بیرون خونه کاملا برعکس. اصلا عین خیالم نیست. این چیزا جای بحث روانشناسی داره بگذریم. چند روزه دیگه از این خونه میریم. هر چند خود من به شخصه از خونواده جدا شدمو نقل مکان کردم اما گه گداری میام شهر باصفای خودم(بعضیا گیر ندن- در دنیای من شهر خودم با صفاست).

چقدر دلم برای کلاس و مدرسه تنگ شده. چه فرصت خوبی بود. که ناچارا تبدیل شد به دوباره پیشروی غیر حضوری. مدرسه یک اجتماع کوچیکه. من توی اجتماع سر سختی مثل خدمت به شدت تیشه خوردم تا شدم این. مدرسه دیگه یه چیز ناچیزه. اما محیطش برام دوست داشتنیه. یادش به خیر. چه دلقکی بودم که حتی معلمای خشک رو هم میخندوندم.

مجبور شدم دنبال شغل بگردم و همزمان غیر حضوری ادامه بدم. اگرچه غیر حضوری ولی هزینه ای کردم معادل هزینه دو ترم حضوری. کلی جزوه و منابع آموزشی واقعا قوی و پیشرفته تهیه کردم. من به توانایی های خودم ایمان زیادی دارم. هر کسی داشته باشه ، زنجیرهای محدود کننده مغز قدرتمندشو پاره کرده و برداشته.

 

من دنبال برنامه های عادی نیستم. منظورم از غیر عادی و خاص چیزیه که مردم روزای اول بهش میخندن و باورش ندارن ولی وقتی خودتو نشون دادی اونوقت دهنشون بسته میشه.  یه چیزی مثل ماجرای هنری فورد مخترع ماشین. که همه اوایل به خاطر حرفش مبنی بر اختراع وسیله ی نقلیه ای بنام خودرو مسخرش کردن ولی همونا و فرزندانو نوادگانشون بعدها به خودرو وابسته شدند.

دقیقا میدونم که این آدمای خاص چه کار خاصی کردند، چه راه های خاصی رفتند و چگونه این راه ها را رفتند. بر خلاف تصور اونا به خودشون فشار نیوردند.هنری فورد بیش از شش کلاس درس نخوند و ادیسون اعجوبه ی اختراعات تنها سه ماه به مدرسه رفت.همین مدرسه ای که من عاشقشم. با همین افکاری که دارم و توام مدرسه رفتن چه کاری میشه کرد؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:12 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

چند روز پیش بالاخره یه جوری  وارد محیط دانشگاه آزاد منطقه خودمون شدم. منظورم این نیست که ثبت نام کرده باشم. همینجوری برای اینکه چندتا شماره تماس مروبط به اطلاعیه های تکمیل خوابگاه و خونه دانشجویی بردارم. خداییش واقعا خندم گرفت. آدم یاد کم کیفیت ترین مدارس دولتی که شلوغترین مدارس هستند میافته. من نمیدونم آخه مردم همینجوری دارن پول میدن، از یه طرف کیفیت کمتر از زمانی که مفت برن نصیبشون میشه. واقعا مسخرس

. این حرفا نسبی و تاکیدشون  بر اکثریته. لطفا اگه خودتون آزادی تشریف دارین نارحت نشین.

واقعا دلم به حال اون عزیزانی میسوزه که رفتن این دانشگاه، خودشونو دست کم گرفتن و فکر کردن مال دولتی نیستن و بیشتر از این حرفا نیستن. چه اشکالی داشت یه سال دیرتر برن ولی در عوض چیز به مراتب بهتر و برتر نصیبشون بشه.

دانشگاهی که 95 درصد دانشجوانش بی علاقه هستند و  دنبال استادهای نمره بده هستند نه استادهای با تدریس زیبا و عالی. همه برای نمره و صرفا مدرک اومدن. فردا وقتی تو جامعه میرن سر کار کارشون کیفیت مطلوبی نداره و بدرد شرکتهای دولتی معمولی میخورن. کار خاصی نمیکنن. فقط بی درایت و بی عمل آرزوهای خاص دارن. همین برادر من تو همین دانشگاه به شکل خنده داری وارد شد.خیر سرش ترم سه رشته کامپیوتره. به خداهمین چند روز پیش متوجه شدم فرق مودم و کارت گرافیک رو نمیدونه.

واقعا خوب اسمی واسه این دانشگاه گذاشتن.از بعضی از خود دانشجوان عزیز این دانشگاه که میپرسیدیم کجا افتادی میگفتن زایشگاه ماهشهر.

چند روز پیش که رفتم داخل فهمیدم واقعا زایشگاه تشریف داره. درعرض دو سال  کلی ساختمون جدید برای دانشجوان تازه زایده شده ، زاییده شد.

وارد یکی از ساختمونهای آموزش که شدم دیدم جمعیت دختر و پسر توی راهرو ام پی تری هستش. پس ام پی تری پلیر این دانشگاه کوووووووو؟

دانشگاهی که استاد بی جنبه و هوس باز کم نداره و کلی خبرهای جالب...

چه به رسه به خود دانشجواش.. ( بلانسبت البته- منظور همه نیستن که)

راه میرفتم هی میخوردم به اینو اون.هی باید از اینو اون معذرت بخوای . بابا چه خبره. میانگین که بگیریم متوجه میشیم هر 5 دقیقه یکبار یک دانشجو زاییده میشه. این یونیورسیتی(مثلا) همینجوریش تا چند سال پیش از کیفیت آنچنانی هم برخوردادر نبوده حالا اسم اینکه چندتا ساختمونو وسایلو میزو صندلی و کلاس اضافه کنن رو گذاشتن افزایش کیفیت جای اینکه اسمشو بذارن افزایش کمیت.

 

آخه وقتی آدم میبینه قبول شدن دانشگاه خیلی آسونتر از قبله واسه چی نیاد مثل کنکوریهای چند سال پیش که واسه آزاد تلاش میکردن، به همون میزان تلاش کنه تا دولتی قبول بشه؟مردم چقدر تاب دارن دیگه. پول میدن واسه نمره نه واسه آگاهی و یادگیری.

 

تو دوران دبیرستان چه زرنگای پر ادعایی که نداشتیم که آخرش .. این همه ادعا آخرش هیچ. بعضیاشون همون سوسلایی هستند که نمیتونن از خونه دور شن . مرد نیستن. باید ماماناشون واسشون کارشونو انجام بدن. درست مثل برادر خودم. خیلیا حتی انتخاب رشته دوران دبیرستانشونم صرفا واسه این بوده که یه رشته ایی برای درس خوندن رفته باشن.

------------

دانشگاه آزاد اسلامی از دهه هفتاد برای جلوگیری از خروج  از کشور دانشجویانی که توانایی ورود به دانشگاهای دولتی کشور را نداشتند ولی توانایی مالی تحصیلات خارجی را داشتند توسط آقای رفسنجانی در کشور تاسیس شد تا مثلا دانشجویان به کشورهای خارجی نروند و توانایی های مالی و فکر و علمی خود را صرف کشور خودشان کنند. کاش هیچ وقت چنین تصمیمی گرفته نمیشد و در عوض کیفیت آموزش دبستان تا دبیرستان به روز  و تا زمان کسب نتیجه مطلوب متغیر میماند.

دانشگاه آزاد اسلامی ولی زیر پا گذاشتن چیزی که اسمش اسلامه از همه جا بیشتر

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:2 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

الکرونیک از نوع ریو - ترنس و تکنو

موزیک الکترونیک از اصلی ترین موزیکهای مورد علاقم هست که من اغلب اوقات گوش میدم.

پیامدهای گوش کردن این سبک هم کم نبوده. چه مثبت و چه منفی ولی خودم احساس میکنم که حد اقل 70 درصد مثبت بوده. علاقه ام به صدای گیتار برقی هم که دیگه بماند.

سبک ترنس و مخصوصا کارهای پل ون دایک ( اضافه شدن ریتم های مکرر با جلو رفتن موزیک) ، منو یاد تکنیک بسیار با ارزش گام به گام جلو رفتن میندازه. پله به پله. یکی از دلایل بزرگ موفقیتهای بزرگ.

در اینجا منظورم با موزیکهای سبکهای ریو، ترنس، تکنو و چیزهای مشابهه.
از همون اوایل دوره راهنمایی خیلی گوش میکردم.
من با موزیکهای الکترونیک به شدت شرطی هستم. البته به شکل مثبت.
وقتی که هدفون تو گوشمه و الکترونیک ریتم تند یا متوسط گوش میکنم هیجان و گردش خون بدنم به شکلی که روحیه ام هم موقتا تا حد زیادی بالا میره، سیر صعودی عجیبی پیدا میکنه.
در این حالت  حین ورزش، توان بیشتر، حین طراحی دقت و قدرت خلق بیشتر و زیباتر دارم و اگر قبل از مطالعه یا درس به مدت ده الی 15 دقیقه الکترونیک گوش کنم توانایی مغزمو بیشتر احساس میکنم.

اینکه جنس مرد نمیتونه همزمان به بیش از یک چیز تمرکز داشته باشه ثابت شدس اما من احساس میکنم خیلی جاها به خوبی به دوتا چیز به صورت همزمان تمرکز داشته ام.

بعضیا تو ماشین به شرط داشت یه سیستم صوتی مناسب به قول خودشون وارد فضا و دنیای سرعت و کلاس میشن. اما جالب اینجاست من بیشتر اوقات تو ماشین صدای کم و نامحسوس رو ترجیح میدم بر خلاف گذشته. مگه اینکه موزیک راک یا ملایم لایت چیزایی مثل یانی و.. یا موزیکهای خاص هندی، چینی..

البته الکترونیک تنها سبکی نست که گوش میکنم. من به جز رپ همه نوع سبک رو به صورت نسبی گوش میکنم.
من عاشق ساخته های DJ Tiesto – Paul Van Dyk – Robert Miles -{F.B.R} -Safri Duo - Tangerine Dream

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:59 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

موضوع: دوستان اوایل خونه ما و سعید اینا تنها 20 متر فاصله داشت. و با خونه حسین اینا یک الی دو دقیقه. تا اینکه سال 85-86 بود که سعید اینا رفتن منطقه ی نوساز واقع در ابتدای شهر و دل منو حسینو سوزوند نامرد. فاصله سعید با ما زیاد شد. من رفتم خدمت. وسطای خدمتم نشده بود که حالا نوبت حسین شد. ای داد. حسین دورتر شد. اونور شهر. مثلث کوچیک شد یه مثل صد و خورده ای برابر. حالا خیلی کمتر همدیگرو میبینیم. فقط منو محمد پیش همیم. محمد رفیق خاصیه. اشتراکات فراوون. دردهای مشترک فراوون. میگن دو بیگانه همدرد از دو خویش بی درد یا غیر همدرد خویشاوندترند. ما چی بگیم که هم خویش هستیم و هم همدرد. پسر ماهیه. حالا یه سری اتفاقات پیش اومد که نوبت ما رسید. ما داریم نقل مکان میکنیم. منطقه بدر نزدیک پارک جنگلی تفریحی بزرگ ارم.از طرفای خونه حسین اینا. از همه دورتر شدم.هیچ امکانات خاصی اونجا نیست. این منطقه نه جزء شهر خودمون به نظر میاد نه شهر چمران بقل دستیمون. فقط یه پارک نسبتا با صفا و بزرگ داره که معمولا شلوغه. امنیت رو که دیگه نمیدونم. ولی خوب این دفعه خونه ویلاییه و آپارتمانی نیست. اگرچه بازم زیاد بزرگ نیست. مشکل همش منفی نگریهای پدر و مادرم بوده که امیدشون ضعیفه. خوش خیال نیستند. از اینایی هستند که کارهای اداریشون به راحتی راه نمیافته. از خیلی چیزا و امکانات دور میشیم ولی هیچ رخدادی بدون خیر نیست اگر چشمان بصیرت را باز کنیم. من که روی مثبت سکه رو نگاه میکنم. آرامش بیشتر، ولگردی کمتر برادرم، بیرون رفتنهای کمتر، بازار نزدیکتر،عادت متعادل بیرون یا منزل بودن. البته واسه سر زدن به رفقا دیگه باید از وسایل نقلیه استفاده کرد. طوری نیست. دیدار کمتر دوستی بیشتر و لذت بیشتر از رفاقت. فقط کاش خونه محمد اینا به ما نزدیک بود. حسین که از وقتی نامزد کرد و خونشون این همه دور شد تا حدودی فراموشش شدیم. سعید هم که یه طوری شده غالبا تا دنبال پایه نباشه نمیبینیش و کم پیش میاد اگه خودت بخوای پایت باشه پیدات بشه. رفاقت کمرنگ شده ولی نه به شکلی که نامردی و از این حرفا پررنگ شده باشن. همچین خبری نیست. من عاشق دوستام هستم. اما بعضی کاراشون کلافم میکنه. اگه میخوندن این مطالبو میفهمیدن که دل پیچیده منو از این طریق به شکل فوقالعاده ای بدست میوردن. طوری که جاهای خاصی هواشونو به شکلی خواهم داشت که فکرشم نمیکنن. اما متاسفانه نادونیا کار خودشونو میکنن. به شخصیت من نگاهی رو دارن که سابقا داشتن. سعید طوری شده که من حاضرم به خاطر مسائل عشقیش فداکاری هم بکنم. چون واقعا آرزوی سعید برای خودمم مهمه. اگه اون به این آرزوی قشنگش نرسه من به اندازه خودش تیکه پاره میشم. نمیدونم چرا تو ناراحتیا و ناخوشیا آخرین کسی که سراغمو میگیره همیشه سعید بوده. توی خدمت از همه کمتر یادم میکرد. ( بیشتر از همه حسین و محمد). من تا حالا ندیدم کسی رو بخوای اینجوری هواشو داشته باشی اما رد کنه.بهترین راه حل ها رو نشونش دادم که مسئله چند سالش حل بشه. اما به هیچ کدوم نیم نگاهی هم نکرد. مسئله رو با علاقه در میامیزه. مثلا به این شکل که اگه بخواد به هدفی برسه باید حتما به مبحث علم و درایت راه های رسیدن به اون علاقه داشته باشه و گرنه همینجوری منتظر هدف میمونه که خودش بیاد طرفش. چه کاریه! شعار بزرگی تو زندگیم دارم: برای هر چیز با ارزشی با علم و درایت پیش برو. چه خوب گفته اند که دانش قدرت است به شرط عمل. وقتی یکی مثل سعید قدرت عظیم رو حاظر نیست قبول کنه و از طرفی انتظار داره.. تصمیم گرفتم کاملا بیخیال مسائل سعید بشم. دیگه هیچکی نیست که هواشو تو این مسئله داشته باشه. خودشم که اعتماد به نفس نداره. هزار بار بهش گفتم شجاعان هم میترسند و فقط بر ترشان غلبه میکنند. رفیقای من کم نیستن. یکی دوتا نیستن. خدا میدونه که توی این شهر اگرچه دلم میخواد خودم همیشه اول سلام کنم اما کوچیک و بزرگ منو میشناسن و خودشون سلام میکنن. حتی مردهای 40 ساله ای هم هستن که.. من اگه بخوام به کسی لطفی بکنم از این قانونهای ناشی از نادونی تو زندگیم نیست که بگه فقط به نزدیکان لطفهای خاص بکن. گاهی به غریبه هایی کمکهای خاصی کردم که جار نکشیدم. چون میدونم به خودم بر میگرده. اگه الان با وجود درسرای بزرگ تا این حد قوی و محکمو استوار هستم یه دلیلش رضایت خاص اون اشخاص بوده. گاهی لطف بزرگ و انرژی زیاد رو باید صرف دورترا بکنی اونا واقعا قدرشناسترن( یکی از بروبچ خیلی علاقه مند به اینه که قدرشو بدونن اما راهای اشتباه میرفته نتیجه نیگرفته). من به دوست گلم سعید میخواستم کمک خاصی بکنم اما نمیدونم چرا .. رفاقت صرفا با بحث کامپیوتر یه رفاقت خشکه. رفیقی که واسه رفیقاش تا این حد ارزش قائل نیست که... ولی وقتی اسم .. این بابا خودشو باور نداره. اما راه داره همه چی مگه نه. این که راه هنوز پیدا نشده باشه به این معنا نیست که هیچ راهی وجود نداره. شاید راه خودمونو هنوز تغییر ندادیم و خودمون نمیدونیم. تنها مسئله من نامنظم بودن برنامه ریزیهامه. همه چی بهم ریخته. وقتی بخوام نامنظم بودن رو واسه بروبچ به یه شکل موثری توصیف و تفسیر کنم اینجوری میگم: مثل اینه که قالب یخ رو پر آب کردم گذاشتم تو کمد و میگم بر اثر تاریکی آب یخ میزنه، لنگهای جورابامو گذاشتم تو یخساز یخچال، کتابا رو تو قفسه های یخچال، میوه رو تو کیف سامسونتم، پوسترها رو رو بدنه تلویزیون و ماشینم چسبونده باشمو و... خوب همه چی بهم میریزه. اگه دارم میرم تنها زندگی کنم واسه منظم کردن امور دارم میرم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:54 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

یک داستان جالب از استاد حسین احمدی

نویسنده استاد حسین احمدی 


یک داستان جالب رام کنندگان حیوانات سیرک ، برای مطیع کردن فیل ها از یک روش ساده استفاده می کنند. وقتی که فیل هنوز بچه است ، یکی از پاهای او را به تنه درخت بزرگی می بندند. فیل کوچک هرچه تلاش می کند ، نمی تواند خود را از بندی که گرفتار شده است رها کند . رام کنندگان این روش را ادامه می دهند تا فیل کوچک بزرگ شود و اندک اندک به این مسأله شرطی می شود که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست. وقتی که فیل بالغ و نیرومند شد ، کافی است نخی را به دور پای فیل ببندید و سر دیگرش را به درخت کوچکی گره بزنند ، در عین حال که فیل می تواند درخت را از جا بکند ، اما فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد. پای بسیاری از انسان ها ، همچون فیل ها ، با رشته های ضعیفی به درختان ضعیفی بسته شده است . اما از آنجا که از کودکی ، قدرت تنه درخت را باور کرده اند به خود جرأت تلاش کردن برای تغییر موقعیت را نمی دهند ، غافل از اینکه تنها با یک تلاش کم زحمت ، ممکن است تغییرات مثبت زیادی به وجود آید. پس معطل نکنید همین الان شروع کنید.

 

استاد حسین احمدی استاد غیر مستقیم منه که بهترین روشهای مطالعاتی و خود هیپنوتیزم در رابطه با مطالعه رو از ایشون به خوبی یاد گرفتم. البته با صرف هزینه که به نظرم اگه چهار برابر اینم میشد بازم ارزششو خیلی داره.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:32 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

همه ی ما در این بازار از پیش فروخته شده به فروش رفته ایم آنچه قیمت ها را تعیین می کند جسارت آدم هاست!

 

ادمها را از انچه درباره دیگران میگویند بهتر میتوان شناخت تا انچه دیگران درباره انها میگویند

 

دل بستن مثل پرت کردن یه سنگ تو دریاست اما دل کندن پیدا کردنه همون سنگه

بهترین هدیه ای كه یك فرد می تواند به دیگری ارزانی دارد، حضور بی ادعای اوست

"ادسون كادول"

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:21 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

از جمله‌ زيباترين‌ مراقبه‌ها، پرداختن‌ به‌ نماز است‌. نماز انسان‌ را مستقيما" دربرابر يك‌ بي‌ نهايت‌ قرار مي‌دهد. بررسي‌ وضعيت‌ هاله‌ و چاكراهاي‌ فرد به‌هنگام‌ نماز خواندن‌ خود داستاني‌ مفصل‌ است‌ كه‌ زمان‌ ديگري‌ مي‌طلبد. در اين‌فصل‌ كوشش‌ بر آن‌ است‌ كه‌ انجام‌ عمل‌ فيزيكي‌ وضو و نقش‌ آن‌ در سلامتي‌ ازديد انرژيكي‌ بررسي‌ شود. خواننده‌ گرامي‌ كه‌ تا اين‌ صفحات‌ ما را همراهي‌نموده‌ با توانايي‌هايي‌ نظير اسكن‌ كردن‌ (لمس‌ كردن‌ توده‌ انرژي‌) هاله‌ وچاكراهاي‌ مختلف‌ آشنا بوده‌ و بر نقش‌ هر يك‌ در وضعيت‌ سلامتي‌ و آگاهي‌ فردواقف‌ است‌. اندازه‌گيري‌ هاله‌ و چاكراها، روشهاي‌ هستند كه‌ به‌ كمك‌ آنها اين‌بررسي‌ صورت‌ مي‌پذيرد.
مي‌توان‌ وضعيت‌ چاكراهاي‌ يك‌ نفر را قبل‌ و بعد از وضو گرفتن‌، مقايسه‌نمود. اين‌ وضعيت‌ توسط‌ دوربين‌هاي‌ مخصوص‌ هاله‌ بيني‌ و يا يك‌ درمانگرخبره‌ قابل‌ بررسي‌ است‌. در فصول‌ گذشته‌ راجع‌ به‌ چاكراهاي‌ مختلف‌ و نقش‌هر يك‌ در رفتار و سلامتي‌ بدن‌ سخن‌ گفته‌ شد. سه‌ چاكراي‌ پاييني‌ (چاكراهاي‌قاعده‌اي‌، جنسي‌ و نافي‌) چاكراهايي‌ هستند كه‌ تمامي‌ كالبد بر مبناي‌ آنها عمل‌مي‌كند.
چاكراي‌ قاعده‌اي‌ بر سلامت‌ جسماني‌ و هر گونه‌ فعاليت‌ فيزيكي‌ اثر دارد.اين‌ چاكرا انرژي‌ خام‌ زيستن‌ را از محيط‌ دريافت‌ كرده‌ ؛ صرف‌ تغذيه‌ بدن‌ مي‌كند.موقعيت‌ بدن‌ و اين‌ چاكرا را مي‌توان‌ به‌ كارخانه‌ قند سازي‌ بسيار مدرني‌ تشبيه‌نمود كه‌ در قسمتي‌ از آن‌، چغندر قند بايد وارد شود. بديهي‌ است‌ اگر چغندر قندوارد اين‌ كارخانه‌ نشود؛ تمامي‌ دستگاهها و تكنولوژي‌ پيشرفته‌ آن‌ بي‌ ثمرمي‌ماند. فعال‌ بودن‌ اين‌ چاكرا بر روي‌ سلامت‌ جسماني‌ تاثير بسزايي‌ دارد.
چاكراي‌ جنسي‌ اساس‌ لذت‌ بردن‌ و تحمل‌ كردن‌ است‌. به‌ كمك‌ اين‌ نيرواست‌ كه‌ مي‌توانيم‌ شرايط‌ نامساعدي‌ را تحمل‌ كرده‌؛ دوام‌ آوريم‌. كساني‌ كه‌مجبورند شرايط‌ خاصي‌ را در مدت‌ زمان‌ طولاني‌ تحمل‌ كنند بايد چاكراي‌جنسي‌ بزرگ‌ و فعالي‌ داشته‌ باشند. به‌ عنوان‌ مثال‌ كسي‌ كه‌ مجبور است‌ چندين‌ماه‌ براي‌ شركت‌ در امتحان‌ كنكور درس‌ بخواند؛ بايد از چنين‌ انرژي‌ بهره‌مندباشد. اين‌ چاكرا پشتكار ما را زياد مي‌كند. به‌ هنگامي‌ كه‌ يكي‌ از دوستان‌ شما دردرس‌ يا كار خود اصطلاحاً «كم‌ مي‌آورد»؛ چاكراي‌ جنسي‌ وي‌ به‌ شدت‌ خالي‌شده‌ و از فعاليت‌ باز ايستاده‌ است‌. فعال‌ بودن‌ اين‌ چاكرا بر روي‌ سلامت‌ رواني‌تاثير بسزايي‌ دارد.
چاكراي‌ نافي‌ ارتعاشي‌ بالاتر نسبت‌ به‌ دو چاكراي‌ قبلي‌ داشته‌ و وضعيت‌گوارشي‌ و هضم‌ و جذب‌ غذا را بر عهده‌ دارد. غذاهايي‌ كه‌ مي‌خوريم‌ داراي‌پرانا هستند؛ هر چقدر غذا تازه‌تر و طبيعي‌تر باشد از انرژي‌ بيشتري‌ برخورداراست‌. علاوه‌ بر انرژي‌ غذا، سيستم‌ جذب‌ و دريافت‌ اين‌ غذاها نيز بسيار مهم‌است‌. اين‌ سيستم‌ همان‌ چاكراي‌ نافي‌ است‌. در صورت‌ وجود يك‌ چاكراي‌بيمار و غير فعال‌، حتي‌ اگر غذاهاي‌ تازه‌ و سرشار از انرژي‌ حياتي‌ نيز تناول‌شود؛ باز هم‌ بدن‌ بدون‌ انرژي‌ مي‌ماند. در اين‌ صورت‌ بدن‌ قادر به‌ دريافت‌ انرژي‌نيست‌.
ساخت‌ موتور، روغنكاري‌ آن‌ و نهايتاً تغذيه‌ مداوم‌ آن‌ وظيفه‌اي‌ است‌ كه‌ اين‌سه‌ چاكرا بر عهده‌ دارند. عملكرد صحيح‌ و كامل‌ اين‌ چاكراها منجر به‌ ساخته‌شدن‌ بدني‌ سالم‌ و فعال‌ مي‌شود. بدني‌ كه‌ مي‌تواند جايگاه‌ خوبي‌ براي‌ دريافت‌و مبادله‌ انرژي‌ شود. سلامتي‌ اين‌ سه‌ چاكرا، فعاليت‌ صحيح‌ و كامل‌ چاكراهاي‌بالايي‌ را تضمين‌ مي‌كند. چاكراهاي‌ بالايي‌ (مثل‌ گلو، آجنا و تاج‌) همان‌دستگاههاي‌ پيشرفته‌اي‌ هستند كه‌ نياز به‌ انرژي‌ خام‌ دارند. اگر انرژي‌ خام‌ باكيفيت‌ خوب‌ و به‌ ميزان‌ كافي‌ در دسترس‌ آنها قرار گيرد؛ تجربيات‌ عميق‌روحاني‌ به‌ بار خواهد آمد.
به‌ طور كلي‌ چاكراهاي‌ پاييني‌ مربوط‌ به‌ امور جسماني‌ و فيزيكي‌ و چاكراهاي‌بالايي‌ مربوط‌ به‌ تجربيات‌ معنوي‌ هستند. در نگاه‌ اول‌ هر چه‌ كه‌ چاكراهاي‌پاييني‌ بزرگتر و فعالتر باشند مسايل‌ دنيوي‌ بيشتر مطرح‌ مي‌شوند. كساني‌ كه‌نسبت‌ به‌ مسايل‌ روحاني‌ و ماوراء طبيعي‌ علاقمندند داراي‌ چاكراهاي‌ بالايي‌فعالي‌ هستند. فعاليت‌ و سلامتي‌ چاكراهاي‌ پاييني‌ مبنايي‌ براي‌ فعاليت‌چاكراهاي‌ بالايي‌ است‌. به‌ طوريكه‌ اگر شخص‌ درست‌ زندگي‌ كند( به‌ بدن‌ ونيازهاي‌ طبيعي‌ آن‌ توجه‌ كند، سلامت‌ رواني‌ خود را به‌ مخاطره‌ نيندازد و مدام‌خود را تغذيه‌ و حمايت‌ كند) خود بخود در مسيري‌ معنوي‌ قرار مي‌گيرد ومي‌تواند دركي‌ عميق‌ از خداوند بدست‌ آورد. هر چه‌ كه‌ چاكراها و كانالهاي‌انرژي‌ بزرگتر گردند؛ ظرفيت‌ فرد براي‌ تجربيات‌ عميقتر بيشتر مي‌شود.
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:48 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بهترین مطالب رو از اینجا میتونید در مورد راز بیابید. اگر خواهان زندگی ایده آل و اصولی هستید. تعداد آدمایی که با راز آشنا هستن کم نیست ولی تعداد اونایی که صحیح ، مداوم ، اصولی و با برنامه ریزی در زمینه استفاده از قانون جاذبه برای زندگی ایده آل جلو میرن طبق قانون همیشگی خوبترینها کمترینها، خیلی کمه واقعا.
 

