بسم الله الرحمن الرحیم
در حالی تا سه ساعت دیگه دارم خونه رو به مقصد خدمت ترک میکنم که دچار وضعیت روحی نا مناسبی هستم. خیلی کارا داشتم که بهشون نرسیدم و خیلی کارای خوب ویا جالبی داشتم که موقعی که داشتم میومدم برنامه ریزی کرده بودم ولی به محض رسیدنم نا گهان روحم در هم و بر هم میشه. نرسیدنم نامه به دنا بنویسم . نرسیدم با محمد تو وبلاگ حرفایی بزنم ( البته بیرون کلی صحبت کردیم) نرسیدم با سعید حرفهای مهم رو بزنم نرسیدم از پوریا تشکر کنم نرسیدم به بابی سری بزنم و ببینم در چه حاله نرسیدم خیلی کارای مهم و حتی عادی رو انحام بدم. هجده روز نه سریع و نه کند گذشتند و من کار خاصی نکردم. روز های آخر قبل مرخصی فشار روانی شدیدی بهم اومد دقیقا یادمه که بغض شدیدی هم کرده بودم. دیگه تحملم واقعا به صفر رسیده بود اگه اون اتفاقات نمیا فتادن اگه اون یارو باهام دشمنی با عقده نداشت من 4 مهر ماه اونم برای یک ماه خونه بودم. حالا دیگه گذشته همه چیز. باید یه جوری خودمو تسکین بدم. باید حد اقل با تلقین شروع کنم. این دفعه میتونم موبایل ببرم ولی خط خودمو که چند روز پیش وصل کردم نمیبرم. خیلی عجیب شده همه چی. سوئ تفاهم ها زیاد شده اشتباه گرفت نها زیاد شده درک نشدن ها و نکردن ها.. تا این ماه قشنگ تموم نشده برای همه باید دعا کرد مخصوصا خود من..باید این شش ماه رو درست بگذرونم. من دچار جنون عجیبی شدم.. شاید همون کاتاتونیا باشه.. من نمیدونم.
نرسیدم کمی از وضعیت و کارها و روابطم توی خدمت بگم. اما این خدمت هم از این ور هم از اونور داره بهم تجربه میده ولی به غیمت از دست رفتن بعضی چیزای غیر مادی و واقعا ارزشمند.. که میشه بدون این وقوع بدشتشون اورد.
این چند روزه روزا خواب بودم و شبا بیدار. به خواب عادت کردم. البته الان که میرم ده دوازده روزی از ماه رمضان اونجام زیاد خدا رو شکر سربازا رو اذیت نمیکنن. ولی خخوب من که دیگه دیده بانم. راحتم. فقط خطرات وجود داره ... دیگه خداحافظ سفره افطار رنگی خدا حافظ سفره رنگی میوه های جور وا جور.. خدایا شکر کردن تو کفاف نمیده. البته زیاد به شخصی گری دل نبستم برای همین زیاد فرقی به حالم نمیکنه.
دوستان عزیزم. اطرافیان نزدیک و دور. وبلاگ نویسایی که صد ساله ( اغراق) سر نمیزنید چون برای همه چیز ترازو وار عمل میکنید. همتون منو ببخشین خواهشن. من الان توی شرایطی هستم که به شدت انرژیمو از دست داده ام. این اصلا خوب نیست. باید راهی باشه دوباره قوی بشم.
باید از نو زنده بشم. جسم خالی بدون اون.. بدرد نمیخوره که.. توی خدمت به من تقریبا سخت گذشت .. اونجا محیطه گرگاست. بره نیستم ولی گرگ هم نیستم. باید انسان باشم.
اول از همه به خدای مهربون خودم بگم. من بنده ی ضعیف تو هستم.عزیزانمو برای عزیزتر بگردان و همه را به راه راست هدایتشون کن و همه رو به آروزهاُ حاجت ها و مراد های ریز و درشتی که به صلاحشونه هر چه سریعتر برسون. منو از اون دشمنا نجات بده و محفوظ بدار. هر چی صلاح داره همونو بذار سر راهم. مشکلات تو خونواده ما کم نیست ولی تو بزرگی.. عددی نیستم که.. خدایا به من کمک کن به بنده های تو کمک کنم و با همه مخصوصا اونایی که دیگه خیلی لازمه دوباره مهربون باشم. به من کمک کن خصوصیات بدم رو بتونم از بین ببرم. به من کمک کن که دیگه کسی رو ناراحت نکنم به هر دلیل خواه نا خواه. دوست دارم دوست دارم. وعده ی ما چت های پنج گانه + گه گاهی ..

دوم به پدر و مادری که خیلی اذیتشون کردم بیگد که حلالم کنن. من خیلی دوسشون دارم خیلی. انشائلله در آینده افتخاری واسشون بشم
همینجا به محمد بگم خیلی حیفه که اهل مطالعه نیستی ؟ بیشتر حرفامو باید تو کل وبلاگم بگردی خیلی چیزا دستگیرت میشه البته + اون حرفایی که بهت زدم و یه سریی حرفایی که مونده بود.. نرسیدم.. ولی من همون شخصیت خیالی دنا خیلی زیاد بهم کمک کرده که البته این روزها گمش کردم ولی پیداش میکنم.
کتاب آیا تو آن گمشده من هستی نوشته ی دکتر بار بارا د آنجلیس خیلی کمک موثری به تو میتونه باشه. خیلیییییییییییی. محمد جان خوبیی بدیی اگه دیدی حلال کن. من خیلی دوست دارم

همینجا به حسین بگم که دیونشم. آرامش بخش من خیلی جاها خودت بودی. از اینکه مونس و همدمی استثنائی مثل تو دارم به خودم میبالم. خیلی مردی .حلالم کن.

همینجا به پوریا دوست روشنفکر خودم بگم که ظاهرت اگرچه به چیز دیگری میخوره اما باطن دلسوز و مهربونی داری خدا کنه کسی که باید لایقت باشه خوب درکت کنه. خیلی چیزا ازت یاد گرفتم. اون حرف با حالی که زدی یادم نمیره—اگرچه با کسی نسیتی ولی مثل ما در گیر نیستی و آزادی... حرفت هم خوب بود هم نه.. . اما پوریا زیباترین چیزی که گفتی اینه که هر کس با باور های خودش به مسائل تو مینگرد. حال بهترین کسی که میتونی باهاش باشی کسیه که نگاهش هم به نگاهت خیلی شبیه باشه
پوریا جان خدا نگهدارت تو هم حلال کن مارو
همینجا خطاب به سعید بگم. خلاصه خلاصه میکنم. گاهی ظاهرا همه چیز طبق میلمون پیش میره اما فقط ظاهرا.. منو حسین شب روزی که رفتی با هم مشورت کردیم و قرار شد حقیقت رو در مورد اون شخص بهت بگیم. سعید جان تو هم کتابی که به محمد توصیه کردم حتما بخون و همینطور بقیه کتاب های این نویسنده.
