به نام خدا
سلام. تا حالا گیر کردی؟ تو زندگیت! گیر بد فورم کردی؟ من که آره.
بعضی وقتا به مرور زمان یه چیزی شکل میگیره. مثل اینکه به مرور زمان بری بالای قله یه کوه مرتفع. بعد یهو میفهمی ای داد! نباید میومدی بالا. باید بگردی دامنه کوه.اشتباه کردی. درسته اولش فکر میکردی اون بالا که برسی همه چیز زیباست ولی بعد متوجه میشی که.. خلاصه ممکنه خودت یا کس دیگه ازت بخواد که هر چه زودتر بری پایین.
گاهی وضع جوریه که ازت میخوان در مدت زمان بسیار بسیار زودتر از مدتی که صرف بالا اومدن کردی بری پایین. مثلا اگه دو روز طول کشیده تا اومدی بالا حالا تو یا بقیه ازت میخوان ظرف دو دقیقه بری پایین. نمیشه خو.
تا حالا چندین بار برای من پیش اومده. از من خواستن که فورا برم پایین. وقتی گفتم نه، هلم دادن. قل خوردم، کله پا شدم. زخمی شدم بد جور ولی زنده موندم. گیر کردم به درخت.
خودت برو بالا کوه و یه صخره کوچیکو هل بده پایین ببین تا خود دامنه کوه میره یا وسط راه بالاخره وای می ایسته؟
منم گیر کردم وسط راه. این راهش نیست. ده تا پله رو مگه میشه بدون تمرین و یه دفعه پرید؟ حتی امتحان کردنشم یه دردسری به بار میاره.
خلاصه ولی اگه بخوای خیلی سریع بری پایین میتونی اینو امتحان کنی. ندای امداد بده تا هلیکوپتر امداد بیاد دنبالت. به هر حال علم پیشرفت کرده ( درایت و عمل تو).
میتونی بری پایین. میتونی یه کار دیگه کنی. بری روی یه قله دیگه پیاده شی. میل خودته.
بسته به شرایط مکانی و وضع حالت ممکنه طوری گیر کرده باشی که در لحظات و دقایق اول سوار شدن به هلیکوپتر آسون نباشه ولی وقتی سوار شدی حل شده دیگه. میتونی سلامت برسی پایین. با سرعت زیاد و بدون صرف انرژی اضافی و زیاد.
این هلیکوپتر رو من اسمشو میذارم هیپنوتیزم.

بنام خدا
دیشب برای بار پنجم وارد سطح آلفای مغز شدم. اینبار خیلی سنگینتر از قبل شدم. بدنم بی حس شد. چشمانمو به شدت سنگین احساس کردم. نه بیداری و نه خواب.
یه چیز جالب. یه اثر جالب از آلفا. زخم سوراخی زیر چشمم به سرعت خوب شد. فقط کمی درد فکم مونده. اصلا خودم توش موندم که چرا این زخم به شکل جمع و کوچیک شدن رو به خشکی میره. چرا به این شکل.
کاسه جسم من و آب درون آن روح منه. وقتی در سطح آلفا نیستیم مثل اینه که این کاسه دائما در حال تکون خوردنه و آب کمو بیش مطلاطم. وقتی کاسه رو کاملا بی حرکت و سست کنی آب کاملا آروم میشه وحالا روح تو طوری آروم شده که تلقین پذیر میشه. حالا میتونی ذهنتو برای چیزای خوب و چیزایی که دوست داری برنامه ریی کنی تا پیامدهای خوب..
میدونم که از آلفا نتیجه شگفت آوری خواهم گرفت.
این که همیشه راه حلها رو پیدا میکنم به این خاطره که هیچ وقت نا امید نمیشم. به همین دلیل بارها دیدم حتی در لحظات بزنگاهی بوده که یه چیزی بهم الهام شده یا کمکی شگفت بهم رسیده.
دیروز فقط به اندازه 250 هزار تومن سی دی های مخصوص سفارش دادم. شدم منبع بقیه. هر چند به نظرم درست نیست هی پخش کنم. اون تولید کننده رازی نیست. البته خودمم خوشم نمیاد بعضیا فقط منتظر من بمونم که خرید کنم اونوقت ازم چیزی بخوان. من زندگیم برام خیلی ارزش داره چون یه بار بیشتر نیست. پول مهم نیست. یه چیزی میدم صدها برابر بر میگردونم. اونی که خودش خرج زندگیش میکنه اعتماد به نفسش بیشتره، حس حرکت و انگیزه و عملش خیلی بیشتر و احساس تعهد برای شروعش به مراتب بیشتره. وگرنه من آدم واقعا دست و دلبازی هستم مخصوصا این یکی دو سال اخیر.
باید با عمل نشون بدم.
مشک آن است که بگوید نه آنکه عطار بگوید. حرفی نمیزنم. با عمل نشون میدم.
دلم تنگه واسه کلاس درس. دلم تنگه واسه اجتماعات کوچیکی که تقسیم بندی میشن و نفر یا نفراتی بالا سرشونه. اجتماعاتی که گروهی هستند و گروها وظایف یکسانی دارند.
چیزی نمونده بود شروع بشه. میخواستم دوباره به صورت حضوری برم سر کلاس درس. مرکز پیش دانشگاهی. باور کن اصلا حتی یک ذره هم ناراحت این نیستم که عقب افتادم. خوب در عوض از راه های میانبر حرفه ای و باریک هر چند سخت میرم. مرد عملش هستم. این روزها شرایط وحشتناکی برام پیش اومد. اما درس خوبی به بعضیا دادم. به خدا باورتون نمیشه تو چه مسائل بد مصبی گیر کردم. از یه طرف یه نفر به سدت به من وابستس بی آنکه من.. . وابسته به خاطر اینکه منو راه نجاتش از یه عده نادون احمق میدونه. نمیدونم چی کار کنم. یه عشق خوبی داشتم قدیما.. از دستش دادم. نمیخواستم ولی .. خیلی گل بود. فکرشو نمیکردم تو نظرات اینطوری منو شرمنده خودش کنه. اگه داستان منو بعضیا کاملا بدونن میفهمن که مسئله چی بوده . دیگه نه منو محکوم میکنن نه عشق سابقو. ما رو جدا کردن. همدیگه رو خیلی دوس داشتیم. نشد. میشد وضعیتو درست کرد ولی به قیمت خراب شدنو از دست دادن یه چیزای دیگه. اصلا از حرکت بعضی از دوستام در مورد مسئله خصوصیم خوشم نیومد اصلا. بگذریم
داشتم میگفتم چیزی نمونده بود برم حضوری ثبتنام کنم که یهو فردای روز تصمیم همه چی بهم ریخت. احوال خونواده بد جوری مشوش شد. من آدم خونواده دوستی هستم. خونوادم برام مهمن . خودم آزارم به مورچه نمیرسه ولی توی خونه لعنتی فعلیمون طوری شرطی شدم ( به خاطر قدیما) که اگه یه مورچه روی کمرم راه بره پدر خودشو هفت جدو آبادشو در میارم میگردم لونشونو پیدا میکنم و خراب میکنم. البته واقعا با مورچه همچین رفتاری نیکنم بلکه میخوام منظورمو نشون بدم که تو خونه چه موجودی هستم. باید به شدت مراقب بود و رعایت حالم بشه. کسی باور نمیکنه که دست خودم نیست. بیرون خونه کاملا برعکس. اصلا عین خیالم نیست. این چیزا جای بحث روانشناسی داره بگذریم. چند روزه دیگه از این خونه میریم. هر چند خود من به شخصه از خونواده جدا شدمو نقل مکان کردم اما گه گداری میام شهر باصفای خودم(بعضیا گیر ندن- در دنیای من شهر خودم با صفاست).
چقدر دلم برای کلاس و مدرسه تنگ شده. چه فرصت خوبی بود. که ناچارا تبدیل شد به دوباره پیشروی غیر حضوری. مدرسه یک اجتماع کوچیکه. من توی اجتماع سر سختی مثل خدمت به شدت تیشه خوردم تا شدم این. مدرسه دیگه یه چیز ناچیزه. اما محیطش برام دوست داشتنیه. یادش به خیر. چه دلقکی بودم که حتی معلمای خشک رو هم میخندوندم.
مجبور شدم دنبال شغل بگردم و همزمان غیر حضوری ادامه بدم. اگرچه غیر حضوری ولی هزینه ای کردم معادل هزینه دو ترم حضوری. کلی جزوه و منابع آموزشی واقعا قوی و پیشرفته تهیه کردم. من به توانایی های خودم ایمان زیادی دارم. هر کسی داشته باشه ، زنجیرهای محدود کننده مغز قدرتمندشو پاره کرده و برداشته.
من دنبال برنامه های عادی نیستم. منظورم از غیر عادی و خاص چیزیه که مردم روزای اول بهش میخندن و باورش ندارن ولی وقتی خودتو نشون دادی اونوقت دهنشون بسته میشه. یه چیزی مثل ماجرای هنری فورد مخترع ماشین. که همه اوایل به خاطر حرفش مبنی بر اختراع وسیله ی نقلیه ای بنام خودرو مسخرش کردن ولی همونا و فرزندانو نوادگانشون بعدها به خودرو وابسته شدند.
دقیقا میدونم که این آدمای خاص چه کار خاصی کردند، چه راه های خاصی رفتند و چگونه این راه ها را رفتند. بر خلاف تصور اونا به خودشون فشار نیوردند.هنری فورد بیش از شش کلاس درس نخوند و ادیسون اعجوبه ی اختراعات تنها سه ماه به مدرسه رفت.همین مدرسه ای که من عاشقشم. با همین افکاری که دارم و توام مدرسه رفتن چه کاری میشه کرد؟
چند روز پیش بالاخره یه جوری وارد محیط دانشگاه آزاد منطقه خودمون شدم. منظورم این نیست که ثبت نام کرده باشم. همینجوری برای اینکه چندتا شماره تماس مروبط به اطلاعیه های تکمیل خوابگاه و خونه دانشجویی بردارم. خداییش واقعا خندم گرفت. آدم یاد کم کیفیت ترین مدارس دولتی که شلوغترین مدارس هستند میافته. من نمیدونم آخه مردم همینجوری دارن پول میدن، از یه طرف کیفیت کمتر از زمانی که مفت برن نصیبشون میشه. واقعا مسخرس
. این حرفا نسبی و تاکیدشون بر اکثریته. لطفا اگه خودتون آزادی تشریف دارین نارحت نشین.
واقعا دلم به حال اون عزیزانی میسوزه که رفتن این دانشگاه، خودشونو دست کم گرفتن و فکر کردن مال دولتی نیستن و بیشتر از این حرفا نیستن. چه اشکالی داشت یه سال دیرتر برن ولی در عوض چیز به مراتب بهتر و برتر نصیبشون بشه.
دانشگاهی که 95 درصد دانشجوانش بی علاقه هستند و دنبال استادهای نمره بده هستند نه استادهای با تدریس زیبا و عالی. همه برای نمره و صرفا مدرک اومدن. فردا وقتی تو جامعه میرن سر کار کارشون کیفیت مطلوبی نداره و بدرد شرکتهای دولتی معمولی میخورن. کار خاصی نمیکنن. فقط بی درایت و بی عمل آرزوهای خاص دارن. همین برادر من تو همین دانشگاه به شکل خنده داری وارد شد.خیر سرش ترم سه رشته کامپیوتره. به خداهمین چند روز پیش متوجه شدم فرق مودم و کارت گرافیک رو نمیدونه.
واقعا خوب اسمی واسه این دانشگاه گذاشتن.از بعضی از خود دانشجوان عزیز این دانشگاه که میپرسیدیم کجا افتادی میگفتن زایشگاه ماهشهر.
چند روز پیش که رفتم داخل فهمیدم واقعا زایشگاه تشریف داره. درعرض دو سال کلی ساختمون جدید برای دانشجوان تازه زایده شده ، زاییده شد.
وارد یکی از ساختمونهای آموزش که شدم دیدم جمعیت دختر و پسر توی راهرو ام پی تری هستش. پس ام پی تری پلیر این دانشگاه کوووووووو؟
دانشگاهی که استاد بی جنبه و هوس باز کم نداره و کلی خبرهای جالب...
چه به رسه به خود دانشجواش.. ( بلانسبت البته- منظور همه نیستن که)
راه میرفتم هی میخوردم به اینو اون.هی باید از اینو اون معذرت بخوای . بابا چه خبره. میانگین که بگیریم متوجه میشیم هر 5 دقیقه یکبار یک دانشجو زاییده میشه. این یونیورسیتی(مثلا) همینجوریش تا چند سال پیش از کیفیت آنچنانی هم برخوردادر نبوده حالا اسم اینکه چندتا ساختمونو وسایلو میزو صندلی و کلاس اضافه کنن رو گذاشتن افزایش کیفیت جای اینکه اسمشو بذارن افزایش کمیت.
آخه وقتی آدم میبینه قبول شدن دانشگاه خیلی آسونتر از قبله واسه چی نیاد مثل کنکوریهای چند سال پیش که واسه آزاد تلاش میکردن، به همون میزان تلاش کنه تا دولتی قبول بشه؟مردم چقدر تاب دارن دیگه. پول میدن واسه نمره نه واسه آگاهی و یادگیری.
تو دوران دبیرستان چه زرنگای پر ادعایی که نداشتیم که آخرش .. این همه ادعا آخرش هیچ. بعضیاشون همون سوسلایی هستند که نمیتونن از خونه دور شن . مرد نیستن. باید ماماناشون واسشون کارشونو انجام بدن. درست مثل برادر خودم. خیلیا حتی انتخاب رشته دوران دبیرستانشونم صرفا واسه این بوده که یه رشته ایی برای درس خوندن رفته باشن.
------------
دانشگاه آزاد اسلامی از دهه هفتاد برای جلوگیری از خروج از کشور دانشجویانی که توانایی ورود به دانشگاهای دولتی کشور را نداشتند ولی توانایی مالی تحصیلات خارجی را داشتند توسط آقای رفسنجانی در کشور تاسیس شد تا مثلا دانشجویان به کشورهای خارجی نروند و توانایی های مالی و فکر و علمی خود را صرف کشور خودشان کنند. کاش هیچ وقت چنین تصمیمی گرفته نمیشد و در عوض کیفیت آموزش دبستان تا دبیرستان به روز و تا زمان کسب نتیجه مطلوب متغیر میماند.
دانشگاه آزاد اسلامی ولی زیر پا گذاشتن چیزی که اسمش اسلامه از همه جا بیشتر
الکرونیک از نوع ریو - ترنس و تکنو
موزیک الکترونیک از اصلی ترین موزیکهای مورد علاقم هست که من اغلب اوقات گوش میدم.
پیامدهای گوش کردن این سبک هم کم نبوده. چه مثبت و چه منفی ولی خودم احساس میکنم که حد اقل 70 درصد مثبت بوده. علاقه ام به صدای گیتار برقی هم که دیگه بماند.
سبک ترنس و مخصوصا کارهای پل ون دایک ( اضافه شدن ریتم های مکرر با جلو رفتن موزیک) ، منو یاد تکنیک بسیار با ارزش گام به گام جلو رفتن میندازه. پله به پله. یکی از دلایل بزرگ موفقیتهای بزرگ.
در اینجا منظورم با موزیکهای سبکهای ریو، ترنس، تکنو و چیزهای مشابهه.
از همون اوایل دوره راهنمایی خیلی گوش میکردم.
من با موزیکهای الکترونیک به شدت شرطی هستم. البته به شکل مثبت.
وقتی که هدفون تو گوشمه و الکترونیک ریتم تند یا متوسط گوش میکنم هیجان و گردش خون بدنم به شکلی که روحیه ام هم موقتا تا حد زیادی بالا میره، سیر صعودی عجیبی پیدا میکنه.
در این حالت حین ورزش، توان بیشتر، حین طراحی دقت و قدرت خلق بیشتر و زیباتر دارم و اگر قبل از مطالعه یا درس به مدت ده الی 15 دقیقه الکترونیک گوش کنم توانایی مغزمو بیشتر احساس میکنم.
اینکه جنس مرد نمیتونه همزمان به بیش از یک چیز تمرکز داشته باشه ثابت شدس اما من احساس میکنم خیلی جاها به خوبی به دوتا چیز به صورت همزمان تمرکز داشته ام.
بعضیا تو ماشین به شرط داشت یه سیستم صوتی مناسب به قول خودشون وارد فضا و دنیای سرعت و کلاس میشن. اما جالب اینجاست من بیشتر اوقات تو ماشین صدای کم و نامحسوس رو ترجیح میدم بر خلاف گذشته. مگه اینکه موزیک راک یا ملایم لایت چیزایی مثل یانی و.. یا موزیکهای خاص هندی، چینی..
البته الکترونیک تنها سبکی نست که گوش میکنم. من به جز رپ همه نوع سبک رو به صورت نسبی گوش میکنم.
من عاشق ساخته های DJ Tiesto – Paul Van Dyk – Robert Miles -{F.B.R} -Safri Duo - Tangerine Dream
نویسنده استاد حسین احمدی
یک داستان جالب رام کنندگان حیوانات سیرک ، برای مطیع کردن فیل ها از یک روش ساده استفاده می کنند. وقتی که فیل هنوز بچه است ، یکی از پاهای او را به تنه درخت بزرگی می بندند. فیل کوچک هرچه تلاش می کند ، نمی تواند خود را از بندی که گرفتار شده است رها کند . رام کنندگان این روش را ادامه می دهند تا فیل کوچک بزرگ شود و اندک اندک به این مسأله شرطی می شود که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست. وقتی که فیل بالغ و نیرومند شد ، کافی است نخی را به دور پای فیل ببندید و سر دیگرش را به درخت کوچکی گره بزنند ، در عین حال که فیل می تواند درخت را از جا بکند ، اما فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد. پای بسیاری از انسان ها ، همچون فیل ها ، با رشته های ضعیفی به درختان ضعیفی بسته شده است . اما از آنجا که از کودکی ، قدرت تنه درخت را باور کرده اند به خود جرأت تلاش کردن برای تغییر موقعیت را نمی دهند ، غافل از اینکه تنها با یک تلاش کم زحمت ، ممکن است تغییرات مثبت زیادی به وجود آید. پس معطل نکنید همین الان شروع کنید.
استاد حسین احمدی استاد غیر مستقیم منه که بهترین روشهای مطالعاتی و خود هیپنوتیزم در رابطه با مطالعه رو از ایشون به خوبی یاد گرفتم. البته با صرف هزینه که به نظرم اگه چهار برابر اینم میشد بازم ارزششو خیلی داره.