· راز – استاد آرام
·
راز – استاد آرام
·
اندازه و راز
·
باب پروكتر از راز مي گويد
·
باب دايل از راز مي گويد
·
بزرگ‌ترين معلمان از راز مي گويند
·
تحقق خواسته‌هايتان با ”راز “ ساده است
·
تمرين راز با استاد آرام
·
جان آساراف از راز مي گويد
·
چگونه از ”راز “ استفاده كنيم؟
·
راز “ چيست؟
·
راز پول در آوردن
·
راز زندگي شماست
·
راز زندگي
·
راز سلامتي و راز
·
راز موفقيت شما
·
راز و پول
·
راز و شروع
·
زندگي خود را با راز پيشاپيش خلق كنيد
·
شروع فيلم راز
·
عشق: بزرگ‌ترين هيجان در راز است
·
فراواني و پول را با راز را جذب كنيد
·
فرآيند خلاق راز قانون اول
·
مرحله 2: باور داشته باشيد
·
مرحله 3: دريافت كنيد
·
فيلم راز و پول
·
قانون جذب و راز
·
كتاب راز
·
مايك دولي از راز مي گويد
· مقدمه راز استاد آرام

 

راز – استاد آرام

راز، رازي است كه انسانهاي موفق از آن استفاده كرده‌اند و مي‌كنند. راز برداشتن پرده از روي اسرار و رازهاي جهان است. در راز ما مي‌آموزيم كه چگونه به اهدافمان برسيم. ز سلامتي، راز ثروت، راز موفقيت، راز ارتباط مؤثر و مفيد، راز خوشبختي، راز خوشنودي، راز كاميابي، راز تحصيل، راز موفقيت در ورزش يا هر مورد ديگري، اينها همه و همه رازهاي جهان هستند كه انسانهاي موفق قبلاً از اين رازها استفاده نموده‌اند. در كتاب راز نويسنده راندا برن ترجمه استاد آرام آمده است كه ما چگونه مي‌توانيم راز را در خودمان فعال كنيم. اين راز در درون ماست بايد به قوانين كاركرد آن آشنا شويم تا بتوانيم از اين راز در زندگي روزمره و موفقيت‌هاي آتي از آن استفاده كنيم. در كتاب راز آمده است كه ما چگونه از راز تصوير ذهني استفاده كنيم و آنچه مي‌خواهيم را خلق كنيم.

جهان از ارتعاش درست شده است و چيزي كه بر روي اين ارتعاش تاثير مي‌گذارد ذهن و احساس ما مي‌باشد. اين دو راز كاركردن بر روي جهان هستند. در كتاب راز آمده است كه اگر تصوير ذهني مشخص داشته باشيد مي‌توانيد به اهدافتان برسيد. مي‌توانيد به موفقيت برسيد و اگر در كنار تصوير ذهني، حس خوب و خشنودي داشته باشيد. اين راز رسيدن حتمي به هدفتان است. در راز ما مي‌آموزيم كه نگران بودن اوضاع نه تنها بهبودي ايجاد نمي‌كند بلكه شرايط را بدتر هم مي‌كند اين است راز خشنودي ما.

بله راز ذهن انسان اينگونه است كه اگر به چيزي فكر كند آن را خلق مي‌كند. بنابراين اگر نگران باشيم باز داريم به آن فكر مي‌كنيم و داريم آن را خلق مي‌كنيم. پس كساني كه از اين راز اطلاعي ندارند خودشان دارند با نگراني‌هايشان زندگيشان را تباه مي‌كنند و يا اينكه با اطلاع نداشتن از اين راز سلامتي خودشان را به خطر مي‌اندازند. راز نيروي است و قانوني است كه جهان براساس آن كار مي‌‌كند. همانند كامپيوتر اگر از قوانين آن اطلاع داشته باشيم مي‌توانيم با كامپيوتر كار كنيم و اگر از قوانين آن اطلاع نداشته باشيم هميشه بن بستهايي وجود دارد. قانون راز به ما مي‌گويد جهان براساس قانون است كساني كه از اين قوانين اطلاع دارند زندگيشان را همانگونه كه دوست دارند، پي ريزي مي‌كنند و كساني كه از اين قانون اطلاع ندارند مرتباً چيزهايي در زندگيشان اتفاق مي‌افتد كه دوست ندارند. راز به ما مي‌آموزد كه به هدف نگاه كنيد. به چگونگي رسيدن به آن فكر نكنيد. راز به ما مي‌آموزد كه خودتان را نگران چگونه رسيدن به هدف نكنيد و نگران نباشيد كه اگر اتفاق نيفتد چكار كنيد. ممكن است از ديدگاه بعضي‌ها اين منطقي باشد، اما قانون موفقيت راز مي‌گويد كه تصور كن كه اتفاق افتاده است، آيا تو آماده هستي كه از آن استفاده كني. اگر آماده باشي شرايط طوري شكل مي‌گيرد كه اتفاق بيافتد و اگر آماده نباشي هر چقدر زور بزني باز هم اتفاق نخواهد افتاد.

قانون راز قانون زندگي است و قانون زندگي قانون راز است. هستي اينگونه شكل گرفته است و هستي بيشتر در خدمت انسانهاي خوش بين هست، افراد خوش بين از قانون راز اطلاع دارند، اين راز بزرگ زندگي ما است كه خداوند ما را براي تكامل . زندگي كردن خلق كرده است و اگر تصور كنيم كه خداوند ما را ناتوان خلق مرده است اين راز بزرگ را ناديده گرفته‌ايم.

راز همان قانون جاذبه است. راز همان قانون جذب است. همنوع‌ها همديگر را جذب مي‌كنند. قانون راز استفاده از قانون دفع است. اگر مي‌خواهيد چيزي را در زندگيتان دفع كنيد. خوب به برعكس آن فكر كنيد. قانون دفع به ما كمك مي‌كند تا همان اتفاق بيفتد. راز به ما مي‌آموزد كه هر چيزي كه وارد زندگيتان مي‌شود، در واقع توسط شما جذب شده است. اين فرايند جذب توسط تصوير ذهني شما اتفاق افتاده است. راز به ما مي‌آموزد اگر مي‌خواهيد در زندگيتان اتفاق افتد پس مرتباً به آن فكر كنيد تا راز بزرگ پديد آيد و آن اتفاق بزرگ در زندگيتان پديدار شود.

مردان بزرگ هميشه قانون راز را مي‌دانستند. راز بايد مرتباً تكرار شود و بكار گرفته شود. راز همان قانون جذب افكار ماست. راز همان قانون جذب احساسات ماست. هم اكنون خوشحال هستيد يا ناراحت، اگر خوشحال باشيد حتماً پس از خواندن اين مقاله اتفاق خوب، خبر خوبي خواهيد شنيد و اگر نگران، ناراحت باشيد ممكن است خبرهاي بدي هم بشنويد اين قانون راز است پس از قانون راز استفاده كن. از قانون جذب استفاده كن و بدان كه خداوند جهان را براساس قانون، قانون راز خلق كرده است. خداوند جهان را براساس نگراني، نفرت، حسادت و خودخوري خلق نكرده است. ديگران را تشويق كن تا از قانون راز بهره‌مند شوي و هر روز خداوند را شكر كن تا قانون راز و قانون جذب در زندگيتان بيشتر پديدار شود.

 

راز به ما مي‌آموزد كه ما قدرتمندترين آهنربا را در كائنات در اختيار داريم و اين همان قانون جذب است. ما چيزي را جذب مي‌كنيم كه بيشتر در موردش فكر كرده‌ايم و اگر چيزي را در ذهنتان مشاهده كنيد، آن را به سمت خود مي‌كشيد. حتي اگر بخواهيد از آن دور شويد. البته يادتان باشد كه فكر غالب ما اتفاق مي‌افتد. فكري كه دائم به آن مي‌انديشيم و تصويري كه هميشه در ذهن ما است، جذب مي‌گردد.

قانون راز خيلي با مزه است. چون به راحتي كار مي‌كند. همه مي‌توانند با هر ضريب هوشي از آن استفاده كنند. قانون جذب هم همانند قانون راز همه مي‌توانند از آن استفاده كنند. اگر تابه حال چيزي را بدست آورده‌اي، چه چيزهاي كه خيلي آنها را دوست داري و چه چيزهايي كه به شدت از آنها دوري مي‌كني همه بدليل وجود قانون راز و جذب اتفاق افتاده است. اگر تصاوير آنها در ذهنتان نبود خوب اتفاق نمي‌افتادند. استاد آرام در مركز تجسم خلاق به شما كمك مي‌كند تا با تغيير تصاوير ذهني و نوع احساستان آنچه را بدست خود جذب مي‌كنيد را تغيير دهيد و آنچه را واقعاً خواهان آن هستيد جذب كنيد. استاد آرام در دوره تجسم خلاق قوانين جذب و راز را براي علاقمندان بازگو و قابل استفاده مي‌كند. قانون راز و قانون جذب با نوع تصاوير ذهني و تجسمات ما تغيير خواهد كرد. استاد آرام با دانش و تخصصي كه در زمينه روشهاي ذهني و امواج مغزي دارند، فكرها را به فكر غالب شما تبديل مي‌كنند و اينگونه در زندگيتان پديد خواهند آمد. در برنامه تجسم خلاق با استفاده از قانون جذب و قانون راز CDهايي تهيه شده است كه هر كدام در حالت خاص مغزي(حالت امواج تتا يا آلفاي مغز) انجام مي‌گيرد. در اين حالت، ذهن مخالفت نمي‌گند و هر چيزي را مي‌پذيرد. اگر در زندگيتان اتفاقاتي افتاده است كه چندان شما را خشنود نمي‌كنند از قانون راز استفاده كنيد و بگذاريد راز در زندگيتان جاري شود. به چيزهايي كه دوست داريد، فكر كنيد و اينگونه قوانين جهان را به خدمت خود در آوريد. استاد آرام در زمينه راز بيش از 50 نوع CDتكنيك آماده كرده است كه مي‌توانيد با استفاده از آنها هر چيزي را در زندگيتان پديد آوريد يا هر چيزي را از زندگيتان دور كنيد. فقط بايد روش و راه ان را بيابيد. اگر بدانيد كه چگونه انجام مي‌شود، خوب راز اتفاق مي‌افتد. اگر بدانيد چگونه جذب مي‌كنيد، خوب قانون جذب هم اتفاق مي‌افتد. قانون راز ساده‌ است. قانون جذب هم ساده است. از آن بهره ببريد و با بكارگيري اين قانون در زندگيتان نعمت‌ةاي خداوندي را شكر گوئيد. بگذاريد با استفاده از قانون جذب و راز فراواني و آفرينش در زندگيتان جاري شود. خوشبختي را در زندگيتان لمس كنيد تا هداياي هستي به سمت شما سوق داده شود.

استاد آرام به شما مي‌آموزد كه از قانون جذب و راز استفاده كنيد. براي جذب پول، روي ثروت متمركز شويد. قانون راز و جذب به ما مي‌گويد كه نگران بي پولي نباشيد. هميشه حتي اگر مبلغ كمي بود پس انداز كنيد. قانون راز به ما مي‌آموزد كه براي اينكار از قوه تخيل خود استفاده كنيم. احساس بهتري داشته باشيم احساس خوشحالي و لذت در زمان حال، سريع‌ترين راه براي پول درآوردن در زندگي مي‌باشد.

قصد كنيد به هر چيزي كه دوست داريد نگاه كنيد. به خودتان بگوييد كه من پول را مي‌پذيرم و من لياقت رسيدن به اين پول را دارم.

راز سلامتي، راز سلامت فيزيك و بدن ماست. به بيماري فكر كنيد. نگران نباشيد كه روزي بيمار مي‌شويد. تا از زندگيتان بهره بيشتري ببريد. راز سلامتي، راز تمركز بر روي چيزهاي خوبي كه داريم است. حتي تمركز بر روي نقاط زيبا و سالم بدنمان به ما كمك مي‌كند تا سالمتر باشيم. پس نمي‌خواهد با نگراني جلو بيماري‌ها را بگيريد. هر روز صبح خودتان را در آينه ببينيد و صبح بخير بگوييد و به خودتان بگوييد امروز چه روز عالي و خوبي است، امروز فوق‌العاده است. به خودتان لبخند بزنيد. حس خوشي را ايجاد كنيد. حتي مي‌توانيد بلند بخنديد. قانون راز قانون شادي و لذت است. بخنديد تا دنيا هم بر روي شما بخندد.

راز ارتباطات راز خشنودي با ديگران است. دوست داريد چه كساني وارد زندگي شما بشوند به آنها فكر كنيد و تصور كنيد آنها را دوست دارند وارد زندگيتان شوند. اتفاقات تلخ زندگيتان را مرتباً نشخوار نكنيد. آنها غذاهاي استفاده شده هستند. دوباره و چند باره آنها را استفاده نكنيد. زندگي سراسر اتفاقات خوب و خوش است. تصور كنيد كه شاد و خوشبخت هستيد. خودتان را هم اكنون شاد تصور كنيد. خودتان را هم اكنون خوشبخت احساس كنيد. خوشبختي نياز ماست و راز خوشنودي و خوشبختي، تجربه خوشبختي در همين لحظه است. اين راز خوشبختي ماست. خوشبختي سيستم ايمني ما را تقويت مي‌كند پس با اين راز زندگيتان و راز سلامتيتان را تضمين كنيد. آيا تا بحال به بيمه فكر كرده‌ايد، در بيمه ما خودمان را براي اتفاقات بد برنامه ريزي مي‌كنيم. مي‌‌خواهيم طوري ديگر خودتان را برنامه ريزي كنيد. از قانون راز استفاده كنيد. به چيزهاي خوب زندگيتان فكر كنيد تصور كنيد كه هميشه مي‌توانيد سالم و سرحال باشيد. با غم و افسردگي صحبت نكنيد. مغز توانايي درك بسياري از چيزها را ندارد با او شوخي نكنيد. در صحبت كردنتان و در خلوتتان شاهد خوشبختي را در آغوش كشيد و زندگي را سراسر لذت و عشق و دوست داشتن كنيد. اين است راز سلامتي و راز خوشبختي كه ما بايد آن را بياموزيم.

سعي استاد آرام اين است كه اين رازها را بصورت گام به گام به ديگران آموزش دهد. استاد آرام ابتدا از راز آرامش مي‌گويد كه هر چيزي مي‌خواهيد بدست آوريد، ابتدا بايد آرامش داشته باشيد پس از آن تكنيك‌هاي راز . قانون جذب را قدم به قدم بر روي مدد جويان پياده مي‌كند و هر جلسه گزارشات تاثير بر زندگي و سلامت فيزيكشان را دريافت مي‌كند. راز ثروت، راز سلامتي، راز شاد زيستن و هر رازي ديگري را مي‌توانيم در دوره ايشان بيابيم يا بسازيم و آن را وارد زندگيمان كنيم. راز ميانبر نيست، خود راه است و هر راهي جز راز بيراهه است و بيراهه‌ها ما را ممكن است به هدفي كه مي‌خواهيم نرسانند يا آنگونه كه مي‌خواهيم در زندگيمان پديد آيد، را تجربه كنيد.

يادتان باشد كه همه چيز انرژي است و شما يك آهن ربا هستيد. مي‌توانيد انرژي را بدست خود جذب كنيد. مي‌توانيد بدبختي را به زندگي خود جذب كنيد. چگونه؟ بايد فكركردن به آن حتي اگر بخواهيد آن در زندگيتان پديد نيايد. اتفاقاتي كه در زندگي ما ايجاد مي‌شوند از دو دسته خارج نيستند. يا خواسته‌هاي ما هستند كه مرتباً به آنها فكر مي‌كنيم و در زندگيمان پديد امده‌اند يا ترس‌هاي ما هستند كه باز به آنها مرتباً فكر كرده‌ايم و مي‌خواستيم كه در زندگي‌مان اتفاق نيافتند. چه بخواهيم اتفاق بيافتد و چه اتفاق نيافتد قانون جذب و راز مي‌گويد كه اتفاق مي‌افتد.

مادر برابر هر چيزي ايستادگي مي‌كنيم، پايدارتر مي‌شود چون هر لحظه به آن فكر مي‌كنيم. زمانيكه مي‌گوييم نه من نمي‌خواهم بيشتر به آن فكر مي‌كنيم و آن را بيشتر تداعي مي‌كنيم. مثلاً شما يك لحظه به عدد‌257 فكر كنيد. آيا فكر كرديد...حالا آن را از ذهنتان پاك كنيد. بله سعي كنيد 257 را از ذهنتان پاك كنيد. آيا راز را دانستي. اين عدد را از ذهنتان پاك كنيد. هر چقدر بگويم پاك كنيد، آن بيشتر بزرگ مي‌شود. پس اگر بخواهيم آن را پاك كنيم در واقع آن مقاومت مي‌كند و مغزمان آن را بيشتر در خود جاي مي‌دهد. قانون راز مي‌گويد به آنچه مي‌خواهي فكر كن قانون جذب مي‌گويد به آنچه مي‌خواهي جذب كني فكر كن و نسبت به آنچه نمي‌خواهي فكر نكن و حتي بدتان نيايد زيرا اگر بدتان هم بيايد آن در زندگيتان بيشتر پديد مي‌آيد.

استفاده از تجسم خلاق، استفاده از قوانين راز است. در تجسم خلاق با تركيب تجسم و احساس خوب به هستي كمك مي‌كنيم تا راز پديد آيد. پس با انجام تمرين تجسم خلاق و شركت در دوره تجسم خلاق كمك كنيد تا اين راز بزرگ در زندگيتان هويدا گردد.

آرزوي ما اين است كه همه از راز استفاده كنيد. جهان بسيار بخشنده است، اين راز را بايد بدانيد كه خداوند و جهان براي همه به هر اندازه كه بخواهد ثروت و فراواني خلق كرده است كافي است بدانيد و آن را بدست خود جذب كنيد. قانون راز را وارد زندگيتان كنيد و از آن بهره ببريد. راز، راز زندگي شماست. راز عشق، دوست داشتن و لذت بردن است. راز، راز نكو داشتن مخلوقات خداوند و سپاس گذاري از خداوند است. راز شكر گزاري همان راز است. قانون جذب همان راز است و راز همه چيز است از آن آگاه شويد تا در زندگيتان جاري شود. آن را تمرين كنيد تا باورش كنيد. فقط تمرين، هر لحظه تمرين كنيد. راز مي‌گويد درست تمرين كن تا چيزي كه مي‌خواهي را در دستان خود ببيني!

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:20 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

تله پاتي – استاد آرام

تله پاتي دريافت افکار يا انتقال فکر مي‌باشد. تله پاتي با چشم سوم ارتباط دارد. روشهاي مختلفي براي تسلط بر تله پاتي پيشنهاد مي‌شود. معمولاً تله پاتي با غده صنوبري در ارتباط است. تکنيک‌هاي مدي‌تيشن نيز به تله پاتي کمک مي‌کند. البته هميشه بزرگنمايي‌هايي هم در مورد تله پاتي انجام شده است. اگر بخواهيم بطور واقعي به موضوع تله پاتي بپردازيم. تله پاتي در بعضي به ما کمک مي‌کند و جواب مي‌دهد و ممکن است در بعضي جاها هم جواب ندهد و گاهي اوقات تله پاتي فرد را اذيت هم مي‌کند. همانطور که گفته شد تله پاتي خواندن افکار يا انتقال فکر مي‌باشد. با انجام تمرين مي‌توانيم غده صنوبري را فعال کنيم و افکاري که هم فرکانس ما مي‌باشند را دريافت کنيم و يا اينکه با راداه و تصوير سازي ذهني(تصوير سازي ذهني زبان انتقال افکار است) مي‌توانيم فردي را وادار به کاري کنيم. تله پاتي از نظر تئوري کاملاً جواب مي‌گيرد ولي از نظر عملي ممکن است که جواب مورد نظر نگيريم به همين دليل بايد با تمرين و ممارست تسلط خود را در تله پاتي افزايش دهيد. بسياري مواقع شده است که کسي مي‌خواسته زنگ بزند و شما از قبل متوجه موضوع شده‌ايد و اين همان تله پاتي است. اکثر تله پاتي هايي که بصورت ناخودآگاه است درست از آب در مي‌آيد و در بعضي مواقع که اراده خودآگانه بخواهيم آن را انجام دهيم. نتيجه مطلوب ممکن است کسب نکنيم که البته با تمرين مي‌توانيم اين وضعيت را بهبود بخشيم. براي تقويت تله پاتي از تمرينات ساده شروع کنيد. حدس بزنيد. سعي کنيد خودتان را آرام کنيد و هر تصوير که بر ذهنتان آمد را مورد برسي قرار دهيد. با کمکي تمرين متوجه مي‌شويد که اتفاقات را داريد پيش بيني مي‌کنيد. براي تسلط بيشتر بروي تله پاتي تمرين نگاه کردن به آينه را انجام دهيد. به نقطه وسط پيشاني در آينه به مدت ۳۰ دقيقه نگاه کنيد. اگر پلک بزنيد مشکلي ندارد ولي سعي کنيد با آرامش و توجه به نقطه پيشاني نگاه کنيد. تله پاتي رااز خودتان شروع کنيد. خودتان را رها کنيد و اجازه دهيد افکار به سراغتان بيايند. سعي نکنيد که اين افکار را کنترل کنيد.

براي انجام تمرينات بيشتر به سايت استاد آرام aramgroupبه قسمت تمرينات تله پاتي مراجعه کنيد يا با شماره ۸۸۳۰۲۵۲۳ جهت مشورت با استاد آرام تماس بگيريد.

تمرينات تله پاتي گاهاً ساده و در بعضي مواقع براي اينکه بتوانيم در شرايط سخت استفاده کنيم. تمرينات سختي را بايد بگذرانيم. تمرين تله پاتي ارتباط مستقيم با ديدن هاله دارد و گاهي اوقات تله پاتي از طريق هاله انجام مي‌گيرد. در تکنيک‌هاي پيشرفته انرژي مي‌توانيم با استفاده از تکنيک دستور دارد به آجنا تاثيرات مستقيمي را روي افراد يا اشيا ايجاد کنيم. در مراحل پيشرفته‌‌تر تله پاتي مي‌توانيد بر روي اشيا تاثير بگذارد

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:16 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

مدتهاست موضوع هیپنوتیزم توی لیست موضوعات وبلاگم هستش ولی چیزی در این رابطه قرار ندادم.

این مطالب مربوط به بزرگترین استاد هیپنوتیزم در کشور ( استاد آرام) هستن. که از سایت موسسه تجسم خلاق استخراج شده.  در زمره موضوع خودش واقعا سایت پر محتوا و غنییه. سر نزنید از دستتون رفته.

آدرسش رو مسقیما میذارم : http://www.aramgroup.ir

برای اینکه بدونید هیپنوتیزم چیه ابتدا باید با مبحث حقیقت ضمیر ناخود آگاه آشنا بشید.


اول از همه فواید هیپنویزم.


 

افزايش آرامش و حذف تنش

بهبود حافظه

(حدت حافظه)

افزايش توجه و تمركز حواس

بهبود بازتاب‌ها

افزايش اعتماد به نفس

کنترل درد

بهبود زندگي جنسي

افزايش کارآيي و سازماندهي زندگي

تقويت انگيزه

بهبود روابط ميان فردي

کاهش سرعت فرآيند پيري

تسهيل روند پيشرفت شغلي

برطرف کردن اضطراب و افسردگي

غلبه بر ناراحتي ناشي از داغ‌ديدگي

برطرف شدن سردرد از جمله سردردهاي شديد

برطرف شدن حساسيت و ناراحتي‌هاي پوستي

تقويت دستگاه دفاعي بدن براي مقاومت در برابر هر نوع بيماري

برطرف کردن عادت‌ها، هراس‌ها و‌ترس‌هاي بيمارگونه و ساير گرايش‌هاي منفي

(پيامدهاي محکوم به شکست)

بهبود تصميم‌گيري قطعي

بهبود وضعيت افراد و شرايطي که به طور کلي در زندگي جذب شما مي‌شوند

.

افزايش درآمد و حفظ آن

غلبه بر هر نوع رفتار وسواسي

نجات از بي‌خوابي

بهبود وضع کلي زندگي

بهبود آگاهي رواني

ايجاد و حفظ هماهنگي بين بدن، ذهن و روح

 

هيپنوتيزم چيست؟

فرهنگ لغت Webster واژه هيپنوتيزم را اينگونه توصيف مي كند: حـالـتـي است مشابه خواب كه توسط كسي القا شده باشد و تلقيناتش بسادگي و بدون مقاومت توسط فرد پذيرفته ميگردد. اگر چه كارشناسان معتقدند هيپنوتيزم بيشتر نوعي خيالبافي است تا يك خواب.
هنگام هيپنوتيزم شما همواره هوشيار هستيد و تنها به محركات بيروني واكنش نشان مي دهيد. اين اسـاسا مشابه زماني است كه در حال مطالعه يـك كتـاب مـهم و جـذاب هستيد. شما حقيقتا" نميتوانيد به چيز ديگري جز موضوع آن كتاب فكركنيد. تمام توجه شما متمركز خواهد ماند تا زماني كه وضعيت حس آگاهيتان تغيير كند.
هيپنوتيزم چگونه عمل مي كند؟
براي رساندن به اين حالت، فرد هيپنوتيزم كننده شما را وادار به تمركز بروي صداي خود و يا يك شيء ميكند. چيزيكـه در مـرحله بعد رخ ميدهيد اينست كه ذهن آگاه و هوشيار شما فعاليتش در روند تفكر كاهش مي يابد زيرا عميقا آرامش ذهن پيدا كـرده ايـد. ايـن موضوع سبب ميشود ذهن ناخوداگاه شما در دسترس او قرار گيرد.
هنگاميكه هيپنوتيزم ميشويـد، بـيـشتر مستعد پذيرش تلقينات در خصوص اينكه چگونه احساس كرده، رفتار نموده و بيانديشيد، خواهيد شد. زماني كه فرد هيپنوتيزم كننده با شما سخن ميگويد، ذهن ناخـوداگاه شما با مقاومت كمتري تلقينات را مي پـذيـرد. اين دقيقا مانند حالتي است كه فرد هيپنوتيزم كننده مستقيما با شخص تصميم گيرنده در اداره و نه يك كارمند جزء صحبت ميكند.
اقسام هيپنوتيزم
از نقطه نـظر علمي هيـپنوتيزم به سه گونه عمده تقسيم ميگردد: تلقيني، پسرفتي و تحـلـيـلي. هـر كــدام از اين اقسام توسط متخصصين علم هيپنوتيزم مورد استفاده قرار ميگيرند.
تلقين درماني زماني است كه به فرد تلـقـيـنات سـاده اي القا مي شـود تـا طـرز فـكر، احساس و كردار وي را تغيير دهند تا اينگونه مشكل او را رفع كنند. هيــپنوتيزم كنندهاي نمايشهاي سرگرمي نيز در اينگروه قرار مي گيرند. هر چند كه در آن كار جـنـبـه درمـاني مطرح نمي باشد.
در پسرفت درماني فرد هدايت مي شـود تا خـاطـرات گذشته خود را بياد بياورد، تا وي بهتر بتواند به علت مشكلاتي كه اكنون از آنها رنج مي برد، پي ببرد.
سرانجام در تـحـليـل درماني متخصص مي كوشد ذهن ناخودآگاه فرد را تحـليـل كند تا متوجه مشكل آن گردد.