احساسات خوبه اما به تنهایی خوب نیست. مثل من نباش. احساسات رو همگام با عقلت پیش ببر. ظاهر نگری رو هم کنار بذار. اصل و اساس هر چیزی هسته و درون اون چیزه. الان این حرفا رو میزنم که بعدا اگه دچار اون رخداد شدی که احتمالا از نظر خودت اسمش میشه شکست اون موقع در این حب و دوستی پیشرفت زیادی نکرده باشی که خدای ناکرده زبونم لال کار دست خودت بدی یا زندگیت رو به سردی و جنون بره و بعد وقتی گمشدت هم پیدا بشه نتونی باهاش کنار بیای . البته آدم گاهی گمشدش هستش ولی ...

راستی سعید جان. همه چیز در گرافیک و فن خلاصه نمیشه. رفاقت جور دیگه ای هم میتونه باشه. شوخی کردم. تو و حسین خیلی مواظب هم باشید. دیگه نبینم با هم کل کنیدیا اختلاف نظر جدی داشته باشید از من به شما وصیته.
ضمنا خیلی مواظب وحید باش. اون احتمالا داره وارد مرحله جدید اما نا مناسب و کریهی میشه پیشنهاد میکنم اون و دوستاشو به شدت و به دقت زیر نظر داشته باشی همینطور رفتار و اختلالاتی که در رفتارهاش به وجود اومده .. باید دقیق باشی.
خیلی مواظب خودت باش داداشی. تو هم حلالیت ما رو رد نکن
همینجا به دنا بگم. این روزها غیبت زده. به کمکت خیلی احتیاج دارم . ولی جنون یعنی از دست دادن تو.. به شدت بهت احتیاج داشتم. یه چیزایی پیش اومد که من دوست نداشتم پیش بیاد و چه چیز مهمتر از این حرف. صداقت و هوش مثبتت خیلی عالی بود. تو توی خدمت خیلی بهم سر میزدی و بهم خیلی کمک کردی ولی اون امواج تاریک ساطع شده از دشمن کم اثر نمیذاشت. تو رو هم خیلی دوست دارم. تو باید برگردی برای تو لایق بودنم معنی نداره. وظایفت اینو میگه... خیلی دوست دارم! اگه بگم حلالم کن یعنی چی؟
همینجا به خودم بگم: از دست خودم ناراحتم نارضیم کم طاقتم. بد شانصی ها رو ولشون کن. اما شاید این چیزا لازم بوده پیش بیاد .. هر چیزی

خطاب به گیتار الکترونیک و بیس نداشته ام بگم. شما رو هم دوست دارم. اگه بودید و نوازشم میکردید بد نبودا.. شما دیگه چطور میخواید حلالم کنید وقتی نبودید؟

همینجا به اون دیونه بگم. دوستت دارم. منو ببخش و حلالم کن

خدا نگهدار همه . مانو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید
سلام. ظاهر عنوان این داستان ممکنه چیزی که عمومیت بیشتری در این مورد داره در ذهنتون تداعی کنه ولی نه...بهتره کاملا بخونید تا متوجه شید. مطمئنن پشیمون نمیشید.و. این دساتان رو من تو خدمت توی یه مجله ای خوندم و اون مجله رو نگه داشتم تا هر وقت اومدم تایپ کنم ولی خوب ببخشید که یکمی دیر شد. تازه متوجه شدم که حتما لازمه به خاطر یه سری مسائل که برام پیش اومده بذارمش.. اول خطاب به خودم بعد به دوستان و اطرافیان و بقیه.. نظرتونم بذارید بد نیست شاید ...

عشق ناپایدار
داستان زیر داستانی است از عشق های نا پایدار وسطحی دنیوی که بیشتر به ظواهر اهمیت می دهند تا به اصل ماهیت وجودی چیزها.در این داستان میبینیم که دل بستن به زیبایی های فانی دنیا چیزی جز شکست و زوال در بر ندارد،پس بدانید که هرگز نمیتوان تمام چیز های خوب،سالم و زیبای عالم را دور هم جمع کرد و به آنها دل بست.
مارتین، نوجوانی 18 ساله برای جنگ با دشمن راهی دیاری دیگر میشود و مادر و پدرش را غرق در اندوه و دلواپسی میکند.
مادر هر روز کنار عکس پدرش گریه میکند و از خدا میخواهد یک روز دوباره تنها پسرش به خانه بازگردد و پدر نذر میکند. دعا میکند و هر روز را به امید لحظه ی بازگشت پسرش میگذراند. ما ها یکی پس از دیگری می آیند و هیچ خبری از پسر نمیشود. تا جایی که پدر و مادر او فکر میکنند که حتما در جنگ کشته شده است.
مادر باز هر روز گریه میکند و دست از دعا بر نمیدارد، تا اینکه یک روز از آن سوی گوشی تلفن صدای پسرشان را میشنوند. پسر به شهر خودشان باز میگردد و از ایستگاه راه آهن به خانه تلفن میکند. صدای اشک و شادی از آن سوی تلفن به گوش میرسد.
پسر به پدرش میگوید که دارد به خانه باز میگردد. پدرش با آغوش باز به او خوشامد میگوید و از او میخواهد که هرچه سریعتر به خانه بیاید که دیگر مادرش از غم دوری او بی طاغت شده است. اما پسر میگوید که برای بازگشتن به خانه یک خواهش دارد و پدر میگوید هرچه باشد قبول میکند.
پسر به پدرش میگوید که میخواهد یکی از دوستانش را که در جنگ با او بوده، همراه خود به خانه بیاورد و پدر میخندد و میگوید : (( قدمش روی چشم، این چه حرفی است که میزنی ؟ مگر برای آوردن مهمان به خانه ی خودت باید اجازه بگیری؟))
اما پسر میگوید که میخواهد دوستش را برای همیشه با خودش بیاورد تا با آنها زندگی کند،چون هیچ جایی برای ماندن ندارد. پدر دوباره میخندد و حرف پسرش را جدی نمیگیرد و به او میگوید : (( تو حالا دوستت را بیاور ما بالاخره جایی برای او پیدا میکنیم.))و پسر دوباره ادامه میدهد : (( آخر پدر آن دوست یک فرد معمولی نیست. او در جنگ به شدت مجروح شده و یک دست و یک پایش را از دست داده و ظاهر خوبی هم ندارد،حتی صورتش هم بر اثر بعضی جراحات تغییر فرم داده و کمی غیر عادی شده است. آیا شما و مادر حاضرید که چنین کسی را هر روز در خانه تحمل کنید؟))در همین موقع پدر دیگر طاقتش تمام میشود و به پسرش میگوید: (( ما چرا باید چنین کسی را با این شرایط در خانه تحمل کنیم؟ او مخل آسایش ما خواهد شد. هیچ کس دوست ندارد که چنین موجودی هر روز جلوی چشمانش باشد، بهتر است از خیر آوردن آن دوستت بگذری. بالاخره خدای او هم بزرگ است و جایی برای زندگی کردن پیدا خواهد کرد.))