ادمها را از انچه درباره دیگران میگویند بهتر میتوان شناخت تا انچه دیگران درباره انها میگویند
دل بستن مثل پرت کردن یه سنگ تو دریاست اما دل کندن پیدا کردنه همون سنگه
بهترین هدیه ای كه یك فرد می تواند به دیگری ارزانی دارد، حضور بی ادعای اوست
"ادسون كادول"
ميتوان وضعيت چاكراهاي يك نفر را قبل و بعد از وضو گرفتن، مقايسهنمود. اين وضعيت توسط دوربينهاي مخصوص هاله بيني و يا يك درمانگرخبره قابل بررسي است. در فصول گذشته راجع به چاكراهاي مختلف و نقشهر يك در رفتار و سلامتي بدن سخن گفته شد. سه چاكراي پاييني (چاكراهايقاعدهاي، جنسي و نافي) چاكراهايي هستند كه تمامي كالبد بر مبناي آنها عملميكند.
چاكراي قاعدهاي بر سلامت جسماني و هر گونه فعاليت فيزيكي اثر دارد.اين چاكرا انرژي خام زيستن را از محيط دريافت كرده ؛ صرف تغذيه بدن ميكند.موقعيت بدن و اين چاكرا را ميتوان به كارخانه قند سازي بسيار مدرني تشبيهنمود كه در قسمتي از آن، چغندر قند بايد وارد شود. بديهي است اگر چغندر قندوارد اين كارخانه نشود؛ تمامي دستگاهها و تكنولوژي پيشرفته آن بي ثمرميماند. فعال بودن اين چاكرا بر روي سلامت جسماني تاثير بسزايي دارد.
چاكراي جنسي اساس لذت بردن و تحمل كردن است. به كمك اين نيرواست كه ميتوانيم شرايط نامساعدي را تحمل كرده؛ دوام آوريم. كساني كهمجبورند شرايط خاصي را در مدت زمان طولاني تحمل كنند بايد چاكرايجنسي بزرگ و فعالي داشته باشند. به عنوان مثال كسي كه مجبور است چندينماه براي شركت در امتحان كنكور درس بخواند؛ بايد از چنين انرژي بهرهمندباشد. اين چاكرا پشتكار ما را زياد ميكند. به هنگامي كه يكي از دوستان شما دردرس يا كار خود اصطلاحاً «كم ميآورد»؛ چاكراي جنسي وي به شدت خاليشده و از فعاليت باز ايستاده است. فعال بودن اين چاكرا بر روي سلامت روانيتاثير بسزايي دارد.
چاكراي نافي ارتعاشي بالاتر نسبت به دو چاكراي قبلي داشته و وضعيتگوارشي و هضم و جذب غذا را بر عهده دارد. غذاهايي كه ميخوريم دارايپرانا هستند؛ هر چقدر غذا تازهتر و طبيعيتر باشد از انرژي بيشتري برخورداراست. علاوه بر انرژي غذا، سيستم جذب و دريافت اين غذاها نيز بسيار مهماست. اين سيستم همان چاكراي نافي است. در صورت وجود يك چاكرايبيمار و غير فعال، حتي اگر غذاهاي تازه و سرشار از انرژي حياتي نيز تناولشود؛ باز هم بدن بدون انرژي ميماند. در اين صورت بدن قادر به دريافت انرژينيست.
ساخت موتور، روغنكاري آن و نهايتاً تغذيه مداوم آن وظيفهاي است كه اينسه چاكرا بر عهده دارند. عملكرد صحيح و كامل اين چاكراها منجر به ساختهشدن بدني سالم و فعال ميشود. بدني كه ميتواند جايگاه خوبي براي دريافتو مبادله انرژي شود. سلامتي اين سه چاكرا، فعاليت صحيح و كامل چاكراهايبالايي را تضمين ميكند. چاكراهاي بالايي (مثل گلو، آجنا و تاج) هماندستگاههاي پيشرفتهاي هستند كه نياز به انرژي خام دارند. اگر انرژي خام باكيفيت خوب و به ميزان كافي در دسترس آنها قرار گيرد؛ تجربيات عميقروحاني به بار خواهد آمد.
به طور كلي چاكراهاي پاييني مربوط به امور جسماني و فيزيكي و چاكراهايبالايي مربوط به تجربيات معنوي هستند. در نگاه اول هر چه كه چاكراهايپاييني بزرگتر و فعالتر باشند مسايل دنيوي بيشتر مطرح ميشوند. كساني كهنسبت به مسايل روحاني و ماوراء طبيعي علاقمندند داراي چاكراهاي بالاييفعالي هستند. فعاليت و سلامتي چاكراهاي پاييني مبنايي براي فعاليتچاكراهاي بالايي است. به طوريكه اگر شخص درست زندگي كند( به بدن ونيازهاي طبيعي آن توجه كند، سلامت رواني خود را به مخاطره نيندازد و مدامخود را تغذيه و حمايت كند) خود بخود در مسيري معنوي قرار ميگيرد وميتواند دركي عميق از خداوند بدست آورد. هر چه كه چاكراها و كانالهايانرژي بزرگتر گردند؛ ظرفيت فرد براي تجربيات عميقتر بيشتر ميشود.
· راز – استاد آرام
· راز – استاد آرام
· اندازه و راز
· باب پروكتر از راز مي گويد
· باب دايل از راز مي گويد
· بزرگترين معلمان از راز مي گويند
· تحقق خواستههايتان با ”راز “ ساده است
· تمرين راز با استاد آرام
· جان آساراف از راز مي گويد
· چگونه از ”راز “ استفاده كنيم؟
· راز “ چيست؟
· راز پول در آوردن
· راز زندگي شماست
· راز زندگي
· راز سلامتي و راز
· راز موفقيت شما
· راز و پول
· راز و شروع
· زندگي خود را با راز پيشاپيش خلق كنيد
· شروع فيلم راز
· عشق: بزرگترين هيجان در راز است
· فراواني و پول را با راز را جذب كنيد
· فرآيند خلاق راز قانون اول
· مرحله 2: باور داشته باشيد
· مرحله 3: دريافت كنيد
· فيلم راز و پول
· قانون جذب و راز
· كتاب راز
· مايك دولي از راز مي گويد
· مقدمه راز استاد آرام
راز – استاد آرام
راز، رازي است كه انسانهاي موفق از آن استفاده كردهاند و ميكنند. راز برداشتن پرده از روي اسرار و رازهاي جهان است. در راز ما ميآموزيم كه چگونه به اهدافمان برسيم. ز سلامتي، راز ثروت، راز موفقيت، راز ارتباط مؤثر و مفيد، راز خوشبختي، راز خوشنودي، راز كاميابي، راز تحصيل، راز موفقيت در ورزش يا هر مورد ديگري، اينها همه و همه رازهاي جهان هستند كه انسانهاي موفق قبلاً از اين رازها استفاده نمودهاند. در كتاب راز نويسنده راندا برن ترجمه استاد آرام آمده است كه ما چگونه ميتوانيم راز را در خودمان فعال كنيم. اين راز در درون ماست بايد به قوانين كاركرد آن آشنا شويم تا بتوانيم از اين راز در زندگي روزمره و موفقيتهاي آتي از آن استفاده كنيم. در كتاب راز آمده است كه ما چگونه از راز تصوير ذهني استفاده كنيم و آنچه ميخواهيم را خلق كنيم.
جهان از ارتعاش درست شده است و چيزي كه بر روي اين ارتعاش تاثير ميگذارد ذهن و احساس ما ميباشد. اين دو راز كاركردن بر روي جهان هستند. در كتاب راز آمده است كه اگر تصوير ذهني مشخص داشته باشيد ميتوانيد به اهدافتان برسيد. ميتوانيد به موفقيت برسيد و اگر در كنار تصوير ذهني، حس خوب و خشنودي داشته باشيد. اين راز رسيدن حتمي به هدفتان است. در راز ما ميآموزيم كه نگران بودن اوضاع نه تنها بهبودي ايجاد نميكند بلكه شرايط را بدتر هم ميكند اين است راز خشنودي ما.
بله راز ذهن انسان اينگونه است كه اگر به چيزي فكر كند آن را خلق ميكند. بنابراين اگر نگران باشيم باز داريم به آن فكر ميكنيم و داريم آن را خلق ميكنيم. پس كساني كه از اين راز اطلاعي ندارند خودشان دارند با نگرانيهايشان زندگيشان را تباه ميكنند و يا اينكه با اطلاع نداشتن از اين راز سلامتي خودشان را به خطر مياندازند. راز نيروي است و قانوني است كه جهان براساس آن كار ميكند. همانند كامپيوتر اگر از قوانين آن اطلاع داشته باشيم ميتوانيم با كامپيوتر كار كنيم و اگر از قوانين آن اطلاع نداشته باشيم هميشه بن بستهايي وجود دارد. قانون راز به ما ميگويد جهان براساس قانون است كساني كه از اين قوانين اطلاع دارند زندگيشان را همانگونه كه دوست دارند، پي ريزي ميكنند و كساني كه از اين قانون اطلاع ندارند مرتباً چيزهايي در زندگيشان اتفاق ميافتد كه دوست ندارند. راز به ما ميآموزد كه به هدف نگاه كنيد. به چگونگي رسيدن به آن فكر نكنيد. راز به ما ميآموزد كه خودتان را نگران چگونه رسيدن به هدف نكنيد و نگران نباشيد كه اگر اتفاق نيفتد چكار كنيد. ممكن است از ديدگاه بعضيها اين منطقي باشد، اما قانون موفقيت راز ميگويد كه تصور كن كه اتفاق افتاده است، آيا تو آماده هستي كه از آن استفاده كني. اگر آماده باشي شرايط طوري شكل ميگيرد كه اتفاق بيافتد و اگر آماده نباشي هر چقدر زور بزني باز هم اتفاق نخواهد افتاد.
قانون راز قانون زندگي است و قانون زندگي قانون راز است. هستي اينگونه شكل گرفته است و هستي بيشتر در خدمت انسانهاي خوش بين هست، افراد خوش بين از قانون راز اطلاع دارند، اين راز بزرگ زندگي ما است كه خداوند ما را براي تكامل . زندگي كردن خلق كرده است و اگر تصور كنيم كه خداوند ما را ناتوان خلق مرده است اين راز بزرگ را ناديده گرفتهايم.
راز همان قانون جاذبه است. راز همان قانون جذب است. همنوعها همديگر را جذب ميكنند. قانون راز استفاده از قانون دفع است. اگر ميخواهيد چيزي را در زندگيتان دفع كنيد. خوب به برعكس آن فكر كنيد. قانون دفع به ما كمك ميكند تا همان اتفاق بيفتد. راز به ما ميآموزد كه هر چيزي كه وارد زندگيتان ميشود، در واقع توسط شما جذب شده است. اين فرايند جذب توسط تصوير ذهني شما اتفاق افتاده است. راز به ما ميآموزد اگر ميخواهيد در زندگيتان اتفاق افتد پس مرتباً به آن فكر كنيد تا راز بزرگ پديد آيد و آن اتفاق بزرگ در زندگيتان پديدار شود.
مردان بزرگ هميشه قانون راز را ميدانستند. راز بايد مرتباً تكرار شود و بكار گرفته شود. راز همان قانون جذب افكار ماست. راز همان قانون جذب احساسات ماست. هم اكنون خوشحال هستيد يا ناراحت، اگر خوشحال باشيد حتماً پس از خواندن اين مقاله اتفاق خوب، خبر خوبي خواهيد شنيد و اگر نگران، ناراحت باشيد ممكن است خبرهاي بدي هم بشنويد اين قانون راز است پس از قانون راز استفاده كن. از قانون جذب استفاده كن و بدان كه خداوند جهان را براساس قانون، قانون راز خلق كرده است. خداوند جهان را براساس نگراني، نفرت، حسادت و خودخوري خلق نكرده است. ديگران را تشويق كن تا از قانون راز بهرهمند شوي و هر روز خداوند را شكر كن تا قانون راز و قانون جذب در زندگيتان بيشتر پديدار شود.
راز به ما ميآموزد كه ما قدرتمندترين آهنربا را در كائنات در اختيار داريم و اين همان قانون جذب است. ما چيزي را جذب ميكنيم كه بيشتر در موردش فكر كردهايم و اگر چيزي را در ذهنتان مشاهده كنيد، آن را به سمت خود ميكشيد. حتي اگر بخواهيد از آن دور شويد. البته يادتان باشد كه فكر غالب ما اتفاق ميافتد. فكري كه دائم به آن ميانديشيم و تصويري كه هميشه در ذهن ما است، جذب ميگردد.
قانون راز خيلي با مزه است. چون به راحتي كار ميكند. همه ميتوانند با هر ضريب هوشي از آن استفاده كنند. قانون جذب هم همانند قانون راز همه ميتوانند از آن استفاده كنند. اگر تابه حال چيزي را بدست آوردهاي، چه چيزهاي كه خيلي آنها را دوست داري و چه چيزهايي كه به شدت از آنها دوري ميكني همه بدليل وجود قانون راز و جذب اتفاق افتاده است. اگر تصاوير آنها در ذهنتان نبود خوب اتفاق نميافتادند. استاد آرام در مركز تجسم خلاق به شما كمك ميكند تا با تغيير تصاوير ذهني و نوع احساستان آنچه را بدست خود جذب ميكنيد را تغيير دهيد و آنچه را واقعاً خواهان آن هستيد جذب كنيد. استاد آرام در دوره تجسم خلاق قوانين جذب و راز را براي علاقمندان بازگو و قابل استفاده ميكند. قانون راز و قانون جذب با نوع تصاوير ذهني و تجسمات ما تغيير خواهد كرد. استاد آرام با دانش و تخصصي كه در زمينه روشهاي ذهني و امواج مغزي دارند، فكرها را به فكر غالب شما تبديل ميكنند و اينگونه در زندگيتان پديد خواهند آمد. در برنامه تجسم خلاق با استفاده از قانون جذب و قانون راز CDهايي تهيه شده است كه هر كدام در حالت خاص مغزي(حالت امواج تتا يا آلفاي مغز) انجام ميگيرد. در اين حالت، ذهن مخالفت نميگند و هر چيزي را ميپذيرد. اگر در زندگيتان اتفاقاتي افتاده است كه چندان شما را خشنود نميكنند از قانون راز استفاده كنيد و بگذاريد راز در زندگيتان جاري شود. به چيزهايي كه دوست داريد، فكر كنيد و اينگونه قوانين جهان را به خدمت خود در آوريد. استاد آرام در زمينه راز بيش از 50 نوع CDتكنيك آماده كرده است كه ميتوانيد با استفاده از آنها هر چيزي را در زندگيتان پديد آوريد يا هر چيزي را از زندگيتان دور كنيد. فقط بايد روش و راه ان را بيابيد. اگر بدانيد كه چگونه انجام ميشود، خوب راز اتفاق ميافتد. اگر بدانيد چگونه جذب ميكنيد، خوب قانون جذب هم اتفاق ميافتد. قانون راز ساده است. قانون جذب هم ساده است. از آن بهره ببريد و با بكارگيري اين قانون در زندگيتان نعمتةاي خداوندي را شكر گوئيد. بگذاريد با استفاده از قانون جذب و راز فراواني و آفرينش در زندگيتان جاري شود. خوشبختي را در زندگيتان لمس كنيد تا هداياي هستي به سمت شما سوق داده شود.
استاد آرام به شما ميآموزد كه از قانون جذب و راز استفاده كنيد. براي جذب پول، روي ثروت متمركز شويد. قانون راز و جذب به ما ميگويد كه نگران بي پولي نباشيد. هميشه حتي اگر مبلغ كمي بود پس انداز كنيد. قانون راز به ما ميآموزد كه براي اينكار از قوه تخيل خود استفاده كنيم. احساس بهتري داشته باشيم احساس خوشحالي و لذت در زمان حال، سريعترين راه براي پول درآوردن در زندگي ميباشد.
قصد كنيد به هر چيزي كه دوست داريد نگاه كنيد. به خودتان بگوييد كه من پول را ميپذيرم و من لياقت رسيدن به اين پول را دارم.
راز سلامتي، راز سلامت فيزيك و بدن ماست. به بيماري فكر كنيد. نگران نباشيد كه روزي بيمار ميشويد. تا از زندگيتان بهره بيشتري ببريد. راز سلامتي، راز تمركز بر روي چيزهاي خوبي كه داريم است. حتي تمركز بر روي نقاط زيبا و سالم بدنمان به ما كمك ميكند تا سالمتر باشيم. پس نميخواهد با نگراني جلو بيماريها را بگيريد. هر روز صبح خودتان را در آينه ببينيد و صبح بخير بگوييد و به خودتان بگوييد امروز چه روز عالي و خوبي است، امروز فوقالعاده است. به خودتان لبخند بزنيد. حس خوشي را ايجاد كنيد. حتي ميتوانيد بلند بخنديد. قانون راز قانون شادي و لذت است. بخنديد تا دنيا هم بر روي شما بخندد.
راز ارتباطات راز خشنودي با ديگران است. دوست داريد چه كساني وارد زندگي شما بشوند به آنها فكر كنيد و تصور كنيد آنها را دوست دارند وارد زندگيتان شوند. اتفاقات تلخ زندگيتان را مرتباً نشخوار نكنيد. آنها غذاهاي استفاده شده هستند. دوباره و چند باره آنها را استفاده نكنيد. زندگي سراسر اتفاقات خوب و خوش است. تصور كنيد كه شاد و خوشبخت هستيد. خودتان را هم اكنون شاد تصور كنيد. خودتان را هم اكنون خوشبخت احساس كنيد. خوشبختي نياز ماست و راز خوشنودي و خوشبختي، تجربه خوشبختي در همين لحظه است. اين راز خوشبختي ماست. خوشبختي سيستم ايمني ما را تقويت ميكند پس با اين راز زندگيتان و راز سلامتيتان را تضمين كنيد. آيا تا بحال به بيمه فكر كردهايد، در بيمه ما خودمان را براي اتفاقات بد برنامه ريزي ميكنيم. ميخواهيم طوري ديگر خودتان را برنامه ريزي كنيد. از قانون راز استفاده كنيد. به چيزهاي خوب زندگيتان فكر كنيد تصور كنيد كه هميشه ميتوانيد سالم و سرحال باشيد. با غم و افسردگي صحبت نكنيد. مغز توانايي درك بسياري از چيزها را ندارد با او شوخي نكنيد. در صحبت كردنتان و در خلوتتان شاهد خوشبختي را در آغوش كشيد و زندگي را سراسر لذت و عشق و دوست داشتن كنيد. اين است راز سلامتي و راز خوشبختي كه ما بايد آن را بياموزيم.