 

آيا شما مي توانيد هيپنوتيزم شويد؟
از نقطه نظر تئوري، هـيـپـنوتـيزم بـروي هـمـه افـراد انـجـام شـدنـي اسـت. بـا ايـن وجود استثناهايي وجوددارند.متخصصين كشف كرده اند كه هيپنوتيزم كودكان خردسـال، افراد مـسـت و اشـخـاص داراي بـهـره هـوشـي بـسيـار پايين، عملا" غير ممكن است. مضاف بر اينكه ناتواني در تمركز كامل ميتواند هيپنوتيزم شدن را براي فرد غير ميسر سازد.
براي هيپنوتيزم شدن سه پيش نياز اساسي وجود دارد:
بايد خواهان و راغب به هيپنوتيزم شدن باشيد
بايد به اينكه هيپنوتيزم بروي شما قابل انجام است باور داشته باشيد
بايد قادر باشيد آرام شده و تمدد اعصاب پيدا كنيد
هيپنوتيزم هنگامي به بهترين صورت عمل مي كنـد كـه شما شديدا" بـرانگيـخـتـه شده باشيد و هيپنوتيزم كننده از مشكل خاص شما كه براي كمك به او مراجعه كرده ايد آگاه باشد.
اين تصـور كـه افـراد شـكاك بـه هيـپـنوتـيـزم و يا داراي اراده قوي قادر به هيپنوتيزم شدن نميباشند واهي و غير واقعي است. درحقيقت متخصصين بر اين باورند كه چنين افرادي كانديدهاي بسيار مناسبي براي هيپنوتيزم شدن هستند.هرچند كه فرد ميبايست خود مايل به همكاري باشد.

تلقينات پس از هيپنوتيزم
تلقيناتي كه شما را هدايت مي كند تا اينكه باورشان نماييد، مـي تـواند تـوسـط صداي فرد، كلمات، حركات، اصوات خاص و حتي يك رايحه خاص آغاز گردد. با وجود اين ميتواند شستشوي مغزي طـولانـي مـدتـي بـراي شـما ايجاد كنـد. بــراي مثــال هــرگـاه كــلمـه "كاستينوپل" را مي شنويد اقدام به سرقت منازل ميكنيد. هـمـاننـد شخصيت وودي آلن در فيلم نفرين عقرب.
با اين وجود،تلقين درماني بطور كلي پيرامون تغيير رفتار شما در آينده ميباشد. در حين اين نوع هيپنوتيزم به شما تلقيناتي داده ميشود كه درآينده ميبايست اجرا گردند. براي مثال چنانكه شما تلاش ميكنيد كشيدن سيگار را ترك كنيد، به شـما القا ميگردد هرگاه هوس سيگار كشيدن كرديد، در شما احسـاس اشتـيـاق به دويــدن و يـا چـيـزي مشابه آن پيدا خواهد شود.
اينها تلقينات پس ازهيپنوتيزم ناميده ميشوند. شما ديگر تحت هيپنوتيزم نخـواهيـد بود اما تلقينات به كار خود ادامه خواهند داد. ايـن بـا كنترل فكر تفاوت دارد كه در آن تاثير يك جلسه هيپنوتيزم درماني تنها براي مدت تقريبي چندين ساعت تا دوهفته ادامه خواهد يافت.
اين گونه تلقينات بمنظور اينكه بتوانند تاثير مفيد طولاني مدت داشته باشند، نياز دارند تا در يـك دوره چـنـد جـلسـه اي تقويت گردند. همچنين هيپنوتيزم درمانهاي مجرب براي شما مطالب خواندني و CD هاي صوتي تدارك مي بينند تا هر روز خودتان شـخـصـا" بـه تقويت تلقينات بپردازيد.

آيا هيپنوتيزم خطري ندارد؟
بزرگترين ترس و واهمه در رابطه با هيپتوتيزم اين است كه شما را وادار بـه انـجام اعمال پست و غير اخلاقي نمايد. اطـمينان داشته باشيد شما را نميـتـوان وادار به انجام كاري گردانيد كه در حالت عادي انجامش نمي دهيد.
بياد داشته باشيد اين ذهن ناخودآگاه شما مي بـاشـد كـه در حـيـن هـيـپـنـوتـيزم مورد درخواست و مخاطب قرار ميگيرد و از آن جايي كه اخلاقيات شما درآن جاي گرفته، شما كاملا از انجام عملي بر خلاف اراده خود مصون ميباشيد. تنها زماني هيپنوتيزم خطرناك ميباشد كه فرد تحت تاثير الكل و مست باشد.

هيپنوتيزم براي چيست؟
قبلا اشاره كرديم كه هـيپـنـوتيزم مي تواند در درمانهاي روانشناسي مورد استفاده قرارگيرد. اما موارد استفاده كاربردي ديگري نيز دارد كه شامل:
تغييرعادات غلط چون پرخوري و استعمال دخانيات                                      
 برطرف كردن ترسهاي مفرط
 كاهش استرس اضطراب و ترس
 درمان آسم
 التيام بيماريهاي پوستي
 درمان سردردهاي ميگرن
 كاهش عوارض شيمي درماني
 كنترل خونريزي در جراحي ها و اعمال دندانپزشكي
 كنترل فشار خون
 بهبود سيستم ايمني بدن
به عنوان يك اصل، هيپنوتيزم همراه با ديگر درمانها مورد استفاده قرار ميگيرد و نه لزوما بطور انفرادي.

 يافتن متخصص 
هيپنوتيزم زماني كاربردي وسيع دارد كه فقط توسط سازمانهاي معتبر انـجـام پذيـرد. در واقع انجام عمل هيپنوتيزم در اكثر كشورها كنترل قانوني نمي گردند. اسـاسا دو دسته وجود دارند كه به حرفه هيپنوتيزم به مفهوم درماني آن مشغول هستند.
نخـسـت متـخـصـصيـن عـلوم پزشكي مجاز، پزشكان، روانشناسان، كارشناسان علوم اجتماعي و روانپزشكان. روي هم رفته ايـن افـراد عـلاوه بـر تـحـصـيـلات دانـشگاهيشان آموزش تخصصي ديده اند تا قادر به انجام عمل هيپنوتيزم گردند.
دوم هيپنوتيزم كنندگان گواهي نامه دار غيـر متـخصص. ايـن افـراد متـخـصـص پـزشـكـي نميباشند اما دوره آموزشي 200 ساعته هيپنوتيزم را بپايان رسانيده اند.

هيپنوتيزم شدن
در هنگام انتخاب متخصص مناسب بـراي خـودتان، بهترين راه پرسش از شخصي است كه شما به پيشنهادش اعتماد داريد. شما همچنين مي تـوانـيـد بـا اتـحاديه هيپنوتيزم كنندگان ملي واقع در سايت http://www.ngh.net/ و يا هيئت ملي هيپنوتيزم درمانهاي باليني مجاز واقع در سايت http://www.natboard.com/ مشورت كنـيـد.
هـنـگامـيكـه شما فردي را يافتيد از آنان راجع به اينكه چه آموزشهايي را فرا گرفته اند و چه مدت است كه در حـال انـجـام دادنـش هـستند، و ايـنكه وابسته به كدام سازمان و انجمن متخصصين ميباشند، سوال كنيد.
براي يك جـلـسه يـك ساعته، انتظار پرداخت مبلغي در حدود سي هزار تومان را داشته باشيد. هر چند اين احتمال وجود دارد پيشنهاد چندين جلسه اي گروهي به شما شود كه از لـحـاظ اقـتـصادي بـه صـرفه ميباشد زيرا تعداد جلسات مورد نياز بسته به مشكلي است كه شما سعي در رفع آن داريد.
در يك جلسه هيپنوتيزم عادي، نيمي از زمان صرف مشاوره و آموزش در خصوص رويداد اصلي و نيمه دوم شامل القاء هيپنوتيزم مي شود.

پرسشهاي متداول در خصوص هيپنوتيزم
1- آيا هيپنوتيزم عوارض زيانبار بلند مدت دارد؟  خير. هيپنوتيزم برعكس براي بهبودي تندرستي شما در بلند مدت ميباشد. درهرصورت سابقه پزشكي خود را با هيپنوتيزم كننده در ميان بگذاريد تا مـطمئـن شـويد يـك كانديد ايده آل مي باشـيد. همچنين اگر شما زمينه تفكرات توهم آمـيز داريد و يا از الكل و مواد مخدر استفاده مي كنيد، امكان خطر وجود خواهد داشت.
هنگامي كه شما از حالت خلسه خارج ميگردييد ممكن است اندكي احساس گيجي و و سردرگمي كنيد امـا هيچـگاه ايـن حالـت زياد بطول نخواهد انجاميد. احساس اضطراب پس از آن معمولا نشانه اثر بخشي درماني مي باشد. با ايـن حـال بـا هيپنوتيزم كننده خود در خصوص آن صحبت كنيد.
2- آيا ميتوان تا مدت نامحدود تحت تاثيرهيپنوتيزم باقي ماند؟ هر شخصي كه فيلمهايي نظير Office Space را ديده باشد در ايـن فكر اسـت كـه هرگاه هيپنوتيزم كننده در حين هيپنـوتـيـزم فـرد ناگـهان بميرد چه اتفاقي رخ خواهد داد. نگران نباشيد، شما قادر خواهيد بود به تنهايي از حالت خلسه خود خارج گرديد.
يا براي چند دقيقه به خواب فرو خواهيد رفت وبطور طبيعي بيدار خواهيد شد و يا متوجه آن مي شويد كه كسي با شما سخن نميگويد و با يك احساس طراوت چشمان خود را باز مي كنيد.
3- آيا ميتوان در هر زمان از آن حالت خارج شد؟ همانـطـور كـه قـبـلا بـحث شد هيپنوتيزم مي بايد از طرف شما و با ميل داوطلبانه حس ناخودآگاه صورت گيرد. بنابراين ضمير ناخودآگاه شما همـواره تـحت كنترت مي بـاشـد و هرگاه موضوعي را ناراحتتان كند، قطعا امكان خواهد داد از آن حالت خارج شويد.
 4- آيا ميتوان حالت خلسه را بعدا به خاطر آوريد؟  هر اندازه جلسه هيپنوتيزم عميقتر باشد به خاطر آوردن لحظات هنگام هيپنوتيزم كمتر خواهد بود. و اين ضمير ناخودآگاه خود شماست كه مي گـويـد بـه چـه انـدازه هيپنوتيزم عميق باشد. اكثر افراد قادر هستند حداقل لحظاتي را به خاطر بياورند.
احساس خواب آلودگي ميكنيد... 

اعـتبار هيـپـنوتـيـزم بعنوان يك ابزار درماني قابل اطمينان همواره مورد بحث دانشمندان بوده است. اما هزاران مشتري خوشنود نميتواند بي سبب و غير واقعي باشد.ميتواند؟ اگر اعتقاد داريد كه هيپنوتيزم براي شما مناسب ميباشد بهترين تـوصيه در اين نظر اين است كه با توقعات و انتظارات معقول و اندك به آن مبادرت ورزيد.

به ادامه مطلب هم سری بزنید. هیپنوتیزم چیست؟ از منبعی دیگر

برگرفته شده از وب سایت مردمان


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:12 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

شاید ستاره سهیل از نو

بچه پست ها در شکم یک پست . این یک پست نیست. بلکه چندین پست است در یک پست

 

بیشتر پستها  بی عنوان هستند. ولی موضوعاتشون به موضوعات وبلاگ بی ربط نیست.

  

شدیدا فشار روحی روانی بهم اومده اما باز هم خریت و فکر خودکشی نتونست بهم خطور کنه. اما موج عجیبی بر من غلبه کرد. موج منفی عصبانیت. از قدیم مشکلم همین بوده. نه دود و دم و مشروبات بر من غلبه کردن نه حتی فکر خود کشی. اسم خود کشی رو اوردم چون یه عزیز تو نظرات حرفشو زده بود.

تصمیم به رفتن حتمی شد. چک رو رو گرفتم فردا میرم بانک پولو میگیرم. فعلا..! فعلا که آواره ام. حتی رفقا هم مال و ملالی نشدند. جز یکی.

یکیشون که اصلا به کل نه میدونه رفیقش چشه نه.. هر چی هم میگم مگه یادت نیست دوره ای که خودت نامزد بودی؟

 

کسی به اندازه خودم دلش به حالم نمیسوزه و کسی به اندازه خودم برای خودم کارساز نخواهد بود.خدا قبلا با دادن قدرت اندیشه بزرگترین کمک رو به من کرده اگرچه باز هم  کمک میکنه. ولی من چقدر در قبال او نمک نشناسم واقعا. بهترین عشقو بهم هدیه کرده بود که ... باور کن خودمم نمیدونم چطور از بینش بردم و دقیقا چطور شد که.. این ماجرا نسبتا مرموز مونده.

 

آره زمین خوردم. وحشتناک هم زمین خوردم. اما هنوز زنده ام و احساس میکنم اینو.

هنوز نبض و نفس دارم. هنوز پوستم سالمه. هنوز تمام عضلاتم سالمن. تمام استخونام. روحیه لگد مال شد ولی مطلقا از بین نرفت. نسبتا انعظاف پذیرم و اکنوز این انعطاف پذیری رو به ازدیاده. من چیزی کم ندارم. مشکلم اینه که قاطی میکنم. یه سیستم هر چقدر هم که بخواد قوی بشه نباس قاطی کنه. باید به سنسورهای حساس ضد قاطی کردن مجهز بشه. چیزی که من کم دارم و دنبال ایجادشم.

آره زمین خوردم. ولی پا میشم و خودمو میتکونم. به راهم ادامه میدم. عیب نداره.

 

گفتم پوست یاد نشون روی صورتم افتادم.

درسته که یه نشونه تو صورتم درست شد. اما از ین بردن اینم راه داره. مگر نه این است که هر یازده ماه کل سلولهای بدن آدم از نو میشن؟ پس چرا جای زخما میمونه؟ برای اینکه همیشه باورشون دارن و باهاشون خواه ناخواه انس میگیرن. همین. بیخیال زخم.

باور کن همه چی راه داره.

هر چقدر که تیز پروازتر باشی و بالاتر بری  وقتی که تو اوج آسمون تیر خوردی ارتفاع بالاتر کار دست تو میده. ضرر ارتفاع بالاتر همینه. پس اگه در ارتفاع بالاتر پرواز میکنی بهتره بچه کوهستان باشی نه دشت.

من به اندازه خودم ضربه خوردم. به یک کتری نگاه کنید که وقتی بیش از حد میجوشه کار خاصی نمیکنه اما خیلی زود میجوشه. یه دیگ بزرگ پر از آبو درشو ببندین و هیچ راه خروج بخاری براش نذارین. حالا اونو بجوشونین. زود نمیجوشه اما وقتی جوشید چنان انفجاری میکنه که اگه کسی تا ده متر نزدیکش باشه ممکنه کشته بشه. میتونه یه ساختمون خراب کنه. قضیه منم همین شده.

 

یه دشمن دارم. خوب اونم قدرتهای درونیشو کشف و فعال کرده اونم بصورت قوی. اما هر چیزی رو میشه درست یا نادرست استفاده کرد. این یارو به شدت نادرست میره. بر علیه دیگرون و کسانی که بهشون حسادت میورزه به کار میگیره.بجای اینکه با قدرتش خود سازی کنه و رقابت سالم داشته باشه. واقعا خاک بر سرش. فکر کرده سود کرده.

پسر عمه و پدر خبیث کورش(خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد).

اینا متخصص تاثیر از فاصله هستن. البته نوع منفی شدید.

آدم که اعتقادش به خدا سست شد کارنامه کارهای منفیش درخشان میشه به شکل سیاه. حالا نه همیشه ولی احتمالش زیاده.

اگه در مورد تاثیر از فاصله میخواین چیزایی بدونین کتابهای پل ژاگو و دکتر ژوزف مورفی  رو از یه مترجم خوب پیدا کنین. اگه مهدی قراچه داغی باشه خوبه.

هر چیزی تو دنای مخالف و جهت برعکسش وجود داره. مخالف و بر عکس دعای خیر هم عمل زشت و پلیدیست بنام افسون و سحر.

------------------------------------------------

من!

همون پسر مهربونه.

من!

همون که جذبه داشت و خیلیا دوسش داشتن و کوچیک و بزرگ سلامش میکرد.

بکن بابا!

باشه .

میلیاردها ثروت و دارایی ، کلی دانش و تجربه، و... که بخواد بدون استفاده بمونه، و.. اما زندگی آرامش نداشته باشه فایدش چیه.

میلیاردها ثروت رو هنوز ندارم. اما اگه روزی میلیاردر باشم باهاش ساخت و ساز نمیکنم. صرفا ثروت اندوزی نمیکنم.،کارهای خاص میکنم. باید بشم واقعا خاص.  حالا خاص منفی یا مثبت؟

مطمئن باشم که هر چقدر از دست خیر خواه بدم چند برابر عاید خودم میشه پس چه دلیل که زودی خامشون بشم و خودمو فریب بدم. البته الانشم کم پول ندارم. منتها غیر فعال هستند. جایی خاص. دویست میلیون کم پولیه؟ ولی فقط ازم فاصله گرفته اند. همین.از حقایق رو نشده که بالاخره رو کردم. خیلی ناکسم نه؟ خوب دلایل داشته.

 از این بحث خارج بشیم.

 

بالاخره مینویسم. وصیت نامه رو.

پست بعد.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

عشق دوست داشتنی

 

خانم فاطیما تا حالا نشده واقعا کسی رو اونجور که تو رو دوست داشتم دوست داشته باشم. حالا میفهمم تو عمرم اگه یه دفعه واقعا عاشق شده باشم اون.. هیچکی نمیدونه چطور و واقعا چرا تموم شد. خیلیا اشتباه فکر کردن. ولی بالاخره خودم فهمیدم. مدت کوتاهی بعد از حماقتم. درصد بندی کردم واست دلایل رو.


گذشت رو حسابی تمرین کردم به این امید که روزی تو منو ببخشی از ته دل.

چقدر من احمق شدم یه لحظه. از کنترل خارج شدم. بهش اس ام اس دادم پرسیدم تو منو نفرین کردی؟

آخه اون و این حرفا؟ بار اولی که این فکرو کردم دو سه ماه پیش بود که وقتی از خواب پا میشدم دماغم پر خون میشد. یا عطسه که میکردم خون میپاشید.راستشو بخوای ترسیده بودم ( خودکار) ولی به سرعت از اهمیت ساقتش کردم. دیگه اهمیت ندادم. بر طرف شد.

ناراحتیه رو چالش کردم. زندش نمیکنم.خدا نگهدار

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

نوشتم

 

نزدیک به 350 صفحه نوشته های خاص تایپ نشده دارم که تا حالا رو نکردم.  اصلا با خوندن اون نوشته ها نظرها راجع بهم تغییر میکنه. ممکنه خیلی بدتر یا خیلی بهترشه یا به شدت متعجب شن.کاملا بستگی به آدمش داره. منی که با درس میونه آنچنانی نداشتم از کی تا حالا با ریاضیات حرف و حدیث میزنم و چیزایی اثبات میکنم؟ از کی تا حالا اینقدر شدیدا بهم الهام میشده؟

انس با کاغذ و قلم و شرطی شدن با قلم خودنویس حکایتی دارد.

چرا حتما باید دانشجو باشی تا حرفات خریدار داشته باشن؟ اگه به اینه که باشه تا فوق دکتراش میرم. از سیاهی لشکرا ابا و ترسی ندارم.  یک سرباز شجاع از یک لشکر ترسو به مراتب ارزنده تر است.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

فاصله زمانی و ترکیبش با بعد مکان در قالب فاصله باعث شد آهنگ تغییرات رو واقعا در یابم. هم خودم هم بقیه را. دوستانی چون  دوستان نزدیک. زمان خیلی چیزها را دگرگون میکند جز تغییر خودش. همه چیز تغییر میکند جز خود تغییر. مهم جهت تغییر است.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کیو دیدی که دلش بخواد هدیه تولد بهش عقاب بدن. اونی که اینکارو کرد دلم بدون هیچ قید و شرط اظافی به نامشه.

این حرف مسخرس نه؟

اما بهترین هدیه از نظر خودم کتابه

بعدش به علاقه مندیای طرف مخصوص علاقه مندیای که به کار مورد علاقش بخورن فکر کن. اینجوری شگفتا که چه جایی توی دلش باز میکنی. به شرطی که انچنان سر سخت نباشه. ولی خوب سعی کن با آدمای بصری اینجوری پیش بیری. اگه میخوای بدونی کدوما بصری هستن به حرکات دستاشون حین صحبت کردن و به صحبتای توصیفیشون توجه کن. دائمبا توصیف توجیه میکنن.

اگه لمسی بود سعید کن در آغوش بگیریش همیشه.

اگه سمعی بود از راه صوت وارد شو. باید زرنگ باشی. اگه خواننده باشیو طرفت سمعی باشه بهترین نتیجه رو خواهی گرفت.

 

جالب این که بعضیا درصد بالایی از هر سه هستن.

من: خوب بررسی و فکر کردم. در مورد خود من:

85 درصد بصری

80 درصد سمعی

70 درصد لمسی

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تغییرات شدید شخصیتی من و شرطی شدن شخصیتم در بعد مکانهای خاص به خدمتم مربوط میشه ولی نه خیلی. این هزار بار.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تغییرات و احساس تغییرات

یه سالو نیمی که خونه نبودم تغییرات زیادی رو در دنیای خارج از درونم احساس کردم. دنیای درونم تنها دنیای خارجم را برایم درک میکرد.

همیشه فکر میکنیم هر وقت جایی میرویم، مسافرتی و ... چنانچه حد اقل یک هفته از محل سکونتمان دور باشیم و بعد برگردیم، انگاری دنیا و محله ها و شهر تغییر کرده اند. تصور ما این است که زمانهایی که به سفر میرویم چنین اتفاقی میافتد.

وقتی حین خدمت از پشت تلفن از دوستان میپرسیدم چه خبر، تغییر خاصی در شهر و ظاهرش روی داده یا نه میگفتن نه اصلا هیچ تغییری نکرده. بعد از دو سه ماه که میومدم میدیدم بللللللله.

حسابی تغییراتی روی داده. و این برای من کاملا قابل درکه.

حالا میفهمم که دقیقا مثل یه نیم شوک میمونه که به یکباره.. مثل یک دفعه از چند پله پریدنه. وقتی پله ها رو یکی یکی میریمو و همه چی آسون و عادیه ولی وفتی به یکباره چندین پله رو میپری..


توی این مدت و مخصوص از اواخر سال 87 به بعد خبر فوت کم نشنیدم. پدر یکی از بچه های آشنا، بعضی از قوم و خویشان خودمون، اشخاص آشنا و نیم آشنا از شهر خودمون، و در آخر هنوز چند روزی از اتمام خدمتم نگذشته بود که آخرین خبر رو هم شنیدم. یکی از عزیزان آشنا، همشهریان سابق، هم فامیلی خودم، که فقط دو سال ازم بزرگتر بود جوونمرگ شد. آدم از این زورش میگیره که که پسر خیلی خوبی از دست رفت. تشییع جنازه این یکی رو حظور داشتم. خیلی شلوغ بود. خدا بیامرزتش. مرگ محسن حسابی منو شوکه کرد. تا دو هفته باورم نمیشد. محسن! پسر به این گلی و مهربونی و رعنایی.. هیچی نگم بهتره.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

اگه این پست مال تو باشه توی این وبلاگ چی مینویسی؟

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 این نوشته ها چیه؟ نمیدونم.

امروز صورتم نشونه خورد. دلم نمیخواد روی صورتم باقی بمونه. جالبه در آستانه رفتن. کار برادرم بود. با یه میله آهنی زد. من دست خالی رفتم و اون.. اونوقت اسم خودشو گذاشته مرد. تمام محوطه لابی ساختمون پر خون شد. در و همسایه ها ریختن. لباسام و صورتم پر خون شد. اگه خورد بود به چشمم حتما اون چشمو از دست داده بودم. خدایا شکرت.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

با یه آشنایی در یه شهر دیگه تماس گرفتم. دنبال خونه میگردم. خونه بدوش. باباهه چقدر الکی مارو دست کم گرفته. فکر میکنه از این عرضه ها نداریم.

 

یه خونه با چندتا دانشجو آره زیاد سخت نیست. اما اگه تنها باشی بهت فشار نمیاد؟ آب و غذات، پوشاکت، حمایتت، حتی یه نفر که با همسرش زندگی میکنه حامی هم هستن. اما شخص تنها چی؟ از هیچی نمیترسم. باید حواسم به خود ترس باشه. همه دچار ترس میشن. حتی شجاعان.فقط برش باید غلبه کرد.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

از دست داده های خدمتی

من توی خدمت بیشتر از اینکه چیزی از دست داده باشم چیزهای زیادی بدست اوردم. اما از دست داده ها اینها بودند. اصلا به نظرم جالب نیست که بگم چیزی از دست دادم. خدمت من همش بدست اوردن بود.

زمان ---> جبرانش میکردم

سلامتی زانوهایم--- > اخیرا خیلی رو به بهبود رفته

---->گوشی موبایل .

-----> دفتر خاطرات با ارزشی که گم شد. اینو چطور پیدا کنم؟ نمیدونم. باید از خودم سوال کنم تا شرایط نشونم بدن. نمیدونم سوخته، پاره شده، نمیدونم دست کیه. ماجرای جالبی داره.

خیلی برام مهم بود. میخواستم به پسر آیندم نشونش بدم. به دوستام. و.. میخواستم بگم چطور با این دفتر شرطی شده بودم و خود این دفتر باعث بد بختیای حین خدمتم شد. این دفتر مهمترین چیزی بود که تو خدمت از دست دادم. البته اومده بودم مرخصی و داده بودمش به نامزد سابق ولی اون بود که گمش کرد بی آنکه خودش متوجه باشه. اصلا هیچی یادش نمیومد. ولی خوب دیگه تا حدودی بی خیال این دفتر شدم. گذشتم.


خدمت که تموم شد و داشتم سوار آخرین اتوبوس مسیر به طرف ماهشهر که میومدم، حدودای صد کیلومتر آخر روی دوتا صندلی دراز کشیده بودمو و گوشی کنارم بود. آخر اتوبوس بودم. یه چند نفری هم اونجا بودن. پیاده که شدم دیدم همه سر راه پیاده شده بودن. ولی دیگه خبری از گوشی نبود.

این گوشی مالی نبود ولی شانص اوردم که عکسهای شخصی و امثال این توش نبود. فقط اس ام اسهای خصوصی که اونا هم اونچنان مهم نبودن. بالاخره یه روز بعد سیمکارتو سوزوندم اما ..

با این گوشی کلی خاطره داشتم، این گوشی خودش چقدر دردسر برام درست کرده بود. چه دوربین توپی داشت که خیلی کمکم کرده بود.

از اون روز من گوشی خیلی ساده گرفتم تا یه جاهایی هم حسابی در وقتم صرفه جویی کنم فعلا..

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

خدمتم آسون نگذشت. به این قسمت توجه کنید.

وقتی وارد اول دبیرستان شدیم گفتن اول بد بختیا شروع شد. وقتی ناچار شدم برم خدمت و درنگ نکردم گفتن اول بد بختی شروع شد. وقتی آموزشی تموم شد قبلیا گفتن اول بد بختی شروع شده حالا. تازه شروعشه. خدمتو که تموم کردم بازم آدمای منفی که قدیما خمت کرده بودن در گوشه کنار پیدا میشدن. تاکسی و ... خدمتت تموم شد. تازه اول بد بختیا شروع میشه. آره حتما بعدا اینا رو هم خواهم شنید. ازدواج که کردی تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچه دار که شدی تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت که رفت مدرسه تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت که دانشجو شد تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت باید ازدواج کنه و ازت دور میشه تازه اول...

من موندم پس کی اول خوشبختیا شروع میشه؟

 

من تو خدمتم با وجود اینکه زجر آور بود اگرچه  فشارهای شدیدی بهم وارد شد اما واقعا هیچ وقت فکر فرار به سرم نزد. واقعا احساس بد بختی نکردم. نداهای درون آورمم کردن. دعای خیر مادر و عشق. و بعد از اون تازه دوستان ولی باید بگم دعای حسین و محمد. بقیه سبک بود.

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

قبل از اینکه دنبال بهترین دوست باشم باید خودم بشم بهترین دوست. اولین کسی که باید بهترین دوستش باشم خودمم. باید رفتارم با خودم خوب باشه تا با دیگرون.. اگه خودمو دوست دارم باید چنان باشم که خطایی ازم سر نزنه که دوستم ناراحت بشه چون اگه از دستم ناراحت نباشه هیچ وقت بدمو نمیگه هیچ وقت بهم بد نمیکنه و ..  چرندیاتی چون رفاقت افسانست و ... که مربوط به آدمای نادون و فراوون روی زمینه تو گوش من یکی نمیره. حد اقلش اینه که خودمم بهترین دوست خودم باشم و به خودم اعتماد شگرفی داشته باشم. با خودم حال کنم و خودمو ببرم سینما، با خودم معاشقه کنم، تو آینه بهترین دوستمو ببینم نه بدترین دشمنم. خودمو ببرم خرید و برای خودم با حوصله خرید کنم. توی موفقیتهای خودم خودمو تشویق کنم و به خودم جایزه بدم.