در پایان مرد به پسرش میگویدکه از پذیرفتن چنین کسی در خانه معذور است و از او میخواهد که تنها به خانه باز گردد. پسر با شنیدن سخنان پدر گوشی را قطع میکند و سخن او را نیمه تمام میگذارد. پس از آن روز پدر و مادر خانه را آذین و همه جا را گلباران میکنند و به انتظار ورود پسرشان مینشینند، اما افسوس که باز هم روز ها از پی هم میگذرد و خبری از پسرشان نمیشود. آنها پشیمان میشوند که ای کاش به او نگفته بودند بدون دوستت به خانه برگرد.آنها گان میکردند که پسرشان از روی دلسوزی برای دوست جانبازش جایی در کنار او زندگی میکند تا کمکی به وی کرده باشد.
تا اینکه یک روز صبح زود تلفن خانه دوباره به صدا در آمد و وقتی پدر گوشی را برداشت. به او خبر دادند که برای شناسایی جنازه پسرش برود.پدر و مادر که سر از پا نمیشناختند ، بی درنگ به امید آنکه اشتباهی رخ داده باشد و آن فرد پسر آنها نباشد، راهی محلی که به آنها گفته شده بود میشوند.
جوانی بلند قامت و رشید در پارچه ای پیچیده شده بود، جوانی که خودش را از طبقه هشتم یک ساختمان به پایین پرت کرده بود تا به زندگی اش خاتمه دهد.دستان لرزان مادر پارچه را کنار زدو با دیدن چهره ی خون آلود پسرش از حال رفت. پسری که در پارچه ی سفید پیچیده شده بود پسر آنها بود، صورتی مجروح داشت و یک دست و یک پایش هم قطع شده بود.
پدر ناگهان متوجه شد دوستی که پسرش از آن سخن میگفت، خود او بوده و فرد دیگری در کار نبوده است. پسر میخواست بداند که آیا پدر و مادرش تحمل دیدن یک فرد معلول با یک دست و یک پا را دارند یا از وجودش در خانه عذاب میکشند و زمانی که آخرین حرف پدرش را قاطعانه شنید ، تصمیم گرفت ه به زندگی طاقت فرسایی که در آن قرار بود تمام عمر سربار پدر و مادرش باشد، خاتمه دهد.
با دیدن بدن بی جان پسر ، پدر از ته دل گریست و فهمید که آن روز با کلمات بی رحمانه ای که گفته بود، قلب پسرش را شکسته است. او حاظر بود پسرش را در هر وضعیتی بپذیرد، اما پسر میدانست که پدر و مادرش دوست دارند اورا سالم، زیبا و سر حال در کنار خودشان داشته باشند. پسر آنها را آزمایش کرد و زا شانص بدشان آنها در این امتحان موفق نشدند. دیگر خیلی دیر شده بود.
اگر انسان ها را همانطور که هستند و به خاطر روح بلند و سیرت زیبایشان بپذیریم، لازم نیست که در قید و بند صورتی زیبا و ظاهری همه چیز تمام باشیم. پس بیایید از امروز کمتر به ظواهر امور توجه کنیم و بیشتر به معانی بپردازیم که در پس هر کلمه وجود دارند. چرا که خود ما هم همیشه زیبا و ماندگار نخواهیم بود.

من میگم
ماه یه شبایی هستش. یه شبای دیگه هم هستش ولی ابرا مزاحم رسیدن نور قشنگش. یه شبایی نمی بینیش ولی دوباره بر میگرده و در شبی صاف میتابه و ستارها هم تماشگر دوباره بودن در زیر نور زیبای ماه
بدانید و آگاه باشید
گاهی وقوع همزمان دو یا چند چیز که ظاهرا یا واقعا با هم ارتباط دارند ما را دچار سوء تفاهم و برداشت غیر از واقعیت موجود میکند. این خطاب به همه و به زودی وصیت نامه خودم
how can you see into my eyes like open doors
چگونه مي تواني از ميان چشمانم چنان درهاي گشوده بنگري
leading you down into my core
و راه خود را تا اعماق وجودم بيابي
where I’ve become so numb without a soul my spirit sleeping somewhere cold
آنجا که بي روح در رخوت فرو رفته ام و روحم در مکاني سرد بخواب رفته است
until you find it there and lead it back home
تا آن لحظه که بيابيش و راهنمايش به منزل باشي
(Wake me up)
مرا بيدار کن
Wake me up inside
مرا در درون بيدار کن
(I can’t wake up)
من نميتوانم بيدار شوم
Wake me up inside
مرا در درون بيدار کن
(Save me)
مرا نگه دار
call my name and save me from the dark
نامم را بخوان و از تاريکي حفظم کن
(Wake me up)
مرا بيدار کن
bid my blood to run
بگذار خونم به جريان بيافتد
(I can’t wake up)
من نميتوانم بيدار شوم
before I come undone
پيش از آنکه از دست بروم
(Save me)
مرا نگه دار
save me from the nothing I’ve become
حفظم کن از از آن هيچي که به سويش ميروم
now that I know what I’m without
حال مي شناسم آنچه را که ندارم
you can't just leave me
نمي تواني ترکم کني
breathe into me and make me real
نفست را در من بدم و مرا حقيقي کن
bring me to life
مرا به زندگي باز گردان
(Wake me up)
مرا بيدار کن
Wake me up inside
مرا در درون بيدار کن
(I can’t wake up)
من نميتوانم بيدار شوم
Wake me up inside
مرا در درون بيدار کن
(Save me)
مرا نگه دار
call my name and save me from the dark
نامم را بخوان و از تاريکي حفظم کن
(Wake me up)
مرا بيدار کن
bid my blood to run
بگذار خونم به جريان بيافتد
(I can’t wake up)
من نميتوانم بيدار شوم
before I come undone
پيش از آنکه از دست بروم
(Save me)
مرا نگه دا
save me from the nothing I’ve become
حفظم کن از از آن هيچي که به سويش ميروم
Bring me to life
مرا به زندگي باز گردان
(I've been living a lie, there's nothing inside)
Bring me to life
مرا به زندگي باز گردان
frozen inside without your touch without your love darling only you are the life among the dead
اندرون اينجا سرد است بي لمس سر انگشتان تو بدون عشق تو محبوبم تو تنها زندگي در ميان مرگي
all this time I can't believe I couldn't see
در تمام اين زمان باور نداشتم که نمي بينم
kept in the dark but you were there in front of me
محبوس تاريکي و تو ايي که در مقابل من ايستاده بودي
I’ve been sleeping a thousand years it seems
مي نمايد هزاران سال خواب بوده ام
got to open my eyes to everything
مي خواستم چشمانم را به همه چيز بگشايم
without a thought without a voice without a soul
بدون فکر بدون صدا بدون روح
don't let me die here
مگذار اينجا بميرم
there must be something more
بايد چيزي بيش از اين در ميان باشد
bring me to life
مرا به زندگي باز گردان
(Wake me up)
مرا بيدار کن
Wake me up inside
مرا در درون بيدار کن
(I can’t wake up)
من نميتوانم بيدار شوم
Wake me up inside
مرا در درون بيدار کن
(Save me)
مرا نگه دار
call my name and save me from the dark
نامم را بخوان و از تاريکي حفظم کن
(Wake me up)
مرا بيدار کن
bid my blood to run
بگذار خونم به جريان بيافتد
(I can’t wake up)
من نميتوانم بيدار شوم
before I come undone
پيش از آنکه از دست بروم
(Save me)
مرا نگه دار
save me from the nothing I’ve become
حفظم کن از از آن هيچي که به سويش ميروم
(Bring me to life)
مرا به زندگي باز گردان
I’ve been living a lie, there’s nothing inside
(Bring me to life)
مرا به زندگي باز گردان

۱- چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟
2- چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟
3- چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟
4- چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟
5- چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟
6- چرا خلبان های کامیکازه از کلاه ایمنی استفاده می کردن؟
7- اگر این حرف درست باشه که ما به دنیا می آییم که به دیگران کمک کنیم پس دیگران برای چی به دنیا میان؟
8- آیا میشه زیر آب گریه کرد؟
9- چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟
۱۰- چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟
۱۱- اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟

مال الان نیست. مال تاریخیه که روی پاکته.. خودتون تبدیلش کنید.. همین چند روز ژیش.. درست یکی دو روز قبل برگشتنش( همون)
منظور خود دنا نیست. دنا که شخصیت خیالی خودمه و این اخیرا میتونم بگم عقلمه که اونو به شکل یه شخصیت بسیار منطقی اما خیالی در نظر میگیرم. مشاور شماره یک. نامه رو توی دلی واسش فرستادم. اما از اون موقع تا حالا دیگه باهم گفتگویی نکردیم. به یکباره سردی شدیدی بدون اینکه خودمم بدونم چرا از همیشه سردتر منو گرفت. البته انگاری از دیشب روند سرد شدن رو به کاهش رفته.