سعي استاد آرام اين است كه اين رازها را بصورت گام به گام به ديگران آموزش دهد. استاد آرام ابتدا از راز آرامش ميگويد كه هر چيزي ميخواهيد بدست آوريد، ابتدا بايد آرامش داشته باشيد پس از آن تكنيكهاي راز . قانون جذب را قدم به قدم بر روي مدد جويان پياده ميكند و هر جلسه گزارشات تاثير بر زندگي و سلامت فيزيكشان را دريافت ميكند. راز ثروت، راز سلامتي، راز شاد زيستن و هر رازي ديگري را ميتوانيم در دوره ايشان بيابيم يا بسازيم و آن را وارد زندگيمان كنيم. راز ميانبر نيست، خود راه است و هر راهي جز راز بيراهه است و بيراههها ما را ممكن است به هدفي كه ميخواهيم نرسانند يا آنگونه كه ميخواهيم در زندگيمان پديد آيد، را تجربه كنيد.
يادتان باشد كه همه چيز انرژي است و شما يك آهن ربا هستيد. ميتوانيد انرژي را بدست خود جذب كنيد. ميتوانيد بدبختي را به زندگي خود جذب كنيد. چگونه؟ بايد فكركردن به آن حتي اگر بخواهيد آن در زندگيتان پديد نيايد. اتفاقاتي كه در زندگي ما ايجاد ميشوند از دو دسته خارج نيستند. يا خواستههاي ما هستند كه مرتباً به آنها فكر ميكنيم و در زندگيمان پديد امدهاند يا ترسهاي ما هستند كه باز به آنها مرتباً فكر كردهايم و ميخواستيم كه در زندگيمان اتفاق نيافتند. چه بخواهيم اتفاق بيافتد و چه اتفاق نيافتد قانون جذب و راز ميگويد كه اتفاق ميافتد.
مادر برابر هر چيزي ايستادگي ميكنيم، پايدارتر ميشود چون هر لحظه به آن فكر ميكنيم. زمانيكه ميگوييم نه من نميخواهم بيشتر به آن فكر ميكنيم و آن را بيشتر تداعي ميكنيم. مثلاً شما يك لحظه به عدد257 فكر كنيد. آيا فكر كرديد...حالا آن را از ذهنتان پاك كنيد. بله سعي كنيد 257 را از ذهنتان پاك كنيد. آيا راز را دانستي. اين عدد را از ذهنتان پاك كنيد. هر چقدر بگويم پاك كنيد، آن بيشتر بزرگ ميشود. پس اگر بخواهيم آن را پاك كنيم در واقع آن مقاومت ميكند و مغزمان آن را بيشتر در خود جاي ميدهد. قانون راز ميگويد به آنچه ميخواهي فكر كن قانون جذب ميگويد به آنچه ميخواهي جذب كني فكر كن و نسبت به آنچه نميخواهي فكر نكن و حتي بدتان نيايد زيرا اگر بدتان هم بيايد آن در زندگيتان بيشتر پديد ميآيد.
استفاده از تجسم خلاق، استفاده از قوانين راز است. در تجسم خلاق با تركيب تجسم و احساس خوب به هستي كمك ميكنيم تا راز پديد آيد. پس با انجام تمرين تجسم خلاق و شركت در دوره تجسم خلاق كمك كنيد تا اين راز بزرگ در زندگيتان هويدا گردد.
آرزوي ما اين است كه همه از راز استفاده كنيد. جهان بسيار بخشنده است، اين راز را بايد بدانيد كه خداوند و جهان براي همه به هر اندازه كه بخواهد ثروت و فراواني خلق كرده است كافي است بدانيد و آن را بدست خود جذب كنيد. قانون راز را وارد زندگيتان كنيد و از آن بهره ببريد. راز، راز زندگي شماست. راز عشق، دوست داشتن و لذت بردن است. راز، راز نكو داشتن مخلوقات خداوند و سپاس گذاري از خداوند است. راز شكر گزاري همان راز است. قانون جذب همان راز است و راز همه چيز است از آن آگاه شويد تا در زندگيتان جاري شود. آن را تمرين كنيد تا باورش كنيد. فقط تمرين، هر لحظه تمرين كنيد. راز ميگويد درست تمرين كن تا چيزي كه ميخواهي را در دستان خود ببيني!
تله پاتي – استاد آرام
تله پاتي دريافت افکار يا انتقال فکر ميباشد. تله پاتي با چشم سوم ارتباط دارد. روشهاي مختلفي براي تسلط بر تله پاتي پيشنهاد ميشود. معمولاً تله پاتي با غده صنوبري در ارتباط است. تکنيکهاي مديتيشن نيز به تله پاتي کمک ميکند. البته هميشه بزرگنماييهايي هم در مورد تله پاتي انجام شده است. اگر بخواهيم بطور واقعي به موضوع تله پاتي بپردازيم. تله پاتي در بعضي به ما کمک ميکند و جواب ميدهد و ممکن است در بعضي جاها هم جواب ندهد و گاهي اوقات تله پاتي فرد را اذيت هم ميکند. همانطور که گفته شد تله پاتي خواندن افکار يا انتقال فکر ميباشد. با انجام تمرين ميتوانيم غده صنوبري را فعال کنيم و افکاري که هم فرکانس ما ميباشند را دريافت کنيم و يا اينکه با راداه و تصوير سازي ذهني(تصوير سازي ذهني زبان انتقال افکار است) ميتوانيم فردي را وادار به کاري کنيم. تله پاتي از نظر تئوري کاملاً جواب ميگيرد ولي از نظر عملي ممکن است که جواب مورد نظر نگيريم به همين دليل بايد با تمرين و ممارست تسلط خود را در تله پاتي افزايش دهيد. بسياري مواقع شده است که کسي ميخواسته زنگ بزند و شما از قبل متوجه موضوع شدهايد و اين همان تله پاتي است. اکثر تله پاتي هايي که بصورت ناخودآگاه است درست از آب در ميآيد و در بعضي مواقع که اراده خودآگانه بخواهيم آن را انجام دهيم. نتيجه مطلوب ممکن است کسب نکنيم که البته با تمرين ميتوانيم اين وضعيت را بهبود بخشيم. براي تقويت تله پاتي از تمرينات ساده شروع کنيد. حدس بزنيد. سعي کنيد خودتان را آرام کنيد و هر تصوير که بر ذهنتان آمد را مورد برسي قرار دهيد. با کمکي تمرين متوجه ميشويد که اتفاقات را داريد پيش بيني ميکنيد. براي تسلط بيشتر بروي تله پاتي تمرين نگاه کردن به آينه را انجام دهيد. به نقطه وسط پيشاني در آينه به مدت ۳۰ دقيقه نگاه کنيد. اگر پلک بزنيد مشکلي ندارد ولي سعي کنيد با آرامش و توجه به نقطه پيشاني نگاه کنيد. تله پاتي رااز خودتان شروع کنيد. خودتان را رها کنيد و اجازه دهيد افکار به سراغتان بيايند. سعي نکنيد که اين افکار را کنترل کنيد.
براي انجام تمرينات بيشتر به سايت استاد آرام aramgroupبه قسمت تمرينات تله پاتي مراجعه کنيد يا با شماره ۸۸۳۰۲۵۲۳ جهت مشورت با استاد آرام تماس بگيريد.
تمرينات تله پاتي گاهاً ساده و در بعضي مواقع براي اينکه بتوانيم در شرايط سخت استفاده کنيم. تمرينات سختي را بايد بگذرانيم. تمرين تله پاتي ارتباط مستقيم با ديدن هاله دارد و گاهي اوقات تله پاتي از طريق هاله انجام ميگيرد. در تکنيکهاي پيشرفته انرژي ميتوانيم با استفاده از تکنيک دستور دارد به آجنا تاثيرات مستقيمي را روي افراد يا اشيا ايجاد کنيم. در مراحل پيشرفتهتر تله پاتي ميتوانيد بر روي اشيا تاثير بگذارد
این مطالب مربوط به بزرگترین استاد هیپنوتیزم در کشور ( استاد آرام) هستن. که از سایت موسسه تجسم خلاق استخراج شده. در زمره موضوع خودش واقعا سایت پر محتوا و غنییه. سر نزنید از دستتون رفته.
آدرسش رو مسقیما میذارم : http://www.aramgroup.ir
برای اینکه بدونید هیپنوتیزم چیه ابتدا باید با مبحث حقیقت ضمیر ناخود آگاه آشنا بشید.
اول از همه فواید هیپنویزم.
افزايش آرامش و حذف تنش
بهبود حافظه
(حدت حافظه)
افزايش توجه و تمركز حواس
بهبود بازتابها
افزايش اعتماد به نفس
کنترل درد
بهبود زندگي جنسي
افزايش کارآيي و سازماندهي زندگي
تقويت انگيزه
بهبود روابط ميان فردي
کاهش سرعت فرآيند پيري
تسهيل روند پيشرفت شغلي
برطرف کردن اضطراب و افسردگي
غلبه بر ناراحتي ناشي از داغديدگي
برطرف شدن سردرد از جمله سردردهاي شديد
برطرف شدن حساسيت و ناراحتيهاي پوستي
تقويت دستگاه دفاعي بدن براي مقاومت در برابر هر نوع بيماري
برطرف کردن عادتها، هراسها وترسهاي بيمارگونه و ساير گرايشهاي منفي
(پيامدهاي محکوم به شکست)
بهبود تصميمگيري قطعي
بهبود وضعيت افراد و شرايطي که به طور کلي در زندگي جذب شما ميشوند
.
افزايش درآمد و حفظ آن
غلبه بر هر نوع رفتار وسواسي
نجات از بيخوابي
بهبود وضع کلي زندگي
بهبود آگاهي رواني
ايجاد و حفظ هماهنگي بين بدن، ذهن و روح
هيپنوتيزم چيست؟
فرهنگ لغت Webster واژه هيپنوتيزم را اينگونه توصيف مي كند: حـالـتـي است مشابه خواب كه توسط كسي القا شده باشد و تلقيناتش بسادگي و بدون مقاومت توسط فرد پذيرفته ميگردد. اگر چه كارشناسان معتقدند هيپنوتيزم بيشتر نوعي خيالبافي است تا يك خواب.
هنگام هيپنوتيزم شما همواره هوشيار هستيد و تنها به محركات بيروني واكنش نشان مي دهيد. اين اسـاسا مشابه زماني است كه در حال مطالعه يـك كتـاب مـهم و جـذاب هستيد. شما حقيقتا" نميتوانيد به چيز ديگري جز موضوع آن كتاب فكركنيد. تمام توجه شما متمركز خواهد ماند تا زماني كه وضعيت حس آگاهيتان تغيير كند.
هيپنوتيزم چگونه عمل مي كند؟
براي رساندن به اين حالت، فرد هيپنوتيزم كننده شما را وادار به تمركز بروي صداي خود و يا يك شيء ميكند. چيزيكـه در مـرحله بعد رخ ميدهيد اينست كه ذهن آگاه و هوشيار شما فعاليتش در روند تفكر كاهش مي يابد زيرا عميقا آرامش ذهن پيدا كـرده ايـد. ايـن موضوع سبب ميشود ذهن ناخوداگاه شما در دسترس او قرار گيرد.
هنگاميكه هيپنوتيزم ميشويـد، بـيـشتر مستعد پذيرش تلقينات در خصوص اينكه چگونه احساس كرده، رفتار نموده و بيانديشيد، خواهيد شد. زماني كه فرد هيپنوتيزم كننده با شما سخن ميگويد، ذهن ناخـوداگاه شما با مقاومت كمتري تلقينات را مي پـذيـرد. اين دقيقا مانند حالتي است كه فرد هيپنوتيزم كننده مستقيما با شخص تصميم گيرنده در اداره و نه يك كارمند جزء صحبت ميكند.
اقسام هيپنوتيزم
از نقطه نـظر علمي هيـپنوتيزم به سه گونه عمده تقسيم ميگردد: تلقيني، پسرفتي و تحـلـيـلي. هـر كــدام از اين اقسام توسط متخصصين علم هيپنوتيزم مورد استفاده قرار ميگيرند.
تلقين درماني زماني است كه به فرد تلـقـيـنات سـاده اي القا مي شـود تـا طـرز فـكر، احساس و كردار وي را تغيير دهند تا اينگونه مشكل او را رفع كنند. هيــپنوتيزم كنندهاي نمايشهاي سرگرمي نيز در اينگروه قرار مي گيرند. هر چند كه در آن كار جـنـبـه درمـاني مطرح نمي باشد.
در پسرفت درماني فرد هدايت مي شـود تا خـاطـرات گذشته خود را بياد بياورد، تا وي بهتر بتواند به علت مشكلاتي كه اكنون از آنها رنج مي برد، پي ببرد.
سرانجام در تـحـليـل درماني متخصص مي كوشد ذهن ناخودآگاه فرد را تحـليـل كند تا متوجه مشكل آن گردد.
آيا شما مي توانيد هيپنوتيزم شويد؟
از نقطه نظر تئوري، هـيـپـنوتـيزم بـروي هـمـه افـراد انـجـام شـدنـي اسـت. بـا ايـن وجود استثناهايي وجوددارند.متخصصين كشف كرده اند كه هيپنوتيزم كودكان خردسـال، افراد مـسـت و اشـخـاص داراي بـهـره هـوشـي بـسيـار پايين، عملا" غير ممكن است. مضاف بر اينكه ناتواني در تمركز كامل ميتواند هيپنوتيزم شدن را براي فرد غير ميسر سازد.
براي هيپنوتيزم شدن سه پيش نياز اساسي وجود دارد:
بايد خواهان و راغب به هيپنوتيزم شدن باشيد
بايد به اينكه هيپنوتيزم بروي شما قابل انجام است باور داشته باشيد
بايد قادر باشيد آرام شده و تمدد اعصاب پيدا كنيد
هيپنوتيزم هنگامي به بهترين صورت عمل مي كنـد كـه شما شديدا" بـرانگيـخـتـه شده باشيد و هيپنوتيزم كننده از مشكل خاص شما كه براي كمك به او مراجعه كرده ايد آگاه باشد.
اين تصـور كـه افـراد شـكاك بـه هيـپـنوتـيـزم و يا داراي اراده قوي قادر به هيپنوتيزم شدن نميباشند واهي و غير واقعي است. درحقيقت متخصصين بر اين باورند كه چنين افرادي كانديدهاي بسيار مناسبي براي هيپنوتيزم شدن هستند.هرچند كه فرد ميبايست خود مايل به همكاري باشد.
تلقينات پس از هيپنوتيزم
تلقيناتي كه شما را هدايت مي كند تا اينكه باورشان نماييد، مـي تـواند تـوسـط صداي فرد، كلمات، حركات، اصوات خاص و حتي يك رايحه خاص آغاز گردد. با وجود اين ميتواند شستشوي مغزي طـولانـي مـدتـي بـراي شـما ايجاد كنـد. بــراي مثــال هــرگـاه كــلمـه "كاستينوپل" را مي شنويد اقدام به سرقت منازل ميكنيد. هـمـاننـد شخصيت وودي آلن در فيلم نفرين عقرب.
با اين وجود،تلقين درماني بطور كلي پيرامون تغيير رفتار شما در آينده ميباشد. در حين اين نوع هيپنوتيزم به شما تلقيناتي داده ميشود كه درآينده ميبايست اجرا گردند. براي مثال چنانكه شما تلاش ميكنيد كشيدن سيگار را ترك كنيد، به شـما القا ميگردد هرگاه هوس سيگار كشيدن كرديد، در شما احسـاس اشتـيـاق به دويــدن و يـا چـيـزي مشابه آن پيدا خواهد شود.
اينها تلقينات پس ازهيپنوتيزم ناميده ميشوند. شما ديگر تحت هيپنوتيزم نخـواهيـد بود اما تلقينات به كار خود ادامه خواهند داد. ايـن بـا كنترل فكر تفاوت دارد كه در آن تاثير يك جلسه هيپنوتيزم درماني تنها براي مدت تقريبي چندين ساعت تا دوهفته ادامه خواهد يافت.
اين گونه تلقينات بمنظور اينكه بتوانند تاثير مفيد طولاني مدت داشته باشند، نياز دارند تا در يـك دوره چـنـد جـلسـه اي تقويت گردند. همچنين هيپنوتيزم درمانهاي مجرب براي شما مطالب خواندني و CD هاي صوتي تدارك مي بينند تا هر روز خودتان شـخـصـا" بـه تقويت تلقينات بپردازيد.
آيا هيپنوتيزم خطري ندارد؟
بزرگترين ترس و واهمه در رابطه با هيپتوتيزم اين است كه شما را وادار بـه انـجام اعمال پست و غير اخلاقي نمايد. اطـمينان داشته باشيد شما را نميـتـوان وادار به انجام كاري گردانيد كه در حالت عادي انجامش نمي دهيد.
بياد داشته باشيد اين ذهن ناخودآگاه شما مي بـاشـد كـه در حـيـن هـيـپـنـوتـيزم مورد درخواست و مخاطب قرار ميگيرد و از آن جايي كه اخلاقيات شما درآن جاي گرفته، شما كاملا از انجام عملي بر خلاف اراده خود مصون ميباشيد. تنها زماني هيپنوتيزم خطرناك ميباشد كه فرد تحت تاثير الكل و مست باشد.
هيپنوتيزم براي چيست؟
قبلا اشاره كرديم كه هـيپـنـوتيزم مي تواند در درمانهاي روانشناسي مورد استفاده قرارگيرد. اما موارد استفاده كاربردي ديگري نيز دارد كه شامل:
تغييرعادات غلط چون پرخوري و استعمال دخانيات
برطرف كردن ترسهاي مفرط
كاهش استرس اضطراب و ترس
درمان آسم
التيام بيماريهاي پوستي
درمان سردردهاي ميگرن
كاهش عوارض شيمي درماني
كنترل خونريزي در جراحي ها و اعمال دندانپزشكي
كنترل فشار خون
بهبود سيستم ايمني بدن
به عنوان يك اصل، هيپنوتيزم همراه با ديگر درمانها مورد استفاده قرار ميگيرد و نه لزوما بطور انفرادي.
يافتن متخصص
هيپنوتيزم زماني كاربردي وسيع دارد كه فقط توسط سازمانهاي معتبر انـجـام پذيـرد. در واقع انجام عمل هيپنوتيزم در اكثر كشورها كنترل قانوني نمي گردند. اسـاسا دو دسته وجود دارند كه به حرفه هيپنوتيزم به مفهوم درماني آن مشغول هستند.
نخـسـت متـخـصـصيـن عـلوم پزشكي مجاز، پزشكان، روانشناسان، كارشناسان علوم اجتماعي و روانپزشكان. روي هم رفته ايـن افـراد عـلاوه بـر تـحـصـيـلات دانـشگاهيشان آموزش تخصصي ديده اند تا قادر به انجام عمل هيپنوتيزم گردند.