اگه دشمن خودم باشم هیچ بهترین دوستی روی زمین یافت نخواهد شد ولی اگه دوست خوب خودم باشم کم کمش یه دوست خیلی گل دارم. اون خود من هستم. هیچ کس به اندازه خود من خودمو نمیفهمه مگه من نمیخوام یکی باشه که منو بفهمه؟ پس کی بهتر و لایقتر از خود من؟

من اسم همون دوست رو گذاشتم دنا. حالا نمیدونم دنا دقیقا کدوم یکیمون هستیم. این برای خودمم هم معماست. من با دنا حرف میزنم یا خودم دنا هستم که با خودم حرف میزنم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

واقعا خوب که بررسی کردم دیدم اگه توی خدمت یه شخصیت دیگه هستم و توی خونه شخصیتی با بعضی رفتارهای سابق، دلایلش اینا هستن.

شرطی بودن من با محیط پر از امواج منفی خونه. تو این خونه حتی اگه گیاه ساختمانی بذاریم دو روزه میمیره، اگه ماهی بذاریم میمیره و.. این خونه همش انتقاد و امر و نهیه. چقدر بگم بابا امر و نهی فقط یه خود فریبیه کار خاص نمیکنه. بیشتر از اینکه سازنده باشه مخربه. تربیت ایده آل یک چیز الگویی از رفتارهای درسته. انسانهای تاثیر پذیرند نه حرف گوش کن. حد اقل 80 درصد آدما اینطورین.

 

دلیل دوم اینه که بابا جون این یه خانوادس، یه زنجیرس، به هم متصل. اگه هماهنگی نباشه همه چی بهم میریزه بابا.اگه فقط یه نفر بخواد متحول شده باشه و بقیه بهش بگن دیوونه و مقاومت پیشه کنن که نمیشه. هرج و مرج راه میافته.

 

تو کشور ما برای این چیزا اصلا  فرهنگ سازی نمیشه این دولت کی میخواد به فکر باشه: مشاوره

الکی الکی عیبه تو مملکت ما. آخه اگه یکی بیاد و کمکت کنه که زندگیت بهتر بشه به تو بد میکنه؟

 

به این حرف خودم باید مراجعه کنم.

 

شرطی های اشتباهی(منفی) یا دردسر ساز در زندگی ما وجود دارد که دست از سر آنها بر نمیداریم و مدام به این فکر میکنیم که چرا  دائم بد میآوریم. و همچنین شرطیهای خوب و عالی وجود داشته که آنها را رها کرده ایم و میگوییم چرا زیبایی هایی را از دست داده ایم. بهتر است آنها را با دقت پیدا کرده و بدرد بخورها را از بدردنخورها جدا کرده و استفاده کنیم.(

 

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

برای حل مسائلم کمک شگرفی رو میتونم از این چیزا بگیرم.

نخست خدا و اولیا

دوم ذهنم – بردن ذهنم به حالت عمیق آلفا، خوش خیالی،ریلکسیشن و مراقبه و مدیتیشن و تمرکز عمیق فکر،

هیپنوتیزم

و همچنین:کارهای واقعی که باعث ترشح به اندازه و نه زیاده از حد آندروفین در مغزم باشن.

 

مراقبه لحظه به لحظه مخصوص مراقبه به صحبتها و کلماتم. مراقبه بر افکار و عادتها و مراقبه بر احساسات. مراقبه بر ورودی های احساستیم. مخصوصا تصویری و صوتی. تصاویر زیبای حقیقی ، صداها و صوتهای دلنواز و واقعی که منجر به احساس خوبی واقعی بشوند.

نه موزیکهایی که عادت کرده باشم هنگام احساس بد گوش کنم. اگر آنها را سالها پیش هم گوش کرده باشم و اکنون همینجوری بخوام گوش کنم، به دلیل شرطی شدن. گوش کردن به همین موزیک ها دستوری است برای ایجاد شرایط ناراحت کننده و غم از نو.

تغییر و جایگزینی عادتهای نامناسب( برای از بین بردن یک عادت باید آن را جایگزین کرد)

 

برای تمام اینها و شروع نیاز مبرم به تغییر مکان دارم.این خونه هزاران زنجیر به دور من تنیده. و من اینجا در غل و زنجیر هستم. در تعداد اشتباه نکردم. باید مغز آدمی رو کمی خوب بشناسی و بدونی که خیلی از چیزها که فکر میکردی دقیقا بر عکس بوده تا منظورمو اینجا بفهمی. این بند نسبتا پیچیده شد. بیخیال.

 

برای یافتن مکان و جور شدن شرایط داشتن مکان خوشخیالی پیشه کردم. پولش اتوماتیک جور شد. مکانش هم جور خواهد. شد. شغلم هم جور خواهد شد.

گفتم شغل. همینجاش شغل پیدا کرده بودم. با درامد واقعا خوب. نزدیک به ماهی یه میلیون. ولی حضور پول در شرایطی که آرامش نداشته باشی مثل اینه که بگن تو یه لیوان آب فقط یه قطره سم هست چیزی نیست. بنوش.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

کوله بار من : تعداد زیادی کتاب.زیادن واقعا. چند هزار صفحه بگم خوبه؟

کلی کتاب غیر درسی در دو رشته متفاوت که حجم بالای یکی منجر به بالا رفتن تعداد کتابها و حجم بار.. صد تا کتاب خوبه؟

 

کوله بار های نامرئی: حسرت. البته به خودم میگم حسرتهای بیجا. میکشمشون. تیکه تیکشون میکنم. چالشون میکنم. دلیلی نداره نگهشون دارم.

 

عشق و صفا و محبت. مهربونی. نه اگرچه دلم سوخته ولی نه باید خصوصیات خوبی که کمو بیش درم هست نابود کنم.

 

تعدای وسایل هنری.

 

راستی دیشب باز خواب دیدم بابام گیتار برام خریده. ولی کاورش نه خودش.  کی گفته نخواهم داشت؟ من چیزهای دست نیافتنی داشته ام.این چیز زیادی نیست. خودم ذهنم را.. منظورم گیتار معمولی نیست. یه گیتار الکترونیک مخصوص. حد اقل نیم میلیون قیمت داره.

همیشه پولشو حتی اگه داشته صرف چیزای دیگه شده. بیخیال.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

آقا پویا نرسیدم واست پوسته بزنم. ببخشید. آخه تصاویر گرافیکی لازم رو نداشتم و باید میگشتم. البته توی سیستم خودم گشتم. چیز مناسبی پیدا نکردم. همین امروز اینکارو کردم.معذرت...

تو واقعا خاص هستی.  صفات اینچنینی تو را شاید من روزی پیش بینی کرده بودم. ولی دستور نداده بودم. شاید هم چشمان من آن موقع بسته بوده اما تکنیک های پیامی غیر مستقیم را حرفه ای اگر نیستی حد اقل در سطح خوب هستی.پیامهای خاص را میگویم.درسته؟

راستی من و تو یه خصویت مشترک داشته ایم. یه جاهایی.گاهی میخواستیم پله های زیادی رو یه جا بپریم. مطمئن باش اگه بگردی پیداش میکنی. حافظتو بررسی کن. دور نیست.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تظاهر همیشه بد نیست

به اونی که تظاهر به خوبیها میکنه گیر نمیدم. مگر اینکه نیتش ریا باشه. حتی خود تظاهر دو جنبه مثبت و منفی رو داره. جنبه منفیش همن ریاست. اما تظاهر به خوبیها و تداوم دادن بهش یه تکنیک برای ایجاد همون خصائل نیک هستش. یکی که دائم به شجاعت تظاهر کنه چیزی از دست نداده.

معروفه که میگن تظاهر به شاجعت چیز جالبیست. کسی نمیتواند متوجه تفاوت شود. اثر گذاری آنها یکیست. جالب اینکه ادامه که بدی آخرش واقعا همون شجاع میشی.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

خوشمزه هستم

برادر کوچیکم محمد با من مثل یه دوست صمیمیه. خیلی دوسش دارم. اومد گفت فهمیدم واقعا خیلی خوش مزه !!

خیره داداش!

هیچی دیدم یه عالمه گربه دور خون ریخته تو روی زمین جمع شدن. مواظب خودت باش.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کی گفته رفتن بده. برای اصلاح امور گاهی دوری بهترین گزینست. من که قهری نرفتم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

منتظر هیچ کس حتی خدا هم نیستم. خودم وضعمو رو به راه میکنم. فقط به خدا توکل میکنم و خودمو به این قدرت بیکران وصل میکنم. مطمئنم موفق میشم. اگه اجل مهلت بده.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

جریان

حالت جریان.

صدها بار حالت جریان ولی در مورد مرگ.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

تیپ تاپ

همه فکر میکنن  تیپ من بعد از خدمت یا حین خدمت تبدیل شد به تیپ شخصیتی. صد البته که شش ماه قبل از خدمت.. ولی از اونجایی که مشغله ها باعث شد کمتر توی عمومیتها ظاهر بشم کسی به اونصورت متوجه نشد.  البته و صد البته گاهی روزا تیپ اسپرت میزنم. برای اینکه از تیپ شخصیتی زده نشم.

تیپ شخصیتی من تا خود کت و شلوار پوش بودنه اما تیپ اسپرتم محدود به تیپ ارتشی  ساده و نهایتا جین ساده و پیراهن تا حد امکان آستین بلند و ساده و در عین حال زیبا. مثل قدیما اهل افراط و شلوغ بازی و گردنبند و کلاهای ... نیستم.

گاهی هم با تیپ ورزشی بیرونم. زیاد تیپ تاپی نیستم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

مدیریت زمان

استفاده اصولی از زمان، مدیریت زمان.

برایان تریسی میگه مدیریت زمان یعنی مدیریت بر زندگی.

توی خدمت ( از 8 ماه آخر) حسابی اهل برنامه ریزی و.. حتی کاغذهای اون برنامه ریزی ها رو یادگاری نوشتم.مدیریت صحیح زمان میتونه به شکل شگرفی عقب افتادگی ها رو جبران کنه. یه میانبر تضمین شده و حرفه ای.

بعد از مرخصی عید نوروز برگشتم همون جایی که بودم. البته توی 20 روز محیط تغییر کرده بود. جای شیر آب توی حیاط عوض شده بود و رفته بود پشت پاسگاه. منم از این بابت ناراحت شده بودم چون دقایق بیشتری رو ازم میگرفت. من روی صحبتم با  دقایق گرفته شده در یک روز نیست. محاسباتم برای سه ماه بود که روی هم چقدر وقت تلف شده داشتم.

اصلا باید بگم این چند ماه آخر خدمت دوران شگرف زندگیم بوده. پس بیخود نیست که بقیه سربازا خیلی خاص نگام میکردن. مدیریت زمان واقعا کار آسونی نیست. انگیزه ویژه ای میخواد.میگن مغز جنس مذکر انسان بر خلاف جنس ماده،تنها بر یک چیز در یک زمان میتونه تمرکز کنه. ولی من خیلی از کارامو همزمان و بصورت توام انجام دادم. البته نه به شکلی که شما فکر میکنید.به صورت لحظه ای و واحدهای زمانی کمتر از لحظه. یعنی خیلی سریع و شبیه به فرکانس لامپ مهتابی تغییر نقطه تمرکز میدادم.ولی یه خانوم نیازی به این کار نداره. البته توضییح این امر واقعا مشکله.

مثلا گوش کردن به موزیک رو گذاشته بودم واسه زمانی که دارم ورزش میکنم یا زمانی که مشغول طراحی هستم. زبان انگلیسی رو هنگام نرمش مخصوص برطرف کنندگی آسیب زانو به دقت گوش میکردم، و..

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

شب سرد بدون یخ بندان

نمیدونم  چرا این لحظه یاد سال 86 افتادم. سال خاصی در زندگیم بود. آره واقعا. ماجراهای جور واجور. اما هنوز نماد سال 86 واسه من بعضی شبای سردش بوده. بعدها فهمیدم سال 86 از سالهای هجوم سرمای شدید به کشور بوده. تا جایی که شهرهای سردسیری بوده که دماشون به زیر 30 درجه زیر صفر هم میرسید.

دمای هوای  اون شب و الافی اون شب رو نمیدونم. فقط میدونم خیلی وحشتناک بود خیلی. حتی برای من که به سرما عادت دارم. شاید بتونم بگم سردترین شب زمستونی عمرم بوده. چقدر دلم واس خودم میسوزه. طفلی بیچاره. پدرش در اومد. خیلی سوز داشت خیلی. شاید بدنم دچار تغییر فیزیولژکی سریع و موقتی شده بود. نمیدونم. خیلی سرد بود خیلی.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

نامه به دلبند در آینده

نامه به فرزند آینده برای 5  مقطع سنی متفاوت اون حتی برای لحظه تولدش ظاهرا مسخرس. اما حتی به اینم فکر کردم. برای 20 سالگیش نوشتم زمانم رو به زمانه تو میرسونم. یه روز این 5 تا نامه ای که دوران خدمت نوشتم تایپ میکنم.نه عادی و نه خاص هستن.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کدوم کلمات رو اخیرا زیاد تو متنها مشاهده میکنی؟

صرفا، فکر،نه فلان و نه فلان،خدمت،کتاب، مرموز،

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

دنبال استثناء هستی ؟

به یکی از حرفام که تو پستهای قبلی ( نه پستهای توی شکم این پست) زده بودم بر میگردیم. سوال شده که آیا اگر جایزه ای مثلا یک منزل رو توی بانک برنده شدم بازهم اینجا میگویند باد آورده را باد میبرد؟ و صحت پیدا میکند؟

 

اگر چیزی را از راه کلک و خیلی سریع و به آسانی بدست آوردی مطمئن باش یا خودش یا عوضش را به آسانی از دست خواهی داد یا اگر آن چیز نزد تو باقی بماند دردی از تو دوا نخواهد کرد.( خودم)

 

جواب: جواب من به تو صد در صد نیست. ممکن است بانک و حتی حساب بانکی با سرمایه حتی اندک تو فقط یک واسطه و ابزار باشد برای دادن پاداش کار مثبت دیگری در زندگیت. و یا مجموعه از برخی کارهای مثبت تو در طول یک مدت مثلا چند سال یا حتی کل عمرت. یا جذب قوی دیگران برای تو.

 

ضمنا. تمرکز قوی فکر در عوض نیاز به تلاش برای رسیدن به هدفی هر چند بزرگ را بسیار کمتر میکند.

هر چقدر میخواهی نور آفتاب را از یک شیشه معمولی و تخت به نقطه ای که قابل اشتعال باشه بتابون. موفق نمیشی. اما دونه دونه این پرتوها رو به کمک عدسی و لنز  بر روی اون نقطه متمرکز کن ببین چی میشه. فکر تو هم اینطوری قدرتمند میشه. مشکل عده ی کثیری از ماها اینه که فکرمون متمرکز نیست. منظورم با اهداف بزگه. البته اهداف نیستند که بزرگ یا کوچکند این ما (فکر ما) هستیم که بزرگ یا کوچکیم.بزرگی و کوچکی اهداف ساخته و پرداخته ذهن ماست.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کمی تفکر و تدبر در مورد قانون جاذبه - شخصی

فیلم راز رو که دیدم. خیلی چیزا یاد گرفتم. حتی فهمیدم اینکه خدمتن توی ارتش، و نیروهوایی، و اینکه شهر زاهدان افتاد زیر سر خودمو افکارم بود. مگر من نبودم که چند سال قبل خیلی به زمینه های هوا فضای نظامی علاقه نشون میدادم. مگر من نبودم که به هند و لباس هندی و این چیزا زیاد فکر میکردم. آخرش افتادم توی شهری که فرهنگشون شبیه به هندوها بود کمو بیش. و...

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

کتابهام

کتابام بهترین رفیقامن. بی منت لطف فراوون میکنن.اگه در حقم لطفی کنن ازم لطف خاصی نمیخوان جز اینکه خوب و تمیز نگهشون دارم. چیز سختیه؟

اگه اشتباه کنم بی آنکه آبرومو ببرن راهنماییم میکنن. بین خودشون دعوا راه نمیندازن که طرف کدومشون میرم و کدوم نمیرم. کدوم زودتر و از این حرفا.. ولی همشون در یک چیزی مشترک هستن. دلشون میخواد بخونمشون، بهشون مراجعه کنم.. ازشون نقل قول کنم. کتابام البته ممکنه بدون اشتباه نباشن.

ولی خوب احتمالش کمه. کتابام ناراحتم نمیکنن. فقط بهم لطف میکنن واقعا. قدر نشناس نیستم. قدرشونو خیلی خوب میدونم.

.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:49 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

من یک انسان هستم. دل دارم. یا سیاه یا سفید بالاخره دارم. شاید هم خاکستری باشد. نمیدانم.یک چیزی بهم میگوید: محکم و دودستی تصمیمت را بچسب و ادامه بده. از هر سو که بروم خودم را محکوم به تحمل سختیهای خاصی میبینم.

هنوز مدت زیادی از خدمتم نگذشته.بنابراین هنوز کمی داغ هستم و میتوانم از این حرارت استفاده کنم. البته خب به این زودیها سرد نمیشود.

 

اگر خانه بمانم دردسر ها و مشکلاتی هست.انرژی زیادی از من به هدر میرود. توجه کن. هدر میرود. بخش دیگری را هم باید صرف طریقت اصلاح خود و بقیه کنم. و صد البته موضوع مهم عشق تحمیلی که نمیخوام. طرف آدم خوبیه ولی برای من خیلی زوده. اصلا داستان خیلی پیچیده شده. بگذریم ازش

 

اگر تصمیم ترک کاشانه و خانه باشد که اونم سختیهای خودش را خواهد داشت. از شهر و دیار به ظاهر زیبا اما پر از خالی خودم میروم. بله جنگل میروم. خانه جنگلی هم صفا دارد. جنگل گرگ دارد. اما گرگ به همسرش وفا دارد بیش از هر حیوان دیگری. زره و سلاح دفاعی تهیه میکنم اما از خود گرگ چیزهایی یاد میگیرم. اما نه از انسان گرگ صفت.

 

ضعیف نیستم. قاطی کرده ام.ولی نه میشود بگویم نمیدانم چه کنم و نمیشود گفت میدانم. اصلا به متنم نگاه کن. معلوم نیست چه طور نوشته شده. اثرات تخلیط دیده میشه.


بی خود نبود که توی خدمت داشتم تپل میشدم کم کم، بی خود نبود که توی خدمت دیگه دچار بیماری نمیشدم حتی در صورت استحمام با آب یخ، بی خود نبود که اونجا شادی بیشتر بود با وجود کمبود شدید امکانات، بدی افتضاح آب و هوا، نا امنی و ..( البته خالی از غم و ناراحتی هم نبود).

پرا اونجا زور و تحمیل بود ولی ..  همش به خاطر اینکه خونه من  اینجا سر شار است از امر و نهی و انتقاد، توجه به رفتارهای الگویی در حد صفره اینجا، و.. و باباهه فکر میکنه عقل کل تشریف داره، حتی دلم نمیخواد اینجا غیبتشو بکنم بابامه هر چی باشه اما دلم داغونه. من این همه پول نمیخوام من امکانات نخواستم من فقط میخوام پدری که هست، خانواده ای که هست مرا بفهمند. اینکه با فلان مقدار پول آرامم کنند چه سود است؟ پولی که خودم برایش زحمت کشیده باشم لذت بیشتری در خرج کردن (صحیح) دارد و قدرش را میدانم و بهتر است.

دوست ندارند من بروم ولی اگر دوستم دارند چرا حرفهای منطقی مرا مسخره میکنند. چرا در این خانه منطق نادیده گرفته میشود چرا پدر حاضر نیست بداند چگونه میتواند زندگی آرامتری داشته باشد. بخش زیادی بر میگردد به برادر احمقم که جز چشم به هم چشمی چیزی بلد نیست و حتی کارهای شخصیش را به زور خودش انجام میدهد. به این فکر نمیکنند که دوستانش اگر چیزی دارند چگون آن را بدست اورده اند تنها به این فکر میکند که زوری هم که شده به قیمت دعوا و دردسر و و حتی شکستن وسایل منزل و حتی ماشین باباش، باید هر طوری شده اونم اون چیز رو داشته باشه. به پدرش میگه باید برای من ماشین بخری میخوام با ماشین کار کنم. باید یکی میزدم تو دهنش و دندوناشو به خردش میدادم. آخه بشعور پست تو این خونه دوتا دانشجو هست و چارتا بچه دیگه همه بچه مدرسه ای هستن و در آمد اونطور نیست که کفاف بده و حقوق ماهیانه بابات کلی کسری میاره .. بگذریم.

بی خاصیت نه رعیات حال پدر و مادر سرش میشه نه خواهر برادر نه همسایه و ..  خود خواه تمام عیار.

من احمق بیست ساله ندیدم که محدوده فهمش زیر یه بچه هشت ساله باشه.

حالم ازش بهم میخوره.

هزار البته نامردیهای پسر عمم و پدر بی شرفش در حق خونوادم کم نبوده. صد بار گذشت کردم آیا باز هم باید گذشت کنم؟ده بار خوبه؟

تازه تو خدمت داشتم تغییر میکردم که یه دفعه اتفاقاتی افتاد. یه جورایی به بعضیا بد کردم. نمیخواستم ولی کردم.هزار و یک برنامه واسه خونوادم ریخته بودم مثلا. مسئله اینه که من حساب تغییرات بعدی در خانواده را در زمان غیبتم نکرده بودم. من مطابق به شناخت قبلی خودم از خانواده (قبل از خدمت) برنامه ریزی کردم. آمدم و برنامه ها به هم ریخت و نیاز دیدم که همه چیز از نو طراحی شود اما تا میایم که شروع کنم آقای برادر گند میزند به احوالمان و انرژی هدر میرود. باز خلقیات بد و ناپسن جدیدی را من از او شاهد میشوم. 2 سال که خانه نبودم چه سوء استفاده ها که نکرده.

 

میخوام برم. کاری ندارم که دوسم دارن یا ندارن. دیگه برام اهمیتی نداره. میکنم خودمو از این شهر لعنتی که فقط یه ظاهر زیبا داره. حتی خاطره های زیباش عذاب میده. راه سختی دارم. شما هم دعا میکنید ؟

اگه نشد برم معنیش این نیست که تصمیم عوض شده معنیش اینه که صاحب پولی که میخواد پولو واگذار کنه راضی نیست و من رضایت خیلی برام مهمه. از همون اول جلوی ضرر رو باید گرفت. بین بد و بدتر نباس بدتر رو انتخاب کرد.ولی باید فکری کرد. باید خودم را به کرات در شرایط ایده آلی که میخواهم تصور کنم تا ذهنم برنامه ریزی و طرح ریزی کنه و مدام بازخورد بگیره و شرایط رو جمع و تفریق کنه تا به اون وضعیت برسم. بهتره از همون اول بدونم که چی میخوام. اینکه پدرم گفت دو تومن بهم میده و من با پیام اینکه مرد سر حرفش میمونه بیشتر تحریکش کردم،چیز آنچنان جالبی نیست.حرفش رو نسنجیده و از روی لج زد. بعدا که دوباره صحبت شد به راحتی از حرفاش فهمیدم که 25 درصد دو دل و 75 درصد نظرش برعکس چیزیست که گفته. فقط اینو گفت: میل خودته. میخوای بمونی میخوای بو. ولی وقتی عصبانی بود گفت برو که از شرت راحت شم.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:0 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

16.7.88

نمیدونم چی شد. ولی هر چی هست مربوط به عادتم به اتاقک یا بهتره بگم آلونک توی خدمت میشد.

روزهای آخر خدمت بود. از 20 روز آخر 16 روزشو اومدم خونه مرخصی.بعد از 4 ماه اومدم. اظافه خدمتی هامو هم نبخشیده بودن و کمی روحیم تغییر کرده بود.

 شاید هر کی تیتر رو دیده باشه فکر کنه منظورم فرار از خدمته اما در حقیقت هیچگاه قصد فرار از خدمت به ذهنم خطور نکرد اگرچه تا شرایط جهنمیشم رفتم. من سرگروهبان تیتام و عرضه خیلی از چیزا و کارای توی خدمتو داشتم اما تحمل اینکه توی خونمون همش انتقاد بشنوم و بی منطقی ببینم ندارم.انتقاد از خودم یه طرف قضیس و نتقاد بقیه از همدیگه.. دعوا و و سرو صدا و تغییرات زیاده از حد برادرم و لجبازیهای شدیدش. اینکه بخوام راهکار وارائه بدم و قصد همیاری داشته باشمو بهم بگن داری بی حرمتی میکنی که داری واسه بزرگترت تعیین تکلیف میکنی. نخواستیم بابا. باباهه با سرعت 100 تای پیکان میره و ما با سرعت اولیه جت شخصی میریم و خیر سرمون برای اینکه جلو نیوفتیم هر چند دقیقه یکبار دور برگشت میزنیم.

من قدیما یه آدم عصبی بودم که زود از کوره در میرفتم. اما وقتی رفتم خدمت.. شاید بعضیا فکر کنن صرفا خود خدمت درستم کرده (بعضی از خلقیقات) اما اینطور نیست واقعا. در خدمت شرایطی ممکنه واسه سرباز پیش بیاد که واقعا بد فورم بهش فشار میاد و آرزوی مرگ میکنه. از این فشارهای شدید روانی دو سه بار به شکل شدید به من وارد شد.تا جایی که اعتماد به نفسم به شدت پایین اومد.وقتی اومدم خونه قیافم به شدت تغییر کرده بود. البته خدمت مسخره سپاه به ندرت اینطوریه. منظور ما خدمت توی یگان های ارتشه. با وجود تمام این بد بختیا و خدمت در جایی که انواع مخدرات و روانگردانها حتی در مصرف رایگان اول وجود داشت (زاهدان و مرزهای سیستان و بلوچستان) با وجود اینکه در جمع هایی بودک که النن .. اما خدا شاهده حتی فقط یکبار وسوسه ساده ترین شکل اون یعنی (ناسک=نوعی ماده مخدر گیاهی) که حکمش مثل سیگار آزاد بود نشدم.خیلی بهم تعارف شد خیلی از رفقا رفتن تو کارش اما من اصلا.. با خودم میگفتم اگه از همون ساده و معمولیش شروع کنم استعدادم برای پله بعدش زیاد میشه. اعصابم به هم ریخته که ریخته. با یه چیز دیگه آروم میشه. اون چیزای مسخره همش تلقینات کاذب و مال آدمای ضعیفه.

توی پاسگاه که بودیم  گاهی میدیدم بعضی سربازا رو از پاسگاها میوردن (اورژانسی) که بالاخره به دلیل کمبود امکانات شهید میشدن. خون میدیدم. عکس سربازای جوون رعنا که روی مین.. خدایا.. روحیه تضعیف میشه.. برادر احمقم که فقط یاد گرفته تو این مدت که نبودم به باباش زور بگه که اگه هر کاری که میخواد باباش واسش نکنه خونه رو به خاک و خون میکشه و هیچ وقت هم تو عمرم ندیدم این برادر بابت یه بی احترامیش معذرت خواهی کنه.

---

تمام خدمتم برای بقیه دوستام عجیب به نظر میرسیدم. آخرای خدمت با 40-50 کیلو بار اظافی رفتم. تعجب کرده بودن که چطور این همه بارو به تنهایی با خودم این همه راه... بارهام کتابهایم بودند. که 95 درصدشونو با دقت خوندمو بعضیا رو حتی 2 بار دیگه مرور کردم. اونجا به شدت اهل مطالعه شدم. حتی درس هم... با محیط اون آلونک در اواخر خدمت انس عجیبی گرفتم و حتی شرطی هم شدم.یعنی وارد اون که میشدم حس و حال و هوای درس و مطالعه و کارهای هنری در من تقویت میشد. هیچکسیم کاری به کار ما نداشت. آخر خدمت آسون گذشت.منظور 9 ماه آخر به جز 4 روز آخر بود که اون 4 روز آخر هم باز پدرمو در اوردن و حتی موهامو کوتاه کردن. در حالی که توی نیرو انتظامی سرباز 5 الی 7 روز آخر لباس شخصی میپوشه و کاری نمیکنه.

