تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم
یه هفته مرخصی

بسم الله الرحمن الرحیم
راستش نمیدونم چطور شروع کنم. همش سه ساعت دیگه هم بیشتر خونه نیستم. هنوز هم کامل کامل آماده نشدم.امروز بازم دیر از خواب بیدار شدم(نزدیکای یازده). فقط روز اولی که اومدم خونه شش صبح بیدار شدم  اما خداییش این فضای خونه ما یه طوریه آدم به راحتی از خواب پا نمیشه. خلاصه که معلوم بود روزای مرخصی خیلی زود و عین فشفشه تموم میشن اما انگیزم از نوشتن ، اتفاقاتی بود که حین نبودنم و همین چند روز مرخصی من افتاد.اول قرار بود روز سه شنبه برم ولی یکی از بچه ها(رضا از آبادان) تماس گرفت و گفت ما سه نفر از آبادان هستیم بیا هماهنگکنیم با شما سه نفر که از ماه شهر هستین شش نفری با هم بریم. خودم برا شما سه تا بلیت میگیرم و سر راه سوارتون میکنیم. خلاصه گفت چهار شنبه باز سه شنبه زنگ زد گفت میگن چون دفعه اوله و اینا از راه دوری اومدن بهمون گیر نمیدن بیا پنج شنبه بریم که روز جمعه صبح شیراز باشیم و بعد از ظهرش از اونجا مستقیم با اتوبوس میریم زاهدان. شنبه که اونجا باشیم حله. این رضا هم ترتیبی داد که مرخصی واقعا بشه یه هفته و فیض ببریم. البته با براوردهایی که کردیم من بعد با هواپیما بریم خیلی بهتره چون هزینش در حد همون اتوبوس و سواریه ولی مزیتش استفاده بهینه از وقت و ایمنی بیشتره. حالا انشاء لله بعدا که مرخصی داشتیم..
وقتی اومدم خونه با تغییرات نه چندان کمی مواجه شدم. برادرم از وقتی من خونه نبودم خیلی پررو شده و گیر غرتی بازیاش شده و ماشین میبره بیرون حیف که وقت نشد که آدمش کنم .هیمن دیروز رفیق بیپارش با ماشین تصادف کرد بنده خدا سرعت کمی داشت و خاطی هم نبود ولی از اونجا که گواهینامه نداشت مقصر شناخته شد..بنده خدا با چشمان قرمز اومده بود دم خونمون  از بابام کمک میخواست. وقتی منم رفتم سری زددم دیدم اونقدرام خسارت سنگینی وارد نشده بوده اما بیچاره پدرش که هم باید خسارت ماشین خودشون هم ماشین اون طرف رو بده.
برادر اسگلم هم خوب بازداشتی شد  این روزا اونم سر هیچ و پوچ. یکی نیست بگه آخه بی خاصیت درسته که بدون اینکه با خبر باشین افتادن سرتون اونم سر جریان یه دختر که یکی از دوستاتون اذیتش کرده ولی تو چرا در نرفتی و ادای رفیق بازا رو در اوردی آخه کسی که دختر مردمو اذیت میکنه ارزش رفاقت داره؟ خوب بود دو روز حبس و سختی کشیدی و وقتی اومدی خونه گفتی دیگه هر وقت پلیس ببینم در میرم. اونم سر هیچ و پوچ و بدون اینکه کاری کرده باشی الکی الکی برات سابقه ای شد هیچ میدونی فردا که میخوای بری سر کار یا حتی توی خدمتت اینا استخراج و استعلام میشه و ممکنه برات مشکل درست کنه؟ 18 سالته پس کی میخوای آدم بشی هنوز اندازه یه بچه سیزده ساله هم نمیفهمی. حتما باید برا خودت اتفاقی بیافته تا درس بگیری؟حیف که دارم میرم و اگرنه میدونستم چطور درستت کنم. تو که اصلا نمیدونی من وبلاگ شخی دارم یا ندارم چه برسه به اینکه بدونی چیه اصلا برا چی اینجوری بنویسم. این داداش ما هم یاد گرفته ماشین کش میره و مثل یه مش آدم نفهم دیگه تند میره و به خیالش هیچ... همین دو سه روز قبل از اومدنم یکی از پر ادعاهاش که همیشه خیابونا رو با پیست اشتباه میگرفت دچار سانحه شد و تمام جلوی ماشینو داغون کرد. اگه خدای ناکرده زدی یکیو با ماشین کشتی آی تویی که گواهینامه نداری نمیدونی قتل عمد حساب میشه؟تا کی میخوای از اون دسته آدمایی باشی که با اینکه میدونن ولی خطا میکنن میدونستی این آدما از همه بیشتر ضرر میکنن؟ این از برادر اسگل ما که دوستاش تا یه خلاف میکنن میگن خو جوونیم

راستی دو سه باری هم رفتم ماه شهر برا خرید لوازم نظامی و تنگ کردن یونیفرم و ... یه سری هم به موسسه ابتکار زدم. اونجا هم خیلی عوض شده بود. پرسنل هم خیلی تحویل گرفتن. مثل اینکه فراموشمم نکرده بودن.حاج آقا حبیب بهم گفت اگه رفتی اونجا حتما بگو من گرافیستم . راستی آقا نعیم هم گویا زاهدان و در نیرو انتظامی خدمت میکرده و میگه اونجا اونطوری که میگن اونقدرام سخت نیست فقط گاهی هوا بده و گاهی هم طوفان شن...
از آشناها، همسایه ها، رفقا، نگهبانا خلاصه هرمی، منو که میدین انگار یه لحظه جا میخوردن. بعضیا هم که اصلا خبر نداشتن من رفتم خدمت فقط بهم گفتن کم پیدا شدی و وقتی فهمیدن کلی تعجب کردن...

وای وای. چقدر دلم برای موزک تنگ شده بود. مخصوصا کاتاتونیا. تا اومدم خونه شروع کردم گوش دادن موزیک.. با اینکه دقیقا مو به موی موزیکهای مورد علاقمو توی دوره آموزشی توی ذهنم پخش میکردم چون بارها و بارها بدون اینکه برام تکراری بشن گوش میکردم!

دو سه روز اول خیلی جو گرفته بودم. رفتم و ساچمه تفنگ ساچمه ای خریدم. تفنگ رو بالاخره پیدا کردم. ای بابا این چقدر سبکه. نه که به ژ3 عادت کرده بودم... اما چیزی که برای خودم هم حیرت آور بود این بود که تیراندازیم قبل از خدمت اصلا تعریفی نبود اما حالا چی شده که هفتاد درصد شلیکهام دقیقا میخوره وسط هدف! حال اینکه توی دوره آموزشی اصلا تمرین هدف گیری یا چیزی نداشتیم. همش 40 تا تیر جنگی بود که با ژ3 طی یک روز که رفتیم میدون تیر، شلیک کردیم رفت اونم یه دونشم نخورد به خال سیاه چون تیر اندازی یا بهتره بگم نشانه روی و زدن به هدف  با این اسلحه قوی  کار هر کسی نیست و خیلی تمرین میخواد. شاید به این خاطر تیراندازیم بهتر شده چون اسلحه رو محکمتر میگیرم و درست تمرکز میکنم.

یه چیز با حاله دیگه اینکه جو گرفته بودتم همش دنبال بازی کامپیوتری جنگی بودم. البته دنبال یه بازی خیلی گشتم، همه جا رو گشتم ولی پیداش نکردم. یه بازی که قبل خونه اومدنم خیلی تو فکرش بودم ولی پیداش نکردم. حیف شد ..  جاش چندتا بازی خریدم که بدرد آشغال هم نمیخوردن..
راستی این کامپیوتر رو هم که ماشاالله این برادر خواهرا آبادش کردن. دستشون درد نکنه. زدن ترکوندنش. ویندوز هم که عوض میکنم دیگه سرعت نداره و اذیت میکنه با هنگ کردن های مکررش عجیب تر اینکه گوشی موبایلم هم همینطور شده. کامپیوتر بیچاره یه طوری شد که روز سوم چهارم دیگه ویندوزش بالا نیومد و هر سی دی ویندوزی  حتی 98 هم که میوردم نصب نمیشد. رفتم توی دل و رودهی کیس و فکر نمیکردم بتونم اشکالشو پیدا و تعمیرش کنم اونم بعد از یه مدت دوری از کامپیوتر. ماشا لله از سرعت تایپم که اصلا کم نشده.
روحیم هم شکر خدا دو سه روز آخر عالی شد. اصلا هم از این نارحت نیستم که افتادم جای دور ولی خوب به اینم فکر میکنم که انتقالی بگیرم بیام اینطرفا ..
همش یه هفته بیشتر نیست که دوباره اومدم تو دنیای شخصی گری ولی نا خود آگاه تا حد بالایی دوباره .. اما خداییش قدم که بر میدارم محکمتر قدم بر میدارم اگرچه زانوانم هنوز کمی درد دارن ولی به قول بچه ها ارتش ساختتت ها چشم نخوری.