دوم هيپنوتيزم كنندگان گواهي نامه دار غيـر متـخصص. ايـن افـراد متـخـصـص پـزشـكـي نميباشند اما دوره آموزشي 200 ساعته هيپنوتيزم را بپايان رسانيده اند.
هيپنوتيزم شدن
در هنگام انتخاب متخصص مناسب بـراي خـودتان، بهترين راه پرسش از شخصي است كه شما به پيشنهادش اعتماد داريد. شما همچنين مي تـوانـيـد بـا اتـحاديه هيپنوتيزم كنندگان ملي واقع در سايت http://www.ngh.net/ و يا هيئت ملي هيپنوتيزم درمانهاي باليني مجاز واقع در سايت http://www.natboard.com/ مشورت كنـيـد.
هـنـگامـيكـه شما فردي را يافتيد از آنان راجع به اينكه چه آموزشهايي را فرا گرفته اند و چه مدت است كه در حـال انـجـام دادنـش هـستند، و ايـنكه وابسته به كدام سازمان و انجمن متخصصين ميباشند، سوال كنيد.
براي يك جـلـسه يـك ساعته، انتظار پرداخت مبلغي در حدود سي هزار تومان را داشته باشيد. هر چند اين احتمال وجود دارد پيشنهاد چندين جلسه اي گروهي به شما شود كه از لـحـاظ اقـتـصادي بـه صـرفه ميباشد زيرا تعداد جلسات مورد نياز بسته به مشكلي است كه شما سعي در رفع آن داريد.
در يك جلسه هيپنوتيزم عادي، نيمي از زمان صرف مشاوره و آموزش در خصوص رويداد اصلي و نيمه دوم شامل القاء هيپنوتيزم مي شود.
پرسشهاي متداول در خصوص هيپنوتيزم
1- آيا هيپنوتيزم عوارض زيانبار بلند مدت دارد؟ خير. هيپنوتيزم برعكس براي بهبودي تندرستي شما در بلند مدت ميباشد. درهرصورت سابقه پزشكي خود را با هيپنوتيزم كننده در ميان بگذاريد تا مـطمئـن شـويد يـك كانديد ايده آل مي باشـيد. همچنين اگر شما زمينه تفكرات توهم آمـيز داريد و يا از الكل و مواد مخدر استفاده مي كنيد، امكان خطر وجود خواهد داشت.
هنگامي كه شما از حالت خلسه خارج ميگردييد ممكن است اندكي احساس گيجي و و سردرگمي كنيد امـا هيچـگاه ايـن حالـت زياد بطول نخواهد انجاميد. احساس اضطراب پس از آن معمولا نشانه اثر بخشي درماني مي باشد. با ايـن حـال بـا هيپنوتيزم كننده خود در خصوص آن صحبت كنيد.
2- آيا ميتوان تا مدت نامحدود تحت تاثيرهيپنوتيزم باقي ماند؟ هر شخصي كه فيلمهايي نظير Office Space را ديده باشد در ايـن فكر اسـت كـه هرگاه هيپنوتيزم كننده در حين هيپنـوتـيـزم فـرد ناگـهان بميرد چه اتفاقي رخ خواهد داد. نگران نباشيد، شما قادر خواهيد بود به تنهايي از حالت خلسه خود خارج گرديد.
يا براي چند دقيقه به خواب فرو خواهيد رفت وبطور طبيعي بيدار خواهيد شد و يا متوجه آن مي شويد كه كسي با شما سخن نميگويد و با يك احساس طراوت چشمان خود را باز مي كنيد.
3- آيا ميتوان در هر زمان از آن حالت خارج شد؟ همانـطـور كـه قـبـلا بـحث شد هيپنوتيزم مي بايد از طرف شما و با ميل داوطلبانه حس ناخودآگاه صورت گيرد. بنابراين ضمير ناخودآگاه شما همـواره تـحت كنترت مي بـاشـد و هرگاه موضوعي را ناراحتتان كند، قطعا امكان خواهد داد از آن حالت خارج شويد.
4- آيا ميتوان حالت خلسه را بعدا به خاطر آوريد؟ هر اندازه جلسه هيپنوتيزم عميقتر باشد به خاطر آوردن لحظات هنگام هيپنوتيزم كمتر خواهد بود. و اين ضمير ناخودآگاه خود شماست كه مي گـويـد بـه چـه انـدازه هيپنوتيزم عميق باشد. اكثر افراد قادر هستند حداقل لحظاتي را به خاطر بياورند.
احساس خواب آلودگي ميكنيد...
اعـتبار هيـپـنوتـيـزم بعنوان يك ابزار درماني قابل اطمينان همواره مورد بحث دانشمندان بوده است. اما هزاران مشتري خوشنود نميتواند بي سبب و غير واقعي باشد.ميتواند؟ اگر اعتقاد داريد كه هيپنوتيزم براي شما مناسب ميباشد بهترين تـوصيه در اين نظر اين است كه با توقعات و انتظارات معقول و اندك به آن مبادرت ورزيد.
به ادامه مطلب هم سری بزنید. هیپنوتیزم چیست؟ از منبعی دیگر
برگرفته شده از وب سایت مردمان
شاید ستاره سهیل از نو
بچه پست ها در شکم یک پست . این یک پست نیست. بلکه چندین پست است در یک پست
بیشتر پستها بی عنوان هستند. ولی موضوعاتشون به موضوعات وبلاگ بی ربط نیست.
شدیدا فشار روحی روانی بهم اومده اما باز هم خریت و فکر خودکشی نتونست بهم خطور کنه. اما موج عجیبی بر من غلبه کرد. موج منفی عصبانیت. از قدیم مشکلم همین بوده. نه دود و دم و مشروبات بر من غلبه کردن نه حتی فکر خود کشی. اسم خود کشی رو اوردم چون یه عزیز تو نظرات حرفشو زده بود.
تصمیم به رفتن حتمی شد. چک رو رو گرفتم فردا میرم بانک پولو میگیرم. فعلا..! فعلا که آواره ام. حتی رفقا هم مال و ملالی نشدند. جز یکی.
یکیشون که اصلا به کل نه میدونه رفیقش چشه نه.. هر چی هم میگم مگه یادت نیست دوره ای که خودت نامزد بودی؟
کسی به اندازه خودم دلش به حالم نمیسوزه و کسی به اندازه خودم برای خودم کارساز نخواهد بود.خدا قبلا با دادن قدرت اندیشه بزرگترین کمک رو به من کرده اگرچه باز هم کمک میکنه. ولی من چقدر در قبال او نمک نشناسم واقعا. بهترین عشقو بهم هدیه کرده بود که ... باور کن خودمم نمیدونم چطور از بینش بردم و دقیقا چطور شد که.. این ماجرا نسبتا مرموز مونده.
آره زمین خوردم. وحشتناک هم زمین خوردم. اما هنوز زنده ام و احساس میکنم اینو.
هنوز نبض و نفس دارم. هنوز پوستم سالمه. هنوز تمام عضلاتم سالمن. تمام استخونام. روحیه لگد مال شد ولی مطلقا از بین نرفت. نسبتا انعظاف پذیرم و اکنوز این انعطاف پذیری رو به ازدیاده. من چیزی کم ندارم. مشکلم اینه که قاطی میکنم. یه سیستم هر چقدر هم که بخواد قوی بشه نباس قاطی کنه. باید به سنسورهای حساس ضد قاطی کردن مجهز بشه. چیزی که من کم دارم و دنبال ایجادشم.
آره زمین خوردم. ولی پا میشم و خودمو میتکونم. به راهم ادامه میدم. عیب نداره.
گفتم پوست یاد نشون روی صورتم افتادم.
درسته که یه نشونه تو صورتم درست شد. اما از ین بردن اینم راه داره. مگر نه این است که هر یازده ماه کل سلولهای بدن آدم از نو میشن؟ پس چرا جای زخما میمونه؟ برای اینکه همیشه باورشون دارن و باهاشون خواه ناخواه انس میگیرن. همین. بیخیال زخم.
باور کن همه چی راه داره.
هر چقدر که تیز پروازتر باشی و بالاتر بری وقتی که تو اوج آسمون تیر خوردی ارتفاع بالاتر کار دست تو میده. ضرر ارتفاع بالاتر همینه. پس اگه در ارتفاع بالاتر پرواز میکنی بهتره بچه کوهستان باشی نه دشت.
من به اندازه خودم ضربه خوردم. به یک کتری نگاه کنید که وقتی بیش از حد میجوشه کار خاصی نمیکنه اما خیلی زود میجوشه. یه دیگ بزرگ پر از آبو درشو ببندین و هیچ راه خروج بخاری براش نذارین. حالا اونو بجوشونین. زود نمیجوشه اما وقتی جوشید چنان انفجاری میکنه که اگه کسی تا ده متر نزدیکش باشه ممکنه کشته بشه. میتونه یه ساختمون خراب کنه. قضیه منم همین شده.
یه دشمن دارم. خوب اونم قدرتهای درونیشو کشف و فعال کرده اونم بصورت قوی. اما هر چیزی رو میشه درست یا نادرست استفاده کرد. این یارو به شدت نادرست میره. بر علیه دیگرون و کسانی که بهشون حسادت میورزه به کار میگیره.بجای اینکه با قدرتش خود سازی کنه و رقابت سالم داشته باشه. واقعا خاک بر سرش. فکر کرده سود کرده.
پسر عمه و پدر خبیث کورش(خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد).
اینا متخصص تاثیر از فاصله هستن. البته نوع منفی شدید.
آدم که اعتقادش به خدا سست شد کارنامه کارهای منفیش درخشان میشه به شکل سیاه. حالا نه همیشه ولی احتمالش زیاده.
اگه در مورد تاثیر از فاصله میخواین چیزایی بدونین کتابهای پل ژاگو و دکتر ژوزف مورفی رو از یه مترجم خوب پیدا کنین. اگه مهدی قراچه داغی باشه خوبه.
هر چیزی تو دنای مخالف و جهت برعکسش وجود داره. مخالف و بر عکس دعای خیر هم عمل زشت و پلیدیست بنام افسون و سحر.
------------------------------------------------
من!
همون پسر مهربونه.
من!
همون که جذبه داشت و خیلیا دوسش داشتن و کوچیک و بزرگ سلامش میکرد.
بکن بابا!
باشه .
میلیاردها ثروت و دارایی ، کلی دانش و تجربه، و... که بخواد بدون استفاده بمونه، و.. اما زندگی آرامش نداشته باشه فایدش چیه.
میلیاردها ثروت رو هنوز ندارم. اما اگه روزی میلیاردر باشم باهاش ساخت و ساز نمیکنم. صرفا ثروت اندوزی نمیکنم.،کارهای خاص میکنم. باید بشم واقعا خاص. حالا خاص منفی یا مثبت؟
مطمئن باشم که هر چقدر از دست خیر خواه بدم چند برابر عاید خودم میشه پس چه دلیل که زودی خامشون بشم و خودمو فریب بدم. البته الانشم کم پول ندارم. منتها غیر فعال هستند. جایی خاص. دویست میلیون کم پولیه؟ ولی فقط ازم فاصله گرفته اند. همین.از حقایق رو نشده که بالاخره رو کردم. خیلی ناکسم نه؟ خوب دلایل داشته.
از این بحث خارج بشیم.
بالاخره مینویسم. وصیت نامه رو.
پست بعد.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
عشق دوست داشتنی
خانم فاطیما تا حالا نشده واقعا کسی رو اونجور که تو رو دوست داشتم دوست داشته باشم. حالا میفهمم تو عمرم اگه یه دفعه واقعا عاشق شده باشم اون.. هیچکی نمیدونه چطور و واقعا چرا تموم شد. خیلیا اشتباه فکر کردن. ولی بالاخره خودم فهمیدم. مدت کوتاهی بعد از حماقتم. درصد بندی کردم واست دلایل رو.
گذشت رو حسابی تمرین کردم به این امید که روزی تو منو ببخشی از ته دل.
چقدر من احمق شدم یه لحظه. از کنترل خارج شدم. بهش اس ام اس دادم پرسیدم تو منو نفرین کردی؟
آخه اون و این حرفا؟ بار اولی که این فکرو کردم دو سه ماه پیش بود که وقتی از خواب پا میشدم دماغم پر خون میشد. یا عطسه که میکردم خون میپاشید.راستشو بخوای ترسیده بودم ( خودکار) ولی به سرعت از اهمیت ساقتش کردم. دیگه اهمیت ندادم. بر طرف شد.
ناراحتیه رو چالش کردم. زندش نمیکنم.خدا نگهدار
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
نوشتم
نزدیک به 350 صفحه نوشته های خاص تایپ نشده دارم که تا حالا رو نکردم. اصلا با خوندن اون نوشته ها نظرها راجع بهم تغییر میکنه. ممکنه خیلی بدتر یا خیلی بهترشه یا به شدت متعجب شن.کاملا بستگی به آدمش داره. منی که با درس میونه آنچنانی نداشتم از کی تا حالا با ریاضیات حرف و حدیث میزنم و چیزایی اثبات میکنم؟ از کی تا حالا اینقدر شدیدا بهم الهام میشده؟
انس با کاغذ و قلم و شرطی شدن با قلم خودنویس حکایتی دارد.
چرا حتما باید دانشجو باشی تا حرفات خریدار داشته باشن؟ اگه به اینه که باشه تا فوق دکتراش میرم. از سیاهی لشکرا ابا و ترسی ندارم. یک سرباز شجاع از یک لشکر ترسو به مراتب ارزنده تر است.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
فاصله زمانی و ترکیبش با بعد مکان در قالب فاصله باعث شد آهنگ تغییرات رو واقعا در یابم. هم خودم هم بقیه را. دوستانی چون دوستان نزدیک. زمان خیلی چیزها را دگرگون میکند جز تغییر خودش. همه چیز تغییر میکند جز خود تغییر. مهم جهت تغییر است.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
کیو دیدی که دلش بخواد هدیه تولد بهش عقاب بدن. اونی که اینکارو کرد دلم بدون هیچ قید و شرط اظافی به نامشه.
این حرف مسخرس نه؟
اما بهترین هدیه از نظر خودم کتابه
بعدش به علاقه مندیای طرف مخصوص علاقه مندیای که به کار مورد علاقش بخورن فکر کن. اینجوری شگفتا که چه جایی توی دلش باز میکنی. به شرطی که انچنان سر سخت نباشه. ولی خوب سعی کن با آدمای بصری اینجوری پیش بیری. اگه میخوای بدونی کدوما بصری هستن به حرکات دستاشون حین صحبت کردن و به صحبتای توصیفیشون توجه کن. دائمبا توصیف توجیه میکنن.
اگه لمسی بود سعید کن در آغوش بگیریش همیشه.
اگه سمعی بود از راه صوت وارد شو. باید زرنگ باشی. اگه خواننده باشیو طرفت سمعی باشه بهترین نتیجه رو خواهی گرفت.
جالب این که بعضیا درصد بالایی از هر سه هستن.
من: خوب بررسی و فکر کردم. در مورد خود من:
85 درصد بصری
80 درصد سمعی
70 درصد لمسی
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
تغییرات شدید شخصیتی من و شرطی شدن شخصیتم در بعد مکانهای خاص به خدمتم مربوط میشه ولی نه خیلی. این هزار بار.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
تغییرات و احساس تغییرات
یه سالو نیمی که خونه نبودم تغییرات زیادی رو در دنیای خارج از درونم احساس کردم. دنیای درونم تنها دنیای خارجم را برایم درک میکرد.
همیشه فکر میکنیم هر وقت جایی میرویم، مسافرتی و ... چنانچه حد اقل یک هفته از محل سکونتمان دور باشیم و بعد برگردیم، انگاری دنیا و محله ها و شهر تغییر کرده اند. تصور ما این است که زمانهایی که به سفر میرویم چنین اتفاقی میافتد.
وقتی حین خدمت از پشت تلفن از دوستان میپرسیدم چه خبر، تغییر خاصی در شهر و ظاهرش روی داده یا نه میگفتن نه اصلا هیچ تغییری نکرده. بعد از دو سه ماه که میومدم میدیدم بللللللله.
حسابی تغییراتی روی داده. و این برای من کاملا قابل درکه.
حالا میفهمم که دقیقا مثل یه نیم شوک میمونه که به یکباره.. مثل یک دفعه از چند پله پریدنه. وقتی پله ها رو یکی یکی میریمو و همه چی آسون و عادیه ولی وفتی به یکباره چندین پله رو میپری..
توی این مدت و مخصوص از اواخر سال 87 به بعد خبر فوت کم نشنیدم. پدر یکی از بچه های آشنا، بعضی از قوم و خویشان خودمون، اشخاص آشنا و نیم آشنا از شهر خودمون، و در آخر هنوز چند روزی از اتمام خدمتم نگذشته بود که آخرین خبر رو هم شنیدم. یکی از عزیزان آشنا، همشهریان سابق، هم فامیلی خودم، که فقط دو سال ازم بزرگتر بود جوونمرگ شد. آدم از این زورش میگیره که که پسر خیلی خوبی از دست رفت. تشییع جنازه این یکی رو حظور داشتم. خیلی شلوغ بود. خدا بیامرزتش. مرگ محسن حسابی منو شوکه کرد. تا دو هفته باورم نمیشد. محسن! پسر به این گلی و مهربونی و رعنایی.. هیچی نگم بهتره.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
اگه این پست مال تو باشه توی این وبلاگ چی مینویسی؟.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
این نوشته ها چیه؟ نمیدونم.
امروز صورتم نشونه خورد. دلم نمیخواد روی صورتم باقی بمونه. جالبه در آستانه رفتن. کار برادرم بود. با یه میله آهنی زد. من دست خالی رفتم و اون.. اونوقت اسم خودشو گذاشته مرد. تمام محوطه لابی ساختمون پر خون شد. در و همسایه ها ریختن. لباسام و صورتم پر خون شد. اگه خورد بود به چشمم حتما اون چشمو از دست داده بودم. خدایا شکرت.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
با یه آشنایی در یه شهر دیگه تماس گرفتم. دنبال خونه میگردم. خونه بدوش. باباهه چقدر الکی مارو دست کم گرفته. فکر میکنه از این عرضه ها نداریم.
یه خونه با چندتا دانشجو آره زیاد سخت نیست. اما اگه تنها باشی بهت فشار نمیاد؟ آب و غذات، پوشاکت، حمایتت، حتی یه نفر که با همسرش زندگی میکنه حامی هم هستن. اما شخص تنها چی؟ از هیچی نمیترسم. باید حواسم به خود ترس باشه. همه دچار ترس میشن. حتی شجاعان.فقط برش باید غلبه کرد.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
از دست داده های خدمتی
من توی خدمت بیشتر از اینکه چیزی از دست داده باشم چیزهای زیادی بدست اوردم. اما از دست داده ها اینها بودند. اصلا به نظرم جالب نیست که بگم چیزی از دست دادم. خدمت من همش بدست اوردن بود.
