تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم
اسامی همه معصومین علیهم السلام در قرآن مجید
در ابتدا ، خود آيه ي ۳۵ سوره ي نور و ترجمه ي فارسي آن:

بسم الله الرحمن الرحيم  (( الله نور السموات والارض مثل نوره کمشکوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة کانها کوکب دري يوقد من شجرة مبرکة زيتونة لاشرقية ولا غربية يکاد زيتها يضيء ولو لم تمسسه نار نور علي نور يهدي الله لنوره من يشاء و يضرب الله الامثال للناس والله بکل شيء عليم))

به نام خداوند بخشنده ي مهربان « خدا نور آسمان و زمين است. مثل نور او چون چراغداني است که در آن چراغي، و آن چراغ در شيشه اي است. آن شيشه گويي اختري درخشان است که از درخت خجسته ي زيتوني که نه شرقي است و نه غربي، افروخته مي شود. نزديک است که روغنش ـ هر چند بدان آتشي نرسيده باشد ـ روشني بخشد. رو شني بر روي روشني است. خدا هر که را بخواهد با نور خويش هدايت مي کند، واين مثلها را خدا براي مردم مي زند و خدا به هر چيزي داناست.»

 تفسير کلمات اين آيه :

 الله : نام مبارک خداوند جل شانه                

نور السموات والارض(نور آسمانها و زمين): حضرت محمد مصطفي (صل الله عليه وآله وسلم) .

مثل نوره(مثال نور او): حضرت امام علي (عليه السلام)

مشکوة(چراغدان): حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها)، اشاره به به وجود آمدن دو چراغ( امام حسن و  امام حسين (علیه السلام) از چراغدان( حضرت زهرا سلام الله علیه).

مصباح(چراغ) اول: حضرت امام حسن (عليه السلام) .

المصباح(دوم): حضرت امام حسين (عليه السلام)، اشاره به حديث شريف نبوي (ص): ان الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة.

الزجاجة(شيشه): حضرت امام سجاد (عليه السلام)

کوکب(اختر، ستاره): حضرت امام باقر (عليه السلام)

در(درخشان): حضرت امام صادق (عليه السلام)

يوقد من شجرة مبارکة زيتونة(از درخت خجسته ي زيتون، افروخته مي شود) :حضرت امام موسي کاظم(عليه السلام)، اشاره به نوري که از درخت زيتون در کوه طور بر حضرت موساي پيامبر(علیه السلام) تابيد.( اشاره به نام موسي)

لاشرقية ولا غربية( نه شرقي است و نه غربي): حضرت امام رضا (عليه السلام)؛ اشاره به مرقد مطهر امام رضا (علیه السلام) در خراسان، که خراسان در جائي واقع شده که نه درشرق عالم است و نه در غرب آن.

يکاد زيتها يضيء و لو لم تمسسه نار(نزديک است که روغنش ـ هر چند بدان آتشي نرسيده باشد ـ روشني بخشد.): حضرت امام جواد (عليه السلام)؛ اشاره به کودکي حضرت امام جواد (علیه السلام) که در ? سالگي وقتي حضرت در دربار مامون ، در محاصره ي علماء و دانشمندان مذاهبي که مامون براي عوام فريبي مردم جمع کرده بود تا مقام آن حضرت را پايين جلوه دهد، قرار گرفت، با وجود کودکي جواب همه ي علماي معاند را داد و همه را ضايع نمود و در حقيقت روشني و نور داد قبل از اينکه به بلوغ رسيده باشد.

نور علي نور(روشني بر روي روشني): نور اول: حضرت امام هادي (عليه السلام) ؛

نور دوم : حضرت امام حسن عسگري (عليه السلام)

يهدي الله بنوره من يشاء(خدا هر که را بخواهد با نور خويش هدايت مي کند): حضرت امام مهدي( عجل الله تعالي فرجه الشريف)؛ اشاره به نام مبارک حضرت و هدايتگري بشر به دست حضرت در زمان ظهور به اذن خداوند.

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت0:42توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
چند حدیث قشنگ از امام بزرگوار صادق (ع)
۱)پایان کار عاقل بهشت است ، اگر خدا بخواهد. عاقل دین دارد و کسی که

دین داشته باشد، وارد بهشت می شود.


۲)هر مومنی که برای شکر نعمتی در غیر نماز سجده کند ، خداوند به خاطر

آن ده  حسنه برای او نوشته ، ده  گناه او را پاک کرده و  ده  درجه دربهشت

او را بالا می برد  .


۳)پاداش دست دادن شما به یکدیگر همانند پاداش جنگجویان در راه

خداست.


۴)کسی که بر سر و روی مسلمانی عطر بزند ، خدای عزوجل در مقابل هر

 مویی نوری برای او در روز قیامت مینویسد.


۵)روزه داری که در اول روز عطر بزند ، عقلش را از دست نمی دهد.


۶)هر زنی که عطر بزند و از خانه اش خارج شود ، تا هر زمانی که به خانه

اش باز گردد لعنت می شود.


۷)بنده ی مومن تا زمانی که ساکت است ،پیوسته از نیکوکاران نوشته

می شود و هنگامی که سخن گفت  یا از نیکوکاران یا از بدکاران نوشته

می شود.


۸)کسی که هنگام وضو نام خدا را بر زبان جاری کند تمام بدنش پاک

می شود و این کار کفاره ی گناهان بین دو وضو خواهد بود و گویا غسل

کرده است.


۹)کسی که وضو بگیرد و با حوله خشک کند، یک حسنه برای او نوشته

 می شود و اگر صبر کند تا دست و رویش خود خشک شوند ، سی  حسنه

 برای او نوشته می شود.


۱۰)کسی که پیاده به مسجد رود، پایش را روی هیچ خشک و تری

 نمی گذارد، مگر اینکه آن زمین تا زمین هفتم برای او خداوند را تسبیه

می کنند.


۱۱)کسی که با وضو به رختخواب برود ، در حالی می خوابد که رختخواب

او عبادت گاه اوست.


۱۲)هنگامی که بنده راست بگوید ، اولین کسی که او را  راستگو می داند

خداوند است و خودش نیز خواهد دانست که راستگوست. و هنگامی که

 دروغ بگوید ، اولین کسی که او را دروغگو می داند ، خداوند است. و

خودش نیز خواهد دانست که دروغگوست.


 

التماس دعا..

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت0:33توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
تولد سعید و قافلگیری

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 


سلام. با صلوات بر محمد و آل محمد. موفقیت به دنبال ما نیست ما به دنبالش هستیم.


گیر نده. اولا امشب تولد سعید بود ولی قرار نیست مستقیما بپرم.


امروز صبح کمی دیر از خواب پا شدم. نمازم قضا شد. طرفای ده از اتوبوس پیاده شدم. نزدیک محل کارم میخواستم یه سری به کتاب فروشی بزنم سعید و حسین رو یه گوشه دیدم.رفتم طرفشون. تازه به حسین اس ام اس داده بودم اما منظور اس ام اسمو متوجه نشده بود اینم با این اس ام اس خوندن با مزش.


خلاصه با هم رفتیم طرف کافینت نزدیک محل کارم که چند متری اونطرفترمون بود و یه سری به یکی از بچه ها به نام مهدی که قبلا توی کافینت واقع در هتل شهرکمون کار میکرد و یکی از فامیلای پوریاست سری بزنیم. تازگیا دوباره برگشته بود برا کار اپراتوری کافینت. خلاصه بعد از احوالپرسی و .. من زودتر رفتم طرف محل کارم و قرار شد بعد از مدتی حسین هم بیاد طرفم و با محل کارم بیشتر آشنا بشه.

 
وارد کارگاه که شدم گفتن دو تا از دوستاتون اومده بودن دنبالتون. همون سعید و حسین بودن. خلاصه مشغول کار بودم. الان تقریبا ده روز یا شایدم بیشتره که روی پروپه بالای دویست عکس سه در چهار شاگردان ممتاز یه دبستان و شاگردان آمادگی یه مهدکودک و نیز مربیان و معلمان مربوطه اون مراکز آموزشی وابسته به یکی از شرکتهای بندری کار میکنم و این عکسها رو میبایست با طرح دلنشینی برای چاپ روی لیوان آماده کنم. البته پروپه رو به اتمامه اما خب نا گفته نمونه تعداد خطا کم نبود چون بعضی عکسها رو قاطی داده بودن بعضی اسامی رو درست وارد نکرده بودم و ... خلاصه که کار طاقت فرسایی هستش.


حسین هم اومد دنبالم. نگاهی به قفسه کتب و منابع گرافیک کردم و یه کتاب در مورد لگو و طراحان لوگوهای ایرانی بیرون اوردم و با هم ورق میزدیمو تبادل نظر میکردیم. حسین استعداد فوق العاده قوی در مورد لگو سازی داره و بنده خدا نمیدونست فقط طراحی لگو هم میتونه در آمد خوبی داشته باشه. سعید هم چند دقیقه بعد از حسین یه سری زد اما  دو دقیقه بیشتر طول نکشید و رفت. قرار شد حسین هم لگوی جدید ای ران ابت کار ( مرکز چاپ لارج فرمت ) رو طراحی کنه البته چند نفر دیگه هم طراحی کرده بودن ولی هنوز تصمیمی گرفته نشده خلاصه دوست داشتم حسین هم سعیشو بکنه.