پریشب قرار بود با دوستام برم سینما ولی هر کدوم یه مشکلی دارن. دیشب هم که نشد امروزم چون به کارام نرسیدم بازم نشد. حیف شدا.. ولی خوب اشکالی نداره..دفعه بعد.. حالا حالا هم معلوم نیست کی بیام. حد اقل سه ماه طول میکشه. ولی از اونجا وبلاگ رو آپ میکنم چون دیگه مثل دوره آموزشی نیست که انگار زندانی باشیم.  مرخصی شهری داریم.

مثلا از دو سه روزی میشه وسایلمو تقریبا آماده کردم. هی این کیسه انفرادی درشت جدیدی که گرفتم خالی میکنم هی از نو پر میکنم. کلی کتاب درسی و وسایل طراحی و.. با خودم حمل کردم. یه کیسه انفرادی سنگین و یه ساک سنگینتر . خدا به دادمون برسه. به هر حال خدمته.. البته به خاطر دوتا پتوی سهمیه ای که توی کیسه هستن حجمش اشغال شده و اگرنه توی مرخصیها دیگه اینقدر اذیت نمیشم.

راستی سه چار روز پیش نشستم تو پنجره اتاقم مثلا میخواسم نقاشی رنگ روغن بکشم. نگا منو تمرین نکرده چی میخوام بکشم. هنوز بلد نیستم رنگ ترکیب کنمو درست رقیق کنم اونوقت.. همش تغصیر این یاروه که یادم نداد بزار از مرخصی برگردم اگه یه نقاشی نکشیدم.  هیچی دیگه آخرش هم برای خنده زدم بومو پاره کردم تا جایی که فقط چارچوبش موند. نگا دیونه بازیا رو

راستی تو آموزشی چه بلایی سرمون اوردن خدا میدونه. هیچ وقت عادت نداشتم تو آفتاب بدون عینک آفتابی سر کنم. اونجا اینقدر تو آفتاب بودیم که ..خلاصه ممکن بود با اومدنم یه عینک آفتابی جدید بخرم مثل یکی دو سال گذشته که هر ماه یکی دوتا عینک جدید داشتم. حالا بگو آخه دیونه کدوم رگت به آبادان خورده آخه..

نمیدونم خو چند بار بگم راستی ؟
راستی میخواستم خاطره دوره آموزشی رو به صورت هفته هفته بنویسم ولی حتی یه هفتشم نشد بنویسم. عیب نداره کی به اینا نیاز داره آخه ولی دوست داشتم دوستام بدونن آموزشی ارتش چطوره شاید فردا بدرد اونا بخوره.. عیب نداره خو میتونم همونجا بنویسم. البته اگه اونجا دوره کد نخوردیم سعی میکنم یه کار راینه ای داشته باشم چون من بیشتر با رایانه سر و کار دارمو و تواناییشو دارم حیفه آخه..
این بابا جان هم گفته خدمت که تموم کردی یه سیستم جدید میگیریم ! ببینیمو تعریف کنیم.  البته منم در زمینه هزینش سعی میکنم کمکی بکنم. شانص بد منه یا اوناست که افتادم جای دور نمیدونم ولی خوب تا الانش حد اقل 250 تومنی خرج خدمتم شده بقیش .. بابا انگار دانشگاه آزاده فقط غذا و خوابگاهش مجانیه.

مامان هم که خیلی نگران عزیز دوردونشه از اینو اون شنیده زاهدان فلان جوره زاهدان اینطوریه بابا من که نیرو انتظامی نیستم تازه همین دو شب پیش یکی از همکلاسی های دوران دبستانو دیدم بعد از مدتها، فهمیدم اونم رفته خدمت و اتفاقا نیرو انتظامی زاهدان خدمت میکنه و میگه اونجوری که میگن سخت نیست فقط آب و هواش مثل خوزستان خودمونه. اون در گیریهای مرزی هم که مربوط به نیرو انتظامیه اگرم از ارتش نیرو بخوان از نیرو هوایی میخوان چیکار؟ اونم پدافند؟!! تازه حالا مگه چی میشه ما هم شهید شیم. مگه این دنیا چه ارزشی داره؟

خلاصه دیگه سرتونو در نمیارم. خودمم نمیدونم چطور دارم مینویسم. الان ساعت بیست و پنج دقیقه به هشت بعد از ظهره. ساعت 9 با شهر کوچیک و قشنگم خدا حافظی میکنم.

به امید دیدار همه شما دوستان خوبم.
التماس دعا

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:23توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بخند تا دنیا به رویت بخندد

اینم یه عکس زیبا که قبلا از سعید گرفتم ( نه بابا منظورم این نیست که این سعیده)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:21توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
هواپیماهای جنگنده مورد علاقه من

x35

 

 

 

F14 tomecat

F22

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:18توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
طراحیها
اینا هم همون طراحیهای کویک (سریع) هستن که توی دوره آموزشی در همون فرصت های کم از روی بی حوصلگی میکشیدم  البته سایزها خیلی کوچیک و اندازه کف دسته یه بچه کویچک هم نیست و میخواستم یکیشونو توی همین مرخصیها از یه بعد تکمیل کنم ولی خوب دوستام دیر اسکن کردن و  وقت نداشتن . خودمم شخصا وقت نکردم.

جالب اینجاست که مدتها از ماشینها دور بودیم و جز ماشین های ساده مثل وانت پاترول و پیکان و... چیزی نبود . با وجود این ذهنم خیلی بهتر عمل میکرد. موقع خواب و خاموشی که روی تخت دراز میکشیدم و چشمامو میبستم کلی طرحهای استثنائی به ذهنم میومد ولی هیچ کدوم به دلیل شرایط پیاده نشد.

ممکنه تو این طرحها اشکالات خنده دار هم ببینید. همینطور اشکالات پرسپکتیوی خوب همونطور که گفتم اینا طرحهای کویک هستن و در ضمن در شرایطی نبودم که بتونم با دقت کافی همینا رو هم به شکل بهتری بکشم. ولی همین که طرحهای خوبی به ذهنم خطور کردن کمی به خودم امیدوار شدم . میمونه فقط نحوه پیاده کردنشون که اونم یاد میگیرم. همونطور هم که معلومه عشقم طراحی خودرو مخصوصا سواری هستش.

بقیه در ادامه مطلب

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:11توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
بدون شرح یا شایدم با نیمه شرح
قبل از عمل ( خدمت)

 

بعد از عمل (دوره آموزشی). از زیر گردن تا بالای پیشونیمو نگاه که چه فرقی با بقیه بدنم داره. سر و روم تیره شده و مرز تیرگی مشخصه. اما توی این یه هفته مرخصی کمی روشنتر شدم.