خلاصه  اون کتابا ومطالعات بود که منو حسابی تغییر داد و دم خدمتم گرم، شرایط رو واسم جور کرد. یه جورایی بگم توفیق اجباری.

این تصویر که میبینین یه آلونک یکم کوچکتر و تر و تمیزتر واقع شده در اتاق خودم تو خونه (اتاقمو به دو اتاق تبدیل کردم) که گذاشتمش واس مطالعات درسی و غیر درسی و گه هنر و..

 

فرار

 

فکر فرار یا در واقع بهتر بگم فرار النن واجباری یا بهتر از همه بگم ترک خونه و کاشانه از آخرین مرخصی که دوازده روز خونه بودم به ذهنم خطور کرد. پدرم باهام رفتار بدی کرد. تو خونه درک نشدم. گفتم من از این خونه میرم.گفت برو کی جوتو گرفته. گفتم دو تومن میخوام. رهن اتاق میکنم. یه جایی پیدا میکنم. بعد برات میفرستم. نداد که نداد. خلاصه این حرفا تو گوشم نرفت. من اهل زور و پول زور و جذب نارضایتی نیستم. یه روز که دیگه بد جوری ناراحتم کرده بودن  بزرگترین چمدان موجودو برداشتم و تمام کتاب درسیا و وسایل و لوازممو آماده کردم. دیگه واقعا میخواستم برم. شب قبلش با محمد کلی درد ودل و مشورت کرده بودم. گفته بود اگه واقعا به صلاح میدونی برو اما به این زودی که نه شغلی داری نه جایی داری کجا میخوای بری. شاید بهتره صبر کنی..

مامان بابا که دیدن نه بابا اونقدرا که فکر میکنن الکی نگفتم و قضیه کاملا جدیه بر آن شدن که یه جوری جلومو بگیرن. بهشون شوک وارد شده بود.

با خودم به این فکر میکردم که چه راه سخت و پر خطری در پیش دارم اما ذره ای ترس یا تردید و امثال این چیزهای منفی توی دلم نبود.

فقط میگفتم رفتن. اولش میخواستم برم خونه خالم که  همش 25 کیلومتر از اینجا فاصله داره بعد گفتم یه فکری میکنم.

فردای اون روز پدرم حدود صد هزار تومن بهم داد واس خرید لباس. خر شدن اسمشو بذارم یا .. نمیدونم.ولی بعد از سه سال لباس جدید داشتم. هر چند یه کت و شلواری رو با حقوق خدمتیم اواخر خدمت خریده بودم.البته مابقی رو صرف خواهر و برادرا کرده بودم.

حالا بگذریم. اتمام فکر رفتن مربوط به یه هفته پس از اومدنم بود. ولی باز داره میاد سراغم. نمیدونم چطور. اما دو نفر میخوان جلومو بگیرن. پدر و مادرم. اگه اونا راضی نباشن ممکن تجلی عدم رضایت خدا باشه. اونوقت وضع اونی نیشه که من دوست دارم.شاید اتفاقاتی برای خونواده بیافته که به من نیاز باشه و فردا هزار و یک حرف بد پشت سر من راه بیافته که آره همه کس و کارشو ول کرد رفت و گذاشت...

خلاصه اگرچه حق تا حدود زیادی با من بوده ولی باز هم گذشت.

اما بزرگترین گذشت زندگیم... که داره احوالمو به هم میریزه.

تا پست یا پست های بعدی.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:57 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |


این تغییرات ربط آنچنانی به خود خدمت ندارند. همه بستگی به شرایط قبلی ، محل خدمت و شرایط حین خدمت و نیز ویژگیهای فردی خودم داشته. چیز عمومی نیست.


قبل از خدمت

ناملایم، متال باز، ققضاوت زود، ساده دل تر، احساساتی نسبتا شدید،خوش خواب (زیاده روی در خواب)،تقریبا فعال،منفی نگر تر،خوشخیالی های تو خالی،کلی نگرتر، شوخیهای نادرست،چشمان قویتر، تخیل قویتر با چشمان باز،پرخور،زود از کوره در میرفتم،اشتباهات بیشتر، عاقبت بینی کمتر، دور اندیشی ضعیف، منطق های نیمه ظاهری نیمه باطنی، منزوی، حرکات عجیب و غریب تو خیابون،نسبتا پر رو، - برخوردهای نسنجیده، اهمیت ندادن آنچنانی به عقب افتادگی ها،سردر گم،کمی دست و پا چلفتی، وسواس در زمینه هایی، اهل بحث،معتقد به شانص، زود رنج،کم جوشش،

 

بعد از خدمت

سحر خیز،آرامتر،موزیک بازی کمتر (بیشتر  آرام و لایت)،خوش برخوردتر، اهل صلح،فوق العاده امیدوارتر و زرنگتر، اهل مطالعه، درس خوان، تعادل در احساس و تعقل،پیشرفت شگرف در کارهای هنری، حوصله قویتر،دقت بیشتر و جزئی نگری عجیب، اهل بررسی های کامل و دقیق، شوخیهای صحیح، تخیل قویتر با چشمان بسته و تمرکز فکر بیشتر، کمی اهل مراقبه، تعادل در غذا خوردن، دور اندیشی قویتر و توام با دقت و مکاتبات، ذوق هنری بیشتر، علاقه بیشتر به ورزش،ثبات بیشتر در مواقع لازم،قاطعیت، اعتماد به نفس به مراتب بالاتر و قویتر ( افزایش بیش از 60 درصد)، الهامیات عجیب و غریب، واقعا جسور،سنجش فوق العاده در زمینه های عشقی، اهمیت فوق العاده به عقب افتادگی ها و بررسی میانبرها،دنبال آزاد سازی نبوغ ذهنی،اهداف بزگتر،شنونده تر و کم حرفتر-نکته بین، قدر شناس،مقاومتر در برابر عوامل منفی،عدم روحیه انتقام جویی، روحیه انعطاف پذیر، پوست کلفت، عدم اعتقاد به شانص و تقدیر،فعال و پر جنب و جوش

 

تغییرات جسمی: قوای جسمی بیشتر، تمرکز فکری حرکتی بهتر، انعطاف بیشتر،از بین رفتن بیمار آلرژی و حساسیت، افزایش نور چشم. و...


نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:46 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

نگاش کن. تعداد دفعاتی که صدا در میاره به اندازه اردک هست؟ کمتر سر و صدا میکنه اما وقتی میره بالا صدای  نابشو در میاره. وقتی بالهای تنومندشو باز میکنه و تو اوج آسمونه صداشو در میاره و میگه : من هستم! اما اردک چی؟ این همه سر و صدا میکنه این همه رنگ و روی بدنشو نشون میده و ... آخرش پرواز ازش ساخته نیست.هنر کرده زیر آب میره.

صدای اردک رو از دویست متر اونطرفتر نمیشنوی اما صدای عقاب کوهستانو از اون بالا می شنوی.

نگاه کن: شبیه آدمایی که یکی همش با اتوبوس سفر میکنه یکی همه جای دنیا رو با هواپیما میگرده.

 

آدما رومیتوان به یکی از این دو تشبیه کرد. اردک نماد همان آدمهای معمولی.راستی تعداد اردکهای دنیا خیلی بیشتر از عقابهاست.

عقاب چنان قوی شده که از چند هزار متر ارتفاع کم و کسری در قوه بینایی نداره و میتونه حتی یک موش رو از اون بالا به راحتی ببینه و بازخوردهای خودکار رو فعال میکنه و با سرعت شگرفی خودشو به هدف نزدیک میکنه.

مطمئنا نقاط قوت عقاب از نقاط ضعفش بیشتر و برجسته تر هستن.

عقاب پرنده ای جسور و با شهامت و نماد ارادست. چنگالهای فوق العاده قوی داره. زور جناب آقای سلطان جنگل هر چقدر هم زیاد باشه با کمی حساب  کتاب جناب عقاب میتونه روشو کم کنه.


عقاب


انسانهای موفق رو میتونیم عقاب بنامیم.اونا که میتونن دست دیگرانو هم بیگرن و با خودشو به اوج آسمون ببرن.

یه جمله جالب هست که میگه: زندگی انسانهای عادی ارزش یاد آوری هم ندارد.

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:37 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

اگه بصیر داشته باشیم وفکر و  دلمون روشن باشه..


خدا در بعد فاصله نیست که بگیم دور یا نزدیکه اینا ساخته های ذهن ما از روی نادانیست. دوری از او یا نزدیکی به او یعنی میزانش بیه بودن به خصوصیات خداگونه او.. (خودم)

 

در تمام رخدادها خیری نهفته است و میتوان آن را پیدا کرد. هیچ سکه ی تک رویی وجود ندارد. (خودم)

 

همه مسائل راه حل دارند و ممکن است بعضی از راه حل ها در ابتدا ناخوشایند به نظر بیاید. (خودم)

 

بیشتر اوقات خوبترینها در قالب تعداد کمتر هستند. (خودم)

 

این ذهن قدرتمند ماست که پول را وارد ندگیمان کرده و جذب میکند. خود پول لیاقت پرستش ندارد. او که ذهنت را برایت مهیا کرده شایسته است. (خودم)

 

حماقتهای تمام شده ات را بر روی کاغذی با فعل گذشته بنویس. کاغذ را آتش بزن و بعد لبخند بزن و بگو تمام شد. خود به خود احساس میکنی از چیزی رها شده ای. اگرچه ممکن است نه کاملا ولی اثر دارد.(خودم)

 

همه چیزت را هم که از دست بدهی مطلقا مهم نیست. مگر آنکه قدرت اندیشه ازت سلب شود ( خودم)

 

سعی کن خیلی آرام و نا محسوس بر جمع دوستان عزیزت تاثیر مثبت بگذاری ولی تاثیرات منفی را از آنها نپذیری. بجایش از کارهای اشتباها و منفی آنها درس بگیر و جلوی خودشان نشان بده که شرایط بدون اشتباهاتشان چقدر خوب است. البته دقت فراموش نشود.

 

یک زمانی میگفتند نیمه پر یا نیمه خالی لیوان. کشف کرده ام که امروز دسته سومی هسند که میگویند جنس لیوان چیست.امروز این دسته سوم برای ما عجیبند. اخیرا بهم الهام شده که فردا اینان برای ما عادی خواهند بود و دسته چهارمی می آیند که میگویند چرا نیمه پر قسمت پایینی لیوان است نه بالایی. ( خودم)

 

شرطی های اشتباهی در زندگی ما وجود دارد که دست از سر آنها بر نمیداریم و مدام به این فکر میکنیم که چرا  دائم بد میآوریم. و همچنین شرطیهای خوب و عالی وجود داشته که آنها را رها کرده ایم و میگوییم چرا زیبایی هایی را از دست داده ایم. بهتر است آنها را با دقت پیدا کرده و بدرد بخورها را از بدردنخورها جدا کرده و استفاده کنیم.(خودم)

 

هر روز زندگی میتواند آغاز زندگی تازه ای باشد.البته برای انسان عاقل.(کتاب آیین زندگی اثر دیل کارنگی)

 

گاهی مهم نیست که چه کس حرف خوب را میزند. برنده ترین ها آنانند که در حرفهای خوب تعقل کرده و استفاده میکنند. از هر کسی و از هر جایی. (خودم)

 

خوب حرف زدن با حرف خوب زدن تفاوت دارد( نمیدانم)

 

جسور بودن با پررو بودن فرق دارد اما ظاهرا شبیه هم هستند. همانگونه که تجلی اعتماد به نفس در قالب بیان با خود برتر بینی تفاوت دارد اما ظاهرا به هم نزدیک هستند. فاصله این چیزهایی از این قبیل به اندازه یک موی لای درز است. اما این شما هستید که باید بصیرت داشته باشید تا..

 

اگر احساس نیاز به جذبه داری اصلا نیازی به فخر فروشی نیست. دیده ام که بعضی ها حتی جار میکشند که فلان شد و فلان کردیم. اینها ظاهرا کارساز است اما در جهت عکس حرکت میکند و تو را خرابتر میکند. اگر واقعا حقت باشد حق خود به خود به تو میرسد تو نگرانش نباش. خود به خود شرایطی ایجاد میشوند که همه به سمت تو کشیده میشوند. فقط خوش خیال باش. نیازی نیست زوری بزنی.(خودم)

 

اگر در راه بدست آوردن چیزی در حال زجر کشیدن هستی بیشتر بررسی کن. اگر واقعا به آن علاقه داری پس احساس زجر نمیکنی فقط پوستت کلفت تر میشود.تازه لذت هم میبری. مثل یک شخص هیپنوتیسم شده که درد سوزن را احساس نمیکند.اگر آن چیز به صلاحت نیست خوب دنبالش نباش.ادامه یافتن این زجر خیانت است به خودت.

 

اگر چیزی را از راه کلک و خیلی سریع و به آسانی بدست آوردی مطمئن باش یا خودش یا عوضش را به آسانی از دست خواهی داد یا اگر آن چیز نزد تو باقی بماند دردی از تو دوا نخواهد کرد.( خودم)

 

احتیاط تا زمانی شرط عقل است که لا اقل یک هزارم درصد نگران باشیم (خودم)

 

به نظر من به خاطر انسان های معمولی در حق زمان بی انصافی شده. میگویند وقت طلاست. برای اینکه انسانهای معمولی طلا را راحتتر درک میکنند . اما انسان ویژه و باهوش باید بگوید ، اگر معدن طلایی ببینم باز به یاد ارزش وقت میافتم. باید بگویند چیز که اندکی بیش از چیزهای دیگر ارزش وقت را یاد آوری میکند. باید بگویند چیزی شبیه وقت است نه اینکه بگویند وقت طلاست.

 

اگر تمام دنیا را زیر پا بگذاریید هیچ کس به اندازه خودتان شایسته دوست داشتن و عشق ورزیدن نیست (نمیدانم)

 

شکسپیر میگوید پسر با چشمش و دختر با گوشش عاشق میشود. بهتر است بدانی این گفته مطلق نیست و حتما نسبی است اما تاکید بر حد اکثر ها دارد. خوب تو اگر پسر هستی طوری باش که همه تعریفت را بکنند.نیازی نیست که تمام انرژیت را صرف ظاهرت کنی و با خودت کلنجار رفته و تا مرز برداشتن زیرابرو و گذاشتن گوشواره پیش بروی.

 

همه چیز میرود و می آید اما زمان تنها از دست میرود

 

تنها چیزی که باید ازش ترسید خود ترس است(نمیدانم)

 

زندگی دنیا بازی فریب ها و حقیقت ها است. مواظب باش

 

تنها چیزی که تغییر نمیکند خود تغییر است. (نمیدانم)

 

دنیا کج نیست، ممکن است ما کج بین بوده یا کج ایستاده باشیم ( خودم)

 

تنفس از جوانب خاصی مهم است که اگر بفهمیم تعجب میکنیم.

 

برای پیشرفت نیازی نیست حتما امکانات داشته باشیم. شروع از امکانات نیست بلکه از فکر و اندیشه است. امکانات فقط میتواند یک ابزار سرعت دهنده باشد که البته حتی اگر آنها را نداشته باشیم کافیست مدام تصور کنیم آنها را هم اکنون به بهترین وجه داریم.(خودم)

 

از اینکه هر از گاهی چیزهای عجیبی میشنوی زیاد تعجب نکن. مثلا ممکن است شنیده باشی فلان کودک چهار ساله در فلان کشور به 6 زبان زنده دنیا مسلط است. تفاوت تو و اون در این زمینه که او را از تو به شدت متمایز کرده  اصلا در ساختار سلولی مغزهایتان یا حتی قسمتهای دیگر بدنتان نیست. تفاوت در این است که ضمیر ناخود آگاه او از ضمیر ناخود اگاه تو واقعا آزادتر بوده و تمامی اطلاعات لازم برای تسلط بر این زبان ها را از دنیای نامرئی به راحتی دریافت کرده و بر مغز این طفل جاسازی کرده است. ممکن است شرایط محیطی یا حتی آمیزشی پدر و مادرش یا حتی شرایط روحی روانی پدر و مادر و میحطی دوران جنینی و رشد یک تا چهار سالگی او خاص بوده و منجر به چنین نتیجه ای شده باشد. (خودم)

 

هر کسی موافقین و مخالفینی دارد. بگردید. برایش پیدا میکنید. این تعجبی ندارد. امری طبیعیست( خودم)

 

ما از دورن فلسفه می توانیم باشیم ولی فلسفه از درون ما باشد معنا نخواهد داشت. اسمش میشود فلسفه بافی.فلسفه کشفی است نه ابداعی ( خودم)

حد اقل فایده اعتقاد داشتن به خداوند ( افزایش شگرف زیبایی های انسانی ) است. خواه اعتقاد درست باشد خواه نباشد.(خودم)

 

برای تغییر هر عادت یا باور، به اندازه اش برایش بررسی داشته باش نه کمتر و نه بیشتر . کمتر تو را منحرف میکند و بیشتر انرژیت را هدر میدهد. ( خودم)

 

جملات ناب بزرگان بیشتر الهامی است نه ابداعی( خودم)

 

هیچ کس مثل تو نیست. تلاش برای تقلید زشت ترین و بدرد نخورترین تلاشهاست. چرا که ممکن است در تو قابلیتهایی نهفته باشد که تو را هزاران فرسنگ از آنی که میخواهی ازش تقلید کنی در مدت کوتاهی جلو بیندازد ( خودم).

 

هیپنوتیزم هم میتواند کارساز باشد.گره زنجیرهای آهنین درشت را به آرامی و به شکلی خاص و ظاهرا عجیب از تو باز میکند. بعد میبینی بی آنکه متوجه باشی با سرعتی بسیار شگرفتر از چیزی که فکرش را میکردی در حرکت هستی. ( خودم)

 

گاهی باید حتما و فورا، گاهی زود، گاهی پس از بررسی های بسیار، و گاهی اصلا نباید عقایدمان را تغییر دهیم. بستگی دارد. چه عقیده ای و کجا و نیز چگونه؟(خودم)

 

همیشه به عبارت خواستن توانستن است دقیق باش. ممکن است هنوز منظورش را واضح نفهمیده باشی.

 

عشق (همسر) خوب پیدا کردنی نیست بلکه انتخاب کردنی و ساختنی است. تا سه سال پیش نظرم بر عکس بوده.

 

فکر نکن اگر امروز بیشتر از خط خطی بلد نیستی فردا نمیتوانی نقاش چیره دستی باشی( خودم)

 

گاهی بهتر است فرار را صرفا تغییر محیط برای تغییر شرایط نامید – مثل فرار خودم از شهرم ( خودم)

 

به شدت به علاقه مندی تاکید داشته باش. حتی مثلا درس و تحصیل در رشته ای که کار مربوط به آن در آمد خاصی نداشته باشد. بهتر از از کار پر در آمد با زندگی نا آرام است و بدان که تحصیلات صرفا برای در آمد

بدون در نظر گرفتن علاقه بدرد نخورترین شکل تحصیلات است.

 

فاصله های زمانی  دستیابی به اهداف متناسب با بزرگی هدف ساخته و پرداخته و برنامه ریزی ذهنمان متناسب با باورهایمان است ( خودم)

 

بسیاری از انحرافات از دین و خدا به دلیل سنجشهای احمقانه است. سنجش خداوند با معیارهای آفرینش و کائنات. (خودم) در این باره بعد بیشتر سخن میگویم.

 

بهترین شکل عشق ورزیدن : در حالی که هدیه مورد علاقه اش را به همراه گل زیبایی میدهی به او دوستت دارم بگویی و همزمان او را محکم در آغوش بگیری. حتی اگر دست و پا نداری تقلای آغوش کن. بگذار روحها ادغام شوند. ( خودم)

 

برای فرهنگ سازی نیازی به زور گویی نیست، میتوان بعضی از خلافها را تا نزدیک به صفر نادیده گرفت و در عوض چیزی را که خواهانند در مردم پیاده سازی شود ، به شکل موثر و قوی و تشویقی و با گرفتن رگ خواب مردم به مردم ... چیزی که نه دولت کنونی به کار بسته نه دولت زمان های قبل.

 

زن همانند یک استخوان کج است. اگر با آن مدارا نکنی حتما میشکند.

 

از اینهایی نباش که صرفا حرف خوب را از اهل عمل به آن حرف قبول میکند. شاید شخص بدی که به تو چیز خوبی را می آموزد ( خواسته یا ناخواسته)  صرفا نقش یک انتقال دهنده از شخص اصلی است. فرصت هایت را خراب نکن. نادانترین اشخاص آنهایی هستند که حتی منبع اصلی را هم محکوم میکنند. اینان بی بهرهترین و کمبصیرترین افرادند. (خودم)

 

به جای بررسی پر یا خالی بودن صرفا معده ات به فکر معده ی همیشه گرسنه ی مغزت باش. معده ی بدنت به اندازه مغزت به تو لطف نکرده و نخواهد کرد. ولی با آن هم مدارا کن. ( خودم)

 

نه تنوع طلب و اهل حرکت سریع مدگرایی باش نه اهل سنت گرایی. یک چیزی توام با درون واقعی خودت که شعارش تعادل است برای زندگی برتر ( خودم)

 

لبخند تو میتواند مرموز باشد. شاید تو این را احساس نکنی اما سخن همراهش میتواند الکی الکی لبخندت را مرموز بنمایاند. برای کسی که سخنت برایش مرموز یا غیر قابل انتظار بوده است.

 

بعضی وقتا نیاز به فدا کاری هست ( تو سرعتت را کم کن) . گاهی وقتا باید دور بزنی و برگردی و از پشت سر تمام زورت را بزنی تا سرعت همسفرت را به آنی که میخواهی برسانی. هر دو نتیجه اش یکیست. (خودم)

 

دو نفر که بد بودن شهری رای میدهند. ممکن است بر اساس تجربیاتی کاملا متفاوت و فاکتورهای شخصی خودشان نظر داده باشند. این شهر نیست که خوب است یا بد است. بلکه این برداشت فکر و باوری و ذهنی خودشان است که متناسب است یا نیست. ممکن است یکی به دلیل خاطرات بد و یکی بدلیل باب دل نبودن شهری را بد بداند.

 

برای داشتن عدد 80 برای 100 تلاش داشته باش و برای خود صد برای بالاتر از 120 تلاش کن. (خودم).هدیه به کنکوریها

 

مطمئن باش هیچکس مطلقا بد نیست. میتوانی بالاخره حرکتی از او کشف کنی که باب دلت باشد. خیلی سخت است. بصیرتی بس قوی میخواهد. توام با مراقبه و توجه فراوان. حتی از بدیهای دشمنت میتوانی درس بدرد بخور بگیری. خودش هم نمیداند که چگونه به تو لطف کرده است. همه کائنات به هم لطف دارند. ( خودم)

 

هر چقدر هم که زور بزنیم باز هم بین عدد یک و صفر عدد کوچکتر وجود دارد. این از ادراک ما خارج است. شاید در آخر دنیا تنها چیزی که نتواند درک شود مسئله بی نهایت بودن. که احتمالا همان برای اثبات وجود خدا کافی خواهد بود.

 

هيچ وقت حال کسي را که مدتهاست نديده اي به گذشته اش نفروش، مخصوصا اگر مسافر غربت بوده باشد.(خودم)

 

آهاي تويي که در مورد همه چيز بد بيني و قضاوت منفي ميکني! در مورد خود قضاوت هاتم منفي قضاوت ميکني؟ (خودم)

 

يه چمدان هفتاد کيلويي پر از پول رو خيلي راحتتر بلند ميکنن تا يه کيف ده کيلويي پر از کتاب با ارزش.(خودم)

 

براي رسيدن به هر هدف هر دو طريقت خوب و بد وجود داره، تنها ظاهر راه ها جا به جا شده.این جمله چنان مهم است که تکرارش میکنم. در زمره خواست هر هدفی ارزش ساعتها فکر کردن و بررسی را دارد. در دل خود راه درست هم منحرف کننده ها وجود دارند. حواست به باز خوردها باشد و ادامه بده.

 

براي رسيدن به هر هدف هر دو طريقت خوب و بد وجود داره، تنها ظاهر راه ها جا به جا شده

(خودم)

 

گاهي دانايي اجباري از ناداني با اختيار تام به شدت بهتره. ( خودم)

 

چه به وجود خدا ايمان داشته باشيم چه نداشته باشيم عاقبت تحويل همان طبيعتي داده ميشويم که از آن بوده ايم. يک بار بيشتر زنده نيستيم. پس درست زندگي کنيم. شاید جاودانگی همان چیزی باشد که به یاد نسبت میدهیم.

 

شهدا چه برای انقلاب جنگیده باشند چه نه، از کشورشان دفاع کردند. شایسته نیست که چون از مسئولین زمانمان نارضایتی داریم آنها را انسنهای نالایقی بشماریم. در هر کشوری ایثارگران قابل تحسین و تقدیرند. در کشور ما ایثارگران اینچنینی را شهید مینامند. بسیاری از جوانان امروز را میبینیم که چقدر بی انصافانه به شهدا و خونشان بی حرمتی میکنند.

 

از معيارهاي مهم سنجش ارزش هر کسي ميزان دانايي و سنجش عقل اوست.

 

بزرگترین روانشناس تاریخ حضرت علی (ع) است. بروید و نوشته هایش را در کنار روانشناسی امروز بررسی کنید. بصیرت آنچنانی نمیخواهد. فقط واقعا بررسی کنید.

براستی آیا حضرت علی (ع) لا اقل یک آزمایشگاه عادی هم داشته است؟ یا گروهی پژوهشگر زیر نظر او بر روی خصوصیات انسانی کار میکرده اند؟ معصومین از لحاظ جسمی و مغزی  و ضمیر خود آگاه با ما تفاوتی ندارند بلکه از نظر ضمیر ناخود آگاه دارای ضمیر ناخودآگاه فوقالعاده تری بوده اند.

 

اينقدر نگو چرا دنياي من کج است؟! شايد اين تو هستي که کج ايستاده يا کج نگاه ميکني.

 

ظاهر خشت مهم نيست، کيفيت خشت تقريبا مهم است ولي مهمترين چيز خشت اول است که بايد درست و محکم نشانده شود. بنايي بساز که در آينده حد اقل سرپناهي براي خودت باشد نه بناي صرفا زيبا اما خطرناک براي تو يا ديگري. (خودم)

 

 

من کاری به ورودی های احساساتم ندارم. حتی این ورودیها میتوانند واقعی یا سرابی باشند. من دنبال احساسات خوب واقعی هستم. چیزهایی که نتوان مسئله منفی برایشان ساخت.  موسیقی هم از مهمترین ها است. اصلا قوه شنوایی یه قوه خاص و مهمه که کم تر کسی از اهمیتش خبر داره. حوستون به موسیقی های پوچ و بی ارزش صرفا با ظاهر زیبا باشه. رپ. خودم یه زمانی نسبتا رپ باز بودم. بگذارید باورهای زیبا ولی واقعی به شما تزریق شود.  موسیقی سهم به شدت مهمی در بالا بردن آمار خیانت های عشقی و زناشویی داشته است. تمرکز فکری خواننده های نادان ما را ببینید که روی چیست؟ اینان اگر واقعا جوانان کشورشان را دوست داشتند  بجای خوانندگی ، جای افغانها را در کارگری ها میگرفتند. خدمت معکوس بدرد هیچ کشوری نمیخورد.(خودم)

 

شاید ماهایی که در زمینه های نوشتن فعالیتهای کم و بیش و اکثرا بدون عمل داریم و به مصداق جمله معروف مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید ، توجه انچنانی نکرده ایم، انرژیهایمان را تمام صرف نوشتن صرف نوشتن کرده ایم. زمانمان را صرف فکر کردن به خود عمل نکرده ایم بلکه صرفا نوشتن.