طبق معمول طرفای ظهر مثل همیشه رفتم مسجد نمازمو خوندم با این تفاوت که کمی دیرتر رفتم. خلاصه بعد از ظهر هم مثل روزهای گذشته روی همون پروپه کار میکردم. این دفعه یه طرح خوشگل برای بچه مهدکودکیها زدم که خیلی مورد توجه همه همکارا واقع شد. خلاصه روند کارم روز به روز رو به بهبودی میره. سر  کارم نهار رو هر روز بعد از نماز میخورم. البته دیگه داریم به کوبیده و قرمه سبزیهای بیرون عادت میکنیم ولی خوب قرمه سبزی و.. رو اگرچه عاشقشم ولی مال بیرون اونچنان جالب نیست.خلاصه امروز از عمد و نیز به خاطر آماده شدن برای مهمونی سعید یک ساعت زودتر رفتم خونه. خلاصه که به حسین هم خبر داده بودم که نیاین دنبالم. چون سایز کادوم کوچیک نیست که بتونم قایمش کنم آخه همونطور که گفته بودم سعید برای تولد دعوت نکرده بود بلکه بعد از دو سه ماه به مناسبت گرفتن کارت گواهینامه رانندگی ( مبارکه انشاالله) دعوت کرده بود و نیز اینکه فرصت مناسبی بود که ( است)  خلاصه که ما هم خواستیم از فرصا استفاده کنیم و کادو بدیم و تولدشو بهش تبریک بگیم. حسین طبق قرار نیومده بود دنبالم اما سعید طرفای شش و نیم هفت بیست کم اومده بود دنبالم و من هنوز آماده نشده بودم. گفتمش بره من میام دنبالشون.خلاصه کادو رو آماده کردم و کادوی اصلی که همون یه دونه سی دی که رایت کردم بود رو هم بسته بندی کردمو به روی همون کادو چسبوندمش. خلاصه من با اون کیف دست گنده راه افتادم طرف رستوران مجتمع .فرهنگی اما وقتی رسیدم دیدم خبری ازشون نیست. خلاصه گوشی من که آنتن نمیداد بنابراین یه آشنا پیدا کردمو با گوشیش با سعید تماس گرفتیم و فهمیدم من زودتر از اونا رسیده بودم و جمع 10 هنوز توی راه هستن . خلاصه من کادو رو برای اینکه تابلو نباشه سریع در فرصت باقیمونده بردم تویطبق پایین ، باشگاه بدنسازی و زیر میز مربی که آشنا هم هست قایمش کردم و برگشتم نزدیک در و طوری که کسی منو نبینه تکیه زدم به دیوار. خلاصه وقتی رسیدن اول دخترا منو دیدن و سلام هم کردن و از اینا هست که یهو متوجه میشن بنده خداها هوش از سرشون پرید. خلاصه وارد رستوران شدیم. طبق معمول منو حسین شده بودیم مایه خنده اما این بار من بیشتر از همیشه. حتی به جمع میگفتم من از پر حرفی خودم خوشم نمیاد ولی کلی حرف با مزه  میزدیم. بیچاره این سعید مثلا یه جا اومد یه کلاس بزاره همه چی بر عکس شد.راستی ساسان هم آمده بود.

 
منو حسین چقدر باید به این سعید بگیم که بابا جلوی اینطور جمعها تا کی میخوای رسمی و خجالتی باشی و... است از این حالتها متنفره و این طبیعیه هی میگه من ذاتا اینجوریم و از این تلقینات مزخرف میکنه . بهتر بهش بگیم شاید اگه کس دیگه ای بود که به جای اعتیاد به دوست داشتن عاشقش بود حرف گوش میکرد و برای خاطراون هم که شده یه بار به حرفای دوستان نزدیکش که از حرفای خودشون هم کلی نتیجه گرفتن استفاده کوچیکی مبرد. خلاصه یه جا دیگه هم تابلو بازی در اورد بنده خدا. کلی نک و آبلیمو به تقلید از است ریخت رو پیتزای خودش و به خیالش میتونه بخوره. زد پیتزای بد بختو ترکوند.( بعد فهمیدم منو اشتباه متوجه شدم و در واقع این است بوده که از سعید تقلید کرده از بس عاشقما..) یه جا هم قاچهای پیتزا رو عین نون لوله میکرد و منم به تقلید از خودش برای خوشمزه بازی.. خلاصه بنده خدا فکر کنم برای اولین بار وبد که پیتزار رو تا نصفه خورد و خلاصه من اینقدر با خوشمزه بازی  و اذیت کردنا و خنده ها حالشو گرفتم که گفت من اشتهام کور شد و ظرف پیتزاشو برد جلو گفت اشتهام کور شد. ( آره جون عمه هفتمش) خلاصه خیلی خوش گذشت. راستی همون اول که وارد سالن شده بودیم یه چند دقیقه بعد بلند شدم رفتم کیف دست بزرگ کادمو اوردم و بدون اینکهس عید متوجه بشه گذاشتمش زیر میز. منو ساسان و حسین هم از عمد جامونو عوض کردیم تا سعید هم بلند شه دقیقه مقابل است بشینه  . البته اولش فکر نمیکردم سعید از خداشه ولی بنده خدا نشد خودش بشینه و حسین بود که نشسته بود و سعید جفتش نشسته بود دیگه . خلاصه من خیلی دلقک بازی در اوردم به طوری که بقیه میگفتن یعنی اگه تو نیومده بودی ما اینقدر نمیخندیدیم منم گفتم خوب خنده چیز خیلی خوبیه. به دل سعید مونده بود که مقابل است بشینه. هیچی دیگه صرف شام هم تموم شد  و با یه خاطره قشنگ دیگه ( برای معده ها) خلاصه بعدش راه افتادیم. دم در ساختمون هم چندتا عکس گرفتیم. سعید هنوز متوجه نشده بود که تو کیف دست صورتی رنگ کدری که همراهم بود چیه. خلاصه بگو بخند و حرفا کم نبود. حرکت کردیم و از طرف بازارچه رفتیم. توی راه همه با موبایلهاشون ور میرفتن. و هر کی با یکی حرف میزد.سعید بالاخره توجهش به کیف دست معطوف شد. یهو گفت این چیه؟ ها؟ است؟ گفتم حالا! بعدش گفت دمت..! خلاصه چند قدم اونورتر که رسیدیم دخترا نشستن رو نیمکت و حسین و ساسان با هم رفتن طرف خونه حسین اینا تا کادوی سعید رو بیاره. منو سعید موندیم تا مراقب خواهرامون باشیم.حسین. بچه ها تشنشون بود سعید رفت داخل بازارچه آب معدنی بخره. در گوشی سعیدو گفتم رانی بخر بیار برا همه.من میخواستم باهاش برم که سعید گفت برگرد پیششون بمون. این است سعید هم دوربین قدیمی و فیلمی بهم داد گفت ازمون عکس بگیر منم که قاطی کردم.. البته کمی تا قسمتی به خاطر دلقک بازیام بود. گفتن ازشون عکس بگیرم. تا حدی بود که اینا به شوخی گفتن خدا میدونه حالا این عکسه درست در میاد یا خراب میشه. سعید با یه شیشه آب معدنی برگشت. مثلا بهش گفته بودم رانی بخر.نمیدونم دقیقا چی گفت فکر کنم گفت بدشون میاد.. ( آرررره؟؟؟؟)
خلاصه  منو سعید با هم گپ میزدیم. که سعید متوجه شد کارت عابر بانکش همراهش نیست.  خلاصه کار کار من و خوشمزه بازیهام بود. نه عزیزم کارت دست من نبود. خوب چی میشه یه بارم که شده نقشه از من باشه و عمل از گل پسر جان ، حسین؟  وقتی سر میز شام سعید بلند شده بود ( نمیدونم چکار) گوشی موبایل و کارت عابر بانکش روی میز بود. منم یکی یکی روی میز هلشون میدادم طرف حسین و میگفتم غنیمت، غنیمت، حتی غداشم هل دادم.. خلاصه من نمیدونسم حسین عابر بانکشو برداشته.


هیچی دیگه سعید گفت یه زنگ بزن حسین من گوشیم (اونم خط همراه فعلیش ایرانسل بود) آنتن نمیده. جریانو هش گفتم. بعد رفتیم طرف دخترا پرسیدیم  بعد خواهر حسین گفت خودت بر نداشتی کلک؟ که داشتی میگفتی غنیمت؟!! خلاصه گفتم آره ولی من بر نداشتم احتمالا حسین بر داشته.  دو سه دقیقه بعد حسین و ساسان رو از فاصله صد متری دیدیم. وقتی رسیدن بلافاصله سوال پرسیدیم و دیدیم بله، کار خودش بوده. حسین هم میخواست برا سعید کمکی کلاس بزاره ببخشید یعنی اینکه اینطور شد: گفت : این کارتو میبینین؟ مال سعیده باباش ماهی  صد هزار تومن شارژش میکنه. سعید کادوی دست حسین رو دید و پرسید این چیه گفت این هیچی برا کسیه. خلاصه فکر کنم سعید خودشو میزد به اون راه کلک. بقیه هم پا شدن و راه افتادیم طرف میدون. ساسان همون اول که من کادو رو برده بودم زیر میز شام وقتی فهمید بهم گفت چرا بهم خبر نداده بودین که تولده و میخواین قافلگیر کنین؟ میگفتین تا منم یه چیزی بیارم اینطوری که نمیشه.

 
خلاصه تو راه میدون( حالا انگار چقدر بود ، همش دو دقیقه)سعید گیر داده بود این کادوها برای کیَن
؟ منو حسین هم با شوخیهامون سر در گمش میکردیم.

 
 میخواستن مثل پارسال و تولد خودم برن چندتا صندلی بردارن و توی چمنا همه دور هم بشینن و گپ بزنن ولی من نظر منفی دادم و گفتم اینجا یه عالمه پسر چشم چرون نشستن مگه پارسال رو یادتون نیست که یه عالمه بی خاصیت... خلاصه پا شدیم رفتیم اون طرف حوض بزرگ میدون و عده ایمون روی نیمکت نشستند و عده ای هم که من جزئشون بودم( پسرا) روی پا بودیم. کادو ها رو بیرون کشیدم ( من یکی که با کمی خوشمزه بازی) و گفتیم سعید جان تولدت مبارک و رو صورتش رو بوسیدیم. خلاصه جا خورد. اول کادوی حسین رو طبق خواسته ی من باز کردن. فقط منو حسین کادو اورده بودیم و قشنگیش به همین بود دیگه.. البته برای سعید قشنگی اینه که است براش کادو بیاره. طبق معمول همه با گوشیا ور میرفتن و کلیپ و آهنگ و.. نشون هم میدادن و گپ و.. خلاصه کم کم پا شدیمو راه افتادیم طرف خونه هامون. توی راه به سعید گفتم که در واقع هدیه اصلی من سی دیه هستش. اون اول نمیدونست سی دیه و در واقع چون به درخواست خودم بازشم نکرده بود.


 ساسان خونشون شهرک بقلیست و پیش ما نیست اما همراهیمون کرد. وسطای محله همه پخش و پلا شدیم. منو حسین و سعید و ساسان با هم بودیم بقیه هر کدوم با دوستش یا با خواهر رفت خونشون.