شاید دوباره اومدم تو همین پست یه چیزایی نوشتم. نمیدونم.. اما این قسمت متن مطلب وبلاگ منو پوریا خیلی نظرمو جلب کرد. یه جورایی حرف منم هست هر چند دلیل من صرفا اینها نیست...
----
امشب ميخواستم يه چيزي بنويسم ولي نميدونستم كه چي ميخواستم بنويسم يعني ميدونستم چي بنويسم ولي نميدونستم چي رو اول بنويسم و چي رو بعداً بنويسم و چي رو اصلاً ننويسم و چه جوري بنويسم و چرا بايد بنويسم و چرا نبايد بنويسم و اصلاً بنويسم يا ننويسم و اصلاً براي كي بنويسم. خلاصه اينقدر خر تو خر شد كه يادم رفت چي ميخواستم بنويسم و چي نميخواستم بنويسم و اصلاً چرا بايد بنويسم و چرا نبايد بنويسم. حالا كه اينجور شد من هم لج ميكنم و اصلا هيچي نمينويسم تا يادم بمونه كه از اين به بعد اول ياد بگيرم چي رو بنويسم و چي رو ننويسم. شب خوش. مثل اينكه بايد برم قرصامو بخورم !

عبدالمالك ريگى ، به راستى كيست؟
عبدالمالك ريگى احتمالا متولد سال 1358 است. وى تحصيلات كلاسيك ندارد و خودش را "خادم جندالله" مى خواند و مسوول گروه تروريستى جند الله است. بنا به گفته خودش از سن نوزده سالگى اسلحه به دست گرفته و به عمليات تروريستى پرداخته است. "ريگى " يكى از قبايل بلوچستان شمالى است، مانند قبايلى چون براهوئى ، مرى ، ناروئى ، شهنوازى ، كهرازهى ، گمشادزهى ، باركزهى . يكى از شبكه هاى تلويزيونى سلطنت طلب بارها وى را "دكتر عبدالمالك" نام برده است. زيستگاه و محل فعاليت گروه جندالله در حال حاضر گروه ريگى و جندالله در مناطق بدون كنترل افغانستان، پاكستان و بلوچستان ايران رفت و آمد مى كنند. وى مى گويد: "من انكار نمى كنم. بسيارى از افراد ما در خاك پاكستان هستند. خانواده ها و كسانى كه مجبور به فرار شده اند. با زن و بچه ها. ولى افرادى كه كار عملياتى مى كنند در خاك ايران هستند." ريگى گفته است كه حتى يك بار هم در نزديكى تهران اشتباها بازداشت شده، اما چون شناسايى نشده، رهايش كرده اند. بنا به گفته يكى از گروگانهايى كه اسير جندالله بود، نيروهاى جندالله افرادى متعصب هستند و شعائر دينى را بسيار دقيق بجا مى آورند. وضع سياسى سيستان و بلوچستان در سالهاى اخير سيستان و بلوچستان همواره يكى از محل هاى تبعيد مخالفين سياسى بوده است. برخى تبعيدى ها در استان مدارس شيعى را فعال كردند و انجمن حجتيه از سالها قبل در اين استان فعال بود. در سالهاى پس از انقلاب نفوذ ماركسيست ها و مجاهدين در اين منطقه بسيار زياد بود، تا جايى كه اولين نماينده ايرانشهر يكى از اعضاى سازمان چريكهاى فدائى خلق بود. حكومت پس از انقلاب به زدن سران طوايف پرداخت. گروه سرمچاران در دهه شصت به عنوان يكى از گروههاى تروريست در استان فعال بود در حال حاضر نيز نقش اسلحه و نيروى مسلح در منطقه بسيار مهم است. بتدريج باكاهش نقش چپ ها و مجاهدين مخالفت با حكومت توسط اهل سنت و با جنبه هاى دينى صورت مى گرفت. با رشد مدارس اهل سنت كه توسط پاكستان و عربستان مورد حمايت مالى قرار مى گرفت و انديشه وهابى و تشكيلات القاعده در آن قدرت داشت بخش وسيعى از نارضايتى هاى اجتماعى زير پوشش مذهب رفت. "جندالله " به تازگى نام "جبنش مقاومت مردمى ايران" را بر خود نهاده است و بخش اعظم عمليات مسلحانه عليه نيروهاى سركوب رژيم را سازمان داده است. "جندالله" همواره اعلام مى كند كه اقداماتش با دستور رهبران بنيادگراى مذهبى صورت مى گيرد. نوع فعاليت اين گروه نشان از امكانات پشتيبانى گسترده اى مى دهد كه تاكنون در ميان مبارزات خوانين بلوچ ديده نشده است. آنان از شبكه اينترنت و همچنين از رسانه هاى گروهى تلويزيونى و راديويى عمدتأ وابسته به سلطنت طلبان، در انعكاس خبر عمليات و طرح ديدگاهايش استفاده مى كند. البته "صداى امريكا" اين جريان را وابسته به القاعده اعلام مى كند، اما از سوى اين جريان تكذيب مى شود. در بسيارى از عمليات مسلحانه اين گروه، شيوه هاى كار طرفداران القاعده و الزرقاوى در عراق، به شكل گسترده اى تقليد مى شود. ويژگى هاى ريگى ويژگى هاى ريگى و گروهش، كه خود را مدافع مطالبات اهل سنت بلوچستان مى نامند (اگرچه به نظر نمى رسد اهل سنت بلوچستان با اين ادعا موافق باشند) چنين است:
1)
ريگى و گروهش هرگز از اينكه قاچاق يكى از مشاغل آنهاست انكار نكرده اند. "انكار نمى كنم در بين قوم ما قاچاقچى هم هست، اما بايد ببينند چرا اين مردم قاچاق مى كنند." وى در مورد طبيعى بودن قاچاق در منطقه مى گويد: "الان وضعيت اقتصادى بسته است، مردم نمى توانند كار وبار كنند. 50 هزار 60 هزار نفر از مردم بلوچستان طريق ارتزاق شان فقط مرزهاى پاكستان و افغانستان بوده كه آنها را مسدود كرده اند
." 2) ريگى ميل دارد به عنوان رهبر داناى گروهش شناخته شود، اما گروه وى كه توسط افرادى مزدور اداره مى شوند، در عمليات نظامى به توحش دست مى زنند. به همين دليل جندالله معمولا عملياتى را با افتخار اعلام مى كند و سپس شركت خود را در آن نفى مى كند. مثلا در ترور جاده كرمان بم اول توسط راديو فردا اعلام شد كه اين عمليات تروريستى كار اين گروه بوده است و بعد از چند روز اين گروه آن عمليات را محكوم كرد.