زمان ---> جبرانش میکردم
سلامتی زانوهایم--- > اخیرا خیلی رو به بهبود رفته
---->گوشی موبایل .
-----> دفتر خاطرات با ارزشی که گم شد. اینو چطور پیدا کنم؟ نمیدونم. باید از خودم سوال کنم تا شرایط نشونم بدن. نمیدونم سوخته، پاره شده، نمیدونم دست کیه. ماجرای جالبی داره.
خیلی برام مهم بود. میخواستم به پسر آیندم نشونش بدم. به دوستام. و.. میخواستم بگم چطور با این دفتر شرطی شده بودم و خود این دفتر باعث بد بختیای حین خدمتم شد. این دفتر مهمترین چیزی بود که تو خدمت از دست دادم. البته اومده بودم مرخصی و داده بودمش به نامزد سابق ولی اون بود که گمش کرد بی آنکه خودش متوجه باشه. اصلا هیچی یادش نمیومد. ولی خوب دیگه تا حدودی بی خیال این دفتر شدم. گذشتم.
خدمت که تموم شد و داشتم سوار آخرین اتوبوس مسیر به طرف ماهشهر که میومدم، حدودای صد کیلومتر آخر روی دوتا صندلی دراز کشیده بودمو و گوشی کنارم بود. آخر اتوبوس بودم. یه چند نفری هم اونجا بودن. پیاده که شدم دیدم همه سر راه پیاده شده بودن. ولی دیگه خبری از گوشی نبود.
این گوشی مالی نبود ولی شانص اوردم که عکسهای شخصی و امثال این توش نبود. فقط اس ام اسهای خصوصی که اونا هم اونچنان مهم نبودن. بالاخره یه روز بعد سیمکارتو سوزوندم اما ..
با این گوشی کلی خاطره داشتم، این گوشی خودش چقدر دردسر برام درست کرده بود. چه دوربین توپی داشت که خیلی کمکم کرده بود.
از اون روز من گوشی خیلی ساده گرفتم تا یه جاهایی هم حسابی در وقتم صرفه جویی کنم فعلا..
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
خدمتم آسون نگذشت. به این قسمت توجه کنید.
وقتی وارد اول دبیرستان شدیم گفتن اول بد بختیا شروع شد. وقتی ناچار شدم برم خدمت و درنگ نکردم گفتن اول بد بختی شروع شد. وقتی آموزشی تموم شد قبلیا گفتن اول بد بختی شروع شده حالا. تازه شروعشه. خدمتو که تموم کردم بازم آدمای منفی که قدیما خمت کرده بودن در گوشه کنار پیدا میشدن. تاکسی و ... خدمتت تموم شد. تازه اول بد بختیا شروع میشه. آره حتما بعدا اینا رو هم خواهم شنید. ازدواج که کردی تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچه دار که شدی تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت که رفت مدرسه تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت که دانشجو شد تازه اول بد بختیا شروع میشه، بچت باید ازدواج کنه و ازت دور میشه تازه اول...
من موندم پس کی اول خوشبختیا شروع میشه؟
من تو خدمتم با وجود اینکه زجر آور بود اگرچه فشارهای شدیدی بهم وارد شد اما واقعا هیچ وقت فکر فرار به سرم نزد. واقعا احساس بد بختی نکردم. نداهای درون آورمم کردن. دعای خیر مادر و عشق. و بعد از اون تازه دوستان ولی باید بگم دعای حسین و محمد. بقیه سبک بود.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
قبل از اینکه دنبال بهترین دوست باشم باید خودم بشم بهترین دوست. اولین کسی که باید بهترین دوستش باشم خودمم. باید رفتارم با خودم خوب باشه تا با دیگرون.. اگه خودمو دوست دارم باید چنان باشم که خطایی ازم سر نزنه که دوستم ناراحت بشه چون اگه از دستم ناراحت نباشه هیچ وقت بدمو نمیگه هیچ وقت بهم بد نمیکنه و .. چرندیاتی چون رفاقت افسانست و ... که مربوط به آدمای نادون و فراوون روی زمینه تو گوش من یکی نمیره. حد اقلش اینه که خودمم بهترین دوست خودم باشم و به خودم اعتماد شگرفی داشته باشم. با خودم حال کنم و خودمو ببرم سینما، با خودم معاشقه کنم، تو آینه بهترین دوستمو ببینم نه بدترین دشمنم. خودمو ببرم خرید و برای خودم با حوصله خرید کنم. توی موفقیتهای خودم خودمو تشویق کنم و به خودم جایزه بدم.
اگه دشمن خودم باشم هیچ بهترین دوستی روی زمین یافت نخواهد شد ولی اگه دوست خوب خودم باشم کم کمش یه دوست خیلی گل دارم. اون خود من هستم. هیچ کس به اندازه خود من خودمو نمیفهمه مگه من نمیخوام یکی باشه که منو بفهمه؟ پس کی بهتر و لایقتر از خود من؟
من اسم همون دوست رو گذاشتم دنا. حالا نمیدونم دنا دقیقا کدوم یکیمون هستیم. این برای خودمم هم معماست. من با دنا حرف میزنم یا خودم دنا هستم که با خودم حرف میزنم.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
واقعا خوب که بررسی کردم دیدم اگه توی خدمت یه شخصیت دیگه هستم و توی خونه شخصیتی با بعضی رفتارهای سابق، دلایلش اینا هستن.
شرطی بودن من با محیط پر از امواج منفی خونه. تو این خونه حتی اگه گیاه ساختمانی بذاریم دو روزه میمیره، اگه ماهی بذاریم میمیره و.. این خونه همش انتقاد و امر و نهیه. چقدر بگم بابا امر و نهی فقط یه خود فریبیه کار خاص نمیکنه. بیشتر از اینکه سازنده باشه مخربه. تربیت ایده آل یک چیز الگویی از رفتارهای درسته. انسانهای تاثیر پذیرند نه حرف گوش کن. حد اقل 80 درصد آدما اینطورین.
دلیل دوم اینه که بابا جون این یه خانوادس، یه زنجیرس، به هم متصل. اگه هماهنگی نباشه همه چی بهم میریزه بابا.اگه فقط یه نفر بخواد متحول شده باشه و بقیه بهش بگن دیوونه و مقاومت پیشه کنن که نمیشه. هرج و مرج راه میافته.
تو کشور ما برای این چیزا اصلا فرهنگ سازی نمیشه این دولت کی میخواد به فکر باشه: مشاوره
الکی الکی عیبه تو مملکت ما. آخه اگه یکی بیاد و کمکت کنه که زندگیت بهتر بشه به تو بد میکنه؟
به این حرف خودم باید مراجعه کنم.
شرطی های اشتباهی(منفی) یا دردسر ساز در زندگی ما وجود دارد که دست از سر آنها بر نمیداریم و مدام به این فکر میکنیم که چرا دائم بد میآوریم. و همچنین شرطیهای خوب و عالی وجود داشته که آنها را رها کرده ایم و میگوییم چرا زیبایی هایی را از دست داده ایم. بهتر است آنها را با دقت پیدا کرده و بدرد بخورها را از بدردنخورها جدا کرده و استفاده کنیم.(
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
برای حل مسائلم کمک شگرفی رو میتونم از این چیزا بگیرم.
نخست خدا و اولیا
دوم ذهنم – بردن ذهنم به حالت عمیق آلفا، خوش خیالی،ریلکسیشن و مراقبه و مدیتیشن و تمرکز عمیق فکر،
هیپنوتیزم
و همچنین:کارهای واقعی که باعث ترشح به اندازه و نه زیاده از حد آندروفین در مغزم باشن.
مراقبه لحظه به لحظه مخصوص مراقبه به صحبتها و کلماتم. مراقبه بر افکار و عادتها و مراقبه بر احساسات. مراقبه بر ورودی های احساستیم. مخصوصا تصویری و صوتی. تصاویر زیبای حقیقی ، صداها و صوتهای دلنواز و واقعی که منجر به احساس خوبی واقعی بشوند.
نه موزیکهایی که عادت کرده باشم هنگام احساس بد گوش کنم. اگر آنها را سالها پیش هم گوش کرده باشم و اکنون همینجوری بخوام گوش کنم، به دلیل شرطی شدن. گوش کردن به همین موزیک ها دستوری است برای ایجاد شرایط ناراحت کننده و غم از نو.
تغییر و جایگزینی عادتهای نامناسب( برای از بین بردن یک عادت باید آن را جایگزین کرد)
برای تمام اینها و شروع نیاز مبرم به تغییر مکان دارم.این خونه هزاران زنجیر به دور من تنیده. و من اینجا در غل و زنجیر هستم. در تعداد اشتباه نکردم. باید مغز آدمی رو کمی خوب بشناسی و بدونی که خیلی از چیزها که فکر میکردی دقیقا بر عکس بوده تا منظورمو اینجا بفهمی. این بند نسبتا پیچیده شد. بیخیال.
برای یافتن مکان و جور شدن شرایط داشتن مکان خوشخیالی پیشه کردم. پولش اتوماتیک جور شد. مکانش هم جور خواهد. شد. شغلم هم جور خواهد شد.
گفتم شغل. همینجاش شغل پیدا کرده بودم. با درامد واقعا خوب. نزدیک به ماهی یه میلیون. ولی حضور پول در شرایطی که آرامش نداشته باشی مثل اینه که بگن تو یه لیوان آب فقط یه قطره سم هست چیزی نیست. بنوش.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
کوله بار من : تعداد زیادی کتاب.زیادن واقعا. چند هزار صفحه بگم خوبه؟
کلی کتاب غیر درسی در دو رشته متفاوت که حجم بالای یکی منجر به بالا رفتن تعداد کتابها و حجم بار.. صد تا کتاب خوبه؟
کوله بار های نامرئی: حسرت. البته به خودم میگم حسرتهای بیجا. میکشمشون. تیکه تیکشون میکنم. چالشون میکنم. دلیلی نداره نگهشون دارم.
عشق و صفا و محبت. مهربونی. نه اگرچه دلم سوخته ولی نه باید خصوصیات خوبی که کمو بیش درم هست نابود کنم.
تعدای وسایل هنری.
راستی دیشب باز خواب دیدم بابام گیتار برام خریده. ولی کاورش نه خودش. کی گفته نخواهم داشت؟ من چیزهای دست نیافتنی داشته ام.این چیز زیادی نیست. خودم ذهنم را.. منظورم گیتار معمولی نیست. یه گیتار الکترونیک مخصوص. حد اقل نیم میلیون قیمت داره.
همیشه پولشو حتی اگه داشته صرف چیزای دیگه شده. بیخیال.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
آقا پویا نرسیدم واست پوسته بزنم. ببخشید. آخه تصاویر گرافیکی لازم رو نداشتم و باید میگشتم. البته توی سیستم خودم گشتم. چیز مناسبی پیدا نکردم. همین امروز اینکارو کردم.معذرت...
تو واقعا خاص هستی. صفات اینچنینی تو را شاید من روزی پیش بینی کرده بودم. ولی دستور نداده بودم. شاید هم چشمان من آن موقع بسته بوده اما تکنیک های پیامی غیر مستقیم را حرفه ای اگر نیستی حد اقل در سطح خوب هستی.پیامهای خاص را میگویم.درسته؟
راستی من و تو یه خصویت مشترک داشته ایم. یه جاهایی.گاهی میخواستیم پله های زیادی رو یه جا بپریم. مطمئن باش اگه بگردی پیداش میکنی. حافظتو بررسی کن. دور نیست.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
تظاهر همیشه بد نیست
به اونی که تظاهر به خوبیها میکنه گیر نمیدم. مگر اینکه نیتش ریا باشه. حتی خود تظاهر دو جنبه مثبت و منفی رو داره. جنبه منفیش همن ریاست. اما تظاهر به خوبیها و تداوم دادن بهش یه تکنیک برای ایجاد همون خصائل نیک هستش. یکی که دائم به شجاعت تظاهر کنه چیزی از دست نداده.
معروفه که میگن تظاهر به شاجعت چیز جالبیست. کسی نمیتواند متوجه تفاوت شود. اثر گذاری آنها یکیست. جالب اینکه ادامه که بدی آخرش واقعا همون شجاع میشی.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
خوشمزه هستم
برادر کوچیکم محمد با من مثل یه دوست صمیمیه. خیلی دوسش دارم. اومد گفت فهمیدم واقعا خیلی خوش مزه !!
خیره داداش!
هیچی دیدم یه عالمه گربه دور خون ریخته تو روی زمین جمع شدن. مواظب خودت باش.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
کی گفته رفتن بده. برای اصلاح امور گاهی دوری بهترین گزینست. من که قهری نرفتم.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
منتظر هیچ کس حتی خدا هم نیستم. خودم وضعمو رو به راه میکنم. فقط به خدا توکل میکنم و خودمو به این قدرت بیکران وصل میکنم. مطمئنم موفق میشم. اگه اجل مهلت بده.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
جریان
حالت جریان.
صدها بار حالت جریان ولی در مورد مرگ.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
تیپ تاپ
همه فکر میکنن تیپ من بعد از خدمت یا حین خدمت تبدیل شد به تیپ شخصیتی. صد البته که شش ماه قبل از خدمت.. ولی از اونجایی که مشغله ها باعث شد کمتر توی عمومیتها ظاهر بشم کسی به اونصورت متوجه نشد. البته و صد البته گاهی روزا تیپ اسپرت میزنم. برای اینکه از تیپ شخصیتی زده نشم.
تیپ شخصیتی من تا خود کت و شلوار پوش بودنه اما تیپ اسپرتم محدود به تیپ ارتشی ساده و نهایتا جین ساده و پیراهن تا حد امکان آستین بلند و ساده و در عین حال زیبا. مثل قدیما اهل افراط و شلوغ بازی و گردنبند و کلاهای ... نیستم.
گاهی هم با تیپ ورزشی بیرونم. زیاد تیپ تاپی نیستم.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
مدیریت زمان
استفاده اصولی از زمان، مدیریت زمان.
برایان تریسی میگه مدیریت زمان یعنی مدیریت بر زندگی.
توی خدمت ( از 8 ماه آخر) حسابی اهل برنامه ریزی و.. حتی کاغذهای اون برنامه ریزی ها رو یادگاری نوشتم.مدیریت صحیح زمان میتونه به شکل شگرفی عقب افتادگی ها رو جبران کنه. یه میانبر تضمین شده و حرفه ای.
بعد از مرخصی عید نوروز برگشتم همون جایی که بودم. البته توی 20 روز محیط تغییر کرده بود. جای شیر آب توی حیاط عوض شده بود و رفته بود پشت پاسگاه. منم از این بابت ناراحت شده بودم چون دقایق بیشتری رو ازم میگرفت. من روی صحبتم با دقایق گرفته شده در یک روز نیست. محاسباتم برای سه ماه بود که روی هم چقدر وقت تلف شده داشتم.
اصلا باید بگم این چند ماه آخر خدمت دوران شگرف زندگیم بوده. پس بیخود نیست که بقیه سربازا خیلی خاص نگام میکردن. مدیریت زمان واقعا کار آسونی نیست. انگیزه ویژه ای میخواد.میگن مغز جنس مذکر انسان بر خلاف جنس ماده،تنها بر یک چیز در یک زمان میتونه تمرکز کنه. ولی من خیلی از کارامو همزمان و بصورت توام انجام دادم. البته نه به شکلی که شما فکر میکنید.به صورت لحظه ای و واحدهای زمانی کمتر از لحظه. یعنی خیلی سریع و شبیه به فرکانس لامپ مهتابی تغییر نقطه تمرکز میدادم.ولی یه خانوم نیازی به این کار نداره. البته توضییح این امر واقعا مشکله.
مثلا گوش کردن به موزیک رو گذاشته بودم واسه زمانی که دارم ورزش میکنم یا زمانی که مشغول طراحی هستم. زبان انگلیسی رو هنگام نرمش مخصوص برطرف کنندگی آسیب زانو به دقت گوش میکردم، و..
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
شب سرد بدون یخ بندان
نمیدونم چرا این لحظه یاد سال 86 افتادم. سال خاصی در زندگیم بود. آره واقعا. ماجراهای جور واجور. اما هنوز نماد سال 86 واسه من بعضی شبای سردش بوده. بعدها فهمیدم سال 86 از سالهای هجوم سرمای شدید به کشور بوده. تا جایی که شهرهای سردسیری بوده که دماشون به زیر 30 درجه زیر صفر هم میرسید.
دمای هوای اون شب و الافی اون شب رو نمیدونم. فقط میدونم خیلی وحشتناک بود خیلی. حتی برای من که به سرما عادت دارم. شاید بتونم بگم سردترین شب زمستونی عمرم بوده. چقدر دلم واس خودم میسوزه. طفلی بیچاره. پدرش در اومد. خیلی سوز داشت خیلی. شاید بدنم دچار تغییر فیزیولژکی سریع و موقتی شده بود. نمیدونم. خیلی سرد بود خیلی.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
نامه به دلبند در آینده
نامه به فرزند آینده برای 5 مقطع سنی متفاوت اون حتی برای لحظه تولدش ظاهرا مسخرس. اما حتی به اینم فکر کردم. برای 20 سالگیش نوشتم زمانم رو به زمانه تو میرسونم. یه روز این 5 تا نامه ای که دوران خدمت نوشتم تایپ میکنم.نه عادی و نه خاص هستن.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
کدوم کلمات رو اخیرا زیاد تو متنها مشاهده میکنی؟
صرفا، فکر،نه فلان و نه فلان،خدمت،کتاب، مرموز،
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
دنبال استثناء هستی ؟
به یکی از حرفام که تو پستهای قبلی ( نه پستهای توی شکم این پست) زده بودم بر میگردیم. سوال شده که آیا اگر جایزه ای مثلا یک منزل رو توی بانک برنده شدم بازهم اینجا میگویند باد آورده را باد میبرد؟ و صحت پیدا میکند؟
اگر چیزی را از راه کلک و خیلی سریع و به آسانی بدست آوردی مطمئن باش یا خودش یا عوضش را به آسانی از دست خواهی داد یا اگر آن چیز نزد تو باقی بماند دردی از تو دوا نخواهد کرد.( خودم)
جواب: جواب من به تو صد در صد نیست. ممکن است بانک و حتی حساب بانکی با سرمایه حتی اندک تو فقط یک واسطه و ابزار باشد برای دادن پاداش کار مثبت دیگری در زندگیت. و یا مجموعه از برخی کارهای مثبت تو در طول یک مدت مثلا چند سال یا حتی کل عمرت. یا جذب قوی دیگران برای تو.