خلاصه دم خونه حسین اینا که رسیدیم موقعی که حسین چند دقیقه رفت داخل من آروم بودم و این ساسان بود که یه بحثی رو با سعید شروع کرد. دقیقا حرفای خودمونو به ساسان زد و حتی در مورد خودش و حظورامشبش و اینکه چه کسانی رو اولین بار بود میبینه و چه برخوردی داشت خیلی قشنگ با سعید حرف میزد و استدلال میاورد باز سعید میگفت من نمیتونم من ذاتا.. خلاصه منم از فرصت استفاده کردم وققتی حسین هم اومد به حسین هم گفتم و خلاصه سه نفری باهاش صحبت کردیم. حالا تا ببینیم چی میشه اگه محتویات سی دی رو تا آخر و چند بار بررسی کنه به موفقیت عظیمی دست پیدا میکنه منو حسین هم به عنوان بهترین دوستانش براش آرزوی خوشبختی میکنیم و امیدوارم نسبت به من یکی دیگه حس ترس و ناتوانی در در میون گذاشتن و ناتوانی در صحبت کردن در مورد بعضی موارد رو که به اشتباه داره دیگه نداشته باشه و واقعا به عنوان اینکه دوستان نزدیکش هستیم به صحبتهای در مورد تجربیاتمون گوش کنه و دیگه افکار اشتباه نداشته باشه. کاری به اینشم نداریم که حرف ما که دوستان نزدیکشیم گوش نمیداد تا اینکه یکی از دوستان نه چندان نزدیک اون حرفا رو بهش زد شاید اگه کس دیگه ای جای ما بود با خودش میگفت ما که دوستاش بودیم ما رو اونچنان حساب نمیکرد... ولی منو حسین خوب ازش شناخت داریم و میدونیم خلقیاتش چیه و آدمای بی منطقی هم نیستیم.


خلاصه راه افتادیم و تا طرفای تاکسیها یعنی اونورتر میدون رفتیم

سعید هم مستقیما رفت خونشون اما یه چیزی نارحتش کرده بود و اون این بود که روز تولد و ماه تولدش لو رفته بود. به قول خودش دوست نداشتم اونا بفهمن. خیلی هم خسته شده بود. از وقت خدا حافظی است انگار بیشتر حالش گرفته شد بنده خدا. حسین هم با قسم و آیه همون موقع که تو میدون بودیم بهش گفت که بابا به خدا نه توفیق بهم گفت روز تولدت کیه نه.. از مادرت ژرسیدمو در کشیدن این نقشه برای سوژرایز کردنت مادرت هم به ما کمک کرده بود . خلاصه دلمون به حال سعید سوخت. سعید نزدیکترین دوست ماست( شایدم دوغ) . تو راه برگشت به طرف منزل فقط منو حسین بودیم چون فقط خونه منو حسین اینا نزدیک همه. در مورد دوست گلمون صحبت میکردیم و اینکه چطوری میتونیم کمکش کنیم. حسین هم مثل همیشه حرفهای شیرین و قشنگی میزد و من باز هم تونستم انتقاداتشو پذیرا باشم. بعضی وقتا خیلی بهتر انتقاد میکنه . عاقلترین دوستمه .  

 البته بقیه هم عاقلن اما این یکی خیلی قوی کار میکنه. دوست دارم بقیه هم پیش برن و میدونم میتونن..

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت0:27توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
23 بهمن 1386

بسم الله الرحمن الرحیم
23 بهمن 1386

دوستان گلم سلام. منو ببخشین که دیر به دیر به روز میکنم. خدا شاهده هم گرافتاری هم دسترسی نداشتن به اینترنت هم به ریختن نظم محیط اتاقم و کمی به هم ریختن برنامه روزانه باعث شده که در به روز رسانی درست و حد اقل کمی منظم وبلاگ و نیز در سر زدن به شما دوستان عزیز دل که سر میزنین و نظر میزارین و کلی هم گله دارین که جوابتونو نمیدومو بهتون سر نمیزنم، موفق نباشم.
امیدوارم که به بزرگی خودتون عذر این حقیر رو پذیرا باشین. راستش امشب بعد از مدتها دست به طراحی وب زدم. و برای اولین بار میخوام برای سیستم بلاگفا قالب بزنم. البته نه اینکه بخوام هر روز قالب بزنم. بلکه تفننی واسه وبلاگ خودم یه قالب میخوام. که خاص این وبلاگ باشه. فعلا هم کار طراحیش رو به اتمامه اما هنوز کوچکترین کد نویسی و ... که مشکلترین ( برای من سخت نیست) قسمت کار هستش رو انجام ندادم.
اگر چه میتونم خیلی حرفه ایتر کار کنم اما نمیخوام الکی یه وبلاگ اونم وبلاگ خودمو پیچیده کنم. اون قدیم ندیما که تو کار طراحی وب بودمو کارم رونقکی داشت  شکل قالبهایی که برای سیتم میهن بلاگ میزدم روز به روز پیچیده تر میشد و کارم بالا میگرفت. بگذریم.
خوب دیگه چه خبر؟ حال و احوالتون خوبه؟ خونواده خوبن ( کمی  پسر خاله بازی ). سلام برسونین.
الان ساعت یک و ده دقیقه بامداد 23 بهمن هستش. آخرین باری که نوشتم هفته قبل طرفای شنبه بود. والله خبرا که کم نیستن.مهمترین خبرا در مورد خودمو سعید هستن. در مورد سعید که فقط یه خبر دارم. البته خیالم راحته که بخوام بنویسم چون سعید به طور کل اهل مطالعه نیست در ثانی سعید به وبلاگم نه سر میزنه نه هیچ اگرم سر بزنه نمیخونه. . حوصلشو برای چیزای دیگه مثل گرافیک و.. صرف میکنه.
بابا یواش. خبر بدی که نیست. چند روز پیش که مسافرت بودم حسین باهام تماس گرفت گفت کی میای؟ تولد سعیده، سعید همینجوری چند روز دیگه میخواد رستوران دعوتمون کنه ولی همینجوری و نه به مناسبت تولدش، ما  هم میخوایم قافلگیرش کنیمو هدیه ها رو رو کنیمو و تولدشو بهش تبریک بگیم.خلاصه مثل اینکه دوازدهم تولدش بوده. بالاخره امسال فهمیدیم تولد سعید کی بوده. هیچ وقت نمیخواست رو کنه خودش. ما مونده بودیم تو اینش که کدوم ماهه( شهریور، بهمن، اسفند، فروردین). خلاصه بالاخره اینم مشخص شد با کمی همت مخصوصا از جانب آقا حسین گل.
اما بشنویم از این ماجرا. والله اول قرار بود پنج شنبه هفت قبل (همینی که گذشت ) باشه که دیگه سعید کارش به مسافترت خونوادگی  دو روزه به تهران کشید.  دوم اینکه قرار بود همین دیشب ( یعنی یک شنبه و در واقع شب دو شنبه ) باشه که بازم این سعید هم با این دلایل عجیب و غریبش... در نهایت کشید به چهار شنبه همین هفته. البته داستانیه ها این دعوت  جمع خونوادگی منو سعید و حسین به رستواران نوبت سعید که میرسه داستان پیچیده تر میشه. من از همون سه شنبه هفته قبل برای سعید هدیه خریدم.شب که اومدم خونه به شکل خوشگلی با سلیقه خودم بسته بندیش کردم. ولی این کادو تا الانش تو کمدمه خو.. دیشب به حسین گفتم بابا حالا که دیگه نشد خوب بزار بریم کادوهمونو بهش بدیم گفت نه انداختیم برا چهار شنبه .
راستی قبل از خریدن این هدیه اول تصمیم گرفتم یه نقاشی از یه ماشین فرراری براش بکشمو بعد قاب و کادو کنم چون میدونستم یکی از چیزایی که خیلی دوست داره نقاشیه.البته دیگه فرصت آنچنانی نبود اما اگه گرفتاریهام نبود توی دو سه روز آماده میکردم. راستی یه سی دی سخنرانیهای تکنلوژی فکر هم به این هدیه ای که براش در نظر گرفتم اظافه متصل میکنمو روی سی دی مینویسم هدیه اصلی آخه این یارو سعید کمی عجیبه و منطق به شکل دوستانه و .. بلد نیست ( نه اینکه بلد نیست بلکه نمیخواد..)و هر چی میخوایم اونم از تجربیاتی چیزی استفاده کنه...  ! اگه توضییحات این سخنرانیها رو به خوبی به کار ببره توی زندگی که امیدوارم همینکارو کنه، بعد ها میفهمه که واقعا این یکی هدیه بهتر بوده.