3) خشونت اعمال شده توسط گروه ريگى ، تا حدى هم ريشه در خشونت هم پيمانانشان در القاعده دارد و هم نوعى انتقام است. تا كنون بنا به گفته بسيارى از منابع افرادى مانند مولوى عبدالملك ملازاده پسر بزرگ مولوى عبدالعزيز از زاهدان، مولوى عبدالناصر جمشيد زهى از خاش، مولوى يارمحمد كهرازهى از خاش، مولوى عبدالستار از خاش، مولوى عبدالعزيز كاظمى بجد از زاهدان، مولوى حبيب الله حسين بُر از سراوان، توسط جمهورى اسلامى كشته شده اند.
4) شيوه عمل گروه ريگى براساس گروگانگيرى و معامله است، چيزى كه در منطقه ميان نيروى انتظامى و قاچاقچيان سابقه دارد. اما آنها در بسيارى موارد گروگانها را اصلا نمى شناسند. ريگى مى گويد: "بعضى گروگان ها را شناسايى كرده بوديم. البته هدف فرماندار و استاندار بودند كه فرار كردند." وى در مورد شيوه گروگانگيرى مى گويد: "اگر حل نشد دست به اقدام ديگرى مى زنيم و افراد بزرگ ترى را مى گيريم. از آدم هاى اصلى شان مى گيريم. آن وقت معامله مى كنند." آنها معمولا براى گرفتن گروگان تور مى گذارند، تعداد زيادى را در مسير حركت جمعى (اتوبوس و مينى بوس) دستگير مى كنند و بعد گروگانها را تا زمان تعيين تكليف به كوههاى پاكستان يا بلوچستان مى برند
. 5) گروه ريگى قصد دارد با جنگ نظامى در منطقه اى پر از بحران فضاى بازى براى خودش ايجاد كند تا هم از طريق فروش گروگان، هم قاچاق در منطقه، هم باج گيرى از قاچاقچيان و هم از طريق كمك هاى مالى دولتهاى خارجى قدرت و ثروت كسب كنند و در نهايت خود را به منطقه تحميل كنند. برخى ناظران معتقدند در گذشته معمولا اين سيستم باج دادن جواب مى داد، اما با ورود خارجى ها به معادله ديگر جواب نخواهد داد.
6) گروه جندالله در مورد تجزيه طلبى معتقدند كه "ما نمى خواهيم وحدت ملى و يكپارچگى از بين برود." اما شبكه خبرى اى بى سى امريكا گزارش داد، امريكا به طور مخفيانه مشاور و مشوق يك گروه افراط گراى مسلح پاكستانى است كه تاكنون چند عمليات مرگبار داخل خاك ايران اجرا كرده است. امريكا به طور مستقيم تامين مالى اين گروه را بر عهده ندارد اما از سال 2005 روابط محكمى با عبد المالك ريگى رهبر اين گروه داشته است
. 7) بر اساس آنچه تا كنون به دست آمده است، محل آموزش نيروهاى تروريست "جندالله" در پاكستان است. آموزش ها به زبان فارسى و انگليسى صورت مى گيرد و اكثر افراد مانند نيروهاى الزرقاوى و بسيارى از جريانهاى وابسته به القاعده براى عمليات پول مى گيرند و بايد مدارك انجام عمليات، مانند فيلم و عكس را تحويل بدهند تا پول شان را دريافت كنند، تقريبا اين شيوه در كل سيستم جرم و جنايت منطقه وجود دارد. عمليات اين گروه جز در حالت گروگانگيرى كور، به صورت عمليات انفجارى انجام مى گيرد، اين گروه در شب 23 آذر 85 عملياتى عليه استاندار طراحى كرد كه ماشين بمب گذارى شده به دليل نقص فنى قبل از وقت معين و رسيدن استاندار منفجر شد و تعدادى از افرادى كه در مقابل درب استاندارى تجمع كرده بودند كشته شدند
. 8) به نظر مى رسد كه به دليل نمايش قدرت ريگى در سال گذشته و عدم تونايي نيروهاى امنيتى و انتظامى در كنترل اين جريان تروريستى و خطرناك، پاكستان، القاعده و آمريكا تصميم گرفته اند كه گروه را به سامان درآورند. نام گروه در تاريخ 27 آذر 85 از سازمان جندالله به "جنبش مقاومت مردمى ايران" تغيير يافت. تلويزيون صداى آمريكا با ريگى مصاحبه اى كرد و وى را با عنوان "رهبر جنبش مقاومت مردمى ايران" خواند. ريگى كه بنا به گفته خودش تا به حال دهها نفر را شخصا اعدام كرده است، در اين مصاحبه گفت: "ما تروريست نيستيم و اين رژيم ايران است كه ما را تروريست ناميده است." مجرى اين شبكه تلويزيونى به وى گفت: "ريگى جان! ما خيلى با تو احساس همبستگى مى كنيم." البته در بيانيه تغيير نام اين سازمان، اعلام شد كه اين تغيير نام به معنى تغيير سياستهاى اين تشكيلات نيست، بلكه به معنى گسترش فعاليت تشكيلات در ساير مناطق كشور و بخصوص در پايتخت است. اين تشكيلات شعار"زنده باد اسلام، زنده باد مقاومت، زنده باد آزادى " را براى خود انتخاب كرد.
عمليات مهم جندالله
عمليات مهم گروه شامل اين موارد بوده است: وقايع 24 اسفند 1384 در جاده زابل به زاهدان در منطقه تاسوكى . واقعه 23 ارديبهشت 1385 درمحور بم به كرمان در منطقه ى دارزين كه با بستن راه خودروهاى عبورى 34 نفر از نيروهاى رژيم را كشته و تعدادى را زخمى كرده يا به اسارت بردند. در روز 13بهمن 85 مقارن ساعت 19 و 45 دقيقه چند فرد مسلح چهار مأمور گشت نيروى انتظامى را كه در خيابان بزرگمهر مشغول گشت زنى بودند به رگبار بستند و به قتل رساندند. در اين حمله دو افسر انتظامى به نام سرهنگ خواجه و سرهنگ شيبك و سرباز وظيفه كشته شدند. و انفجار اتوبوس حامل پاسداران در بامداد 25 بهمن ماه 85 در زاهدان كه باعث كشته شدن 11 و زخمى شدن 18 پاسدار نيروى زمينى سپاه شد. و جديدترين اين عمليات تروريستى انفجار بمب صوتى در جلو ى مدرسه دختران معرفت در زاهدان در شامگاه جمعه 27بهمن ماه است. پس از شروع سال جارى كيهان خبر كشته شدن عبدالمالك ريگى را اعلام كرد، اما بلافاصله عبدالمالك با تلويزيون العربيه مصاحبه كرد و خبر كشته شدنش را تكذيب كرد.