بیاد بازی رایانه ای فریدم فایت(مبارزان آزادی) که خیلی دوست داشتم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:8توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نامه ای به دایی سربلندم

 بسم الله الرحمن الرحیم
سلام.کجایی کبوتر سفید؟ کجایی که ندیدمتو رفتی . هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم و رفتی. بدتر از اون اینکه هنوز اشعه ای از جسمت منعکس نشده و به چشمم نرسیده بود و رفتی چه برسه به اینکه دستاتو لمس کنم!و من چه بدم که الان به یادت مینویسم! تو همون کبوتر سپیدی بودی که قبل از رفتن چه زحمت ها واسه آیندت نکشیدی؟ چه آرزوها که نداشتی چه تصورات زیبایی که از آینده نداشتی ای جَوون پاک زود رفته. به خاطر افکار و ارتباطات بد به خاطر دیوانگیها و توجه نداشتن به عقل به خاطر به دور بودن از انسانیت به خاطر جاهلیت به خاطر چی بگم آخه ..از اون آدمای بد که باعث بودن من نتونم تو رو ببینم دایی جون! فقط وقتی رفتی تازه جایگاهتو فهمیدم تازه فهمیدم بهترین فرزند خونواده از کوچکتریناشه. درود بر تو تو و دوستان پاکت .عزیز دلم. قبل از خدمت وظیفه چه زحمتها که نکشیده بودی. از سخت کوشیهات مادرم کم نمیگفت البته بعد از سفر ابدیت شنیدم. نمیدونم کدوم فرمانده بود که شما رو فرستاد طرف اون منطقه عملیاتی. دایی جان تو وجودت خیلی مقدسه.
همه ی مینها( در حدود صد و پنجاه) رو برداشتند و منطقه پاکسازی شد اما در راه برگشت چاشنی یک یا چند مین به دلیل تکانهای ماشین عمل میکنه و همه ی مینها ماشینی که دایی عزیزمو به همراه دوستاش سوار بودن تیکه تیکه میکنه میفرسته رو هوا.
پیکر پاکت رو با همون لباسهای مقدس به خاک سپردن اما چرا تیکه تیکه در مشما جمعت کردن ... میگن فقط دو نوع انسان نیاز به کفن نداره یکی پیامبر (ص) و یکی هم شهید! دایی جون چرا یه بار هم نیومدی به خوابم. دایی جون همش دو ماه داشتی که خدمتتو تموم کنی و رفتی به دیار ابدی. هنوز حتی بیست سالگیتو هم تموم نکرده بودی. عزیز دلم منم اومدم خدمت. منم ارتشی شدم ولی نه مثل تو نیروی زمینی و نه مثل تو رشید نشدم هنوز. تو و دوستای پاکت جونتونو دادین تا جون مردم و بچه هاشون به خطر نیفته. تو سربلندی تو باعث افتخاری تو عزیز دلمی. دوست دارم ببینمت. دوست دارم منم سر بلند از دنیا برم و با عزت مثل خود گل تو.
یکی زودتر میره یکی دیرتر یکی با افتخار میره یکی با ذلت . مهم نیست کی میریم مهم اینه که با عزت بریم. منم مثل همه نمیدونم کی میرم ولی دوست دارم با افتخار برم دوست دارم رفتنم در راه و با ضایت خدا باشه. دایی جان لا اقل بیا به خوابم. دایی جون کاش بعضی آدما از شما یاد بگیرن کاش بدونن شما چه ارزشی دارین کاش بدونن اگه سربازا نباشن هیچ مملکتی پایدار نیست اگرچه سرباز پایینترین نقطه ی نیروست ولی اصله کاری خودشه. دایی جون کی تا حالا بهت سلام کرده بودم که الان بخوام باهات خدا حافظی کنم آخه کی من تو رو دیدم اصلا؟ شاید فقط عکستو دیدم ولی هیچ وقت صداتو نشنیدم. دایی جون دوست دارم ببینمت..

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:7توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
خاطره روز آخر آموزشی