اما خبرا در مورد خودم کم نیستن. راستی دیگه نمیخوام مثل قبل زاید وارد جزئیات بشم. اینطوری هم بهتره هم شما کمتر اذیت میشین هم من بیشتر وقت میکنم و احتمالا هر چی باشه نسبت به الان بهتر میتونم به روز باشم.
 اگه دنبال کننده گزارشها و خاطراتم باشین میدونین که مهمترین اخبار در مورد خودم که مسلما در مورد سرنوشتم هستن در حقیقت خبرهای مربوط به نظام وظیفه که از چند ماهیه گریبان گیرمه و نیز ثبتنامم برای کنکور سال بعد در دانشگاه آزاد اسلامی هستش. حالا فعلا احتیاج به استراحت دارم. فردا بقیه رو مینویسم. الانم ساعت تقریبا بیست دقیقه به دو شب هستش. اگرچه ساعت چهار بعد از ظهر بیدار شده بودم و فعالیت خاصی جز پای کامپیوتر نشستن نداشتم ولی الان خوابم میاد.  فعلا..
سلام مجدد. الان ساعت بیست و یک و ده دقیقه سه شنبه 23 بهمن هستش.خوب! بریم سر اصل مطلب! کجا بودیم؟؟ آها. گفتم که خبرایی در مورد خودم هست.
بچه ها توی هفته قبل متوجه شم هنوز برای ثبت نام کنکور سال هشتاد و هفت دانشگاه آزاد وقت هست  خلاصه نهایتا تا شنبه شب ثبتناممو کردمو خیالم راحت شد. همه رو کاردانی زدم. به جز پاره وقت که اون کاردانی نداشت و همش مهندسی بود. اما چیزی که ناراحتم کرد این بود که فهمیدم طراحی صنعتی که اونم فقط دو جای ایران به صورت آزاد وجود داره (تهران و مشهد) زیر مجمعه گروه ریاضی نیست بلکه رشته هنر .. خلاصه چون به این رشته خیلی علاقه دارم بنابراین چیزایی رو که زدم به نوعی مرتبط با کار و اهداف آیندم زدم و چون طراحی صنعتی رو بیشتر برای اتوموبیل دوست دارم بنابراین برای داشتن اطلاعات بیشتر در مورد اتوموبیل کاردانی فنی صنایع اتومبیل در سه جا و استان های نزدیک زدم که در اصل اگه یکی از این سه جا رو قبول شدم سعی میکنم حتما برم در این رشته درس بخونم.  البته قرار نیست این رشته رو هم تا کارشناسی ادامه بدم. خوشبختانه تونستم با موفقیت همه مراحل ثبتنام رو تموم کنم و از نظر مشکل خدمت هم یه کد وجود داشت . البته اخیرا و به نظر خودم کمی هم دیر فهمیدم که متولدین نیمه دوم سال شصت و هفت ( موش آزمایشگاهی های آموز پرورش) میتونن مهلت اعزام خود رو تا شش ماه اول سال بعد تمدید کنن. بنابراین هر روز دارم به پست مرکزی شهرستان سر میزنم که مثلا دفترچه گیرم بیاد ولی گیر نمیاد انگار و اینا اخیرا دیر به دیر میارن نگا تو رو خدا تو این شهر چقدر جون آماده خدمت وجود داره. خلاصه از همون شنبه هفته قبل که دوباره اومدم سر کار تماما به این فکر میکردم که هر طوری باشه نباید الان برم خدمت.باید مشکلمو حل کنم. باید با یه تیر چند نشون بزنم باید زرنگی مثبت زیادی به خرج بدم. همون شنبه یکشنبه هفته قبل هم که رفتم ساختمون نظام وظیفه منطقه با فرمانده که حرف میزدم  دو سه تا سوال که ازش پرسیدم کمی خشک جوابمو میداد البته آشنا و پدر یکی از همکلاسی های سابق بود ولی منو نمیشناخت.
هر روز هم به این اداره پست مرکزی سر میزنمو کمی خشکی اخلاق اون مسئول قسمت مربوط هم اول صبح حال و هوا رو یکی دو درصد میخشکونه. خلاصه دیگه یک شنبه که رفته بودم قبل از طرف محل کار رفتن طبق معمول اون طرف شهر به اداره پست سر زدم خدار و شکر یکی از آشناهای نسبتا قدیمی از اولین دوران تجربه کاری ( زمانی که توی موبایل فروشی کار میکردم) پیدا کردم که به عنوان کار دومش اومده توی اداره پست پشت کامپیوتر کار میکنه. گفتم هوامو داشته باشه که من دیگه هر روز معطل نشم و دیر نرم سر کار.
دیگه چیزی جز گرفتن مرخصی نمونده. فقط دعا کنید بتونم پیش دانشگاهی رو غیر حظوری تا پایان شهریور ماه سال جدید تموم کنمو کنکور هم قبول شم البته قبول شدن کنکور رو که مطمئنم با کمی تلاش قبولم. بچه ها من معمولا براتون دعا میکنم شما هم اگه قابل دونستید منو یه بار دعایی کنید.
یه خبر دیگه! این نیرو ان تظا می هم با این کارای مسخرش. حکم قبولی من رو طرفای چارشنبه پنج شنبه صبح زمانی که من سر کار بودم اوردن دم خونه . حالا یا رو ماموره با یونیفرم اومده آخه چی به اینا بگی خب مردم چی فکر میکنن اونم مردم شهرک ما که 98 درصدشون عقل مبارکشون به چشم نامبارکشونه. بیا بعد بهم میگن برو اینکار خوبه...
راستی از محل کارم بگم. شنبه هفته قبل درست روز اول و بعد از مسافرت  سه روز و نصفی دوباره رفتم  سر کار. حاجی حبیب خوب تحویل گرفت .تقریبا  توی احوالپرسی با هر کس سنگ تموم میزاره. وارد کارگاه که شدم با یه پسر لاغر اندام قد بلند مواجه شدم که داشت به آقا نعیم ( برادر حاجی ) در چاپ بنر و لارج فرمت کمک میکرد مواجه شدم. کمی که گذشت فهمیدم یه گرافیست جدیده. کمی حس ناخوشایند داشتم. حس میکردم یکی رو میارن. ولی باز یکی دو ساعتی که گذشت فهمیدم شخص جایگزین نیست بلکه اینجاب ه دو نفر گرافیست نیاز داره و حالا کادر فنی تکمیل شد. البته چند روزی و از هفته قبلش میشد که هر از گاهی میدیدم یکی میومد به عنوان گرافیست با حاجی صحبت و مشورت میکرد و همه رد شدن.یکی با میزان حقوق مشکل داشت یکی کارش در حد من نبود یکی ... خلاصه آگهی رو که روی در مغازه دیدم ( آگهی استخدادم گرافیست) فکر میکردم تا یک ماه دیگه که من میخوام برم اینا دنبال یه گرافیست میگردن...
خلاصه این یارو که اومده. همون اول که دیدمش فهمیدم انگار یه جورایی غرور داره. اخلاقش به دلم ننشست و هر چه گذشت تا به امروز بیشتر این امر پدید میشد. کارهای گرافیستهای موسسه های دیگه رو که پیش ما برای چاپ میوردن هر کی که مدید و خوشش میومد این یکی میگفت یارو گرافیسته چیزی از گرافیک نمیدونه. حالا یکی نیست بهش بگه تویی که ادعات میشه چند هزارتا کرات ویزیت میزنی و ... و فقط در حد عادی کار میکنی خلاقیتی تا الان ازت ندیدم . حد اقل یه لوگوی کوچولو..همش کارهای عادی که منم بلدم. کارهای فانتزی منو که ببینی کف برات نمیمونه که. 
راستی شنبه و یک شنبه هم یه آقایی اومد که جریانش اینقدر خنده دار بود که  نگو .البته باعث خرد شدن اعصاب همه هم شد. انگار به زور میخواست بیاد اینجا به عنوان گرافیست مشغول کنه خودشو. تا حالا ندیده بودم یکی اینقدر از نظر حاجی زمخت به نظر برسه هر چند ممکنه باشه. خلاصه این یارو اینقدر حراف بود که نگو . من فکر میکردم خودم خیلی پر حرفم اما این یارو رو که دیدم.. منم که از هفته قبل یه پروژه طرح ریختن و آماده کردن عکسهای سه در چهار بیشتر از دویست دانش آموز ممتاز یه دبستان غیر انتفاعی و آماده کردنشون برای چاپ بر روی لیوان رو داشتم و کار طاقت فرسا و حسابی وقت گیری هم بود بنابراین این آقاهه رو که من یکی  بیشتر از همه تحویلش گرفتمو نخواستم بزنم توی ذوقش خلاصه عجب غلطی کردیما یه رویی بهش دادیم. اما آقا خالد که اونم همسن من و تازه متاهل هستش اما از نظر ظاهر میخوره که بالای بیست و سه چهار سال باشه، خیلی باحال حالشو گرفت. این یارو انگار یه مرظ سوال پرسیدن در مورد اسم به تعداد چند بار داشت. حالا چطور؟ مثلا نمیاد بگه اسم شما چی بود؟ دوباره میپرسه اسم شریف شما چیه؟ خلاصه خالد بهش گفت بنده احمدی نپاد هستم. اون بنده خدا ساده لوح و حراف هم بهش گفت شما از فامیلای رئیس جمهور هستین؟  گفت من عمه ی پسر خالشم. بعد دوباره ازش پرسید اسم شما چیه جواب داد محمد هستم. اینقدر خندیدیم که نگو. بیچاره این پرسنل همکار دونه دونه یه بار میومدن تو کارگاه وی ه بار تو مغازه و هر جا این میومد ازش فرار میکرد. بس که حرف میزدو وقت ما رو میتلفید . آخر سر هم با اون طرز خدا حافظی طولانیش ، هزار بار خدا حافظی میکنه. تازه چقدر با خانوما جل میکنه و در مورد اسامی و معنی اسامیشون میپرسه و میخواد بگه من تو ادبیات...ی هستم میاد میگه چون من در مورد اسامی تحقیق میکنم. یا میاد از خاطراتش حرف میزنه. آخه آدم حسابی کسی که میخواد بیاد برا استخدادام هنوز هیچی نشده پسر خاله میشه؟و چیزایی که لازم نیست و واقعا اظافست به زبون میاره؟  حالا میفهمم من اگرم پر حرفم لا اقل از خیلیا خیلی بهترم و معمولا هر حرفی ر نمیزنمو حرف اظافه نمیزنم بلکه به دلیل وارد عمق شدن حجم صحبتهام زیاد میشه. با این حال بازم از پر حرفی خودم ناراحتم و خیلی دلم میخواد برطرفش کنم. با کمتر نوشتن توی وبلاگ شروع میکنم. میدونید آخه اگه من الان مثل اون قدیم ندیما مینوشتم این پست الان دست ک دو الی چهار برابر بود.
راستی آقا خالد همسن خودمه نمیدونم گفتم یا نگفتم. ولی به دلیل هیکلی و قد بلند بودن و ریش گذاشتنش فکر میکردم حد اقل سه چار سالی ازم بزرگتره. امروز صبح نیومده بود. خبر دادن که بچه دار و پدر شده. میگن دختره. نمیدونستم متاهله. حکیم که داییش میشه و یه سال ازش کوچکتره گفت. انشالله مبارک باشه.
راستی یکی از همین روزا بود که دیدم آقا نعیم دست به یه کار جالب توجهی زد. یه ماشین تایپ برقی سالم و در عین حال نسبتا خوشریخت ، دو تا کیبرد و یه موس رو انداخت تو سطل آشغال. یهو دیدم صدای محمد در اومد که گفت نگا داره کیبرد و... سالم رو چطور میندازه... خلاصه آخرش گفتن کیبرد ها ئو موس لیزری رو من بردم خونه که ببینم کدومشون کار میکنه چون دیگه حیف بود برن تو سطل زباله اگرچه اظافی بودن. منم تصمیم گرفتم برای پسر خاله هام که بچه فقیر هم هستن و به کامپیوتر خیلی احتیاج دارن بزارم کنار. که البته فقط یه دونه کیبرد و اون خوشگلتره کاملا سالم بود.
 یه پرینتر اچ پی  جوهر افشان رنگی با کیفیت مناسب هم بود که نعیم میخواست بیست تومن بدش به محمد ، من دیگه وقت نداشتم نگاه کنم. اما فرداش که اومدم دیدم محمد نمیخواستتش بنابراین خودم بردمش و احتمالا دوباره میفروشمش. فعلا که هنوز دستمه. البته در مورد پرینترهای اچ پی در واقع شما وقتی میخرینشون ، بیشتر از 60 در صد پول کارتریج دادین نه پرینتر ، کارتریجهاشون به صرفه نیست اصلا...
والله سر کار که بد نیست. تفریح هم هست. یه سره از ساعت نه صبح تا حد اقل چهار بعد از ظهر اونجا هستم. البته ساعت هشت صبح میزنم بیرون و تا برسم میشه طرفای نه. یکی از همکارا که اتفاقا کوچکترین برادر حاجی و آقا نعیم هستش ، اسمش حکیمه. حکیم بیشتر از بقیه با من خودمونه. خلاصه از جوک و .. گرفته تا بلوتوث بازی و سر کار گذاشتن. حسابی شوخه.البته به این یکی کارم هر چی باشه نسبت به بقیه کارهای قبلی خیلی بیشتر علاقه دارم چون برام جذابتره. راستی من فهمیدم که یه آدم هنر دوستم و دوست دارم هنرمند باشم. البته خود طراحی چیزی جز هنر نیست. وقتی فهمیدم طراحی صنعتی توی رشته هنره چون این رشته رو اینجا نداریم و تازه اگه کتاباشم گیرم بیاد نمیتونم  توی این مدت کم کار نسبتا زیاد و به اندازه برای مطالعه بکنم ، برای همین برنامه ریزیمو تغییر دادم ولی اصلا از چیزهایی کهب رای آینده در نظر دارم حذفش نکردم. علاقه دارم و حتما میرم دنبالش.
راستی یکی از کارهایی که انجام داده بودمو توی سایز نسبتا بزرگ چاپ شد رو به عنون یه تابلو اعلاناتی برنامه سرویسهای رفاهی زدن جفت بازارچه شهرکمون و البته زیاد ذوق زده نشدم چون به این چیزا قانع نیستم چیزی که جای پیشرفت داره قناعت توی اون بدرد نمیخوره.
دیگه نمیدونم چی مونده بگم.حرفا که کم نیستن ولی دیگه سعی میکنم زود به زود بیام به شکل خلاصه بنویسم تا خیلی از چیزا رو هم فراموش نکنم.
اما پیام من به دوست خوبم حسین. عزیزم بالای نود و پنج  درصد همه ی این چیزایی که برای من میگی همه رو میدونم با این وجود بازم ازت ممنونم که به فکر داداش کوچکت هستی. ولی ازت خواهش میکنم که این روزها که گرفتاریهام خیلی زیاد شده کمتر به من سر بزنی. از طرفی هم میخوام برای کنکور آمادهب شم اینطوری که نمیشه آخه. راستی خیلی از چیزا رو آدما بین شوخیهاشون میگن. من در جزژ به جزء حرفای نزدیکانم مخصوصا خودت تفکر میکنم اینطوری منو نبین. ولی ازت خواهش میکنم نگرشت رو عمیقتر بکن.اگه تو هنوز موقعیتش پیش نیومده که تجربه کنی من یکی هم تجربه و هم دونسته هام بالا رفته از کجا میدونی که اینکه حرفی نمیزنم یعنی اینکه چیزی نمیدونم؟ من فقط نمیخوام راجع به این مسائل باهاتون حرف بزنم خودت میدونی چرا . خود شما تا حدی که من بد بخت حرف میزنم حرف نمیزنید. و بعدش که بهت میگم برای اینکه من از شر تاین مشکل رهایی پیدا کنم شما و مخصوص خودت باید چیکار کنی یه بار هم ندیدم اون کاری رو که گفتم انجام بدی و در ثانی یادمه گفتی اگه خودت حرفی نمیزنی به این دلیله که مثلا میخوای منم یاد بگیرم آخه مگه من دهن لقم؟ خودت میدونی فقط با تو یکی اینطوریم و رازهامو به تو میگم و خودت تا نصف این حد هم حرف نمیزنی. شاید تو بیشتر از اینکه من توی دلت باشم توی دلمی این حرفا چیه که میزنی تو بیشتر از زندگی میگی تا عشق، زندگی یه چیز پایان پذیره اما عشق مثل حیات آخرت جاودانست. هر چی هم میگم یه انشعاب متضاد دیگه در میاری که  خیلی از اوقات هم بوده که هر دومون متوجه شدیم بدون هیچ تجربه و دونسته ای بوده و نادرست هم بوده، رفیقتو دست کم گرفتی حسین؟ یه گله کوچیک اینکه بالای نود و هشت درصد در حال انتقاد هستی و کمتر دیدم حتی به خصوصیات مثبت حتی اون واضح هاش توجهی کنی و کمی تشویق کنی. این که نشد انتقاد ، انتقاد یعنی اینکه به خصوصیات مثبت هم اشاره میشه همزمان.
حتما یه چیزایی رو خوب میدونم ولی نمیخوام ازشون حرف بزنم. منظورمو متوجه نمیشی. اخیرا بیشتر از قبل هم به این نتیجه رسیدم که منو به اون صورت درک نمیکنی . اما یه چیز رو بدون. بین همه دوستام بهتر از هر کسی منو میفهمی این چیزا دلیل بر بد بودن آدم نیست. اگه حرف خیلیا اونچنان به دلم ننشسته باشه حرف تو خیلی قشنگ به دل میشینه. تو نزدیکترین دوست منی خودت بهتر میدونی. گاهی از اینکه با حالتی پیش میرم که اگه هر کسی جای تو بود ناراحت میشد، از خودم خیلی ناراحت میشمو میگم مگه فقط هیمن راهش بود؟ البته به بزرگی خودت ببخش منو گاهی شرایط هم بی دلیل نیست اما میخوام اینقدر قوی بشم که حتی شرایط نتونن به اون صورت کاری کنن. باید پیروز بشم. باید جبران خوبیها رو بکنم نه اینکه همش به این فکر کنم که کی چی گفت.. حسین جان من خیلی نسبت به قبل عوض شدم. تغییراتم مدام به شکل بهتر شدن بوده. همینطور در خودت هم تغییرات مثبت عمیق کم ندیدم.
دوست دارم چون آدم واقعا پاکی هستی