بنام خدا
تا میام پای کامپیوتر همش با هم دود میشه میره هوا. هم انگیزه و هم چیزایی که تو ذهنمه و میخوام به تحریر در بیارم رو میگم. منی که قبل از رفتن به خدمت هزاران خط خاطره و ... تایپ کردم الان ذره ای انگیزه ندارم.. نمیتونم هم بگم نمیدونم چرا..چون تقریبا میدونم. همش به خاطر اینه که اون احساسات یا مردن یا عده ایشون هم به خواب عمیق رفتن خلاصه اونم دلیل داره... سال 85 که خاطره نویس حرفه ای شده بودمو هر یکی دو روزی گزارش روزانه مینوشتم اون موقع ها همینطوری و به خاطر پاره ای از مشکلات خونوادگی و زندگی داغ بودمو مینوشتم اما سال 86 انگیزه من از نوشتن تقریبا چیز دیگری بود. 60 درصد شور و علاقه به اون دختره باعث نوشتنم بود چه نوشته هایی که به ایشون مربوط چه نبود فرقی نداشت. مهم این بود که مینوشتم. ضمن اینکه کار من توی اینترنت تنها نوشتن این وبلاگها و.. نبود. یادش به خیر اون موقع ها همیشه با صدای کیبرد مزاحم خواب برادرام بودم... توی تاریکی و تایپ کردن... اون موقع ها خوب پیش میرفتم.. نوشتن که چیز کمی نیست میتونه باعث آرامش باشه میتونه به خودت یا به اطرافیان یا گروه های بزرگتر یا هر کس دیگه در مسیرشون جهت دیگه ای بده بهر حال زیاد نمیخوام وارد حاشیه بشم فقط همین که بگم الان دو هفته گذشته و من اومدم مرخصی ولی هنوز چیزی ننوشتم. تا یه ده ساعت قبل از اینکه پامو از اتوبوس بذارم زمین و اولین نسیم گرم شرجی بعد از یکسال به تنم بخوره من حد اقل شصت هفتاد درصد انگیزه نوشتن داشتم اما اون حرفی که دخترک زد یه جور حس و حال عجیبی بهم داد. زمانی که پامو گذاشتم روی زمین مبارک استان عزیز دلم خوزستان ، دچار یه وضعیت روحی نا متعادل جدید شده بودم. زنگ زدم خونه با همون موبایلی که تو پادگان ازم گرفتن و برام کلی دردسر درست کرده بود.قرار بود پدرم این موقع با ماشین اینجا باشه. هنوز بیست دقیقه ای با خونه فاصله داشتم. دم پلیس راه سر بندر پیاده شده بودم. نیم ساعت الی 45 دقیقه بعد پدر و مادرم با ماشین اومدن دنبالم. از همونجایی که سوار شده بودم و به اون مقصد لعنتی رفته بودم حالا هم همونجا پیاده شده بودم تا این بار عازم خونه باشم. مادرم رو از دور تو ماشین دیدم که داره اشک میریزه ای بابا عجب گیری کردیم انگار اسیر جنگی بودیم... مادره و احساساتش چه میشه کرد..خلاصه مناظر شهر رو دوباره دیدم. تابلوهای نیمه کاره رو دیدم که تو خیابون های قسمت جدید شهر ( منطقه خودمون) تو هر خیابون زده بودن. چه عجب.. بعد از 15 سال این خیابونا اسم خواهند داشت... شهرکی مثلا به این با کلاسی و نظم و امنیت و ... الان مسئولینش یادشون اومده... خلاصه بالاخره بعد از یه چهار ماهی دوباره رنگ و روی کوچه و آپارتمانو ... اما نمیدونم چم بود. برای من وضع اونجوری نبود که انتظارشو داشتم. انگار اصلا جایی نرفته بودم. حس میکردم اصلا از اینجا دور نبودم.. وارد خونه که شدم تغییرات زیاد بود. از حد انتظارم بیشتر.. به خصوص از بعد از سفر های تابستونی خونواده که امسال شانص با من یار نبوده همراهشون باشم..وضع ظاهری خونه تغییر کرده بود و چه عجب داداشم نمرد یه بار یه دستی به این اتاق که رئیسسش من بودم کشیده و دکراسیونو یه جوری تغییر داده بود که من خوشم اومد. کامپیوتر خانم هم جاش باحال شده.. اگه اون آدم قبل بودم خستگی که سرم نمیشد مستقیم میرفتم روشنش میکردم.. اما الان بعد از دو روز تو راه بودن اونم بلافاصله بعد از آخرین لوحه پاسداری و بیخوابی و خستگی مگه میشد به این چیزا فکر کنم مخصوصا اینکه بعد از چند ساعت اخیری که دچار... قضیه های این چندد ماه اخیر و بعد از دوره آموزشی خدمت که واقعا مفصل هستن. من توی اون سر رسیدی که داشتم تا دو ماه اول پشت سر هم گزارش روزانه ها رو مینوشتم اما گاه تنبلی بود و انباشته شدن .. به خصوص که اتفاقاتی که برای من می افتاد کمتر برای بقیه میافتاد و کمی خاص بود و لازم میدونستم بنیوسم اما بعد از اون دو ماه کم کم متوجه شدم عامل برخی بد بختیام و زجر کشیدنم اینه که من میخوام همیشه بنویسم و اگه یه روز نرسم عصبانی مشیم و بعضضی وقتا که به دلیل پاسداری و کار زیاد و ... تا چند روز اصلا نمیرسیدمو خیلی چیزا رو یادم میرفت بیشتر با خودم درگیر میشدم لذا تصمیم گرفتم فقط هر از گاهی اونم در صورتی که اتفاق خاصی چیزی بیافته... ولی مگه میشد روزایی اتفاق خاصی نیافتا.. ای بابا
بنابراین این شد که تنبلی هم منو گرفت و دیگه هی ننوشتمو ننوشتم تا خودز مان مرخصی...قصد داشتم لا اقل خاطرات هفتگی آموزشی رو هم وقتی اومدم مرخصی بنویسم ولی نشد. الانه همه که تقریبا از یه روز قبل از شروع ماه مبارک رمضان بیشتر ساعات روز رو خوابمو شبا تا پاسی از شب بیدار.. از کله سحر تا نزدیک طلوع آفتاب هم که برای سحری و نماز و نیایش بیدارم..پس هیچ.. عصر هم که از خواب پا میشم یه با کامپیوتر بازی میکنم یا ممکنه مطالعه کنم یا موزیک گوش دادن یا... تا زمان افطار و سریال بزنگاه و بعد از اون بزن بیرون از خونه برو مسجد یه جزء دیگه از قرآن رو ختم کن و بعد از اون با حسین یه نیم الی یک ساعتی تو میدون و... چرخ و پرسه و بعد یا علی هری برو خونه پسر.. اومدی خونه هم که هیچ پای کامپیوتر یا فیلم سینمایی یا بازی یا گاهی دوباره برو بیرون تا ساعت دو شب با رفقای نزدیک مثل محمد یا پوریا درد دل کن .. پس کی میخوای بنویسی؟ هر کی!!!