بسم الله الرحمن الرحیم.
نمیدونم کدوم صحیحه: روز آخر روز خوشحالی بود  یا روز ناراحتی .
صبح قرار بود کمی دیرتر پاشیم. تنبیه دیشب پدرمونو در اورده بود. صبح زود با صدای بلند و زشت ارشد آسایشگاه مقابل (مهدی پور) بلند شدیم که مثلا فقط میخواسته بچه های اون آسایشگاه رو بیدار کنه با اون صدای بلند و زشت و ضربه های محکم روی در حالمونو گرفت. حتی نفرات آخر آسایشگاه که از این موجود فاصله ی بیشتری هم داشتن از خواب پریدن. یادمه اون روزای اول بعضی وقتا جوری در رو میزدن که وقتی میپریدم یه لحظه نفسم بالا نمیومد. بلافاصله که بیدار شدیم هم طبق معمول گیر آنکارد کردن بودیم .
تا چند روز پیش فکر نمیکردیم صبحونه روز پنج شنبه رو هم بخوریم چون فکر میکردیم روز هجدهم از اینجا میریم. خلاصه آخرین عدس آب پز رو خوردیم اما امروز یه جور دیگه. وقتی بیدار شدیم اول نظافت گردان رو داشتیم که به قول سرکار نوروزی باید یه نظافت توپ و مَلس میکردیم. بعد از اون هم رفتیم نماز خونه و بعددشم چون نظافت هنوز نصفه مونده بود دوباره نظافت کردیم و این بار حتی لای درزهای روی زمین و زیر دیوار ها رو هم تمیز کردیم و بعدشم اگه اشتباه نکنم یا اول وضع کامل کردیم یا اول صبحونه خوردیم. حالا اینش فرقی نمیکنه مهم اینه که برای اولین بار بعد از طلوع آفتاب صبحونه خوردیم و این برامون جالب بود. راستی دقیقا هم یادم نمیاد بعد نماز اول نظافت کردیم یا صبحونه خوردیم ( اوووووه)! خلاصه همه به این فکر میکردن که امروز روز پایانیه دیگه اما هنوز به فکر بودیم آیا از دیروز نفر جایگزین برای نماینده ی سردوشی بگیر در مراسم پیدا شد و کسی هست که آمادگیشو داشته باشه یا نه چون اون نفر که کارشم عالی انجام میداد دچار پارگی در پشت پاشنه ی پا شده بود از پریروز.
خلاصه بعد از نظافت گردان فرستادنمون آنکارد هامونو برای بار آخر مرتب کرده و زیر تخت هامونو هم به روال لازم مرتب و نظافت کنیم. بعدشم که معلومه دیگه رفتیم اسلحه خ ونه و اسلحه هامونو تحویل گرفتیم. گروه موزیک هم مثل همیشه طرفای شش و نیم به بعد در حال گرم کردن موتورشه. بچه ها خوشحال بودن. اینقدر که موقع دویدن سمت اسلحه خونه اون شنگولک بازی های اخیرشونو در میاوردن. سر کار حیدری هم این روزای آخر با اینکه حرکت هایی ازمون میدید ولی کاری نداشت. بد بخت کارش به جایی رسیده بود که گاهی از بچه ها با حالتی ملتمسانه میخواست که خبر دار درست بایستن یا درست نظامی بشینن.
تو این فکر بودم که لا اقل امروز یه جوری میدون موانع رو برم خودم تنهایی یه سری بزنم و مانع به مانعشو رد کنم ولی آخرش دوره آموزشی تموم شد و قسمت نشد ..
نمیدونم تا لحظات شروع مراسم در چه حالی بودیم. نمیدونم تو حیاط استراحت میکردیم یا... اما یادمه وقتی مستقر شدیم همه افراد مازاد گروهان ما که رژه نمیرفتن و همه بچه های مرحله 316 به جز اونایی که از دیروز برای مثلا رژه و مراسم همینجوری در نظر گرفته بودن توی آسایشگاهها محبوس کردن که البته کم بهشون خوش نگذشته.. خلاصه قبل از یه دور رژه تمرینی یه ده دقیقه ای نرمش کششی کردیم . موقع رژه تمرینی هم نفر اول صف اول بودم ولی این سرکار حیدری با اون اخلاق نا مشخصش اومد و یکی از بچه های سر ستون رو از صفهای بعد اورد و گذاشت جای من چون قدش ازم بلندتر بود ولی خوب اون که یکی از دژبان ها هم بود نه تمرین خوبی داشته نه تا حالا تجربه سر ستون یک داشته برا همین توی دور تمرینی حتی پاش مثل پای من بالا که نمیومد هیچ ، داشت نظم رژه رو کم کم بهم میزد بنده خدا خودشم میگفت بابا من نمیتونم نفر اول برم خراب میکنم. اما این سرکار حیدری مگه.. تازه بچه ها هم به سرکار حیدری گفتن سرکار توفیق رو بزار توفیق عالی میره ولی این منگله.. بعد از اتمام دور تمیرینی خود سجاد ابوعلی (از بچه های ماهشهر و اولین کسانی که روز اول باهاش آشنا شدم) گفت بابا من نمیتونم سر ستون یک باشم من خراب میکنم. بنابراین یکی دیگه از بچه ها ( صالحی) که بچه خوبی هم هستش اومد جاش. من نفر دوم صف اول شدم امروزو. اما به صالحی روحیه و تذرکات لازم رو هم میدادم. تنها اشکال صالحی این بود که کمی تندتر از بقیه حرکت میکرد. کل رژه هم خوب بستگی به نفر اول صف اول داره.خلاصه سر جای مورد نظر مستقر شدیم و اول وضع ظاهریمونو مرتب کردیم. بالاخره صدای شیپور ورود گارد زیبای پرچم زده شد و خبر دار ایستادن صحیح از همون موقع شروع شد. گارد پرچم رو ما برای دومین با بود که به این شکل میدیدم اما بچه های گلچین شده ی 316 اولین بارشون بود.خلاصه فرمان های پیش فنگ و پا فنگ رو به خوبی انجام دادیم. سر گروهبان مجد مثل دیروز کنارمون بود و اشتباهات جزئی بعضیا رو زیر زبونی و یواشکی تذکر میداد.شیپور ورود جانشین امیر سرتیپ هم زده شد و چیزی که تعجب ما رو بر انگیخت این بود که امیر سرتیپ که قرار نبود بیاد با همون لباس خلبانیش به همراه جانشینش وارد شد. و سرگرد ( فرمانده ی گردان) با همون حرکات زیبا به وسیله ی شمشیر ضمن ادای احترام پشت سر امیر حرکت و ابتدا کنار دسته ها سان گرفتن و ما جواب درود امیر رو با صدایی بسیار بلند دادیم. بعد از اون امیر با همون نظم به سمت جایگاه رفت و توی جایگاه کلی فرمانده و افسر مهم به نظم نشستن. نفرات نماینده سردوشی بگیر، تیرانداز نمونه، نمونه ی کلاسهای عقیدتی سیاسی، حفاظت اطلاعات و... که همگی الکی و بدون در نظر گرفتن فاکتورهای مورد نظر انتخاب شده بودن هم حاظر بودند تنها ملاک انتخابشون بالا اومدن پاها و درست رفتن حرکات بود اما این چیزی نبود که امیر میدونست. خلاصه اول از همه سوگند نامه قرائت شد که در اون با صدای خیلی بلند جواب میدادیم که باز این بچه های 316 با ما هماهنگ نبودن اولش و چند صدم ثانیه عقب بودن. اما آخرش هماهنگ شدن. بعدشم مراسم نماینده ها ی سردوشی بگیر و جایزه بگیر. همونی که پاش داغون بود با همون لباسهای زیبا با غیرت کارشو به درستی انجام داد. بقیه هم کارشونو عالی انجام داد. فقط خطابه خوان ها ی جدید و قدیم ضرب پای اول رو هماهنگ نکوبیدن ولی بقیه کارشونو عالی انجام دادن. سرکار نوروزی هم با اون لباسهای زیبا و اون دستکشها و کمربند مورب که نمیدونم اسمش چیه و پوتین بند سفید رنگ و شیک کتاب قرآن بدست سر جای خاص خودش حاظر بود تا نفر نماینده سردوشی بگیر با حرکت تعیین شده و ضرب پاهای رژه ای قوی و غیرتی خودش بیاد و قرآن و بعد از اون پرچمی که دست گروه گارد پرچم بود ببوسه و برگرده پشت دسته. خلاصه نماینده ها کارشونو با وقار و با شکوه خاصی انجام دادن علا رغم تمرین کمشون. بعد از اون فرمان به رژه هر یگان از راست هر نفر نماینده ی ...( نمیدونم دقیقا چی میگفتن) داده شد و اولش ضرب پاهای پیش در دسته ی ما تقریبا آجری بود. البته اول دسته ی پاسداران ( سربازان قدیمی) که لباس شیک دژبانی با اون کمربندهای مورب سفید رنگ و پوتین های شیک سفید حسابی شیک شده بودن راه افتاد و رژه خودشونو رفتن که البته رژه اونا قوی نبود چون احتیاجی هم نبود که اونا خیلی پاهاشونو بیارن بالا. بعد از اون دسته ی یک گروهان ما و پشت سرش دستهی دو که من توش بودم مراسم رژه رو پشت سر هم طی یک دور دنبال کردیم که البته آقای صالحی که سر ستون یک هم بود کمی سریع حرکت میکرد ولی خدا رو شکر هر دو دسته لا اقل یه بار خیلی خوب رو از امیر گرفتن.بعد از اون فقط موقع پا فنگ حین در جا قدم رو، کمی مشکل داشتیم چون تغصیر ما هم نوبد تا هفتاد درصد تقصیر گروه موزیک بود که کمی دیرتر موزیک رو قطع کرد اگه یادم باشه. بعد از اون گروه موزیک موزیک پاینی خودشو در حالی که نفراتش به شکل زیبایی در یک منحنی دور میل پرچم قرار گرفته بودن زد و بعدشم امیر پشت تریبون و بلند گو درجه گرفتنمونو بهمون تبریک گفت بنابراین فهمیدیم که درجمونو هم گرفتیم و همه چی تموم شد (ساعت ده دقیقه مانده به ده صبح) و از اون لحظه به بعد ما سرباز بودیم. چیزی که طی مراسم برام جالب بود این بود که محل استقرارم در دسته دقیقا رو به روی میل پرچم و رو به روی امیر بود. بعد از اتمام مراسم بر خلاف چیزی که به ما گفته بودن کسی برای بازدی نظافت گردان، سرویسها، آنکارد و ... نرفت و امیر و جانشینشو بقیه رفتن! خلاصه از حالت خبر دار در اومدیم و به همدیگه تبریک گفتیمو و رو بوسی و.. فرمانده گروهان اومد و یه راحت نظامی بشینید داد و یه خسته نباشید گرم بهمون گفت و ما با صدای بلند خودمون گفتیم نصر من الله و فتحُ قریب! ازمون خیلی تشکر کرد. گفت به رژه و مراسمتون نمره 95 میدم اما به غیرتتون نمره ی صد میدم. کارتون عالی بود.خلاصه گفت سفارش اون نماینده سردوشی رو هم کردیم 10 روز تشویقی بگیره. خلاصه بعدش هم با خوشحالی اومدیم طرف آسایشگاه و پتوهاو آنکاردمونو خراب و جمع کردیم گزاشتیم تو کیسه انفرادی. همه هم حمله بالا سر سرکار نوروزی برا گرفتن امضا..منم یه امضایی گیر اوردم. سرکار جمشیدی سابق هم اومد و برا چند نفر منجمله خودم یه بیت شعر و امضای یادگاری ..خلاصه خوشحال و شاد و خندون وسایلمونو برداشتیم و برای بار آخر ازآسایشگاه زدیم بیرون . بچه های 316 هم هی میگفتن خوشبه حالتون، ایشالله جای خوب بیافتی موفق باشی خدا نگهدار و.. دقیقا مثل خود حرفایی که ما به بچهای 314 میزدیم. .