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت0:19توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
تصمیم بزرگی که یهو تغییر کرد

بسم الله الرحمن الرحیم
شنبه 13 بهمن 1386
سلام. دوستان حالتون خوبه؟ بیکارینا میخواین گزارش روزانه یه پسر 19 ساله و سرگذشتشو دنبال کنین (چشمک)
آخرین خبرها حاکی از این است یکی از تصمیمات مهم زندگیم 180 درجه چرخید.چطور؟ خوب ادامشو دنبال کنین.
اولا که باید از دنبال کننده های قدیمی باشین تا بدونین چی به چیه. دوما با شخصیت من خوب آشنا شده باشین. من خصوصیت متغیر دارم اما شکر خدا این تغییرات رو به مثبت هست همیشه .

اول از وضع کار جدید بگم. سه شنبه هفته قبل سر نماز صبح دعای مورد علاقمو میخوندم و تو ذهنم این تصویر نقش بست که امروز یه کار گرافیکی ارائه میدم که مدیر کارگاه ابتکار، و بقیه خوششون میاد. واقعا همون اتفاق افتاد. یه کار ساده در عین حال مورد پسند و بدور از فانتزی بازی. تا خود چهار شنبه که مرخصی گرفتم ، چندتا سربرگ و .. هم طراحی کردم و کارم روند بهتری داشت و به سرعت  در حال آشنایی قویتر با گرافیک تبلیغاتی هستم. عجب چیز قدرتمندیه این باور و ضمیر ناخود آگاه.

قبلا گفته بودم 12 بهمن آزمون ورودی نیروی انتظامی رو دارم و این حرفا .. باید خونده باشین تا متوجه چیزایی بشین و اگرنه خوندن این گزارش اونقدرام جالب نیست. آخر مشخص میشه که من علا رغم اینکه با حرف کسی خام نمیشم ولی نظرم دقیقا روز آزمون 180 درجه تغییر کرد و البته این زیاد مربوط به صحبت های دیگران نبود.

روز دهم باید میرفتم کارتمو میگرفتم. اهواز باید میرفتم امتحان هم همونجا بود.آدرس و .. رو هم داشتم و بنا بود عصر روز نهم بهمن برم تا صبح روز بعد برم کارتمو دریافت کنمو آماده باشم. مقرر شد نهم برم خونه یکی از فامیلا که اتفاقا کوی گلستان اهواز میشینن و اون محلی هم که باید میرفتم کارتمو دریافت میکردم یه کلانتری توی همون منطقه بود.

خلاصه روز نهم مستقیما از سر کار  و بعد از نهار با اجازه مدیریت حرکت کردم و قرار شد فردا اوایل بعد از ظهر مستقیما بیام سرکار و بعد برم خونه. با تاکسی رفتم طرف راه آهن شهر بندر امام خمینی یا به قولی سربندر، خلاصه من جلو سوار شده بودم و یارو یه نفر دیگه هم کنار من مسافر کرده بود این دیگه عادت راننده ها شده ...خلاصه نزدیکای مقصد پلیس راهو دیدیم که رانند منگل ادامه میداد . پلیس راه ایست داد و راننده توقف کرد. بعد از کمتر از دو دقیقه دیدیم راننده با لب خندون برگشت و سوار شد. میگفت اینا همه آشنا هستن و از رفیقامن .( بفرما اینم از پلیس راهنمایی...). خلاصه میگفت اینا با ما راننده ها گیر نیستن و هوامونو دارن ما هم هواشونو داریم. به نظر من اکثر این راننده های اینجا حقشونونه دو نفر جلو سوار کرده باشن و تصادفی بشه اونوقت بیمه شخص ثالث به بهانه ای که حق هم با خودشه میگه به من ربطی نداره کمترین هزینه ای تقبل نمیکنم چرا دو نفر جلو... اما خوب نباید این حرفو زد مسافرا چه گناهی کردن که ... درست که واسه بقیه راننده ها ( اینجا بالای 95 درصد راننده ها ...) درس عبرتی میشه. همین چند روز قبل که صبح داشتم میرفتم سر کار از وسط خیابون سوار شدم و ماشین هم خالی بود و تا رسیدن به مقصد پر نشد . تا سوار شدم میخواستم کمر بند ایمنی رو ببندم که راننده بی فرهنگ کمربنده نمیذاشت ببندم و میگفت نبند. گفتم نه مهمه. ماشین حتی اگه ایستاده باشه کافیه یه ماشین از جلو با سرعت بزنه بهش بازم مسافر به طرف جلو پرت میشه  بازم این حرفا حالیش نبود مرتیکه میگفت اگه میخوای کمربند ایمنی ببندی باید دو نفر حساب کنی. خلاصه اصلا نذاشت کمربند ایمنی رو ببندم مرتیکه. منم بعد از این جریانات تصمیم گرفتم یا جلو سوار نشم یا اگه سوار بشم شرط کنم که فقط یه نفر.. خلاصه توی این گذارش اگر چه این دفعه بر خلاف چند گزارش قبل جزئیات بیشتری مینویسم اما آخر سر متوجه میشید دقیقا میخوام چی بگم.