ضمنا. تمرکز قوی فکر در عوض نیاز به تلاش برای رسیدن به هدفی هر چند بزرگ را بسیار کمتر میکند.
هر چقدر میخواهی نور آفتاب را از یک شیشه معمولی و تخت به نقطه ای که قابل اشتعال باشه بتابون. موفق نمیشی. اما دونه دونه این پرتوها رو به کمک عدسی و لنز بر روی اون نقطه متمرکز کن ببین چی میشه. فکر تو هم اینطوری قدرتمند میشه. مشکل عده ی کثیری از ماها اینه که فکرمون متمرکز نیست. منظورم با اهداف بزگه. البته اهداف نیستند که بزرگ یا کوچکند این ما (فکر ما) هستیم که بزرگ یا کوچکیم.بزرگی و کوچکی اهداف ساخته و پرداخته ذهن ماست.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
کمی تفکر و تدبر در مورد قانون جاذبه - شخصی
فیلم راز رو که دیدم. خیلی چیزا یاد گرفتم. حتی فهمیدم اینکه خدمتن توی ارتش، و نیروهوایی، و اینکه شهر زاهدان افتاد زیر سر خودمو افکارم بود. مگر من نبودم که چند سال قبل خیلی به زمینه های هوا فضای نظامی علاقه نشون میدادم. مگر من نبودم که به هند و لباس هندی و این چیزا زیاد فکر میکردم. آخرش افتادم توی شهری که فرهنگشون شبیه به هندوها بود کمو بیش. و...
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
کتابهام
کتابام بهترین رفیقامن. بی منت لطف فراوون میکنن.اگه در حقم لطفی کنن ازم لطف خاصی نمیخوان جز اینکه خوب و تمیز نگهشون دارم. چیز سختیه؟
اگه اشتباه کنم بی آنکه آبرومو ببرن راهنماییم میکنن. بین خودشون دعوا راه نمیندازن که طرف کدومشون میرم و کدوم نمیرم. کدوم زودتر و از این حرفا.. ولی همشون در یک چیزی مشترک هستن. دلشون میخواد بخونمشون، بهشون مراجعه کنم.. ازشون نقل قول کنم. کتابام البته ممکنه بدون اشتباه نباشن.
ولی خوب احتمالش کمه. کتابام ناراحتم نمیکنن. فقط بهم لطف میکنن واقعا. قدر نشناس نیستم. قدرشونو خیلی خوب میدونم.
.......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... ......... .........
من یک انسان هستم. دل دارم. یا سیاه یا سفید بالاخره دارم. شاید هم خاکستری باشد. نمیدانم.یک چیزی بهم میگوید: محکم و دودستی تصمیمت را بچسب و ادامه بده. از هر سو که بروم خودم را محکوم به تحمل سختیهای خاصی میبینم.
هنوز مدت زیادی از خدمتم نگذشته.بنابراین هنوز کمی داغ هستم و میتوانم از این حرارت استفاده کنم. البته خب به این زودیها سرد نمیشود.
اگر خانه بمانم دردسر ها و مشکلاتی هست.انرژی زیادی از من به هدر میرود. توجه کن. هدر میرود. بخش دیگری را هم باید صرف طریقت اصلاح خود و بقیه کنم. و صد البته موضوع مهم عشق تحمیلی که نمیخوام. طرف آدم خوبیه ولی برای من خیلی زوده. اصلا داستان خیلی پیچیده شده. بگذریم ازش
اگر تصمیم ترک کاشانه و خانه باشد که اونم سختیهای خودش را خواهد داشت. از شهر و دیار به ظاهر زیبا اما پر از خالی خودم میروم. بله جنگل میروم. خانه جنگلی هم صفا دارد. جنگل گرگ دارد. اما گرگ به همسرش وفا دارد بیش از هر حیوان دیگری. زره و سلاح دفاعی تهیه میکنم اما از خود گرگ چیزهایی یاد میگیرم. اما نه از انسان گرگ صفت.
ضعیف نیستم. قاطی کرده ام.ولی نه میشود بگویم نمیدانم چه کنم و نمیشود گفت میدانم. اصلا به متنم نگاه کن. معلوم نیست چه طور نوشته شده. اثرات تخلیط دیده میشه.
بی خود نبود که توی خدمت داشتم تپل میشدم کم کم، بی خود نبود که توی خدمت دیگه
دچار بیماری نمیشدم حتی در صورت استحمام با آب یخ، بی خود نبود که اونجا شادی
بیشتر بود با وجود کمبود شدید امکانات، بدی افتضاح آب و هوا، نا امنی و ..( البته
خالی از غم و ناراحتی هم نبود).
پرا اونجا زور و تحمیل بود ولی .. همش به خاطر اینکه خونه من اینجا سر شار است از امر و نهی و انتقاد، توجه به رفتارهای الگویی در حد صفره اینجا، و.. و باباهه فکر میکنه عقل کل تشریف داره، حتی دلم نمیخواد اینجا غیبتشو بکنم بابامه هر چی باشه اما دلم داغونه. من این همه پول نمیخوام من امکانات نخواستم من فقط میخوام پدری که هست، خانواده ای که هست مرا بفهمند. اینکه با فلان مقدار پول آرامم کنند چه سود است؟ پولی که خودم برایش زحمت کشیده باشم لذت بیشتری در خرج کردن (صحیح) دارد و قدرش را میدانم و بهتر است.
دوست ندارند من بروم ولی اگر دوستم دارند چرا حرفهای منطقی مرا مسخره میکنند. چرا در این خانه منطق نادیده گرفته میشود چرا پدر حاضر نیست بداند چگونه میتواند زندگی آرامتری داشته باشد. بخش زیادی بر میگردد به برادر احمقم که جز چشم به هم چشمی چیزی بلد نیست و حتی کارهای شخصیش را به زور خودش انجام میدهد. به این فکر نمیکنند که دوستانش اگر چیزی دارند چگون آن را بدست اورده اند تنها به این فکر میکند که زوری هم که شده به قیمت دعوا و دردسر و و حتی شکستن وسایل منزل و حتی ماشین باباش، باید هر طوری شده اونم اون چیز رو داشته باشه. به پدرش میگه باید برای من ماشین بخری میخوام با ماشین کار کنم. باید یکی میزدم تو دهنش و دندوناشو به خردش میدادم. آخه بشعور پست تو این خونه دوتا دانشجو هست و چارتا بچه دیگه همه بچه مدرسه ای هستن و در آمد اونطور نیست که کفاف بده و حقوق ماهیانه بابات کلی کسری میاره .. بگذریم.
بی خاصیت نه رعیات حال پدر و مادر سرش میشه نه خواهر برادر نه همسایه و .. خود خواه تمام عیار.
من احمق بیست ساله ندیدم که محدوده فهمش زیر یه بچه هشت ساله باشه.
حالم ازش بهم میخوره.
هزار البته نامردیهای پسر عمم و پدر بی شرفش در حق خونوادم کم نبوده. صد بار گذشت کردم آیا باز هم باید گذشت کنم؟ده بار خوبه؟
تازه تو خدمت داشتم تغییر میکردم که یه دفعه اتفاقاتی افتاد. یه جورایی به بعضیا بد کردم. نمیخواستم ولی کردم.هزار و یک برنامه واسه خونوادم ریخته بودم مثلا. مسئله اینه که من حساب تغییرات بعدی در خانواده را در زمان غیبتم نکرده بودم. من مطابق به شناخت قبلی خودم از خانواده (قبل از خدمت) برنامه ریزی کردم. آمدم و برنامه ها به هم ریخت و نیاز دیدم که همه چیز از نو طراحی شود اما تا میایم که شروع کنم آقای برادر گند میزند به احوالمان و انرژی هدر میرود. باز خلقیات بد و ناپسن جدیدی را من از او شاهد میشوم. 2 سال که خانه نبودم چه سوء استفاده ها که نکرده.
میخوام برم. کاری ندارم که دوسم دارن یا ندارن. دیگه برام اهمیتی نداره. میکنم خودمو از این شهر لعنتی که فقط یه ظاهر زیبا داره. حتی خاطره های زیباش عذاب میده. راه سختی دارم. شما هم دعا میکنید ؟
اگه نشد برم معنیش این نیست که تصمیم عوض شده معنیش اینه که صاحب پولی که میخواد پولو واگذار کنه راضی نیست و من رضایت خیلی برام مهمه. از همون اول جلوی ضرر رو باید گرفت. بین بد و بدتر نباس بدتر رو انتخاب کرد.ولی باید فکری کرد. باید خودم را به کرات در شرایط ایده آلی که میخواهم تصور کنم تا ذهنم برنامه ریزی و طرح ریزی کنه و مدام بازخورد بگیره و شرایط رو جمع و تفریق کنه تا به اون وضعیت برسم. بهتره از همون اول بدونم که چی میخوام. اینکه پدرم گفت دو تومن بهم میده و من با پیام اینکه مرد سر حرفش میمونه بیشتر تحریکش کردم،چیز آنچنان جالبی نیست.حرفش رو نسنجیده و از روی لج زد. بعدا که دوباره صحبت شد به راحتی از حرفاش فهمیدم که 25 درصد دو دل و 75 درصد نظرش برعکس چیزیست که گفته. فقط اینو گفت: میل خودته. میخوای بمونی میخوای بو. ولی وقتی عصبانی بود گفت برو که از شرت راحت شم.
بنام خدا
16.7.88
نمیدونم چی شد. ولی هر چی هست مربوط به عادتم به اتاقک یا بهتره بگم آلونک توی خدمت میشد.
روزهای آخر خدمت بود. از 20 روز آخر 16 روزشو اومدم خونه مرخصی.بعد از 4 ماه اومدم. اظافه خدمتی هامو هم نبخشیده بودن و کمی روحیم تغییر کرده بود.
شاید هر کی تیتر رو دیده باشه فکر کنه منظورم فرار از خدمته اما در حقیقت هیچگاه قصد فرار از خدمت به ذهنم خطور نکرد اگرچه تا شرایط جهنمیشم رفتم. من سرگروهبان تیتام و عرضه خیلی از چیزا و کارای توی خدمتو داشتم اما تحمل اینکه توی خونمون همش انتقاد بشنوم و بی منطقی ببینم ندارم.انتقاد از خودم یه طرف قضیس و نتقاد بقیه از همدیگه.. دعوا و و سرو صدا و تغییرات زیاده از حد برادرم و لجبازیهای شدیدش. اینکه بخوام راهکار وارائه بدم و قصد همیاری داشته باشمو بهم بگن داری بی حرمتی میکنی که داری واسه بزرگترت تعیین تکلیف میکنی. نخواستیم بابا. باباهه با سرعت 100 تای پیکان میره و ما با سرعت اولیه جت شخصی میریم و خیر سرمون برای اینکه جلو نیوفتیم هر چند دقیقه یکبار دور برگشت میزنیم.
من قدیما یه آدم عصبی بودم که زود از کوره در میرفتم. اما وقتی رفتم خدمت.. شاید بعضیا فکر کنن صرفا خود خدمت درستم کرده (بعضی از خلقیقات) اما اینطور نیست واقعا. در خدمت شرایطی ممکنه واسه سرباز پیش بیاد که واقعا بد فورم بهش فشار میاد و آرزوی مرگ میکنه. از این فشارهای شدید روانی دو سه بار به شکل شدید به من وارد شد.تا جایی که اعتماد به نفسم به شدت پایین اومد.وقتی اومدم خونه قیافم به شدت تغییر کرده بود. البته خدمت مسخره سپاه به ندرت اینطوریه. منظور ما خدمت توی یگان های ارتشه. با وجود تمام این بد بختیا و خدمت در جایی که انواع مخدرات و روانگردانها حتی در مصرف رایگان اول وجود داشت (زاهدان و مرزهای سیستان و بلوچستان) با وجود اینکه در جمع هایی بودک که النن .. اما خدا شاهده حتی فقط یکبار وسوسه ساده ترین شکل اون یعنی (ناسک=نوعی ماده مخدر گیاهی) که حکمش مثل سیگار آزاد بود نشدم.خیلی بهم تعارف شد خیلی از رفقا رفتن تو کارش اما من اصلا.. با خودم میگفتم اگه از همون ساده و معمولیش شروع کنم استعدادم برای پله بعدش زیاد میشه. اعصابم به هم ریخته که ریخته. با یه چیز دیگه آروم میشه. اون چیزای مسخره همش تلقینات کاذب و مال آدمای ضعیفه.
توی پاسگاه که بودیم گاهی میدیدم بعضی سربازا رو از پاسگاها میوردن (اورژانسی) که بالاخره به دلیل کمبود امکانات شهید میشدن. خون میدیدم. عکس سربازای جوون رعنا که روی مین.. خدایا.. روحیه تضعیف میشه.. برادر احمقم که فقط یاد گرفته تو این مدت که نبودم به باباش زور بگه که اگه هر کاری که میخواد باباش واسش نکنه خونه رو به خاک و خون میکشه و هیچ وقت هم تو عمرم ندیدم این برادر بابت یه بی احترامیش معذرت خواهی کنه.
---
تمام خدمتم برای بقیه دوستام عجیب به نظر میرسیدم. آخرای خدمت با 40-50 کیلو بار اظافی رفتم. تعجب کرده بودن که چطور این همه بارو به تنهایی با خودم این همه راه... بارهام کتابهایم بودند. که 95 درصدشونو با دقت خوندمو بعضیا رو حتی 2 بار دیگه مرور کردم. اونجا به شدت اهل مطالعه شدم. حتی درس هم... با محیط اون آلونک در اواخر خدمت انس عجیبی گرفتم و حتی شرطی هم شدم.یعنی وارد اون که میشدم حس و حال و هوای درس و مطالعه و کارهای هنری در من تقویت میشد. هیچکسیم کاری به کار ما نداشت. آخر خدمت آسون گذشت.منظور 9 ماه آخر به جز 4 روز آخر بود که اون 4 روز آخر هم باز پدرمو در اوردن و حتی موهامو کوتاه کردن. در حالی که توی نیرو انتظامی سرباز 5 الی 7 روز آخر لباس شخصی میپوشه و کاری نمیکنه.
خلاصه اون کتابا ومطالعات بود که منو حسابی تغییر داد و دم خدمتم گرم، شرایط رو واسم جور کرد. یه جورایی بگم توفیق اجباری.
این تصویر که میبینین یه آلونک یکم کوچکتر و تر و تمیزتر واقع شده در اتاق خودم تو خونه (اتاقمو به دو اتاق تبدیل کردم) که گذاشتمش واس مطالعات درسی و غیر درسی و گه هنر و..
فرار
فکر فرار یا در واقع بهتر بگم فرار النن واجباری یا بهتر از همه بگم ترک خونه و کاشانه از آخرین مرخصی که دوازده روز خونه بودم به ذهنم خطور کرد. پدرم باهام رفتار بدی کرد. تو خونه درک نشدم. گفتم من از این خونه میرم.گفت برو کی جوتو گرفته. گفتم دو تومن میخوام. رهن اتاق میکنم. یه جایی پیدا میکنم. بعد برات میفرستم. نداد که نداد. خلاصه این حرفا تو گوشم نرفت. من اهل زور و پول زور و جذب نارضایتی نیستم. یه روز که دیگه بد جوری ناراحتم کرده بودن بزرگترین چمدان موجودو برداشتم و تمام کتاب درسیا و وسایل و لوازممو آماده کردم. دیگه واقعا میخواستم برم. شب قبلش با محمد کلی درد ودل و مشورت کرده بودم. گفته بود اگه واقعا به صلاح میدونی برو اما به این زودی که نه شغلی داری نه جایی داری کجا میخوای بری. شاید بهتره صبر کنی..
مامان بابا که دیدن نه بابا اونقدرا که فکر میکنن الکی نگفتم و قضیه کاملا جدیه بر آن شدن که یه جوری جلومو بگیرن. بهشون شوک وارد شده بود.
با خودم به این فکر میکردم که چه راه سخت و پر خطری در پیش دارم اما ذره ای ترس یا تردید و امثال این چیزهای منفی توی دلم نبود.
فقط میگفتم رفتن. اولش میخواستم برم خونه خالم که همش 25 کیلومتر از اینجا فاصله داره بعد گفتم یه فکری میکنم.
فردای اون روز پدرم حدود صد هزار تومن بهم داد واس خرید لباس. خر شدن اسمشو بذارم یا .. نمیدونم.ولی بعد از سه سال لباس جدید داشتم. هر چند یه کت و شلواری رو با حقوق خدمتیم اواخر خدمت خریده بودم.البته مابقی رو صرف خواهر و برادرا کرده بودم.
حالا بگذریم. اتمام فکر رفتن مربوط به یه هفته پس از اومدنم بود. ولی باز داره میاد سراغم. نمیدونم چطور. اما دو نفر میخوان جلومو بگیرن. پدر و مادرم. اگه اونا راضی نباشن ممکن تجلی عدم رضایت خدا باشه. اونوقت وضع اونی نیشه که من دوست دارم.شاید اتفاقاتی برای خونواده بیافته که به من نیاز باشه و فردا هزار و یک حرف بد پشت سر من راه بیافته که آره همه کس و کارشو ول کرد رفت و گذاشت...
خلاصه اگرچه حق تا حدود زیادی با من بوده ولی باز هم گذشت.
اما بزرگترین گذشت زندگیم... که داره احوالمو به هم میریزه.
تا پست یا پست های بعدی.
این تغییرات ربط آنچنانی به خود خدمت ندارند. همه بستگی به شرایط قبلی ، محل خدمت و شرایط حین خدمت و نیز ویژگیهای فردی خودم داشته. چیز عمومی نیست.