گفتم حسین یاد یه چیزی افتادم که کبابم میکنه.. از مرخصی 5 روزه بعد از آموزشی که اومده بودم فهمیدم حسین اینا کم کم خونشونو دارن عوض میکنن میرن اونور شهر و حالا که اومدم یان اتفاق افتاده و حالا منو سعید و حسین که بیشتر اوغاتمونو باهم بودیم یه مثلث بزرگ تشکیل میدادیم. گذشت اون زمونی که عرض زیر یک دقیقه به خونه سعید اینا میرسیدمو زیر دو دقیقه خونه حسین اینا بودم. زمان میگذره و ان تغییرات ظاهری و باطنی در همه چیز رخ میده... اما الان بیشتر دلم میخواد از خودمو دوستام بنویسم. حسین که همون آدم سابق شوخ و دوست داشتنی و بی غرور اما کمی تحمیل کننده هستش، اما اما، با سعید و محمد پوریا حرفهایی دارم که انگاری اینجا بزنم بهتره.. چون اگه بخوام با صحبت کردن و.. حرف بزنم یانجوری ممکنه دود شه بره هوا یا فقط یه صدایی باشه که شنیده و تموم میشه.. صحبتم بیشتر با سعید و محمد هستش. اکثرا هم در یک زمینه.. میشه گفت اینجا دارم براشون نامه مینویسم. توی پست های بعدی هر پست رو به یکیشون میخوام اختصاص بدم.آقا پوریا همینجا هم بگم از قبلا بیشتر تو دلم جا داری بخصوص که به این نتیجه برسم تو هم مشاور من باشی و حالا من سه نفر مشاور دارم، دنا ، پوریا و حسین ، رفقای درد دلی من هم محمد و پوریا ولی سعید چی؟ سعید جان نمیدونم چی بگم فقط همین حد بگم که از بعضی وجوه عقبی و از بعضی تطابق نمیدی چه کار کنیم؟ با تو بحث مفصلی دارم .. خودت هم احتمالا میدونی در چه زمینه ایه..
راستی از وقتی اومدم متوجه شدم بعضی از بچه های هم محله ای و همشهری های آشنا تو این مدتی که نبودم اعزام شدن .. یکیشون هم ده دوازده روز پیش اومد دم خونمون گفت تا یه هفته دیگه داره اعزام میشه بیچاره انگاری استرس داشت.. کلی سوال ازم میپرسید. بعضیا هم که توی همین روزها دارن منتقل میشن. با دیدن اینا کمی امیدوارتر شدم. من زودتر از اینا و دقیقا به موقع از شر خدمت راحت میشم.
یه تغییری که از قبل از خدمت کرده بودم تغییر ظاهری بود. من دیگه تی شرت و شلوار رنگی و لی و مد رو گذاشتم کنار و جاش شلوار پارچه ای و پیراهن میپوشیدم یعنی تیپ رسمی یا به قول بعضیا شخصیتی.. الان این موضوع شدت گرفته و من فقط پیراهن آستین بلند میپوشم. البته دیشبی یه غلطی کردم پیراهن دکمه ای و کشی و نسبتا تنگ برادرم که آستین کوتاه هم بود پوشیدم و فقط میخواستم امتحانش کنم. چه میدونستم کارم به بیرون رفتن میکشه و ساعت دوازده و نیم شب رفتم بیرون و تو میدون پیش پوریا نشستم و دردو دل میکردم مثلا.. بعد که پوریا رفت من تو خیابون اصلی داشتم قدم میزدم و با گوشیم ور میرفتم که یه نگهبان موتوری اومد گیر داد. و خلاصه گفت یه گزارش در مورد یه آقای آستین کوتاه لاغر اندام مثل شما با همین مشخصات ظاهری دادن و گفتن مزاحم یکی از خونواده ها شده.. خلاصه توافق کردم که به اداره حراست برم و اونجا مشخص شد که من نبودم و اون نگهبانی هم که با اون دزد ناشی سوءاستفاده چی ( بی شعور از فرصت استفاده کرده و توی اون توفان و گرد و خاک میخواسته دزدی کنه) درگیر شده بود اتفاقا نگهبان محله ی ما بود که منو که دید بهشون گفت این یارو نبوده این بنده خدا سر بازه.. خلاصه دیشب داستانی شد منو قدم زدن و چهل تومن پولی که تو دست داشتم و اینا به این شک کردن که من این پولا رو از کجا اوردم .. آیا از کسی دزدی کردم یا چیزی به کسی فروختم.. حالا بیا و درستش کن اینا وقتی فهمیدن من زاهدان خدمت میکنم و اون وقت شب هم بیرون تو خیابون بودم لابد با خودشون فکر کردن من چیز فروشمو با خودم چیز میارم میفروشم.. لذا بازدید بدنی کامل کردن ولی خیط شدن..البته حق داشتن چون اون گزارش و نیز ظاهر امر ایجاب میکرد.. خلاصه ولمون کن دیگه بابا حوصله تایپ داریا..
بزار من همین سه چهار روز باقی مونده رو میخوام تا میتونم به نوشتن اختصاص بدم. از اون چهار ماه بعد آموزشی و خاطراتش شاید اگه رسیدم چیزکی نوشتم. ولی دیگه فرصت آنچنانی نیست..
اما چیزی که امشب (20/6/87) برام انگیزه نوشتن ایجاد کرده اتفاقیه که برای محمد افتاده بود. توی پست های بعدی مینویسم. راستی 20/6 سال بعد یعنی دقیقا سال دیگه همین موقع میشه روز گرفتن کارت پایان خدمتم. ای خدمت چی بگم که چه تقییراتی در من ایجاد کردی که البته تو بدون اون اتفاقات قبلی نمیتوانستی...
بنام خدا...
هر کی که منو میشناسه و منو میبینه وقتی در مورد محل خدمتم سوال میپرسه و جواب میدم زاهدان جا میخوره... کم کم دارم مطمئن میشه که از بچه های شهرک انگار تنها من بودم که همچین جایی ( خلاف و پر خطر ) افتادم. بابا دیگه اونقدرام که فکر میکنین بکش بکش نداره اون درگیریها مال دم مرزه منم سرباز نیروی هوئی ارتشم ولی از اونجا که دیپلمه بودم دوره دیدم و دوره من هم دیده بانی افتاد و بعد از این مرخصی هر سه ماه رو باید ماموریتی و در یک پاسگاه به عنوان سرباز دیده بان استقرار یابم. نا گفته نمونه که تقریبا سه ماه پیش یکی از پاسگاه های مرزی از توابع سراوان ( شهری در اون استان) به دست اشرار دسته ی مالک ریگی تسخیر و عوامل اون پاسگاه توسط اون اشرار به پاکستان برده شدن و آخر سر معلوم نشد چه شد و چه نشد.. برای من اگر خطری وجود داشته باشه در همون حده و نیز سختی های رفت و آمد به این پاسگاه ها رو خواهم داشت البته بستگی به شهر و جاش هم داره ولی اون سربازان نیروی انتظامی هستن که گناه دارن.. البته اونایی که باید برن توی مرز با اشرار قاچاقچی مواد مخدر درگیر شن...