تنها میتوانم بگویم حد اقل این است که به هدف نوشتن رسیده ایم. کاملا بدون دستاورد نبوده ایم. شاید حرفی از ما یا دیگیری کل مسیر زندگی کسی را به سمتی خوب یا بد تغییر دهد. این مهم است. ما میگوییم که خدا نیست. شاید با این حرف کسی را آنقدر خطرناک کردیم که عزیزش را ناخواسته بکشد.یا مثلا حرفی بزنیم که همه میدانند خوب است اما برداشت اشتباهی باعث خراب شدن زندگی کسی شود.

 

عشق و زندگی مشترک ایده آل : ابدا نیازی نیست تصور کنی او فرشته است و اگرنه به مرور زمان متوجه تعارض تصویر ذهنیت با او شده و عشقت کمرنگ میشود. 1- همانگونه که هست بپذیرش، از او گذشت کن و خطاهایش را نادیده بگیر و به خطاهایش زیاد فکر نکن تا مجدادا و بارها شاهد این خظاها نشوی. تا میتوانی خصوصیات خوبش را تشویق کن. به شکل های متنوع و نه متهوع دوستت دارم ها را به او بگو، شنونده ی خوبی برای ا باش. دنبال راه های جذبه داشتن باش. موفق میشوی.هر دو خوش خیال و همیشه به فکر خوبیهای هم باشید. بیشتر میشوند.

 

 

حتی شجاعان هم میترسند. فقط بر ترس غلبه میکنند. این جمله ای بوده که به شدت تحت تاثیرم قرار داده و باعث ریسک پذیری بالای من بوده.

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:28 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

آقایانی که نظرات برخاسته از کمال بی شرمی و بی ادبی میدهند شخصیت خرد و خراب خود را رونمایی میکنند. احساس میکنم یکی از آشناها هم دستی دارد.لطفا شخصیت خود را تا این حد کوچک نکنید. عزت نفس ژایین خود را لو ندهید. بهتر است دوستی را برگزینید.

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 17:21 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

سلام و درود.

بازم با یه سری کار هنری فنی اومدم. البته پیشرفت کارم نسبت به قبل کاملا واضحه. با یه نگاه به کارهای قبلی و کارهای این سری متوجه تغییرات میشین. البته باز هم جای پیشرفت هست. خلاصه که راه های آزاد سازی نبوغ را یافته ام و بعدا که وقت رو بهتر مدیریت کنم کارهای جدیدتری خلق میکنم.

آدرس سایت روی عکسها وجود نداره و در صدد ثبت و راه اندازی اون در آینده هستم و امیدوارم در همین راستا بتونم خدمتی به وطن عزیزم بکنم.

اینا آخرین کارهام هستن. یه دوماهی میشه که دیگه طرح نزدم. سرم به شدت شلوغ شده. درسهای سنگین دو رشته بسیار پر حجم که مانبع یکی واقعا کمیابه. برام دعا کنین بچه ها.خدا عوضتون میده

لطفا برای دیدن نمونه ها به ادامه مطلب سر بزنید.

 

 

 

اسمشو چی بذارم؟

 

اگه با قیافه مزدا 6 آشنا باشین .. این همونه ولی من به شدت تغییر چهره دادمش. همون عمل فیست لفت. اصلا دیگه مزدا نیست. به نظرم نقطه ظعف بزرگش مکان بسیار نامناسب چراغ های جلوست.به هر حال هنوز طراح یستم بلکه در حال تمرین هستم.

 

 

 

تغییر چهره نمای جلوی مزدا 6

 

از سری کارهای تغییر چهره.

تغییر چهره عقب یک کانسپت از رنو.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:55 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

چندتا عکس یادگاری از دوران خدمت.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 9:34 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

 قاطی نامه

بنام خداوندی که دوستم دارد و دوستت دارد و ما همدیگر را دوست میداریم
خدمتت اظافه بر عرض میدارم که خیلی طلایی؟ چند عیار تشریف داری؟ به ما هم چیزی میرسه ؟ راستشو بگو بهم میاد؟
بنا به در خواست جناب بسیار عالی که دیشب با  عجله ای بسی شگفتا به خوابم اومدی و گفتی کمی از دوران خدمتت به تعریف بکن خوب من هم بر همین تصمیم محکم ایستادم( بابا پاهام درد گرفت) تا به در خواستت جامه ی حریر ببخشید طلا وای منظورم چی بود؟ آها جامعه عمل بِکِشم.
یادت نیست اونروزا که طفلی معصوم بودم به زوری از جنس خود مجبوری پوتینی مشکی به پایم زدند و منو از اون عینک پوشی و تیپ خوش روزگار شخصی گری محروم کردند. ابتدا ما را آشخور نامیدند ولی آش نخورده و دهن خشک مثل کویر لوت.خلاصه ما با اون وضح روحی عجیب و شکست وحشتناک متحمل گشته راهی شدیم و شب رسیدیم و تا صبح زود راهمان ندادند و عجیب شب سردی بود و من از فراق یاری که مرا به جدایی خواسته بود بسیار در عذاب میچرخیدمو کس نبود که به فکر بباشد. خدایا کمک. هوا وحشتناک سرد بود و ما بی لباس و به ناچار کوله را از ساک در اورده و نصف کالبد بسیار مبارکمان را در کوله کردیم و در میدان نزدیک درب پادگان هر چه زور بر خواب خواستیم تا نشد .به همین خدای خودمون تا صبح خوابم نبرد و من که از روز قبل چشمانم را خواب ، ناز نکرده بود تا شب اولین روز که وارد این محیط بسیار متفاوت و عجیب گشته بودیم بر 40 ساعت بالغ گشته بود که نخوابیده بودم و از طرفی هم انرژی بسیار زیادی را از بدنمان فراری دادند و بسیار سخت بود چهار کیلومتر پیاده روی در گرما به همراه بار تا در محل آموزش. و تا ساعت 10 آن شب 30 ساعت شده بود که پوتین از پاهایم بیرون نیامده بود. خدیا کمک. ارتش چه وحشتناک میباشی ارتش!کچلی کمترین بلایی بود که بر سرمان اوردی ارتش.روز اول حتی نگذاشتند نماز بخوانیم و گفتند گناهتان گردن ما ولی ما دور گردنشان مدال افتخار شیطان دیدیم. یادش به خیر و گرامی باد وقتی اولین سوال را از من پرسیدند و درست جوابیدم و جایزه تشویقی من این بود که در عرض کمتر از یک دقیقه با سگ دو به طرف شیر همیشه باز آب بسیار شیرین دونده گی نمایم و کمی آب بنوشم و این کویر را تبدیل به جنگل های بسیار بارانی مالزی کنم. خدایا هلاکیدیم.
 و خلاصه بگویم که دوره آموزشی بسیار سخت بگذشت اما باور کن خودم هم نمیدانم که با آن وضع روحی چطور هشت ترم دوره آموزشی را با موفقیت گذراندم تا جایی که در هفته آخر از رژه زن های صف و ردیف اصلی ( نفر اول دست قد متوسط) بودم و الان میفهمم که چه لجنی خوردم که هنوز زانوانم.. ولی خوب باید حق را به من اعطا میداشتند چرا که من نه دوستی خدمت کرده داشتم و نه برادر و آشنایی و هیچ از قلقها و خدمت و ... نمیدانستم. خداوندا چه سخت گذشت آن بالای 20 کیلومتر پیاده رویها در گرما خداوندا بیخوابی ها و یک هفته محرومیت از حمام و شوره زدن تنها لباسی که تمام هفته اول را که تمام هر روز را با آن بیرون و زیر باد آفتاب آتش زا مشغول عرق سازی بودیم  و لباسهایمان جیره نمک طعام پادگان را تامین میکردند اما غذاهای ما بینمک بود. خداوندا دلم برای آموزشی بسیار خنگ است یعنی تنگیده است چه کنم! سخت اما بسیار دوست داشتنی. غولی بی شاخ و دم اما عزیز.و دو ماهی که بسیار متنوع و البته در نصف تایم، متهوع گذشت. اما آن دختر چطور دلش آمد که با آن حال و روز دم رفتن.. بگذریم بابا
و آخر روز تقسیم و من بیچاره افتادم همانجایی که اسمش واقعا مثل فیلم ترسناکی که کودکی بلرزاند کتفهای بچه ها را بندری لرزاند . و اراش همی سرکارمان گذاشته بودند که تقسیمات شما درون استانی است بلکه همه مربوط به بیرون بوده و هر کدام را به قسمتی از کشور شلیک کردند و خلاصه نصفی از جمعیتمان را به طرف شهر بسیار زیبا و پر از مهر زاهدان شلیک کردند.
.........
اما اواخر خدمت پوستی بسیار کلفت از جنس پوست نهنگ های لوتی اقیانوس کنار خونه رفیقم اینا در آبادان. دیگر جوراب درد و پوتین درد هم برای عذاب دادنمان کارساز نگشت.
 9 ماه اول خدمت بسیار سخت گذشت ولی در 9 ماه دوم خودم عنان خدمت را گرفتم. به زور رامش کرده بودم. بالاخره زرنگ گشتم. اما عجیب از ماه دهم به بعد تغییراتی بسیار عجیب در خودم رخ داد و 80 درصد خلقیاتم متبدل گشت و نمیدانم چه شده بود. گویی مرا هینبوتیز کردند با تیز کننده مخصص سر نیزه چو بدستی بچه های لرستان.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 8:50 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |


سلام

سلامی به طراوت نفس های زیبای همهی شماها چه دوست و چه دشمن

 

بالاخره تموم شد. البته الان نزدیک به یه ماهه. درسته که به روز نکردم ولی...

این وبلاگو خیلی دوسش دارم خیلی... چون واقعا هفتا راه جلوی من گذاشته که از اونا بگذریم..

 

از کجا شروع کنم نمیدونم. فقط میتونم بگم تموم شد – سخت بود – لازم بود – ولی دلم براش یه ذره شده- بهترین دورانیه که در تمام عمرم داشتم.

 

چند باری هم در طول خدمت اومدم خونه مرخصی ( در حقیقت باید گفت مهمونی) به مدت یک سال و اندی خونه ی من اونجا بوده.

جای جالبی نبود، بدی آب هوا( سرما و گرمای زیاد، طوفان های شن مکرر و گردباد، هوای نسبتا آلوده)،محرومیت( کمبود افتضاح امکانات)، بی صفا بودن منطقه و  صد البته از همه ی اینا که بگذریم منطقه عملیاتی مرزی ( خطر).

ولی با وجود همی اینا حسرت حتی یک روزش به دلم مونده. حتی اگه قرار باشه در همین یک روز کار من تموم شده باشه.. اگه خدمت نرفتین مسخره نکنین. نرفتین که بدونین.

اونجا بی صفا ولی هم خدمتی ها با صفا بودن. ظاهر کریه اما باطن صلاحیت ساز و مثبت.

کلمه ی اون هم واسم مقدس شده. هر چیزی و هر کسی که به من چیز خوب یاد بده و به ساخته شدن من و زندگیم کمک کنه چرا برام مقدس نباشه؟

همین خدمتی که دو سه ماه قبل از رفتن در تقلای این بودم که عازمش نشم و مثل خیلیا معافیت بگیرم. اما حالا به اون آدم احمقی که من بودم میگم خیلی خر بودی بابا.

خدمت واسه من یکمی بیشتر از بقیه دوستان همخدمتی خاص گذشت. دقیقا دم رفتن بود که به شدت دپرس بودم. فکرشو که مکنم دیوونه میشم. موندم توش که اون شب سخت و سرد زمستونی رو چطور گذروندم. وحشتناک بود خدایا. ولی تو بدادم رسیدی. 40 ساعت بیداری و 30 ساعت بودن پاهام توی پوتین. وقتی میگم 40 ساعت از این 40 ساعت 16 ساعت آخرش اصلا اختیار خودم دست خودم نبود. 6 ساعت قبل از این 16 ساعت رو  روی چمن یخ زده میدون دم در پادگان تو اون هوای سرد دراز کشیدم ولی خوابم نبرد. هیچ رو اندازی نداشتم. سوز سرما زیاد بود. یه چندتا آشخور دیگه هم اومده بودن که خدا به وسیله اونا آرومم کرد. شروع شد خنده ها و شوخی.. اما اون 16 ساعت. چند کیلومتر پیاده روی با ساک و کوله دم دست. اونم پیاده روی به شکلی و ریتمی که بالادستان تعیین کرده بودن. چندین ساعت بی حرکت نشستن تو آفتاب ظهر اون روز. پدرم در اومد بابا. وارد دنیای جدیدی شده بودم. ارتش بود نه سپاه و نیرو انتظامی.

 

هی.... آموزشی کجایی که یادت بخیر. چه دورانی بودی. چقدر عجیب. چطور گذروندم تو رو خدا داند. یه هفته اول قبله رو اشتباه نماز بجا اوردیم. حتی نزاشتن نمازمونو درست بخونیم.

یه روزی بردنم آشپزخونه بزرگ و به اندازه تمام ظرفایی که تا اون موقع واسه ننم نشسته بودم ظرف شستم. از حال رفتم. بدنم سرپا خیس بود. شبش تب کردم. حرف حالیشون نبود. با وجود اون خستگی شدید ساعت 3 شب بیدارم کردن واسه پست و پست سه یعنی تا خود بیدار باش و نهایتا تا فردا شب بیداری.

 

چقدر حالت جریان ( تصاویر عینی قدیمی که یه لحظه فکر میکنیم قبلا جایی دیدیم ولی یادمون نمیاد) پیش اومد. چقدر مرگ جلو چشام اومد.  شانص اورده بودم که قبل خدمت کمکی ورزش کرده بودم و گه گداری به بیداری های شب عادت داشتم. میدونی 30 کیلومتر پیاده پشت سر هم توی یک روز توام با تنبیهات ورزشی یعنی چی؟ میدونی وقتی اولین بار 4 صبح با سر و صدای شدید و وضعیت آشفته از خواب ناز همیشگی بیدارت کنن یعنی چی؟ میدونی فکر میکنی زلزله اومده؟ ببخشین که اینو میگم ولی ... میدونی وقتی یه کاری کنن که حتی دستشویی رفتنت متناسب با زمانی بشن که اونا میخوان و ریتم گوارش بدنت هم نظم خاصی پیدا میکنه؟

میدونی وقتی میفرستنت کاری که دوست نداری به زور ، ولی به زور تازه به شکلی عجیب ( همکاریی که مثلا نیاز به 10 نفر باشه به عمد 4 نفر میفرستن تا یاد بگیری با کمترین نفرات بیشترین کار رو انجام بدی) د در شرایط جنگی اصلا کم نیاری... میدونی وقتی به حدی خستگی ناپذیر بشی که بالاخره اینا عادی میشه ... میدونی گاهی تنها یک ساعت خوابیدن در طول یک 24 ساعت در حالی که روح و جسمتو خسته و غمگین و خسته میکنن به شدت یعنی چی؟

و همه اینا در شرایطیه که دیگه اونایی رو که دوست داری نمیبینی،

 

کاری به ما کردند که خیلی از ماها که توی شخصی گری روی تشک نرم و راحت به راحتی خوابمون نمیبرد حالا از شدت فشار وارده حتی ایستاده میخوابیدیم و در آرزوی زدن یک چرت حتی به صورت دراز کش بر روی زمین سفت و سخت و سیمانی باشیم که به همین منظور گه گاهی یواشکی پشت ساختمانها ی گردان چرت میزدیم اما زودی دستمان رو میشد. خلاصه عدم تمایلها و تحمیل ها خیلی زیاد بود.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 8:47 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

 اینکه چطور شروع کنم مهم نیست. قرار نبود بیام مرخصی. واقعا بهم خوش گذشته بود. سه ماه آخر سال 87 تا کنون طلاییترین ماه های عمرم بودند. خودم هم بهتم زده بود. به قول انسانهای غافل همه چیز جادویی شده بود.

افکارم را تغییر دادم و زندگیم به شدت تغییر کرد. پیشرفتهای یکهویی کردم.  خدا شاهده که نه اینکه نمیتونم بلکه راهشو نمیدونم این چیزهای پیچیده ای که در ذهن دارم چطور منتقل کنم.  من زندگی رو در یافتم. قبلا از دور جاده رو دیده بودم. در این سه ماه ابتدا به رسعت خودمو به جاده رسوندم و از اون روز تا حالا در مسیر جاده دارم حرکت میکنم و هر چه میگذره همزمان با سرعت گرفتن امکانات ایمنی رو تقویت میکنم. البته نیازی هم نیست چون جاده ی بیخطره.

خاطرات زیادی از این سه ماه خدمتی دارم. در این سه ماهه من درجه ی گروهبانی گرفتم. تبدیل به آدم جذابی شدم. خودم رو باور کردم. اعتماد به نفسم بسیار قوی شد. محبینم خیلی زیاد شدند.  هر جا رفتم کارم رو راه انداختند. به خاکستر که دست میزدم طلا میشد. بیش از صد مقاله نوشتم. از روزنامه فروش ، افسر درجه دار پاسگاه ، مغازه لوازم التحریری ساده ای که مشتری همیشگیش بودم و فروشنده ی یگانه باجه روزنامه فروشی دم دستمون همه باهام مثل دوست نزدیک برخورد میکردند. واقعا انعطاف پذیر شدم. سنجشم بسیار قوی شد. بر روی اطرافیان تاثیر مثبت قوی گذاشتم. کنترل زمانمو بدست گرفتم و از روزهایم حد اکثر بهره ها رو بردم.



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:1 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

این هم نمونه ی دیگری از پیشرفتم. این بار در طراحی صنعتی (خودرو)

تفاوت مشهود طرح های سال قبل از خدمت و امسال در حین خدمت و با امکانات بسیار کمتر را ببینید. فقط خودمو باور کردم  و هنوز هم ادامه میدم و جای پیشرفت هم دارم. همین.

کارهای سال 86

سرور مشغول است

سرور مشغول است

کارهای سه ماه آخر سال 87

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:59 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

غرور – آفت زشت عشق و سعادت

آیا شما مغرور هستید؟ آیا شما متواضع هستید و گرفتار غرور کسی ، معشوقی چیزی هستید؟ آیا تا حالا کسی شما رو مغرور خطاب کرده است؟

 پس بخوانید.اگرچه کمی طولانی است. حاصل تفکر عمیق در پاره ای از تجربیاتم بوده است. با تفکر در مورد چندین نفر مغرور در دوروبرم که اکثرا از عزیزانم بودند به این نتایج رسیدم.

موضوع مطلبم اینه. این مطلبو حین خدمت نوشتمو حالا دارم پاکنویس میکنم. این مطلب خیلی مهمه واسه همین اول اینو مینویسم.

اگر بعضی از جاهای این متن کنگ است باید ببخشید .نیاز به کمی مطالعه در مورد ضمیر ناخود آگاه انسان خواهید داشت. همان چیزی که تمام شکل زندگی انسان و رخدادها و پیامدهای او را خودش رغم میزند.

هیچ چیز در دنیا بی دلیل نیست. طبیعتا یک نوشته هم ممکنه برخاسته از اتفاقی یا چیزی باشه. بسیاری از کتابهای نوشته شده هم همینگونه اند.

 خوب من هم برام جریاناتی پیش اومد... من 2 سال بود که عاشق دختری بودم... با اینکه بدو دوره پختگی خودم و کمی انسان شناسی رو از ابتدای 18 سالگی خودم میدونم اما حالا که این پختگی شدت زیادی یافته و به شکل در خور توجهی به توان چند رسیده ،با این حال از همان روزهای اول غرور را د وجود این دخترک تشخیص داده بودم لیکن اهمیت چندانی نمیدادم.(ادامه مطلب)

 



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:26 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

 

آخرین نامه به مخاطب  قدیمی

 

بی مقدمه میرم سراغ اصل مطلب. شاید این سوال براش پیش اومده باشه خوب چرا؟ یعنی تنها راهش همین بود؟ غرور داشتم که داشتم ولی برای شکستنش حتما باید ترکم میکرد؟ اونم در حالی که میگفت دوستم داره؟ آیا اون دروغ گفت؟ آیا هوویی در کار بود؟

خانم .. هیچ شده از خودت بپرسی چرا و برای چی؟ خوب اگر الان داری اینو میخونی مطمئنم برات این سوال پیش اومده بود و طبق قانون جاذبه ی کائنات است که به جواب رسیدی.

شده از خودت بپرسی علیرغم اینکه دلش با من بود و جدایی از دلم برایش درد داشت ولی مرا رها کرد؟ هر چیزی ( هر سکه ای ) دو رو دارد، روی مثبت این سکه (ماجرا) چه بود؟آیا اون پسر انگیزه ی  مثبتی لا اقل برای هر دو داشته؟ چرا؟ چرا؟ آیا تنها راه واقعا همین بود؟

خوب هدف امشب من همینه. یعینی اینکه میخوام یه چیزایی رو روشن کنم.

ببین من میتونستم نهایتا از هیپنوتیزم استفاده کنم و مطابق میلم تغییرت بدم ولی این بهترین راه نبود. من میخواستم خودت حس کنی. بله درسته. همیشه ناراحت کننده ترین شرایط رو کسانی فراهم میکنند که روزی بهترین شرایط رو برای ما فراهم کرده بودند. اینو من میتونم به شکل ریاضی ثابت هم کنم واست. ولی تمام مشکل کار این بود که تو بجای اینکه فعال باشی منفعل بودی. تفکر من  به شدت پیشی گرفت و من از اینکه جلو بودم و تو عقب بودی رنج میکشیدم ولی تصور تو این بوده که من مغرور بودم نه تو. من همش میگفتم در همه چیز ما تو میگفتی نه یه چیزایی هست.. بنابراین متوجه شدم اینجوری نه من واست ایده آلم نه تو واسه من ایده الی. بزرگترین دروغی که گفتی این بود که فقط به خاطر خودم دوستم داری درصورتی که عملا اینطور نبود. من بهت گفته بودم تو رو هم به خاطر خودم هم خودت دوستت دارم. ایراد کارت در این بود که دوتا حرف عاشقونه یا در مورد زندگی از این ور و اونور یاد میگرفتی و درشون تفکر نمیکردی غافل از اینکه  این حرفها رو چه کسانی میزددند. آیا کسانی که خوشبخت بودند؟ آیا کسانی ... ( ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:24 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

با خود میگویی چرا زندگی ؟

 

نپرس چرا خدا به من زندگی داد اگر این زندگی نکبت بار است شکوایه نکن. خدا کمترین ظلمی در حق تو نکرده است این تویی که به خود ظلم کرده ای و نمیدانی ای بنده ی محبوب خدا. خدا عاشق توست.

نپرس دلیل زندگی چیست. زندگی را برای این به تو نداده اند که علت آن را دریابی آن را به تو داده اند که بکنی. هدف از خلقت تو ای انسان عشق است.

همه چیز بر عدد دو است  همه چیز تابع زوجیت است. و تو دو چیز داری. اندیشه و احساس و ماموریت تو دو چیز است. صعود و معاشقه با خالق

زندگی برای این دو چیز به تو داده شده. از ان لذت ببر حالا که به تو داده شده و فقط هم همین یکبار است چرا شکوایه میکنی و ساعتهایش را هدر میدهی.

صعود یعنی اظافه کردن انواع مثبتها به مخزن وجودت  و شبیهتر شدن به خدا. منظور از نزدیکی به خدا همین است نه بعد و فاصله ی مادی.  زمانی مفهوم را میفهمی که هر چیزی را صرفا از بعد مادیات نگاه نکنی و با مادیات نسنجی بلکه خود مادیات را باید با معنویات بسنجی

نپرس چرا زنده ای. خدا هم خوشبختی تو را میخواهد. این تو هستی که بد بختی یا خوشبختی خودت را در هر دو سرا  رغم میزنی  چیزی را گردن خدا نینداز. اگر راز را بدانی مفهمی که شرنوشتت را خودت مینویسی و امروزت حاصل افکار تو در دیروز بوده است. امروز افکارت را اگر تغییر بدهی فردا زندگیت جور دیگری خواهد بود. دوست داری چگونه باشد؟ همانگونه فکر کن. دوست داری فردایت مثبت باشد؟ همه جوره مثبت فکر کن ، هر سکه ای که به دستت رسید ، طرف مثبت آن را ببین و آن را به مخزن مثبتها اظافه کن. مواظب باش فریب نخوری که زندگی اینگونه است و انگونه نیست و چرا اینطور شد و چرا اینطور نشد.  خودت مسئولی.

زندگی یک بار است

برنده باش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 23:22 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

بی سر و صدا اومدم. ولی رفتن بدون سر و صدا نیست. این دفعه خیلیا به زبون بهم گفتن دلم واست تنگ میشه.  این دفعه مرخصی خوش گذشت. زودم گذشت. اون دفعه دوست داشتم تموم بشه و برم. اون دفعه قرار بود بعد از اون مدت خدمت راحت بشم ولی نشدم.

 نوبتی هم باشه نوبت آیه ی خدا حافظیست.

جالب اینجاست منو پاییز با هم از حظور مبارک عزیزان مرخص میشیم. ولی انصافا ستمه که شب یلدا تو راه باشی. هر چند من حتی اگر بار اولم هم باشه این مسافت های طولانی رو باشم اونقدرام زود خسته نمیشم و قدرت عجیبی در سفر دارم.

شب یلدای همتونم مبارک. هندونه هم میچسبه نه؟ دل منومیخواین آب کنین؟

یادش به خیر روزی که داشتم میومدم توی شیراز ام پی تری پلیرمرو با آب شصتم و موقتا سوخت. جالب اینکه اصلا ناراحت نشدم و با خودم میگفتم چند ساعت بعدخودش درست میشه. جالب اینکه همینطورشد.کار ضمیر ناخود آگاه بود؟ نمیدونم. فقط خواستمبدونیدعجب اسگل بازیبا مزه ای. تا حالا هزار شکل پدر این پخش موزیکو در اوردم. گفتم نا خود آگاه یاد یهآدم جو گیر یکی از دوستان با مزه افتادم. بهش سخنرانی های دکتر آزمندیانر و دادم.۱۶ساعت سخنرانی روتوی ۲۴ ساعت همشو گوش کرد. جوری جو گیر شده بود که گفتیم الان نسخه دومش روخودش سمینار میذاره وسیدی میده بیرون. این دیگه کی بود. عجب... تازه جالب اینجاست که توی اون۲۴ ساعت بیکار همنبودوهفت هشت ساعت خواب +هفت هشت ساعت حظوردریونیورسیتی و... این دیگه کیه. نه به بینمکی نه به شوری شوری.

 مثل برق و باد گذشت.

 اون  دفعه بعد از مرخصی حالم گرفته نبود ولی ان دفعه میدونم تا چند روز اول حالم گرفته میشه. البته نه به اون صورت چون من سریعا خودمو با شرایط میتونم وفق بدم. شاید به خاطر همینه که سریع با سختی ها ساختم. این دفعه تنبل نبودم. البته اون دفعه انرژیمو از دست داده بودم. این  دفعه با سرعت کارهامو پیش میبردم ولی خوب نیاز به استراحت هم داشتم. فقط موند یه کاری. نقاشی سعید که از قبل از خدمت نیمه کاره موند. چی بش بگم حالا. زشته ... عیب نداره خو. به پوریا چی بگم. ظاهرا کم تحویلش گرفتم. دوست خیلی خوبیه. آدم چیز فهم و با منطقیه. معلومات خوبی هم داره. باب دردل هم هست. اما چرا نشد...

روزای آخر از دست خودم عصبانی شدم. بابامو اذیت کردم. یه بار همش تقصیر برادرم بود  صدامو رو بابام بلند کردم. هنوز هم از این بابت ناراحتم ارچه معذرت خواهی هم کردم. من اون آدم سه سال پیش نیستم. احترام میذارم. دیشب هم سر مسئله ای دروغ گفتم. اگرچه خود بابا خیلی جاها بهم دروغ گفته قدیما ولی اصلا از کار خودم خوشم نیومد. خیلی ناراحت شدم خدا شاهده. وجدانم خیلی اذیتم کرد. وجدانم خیلی بهم گیر میده از قبلا بیشتر. یه مدتی بود بلد بودم بدون دروغ دور بزنم. اما دیشب نیمدونم چی شد. همش تقصیر این نظامه و اون محیط لامصبش. اونجا با محیط شخیصگری آدم فرق میکنه. راتشو بگی دردسر درست میشه. دور بزنی میفهمن چون حسابی تجربه دارن بد جور. اعصاب درست هم نیست که بخوای درست فکر کنی تا یه حرفی بزنی که دروغ نباشه. اما این اثرات منفی به وجود آمده همیشگی نیستن. از خدمتم هم چیز زیادی نمونده. بعد از خدمت خودمو از قبل هم بیشتر اصلاح میکنم اگرچه الانشم در زمینه هایی خاص خیلی بهتر از قبلم ولی در مواردی هم پسرفتهایی بوده. بگذریم. همه چی گذشت بالاخره.این دفعه انشائلله باید راحتتر از قبل باشم. از آشخوری هم که در اومدم دیگه. البته فقط یه بار تو خدمت آش دادن.اونم به ندرت از این اتفاقات می افته.