قبل از خدمت
ناملایم، متال باز، ققضاوت زود، ساده دل تر، احساساتی نسبتا شدید،خوش خواب (زیاده روی در خواب)،تقریبا فعال،منفی نگر تر،خوشخیالی های تو خالی،کلی نگرتر، شوخیهای نادرست،چشمان قویتر، تخیل قویتر با چشمان باز،پرخور،زود از کوره در میرفتم،اشتباهات بیشتر، عاقبت بینی کمتر، دور اندیشی ضعیف، منطق های نیمه ظاهری نیمه باطنی، منزوی، حرکات عجیب و غریب تو خیابون،نسبتا پر رو، - برخوردهای نسنجیده، اهمیت ندادن آنچنانی به عقب افتادگی ها،سردر گم،کمی دست و پا چلفتی، وسواس در زمینه هایی، اهل بحث،معتقد به شانص، زود رنج،کم جوشش،
بعد از خدمت
سحر خیز،آرامتر،موزیک بازی کمتر (بیشتر آرام و لایت)،خوش برخوردتر، اهل صلح،فوق العاده امیدوارتر و زرنگتر، اهل مطالعه، درس خوان، تعادل در احساس و تعقل،پیشرفت شگرف در کارهای هنری، حوصله قویتر،دقت بیشتر و جزئی نگری عجیب، اهل بررسی های کامل و دقیق، شوخیهای صحیح، تخیل قویتر با چشمان بسته و تمرکز فکر بیشتر، کمی اهل مراقبه، تعادل در غذا خوردن، دور اندیشی قویتر و توام با دقت و مکاتبات، ذوق هنری بیشتر، علاقه بیشتر به ورزش،ثبات بیشتر در مواقع لازم،قاطعیت، اعتماد به نفس به مراتب بالاتر و قویتر ( افزایش بیش از 60 درصد)، الهامیات عجیب و غریب، واقعا جسور،سنجش فوق العاده در زمینه های عشقی، اهمیت فوق العاده به عقب افتادگی ها و بررسی میانبرها،دنبال آزاد سازی نبوغ ذهنی،اهداف بزگتر،شنونده تر و کم حرفتر-نکته بین، قدر شناس،مقاومتر در برابر عوامل منفی،عدم روحیه انتقام جویی، روحیه انعطاف پذیر، پوست کلفت، عدم اعتقاد به شانص و تقدیر،فعال و پر جنب و جوش
تغییرات جسمی: قوای جسمی بیشتر، تمرکز فکری حرکتی بهتر، انعطاف بیشتر،از بین رفتن بیمار آلرژی و حساسیت، افزایش نور چشم. و...

نگاش کن. تعداد دفعاتی که صدا در میاره به اندازه اردک هست؟ کمتر سر و صدا میکنه اما وقتی میره بالا صدای نابشو در میاره. وقتی بالهای تنومندشو باز میکنه و تو اوج آسمونه صداشو در میاره و میگه : من هستم! اما اردک چی؟ این همه سر و صدا میکنه این همه رنگ و روی بدنشو نشون میده و ... آخرش پرواز ازش ساخته نیست.هنر کرده زیر آب میره.
صدای اردک رو از دویست متر اونطرفتر نمیشنوی اما صدای عقاب کوهستانو از اون بالا می شنوی.
نگاه کن: شبیه آدمایی که یکی همش با اتوبوس سفر میکنه یکی همه جای دنیا رو با هواپیما میگرده.
آدما رومیتوان به یکی از این دو تشبیه کرد. اردک نماد همان آدمهای معمولی.راستی تعداد اردکهای دنیا خیلی بیشتر از عقابهاست.
عقاب چنان قوی شده که از چند هزار متر ارتفاع کم و کسری در قوه بینایی نداره و میتونه حتی یک موش رو از اون بالا به راحتی ببینه و بازخوردهای خودکار رو فعال میکنه و با سرعت شگرفی خودشو به هدف نزدیک میکنه.
مطمئنا نقاط قوت عقاب از نقاط ضعفش بیشتر و برجسته تر هستن.
عقاب پرنده ای جسور و با شهامت و نماد ارادست. چنگالهای فوق العاده قوی داره. زور جناب آقای سلطان جنگل هر چقدر هم زیاد باشه با کمی حساب کتاب جناب عقاب میتونه روشو کم کنه.

انسانهای موفق رو میتونیم عقاب بنامیم.اونا که میتونن دست دیگرانو هم بیگرن و با خودشو به اوج آسمون ببرن.
یه جمله جالب هست که میگه: زندگی انسانهای عادی ارزش یاد آوری هم ندارد.
خدا در بعد فاصله نیست که بگیم دور یا نزدیکه اینا ساخته های ذهن ما از روی نادانیست. دوری از او یا نزدیکی به او یعنی میزانش بیه بودن به خصوصیات خداگونه او.. (خودم)
در تمام رخدادها خیری نهفته است و میتوان آن را پیدا کرد. هیچ سکه ی تک رویی وجود ندارد. (خودم)
همه مسائل راه حل دارند و ممکن است بعضی از راه حل ها در ابتدا ناخوشایند به نظر بیاید. (خودم)
بیشتر اوقات خوبترینها در قالب تعداد کمتر هستند. (خودم)
این ذهن قدرتمند ماست که پول را وارد ندگیمان کرده و جذب میکند. خود پول لیاقت پرستش ندارد. او که ذهنت را برایت مهیا کرده شایسته است. (خودم)
حماقتهای تمام شده ات را بر روی کاغذی با فعل گذشته بنویس. کاغذ را آتش بزن و بعد لبخند بزن و بگو تمام شد. خود به خود احساس میکنی از چیزی رها شده ای. اگرچه ممکن است نه کاملا ولی اثر دارد.(خودم)
همه چیزت را هم که از دست بدهی مطلقا مهم نیست. مگر آنکه قدرت اندیشه ازت سلب شود ( خودم)
سعی کن خیلی آرام و نا محسوس بر جمع دوستان عزیزت تاثیر مثبت بگذاری ولی تاثیرات منفی را از آنها نپذیری. بجایش از کارهای اشتباها و منفی آنها درس بگیر و جلوی خودشان نشان بده که شرایط بدون اشتباهاتشان چقدر خوب است. البته دقت فراموش نشود.
یک زمانی میگفتند نیمه پر یا نیمه خالی لیوان. کشف کرده ام که امروز دسته سومی هسند که میگویند جنس لیوان چیست.امروز این دسته سوم برای ما عجیبند. اخیرا بهم الهام شده که فردا اینان برای ما عادی خواهند بود و دسته چهارمی می آیند که میگویند چرا نیمه پر قسمت پایینی لیوان است نه بالایی. ( خودم)
شرطی های اشتباهی در زندگی ما وجود دارد که دست از سر آنها بر نمیداریم و مدام به این فکر میکنیم که چرا دائم بد میآوریم. و همچنین شرطیهای خوب و عالی وجود داشته که آنها را رها کرده ایم و میگوییم چرا زیبایی هایی را از دست داده ایم. بهتر است آنها را با دقت پیدا کرده و بدرد بخورها را از بدردنخورها جدا کرده و استفاده کنیم.(خودم)
هر روز زندگی میتواند آغاز زندگی تازه ای باشد.البته برای انسان عاقل.(کتاب آیین زندگی اثر دیل کارنگی)
گاهی مهم نیست که چه کس حرف خوب را میزند. برنده ترین ها آنانند که در حرفهای خوب تعقل کرده و استفاده میکنند. از هر کسی و از هر جایی. (خودم)
خوب حرف زدن با حرف خوب زدن تفاوت دارد( نمیدانم)
جسور بودن با پررو بودن فرق دارد اما ظاهرا شبیه هم هستند. همانگونه که تجلی اعتماد به نفس در قالب بیان با خود برتر بینی تفاوت دارد اما ظاهرا به هم نزدیک هستند. فاصله این چیزهایی از این قبیل به اندازه یک موی لای درز است. اما این شما هستید که باید بصیرت داشته باشید تا..
اگر احساس نیاز به جذبه داری اصلا نیازی به فخر فروشی نیست. دیده ام که بعضی ها حتی جار میکشند که فلان شد و فلان کردیم. اینها ظاهرا کارساز است اما در جهت عکس حرکت میکند و تو را خرابتر میکند. اگر واقعا حقت باشد حق خود به خود به تو میرسد تو نگرانش نباش. خود به خود شرایطی ایجاد میشوند که همه به سمت تو کشیده میشوند. فقط خوش خیال باش. نیازی نیست زوری بزنی.(خودم)
اگر در راه بدست آوردن چیزی در حال زجر کشیدن هستی بیشتر بررسی کن. اگر واقعا به آن علاقه داری پس احساس زجر نمیکنی فقط پوستت کلفت تر میشود.تازه لذت هم میبری. مثل یک شخص هیپنوتیسم شده که درد سوزن را احساس نمیکند.اگر آن چیز به صلاحت نیست خوب دنبالش نباش.ادامه یافتن این زجر خیانت است به خودت.
اگر چیزی را از راه کلک و خیلی سریع و به آسانی بدست آوردی مطمئن باش یا خودش یا عوضش را به آسانی از دست خواهی داد یا اگر آن چیز نزد تو باقی بماند دردی از تو دوا نخواهد کرد.( خودم)
احتیاط تا زمانی شرط عقل است که لا اقل یک هزارم درصد نگران باشیم (خودم)
به نظر من به خاطر انسان های معمولی در حق زمان بی انصافی شده. میگویند وقت طلاست. برای اینکه انسانهای معمولی طلا را راحتتر درک میکنند . اما انسان ویژه و باهوش باید بگوید ، اگر معدن طلایی ببینم باز به یاد ارزش وقت میافتم. باید بگویند چیز که اندکی بیش از چیزهای دیگر ارزش وقت را یاد آوری میکند. باید بگویند چیزی شبیه وقت است نه اینکه بگویند وقت طلاست.
اگر تمام دنیا را زیر پا بگذاریید هیچ کس به اندازه خودتان شایسته دوست داشتن و عشق ورزیدن نیست (نمیدانم)
شکسپیر میگوید پسر با چشمش و دختر با گوشش عاشق میشود. بهتر است بدانی این گفته مطلق نیست و حتما نسبی است اما تاکید بر حد اکثر ها دارد. خوب تو اگر پسر هستی طوری باش که همه تعریفت را بکنند.نیازی نیست که تمام انرژیت را صرف ظاهرت کنی و با خودت کلنجار رفته و تا مرز برداشتن زیرابرو و گذاشتن گوشواره پیش بروی.
همه چیز میرود و می آید اما زمان تنها از دست میرود
تنها چیزی که باید ازش ترسید خود ترس است(نمیدانم)
زندگی دنیا بازی فریب ها و حقیقت ها است. مواظب باش
تنها چیزی که تغییر نمیکند خود تغییر است. (نمیدانم)
دنیا کج نیست، ممکن است ما کج بین بوده یا کج ایستاده باشیم ( خودم)
تنفس از جوانب خاصی مهم است که اگر بفهمیم تعجب میکنیم.
برای پیشرفت نیازی نیست حتما امکانات داشته باشیم. شروع از امکانات نیست بلکه از فکر و اندیشه است. امکانات فقط میتواند یک ابزار سرعت دهنده باشد که البته حتی اگر آنها را نداشته باشیم کافیست مدام تصور کنیم آنها را هم اکنون به بهترین وجه داریم.(خودم)
از اینکه هر از گاهی چیزهای عجیبی میشنوی زیاد تعجب نکن. مثلا ممکن است شنیده باشی فلان کودک چهار ساله در فلان کشور به 6 زبان زنده دنیا مسلط است. تفاوت تو و اون در این زمینه که او را از تو به شدت متمایز کرده اصلا در ساختار سلولی مغزهایتان یا حتی قسمتهای دیگر بدنتان نیست. تفاوت در این است که ضمیر ناخود آگاه او از ضمیر ناخود اگاه تو واقعا آزادتر بوده و تمامی اطلاعات لازم برای تسلط بر این زبان ها را از دنیای نامرئی به راحتی دریافت کرده و بر مغز این طفل جاسازی کرده است. ممکن است شرایط محیطی یا حتی آمیزشی پدر و مادرش یا حتی شرایط روحی روانی پدر و مادر و میحطی دوران جنینی و رشد یک تا چهار سالگی او خاص بوده و منجر به چنین نتیجه ای شده باشد. (خودم)
هر کسی موافقین و مخالفینی دارد. بگردید. برایش پیدا میکنید. این تعجبی ندارد. امری طبیعیست( خودم)
ما از دورن فلسفه می توانیم باشیم ولی فلسفه از درون ما باشد معنا نخواهد داشت. اسمش میشود فلسفه بافی.فلسفه کشفی است نه ابداعی ( خودم)
حد اقل فایده اعتقاد داشتن به خداوند ( افزایش شگرف زیبایی های انسانی ) است. خواه اعتقاد درست باشد خواه نباشد.(خودم)
برای تغییر هر عادت یا باور، به اندازه اش برایش بررسی داشته باش نه کمتر و نه بیشتر . کمتر تو را منحرف میکند و بیشتر انرژیت را هدر میدهد. ( خودم)
جملات ناب بزرگان بیشتر الهامی است نه ابداعی( خودم)
هیچ کس مثل تو نیست. تلاش برای تقلید زشت ترین و بدرد نخورترین تلاشهاست. چرا که ممکن است در تو قابلیتهایی نهفته باشد که تو را هزاران فرسنگ از آنی که میخواهی ازش تقلید کنی در مدت کوتاهی جلو بیندازد ( خودم).
هیپنوتیزم هم میتواند کارساز باشد.گره زنجیرهای آهنین درشت را به آرامی و به شکلی خاص و ظاهرا عجیب از تو باز میکند. بعد میبینی بی آنکه متوجه باشی با سرعتی بسیار شگرفتر از چیزی که فکرش را میکردی در حرکت هستی. ( خودم)
گاهی باید حتما و فورا، گاهی زود، گاهی پس از بررسی های بسیار، و گاهی اصلا نباید عقایدمان را تغییر دهیم. بستگی دارد. چه عقیده ای و کجا و نیز چگونه؟(خودم)
همیشه به عبارت خواستن توانستن است دقیق باش. ممکن است هنوز منظورش را واضح نفهمیده باشی.
عشق (همسر) خوب پیدا کردنی نیست بلکه انتخاب کردنی و ساختنی است. تا سه سال پیش نظرم بر عکس بوده.
فکر نکن اگر امروز بیشتر از خط خطی بلد نیستی فردا نمیتوانی نقاش چیره دستی باشی( خودم)
گاهی بهتر است فرار را صرفا تغییر محیط برای تغییر شرایط نامید – مثل فرار خودم از شهرم ( خودم)
به شدت به علاقه مندی تاکید داشته باش. حتی مثلا درس و تحصیل در رشته ای که کار مربوط به آن در آمد خاصی نداشته باشد. بهتر از از کار پر در آمد با زندگی نا آرام است و بدان که تحصیلات صرفا برای در آمد
بدون در نظر گرفتن علاقه بدرد نخورترین شکل تحصیلات است.
فاصله های زمانی دستیابی به اهداف متناسب با بزرگی هدف ساخته و پرداخته و برنامه ریزی ذهنمان متناسب با باورهایمان است ( خودم)
بسیاری از انحرافات از دین و خدا به دلیل سنجشهای احمقانه است. سنجش خداوند با معیارهای آفرینش و کائنات. (خودم) در این باره بعد بیشتر سخن میگویم.
بهترین شکل عشق ورزیدن : در حالی که هدیه مورد علاقه اش را به همراه گل زیبایی میدهی به او دوستت دارم بگویی و همزمان او را محکم در آغوش بگیری. حتی اگر دست و پا نداری تقلای آغوش کن. بگذار روحها ادغام شوند. ( خودم)
برای فرهنگ سازی نیازی به زور گویی نیست، میتوان بعضی از خلافها را تا نزدیک به صفر نادیده گرفت و در عوض چیزی را که خواهانند در مردم پیاده سازی شود ، به شکل موثر و قوی و تشویقی و با گرفتن رگ خواب مردم به مردم ... چیزی که نه دولت کنونی به کار بسته نه دولت زمان های قبل.
زن همانند یک استخوان کج است. اگر با آن مدارا نکنی حتما میشکند.
از اینهایی نباش که صرفا حرف خوب را از اهل عمل به آن حرف قبول میکند. شاید شخص بدی که به تو چیز خوبی را می آموزد ( خواسته یا ناخواسته) صرفا نقش یک انتقال دهنده از شخص اصلی است. فرصت هایت را خراب نکن. نادانترین اشخاص آنهایی هستند که حتی منبع اصلی را هم محکوم میکنند. اینان بی بهرهترین و کمبصیرترین افرادند. (خودم)
به جای بررسی پر یا خالی بودن صرفا معده ات به فکر معده ی همیشه گرسنه ی مغزت باش. معده ی بدنت به اندازه مغزت به تو لطف نکرده و نخواهد کرد. ولی با آن هم مدارا کن. ( خودم)
نه تنوع طلب و اهل حرکت سریع مدگرایی باش نه اهل سنت گرایی. یک چیزی توام با درون واقعی خودت که شعارش تعادل است برای زندگی برتر ( خودم)
لبخند تو میتواند مرموز باشد. شاید تو این را احساس نکنی اما سخن همراهش میتواند الکی الکی لبخندت را مرموز بنمایاند. برای کسی که سخنت برایش مرموز یا غیر قابل انتظار بوده است.
بعضی وقتا نیاز به فدا کاری هست ( تو سرعتت را کم کن) . گاهی وقتا باید دور بزنی و برگردی و از پشت سر تمام زورت را بزنی تا سرعت همسفرت را به آنی که میخواهی برسانی. هر دو نتیجه اش یکیست. (خودم)
دو نفر که بد بودن شهری رای میدهند. ممکن است بر اساس تجربیاتی کاملا متفاوت و فاکتورهای شخصی خودشان نظر داده باشند. این شهر نیست که خوب است یا بد است. بلکه این برداشت فکر و باوری و ذهنی خودشان است که متناسب است یا نیست. ممکن است یکی به دلیل خاطرات بد و یکی بدلیل باب دل نبودن شهری را بد بداند.
برای داشتن عدد 80 برای 100 تلاش داشته باش و برای خود صد برای بالاتر از 120 تلاش کن. (خودم).هدیه به کنکوریها
مطمئن باش هیچکس مطلقا بد نیست. میتوانی بالاخره حرکتی از او کشف کنی که باب دلت باشد. خیلی سخت است. بصیرتی بس قوی میخواهد. توام با مراقبه و توجه فراوان. حتی از بدیهای دشمنت میتوانی درس بدرد بخور بگیری. خودش هم نمیداند که چگونه به تو لطف کرده است. همه کائنات به هم لطف دارند. ( خودم)
هر چقدر هم که زور بزنیم باز هم بین عدد یک و صفر عدد کوچکتر وجود دارد. این از ادراک ما خارج است. شاید در آخر دنیا تنها چیزی که نتواند درک شود مسئله بی نهایت بودن. که احتمالا همان برای اثبات وجود خدا کافی خواهد بود.
هيچ وقت حال کسي را که مدتهاست نديده اي به گذشته اش نفروش، مخصوصا اگر مسافر غربت بوده باشد.(خودم)
آهاي تويي که در مورد همه چيز بد بيني و قضاوت منفي ميکني! در مورد خود قضاوت هاتم منفي قضاوت ميکني؟ (خودم)
يه چمدان هفتاد کيلويي پر از پول رو خيلي راحتتر بلند ميکنن تا يه کيف ده کيلويي پر از کتاب با ارزش.(خودم)
براي رسيدن به هر هدف هر دو طريقت خوب و بد وجود داره، تنها ظاهر راه ها جا به جا شده.این جمله چنان مهم است که تکرارش میکنم. در زمره خواست هر هدفی ارزش ساعتها فکر کردن و بررسی را دارد. در دل خود راه درست هم منحرف کننده ها وجود دارند. حواست به باز خوردها باشد و ادامه بده.