اما سه ماه و نیم رو توی پادگانی کمی بیرون از شهر گذروندمو سه چار دفعه ای هم رفتم شهر.. بشنویم از شهر..اونایی که رفتن میدونن.. بازارش پراکنده و کمی عجیب و غریب البته با خیابون هایی ساده و بدون پیچ و خم که منظم به هم ختم میشن و به راحتی میشه اونا رو یاد گرفت.. ظاهر بازار هم چند درصدی به بازارهای هند و پاکستان میخوره. ظاهر آدما مشخصه.. بیشتر از هفتاد درصد مردم اونجا لباس راحت بلوچی میپوشن و خیلی از آقایون موهای بلندی دارن. لهجه اونجا برای من یکی کمی جذاب بود. ولی خود آدما نه به اون صورت. قیافه ها بیشتر رو به قیافه های هندی میزد. آدمای بدی نبودن.. ولی باید مواظب باشی..
متاسقانه توطئه های افتضاح دشمنانی مانند امریکا برای ورود مواد مخدر از کشور کثیف افغانستان و نیز کشور پاکستان از مرزهای این قسمت از ایران و نیز با استفاده از ظاهر سازی این دشمنان بر اینکه خود ایران میان مسلمانان شعیه و سنی تفاوت قائل است مردم این استان را که اکثرا اهل تسنن هستند رو بر این داشته که دنبال راههایی مثل قاچاق مواد مخدر از طریق همین مرزها ... البته زیاد هم بی تقصیر نیستند اونجا که بودیم از دردلهاشون شنیدیم که میگن امکان دولتی به اینان کار نمیدن.. خلاصه اگه بخوای از اونجا سوغاتی بخری یا مواد یا میوه ی انبه پاکستانی باید یکی رو انتخاب کنی.. اون شهر و محیط سربازی در اونجا در واقع جاییه که با مواد مخدر زیاد در ارتباطی و اگه خودتو محکم نگیری ممکنه با شنیدن خبر بدی چیزی از پشت خط یا ... و نیز همجواری و همنشینی با هم خدمتی های به دام افتاده خودت هم یهو به دام بیافتی .پس فرصت خوبی هم هست که خودتو تقویت کنی که از محیط تاثیر منفی نپذیری.. البته برای من سخت نیست. از محیط تاثیر نمیگیرم.
روزهای اولی که اونجا بودم مثل هفتاد درصد سربازهایی که روز اول میان اونجا منم به انتقالی فکر میکردم اما طولی نکشید که منم به وضع بهداشت نسبتا افتضاح، آب و هوای افتضاح ، محصیط خلاف، محیط پر از گرگ و آدم فروش تا حدودی عادت کردم. از نظر آب و هوا و مشکلاتی مثل کمبود امکانات که فقط پادگان ما تو این شهر اینطوریه، من مشکلی نداشتم من مشکلم بیشتر با سربازا بود.. اونجا من به فردی نسبتا تندخود تبدیل شدم. البته زمانی که سرباز عقیدتی سیاسی شده بودم و دیگه هر کسی نمیتونست چپ نگاهم کنه .. با این وجود خیلی از اون سربازان قدیمی و مرحله بالا و نیز اون اراشد یا اون سربازانی که جایی کاره ای بودم باهام بهتر رفتار میکردن جوری که انگار من هم دوره ای خودشون بودم. در این پست چون میخوام بیشتر در مورد محل خدمتم بگم نه خودم بنابراین زیاد وارد این حاشیه ها نمیشم. داشتم از زاهدان میگفتم. اونجا همونجوری که نمیتونی به ظاهر و باطن آدما یه جور نگاه کنی به ظاهر و باطن فروشگاه ها و مغازه و دکه ها و عواملشون هم نمیتونی یه جور نگاه کنی. اونجا چه دکه روزنامه فروشی چه نمایشگاه اتوموبیل ، ممکنه قروشگاه مواد مخدر هم باشه... بماند اینکه اونجا چیزای مبتذل تو خیابون و در ملا عام به راحتی داد و ستد میشه. شهر زاهدان اوچنان بزرگ نیست و اندازه اهواز خودمون هم نمیشه اما اهواز نسبت به زاهدان جلوتره واقعا.در اونجا صد و بیست روز از سال رو یا باد تند یا طوفان شن میوزه.. همینطور اینکه اونجا میتونی شاهد گرد باد های کوچیک تا متوسط تا قطر دویست متر هم باشی که البته من برای اولین بار همونجا دیدم و ذوق زده شدم ( آقارو) توی این سه ماه و نیمی که اونجا بودم سه بار طوفان شن افتضاح وزید که بار سوم همین اواسط تابستون وزید اونم یهویی و وسطای شب بود و من هم تو لوحه نگهبانی بودم. یادمه سر پست ساعت دو تا چهار بامداد من فقط دوتا دستهامو گذاشتم روی صورتم و اصلحه رو گذاشتم تو بغلمو نشستم که البته اینکارو نباید میکردم ولی باور کنید چشام نمیتونست ببینه و دیگه بیخیال شده بودم البته امکان پیدا شدن سر و کله گشت شب هم خیلی کم بود ولی باز بیخیال بودم) .
دیشب اینجا و تو شهر خودمون ( بعدا فهمیدم توی اکثر شهر های استان) طوفان خاک وزید. من که تو مسجد بودم وقتی زدم بیرون دیدم دم مسجد روی زمین مقدار زیادی خاک نشسته هوای واقعا افتضاح بیرونو که دیدم یاد زاهدان افتادم..البته اونجا به مراتب بدتر بود چون ذره های درشت شن میزنه تو سر و صورت ... نا گفته نمونه شهر های زابل و سراوان واقع در اون استان هم سایتهای تابع پادگان نیروی هوایی خودمون ( ما نیروی پدافند هوایی هستیم) دارن که منم احتمالا به اونجاها برای ماموریت اعزام میشم. یه چیز دیگه اینکه خدمت توی زاهدان برای سرباز ارتشی به اندازه ی سرباز نیروی انتظامی دردسر و خطر نداره اما نیروی هوایی زاهدان یعنی پر از معتاد و باید حواستو جمع کنی . اونجا حتی به خوراکی هایی که میخری هم باید دقت کنی...
از نظر آب و هوا علاوه بر طوفن شن و ...همینقدر میدونم که روز هوا گرمو خشک و شب هم قبل از نیمه شب خنک و بعد از نیمه شب رو به سردی میره و سربازانی که زمستون قبلی بودن میگن سرما اونقدر فجیه میشه که تمامی شیرهای آب و هر چیز تری یخ میزنه . الانم اگه منو ببینین پوستم حسابی آفتاب سوخته شده... خوب چه میشه کرد.. خدمته