 

برنامه هایی که برای توی مرخصی داشتم تا 80 درصد اجرا شدن و این موضوع روحیه بخش هم بوده.

این بار هم که اومدم دیدم خیلی از همسالانم اعزام شدن. از اینکه میبینم خیلیا دیرتر از من تموم میکنن باز روحیه دیگه ای میگیرم. خیلیا که مثل من اسفند 86 رفتن تازه یه ماه دیرتر تموم میکنن. من شانصم منطقه مرزی و محرومو بد آب  و هوا و عملیاتی به تورم خورد 2 ماه از کل خدمتم کم شد.

 

---------------

در خواست فوری . یه مشکلی واسه دوست خوبم محمد بوجود اومده اونم بد فورم. از شما عزیزان خواهش میکنم شما هم این عزیزو که پسر خوبی هم هست دعا کنید. حقش داره بد جوری خورده میشه هیچکس هم نیست پشتش باشه. بد جوری داره ظلم میشه در حق خونوادش. خواهش میکنم شما هم دعا کنید . دعا برای دیگران روزی شما رو هم عاقبت به خیر میکنه. یک دنیا ممنون میشم.

---------------

 

مرخصیم مبارک بود. به اعیاد مبارکه هم خورد. شادیهای هم بود. یه جشنی هم تو میدون شهر بود رفتیم اما حالم کمی گرفته شد. البته از دست این محمد. گناه داره طفلی. راستی دلمون خوش فکر کردیم محسن چاوشی رو اوردن آخر سر دیدیم یه یارویی اومده تقلید صدا میکنه تازه همه خواننده ها و شخصیتها رو که صداشونو تقلید کرد عین خودشون تونست تقلید کنه الا محسن. اینجوری بیشتر ناراحت شدیم. همخونی حضار تماشاچی هم ما رو یاد فیلم سنتوری انداخت. کمی شاد شدیم. ولی روی محسن تعصبی هستیم منو محمد. اگه واقعا محسن میومد ما میرفتیم روی سن میبوسیدیمش. سخت نیست. دل زدن به دریا دیگه این حرفا رو نداره.  خلاصه توی بهترین محدوده زمانی اومده بودم. که صد البته خیلی سریع هم گذشت. اشکالی نداره.

 

وضع ظاهریم هم هر چند روزی یه جور. روز اول با اون ریش جنگلی دست کمی از یه عمله افغان نداشتم. روز دوم با اون پازلفهای دراز و ریش پرفسری 3-4 سال بزرگتر به نظر میرسیدم و 4-5 روز بعد سیبیل رو زدمو و6-5 روز آخر ته ریش هم رفت و 3-2 روز آخر زلفها هم کوچولو شدن و امروز هم تا یکی دو ساعت دیگه کل موها میرن جز ابروها. البته موهای سرمو صفر نمیزنم. من با زرنگی و کمی شانص تونسته بودم اینجوری با موی بلند بیام خونه. البته خیلی هم بلند نبود. ارتش مثل سپاه نیست که بخواد با سربازش با سیاست تا کنه. پوستش میکنه.

-----------

صبح تا ظهر رو ماه شهر بودم. رفته بودم ترمینال واسه بلیت بگیرم. ساعت 8 شب هم حرکتمه و 7 اینجا رو میترکم. خلاصه سعیدو اونجا پیدا کردم. نمایندگی ایران خودرو بودیم. ماشین رو تحویل گرفتیم. مبارکه داداش. تندر فول خوشرنگ( سفید) سلیقتم که عالیه. التبریکات الفراوان. شیرینیشم نخوردیم دیگه. تو راه گپ زدیم جاش. واسه اولین بار یه جاده رو فقط دو نفر از ما سه تفنگدار بودیم. نه راستی حسین که تا من نیستم همیشه.. واسه اولین بار منم... اول رفتیم دم خونه حسین اینا. حسین خو جا قحط بود رفتین اونجا این همه دور شدین. خداییش مثل دفعه قبل نیست. دلم نمیخواد برم. دلم واسه همه بد جوری تنگ میشه. مخصوصا پویا، سعید و حسین و محمد و نیز است. داداش کوچیکه رو که نگو. دیونه آخر فیلمه. با اون مسخره بازیاش. راضی نبود عکسشو بذارم و اگرنه از قیافه با مزش خندتون میگرفت. دیشب هم آرایشش کردمو لباس دخترونه پوشوندمش. یعنی اگه اینجوری میرفت بیرون عمرا کسی میفهمید این پسر باشه. کلیپ رقصش هم یادگاری موند. آخییی

اگرچه وقتی اومدم تنها اومدمو هیچکی باهام نبود اما داشتم میومدم مرخصی. این ضد حاله حالا که دارم میرم تنها دارم میرم. من فرزند خود پاییزم. از بچگی رفیقش هم بودم. حالا هم پایه شدیم که با هم بریم. دمش گرم بابا اینم هفتمین رفیق جنگم شد.

البته توی راه با خودم حرف میزنم. ششمی همون دنا ست.

--------------

خیلی حرفا بود که نرسیدم بزنم. با بابک و پوریا هم خیلی حرف داشتم. حیف که نرسیدم.

 

خوب دیگه. تا دیداری دوباره خدا نگهدار همگی

 

-------------

در آینده راجع به این چیزا مطلب مینویسم.

دیدگاه

قانون

تحول – مراحل

اعتماد

سلول

عطش( از نوعی دیگر)

سردی. سرما. یخ بندان

دهه جدید – تحول – از نو

به فرمان من خبر دار(ارتش مشکلات - قبلا نوشتم)

عادت

شکیبا

صبور

کودکی

مرکز جوونی

خرس پاندا و آرزویش

صلاح

تمرین

ایمان

کلمه های  پر رنگی مثل  دروغ،عشق،زندگی، خدا

کلمه های بیچاره ای مثل صمیمیت کلمه های دو ظاهری مثل زیبایی

واژه ی رنگ پریده ی تصمیم

 

اما کودکی. یه جا شنیدم:

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

 

ممکنه از این عناوین خندتون هم بگیره ولی..  روند نوشتاریمن همکه نسبت به قدیم خیلی تغییر کرده..

 

بازم خدا حافظ. هر خوبی و بدیی دیدین حتما حلال کنینا.

التماس دعا.

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:27 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

آهنگ بغض

چی بگم از کجا بگم
دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم
حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت

عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبـــــــود...

بغضِ نشسته تو گلوم
وقتی نشستی رو به روم

من از خودم چرا بگم
می خوام از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو

دست می دم به دست تو

دل از زمونه می کَنم
حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات
نرگش بیماره چشات

چشم تو خوابم می کنه
مست و خرابم می کنه

وقتی نشستی رو به من
از عاشقی بگو به من

بذار چشات دل ببره
این جوری باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو
میشه فراموش کنم خاطره های مرده مو

چی بگم از کجا بگم
دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم
حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت

عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبـــــــود...

بغضِ نشسته تو گلوم
وقتی نشستی رو به روم

من از خودم چرا بگم
می خوام از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو
دست می دم به دست تو

دل از زمونه می کَنم
حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات
نرگش بیماره چشات

چشم تو خوابم می کنه
مست و خرابم می کنه
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 12:25 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

آهنگ دلتنگی

آهای همیشه و هنوزو قلبم
خبر داری داره میسوزه قلبم
یه بار شده سراغمو بگیری
سراغ درد و داغمو بگیری
جای اینکه تشنه ی خونم باشی
یه بار شده دل نگرونم باشی
اما با این همه نامهربونی
کاشکی بفهمی که عزیز جونی
یار قشنگ دلم، بیا که تنگه دلم
تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم
من از تو بیخبرم تو از همه دنیا
نمی دونی بی تو پر از غمه دنیا
خنده رو از روی لبم گرفتی
عشقمو خیلی دسته کم گرفتی
حیف نبود، به جای حق شناسی
این همه بی وفایی، ناسپاسی
خوب میدونم غریبه ای با دلم
از تو یه دنیا فاصله ست تا دلم
اما بازم میخوام که برگردی و
تموم کنی این همه نامردیو

تبریک

به تو تبریک میگم، که به تو باختم و
زیر پا له کردم دل خودساخته مو

به تو تبریک میگم، که دلم پیش تو بود
که تموم زندگیم توی آتیش تو بود، توی آتیش تو بود

مگه چی خواستم ازت، به جز عاشق بودن
که چشام برای تو آینه ی دق بودن

بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم
به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم، نرسیدی از دلم

به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی

به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو

دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست
تو نشون من بده دل غمگین اگه هست

تو صدای قلبمو نشِنیدی ای وای
مُردم از چشمای تو، دیگه از من چی می خوای، دیگه از من چی می خوای

به تو تبریک می گم به تسلای دلم
که دل سنگیتو بذاری جای دلم

این منم از دنیا مونده و وامونده
این منم که هرچی داشت پای تو سوزونده، پای تو سوزونده

به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی

به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 12:25 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بنام خدا

-------------------

بچه ها ساکت.هیییییییییییسسسسسسس

 ساکت شین ! اومد. این بار خیلی قویتر شده. نترستر شده. ببینم بچه ها.. کدومتون میتونید برش غلبه کنید. با یه کودتای کوچیک چطورین؟ اگه اون قدرت فکرشو نداشت و توانایی خواستن نداشت نمیتونست ما رو کنترل کنه و بهمون دستور بده. ما باید قدرت فکرشو مختل کنیم تا پیروز شیم.  وای اومد. ساکت ساکت

در گوشه ای : ولی بچه ها ما برای اون و همنوعانش لازم و جزئ لاینفک زندگیشون هستیم. بدون ما زندگیشون معنی نداره و زیبایی درش دیده نمیشه. قدر خیلی چیزا رو نمیدونن... بدون بعضی از ماها که صلاحیت به همراه می آوریم اونا خیلی چیزا رو از دست میدن. اونا نسبت به خیلی از ماها بد بینن. درست که اون گوچیکا مهم نیستن ولی...

من : تمامی مشکلات! گوش به فرمان ! خبر!،  دااااااررر!!!!

مشکلات کوچک ، گوش به فرمان! عقب ،،، گرد! با ضربه 4 محکم. به سمت سطل زباله ، بدو، رو!!!!

مشکلات بزرگتر، از نو ، به دستور فکر مثبت، خبرررر، دار!

بنام خدا! مشکلات بزرگ، امروز بدین مکان آمده ام تا مختصرا به عرض شما اعلام کنم که خبر دار شده ام که قصد حمله و کودتای قوی علیه من دارید. مشکل شماره یک ( نا امیدخان)از دسته برو بیرون. مثل اینکه تنت بد جوری میخواره. برو کنار میل پرچم ( پرچم زندگی)خبر دار بایست تا بیام تکلیفت رو روشن کنم. مشکل سر ستون شماره یک ، با توام. وقتی میومدم پچ پچت هاتو شنیدم ( در خواب دیدم) .. قرار است دسته جمعی هجوم بیاورید هان؟ این دفعه اولتان نیست.  بار اول که نوجوانی بودم خدا به من رحم کرد. تا زمانی که از قدرتهای درون خبر نداری خدا زیادی کمک میکنه. اما خدا در مسیرم اطلاعاتی گذاشت و من فهمیدم آن چرا که لازم بود. من حالا با تکنیک های فکری میتوانم اگر همزمان هم هجوم بیاورید خودم رو کنترل کنم و با بعضی از شما ساخته و بعضی از شما رو هم بکشم . شما تنها زمانی قدرتتان واقعیست که من باور داشته باشم میتوانید کاری کنید. پس این بار هم نمیگویم فکر هجوم رو از سر بیرون کن. میگویم من میتوانم  تو نمیتوانی. نباش.

 

مشکلات درشت هیکل . زور شما دست من است. چه یکی باشید چه چندتا. اگر من سخت بگیرم و به شما قدرت بدم یک نفر از شما میتونه همون کاری رو کنه که نفر سر ستون گفت نیازی به حمله دست جمعی نیست.  وجود شما لازمه. نه میتونید نباشید و نه باید بذارم اگر اومدید، بمونید.  بعضی از شما که نامرد هستید واقعا. بعضی هم حد اقل ماموری از جانب خدای همه ی ما هستید. شما مبارک هستید. شما ارزش دارید ولی فرا گرفته ام که دیگر به شما بد بین نباشم چرا که بد بینی قدرت نامردها رو فراهم میکنه و اونا به راحتی حمله میکنند و احتمال پیروزی از آنان زیاد...

 

کسی سوالی نداره؟

 

مشکل شماره 2 ( ترس- از آینده- از خیانت از هر چیزی): من بارها خواسته ام بر تو غلبه کنم. چه کنیم. حتا ما مشکلات هم خوب و بد و مثبت و منفی داریم. آنها که اندیشه اشان ضعیف بود گفتند که همه ی شما مثل هم هستید. چه فرقی میکند. همه ی شما بد خواه هستید. میخواستم در مورد اینان توضییح بدید.

 

من: خوشم اومد. نشون میدی که اونقدر قوی هستی . واسه همین است که خیلی ها از تو میترسند و گریبان گیرشان هم شده ای.  ولی همه ی شما بدانید که قدرت فکر ماها هزاران بار از هزاران برابر قدرت تمامی انواع شما روی هم دیگر بیشتر و بیشتر است.

 افرادی که تو برای ما یاد کرده ای. این افراد همان افرادی هستند که تحت تاثیر افسانه ها قرار میگیرند. همان افرادی هستند که مثلا از عشق واقعی چنین تصور دارند: عشق واقعی یعنی کسی که تو رو همه جوره ببپذیره. هیچ وقت بهت بدی نکنه . همیشه گوش به فرمان تو باشه و همیشه با تو مهربون باشه و همیشه در اختیارت باشه و همیشه حرفاتو قبول داشته باشه و ... اینان همانانیند که انتظارات تام از زندگی از عشق از خدا و از هر چیزی که با آن به نوعی با آن در ارتباط هستند، دارند. همانانی که قدر شناسی واقعی را نمیدانند. همانانی که بیشتر از اینکه به قدم های خودشان فکر کنند به قدم های مخاطبین فکر میکنند. همانانیند که فلسفه وجود خود و وجود شما را نمیدانند.

 

سوال بعدی؟

 

مشکل شماره 1. (نا امید خان) ( نا امیدی): من از مشکلاتی هستم که با شیطان سر و کار دارم و همه مشکلات دیگر از من انتظار دارند. چون من میتوانم کمکی برای هجوم هر کدام باشم. چرا شما برای من خیلی سرسخت هستید ولی من به راحتی میتوانم معشوق شما را تحت تاثیر قرار دهم؟ مگر او از جنس شما نیست؟ اگر تا حالا مشکلات دیگر نتوانسته اند کاری بکنند به خاطر دفاع و حمایت فکر قوی شماست و نیز توجه به خدا. شما شانص آورده اید مگر نه؟

 

من: ساکت شو ای مشکل زشت و بد ریخت. ابله. از تو یکی واقعا متنفرم. همین طور است که میگویی. تو وادار کننده به گناه هستی. اصلا تو خودت گناه هستی. تو اون مشکل زشتی هستی که اجازه فکر کردن نمیدهی. تا کنون بسیاری از عزیزانم ا که در حال درد کشیدن دیده ام بارها تو را لعنت کرده ام. ولی خدا خواسته که تو باشی. تو شانص آورده ای ( بقیه مشکلات به نا امید خان میخندند)

زشت بد ترکیب. اینها که تو میگویی درست است. قرار نیست ما دو نفر نسخه کپی از هم به هم تحویل داده بشویم. ما ابتدا بصورت خام تحویل هم داده میشویم . ما دو نیمه یک شی هستیم که دقیقا از وسط بریده باشند اما هر کدام از ما پستی بلندیهایی داریم. ما در کنار هم تکمیل میشویم. با پیشرفت زمان و پیشرفت خودمان

شما را کمتر میکنیم. اگر چه این از تفاوت های فاحش است اما خدا یکی از ما را در زمینه ای ضعیف وآن یکی را دلسوز و تلاشگری قوی قرار داد تا دست ضعیف را بگیرد و او را هم توانمند سازد. من نیز از جهاتی ضعیف بودهام و ایشان در همان جهات از من قویتر اما حالا هر دو به یک میزان در آن جهات قوی هستیم.  تو یکی را من در اسیدی که تا کنون ساخته نشده باشد حلت میکنم نا امید خان. نگران معشوق خود نیستم. تو خود نگران خود باش که لا اقل در مورد من و در آینده ای نه چندان دور در مورد همسرم تواناییت را از دست داده ای و شکست بسیار عظیمی میخوری.

 

در گوشه ای از دسته مشکلات صدای پچ پچ مشکل شماره 3 و مشکل شماره 4 که کنار هم بودند شنیده شد.

مشکل بد بینی(3) با مشکلات دیگر ارتباط خوبی دارد. او به نا امید خان میگوید من به ظواهر رنگی از جنس خودم میدهم و تو بعد از من دست به کار شو( نوعی تلاش پاره ای از مشکلات با هم و رابطه آنها...) و یا از مشکل 4. ( قضاوت سریع ) میخواهد که با او همکاری کند. 

 

این مشکلات در ترکیب با یکدیگر و گاهی به تنهایی همان بلاهایی را به سر ما میآورند که ما اغلب به همان بلاها میگوییم مشکل و گره. در حقیقت اینها هم خود به هم گره میخورند همه فکر ما را با گره میبندند.واضحتر :. اینها خود ریشه های مشکلات هستند.گوناگونی هم دارند.  اینجا فقط از دو سه تا حرف زده شد اون هم  ریشه های صفتی و خصوصیتی.

سایر مشکلات مشکل سازی(ریشه ها) که تو این ارتش هستند، حسادت،کینه، چشم به هم چشمی، وسواس خانم،هوس،بی حوصلگی،دروغگویی،ستمکار،بی حیا،ریاکاری،حیله گری و... هستند که هستند که هر کدوم از اینا مقدرت خاص خودشونو دارن و میتونن باعث پیشروی دیگری باشن. اجازه ندیم که اینطوری بشه و اگرنه به خودمون ظلم شدید کرده ایم.

 

اما مشکل 3 به 4 گفت: میگم ما دوتا که نتونستیم سر اون دوتا بلایی بیاریم. من یکی که روی این آقا اصلا نتونستنم اثر بذارم اما دیده بودم تو قبلا گاهی تونسته ای؟ مگه تو گره مار داری؟

 

نه من آخرین روشم رو اون هم به زور به کار بردم که فقط در پاره ای موارد اثر داشت.  من از اونایی هستم که خدا دوسم داره و برای امتحان بسیاری بندگان استفاده کرده. خدا به من ماموریت داده و امتحانات هم درجه دارند. از آسان تا سخت. وقتی در امتحانات آسان نتوانستم از خدا خواهش کردم که باز هم به من فرصت دهد. شنیدم که شیطان گفت آفرین تو میتوانی اما من چیز خاصی نیستم ولی اگر با من عجین شود و خصوصیت او شوم میتوانم بقیه را بر علیه او خواه نا خواه بشورانم. میتوانم برای او دشمن بتراشم. میتوانم به راحتی زندگیش را به سیاهی بکشم.  او را میبینی. مشکلات کوچک را قبلا تحویل میگرفت و آنها را رد نمیکرد  اما از زمانی که قویتر شده . در ابتدای نوجوانیش با او همراه بوده ام و با اشاره من همه کوچولو ها میریختند دورو برش. یکیشون اسمش منو تحویل نمیگیرن بود. اما وقتی قوی شد دیگه به جای اهمیت دادن به این کوچولو اونو مثل بقیه رد میکرد و میگفت بلدم کاری کنم که تو نباشی.

 

من: حرفاتون تموم شد؟ دلتون تنبیه میخواد؟ تحریک به این بشم که حواسمو خیلی بیشتر جمع کنم ؟ میخواین دوباره اشکتونو در بیارم و زاری و التماس کنین که نونتون آجر نشه و باز محلتون نذارم هان؟... از این به بعد زود به زود بهتون سر میزنم .

---------------------------------------------

ارتش مشکلات یه ارتشیه که دشمن شما هم هست هم نیست. و وجودش لازمه. این ارتش هیچ وقت از روز اول تصمیم نداره با همه نفراتش حمله کنه. اما تک و توک یا دسته کوچیکی از اون حتما روزی به شما حمله میکنن. همه چیز بستگی به خودتون داره. میخواید بهش قدرت بدید ، اونقدر که فکرتون کاملا قفل بی کلید شه و دست به خود کشی بزنید و یا میخواید مدیریتش کنید و ازش استفاده مثبت رو هم ببرید.

 جالب اینکه این ارتش رو میتونید بوسیله قدرت تفکر دمار از روزگارش در بیارین. منظور این نیست که فکر کنید و چیزی ابداع کنید. چیز مادی لازم نیست. تنها فکرتون مثبت باشه.

حقیقت

28/9/87

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:19 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

حكايت كبوتر و خدا رو واسه بعضیا بیرون از وبلاگ هم تعریف کردم. این حکایت کوتاه و شیرین که واقعیتی از زندگی انسان است میتونه روی بعضیها تاثیر عمیقی بگذاره.( هر چیزی که  ممکنه از صفر شروع بشه). مخصوصا برای نومیدان. با تشکر از دوست خوبم  مدیر وبلاگ www.azmandian.blogfa.com

حكايت كبوتر و خدا

روزها گذشت و کبوتر با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد : او می آید چرا که من تنها گوشی هستم که دردهایش را می شنوم و سرآنجام کبوتر روی شاخه ای از درخت دنیا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چیزی بگوید، اما هیچ نگفت. ندايي آسماني فرمود : با من بگو هر آن چه که در سینه ات سنگینی می کند.

کبوتر گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی ام بود و سرپناه بی کسی ام. تو آن را از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیایت را گرفته بود؟ آن گاه دیگر نتوانست چیزی بگوید. سنگینی بغض راه گلویش را بست.

سکوتی سنگین در عرش کبریا طنین انداز گشت .

آن گاه آن نداي آرامش بخش نداي آسماني فرمود : ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی. باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمین مار پرگشایی.

کبوتر خیره در كار خدای خود ماند.

نداي آسماني اضافه كرد : چه بسیار بلاهایی که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان کبوتر نشسته بود و ناگاه صدای های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

آن چه که هستی هدیه خداوند به توست و آن چه که می شوی هدیه تو به خداوند است.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20:39 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

بالاخره رقم اول صفر شد. وسط وسط جوونی. سن خاص. دهه جدید. عدد بیست. تولدم شنبه و با شروع هفته ، شب ماه چهارده، و شروع دهه ی جدیدی از زندگی و اتمام دو دهه. این به من میگه عمیقا دنبال تحولات جدیدی باشم و این بهانه ی خوبی میتونه باشه.. همین که به این فکر میکنم خیلی خوبه. همه افکار نا امید کننده به دستور من! خبر، دار! برین تو سطل زباله.

 اما بعضی قدرت ها ضعیف شده اند در عوض برخی قوی. نیازی به اینکه کسی بهم تبریک بگه به اون صورت حس نمیکردم. خوب هرکسی دوست داره عزیزانش بهش تبریک بگن و  از این حرفا.. ما که رفیقامون اس ام اس هم یادشون میره بدن.. عجب این دنیای دیجیتال.. بی خیال. اصلا موضوع این نیست. دو شبه که با تنهایی گشتن تو خیابونا و پارک و میدون حال کردم واقعا.. همیشه که نباید همنوعی همراهم باشه. خوب چه اشکالی داره خودم باشمو خودم. نه تو خونه م و چیزی از فکر کردن منصرفم میکنه نه کسی.. بهترین زمان واسه تفکرم..

همیشه فکر میکردم بیست سالگیم قشنگترین سن  و سالم باشه و حسابی جشن و شادی... چون بیست سالگی رو خیلی دوست داشتم و واقعا خاص میدونستم. اما این لازم بود که هیچ اتفاقی نیافته و همه چیز ظاهرا سرد پیش بره. اسمشو دلم میخواد بذارم ذخیره پتانسیل برای روزی دیگر. گاهی یه چیزی که خیلی باب میل ماست فقط یک بار در بعد زمان میتونه اتفاق بیافته و اگر نیفتاد دیگه هیچ وقت.. اما حسرت بدرد چی میخوره. اصلا من نیومدم از حسرت بگم. فقط مثل گزارشی..  خودمم نمیدونم. در چیز عجیبی فرو رفته ام. یک چیزهایی باید گرفته بشه و یک چیزهایی هم بیشتر از حد تصور و پیش بینی در عوض همون بدست میاد و خوشحالیش خیلی بیشتر .. چیزی مثل معجزه چیزی شگفتی زا.

خودمم نمیدونستم اخیرا یاد گرفته ام بیشتر از این که حرف بزنم گوش بدم. نفهمیدم کی اینطوری شدم. به هر حال اینم یه غنیمته. سه سال آخر این بیست سال بهتره بگم 16 تا 19 سالگیمو( بقیه تو خدمت بوده و حساب نمیکنم) حسابی حاشیه ای پیش رفتم و این همون چیزی بود که سرنوشت منو نسبت به همه همسالان و دوستانم تغییر عمیقی داده و خدمت تازه یه سراغاز اون مسیر متفاوت. خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست(د علی شریعتی)! نمیدونم چطور یهو اومد تو ذهنم. ربطشو نمیدونم. یکی مثل بابی برای من میتونه بهانه ی خوبی برای تفکری متفاوت باشه. آقا بابی راستشو بخوای دلیل اینکه نظرمو نمیگم اینه که کمی احساس ناتوانی میکنم. خودمم نمیدونم چه جورشو. ولی تو میتونی حس قشنگ دوست داشتن باشی. چه میدونم.

...................

دوباره کنترل اون دوتا لا مصب رو اول باید به شکل مصنوعی و تمرینی و تلقینی سپس با  روش دوم داشته باشم. مهم اینکه خواستم.مهم این نیست که اون قدرت کم شده. مهم اینه که هنوز در مبارزه با اون دوتا و همدست عزیزشون هستم. چون الان عملم چیزه که ظاهرا چیزی نیست اما بعد از تولد واقعی (مرگ) همه ی اعمال به شکل وجود در میان و این وجود اگه به طور کلی یکی باشه حساب مثبت منفیها زشتی یا قشنگیش درد یا آرامششو تعیین میکنه. منم میخوام در کاهش دادن منفیها(خود همین نوعی اظافه کردن به مثبت هاست) حریص باشم نه در چیزهایی که اکثریت آدما حریص هستن. اونوقت میتونم اسم خودمو بزارم برنده. اونجور ادما فقط خودشونو گول میزنن. مثل خیلی از اطرافیانم که بعضیهاشون با زدن حرفهای عجیب و غریب خود و زیباییهای خود و ارزشها و لزومیتهایی رو تحقیر و بی ارزش میکنن و بعضی هم که به کار خدا هم عیب میگیرن.

همه چیز بهانه ای واسه اینه که از نعمت هایی که بیشترین کاربرد رو دارن استفاده کنی. از حواس پنجگانه مخصوصا چشمها و گوشها. تو اگه چشم نداشتی این همه زیبایی رو میدیدی؟ حالا که میبینی چرا یاد خدای مهربونت نیستی که باز سرچشمه ی همه اون زیباییها خودشه. یا شنیدنیها و نیز بقیه محرکهای دیگر حواست.