اما خداییش این 316 حسابی حال کردنا..این روزای آخر ما هم، گردانو خوب واسشون تمیز و امکانات واسشون کاملتر کردن.اونا از امروز به بعد موقع نهار جای آب معمولی آب یخ میخورن.
توی حیاط با همه بار و وسایلمون باز زیر آفتاب نشستیم و دست کم نیم ساعت معطل بودیم. ساعت نزدیک به یازده شد که سرگروهبان نمیدونم کی که روز اول ما رو اورد داخل گردان مربوط به پدافند به همراه اون سرکار استوار یابو اومدن ما رو بردن تو پدافند. من پول زیادی واسم نمونده بود. از صبح سه تومن از حسن قفرض گرفته بودم که این سه تومنو همشو صرف ادای دین این و اون کردم و یه مقداریشم که باقی مونده بود از بوفه پدافند خرید کرده بودم. البته اول توی حیاط اونجا زیر آفتاب کلی نگهمون داشتن و نشسته بودیم.اولش یه جناب سروانی که نمیدونم اونجا چیکاره بود اومد گفت اونایی که گواهینامه ی موتور سیکلت دارن بیان بیرون که فقط توفیق دولت آبادی به همراه یکی دو نفر دیگه اومدن بیرون و بعد گفت اونایی که دیپلم کامپیوتر دارن بیان بیرون.همین طور اونایی که خطشون خوبه.. خلاصه منم میتونستم برم جلو بگم کامپیوتر تا حد بالایی واردم ولی نرفتم. حسن عزیزی هم جزء دیپلمه های کامپیوتر بود. وفقتی کشوندنشون بیرون جناب سروان گفت اونایی که میخوان بمونن باید تا آخرش بمونن اینجا از این بازیا نداریم که من دانشگاه قبول شدم و بقیه خدمتمو میذارم بعد و... خلاصه با شنیدن این حرف بالای شصت درصدشون کنار کشیدن.
 تا یکی یکی اسامیمونو صدا بزنن و ما بقی سهمیه استحقاقیمون که دو قوطی واکس و دو قوطی تاید بود یکی یکی بگیریم و بعدش هم نوبت اثر انگشت زدن روی برگه های دستشون به این منظور که هر نفر از ما کلیه موارد استحقاقیشو دریافت کرده ..که این کارا باعث شد تا ساعت دوازده معطل باشیم. سرکار کوچکی سابق هم گفت طرح تقسیمتون همین امروزه و بعد از تقسیم دیگه نمیاین اینجا مستقیم میرین همونجایی که اعلام معرفی میشین. این باعث شد که اکثر ماها کمی خوشحالتر هم بشیم. اما موقعی که سرکار کوچکی گفت حد اقل تا ساعت سه الی چهار بعد از ظهر اینجا میمونین خیلی اعصابم خراب شد. خو خونوادم چی میشن خو؟ موقعی هم که بیست دقیقه استراحت دادن تنها کاری که تونستم بکنم رفتن به سرویس و بوفه بود اما مخابرات لعنتیشون بسته بود. هیچ جوری نمیشد با خونوادم ارتباط تلفنی بر قرار کنم.  محیط اینجا هم مثل محیط گردان 41 نبود اینجا خیلی تنگ و کوچیکه اصلا انگار قفسه تازه اونجا برخوردشون با ما بهتر بود.خلاصه نهار رو هم همینجا خوردیم دیگه. نهار قرمه سبزی و پلو بود کی فکرشو میکرد نهار پنج شنبه رو هم بخوریم. نهارش چیزی بود که روز اولی که با لباس شخصی  اومدیم خوردیم.  بعد از نهار هم به شکلی حسابی فشرده زیر مثلا سایه درختها سر همونجایی که روز اول نشسته بودیم نشوندنمون تا طرح تقسیم بیاد. از فرط بی حوصلگی هم چرت میزدیم روی کیسه ها نگا ما بد بختا رو چی فکر میکردیم چی شد. خلاصه ساعت کمی از دو و نیم گذشته بود که این طرح لعنتی تقسیم اومد. اولین نفری که اسمشو خوندن حسن عزیزی برای جزیره ی خارک بود. با خودمون گفتیم آخی چه بد جایی افتاد. خلاصه تا یه بیست بیست و پنج نفری خارک بودن و من شکر خدا کردم که اونجا نیفتادم. به خیالمون بقیه همه توی خوزستان هستن دیدیم نه بعد از خارک نوبت بیرجند و بعد از اون بندر طاهری بوشهر و بعدش شیراز شد که من جزئ هیچ کدوم از اینا نبودم ولی وقتی شنیدم یکی از بچه ها به علی حیدری گفت تو زاهدان افتادی، از اونجا که متوجه شده بودیم این تقسیمانت بر اساس حرف اول فامیله،حدس میزدم که منم جزء تقسیم زاهدانیها بیافتم. اولش خدا خدا میکردم که نیافتم و خیلی ناراحت بودم.اما چیزی که خوب بو این بود که اکثر بچه های پایه باهام افتادن و اونایی که ازشون خوشم نمیومد خیلیاشون باهام نیافتادن. جالب این جا بود که از صد و چهل و دو نفر ، هفتاد نفرمون برای زاهدان بودیم. بقیه اظافیها هم کسانی بودند که یا متاهل بودن یا قبل تقسیم به عنوان منشی یا رایانه کار و موتورسیکلت سوار و .. کشونده بودن بیرون. وقتی از در گردان لعنتی اینجا با این خاطره زد بدیم بیرون تازه اشکای بچه ها رو دیدم که بدجور گریه میکردن نمیدونم به خاطر جدایی گریه میکردن یا به خاطر اینکه زاهدان افتادن،ولی خداییش واقعا ظلمه ما خودمون خوزستانی هستیم و باز افتادیم یه منطقه جنوبی اونم دور افتاده. بچه ها موقع تقسیم اولین چیزی که یادشون افتاد صحبت های نوروزی بود که گفته بود خبر خوش تقسیمات همه توی خوزستانه.. واقعا هر کی جای ما بود یه جور حس تنفری از نوروزی داشت. خلاصه نارمدا حتی یه اتوبوس هم نفرستادن که تا دم در ما رو برسونه . مجبور شدیم عین لشگر شکست خورده که نفراتش با فواصل زیاد از هم راه میرفتن زیر گرمای آفتاب با اون بار سنگین تر از همیشه راه بریم. اگرچه همهی راههای میانبر رو رفتیم ولی این سه چار کیلومتر راه تا لحظه ای که رسیدیم نا برامون نذاشته بود. دستامون تاولی و بی حس شده بودن. بچه ها توی راه به نظام و ارتش و مخصوصا سر کار نوروزی هر حرف زشتی از دهنشون در میومد زدن. البته من یکی تقریبا خونسرد بودمو وقتی شنیدم اونجا 15 ماه بیشتر نیست سعی میکردم با این خبر کمی به بچه ها آرامش بدم. تنها شیراز بود که بهترین جا برای تقسیم شدگانش بود و بچه های دیگه خدا خدا میکردن موقع خوندن اسامی اونجا بیافتن.بچه ها با اعلام اینکه نصف بچه ها توی زاهدان با هم هستن به همدیگه دلداری میدادن. کوله ها و ساکهای سنگینمونو با کمک هم حمل کردیم تا بالاخره به در رسیدیم. از همون فاصله دویست متری در خونوادمو دیدم که بنده خداها تو این گرما منتظرمن بودن. حسن عزیزی حد اقل یه نیم ساعتی قبل از من رسیده بود. اینقدر ناراحت بودیم که خیلی چیزا یادمون رفت. من که به خونوادم گفته بودم دوربین فیلمبرداری بیارن به کل یادم رفت از بچه ها فیلم هم بگیرم. حسن عزیزی قرار شد با ماشین ما و به همراهی ما بیاد.سجاد ابوعلی رو هم میخواستم به سفارش بچه ها کاری کنم با ما بیاد ولی خوب دیگه جا نبود و صندوق هم پر پر شده بود. خلاصه بچه ها پخش و پلا بودن گروهی با اتوبوس گروهی با سواری میرفتن اهواز اوناییم که خونه هاشون شوش و شوشتر و دزفول و این حوالی بود که راحتتر بودن. خلاصه حسن با ما اومد و تو راه از خاطراتمون میگفتیم . مادرم خیلی ناراحت بود که زاهدان افتادم. سر راه هم به امام زاده سید عباس هم سری زدیمو زیارتی کردیم و خلاصه لا اقل نماز ظهر و عصرمو تونستم بخونم. یه استراحتی هم برای همه بود. به اهواز که رسیدیم نزدیکای ترمینال سر جاده کمربندی بچه های دیگه رو دیدیم که با سواریا و اتوبوس اومده بودن و براشون دستی تکون دادیم. بقیه راه رو هم بابا موزیک گذاشته بود اونم رپ. نمیدونم بابام با رپ آشنا شده یا برادرم حافظه پلیر رو رو از این چیزا گذاشته بود. خیلی وقت بود موزیک گوش نداده بودیم.خلاصه که از سمت شهر چمران اومدیم و اول حسنو پیش مغازشون پیاده کردیم که کلی تشکر کرد. وای چقدر این شهر چمران و بازارش عوض شده. همش دو ماه نبودم ولی انگار بیست ماه نبودم. منظره شهر خودمونم که دیدم حتی انگار برام کمی نا آشنا بود . کوچه ها انگار غریب بودن.خونمونو که نگو. وای خونمون چقدر برام کوچیک شده بود.اولین کاری که کردم پوشیدن لباس معمولی خودم بعد از دو ماه بود و خلاصه زدم بیرون که چرخی توی این شهرکوچیک بزنم و آشناها و دوستانو زیارتی کنم. هر کی منو میدید تحویل میگرفت. جالب اینجا بود که برخلاف اکثر سربازا کلاه هم رو سرم نزدم. آخه یان موهای بد بخت قراره پونزده ماه عذاب بکشن اونوقت تو مرخصی هم اذیتشون کنم؟! تا خود شب که عده ای از بچه ها رو دیدم از رفتارم متعجب بودن. چون شوخی وار کمی مایل به نظامی و خشک باهاشون رفتار میکردم. اما بین رفاقا اولین کسی رو که دیدم حسین بود که تو میدون و خودش منو بقل کرد. خلاصه هر کی میشنید زاهدان افتادم چشماش گرد میشد و تعجب میکرد آخه یکی نبود بهشون بگه بابا تقسیم پدافند بر خلاف پایگاه دست خودمون نیست و نیز اینکه بابا ما ارتشی نیروهوایی هستیم و داخل پادگانیم و با نیرو انتظامی فرق داره که سر مرزای اونجا ممکنه درگیری داشته باشن. خلاصه فکرشو نمیکردم اینقدر دوروبرم شلوغ بشه و هر کی سراغی ازم بگیره فکر نمیکردم اینقدر برای اکثریت جا افتاده و عزیز باشم. هر کی منو میدید حد اقل یه رسیدن به خیری میگفت. بعضیا هم میگفتن صدات خیلی عوض شده رنگ و روت خیلی تیره شده، ارتش ساختتت ها!!
 باز جا داره شکر خدا به جا بیارم که آموزشی تموم شد و بقیه راه به اندازه ی آموزشی سخت نیست اما خدا وکیلی همین سر شب به بچه ها فکر میکردمو دلم یه جورایی براشون تنگ شد. اما یه چیزی خیلی حیف بود، دوتا عکسی که با اسلحه به همراه دو سه تا از بچه ها گرفته بودم هر چی گشتم پیدا نکردم گمونم تو آسایشگاه جا موندن. حیف شد. دلم خوش بود یه عکس با اسلحه از دوره آموزشی دارم. آخرشم قسمت نشد این عکسا رو داشته باشم.
اگرچه دوره ی سختی بود ولی اونقدرام تلخ نبود.لا اقل برای من یکی که آدم مثبت نگری هستم.