قطار ربع ساعت مونده به چهار بعد از ظهر حرکت میکرد و منم کمی زود حرکت کرده بودم(2.30). خودمو یه جوری سرگرم کردم. خیلی خوابم میومد. سوار قاطر که شدم هوا وحشتناک گرم بود اما خوشبختانه اینقدر خوابم میومد که نگو. نفهمیدم یه ساعت و بیست دقیقه کی گذشت . تا چشم باز کردم چیزی به مقصد (اهواز ) نمونده بود ( دو سه کیلومتر). وای چقدر هوای داخل واگنها گرم بود. امروز هم (نهم و یه روز مونده به پایان چله ننه سرما) هوای بیرون خنک بود فقط. خلاصه پیاده شده. میخواستم با مینی بوس برم طرف مرکز شهر که اتفاقا راه زیادی هم نیست و با ماشین 5 دقیقه نمیشه اما راننده تاکسیا نقل باز 1000 تومن میگیرن چرا چون فکر میکنن خیلی از این مسافرا که میان اولین بارشونه و بلانسبت خرن. منم با پای پیاده رسوندم خودمو. اول تو بازار گشت و گذار میکردم. امسال زیاد به اون بازار رفتم. دیگه برام عادی شده.
تو بازار مثل همیشه آدمای ناقص و ناقص الخلقه در حال گدایی دیدم همینطور تو قطار یه نفر چند متری اونورتر دیدم که صورتش قبلا آسیب دیده بود مثل همیشه خدای خودمو شکر کردم که سلامتم واقعا جای شکر تنها در این زمینه نهایت نداره.
بالخره ترمینال اتوبوسای خط واحد رو پیدا کردم. تو راه کمی خرید کرده بودم. معمولا وقتی میرم اهواز کتاب و عینک و پوستر اصلیترین خریدهام هستند ولی تو راه چیز زیادی نخریدم چون پول زیادی نداشتم. خلاصه رسیدم خونه اون فامیل. به به. مهمون نوازی رو حال میکنم با وجود این باز میگن کاری نکردیم.  از خونواده های  فامیلی پدری! همون اولش حس کردم راحتم. خلاصه کلی احوال پرسی و.. همیشگی .. اون اصل کاری یعنی عبد الرضا و بعضیای دیگشون خیلی بهم گفتن چته داری میری نظام مگه گشنه ای مگه... بد بخت میشی. گوشم به این حرفا بدهکار نبود.
فردا صبحش حوالی ده ونیم یازده با عبد الرضا(یکی از فامیلا که قرار بود توی این کارم همیاری کنه) با ماشین خودش رفتیم. بقیه ازم میخواستن که بمونم ولی وسایلمو ساک دستی کوچیکمو آماده کردمو گفتم نه باید مستقیما از اون طرف برم سر کار.کارم مهمه. خلاصه راه افتادیم.اولش رفتیم طرف دانشگاه جندی شاپور که مجموعه دو یا چند دانشکده بود و خیلیم محوطه بزرگی حتی میشد گفت دو برابر شهرکمون داشت و واقعا بزرگ بود. روحیه دانشجویی گرفتم(چشمک) نترس به موقعش من جای من بهتر از این حرفاست و اعتماد به نفسم هم خیلی قویتر از دورن این حرفاست.
بالاخره به اون کلانتریه که گزینش استان توش بود هم رسیدیم.
 همه مدارک آماده بود. پوشه و مدارک  مربوط به اون هم توش بود. خلاصه وارد ساختمون شدم. همون اول متوجه شدم کارکنا و همه درجه دارا اخلاق جالبی ندارن. به شدت کم حوصله هستن. بیشتر از یکی دو تا سوال که ببپرسی ... خلاصه گفتم کارتم صادر شده؟ گفتن ثبت نام کردی؟ گفتم نه من تازه مدارکمو اوردم. نمیدونستم. این عبد الرضا هم که اخلاق جالبی نداشت و همش میگفت آخه آدم منگل تو که ثبتنام نکردی چطوری میخوای کارت بیگری. براش توضییح دادم که تقصیر من نیست بلکه کم کاری جایی بود که تو شهرستان خودمون اول رفته بودم ثبتنام کرده بودم، بهم گفته بودن پروندتو موقعی که میری کارت بگیری با خودت ببر.دقیق برام توضییح  نداده بودن خو.
 با این حال من اهمیتی نمیدادم و اصلا به دل نمیگرفتم چون هر کسی یه اخلاقی داره. خلاصه قرار شد همون موقع ثبت نام کنمو کارتمو آقای بغل دستی همون آقایی که ازش سوال میکردم حاضر کنه. کمی از این اتاق به اون اتاق شدیم. موند فقط یه برگه که مربوط به معاینات پزشکی بود. یه درمونگاه رفتیم که فهمیدیم اشتباه اومدیم و باید میرفتیم یه بهدار مربوط به نیرو انتظامی تو کیان آباد اهواز. خلاصه رسیدیم. این عبد الرضا هم که همش میگفت امتحان دارم فردا امتحان دارم فردا. ترم آخره. خلاصه رسیدیم به اون بهداری.وارد که شدم اول نفهمیدم کجا باید برم خلاصه با کمی پرس و جو از همون بد اخلاقها ( جالب اینکه بالای 95 درصد همه بد اخلاقن) فهمیدم باید به اورژانس مراجعه کنم. وارد که شدم یه آقایی که پشت میز بود گفت کفشاتو درار و برو رو ترازو بعدشم قدمو گرفت. بعد یه یه پسر دیگه که تازه اومده بود تو اتاق رو هم به همین ترتیب در حال گرفتن قد وزنش بود. یه لحظه وقتی داشت قدشو میگرفت نگاه میکردم. آقاهه که لباس شخصی هم تنش بود گفت راحت باش. ( با کمی بد اخلاقی محسوس)
خلاصه این آقاهه گفت دکتر تا ساعت یک میادش و الان نیستش. پسره که دید موبایل دستمه گفت ببخشید میشه یه تماس بگیرم با یه شماره ای من از رامهرمز اومدم و پول کم دارمو میخوام اطلاع بدم. گفتم والله این خط مال من نیست و اعتبارشم خیلی کمه و لازمه اما شماره رو بده تک زنگ میزنم. خلاصه چند باری تک زنگ زدم.
عبد الرضا کمی بعد اومد داخل. یهو دیدم با اون آقاهه سلام و احوال پرسی و انگار بعد از مدتها دیدش و این آقا آشنا بود و خلاصه فهمیدم واقعا آشناست و آره انگار خودم یه جایی دیده بودمش. خلاصه گفت که برای معاینه دکتر هنوز نیومده و تا ساعت یک شروع نمیکنه.اومد آشنا بازی راه بندازه گفت یه دکتر حیدری هم هست طبقه بالا برین پیشش و بگین فلانی معرفیم کرده خلاصه رفتیم دیدیم نیستش.هیچی دیگه عبدلرضا برگشت تو اتاق اورژانس .
منم رفتم تو حیاط. گوشیم زنگ خورد. همون شماره ای بود که چندین بار بهش تک زنگ زده بودم. اول پرسیدم شما؟ گفت شما یعنی چی اینقدر تک زنگ میزنین. گفتم آها، این شماره رو یه پسری بهم داد که ظاهرا از رامهرمز اومده برا استخدادم و الان تو اهوازه ..دکتر... ساعت یک... خلاصه این یارو براش که توضییح میدادم نمیفهمید چی میگم و مدام میگفت آقا من منظورتو متوجه نمیشم. گفتم گوشی تا دنبالش بگردم. خلاصه کمی گشتمو پسره رو تو حیاط پیداکردمو گوشی رو بهش دادم . مشکل حبل شد! خلاصه نشستیم روی دول و فک زدن شروع شد. فهمیدم این پسره به گفته خودش منو یه جایی توی ماهشهر دیده و برای کار میومده ماهشهر و .. و خلاصه از دونسته هام در مورد نیرو انتظامی و اینکه چیکار باید بکنه چی میشه و... و از درس و ..حرف زدیم.! خلاصه اینقدر فک زدیم که نفهمیدیم زمان کی گذشت. ساعت تقریبا یه ربع به یک بود یادم نمیاد دقیقا، فکر کنم رفتیم تو اورژانس که همون آقاهه (سید)  گفت برین معاینه معطل چی هستین. خلاصه وقتی رفتیم تو اون بخش دیدم نزدیک به ده پونزده نفر دیگه هم هستن که برای معاینه اومدن. عبدالرضا هم از اون بد اخلاقاییه که زود عصبانی میشه اما زود هم آروم میشه هی گیر داده بود و طبق عادت بدش جلو دیگران هی میگه رفته تو حیاط داره فک میزنه و... و دکتر همه رو ویزیت کردو رفت. خلاصه دکتره رفته بود برای نهار و نماز . بچه ها صحبت میکردن. هر کی یه چی میگفت. یکی میگفت دوره آموزش چهار ماهه یکی میگفت آموزشی شهرهای بالا تهران، کرج... هستش ، خلاصه یه جورایی حس خوبی نداشتم. دلم نمیخواست دور بشم. یکی دیگه هم میگفت برا معاینه کاملا لخت مادرزادمون میکنن.یکی هم میگفت از صبح تا حالا بیست سی تومن کرایه تاکسی دربسی دادم، هر کسی از یه جا خوزستان اومده بود.
این عبد الرضا با این غُر زدنش نمیزاشت فکر راحتی داشته باشم. حالا انگار دکتر رفته بود. خلاصه دکتر پیداش شد.