فکرت چی؟ اصل کاری اونه اما اون طفلی رو از همه کمتر تحویل میگیری. از همه لایقتر و از همه قویتر و از همه قدرتمندتر اما تو نسبت بهش از همه بدبینتر و بی انصافتر... آخه بی مروت تو حتی اگه هم میدونی ولی... تو دیگه کی هستی بابا. فقط بلدی از کارهای ظاهری مثل شعبده بازی در شگفتی فرو بری از این کارهای غیر واقعی که عددی نیست. اگه تا الان شعبده بازی بیش نبودی از حالا دیگه نباش. هیجان مال لحظاته اما عشق مال زمان نیست.  چقدر زیباست پاکی و پاکدامنی و ایثار. چقدر زیباست ابتکار چقدر زیباست یاد خدا واقعا! اما کو... نمایشگاه مجازی، پر از عروسکهای نمایشی،خواب آور ها،انتخاب های سخت، امتحانات سخت و متعدد، زیبایی هایی که پشت نقاب زشتی پنهانند و پلیدیهایی که پشت پرده رنگارنگ و چشم نوازند.

....................

 

....................

میگن کسی که بره خدمت آدم میشه. این یه اصطلاحه. نه اینکه خدای ناکرده هرکسی نرفته باشه خدمت...

البته بازم بستگی داره. مثلا من با دوری زیاد از خونواده و خدمت در شرایط محرومیت و بدی آب و هوا و نامنی منطقه و ... واقعا قدر خونه و خونواده و عافیت رو بیش از پیش دونستم اونم به شکل عمیق. تا جایی که روی رفتارم تاثیر عمیق گذاشت. حالا یکی دیگه رو میبینی در منطقه سکونت خودش خدمت میکنه و تازه بیشتر خدمتشو غایب بوده و پارتی کلفت و از این حرفا داشته خوب اون ...

نمیخوام بگم چیزی شدم. اما خداییش به نظرم همون دوری واسه من خیلی بهتر بوده و صلاح شیرینی داشته.

بعضی دوستان به من میگفتن واقعا این زندگیه؟ یکی مثل فلانی نمیره خدمت باباش ماشین لوکس گرون قیمت میندازه زیر پاش ، ماشینو چپ میکنه بازم بابا یه ماشین دیگه... خدمتشو هم نمیره و به قول خودشون ردیف میکنه.. یکی دیگه میره خدمت و از شانصش جایی و طوری خدمت میکنه که دمار از روزگارش در میاد و جایی خدمت میکنه که اونجا ممکنه لیاقت خدمت اون سرباز رو نداشته باشه. این حرف اینجور آدماست. نمیدونن قانون اول تفاوته و اگه نباشه که دیگه همه چی مثل همه. همه چیز از این قانون پیروی میکنه. هر چیزی با چیز دیگه فرق داره.

من آدمی نیستم که از چیزی زورم بیاد یا حسودیم بشه. زرنگی رو در تفکر و دید مثبت میبینم. همون چیزی که مدتها قبل اسمشو گذاشتم قانون سکه یا همون قانون اول دنا. به هر چیزی نخست از بعد مثبت نگاه میکنم و دنبال موارد و خصوصیات مثبت حتما میگردم. از همونا هم دنبال سازندگی میرم. خصوصیات و موارد منفی رو هم برای جلوگیری از پیامدهای بد و ناخواسته و احتمالی بررسی میکنم و قطعا نمیشه بی خیالشون شد.

شمارش معکوس معمولا از ده شروع میشه اما شمارش معکوس من (البته فقط نزد خودم) از هفت شروع میشه. گاهی دوست داریم معکوس به صفر برسه و گاهی دست ما نیست و داره رو به صفر میره اما دوست نداریم به صفر برسه. هر کدوم میل ما باشه برامون خوبه.

اخیرا متوجه شدم  یه انتظار به جا و درستی که از عزیزانم دارم اهل مطالعه  و تفکر بودن هست که متاسفانه چیزی که باب میلم باشه هیچ کدوم نیستن. خودمم نمیدونم این دیگه چه جور توقعیه. ولی خوب من عاشق دوستان کتاب خون و اهل تفکر و فلسفه اندیشی و امیدواری و قدرت فکر باشن. یه کسانی هم هستن البته. فکرشونم قویه اما ای کاش در موارد دیگر هم ازش استفاده میکردن تا دیگه توی چیزهایی مثل غم یا حاشیه یا مسخره بازی یا چیزای منفی یا هر چیز بدرد نخور دیگه نباشن. چقدر ناشکرا. حتی با قدرت تلقین، سعی در تکذیب خود دارند. چه استفاده های عجیبی از چیز قدرتمندی مثل تلقین میکنند.

میگفتم.

اخیرا متوجه شدم که از موفقیت دوستان و عزیزانم لذت خاصی رو احساس میکنم. حالا از مرص صفر حسودی هم گذشته ام و به منفی هم رسیده. خدای من فکرشو نمیکردم. حتی خوشحال میشم کمکی کرده باشم.

اخیرا حتی با خودم هم مهربونتر شدم. خودمو سرزنش نمیکنم و از خوددرگیریهام حسابی کاسته شده.

 

--------------------  

-------------------- 

 

احساساتی هستم اما مثل قدیما تابع احساساتم نیستم. بعضی شرایطی که واسه من گذاشته میشه واسم خنده دارن. باز خوبه جای شکر داره یه بهونه دیگه واسه خندیدن و باز شندن اخم هایی که اغلب اوقات یا وجود ندارن یا واقعی نیستن. بعضی وقتا از زحمت پاهایی خندم میگیره که مجبورا به تبعیت یه مغز احمق کلی راه برن (مثل دنبال کردن کسی از روی هوس و حس بدرد نخور و ...) خسته بشن. من با شیوهای خودم که هر کسی هم ممکنه داشته باشه سر حال میام. بعضی هاشون معکوس هستن. مثلا ، به فکر و قوه خیال رجوع اسای میکنم. کارهایی مثل دنبال جنس مخالف دویدن که سرگرمی اصلی پسرای امروزی شده (اونم زیاد) ، جهت عکسشو برای خودم سرگرمی تلقی میکنم. مثلا با تحویل نگرفتن احساساتی چون تحت تاثیر جو قرار گرفتن و ... احساس خوشایند پیروزیی رو به خودم تلقین میکنم و به نوعی به خودم آفرین میگم. اینجوری من یه برنده واقعی هستم و میلیونها نفر رو شکست داده ام. این فقط یک مثال بود و از همین قاعده کوچیک ابداعی که ظاهرا چیز خاصی هم نیست برای موارد دیگری با کمی تفکر میتونم استفاده کنم.

 

 

من به این افکار میخندم.

اون از من برتر است و این برای من خیلی ننگ است. کاشکی فلان چیز...کاشکی فلان کس... . من نمیتونم...

زندگی اینجوریه زندگی اونجویه... فلانی

 

توی بازار شهرمون بودم. داشتم میرفتم طرف خونه.سه خانوم جوون آرایش کرده و به قولی شیکپوش از رو به رو میومدن.مثل همیشه اهمیتی به موضوع ندادم و به امر زیبای همکاری پاها برای مستقیم رفتن توجه میکردم. چند قدم که رد شدم. با اینکه صدای هدفونها(ام پی تری پلیر) تا ته بلند بود ولی شنیدم که صدای مونثی از پشت سر فامیلمو صدا زد(آقای فلانی؟ خودش بود؟). با یه حرکت ملایم و نسبتا غیر عادی برگشتم و دیدم توجه سه نفر به من معطوفه. طبق 50 درصدی که احتمال خیالاتی شدن داده بودم عمل کردم و بعد از لحظه ای برگشتم و به راه خودم ادامه دادم دوباره که نیم نگاهی کردم همه چی مشکوک بود. اما اهمیت ندادم گرچه کمی کنجکاو شده بودم. فکرم رفت سراغ کلی آشنا های اینترنتی چند سال پیش .. ولی با این تیپ و قیافه جدید کی منو میشناسه اونم این سه نفری که تا حالا ندیده بودمشون.

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:7 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

اولین آلبوم رسمی و مجاز محسن چاوشی یه شاخه نیلوفر نام دارد که در ۲۳ مهر ماه ۱۳۸۷ عرضه شد. این آلبوم در دو فرم کاست و سی دی روانه بازار شد که فرم سی دی آن در ۳ نوع بسته بندی لوکس، شیشه ای و معمولی در دسترس علاقمندان قرار دارد. پیش بینی شده که فروشگاه اینترنتی آیتیونز و فروشگاههای آمازون در اروپا و سی دی بیبی در آمریکا یه شاخه نیلوفر را به فروش برسانند. علاوه براین سایتی مخصوص این آلبوم ساخته شده است که می توانید کاغذ دیواری، زنگ گوشی و … را از آن دریافت کنید.

شعرهای این آلبوم را حسین صفا، امیر ارجینی، اسلام ولی محمدی و محسن چاوشی سروده اند. آهنگها را چاوشی ساخته و محمد رضا آهاری تنظیم کرده است.

تاکنون ندیده بودم که وبسایتی مخصوص یک آلبوم ایرانی ساخته شود. طراحی جلد آلبوم را محمد رضا آهاری بر عهده داشته و بسیار زیبا و نامعمول است و تلاشی است برای نمایاندن ویژه بودن این آلبوم: خواننده پشت به بیننده کرده و زیر لباسش بالهایی دیده می شوند و در کنار تصویر هم طرح نیلوفر رسم شده است. نکته اینجاست که در بسته بندی آلبوم یک حتی یک عکس تکی از چاوشی نمی بینیم! علاوه بر این، تاریخ ضبط آلبوم ۸۵/۷ قید شده و تاریخ انتشار آن ۱۳۸۷! (قابل توجه مسئولین وزارت ارشاد!)

ترانه های این آلبوم نسبتاً سنگین و ثقیل می باشند و جداً باید بابت چاپ آنها از طراح جلد آلبوم سپاسگذاری کرد! در نظر داشته باشید که تمامی ترانه ها از زبان و درباره اول شخص است و هیچ آهنگ اجتماعی و بین المللی در این آلبوم وجود ندارد.

آهنگها تخت و قابل پیش بینی نیستند و پر پیچ و تاب بوده و در دفعات اول شنیدن آلبوم اصلاً نمی توان همخوانی کرد. معتقدم چاوشی در این آلبوم به صدای خود کاراکتر داده و مجری حنجره ای رنجور است که در غم فراغ و هجران یار و بی وفایی او می خواند.

لازم است با کمک از مصاحبه محمد رضا آهاری با سایت چاوشی (پیش از انتشار آلبوم) اطلاعاتی را در مورد وی و تاثیر مهمش در تهیه این آلبوم منتشر کنم:

محمد رضا آهاری ۳۳ ساله، ساکن تهران، کارشناس کارگردانی سینما، کارشناس ارشد کارگردانی تئاتر، دانش آموخته گیتار الکتریک نزد استاد فرهاد مجذوب، سازنده ۲ مستند تلویزیونی و چند فیلم کوتاه، نویسنده چند فیلمنامه، سازنده چند ویدئو کلیپ و ویدئو آرت برای خوانندگانی مثل حامی و روزبه نعمت اللهی و همچنین یک گروه جاز استرالیایی است. با تمام این اوصاف معتقد است کار هنری شاخصی تاکنون انجام نداده است.
از ۱۰-۱۱ سالگی پیگیر موسیقی است و علاقه اش موسیقی کلاسیک و راک است. آنچه که باعث شد تا جذب صدای چاوشی شود، نوع ادای کلمات، عجیب بودن صدا و انتخاب اشعار بود. در سال ۸۵ در استودیویی همدیگر را اتفاقی دیدند و بعداً پیگیر همکاریهای آتی شدند. آهاری سعی کرده تا در این همکاری، ایده های موسیقیایی خود را در آثار چاوشی پیاده کند.
حاصل همکاریهای چاوشی و آهاری تاکنون نزدیک به ۳۰ آهنگ بوده که تعدادی از آنها در آلبوم یه شاخه نیلوفر عرضه شده است و الباقی شامل اشعار کلاسیک نیز می باشند. آهاری معتقد است که در یه شاخه نیلوفر فضای راک کمرنگ بوده است و از ریتمهای راک استفاده شده است زیرا امکان نداشت به خاطر محبوبیت چاوشی صرفاً پاپ یا صرفاً راک کار کرد؛ منتها در آلبومهای بعد شاهد فضا و رنگ و لعاب جدیدی خواهیم بود و ملودیها خیلی شاخص تر می شوند. وی همچنین ابراز داشته که فضای آلبومهای بعدی راک کلاسیک خواهد بود و از حال و هوای موسیقی سنتی و نواحی ایران نیز استفاده خواهد شد.

منبع: www.wp.doxdo.net

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:42 توسط سرگروهبان تیتا و دنا| |

حرف در مورد محسن چاوشی کم نیست. از اون خوانند هایی که به شکل جدی و متفاوت مطرح شدس. دلیلش تنها خوانندگیش نیست.. یکی از بهترین مطالب رو از وبلاگ چاوشیست که یکی از طرفداران پر و پا قرصش هستم پیدا کردم. همه چیز منصفانه مورد انتقاد درست و صحیح قرار گرفته و به دقت و با در نظر گرفتن تمامی فاکتور ها به صورت موشکافانه بررسی شده. جا داره از نویسنده توانای این وبلاگ با ارزش تقدیر و تشکر کنم که البته تا کنون نامش رو متوجه نشده ام. اما خود مطلب ..

نمی شود ... آسان نیست شرح وقایعی که بعد از بیرون آمدن آلبوم اتفاق افتاده . باید بررسی کرد . خیلی چیز ها را باید بررسی کرد . این همه گلایه عادی نیست . همیشگی نیست . جدید است . اینکه آلبومی با ۱۲ تراک خوشحالمان نکند و به جایش شروع به انتقاد کنیم یک اتفاق تازه است . مایی که با تک تراک های بی کیفیت ذوق مرگ می شدیم نباید اینطور توی ذوقمان بخورد . پس دلیلش عادی نیست . باید به عقب برگردیم . باید بررسی کنیم . آسان نیست ....
بعضی آلبوم های محسن را خیلی دوست داریم . خیلی در زمان خودشان با آنها حال کرده ایم . مشخصا از خودکشی ممنوع و متاسفم صحبت می کنم . از نفرین که بگذریم ، خودکشی ممنوع حتی با گذشت ۳ سال نوستالژیک شده‌ ! لنگه کفش با وجود تمام خوبی هایش به اندازه ی قبلی چشممان را نگرفت ولی باکی نبود . ۶ ماه بعد متاسفم سر کیفمان آورد . متاسفم ـی که با آهنگ های سنتوری همراه شد تا دوران طلایی محسن چاووشی را در سال ۸۵ رقم بزند . دورانی که خیلی زود از آغاز فعالیتش شکل گرفت . خیلی زودتر از آنچه که می بایست و شاید همین بود که امروز یه شاخه نیلوفر توی ذوقمان می زند ! باز هم باید بررسی کرد . اینکه چرا این دو آلبوم را انقدر دوست داریم ولی این یکی را نه . آیا کار محسن ضعیف تر شده ؟ قطعا نه . پس این ناسازگاری ها حاصل چیست ؟

 

برگردیم به اسفند ۸۴ . محسن چاووشی کم و بیش اسم و رسمی پیدا کرده و طرفداران خاصی دارد . طرفدارانی که با صدایی محزون روزهایشان را شب می کنند . طرفدارانی که برای اولین بار شعر آهنگ ها را حس می کنند . شعرهایی که گوش را نوازش می ندهد . شعر هایی که می شود تمامی کلماتشان را فهمید . شعرهایی که پیچیده نیستند اما عجیب زیبا هستند . بحث هایی که بین طرفداران و مخالفان رایج است حول محور یک موضوع می چرخد . تقلید خواننده از صدایی آن ور آبی ! سایت های مختلف خبر از پخش آلبومی به اسم لنگه کفش می دهند . آلبومی که قرار است به صورت مجاز پخش شود . چند روز مانده به عید در حالیکه فضای موسیقیایی کشور را بنیامین قبضه کرده عده ای لنگه کفش گوش می کنند . خبر هایی مبنی بر خوانندگی چاووشی در فیلم جدید داریوش مهرجویی به گوش می رسد و کم و بیش مصاحبه هایی صورت می گیرد . با وجود لنگه کفش بحث های مربوط به تقلید یواش یواش رنگ می بازند و کهنه می شوند .
محسن چاووشی هر چند طرفداران سفت و سختی دارد اما هنوز کشته مرده پیدا نکرده است ! اواسط بهار ۸۵ یکی از آهنگهای سنتوری بر روی اینترنت قرار می گیرد . چشم طرفداران به گوشه ی جدیدی از توانایی استاد باز می شود !! صدای سنتور عجیب با فضای ترنس در آمده . این طرف و آن طرف چاووشی اعلام می کند آلبوم بعدیش حتما مجاز است . بعد از چندی مشخص می شود او با گروه جدیدی کار می کند . تنظیم کننده ی آهنگهایش فردی به اسم شهاب اکبری است . کارها هم در استودیو های مطمئن ضبط می شوند تا قبل از پخش رسمی لو نروند . تا شهریور ماه ، خودمان را با لنگه کفش و خودکشی سرگرم می کنیم . آرامشی قبل از طوفان . تا اینکه سر و کله ی متاسفم پیدا می شود . دیگر هیچ کس سر از پا نمی شناسد . کیفیت آلبوم یک سر و گردن از تمامی کارهای پاپ بالاتر است  . آلبوم ۹ قطعه بیشتر ندارد اما آنقدر اصیل و متنوع است که می شود هزار بار به آن گوش داد . چیدمان آهنگ ها طوری است که گوش خسته نمی شود . یک آهنگ تند ، یک آهنگ آرام . یک شعر درباره ی عشق ، یک شعر درباره ی نفرت . یک شعر از هوای محزون پاییز می گوید و دیگری از پسرکی که دلش برای مادرش تنگ شده . چندین هم خوان در آلبوم وجود دارند که استفاده ی خوب و به اندازه ، نه تنها باعث آشفتگی کار نشده ، بلکه تنوع بیشتری ایجاد می کند و تبدیل به سنگ محکی می شود برای آنکه بفهمیم چقدر صدای محبوبمان گرفته و غم زده است ! علاوه بر تمامی اینها نوآوری هایی در آلبوم وجود دارند که موجب می شود دیگر چنین صحبتهایی را نشنویم که من هم با کامپیوتر می توانم خواننده بشوم و ... . استفاده از سازها و آواهای مختلف ( بخصوص از نوع ایرانی )  و ترکیب و تلفیق سبک های مختلف  همگی از این دست نواوری ها هستند .

 

کیفور هستیم ! . محسن چاووشی به طور متوسط هر ۶ ماه یکبار یک آلبوم بیرون داده . روی همین حساب داریم دلمان را برای نوروز سال بعد صابون می زنیم که خبرهای بد یکی یکی از راه می رسند . هر چند همان روزهای اول متوجه شدیم این آلبوم هم دارای مجوز پخش نیست اما زیبایی آهنگها نگذاشت درست به آن فکر کنیم . صحبت هایی شنیده می شود مبنی بر اینکه چاووشی می خواهد خوانندگی را کنار بگذارد . فیلم سنتوری با مشکلات عجیب و غریب پخش روبرو است که علتش صدای خواننده معرفی می شود . اوایل صحبت از این بود که متاسفم اصلی ۲۰-۲۴ تراک است و قرار است به صورت ۳ آلبوم مجزا بیرون بیاید . به مرور تمام صحبت های قبلی فراموش می شود و چاووشی در سکوت فرو می رود . سکوتی که نزدیک به شش ماه ادامه می یابد . سکوتی سنگین که حتی پخش شدن چند آهنگ قدیمی آنرا نمی شکند . تا اینکه عصا پخش می شود و آوای باربد اعلام می کند قرار است آلبوم بعدی چاووشی را پخش کند . دوباره خوشحال می شویم . این بار دیگر دلمان قرص است که آلبوم به صورت مجاز به دستمان می رسد .
زمان می گذرد ، می گذرد و می گذرد . ما فقط انتظار می کشیم و فکر می کنیم . به این فکر می کنیم که قرار است آلبوم چگونه باشد . به اینکه چه زمانی وارد فروشگاه می شویم و آنرا می خریم . به اینکه صدای با کیفیت محسن چه شکلی است ! چندین تاریخ مختلف برای پخش اعلام می شود و مدام به تعویق می افتد . دیگر خسته می شویم . سنتوری که پخش می شود همه ی کارهایش را شنیده ایم . یکسال می گذرد و از آلبوم جدید فقط یک دمو شنیده ایم . نهایتا خرداد ماه می شنویم که مجوز آلبوم صادر شده و تا چند وقت دیگر پخش می شود . چند وقتی که مدام طولانی تر می شود . چند وقتی که هر چه قدر بیشتر به آن نزدیک  می شویم آهنگهای بیشتری پخش می شوند . آهنگهایی که برای هر کدام یک بیانیه صادر می شود . آهنگ هایی قدیمی و بی کیفیت که معلوم نیست تا الآن کجا بوده اند و اصلا مربوط به کدام دوره هستند ! آهنگ هایی که ۸۰ درصدشان مشخصا مربوط به آن ۱۰ – ۱۵ ترک باقیمانده از متاسفم اصلی نمی شوند . تا اینکه شهریور « ناز » پخش می شود . این یکی با قبلی ها خیلی فرق می کند و این فرق را می فهمیم . گفته می شود از آهنگ های آلبوم بوده . دیگر به لحظه های آخر نزدیک می شویم . عده ای بعد از ۲ سال انتظار دیوانه شده و جنون گرفته اند . حق هم دارند ؛ و البته می دانید که انتظار در لغت دو معنی دارد . اولی صبر کردن برای چیزی و دومی توقع . توقعی که با چند مصاحبه قبل از آلبوم و شنیدن ترک ناز بالا می رود . خیلی بالا . توقعی که می خواهد این بار هم مثل دفعات قبل پیشرفتی محسوس ببیند . آخر تا الآن هر چه جلو رفته کارهای بهتری شنیده و این بار بعد از ۲ سال صبر ، بعد از ۲ سال تصور و بعد از چند مصاحبه ی کذایی چیزی فضایی می طلبد ! آخر قضیه مربوط به محسن چاووشی است ....

 

می رسیم به زمان حال . به اول خط . می رسیم به جایی که  آسان نبود اما الآن بعد از چند پاراگراف می شود چیزهایی گفت . در اینجا بهتر است ۲ سوال مطرح کنیم تا با پاسخش یک نتیجه کلی بگیریم و بحث را به پایان برسانیم . اول اینکه چرا یه شاخه نیلوفر آنطور که باید تحویل گرفته نشد ؟ و دوم ، چه چیزهای از دید ما پنهان ماند ؟

 

برای سوال اول دلیل اصلی کاملا مشخص است ، انتظار . انتظار زیاد ، طولانی شدن زمان پخش و تمام مسائل گفته شده در بالا به ذهن ما تصورات و توقعاتی از این آلبوم بخشیده بود که حتی اگر کار چند برابر هم بهتر بود باز نمی توانست آن توقعات را برآورده کند ( همین جا بگویم این جمله به این معنا نیست که آلبوم ضعیف بوده ) ، چرا که تا متاسفم ، ما آنچه را گوش می دادیم که چاووشی برایمان می خواند اما اینجا ما آنچه را می خواستیم گوش بدهیم که دلمان می خواست و این اتفاق گوش ما را بر روی آنچه هست می بنند . این اتفاقی است که برای هر هنرمند و طرفدارای ، در هر زمینه می تواند رخ دهد . اگر بیش از حد تصورات و انتظارمان را از کتاب بعدی نویسنده ی محبوبمان یا از فیلم بعدی فیلمساز مورد علاقه مان بالا ببریم ، و زمان این تصورات و خیال پردازی ها طولانی شود ، حاصل کار ذوق زدگی اولیه ایست که هنگام مقابله با اثر به ما دست می دهد . حاصل کار افسردگی ایست که از واقعی نشدن آن خیال ها به ما دست می دهد . این وسط گریزی هم می زنم و به نکته ای اشاره می کنم تا برگردیم به بحث اصلی . یکمحسن چاوشی چیز هایی را فراموش کرده بودیم . یک چیزهایی که علت فراموشیشان دیگر طولانی شدن زمان انتشار آلبوم و انتظارات ما نیست . ما فراموش کرده بودیم سال های نه چندان دور را که از هر آلبوم موسیقی ۲ یا ۳ آهنگش را گوش می دادیم . ما فراموش کرده بودیم روزهایی را که آهنگهای یک آلبوم را رد می کردیم تا به اصلی اش برسیم . محسن چاووشی باعث این فراموشی شد . اینکه می آییم و تک تک آهنگ ها را نقد می کنیم و در نهایت می گوییم چرا از ۱۲ تا ۵ تایشان معمولی است به دلیل همین فراموشی است . اشتباه نشود ، همچنان هم می گوییم حتی یک تراک ضعیف نباید در بین کارهای خواننده ی محبوبمان باشد اما کمی هم انصاف به خرج دهیم . در این میان مجوز هم دلیلی می شود برای عده ای که حتی قبل از آلبوم جبهه گرفته بودند و مجوز را تبدیل می کنند به سدی بین خواننده و شنونده ، لااقل در مورد چاووشیِ یه شاخه نیلوفر اینطور نیست . چرا که اکثر کارهای آلبوم قبل از صدور مجوز و در زمان متاسفم ضبط شده اند . شاید تعدادی از آنها جزو همان ۱۰-۱۵ تراک مفلوک باشند که تنظیم دوباره روی آنها صورت گرفته . بنابراین همین جا می شود گفت اگر بخواهیم به بررسی تاثیر مجاز شدن در کارهای چاووشی بپردازیم باید منتظر آلبوم بعدی شویم . اما بحث اصلی .
درست که ما انتظار را دلیل این ذوق زدگی می دانیم اما باید قبول کنیم یه شاخه نیلوفر فاکتور های ایجاد علاقه در مخاطب خاص چاووشی را کم دارد . فاکتور هایی که در متاسفم و خودکشی ممنوع وجود داشتند ( و همین جا ذکر کنیم که در لنگه کفش هم زیاد نبودند ) . فاکتورهایی که پیش تر به آنها اشاره شد .
متاسفانه کل آلبوم تبدیل به دفتر شعر یا نامه ای شده از صحبت های عاشقی که از معشوق دور افتاده ، و یا مشغول التماس است یا از خاطرات گذشته می گوید . اینجاست که یک منتقد چاووشی نشناس هم می آید وسط و می گوید این یکجور آسیب است . این است تمام آنچه فکر و ذکر این نسل است و ... . سوال از چاووشی این است که چرا هیچ تنوعی در اشعار این آلبوم نیست ؟ چرا فقط نال ه ها و گلایه های عاشقانه ؟ چرا دیگر خبری از مسائل اجتماعی نیست ؟
در متاسفم اگر یک قطعه کم تحمل بود ، اینجا همه ی آلبوم کم تحمل است . در متاسفم در کنار التماس های کم تحمل ، نفرت و خشم نفس بریده هم بود ، دلشوره ی خیانت هم بود ، زیبایی ها و خوشی های عروس من هم بود اما اینجا چه ؟ یا در خودکشی که هم از خشخاش و مواد مخدر صحبت شده بود ، ازهم  خزون و نم نم بارون و هم از امام رضا . در کنار تمام اینها می شد عشق را هم دید . هیچ کس گله نمی کرد که چرا آلبوم یک دست نیست . شاید همین یک دست کردن کل کار دلیل این باشد که ما ۱۲ ترک کم تحمل بشنویم .
آقای چاووشی اینها گله نیست اینها درددل است . اینها اگر هم نقدی باشد از سر دل سوزی است . اینها پیشنهاد نیست ، خواسته است . لطفا آلبوم بعدی را با تنوع موضوع انتخاب کنید . آقای ارجینی ، آقای صفا ، چرا هیچ خبری از آن شعرهای قبلی نیست ؟ آن تشبیه های زیبا کجاست ؟ آن کلمات ساده و عامیانه کجا رفته اند ؟ نشانه های کار شما را چرا دیگر نمی شود دید ؟ چرا دیگر شعرهایتان را نمی شود حس کرد ؟ من نقد ادبی نمی کنم ، سوادش را ندارم اما گوشی دارم که کلام شما را م