خدایا شکرت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت19:4توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
آموزشی تموم شد. روز خوشحالی و ناراحتی یکی بود اما کاش خوشحالی بعد از ناراحتی بود

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام. فکر نمیکردم بعد از دوماه دوری کامل از رایانه هنوز کمی سرعت تایپم بالا باشه. البته یه هفته مونده به اتمام دوره که تو مرخصی دوره رفته بودم کافینت سرعت کامپیوتر و هم اینترنت خیلی پایین و تازه رنگ روی کلید های صفحه کلید هم رفته بود ..
خوب! خوبین شما؟ چه خبرا؟ بی ما خوش میگذره؟ دیشب  رسیدم شهرک، منظره کوچه ها و.. انگار برام خیلی تازست گویی که قبلا اینجا نیومدم.خونه برام خیلی کوچیک بود انگار یه پرنده ای بودم توی قفس شیر اوردنم توی قفس مخصوص خودم. طبعیه که تغییرات در سطح شهر و منزل همیشه در حال رخ دادنه و چون  دوماهی نبودم فکر میکنم شهرک خیلی تغییر کرده. این صرفا به خاطر دو ما دوری نیست.
وارد خونه که شدم مادرم دوباره قرآن رو از کمد زیر تلویزیونی اورد بیرون و گذاشت روی رحل میگفت تو که رفتی دیگه کسی دست بهش نزده.. راستی تونستم یازده جزء رو اونجا بخونم. ولی خوب اونجا نمیشد راحتت و باب میل کاری رو خوب ادامه داد.
 اونجا جوری میشی که افکارت هم تغییراتی میکنن.آموزشی هم توم شد. البته قرار نیست تا ماه دهم آشخور بمونم. پدافندی دور کد خورده هستم و به احتمال زیاد میشم گروهبان دو دیده بان که البته تو اون منطقه ای که من افتادم دیده بانی کم خطر نیست. زاهدان کلمه ای بود که دیروز موقع تقسیم هرکسی اسمشو میخوندن شدیدا ناراحت بود. خیلی چیزا رو نیمدونید. اینجوری نمیشه. خاطرات تمام دوره آموزشی رو تقریبا کامل و نسبتا با جزئیات در چیزی حدود200 صفحه اونم در شرایط سختی نوشتم.