براي رسيدن به هر هدف هر دو طريقت خوب و بد وجود داره، تنها ظاهر راه ها جا به جا شده
(خودم)
گاهي دانايي اجباري از ناداني با اختيار تام به شدت بهتره. ( خودم)
چه به وجود خدا ايمان داشته باشيم چه نداشته باشيم عاقبت تحويل همان طبيعتي داده ميشويم که از آن بوده ايم. يک بار بيشتر زنده نيستيم. پس درست زندگي کنيم. شاید جاودانگی همان چیزی باشد که به یاد نسبت میدهیم.
شهدا چه برای انقلاب جنگیده باشند چه نه، از کشورشان دفاع کردند. شایسته نیست که چون از مسئولین زمانمان نارضایتی داریم آنها را انسنهای نالایقی بشماریم. در هر کشوری ایثارگران قابل تحسین و تقدیرند. در کشور ما ایثارگران اینچنینی را شهید مینامند. بسیاری از جوانان امروز را میبینیم که چقدر بی انصافانه به شهدا و خونشان بی حرمتی میکنند.
از معيارهاي مهم سنجش ارزش هر کسي ميزان دانايي و سنجش عقل اوست.
بزرگترین روانشناس تاریخ حضرت علی (ع) است. بروید و نوشته هایش را در کنار روانشناسی امروز بررسی کنید. بصیرت آنچنانی نمیخواهد. فقط واقعا بررسی کنید.
براستی آیا حضرت علی (ع) لا اقل یک آزمایشگاه عادی هم داشته است؟ یا گروهی پژوهشگر زیر نظر او بر روی خصوصیات انسانی کار میکرده اند؟ معصومین از لحاظ جسمی و مغزی و ضمیر خود آگاه با ما تفاوتی ندارند بلکه از نظر ضمیر ناخود آگاه دارای ضمیر ناخودآگاه فوقالعاده تری بوده اند.
اينقدر نگو چرا دنياي من کج است؟! شايد اين تو هستي که کج ايستاده يا کج نگاه ميکني.
ظاهر خشت مهم نيست، کيفيت خشت تقريبا مهم است ولي مهمترين چيز خشت اول است که بايد درست و محکم نشانده شود. بنايي بساز که در آينده حد اقل سرپناهي براي خودت باشد نه بناي صرفا زيبا اما خطرناک براي تو يا ديگري. (خودم)
من کاری به ورودی های احساساتم ندارم. حتی این ورودیها میتوانند واقعی یا سرابی باشند. من دنبال احساسات خوب واقعی هستم. چیزهایی که نتوان مسئله منفی برایشان ساخت. موسیقی هم از مهمترین ها است. اصلا قوه شنوایی یه قوه خاص و مهمه که کم تر کسی از اهمیتش خبر داره. حوستون به موسیقی های پوچ و بی ارزش صرفا با ظاهر زیبا باشه. رپ. خودم یه زمانی نسبتا رپ باز بودم. بگذارید باورهای زیبا ولی واقعی به شما تزریق شود. موسیقی سهم به شدت مهمی در بالا بردن آمار خیانت های عشقی و زناشویی داشته است. تمرکز فکری خواننده های نادان ما را ببینید که روی چیست؟ اینان اگر واقعا جوانان کشورشان را دوست داشتند بجای خوانندگی ، جای افغانها را در کارگری ها میگرفتند. خدمت معکوس بدرد هیچ کشوری نمیخورد.(خودم)
شاید ماهایی که در زمینه های نوشتن فعالیتهای کم و بیش و اکثرا بدون عمل داریم و به مصداق جمله معروف مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید ، توجه انچنانی نکرده ایم، انرژیهایمان را تمام صرف نوشتن صرف نوشتن کرده ایم. زمانمان را صرف فکر کردن به خود عمل نکرده ایم بلکه صرفا نوشتن.
تنها میتوانم بگویم حد اقل این است که به هدف نوشتن رسیده ایم. کاملا بدون دستاورد نبوده ایم. شاید حرفی از ما یا دیگیری کل مسیر زندگی کسی را به سمتی خوب یا بد تغییر دهد. این مهم است. ما میگوییم که خدا نیست. شاید با این حرف کسی را آنقدر خطرناک کردیم که عزیزش را ناخواسته بکشد.یا مثلا حرفی بزنیم که همه میدانند خوب است اما برداشت اشتباهی باعث خراب شدن زندگی کسی شود.
عشق و زندگی مشترک ایده آل : ابدا نیازی نیست تصور کنی او فرشته است و اگرنه به مرور زمان متوجه تعارض تصویر ذهنیت با او شده و عشقت کمرنگ میشود. 1- همانگونه که هست بپذیرش، از او گذشت کن و خطاهایش را نادیده بگیر و به خطاهایش زیاد فکر نکن تا مجدادا و بارها شاهد این خظاها نشوی. تا میتوانی خصوصیات خوبش را تشویق کن. به شکل های متنوع و نه متهوع دوستت دارم ها را به او بگو، شنونده ی خوبی برای ا باش. دنبال راه های جذبه داشتن باش. موفق میشوی.هر دو خوش خیال و همیشه به فکر خوبیهای هم باشید. بیشتر میشوند.
حتی شجاعان هم میترسند. فقط بر ترس غلبه میکنند. این جمله ای بوده که به شدت تحت تاثیرم قرار داده و باعث ریسک پذیری بالای من بوده.
سلام و درود.
بازم با یه سری کار هنری فنی اومدم. البته پیشرفت کارم نسبت به قبل کاملا واضحه. با یه نگاه به کارهای قبلی و کارهای این سری متوجه تغییرات میشین. البته باز هم جای پیشرفت هست. خلاصه که راه های آزاد سازی نبوغ را یافته ام و بعدا که وقت رو بهتر مدیریت کنم کارهای جدیدتری خلق میکنم.
آدرس سایت روی عکسها وجود نداره و در صدد ثبت و راه اندازی اون در آینده هستم و امیدوارم در همین راستا بتونم خدمتی به وطن عزیزم بکنم.
اینا آخرین کارهام هستن. یه دوماهی میشه که دیگه طرح نزدم. سرم به شدت شلوغ شده. درسهای سنگین دو رشته بسیار پر حجم که مانبع یکی واقعا کمیابه. برام دعا کنین بچه ها.خدا عوضتون میده
لطفا برای دیدن نمونه ها به ادامه مطلب سر بزنید.

اگه با قیافه مزدا 6 آشنا باشین .. این همونه ولی من به شدت تغییر چهره دادمش. همون عمل فیست لفت. اصلا دیگه مزدا نیست. به نظرم نقطه ظعف بزرگش مکان بسیار نامناسب چراغ های جلوست.به هر حال هنوز طراح یستم بلکه در حال تمرین هستم.

از سری کارهای تغییر چهره.

بقیه در ادامه مطلب

قاطی نامه
بنام خداوندی که دوستم دارد و دوستت دارد و ما همدیگر را دوست میداریم
خدمتت اظافه بر عرض میدارم که خیلی طلایی؟ چند عیار تشریف داری؟ به ما هم چیزی میرسه ؟ راستشو بگو بهم میاد؟
بنا به در خواست جناب بسیار عالی که دیشب با عجله ای بسی شگفتا به خوابم اومدی و گفتی کمی از دوران خدمتت به تعریف بکن خوب من هم بر همین تصمیم محکم ایستادم( بابا پاهام درد گرفت) تا به در خواستت جامه ی حریر ببخشید طلا وای منظورم چی بود؟ آها جامعه عمل بِکِشم.
یادت نیست اونروزا که طفلی معصوم بودم به زوری از جنس خود مجبوری پوتینی مشکی به پایم زدند و منو از اون عینک پوشی و تیپ خوش روزگار شخصی گری محروم کردند. ابتدا ما را آشخور نامیدند ولی آش نخورده و دهن خشک مثل کویر لوت.خلاصه ما با اون وضح روحی عجیب و شکست وحشتناک متحمل گشته راهی شدیم و شب رسیدیم و تا صبح زود راهمان ندادند و عجیب شب سردی بود و من از فراق یاری که مرا به جدایی خواسته بود بسیار در عذاب میچرخیدمو کس نبود که به فکر بباشد. خدایا کمک. هوا وحشتناک سرد بود و ما بی لباس و به ناچار کوله را از ساک در اورده و نصف کالبد بسیار مبارکمان را در کوله کردیم و در میدان نزدیک درب پادگان هر چه زور بر خواب خواستیم تا نشد .به همین خدای خودمون تا صبح خوابم نبرد و من که از روز قبل چشمانم را خواب ، ناز نکرده بود تا شب اولین روز که وارد این محیط بسیار متفاوت و عجیب گشته بودیم بر 40 ساعت بالغ گشته بود که نخوابیده بودم و از طرفی هم انرژی بسیار زیادی را از بدنمان فراری دادند و بسیار سخت بود چهار کیلومتر پیاده روی در گرما به همراه بار تا در محل آموزش. و تا ساعت 10 آن شب 30 ساعت شده بود که پوتین از پاهایم بیرون نیامده بود. خدیا کمک. ارتش چه وحشتناک میباشی ارتش!کچلی کمترین بلایی بود که بر سرمان اوردی ارتش.روز اول حتی نگذاشتند نماز بخوانیم و گفتند گناهتان گردن ما ولی ما دور گردنشان مدال افتخار شیطان دیدیم. یادش به خیر و گرامی باد وقتی اولین سوال را از من پرسیدند و درست جوابیدم و جایزه تشویقی من این بود که در عرض کمتر از یک دقیقه با سگ دو به طرف شیر همیشه باز آب بسیار شیرین دونده گی نمایم و کمی آب بنوشم و این کویر را تبدیل به جنگل های بسیار بارانی مالزی کنم. خدایا هلاکیدیم.
و خلاصه بگویم که دوره آموزشی بسیار سخت بگذشت اما باور کن خودم هم نمیدانم که با آن وضع روحی چطور هشت ترم دوره آموزشی را با موفقیت گذراندم تا جایی که در هفته آخر از رژه زن های صف و ردیف اصلی ( نفر اول دست قد متوسط) بودم و الان میفهمم که چه لجنی خوردم که هنوز زانوانم.. ولی خوب باید حق را به من اعطا میداشتند چرا که من نه دوستی خدمت کرده داشتم و نه برادر و آشنایی و هیچ از قلقها و خدمت و ... نمیدانستم. خداوندا چه سخت گذشت آن بالای 20 کیلومتر پیاده رویها در گرما خداوندا بیخوابی ها و یک هفته محرومیت از حمام و شوره زدن تنها لباسی که تمام هفته اول را که تمام هر روز را با آن بیرون و زیر باد آفتاب آتش زا مشغول عرق سازی بودیم و لباسهایمان جیره نمک طعام پادگان را تامین میکردند اما غذاهای ما بینمک بود. خداوندا دلم برای آموزشی بسیار خنگ است یعنی تنگیده است چه کنم! سخت اما بسیار دوست داشتنی. غولی بی شاخ و دم اما عزیز.و دو ماهی که بسیار متنوع و البته در نصف تایم، متهوع گذشت. اما آن دختر چطور دلش آمد که با آن حال و روز دم رفتن.. بگذریم بابا
و آخر روز تقسیم و من بیچاره افتادم همانجایی که اسمش واقعا مثل فیلم ترسناکی که کودکی بلرزاند کتفهای بچه ها را بندری لرزاند . و اراش همی سرکارمان گذاشته بودند که تقسیمات شما درون استانی است بلکه همه مربوط به بیرون بوده و هر کدام را به قسمتی از کشور شلیک کردند و خلاصه نصفی از جمعیتمان را به طرف شهر بسیار زیبا و پر از مهر زاهدان شلیک کردند.
.........
اما اواخر خدمت پوستی بسیار کلفت از جنس پوست نهنگ های لوتی اقیانوس کنار خونه رفیقم اینا در آبادان. دیگر جوراب درد و پوتین درد هم برای عذاب دادنمان کارساز نگشت.
9 ماه اول خدمت بسیار سخت گذشت ولی در 9 ماه دوم خودم عنان خدمت را گرفتم. به زور رامش کرده بودم. بالاخره زرنگ گشتم. اما عجیب از ماه دهم به بعد تغییراتی بسیار عجیب در خودم رخ داد و 80 درصد خلقیاتم متبدل گشت و نمیدانم چه شده بود. گویی مرا هینبوتیز کردند با تیز کننده مخصص سر نیزه چو بدستی بچه های لرستان.
سلام
سلامی به طراوت نفس های زیبای همهی شماها چه دوست و چه دشمن
بالاخره تموم شد. البته الان نزدیک به یه ماهه. درسته که به روز نکردم ولی...
این وبلاگو خیلی دوسش دارم خیلی... چون واقعا هفتا راه جلوی من گذاشته که از اونا بگذریم..
از کجا شروع کنم نمیدونم. فقط میتونم بگم تموم شد – سخت بود – لازم بود – ولی دلم براش یه ذره شده- بهترین دورانیه که در تمام عمرم داشتم.
چند باری هم در طول خدمت اومدم خونه مرخصی ( در حقیقت باید گفت مهمونی) به مدت یک سال و اندی خونه ی من اونجا بوده.
جای جالبی نبود، بدی آب هوا( سرما و گرمای زیاد، طوفان های شن مکرر و گردباد، هوای نسبتا آلوده)،محرومیت( کمبود افتضاح امکانات)، بی صفا بودن منطقه و صد البته از همه ی اینا که بگذریم منطقه عملیاتی مرزی ( خطر).
ولی با وجود همی اینا حسرت حتی یک روزش به دلم مونده. حتی اگه قرار باشه در همین یک روز کار من تموم شده باشه.. اگه خدمت نرفتین مسخره نکنین. نرفتین که بدونین.
اونجا بی صفا ولی هم خدمتی ها با صفا بودن. ظاهر کریه اما باطن صلاحیت ساز و مثبت.
کلمه ی اون هم واسم مقدس شده. هر چیزی و هر کسی که به من چیز خوب یاد بده و به ساخته شدن من و زندگیم کمک کنه چرا برام مقدس نباشه؟
همین خدمتی که دو سه ماه قبل از رفتن در تقلای این بودم که عازمش نشم و مثل خیلیا معافیت بگیرم. اما حالا به اون آدم احمقی که من بودم میگم خیلی خر بودی بابا.
خدمت واسه من یکمی بیشتر از بقیه دوستان همخدمتی خاص گذشت. دقیقا دم رفتن بود که به شدت دپرس بودم. فکرشو که مکنم دیوونه میشم. موندم توش که اون شب سخت و سرد زمستونی رو چطور گذروندم. وحشتناک بود خدایا. ولی تو بدادم رسیدی. 40 ساعت بیداری و 30 ساعت بودن پاهام توی پوتین. وقتی میگم 40 ساعت از این 40 ساعت 16 ساعت آخرش اصلا اختیار خودم دست خودم نبود. 6 ساعت قبل از این 16 ساعت رو روی چمن یخ زده میدون دم در پادگان تو اون هوای سرد دراز کشیدم ولی خوابم نبرد. هیچ رو اندازی نداشتم. سوز سرما زیاد بود. یه چندتا آشخور دیگه هم اومده بودن که خدا به وسیله اونا آرومم کرد. شروع شد خنده ها و شوخی.. اما اون 16 ساعت. چند کیلومتر پیاده روی با ساک و کوله دم دست. اونم پیاده روی به شکلی و ریتمی که بالادستان تعیین کرده بودن. چندین ساعت بی حرکت نشستن تو آفتاب ظهر اون روز. پدرم در اومد بابا. وارد دنیای جدیدی شده بودم. ارتش بود نه سپاه و نیرو انتظامی.
هی.... آموزشی کجایی که یادت بخیر. چه دورانی بودی. چقدر عجیب. چطور گذروندم تو رو خدا داند. یه هفته اول قبله رو اشتباه نماز بجا اوردیم. حتی نزاشتن نمازمونو درست بخونیم.
یه روزی بردنم آشپزخونه بزرگ و به اندازه تمام ظرفایی که تا اون موقع واسه ننم نشسته بودم ظرف شستم. از حال رفتم. بدنم سرپا خیس بود. شبش تب کردم. حرف حالیشون نبود. با وجود اون خستگی شدید ساعت 3 شب بیدارم کردن واسه پست و پست سه یعنی تا خود بیدار باش و نهایتا تا فردا شب بیداری.
چقدر حالت جریان ( تصاویر عینی قدیمی که یه لحظه فکر میکنیم قبلا جایی دیدیم ولی یادمون نمیاد) پیش اومد. چقدر مرگ جلو چشام اومد. شانص اورده بودم که قبل خدمت کمکی ورزش کرده بودم و گه گداری به بیداری های شب عادت داشتم. میدونی 30 کیلومتر پیاده پشت سر هم توی یک روز توام با تنبیهات ورزشی یعنی چی؟ میدونی وقتی اولین بار 4 صبح با سر و صدای شدید و وضعیت آشفته از خواب ناز همیشگی بیدارت کنن یعنی چی؟ میدونی فکر میکنی زلزله اومده؟ ببخشین که اینو میگم ولی ... میدونی وقتی یه کاری کنن که حتی دستشویی رفتنت متناسب با زمانی بشن که اونا میخوان و ریتم گوارش بدنت هم نظم خاصی پیدا میکنه؟
میدونی وقتی میفرستنت کاری که دوست نداری به زور ، ولی به زور تازه به شکلی عجیب ( همکاریی که مثلا نیاز به 10 نفر باشه به عمد 4 نفر میفرستن تا یاد بگیری با کمترین نفرات بیشترین کار رو انجام بدی) د در شرایط جنگی اصلا کم نیاری... میدونی وقتی به حدی خستگی ناپذیر بشی که بالاخره اینا عادی میشه ... میدونی گاهی تنها یک ساعت خوابیدن در طول یک 24 ساعت در حالی که روح و جسمتو خسته و غمگین و خسته میکنن به شدت یعنی چی؟
و همه اینا در شرایطیه که دیگه اونایی رو که دوست داری نمیبینی،
کاری به ما کردند که خیلی از ماها که توی شخصی گری روی تشک نرم و راحت به راحتی خوابمون نمیبرد حالا از شدت فشار وارده حتی ایستاده میخوابیدیم و در آرزوی زدن یک چرت حتی به صورت دراز کش بر روی زمین سفت و سخت و سیمانی باشیم که به همین منظور گه گاهی یواشکی پشت ساختمانها ی گردان چرت میزدیم اما زودی دستمان رو میشد. خلاصه عدم تمایلها و تحمیل ها خیلی زیاد بود.