 گفت همتون توی ده دقیقه کارتون تموم میشه. خلاصه دکتر گفت اول غیر استخدادمیا بیان تو که خوشبختانه کارشون خیلی زود تموم شد. بعدش همه بچه ها با هم رفتن تو اتاق. یهو در کمال تعجب پزشکه گفت خوب حالا همتون لخت شین. یهو دیدیم یکی از نفرات ریلکستر از همه سریع زیر شلواریشم در اورد .سید هم اومده بود داخل. بهش گفتن چه خبرته بابا تو چقدر ریلکسی . خلاصه دکتره گفت همه با زیر شلواری و همه رو به دیوار. یکی یکی صدا میزنم میاید جلو. خلاصه هر کی هم که اسمشو صدا میزنن جلو پزشکه باید زیر شلواریشم میکشید پایینو یه دور هم میپرخید. من بد بخت هم که اون آشنا هم تو اتاق اومده بود نفهمیدم که اینکارو کردم ولی خیلی زود تموم شد. بعد از اینکه همه رو بررسی و معاینه کرد. گفت اسمای که صدا میزنم بیان برگه هاشونو بگیرن و برن. اسم من جزء اونا نبود. بعد گفت حالا اونایی که صدا میزنم باید برن پیش متخصص،اسم من جزء همینا بود. بعد خواستم ببینم علت چیه گفتن بین زانوهات خیلی فاصله هست و طبعی نمیزنه. خلاصه بعد که رفتم پیش عبدالرضا و کارمون اینجا تموم شد، رفتیم طرف ماشین. خود سید هم اومده بود. خودمم نمیدونم چرا منی که خجالتی هستم زیاد به حالم فرقی نداشت. اتفاقا اون پسره هم خیلی جالب اومد با ما سوار ماشین شد نه کسی حرفی زده بود نه چیزی خیلی جالب.. خلاصه دو سه کیلومتری که رفتیم جلو آقا سید آروم زد تو سر خودشو گفت آخخ یه چیزی رو جا گذاشتم خلاصه عبدالرضا به پسره گفت تو دیگه برو که برسی و خلاصه باز برگشتیم و زود کارا تموم شدو و دوباره حرکت کردیم. دیگه وقت اداری رو به اتمام بود بنابراین نمیتونستیم برگردیم دوباره همون کلانتری و کارتمو تحویل بگیرم  چون باید پزشک متخصص میرفتم. خلاصه این عبد الرضا و سیده هی میگفتن اون پسره شانصش.. چرا اون نباید.. من اصلا فرقی به حالم نمیکرد از این آدما نیستم حتی غبطه هم نمیخورم.
قرار شد عصری برم ارتوپدی.جالب این که من قبلش نمیدونستم ارتوپدی مربوط به چه چیزی از بدنه همون روز فهمیدم مربوط به استخون بندی و تناسب استخونا و.. در این رابطه است. خلاصه برگشتیم. من از این ناراحت بودم که دیگه موندگار شدم. خلاصه در حقیقت قرار بود دوباره اوایل شب یازدهم یعنی فردا شبش برگردم تا صبح زود روز بعدش برم آزمون بدم ولی دیگه نشد برم. هیچ دیگه موندگار شدم. بعد از ظهر رو از فرط خستگی گرفتیم خوابیدیم. هر چی هم میشد با گوشی من میخواستن زنگ بزنن حالا درسته میخواین یه کاری واسم بکنین اما نه دیگه ...خلاصه شماره دکترمتخصص رو زن عبدالرضا  با گوشی خودم از 118 پرسید. منم که این اعبتار اندکشو لازم داشتمو از طرفی پول زیادی هم نداشتم... که.. خلاصه همون موقع که ما تو بهداری بودیم وقتی مادرم تماس گرفته بودو جریانو بهش گفته بودم گفت گوشی بده به عبدلارضا.. قرار شد عبدلرضا اگه پول کم اوردم بهم قرض بده بعدا خود خونوادم بهش بدن.
ساعت چهار زن عبدالرضا بیدارم کرد. البته این خونه خونه بابای عبدالرضاست و خودشو چندتا دیگه از برادراش مثل رسوم قدیم با همسرانشون توی یه خونه زندگی میکنن با این تفاوت که این خونه خیلی بزرگه.
خلاصه 4 بیدار شدم.اولش عبدالرضا 15 تومن بهم داد. هفت تمنش که میرفت برا ویزیت متخصص.
 همون اولش عبدالرضا گفته بود عصری با خانومم میری متخصص. خلاصه ایوب برادر خانوم عبدالرضا که سه سال از من کوچیکتر بود و یه موزیک باز ( بیشتر رپ و با علاقه) هست رو هم وسط راه از  تو خونوشون کشوندیمو با خودمون بردیم. دختر 5 ساله وکوچیک عبدالرضا هم تو ماشین بود یک جکیه این بشر. خلاصه عبدالرضا به مرکز شهر که رسوندمون منو خانومشو برادر خانومش پیاده شدیم و مطب متخصص رو زودی پیدا کردیم و نوبت من هم که از اوایل بعد از ظهر تلفنی رزرو شده بود.خلاصه اونجا تاریک بود چون برق رفته بود. منو ایوب سرگرم صحبت بودیم که نوبتم رسید.وارد که شدم دیدم یارو چراغ اضطراری گذاشته جلوش. زیاد خدا خدا نمیکردم که دکتر اون چیزی رو رو برگه بنویسه که من میخوام،تا وارد شدمو نشتسم براش توضیحح دادمو گفتم که من چه جوری وضعم به خدمت کشیده شده بودو به درس علاقه دارمو چرا برای استخدام اقدام کرده بودمو ... خلاصه دکتره انگار میدونست و... و فقط گفت بیا جلو پاهاتو جفت کن. دستشو گذاشت بین زانوانم و گفت طبیعیه. پزشکای عمومی چون یه چیزی رو نمیدونن محض احتیاط معرفی میکنن متخصص و ... سریع ویزیتم تموم شد. تا اومدم بیرون گفتن چی شد؟ گفتم حل شد. خلاصه رفتیم بزارا یه گشتی زدیمو همه مهمون من بستنی سنتی و..بعدشم با تاکسی برگشتیم خونه. خلاصه کنم . شب هم  باز با خانوم خود عبدالرضا با ماشین فتیم خونه ایوب اینا. خونه اونا هم خیلی بزرگ بود.خلاصه این کامپیوتشونم اعصاب خورد کن بود. میخواستم کتابا رو مرور کنم ولی زیاد نتونستم تمرکز کنم از طرفی کمی هم خسته بودم. خلاصه شب طرفای نیمه شب که دبواره خونه عبدالرضا اینا بودم دیگه خوابیدم.
فرداش یعنی  پنج شنبه برخلاف روز قبل نماز صبح رو اول وقت خوندم. بعدشم که دوباره بیدارم کردن و قرار بود با عبدالرضا بریم همون کلانتریه که این برگه رو تحویل بدم تا به مدارکم اظافه بشه  و کارتم و بگیرم. امروز وضع اخلاق ..ا کمی بهتر بود. خلاصه کارت رو هم گرفتم. اما نمیدونم چرا کمی حس میکردم دیگه آنچنان دلم نمیخواد برم تو نظام.
زن عبدالرضا هم که قبلش باهامون اومده بود و عبدالرضا رسونده بودش دادگستری برای نمیدونم جریان کارت سوختی چیزی بود برای همین عبدلارضا که گوشیشو داده بود خانموش، با گوشی من باهاش تماس میگرفت آخرش این اعتبارو خالی میکرد خودشم میگفت بذار خالیش کنه چه اشکالی داره. حوصله نداشتم براش توضییح بدم. لحنش کمی شبیه به دعوای لفظی میمونه نه اینکه آدم بد اخلاقی باشه. خلاصه بعد از اتمام همه کارا وقتی زنشم سوار کردو میخواست برگرده ازش خواستم منو زود یه جایی پیاده کنه که با ماشین برم مرکز شهر چون میخواستم برم بازار خرید کنم.در واقع میخواستم برم عینک آفتابی بخرم چون چشم دیگه داشت اذیت میشد ومن بدون عینک آفتابی تو هوای آفتابی بیرون نمیتونم بیام. خلاصه اولش میگفت ظهره دیگه و بازار نیست و این حرفا ولی خانومش که یکمی طرفمو گرفت دیگه قبول کرد. خلاصه رفتم بازار. طبق معمول رفتم پوستر فروشی.دیگه معلوم بود چی میخوام بگیرم. همراهان قدمی میدونن که ماشین دوست دارم. بعدش مثلا میخواستم برم عینک فروشیا ولی کتاب فروشی نزدیک بود اول رفتم کتابفوشی. بگو دنبال چی بودم؟ فرهنگ لغت فنی اتوموبیل، نمیدونم باورم شده بود که گیر اوردم یا نه ولی خوب میشه گفت کتاب فروشیه معتبرترین و بزرگترین کتاب فروشی استان بود. حساب که کردم دیگه کمتر از جمع کل نه تومن کمتر از  پنج هزار تومن برام مونده بود. برای همین عینکو بی خیال شدم و با اتوبوس (وسیله نقلیه عمومی و با کلاس بازی) اومدم خونه (یعنی خونه همون فامیلامون) دیگه راهو بلد بودم.
 خلاصه پنج شنبه رو بعد از ظهرشو خوابیدم و از عصر تا غروب رو هم با مطالعه مجله ای که خریده بودم(ماشین که بهش علاقه دارم) و... و کتاب دین و زندگی 2 سرگرم کردم. البته دیگه نمیخواستم بخونم چون اونطور که تو کلانتری اون مسئول گفته بود، کافیه فقط دیپلم داشته باشه آدم نیازی نیست بره بخونه. به راحتی قبوله.
خلاصه این عبد الرضا هم بالاخره کار خودشو کرد و اعتبار گوشیمو تموم کرد منم که خیلی نیاز بهش داشتم. آخین تماسش برای ان بود که از آژانس یه ماشین رزرو کرد برای طرفای شش صبح که باهاش برم اونور اهواز نرسیده به سه راهی فرودگاه و دم ساختمون علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی اهواز.