دوره ما 315 دوربه بدبختی بود. بیشترین سختیها رو متحمل شد اگرچه حتی سیگاریهاش مثل هیچ دوره ای سیگار نکشیدن اگرچه بالای 95 درصد بچه ها نماز جماعت رو میخوندن اگرچه میانگین خوبی اخلاق و رفتارشون با هم از 80 بالاتر بود اگرچه نمره مراسم سردوشی درجه گیری دیروز صبح که ده دقیقه مونده به ده صبح تموم شد 90 و نمره غیرت 100 شد چون همه غیرتی پا میکوبیدن چون نفر نماینده سردوشی گیر علارقم اینکه پاش از پشت پاره شد ولی طوری حرکات نماییشی جلوی تیمسار رو رفت و ضرب کوبید که انگار سالمه سالمه . ضربایی هم که میگم ضرب پاست واقعا و اگر در فاصلهی سه چار متری این ضربها قرار داشته باشی زمین کمی زیر پات میلره حالا حساب کن اگه صد نفر باهم هم زمان و محکم توی رپه ضرب بزنن هم غیرتشون هم قدرتشون نشون داده میشه. فرمانده میگفت برای رژه 135 علت وجود داره. اینکه افراد یاد میگیرن هماهنگ باشن و این حتی در میدان جنگ خیلی موثره.گروهان ما اگرچه مثل مرحله قبلی تمرین نداشت و تنها دوازده روز آخر رو تمیرین کردیم بر خلاف مرحله قببل که سه هفته کار کرده بود ولی بازده و اقتدار و شکوفایی حاصل زحمتهای ما دو برابر بیشتر از اونا بود..
یادش به خیر روزای اول... اونجا اولین چیزی که یاد میگیری خبر دار ایستادنه که درواقع نمادی از این همه هست که تو یاد میگیری روی پاهای خودت بایستی مثل من که الان با وجود زانوهای نسبتا آسیب دیده روی پاهامم (چشمک)
 برای این که روحیه ما خراب نشه و به بهترین نحو مراسم سردوشی برگذار بشه و آـبروی فرماندهان گردان و اراشد زیر سوال نره به دروغ خبرهای خوشی در مورد تقسیم و مرخصیها بهمون دادن. با اجازتون منم افتادم زاهدان چون اول فامیلیم حرف ح جیمی تشریف داشت. راستش آخر دوره که به خودم اومدم دیدم اگرچه ورزیده هستم ولی رنگ و روم خیلی تیره و ظاهرا کمی لاغرتر از قبل شدم جالب اینکه وزنم بالاتر رفته.روزهای اولاین من بودم که کم نمیوردم و به بچه ها حسابی روحیه میدادم اما روزهای آخر فقط در اکثر اوقات در ورزش و نیز در رپه به شکل قوی خودمو نشون دادم و اگرنه اخباری که از دنیای شخصی گری نصیبم میشد اخبار جالبی نبودن و همین اخبار بودن که باعث خراب شدن اعصابم و کم شدن روحیه و قاطی کردنم و نیزتا حدودی از نظر ظاهری شل و ول شدنم شدن اما تنها وضع ظاهری لباس و بعضی حرکاتم بودن که شل و ول نشونم میدادن و اگرنه حسابی قلدر شدنم و حتی با هیکلیهاش هم که شوخی بدنی میکردم مینداختمشون زمین و ادعاشونو کم میکردم چون پاهام بر خلاف ظاهرشون خیلی قوی شدن. اونجا اشخاصی بودن بالای صد کیلو با قد بالای 185 که تنبل بودن و به نوعی م یشد گفت سوسول و تا آخر دوره زحمت خاصی نکشیدن. تنها چیزی که همه باهم تجربه کردن میدان تیر با صدای غرش لحظه ا ی اسلحه سازمانی ارتش بود که صدای واقعا بلند و قدرت شدید و کشنده اش اونو به نام توپ دستی معروف کرده که با پس زنی های قوی حتی در حالت درازکش روی کتف خیلی از بچه ها مثل من اثرات کبودی قرمز انداخت. چون سخت نگرفتم بهم سخت نگذشت. از اونجا که حرکت کردم و دیگه همه چیز اونجا تموم شد تازه به این حرف رسیدم که راسته که میگن هیچ دورانی از زندگی آدم مثل زندگی اجتماعی دو سه ماه آموزشی نیست اونم ارتش. اونم مرحله می که نسبت به مرحله قبلی و حتی بعدیش بیشتر سختی کشید. بعد از یک هفته که هفت روز هفته لباسهای آبی رنگ نیروی هوایی تن ما بود و از شدت عرقهای پی در پی پر از شوره شده بودن تنها 40 ثانیه تونستیم زیر دوش آب بریم. اونجا خیلیا وحشت زده بودن. اونایی که وسواس داشت وسواسشون تا حد بالایی کم شد. اونایی که از خدا دور بودن تا حدودی برگشتن. اونایی که اهل ورزش نبودن بعضیاشون شدن. اونایی که تنبل پر خواب بودن به کم خوابی عادت کردن و اتوماتیک کله سحر  بیدار میشدن . اونایی که تا چراغ خاموش نمیشد خوابشون نمیبرد از شدت خستگی تا دراز میکشیدن در همون حالت خبر دار روی تخت خوابشون میبرد. اونایی که بد غذا بودن حسابی غذای بی نمک و بی مزه خوردن تا قدر پدر و مادر و نعمت ها رو بدونن. اونایی که خودشون توی شخصی گری لباسهاشونو نمیشستن اکنون وظیفه خودشون میدونن.. اوناییحیاط خونوشونو جارو و نظافت نمیکردن وقتی برای اونجا این کارها رو با دقت بالا انجام میدادن فردا برای خونه خودشون هم زحمت میکشن اونایی که روزای اول بشمار 3 یعنی در حدود یه دقیقه فرصت داشتن تاجایی که میتونن غذای کمشونو بخورن و بلافاصله بعد از اون توی محوطه ی حیاط گردان بشین پاشو تمرینات نظامی که حالت تهوع به خیلیاشون دست میداد اینا دیگه قدر خونواده هاشونو میدونن. قانون ساعت 9 بود ولی خاموشی ما گاهی ساعت 11 شب مخصصا روزهای آخر و فقط یک بار قبل از خود شیپور خاموشی توی آسایشگاه خوابیدم چون بارون شیدی زد و برق قطع شد. مثبت اندیشی من و یاد خدا و ائمه اطهار علیهم اسلام کمک بزرگی بهم کرد. خوبی اونجا این بود که نمازهای یومیه همه جماعت بود.یادش به خیر دمپایی ابری ( ککو تخم مرغ) ساچمه پلو(عدس پلو) مرغ منفجره ( مرغ پلو که پر از استخون گردن مرغ و .. بود و روزای اول فکر میکردیم مازاده غذای بالادستاس) و خورشت علف(مثلا خورش سبزی که اونم پر از ساقه بود) . یادش به خیر روزای نزدیک به روزای وسط که همه شدیدا سرما خوردن یادش به خیر لغو خاموشی یادش به خیر پای کوبی شب آخر تو آسایشگاه که ناشی از خوشحالی زیاد بچه های بیچاهری دوره ما بود که شب آخر تر و خشک مثل همیشه با هم سوختن و همه رو به جز دست پا شکسته های علیل ذلیل بردن توی یکی از دو آسایشگاه و تمام پنجره ها بسته و کولرها رو خامو کردن. حساب کنین چقدر اکثیپن کم میومد  .. در عرض ده دقیقه دمارمونو با بشین پاشوهای ستونی دست کشیده و پا عوض کردن های نشسته مکرر در اوردن که ما رو یاد روزهای اول انداخت. یادش به خیر سرکار نوروزی سرکار حیدری که وقتی بچه ها با گریه و نارحتی رفتن برخلاف چند ساعت قبل که ازشون امضای یادگاری میگرفتن به دلیل دروغهای سرکار نوروزی کلی حرف زشت پشت سرش زدن. بد آموزیها هم توی اون محیط کم نبود. تا جایی که شد مواظب بودم البته فشارهای روحی از بیرون باعث شد اذیت بشم. خلاصه که خوب بود. راستی اگرچه زانوهام کمی آسیب دیدن ولی نفر اول صف اول بودم یعنی سختترین وظیفه توی صف رژه. خلاصه چیز زیادی نمونده نهایتا 15 ماه.تموم میشه مثل برق و باد میگذره..
اما یه چیز خوبی که هست اینه که تقریبا نصف گروهان با هم افتادن زاهدان و همه اون اشخاصی که دوست داشتم باهام باشن به جز حسن عزیز که توی شخصیگری از همه بهم نزدیکتر و آشناتر بود باهامن. اولین اسمی که دیروز صدا حسن عزیزی و در تقسیمات جزیره ی خارک بود.
اما از اینجا بگم.فکر نمیکردم این همه مورد استقبال نه تنها خانواده بلکه حتی همسایههایی که باهامون رابه آنچنان نزدیک ندارند و نیز حتی نگهبانها محل و علاوه بردوستان صمیمی آشنایان دیگر( رفقای دسته 2 به پایین که تعدادشون زیاده) .. حسینو که دیدم خودش منو محکم در آغوش گرفت.. هر کسی منو میدید میگفت چقدر عوض شدی رنگ و روت چقدر تیره شده چقدر لاغر شدی .. صدات چقدر تغییر کرده ( به خاطر اینکه با آخریین توانمون حنجرمونو تحریک میکردیم) ولی ماشائ لله به مردونگیت که تا اینجاشو گذروندی.. خلاصه حسابی تحویلم میگرن.. خودمم نمیدونستم حتی برای بعضی اونایی که ازم دل خوشی نداشتن عزیزم.. البته من اخیرا با افکارم سر و کله میزنم . گاهی با خودم میجنگم ولی نه اون جنگی که فکر میکنید. جنگ باید با چیزهای نادرست درونی باشه همون نفس و.. خلاصه قوی شدم. جسمم شاید کمی لاغرتر شد ولی هم روحم هم خود جسمم محکمتر شد. من باید یه سرباز خدا باشم یه سرباز سربلند واقعی
هر شخص مهمی هم که باهام بی ربط نیست حتی اون قهر کرده هاش.. برام مهم نیست در موردم چی فکر میکنه برام مهمه خودم در موردش چی فکر میکنم برام این مهمه که اگه افکار اشتباهی در موردش دارم پیداشون کنم  و بزارمشون کنار.. هر کی هر چی میخواد بگه بگه هر کی دوست داره بگه هنوز دهنش بوی شیر میده ( قابل توجه بعضی بزرگترها) .. من نمیگم کارمو میخوام به بهترین نحو  انجام بدم فقط به این فکر میکنم که کارمو انجام  بدم. دقیقا هون اولین باری که صف اول و نفر اول رژه زدم، در مراسم مهم صبحگاه هفتگی تیمسار کنار باند فرودگاه  بود که با خونسردی تام فقط کارمو کردم و اصلا به این فکر نکردم که کجا و جلوی کی هستم. برای خودم عجیب بود که از پشت بلند گو بگه نفر اول صف اول آفرین.. حالا میفههم باورهای عمومی که در مورد توانستن دارم در مورد چیزهایی هم کارمو راه میندازن که بهشون فکر نمیکنم..
خدایا کمکم کن که بتونم درست خدمت کنم. این وظیفه وظیفه مقدسیه. چه در همین خدمت بیام پیشت چه بعدها برام فرقی نمیکنه فقط این برام مهمه که در زمانی که موج منفی قوی در جو اطرافم حاکم باشه ایستادگی به شدت قویتری داشته باشم و کوچکترین تاثیری رو گیرا نباشم. همین و بس.. خدمت اون عزیزانی هم که دارن خدمتشونو میندازن عقب یا از ارتش بدشون میاد و گیر بسیجی بازی فقط به این خاطر هستن که فقط بیافتن سپاه بگم که که اشتباه میکنن اگه چاره ای جز رفتن به خدمت ندارین ندازینش عقب.. که بر خلاف تصور اتلاف عمر نیست.. فقط تمرین کنید و سعی کنید که ازش به بهترین نحو استفاده کنید. من متوجه شدم که خدمت یعنی با یه تیر بیشتر از چار پنج نشون زدن با یه تیر. فقط یکیش دفاع از تمامیت ارضی و ناموسه.. فقط یکیش. بهترین برنده ها در خدمت افراد مثبت نگر هستن که شکر خدا منم تا حدود قابل قبول هستم.مثلا حتی از حق خوریها در دوره آموزشی من به جای ناراحت شدن به این فکر میکردم که فردا توی جامعه که هستم چه کار کنم که دنبال عدل باشم و چه طوری باشم که حقم خورده نشه.. و خیلی موارد دیگه.. شما دیروز نبودید که ببینید فقط در عرض کمتر از نصف دقیقه چشمای خیلیها به شدت قرمز شد و چه گریه ها که نکردن. قبل از خدمت شنیدم که میگن کل زندگی یه طرف و خدمت یه طرفه و حالا واقعا بهش پی بردم. سرباز سربلند درود بر تو. هر جامعه ای به سربازانش افتخار میکنه. سربازان اگرچه پایینترین درجات رو دارن ولی مهمترینها هم هستن. حتی خلبانها هم اگر سربازهای معمولی باند فرودگاه رو افودی نکنن ممکنه براشون خطرات  و خساراتهای جبران نا پذیری به وجود بیاد.. تو پادگانها همه چیز و همه کس دست به دست هم دادن که شما مردم عزیز وطن توی خیابون ها راحت قدم بزنید. راحت با هم باشید. راحت زندگیتونو بکنید و ارنه کافیه یک روز هیچ پادگانی وجود نداشته باشه تا کل یک کشور در عرض کمتر از یک هفته تسخیر بشه.. پس آقای سربازهم زندگیتو میسازی هم وظیفتو انجام میدی. اگه قبل از تو سربازانی نبودند مطمئن باش تو حتی به سن خدمت هم ممکن بود نرسی. تو دیگه مردی پسر. تو قدر شناستر از قبلی. تو محکم و استوار هستی. کاری به سربازهای بی تربیت دیگه نداشته باش ولی همون سربازهای بی تربیت هم از بیتربیت های خیابونی بهترن و سرباز وقتی شهید میشه با لباسهای پاک خودش به خاک سپرده میشه چون کفنش لباسشه.. همون بیتربیت که همه بد نگاهش میکردن با ریختن اولین قطره خونش به زمین خدا از حق خودش نسبت به اون سرباز میگذره و ..  شهدای هشت سال دفاع مقدس آدمایی بودن که همین حالات رو داشتن فقط فرهنگ اون دوران از لحاظی بهتر و از لحاظی هم عقبتر از الان بود.خاک عالم بر سر ما کنن که ژاپنی ها به نوادگان سربازان کشته شده اشان در جنگهای جهانی هم خدماتی میکنن و هواشونو دارن و اینجا مقام شهید داره بی ارزش میشه. عیبی نداره این دنیا دنیا کثیفیه همه جاش شبیه هم نیست. اما اونجا هزاران برابر بیشتر با افتاخار نگاهش میکنیم. آقا سرباز تو در مراسم سوگند نامه سوگند یاد کردی به خدا و کتاب قرآن کریم که تا آخرین نفس.. پس از مرگ نترس..
ا دتا بسه دیگه چطور شد حرفات قاطی حرفای من شد ؟ عزیزم اینا رو خودم میدونم. فراموش کردی من قبلا..؟
تنها یک چیز مهمه این که تحت تاثیر جو منفی قرار نگیرم و مردانگیم کاملتر هم بشه. شهادت یا موندنش به روال خوب فرقی نمیکنه  فقط ذلت نیاد وسط و این بستگی به همت خودم داره و میتونم.

+نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت15:15توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
شدم یه ارتشی - سرباز یعنی سر بلند
با سلام. بعد از مدتها تونستم بنویسم. هنوز دوره آموزشی ما تموم نشده. خیلی حرفها دارم که بزنم. الان زیاد وقت ندارم. به خاطر گرفتن کارت عابر بانک بهمون سه ساعت مرخصی شهری برای اولین بار دادن. شش روز دیگه آموزشی من تموم میشه. خیلی سختی کشیدیم اما من سخت نگرفتم و باورهام کمکم کردن. بعد از مدتها در کافینتی و پشت رایانه نشستم. کمی حس غریبی با راینه دارم . با هر چیزی غریب باشم با بعضی چیزا و اشخاص نه..

 

شدم یه سرباز ارتشی. فرماندمون میگه سرباز یعنی سر بلند. یعنی وقت جنگ که همه توی زیر زمینا و.. قایم میشن تنها کسی که میاد جلو و سینه رو سپر میکنه خود سربازه. با عشق به وطنم خدمت میکنم نه به خاطر صرقا یه تیکه مقوای کار راه انداز. اگرچه کارت ارتش از همه با ارزشتره و به خاطر زحمتها و سختیهای زیاد در ارتشه..

چهارشنبه درجه اولمونو میگیریم و چون همه گروهانمون دیپلمه هستن همه دور کد گروهباتنی میخوریم اما من دوست دارم سر جوخه باشم. به امید خدا میدون تیر هم تموم شد. لامصب اسلحه ژ۳ وحشتناک بود.

خاطراتمو تا جایی که تونستم نوشتم اونم با زدن از وقتهای استراحت.. حتی تونستم ده جزء قرآن ختم کنم.

خیلی حق خویها شد ولی با دید مثبت نگاه کردم با دید اینکه در آینده حواسم بیشتر جمع باشه. دید مثبت هر چه رو که مطابق میل هم نباشه میتونه مغلوب کنه کافیه باور داشته باشی و تمرکز واقعی

خلاصه چند روز دیگه که جدا یمشیم همه با شستن گردان با اشکهاشون از هم جدا میشن. سعیم هم بر اینه که توی گروه پدافند شهر خودمون خدمت کنم.  دلم برای مم کو - دوستام - خونوادم و عشقم تنگ شده. اینجا ما با واژه ی شخصی گری و نظامیگری آشنا شدیم یعنی کل زندگی بیرون از ژادگان یه طرف و کل زندگی نظامی سربازی یه طرف دیگه.  بلانسبت قد خری ازمون کار کشیدن. بهمون به دروغ گفته بودن آموزشی مرخصی نداره در حالی که بعضیا که پارتی داشتن حتی ده روز هم تونستن... چیزی که ازش متنفرم پارتیه.. باد آورده را باد میبرد.شانصم خوب بوده که افتادم ارتش. چون در آینده میتونم خیلی راحت چند سالی رو بیرون باشم و اونجا به کار و فعالیت بپردازم اما اگه وطن در شرایط بحرانی قرار بگیره حتما با جونو دل از مال و خاک و ناموس که همه دختران ایارنی ناموس یه سرباز هستن دفاع میکنن. کاری ندارم کی بهم افتخار میکنه کدوم کم عقلی مسخرم میکنه اما حالا میفهمم خدمت از جنبه های زیادی خوبه.

شش روز دیگه اگه یام همش یه هفته مرخصی دارم بعد دوباره بیاد برم ببینم کی چطوری ازم استقبال میکنه.  فقط منم و خدا و دنا اینجا. بقیه هم هم رزمانم هستند که اگرچه گاهی با هم راحت نیستیم اما در شرایط جنگی جان خود را برای همدیگه میدهیم.

بدرود

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت10:54توسط سرگروهبان تیتا و دنا |