خلاصه من تا حدود یه ساعت مونده به وسطای شب تنها کل کتاب دین و زندگی 2 رو مطالعه کردم اونم بیشتر به صورت رو خونی. اما متوجه شدم قدرت درس خوندنم از قبل خیلی بهتر شده. راستی توی این کتاب دین و زندگی 2 چیزهای رو احساس کردم که قبلا مثل خیلیای دیگه توی مدرسه و کلاس درس برام عادی و گذری بود اما با یه جور اشتیاقی و نه برای موفقیت در آزمون خوندم. نمیدونم. فقط میخوام بگم خدا بهترینه و هر چی از ریز ریز حتی خود کلمه وجود نداشتن هم از اونه و چنان قدرتی داره که میتونست جوری برای انسان برنامه ریزی کنه که کلمه وجود رو هم تو زندگی نداشته باشه.

دیگه خوابیدم. زنگ گوشی رو روی ساعت بیست بیستو پنج دقیقه مونده به شش صبح. همون موقع هم که گوشی به کار افتاد بیدار نشدم یعنی شدم ولی خودم دوباره خوابیدم با خودم میگفتم عبدلرضا بیدارم میکنه. شش صبح عبدالضا با کمی غر زدن بیدارم کرد. البته غر غرو نیست و چیزیم تو دلش نیست و اینطورم نیست که با بی میلی بخواد برا کسی کار خیری کنه میگم که بد اخلاق هم نیست ولی هر کی یه یه سری خلقات داره این آقا هم خصوصت منفیش درجه یک نیست. خلاصه بیدار شدم. مدام میگفت عجله کن بدو بدو الان ماشین میاد!موقع نماز هم میگفت عجله کن با اون نماز دروغت..(اینجا اعصابم به شدت داشت خراب میشد آخه اون چی میدونه از من فهمیدم اینم یه آدم ظاهر بینه تازه اگه ظاهر بین هم باشه من ظاهرمم... نبوده و کسی تو فامیل چیزی ازم ندیده). صبحونه هم نخوردم. خلاصه ماشین اومدو سوار شدم. چار چار و پونصد بیشتر نداشتم. خلاصه این راننده هم که استاد رد کردن چراغ قرمز به دلیل وجود نداشتن هیچ ماشینی در اون زمان از شبانه روز، بود فقط زمانی این کارو نکرد که یه پلیس حظور داشت.  خلاصه رسیدم  و سه تومن کرایه رو دادم. هوا هنوز روشن نشده بود.  ساختمونو پیدا کردم. جمعیت کمی از داوطلبان اومده بودن. نزدیک در که رفتم دیدم در بسته و همه بنده خداها هر کی از یه جا با دربس و هزینه گزاف اومده بودن. با یکیشون که حرف میزدم بنده خدا دیپلمشو دو سه سال پیش گرفته بوده ولی پول دانشگاه آزاد نداشته. داشت تعریف میکرد میگفت یکی از قومو خویشاشون که تو نیرو انتظامی بوده میگه کارش شختی داره یهو میبینی ساعت 3 شب باهاش تماس میگیرن  و میگن راه بیافت بیا، اگه آدم متاهل هم باشه که دیگه بدتر. خلاصه به خاطر اینقدر حقوق خودتو بد بخت کنی که چی بشه توفیق؟ این شغل برای کاسنی مثل تو مناسب نیست. وقتی اونقدر وضع این شغل سخته ( برایکسی که به درس خوندن علاقه داره) که هر وقت که ازش بخوان باید حاظر بشه چه اتفاق بدی تو خونوادش بیافته چه صبح زود روز بعدش امتحان ترم دانشگاه داشته باشه ، اینجوری که نمیشه. این شغل برای اونایی که درس خوندن براشون اونچنان اهمیتی نداره و این سختیای این شکلی براشون اهمیتی نداره شاید خوب باشه ولی برای من اونچنان جالب نیست.  ولی امتحان رو همینجوری میخواستم بدم. تا اون موقع من 80 درصد بیخیال نیرو انتظامی شده بودم.
داشتم از گرسنگی میموردم. با خودم میگفتم اگه گرسنه باشم که مغزم درست کار نمیکنه که. تقریبا ربع ساعت به ساعت هفت بود که از دورو از فاصله تقریبا چارصد پونصد متری  یه نونوایی فانتزی اونور اتوبان دیدم. راه افتادم و رفتم یه کیک خریدم البته چون باقیمونده پولم بعد از سرویس زیاد نبود چیز زیادی نخریدم ولی همونشم عالی بود. اگرچه کیک تعریفی نبود ولی از فرط گرسنگی اذیت شده بودم. 
جالب این که یه چهره آشنا رو هم دیدم. یکی از بچه های فامیل هم از دشت آزادگان اومده بود امتحان بده. رفتم جلو و با کمی مقدمه شروع کردم. البته از فامیلای خیلی نزدیک نبود ولی آخرین باری که باهاش حرف زده بودم بیشتر از شش هفت سال پیش بوده و اون کمتر از من آشنایی داره برای همین در نگاه اول زود منو نشناخت البته حق هم داره با اون ریش من که از همیشه هم بلندتر شده بود بایدم... اون بنده خدا هم برای فرار از خدمت اومده بود که استخدادم بشه درست مثل خیلیای دیگه ، اما اون کمی از من بزرگتر بود و ترم چهارمش قرار بوده تا برج دو سه سال بعد تموم بشه. رشتش هم انسانی بوده.
خلاصه خیلی طول کشید تا رفتیم داخل نزدیکای هشت بود. باز خوبه یه کیک کوچیک و یه آبمیوه ای هم در بدو ورود دادنمون. خلاصه داخل که رفتم یه چیز جالب دیدم. اولین باری بود که توی یه سالن آمفی تاتر امتحان کتبی میدادم. یه نفر در موین ما رو نشوندن. حدودا 250 نفر بودیم. چند نفری هم که نیومده بودن هر کدوم یه مشکلاتی داشتن یا توی معاینات پزشکی رد شده بودن یا نتونسته بودن خودشونو برسونن واگرنه نزدیک به 300 نفر برای کل استان بودیم. بازم تلاوت قرآن و صحبت کردنا و آماده کردن سیستم صوتی و انتظار تا اومدن بعضی از شخصیت های بزرگتر نیرو انتظامی (استانی) و سخنرانی و توضییحات جامع در مورد شغلی که قرار بود داشته باشیم بالاخره دفترچه ها و پاسخ نامه ها توضییع شد. من منگل هم علی رغم اینکه چند بار تذکر داده شد که توی دفترچه ها چیزی نوشته نشه و از دفترچه ها و فضای خالی شون به عنوان چک نویس استفاده نشه اصلا حواسم به این حرفا نبود . امتحان رو عالی دادم. هوش و مفاهیم انتظامی و آشنایی با رایانه  رو میشه گفت همه رو بالای صد در صد زدم.البته امتیاز منفی هم نداشت. سوالات هم متوسط رو به ساده بود به قول خودشون. وقت امتحان 75 دقیقه بود. منم که مثل اکثر اوقات مستقیم تا دفترچه رو گرفتم مستقیم شروع کردم به پاسخ دادن و کاری به وارد کردن مشخصات و ... توی پاسخ نامه نداشتم. همه صدتا سوال رو هم در عرض هفتاد دقیقه جواب دادم. اما وقتی میخواستم پاسخ نامه رو بدم مراقب گفت دفترچه رو هم باید بدی وقتی هم دادمش گفت چرا خط خوردگی داره نباید...تازه با خودکار... نمره منفی میگیری. خلاصه شاید همش 10 درصد نگران این موضوع شدم. هر یک ساعتی که میگذشت بیشتر احساس انصراف از این شغل رو داشتم. به قول خودشون توی این شغل شما باید تابع باشین نه خود شغل تابع شما. شما وقف مردم میشین. امین مردم میشین. شاید مردم حتی یه طور دیگه نگاهتون کن و حتی از شما خوششون نیاد!ولی همین مردم اینقدر نسبت به شما احساس پناهندگی دارن که وقتی بچه گم میشه بهش یاد میدن که.. یا وقتی اتفاقی میافته.. خلاصه از این چیزا زیاد گفت حرفاشم درست بود نیرو انتظامی برای هر جامعه ای لازم و حیاتی هستش ولی خوب من نمیخوام چون میخوام درسمو بخونم چون خودمو باور دارم و میدونم جای من خیلی خیلی بالاتر از این چیزاست . شده دو سال خدمت رو میرم و تو خدمت درسمو میخونم لا اقل از بی حوصلگی و دسترسی نداشتن به هیچ منبع سرگرمی ولی فکر یار و معشوقت چی؟ همین دو روز که یه شهر دیگه بودی بنده خدا به شدت دلش تنگ بود خود تو هم همینطور. باید فکری کنم.

بعد امتحان با همون پسره که از فامیلامون بود رفتیم طرف مرکز شهر. خودم کرایه رو حساب کردم. دیگه فقط یه دونه دویست تومنی تو جیبم بود ولی با اتوبوس خودمو رسوندم. خلاصه تا وارد شدم گفتن بشارت بده ، گفتم عالی بود ولی منظرف شدم. دلایل رو براشون توضیح دادم. خ سته بودم دیگه گرفتم خوابیدم گفتم طرفای دوازدهو نیم بیدارم کنید که من ساعت سه باید سر ایستگاه راه آهن باشم. خلاصه نهار چی بود؟ قرمه سبزی همون چیزی که عاشقشم. در کل اهل خونه خیلی خوب بودن و واقعا در حقم لطف کردن مخصوصا عمم که من بهش میگفتم بیبی خوب چه میشه کرد من از خیلی از فامیلا دور بودم و به ندرت باهاشون ارتباط داشتم برای همین خیلیاشونو دقیقا نمیدونم باهام چه نسبتی دارن. یه ادم گوشه گیر هستم ولی نه گوشه گیری که بشینه قصه اینو اونو بخوره بلکه منظورم اینه که حال و حوصله فامیل و مهمونی رفتنو و حال و حوصله اکثر مهمونا به جز بعضیا رو ندارم.

محمد که اگه اشتباه نکنم برادر عبدالرضا بود ، منو رسوند تا مرکز شهر البته میخواست تا ایستگاه برسونه ولی خودم نخواستم چون کار داشتم. اگر چه جمعه بود ولی بعضی دستفروشیا و مغازه ها باز بودن. عبدالرضا بهم یه پنج هزار تومنی فقط برا کرایه و تو راه داده بود البته زیادم بود ولی خوب تصمیم گرفتم یه عینک معمولی سر راه بگیرم. یه عینک هم گرفتم.آبادانی بازی در اوردم. یه ریبن طرح کلاسیک و معروف که ا لبته اینجوری تیپ سنگینتره.ولی خوب هوای اهواز اون موقع ابری و اگه اشتباه نکنم از روز قبلش کمی آلوده هم بود. دیگه داشتم میرفتم طرف ماشینا که به سمت ایستگاه سوار بشم. یهو چشم خورد به یه آقایی ظاهرا پیر  که یه بساط کوچیکی پهن کرده بود به عنوان ساعت سازی. یادم افتاد ساعتم توی کیفمه. از کیف درش اوردم. چند ماهیه بود که بندش از وسط قطع شده بود.این ساعت رو تقریبا پنج سالی شاید هم بیشتره که دارم. دادمش دست ساعت سازه و گفتم لطفا زود اینو برام درست کن چون وقت هم ندارم . یهو دیدم یه بند فلزی به مرات زشتتر و تازه داغون از همون بساط بسیار ساده و ابتداییش برداشت و گفت به خدا اصل شانصو تو داری یعنی عجب شانصی داری. بند اصلی کاسیو رو دارم.. نگاش کردم گفتم ولی بند ساعت من خوبه تازه از این خیلی بهتر و قشنگتره.مال ساعت خودمو میخوام برام کوچیک کنی. خلاصه کارش رو به شکلی بسیار ابتدایی انجام داد اما کلی اذیت شدم. شونصد بار بهش گفتم عجله دارم آخرش دیگه گفتم بابا بزن بندو خراب کن و ساعتو بهم بده میخوام برم نمخوام درستش کنم تا اینکه آخرش حتی جای سیم یه تیکه از سنجاق قفلی رو توی بند فلزی جا داد و شکوندش و درستش کرد. بهش گفتم من خودم این کارار رو میتونستم با سرعت بیشتری انجام بدم. البته نمیدونم چرا از حرفای خودم پشیمون بودم. گفتم چقدر میشه گفت پونصد تومن گفتم زیاد نیست؟ گفت نه به خدا برو سوال کنه من وجدان دارم برو  و قسم میخورد که ساعت سازیا اکثرا وجدان... و .. خلاصه من باور نمیکردم چون ضمیر ناخودآگاهم بود که بهم میگفت خالی میبنده. خلاصه گفتم پونصد تومن پولی نیست ولی مسافرم پولمم میترسم نرسه تو یه صد تومن برام کم کن همین صد تومنشم مهمه. خلاصه گفت برو از دکه بقلی یه پاکت سیگار فلان برام بگیر و یه صد تمونیشو خودت بردار و دویست تومنیشو بده به من ( اگه باهوش باشی میفهمی اسکناسی که به دکه روزنامه فروشی دادم پونصد تومنی و پاکت سیگار دویست تومنی بوده، جهت خوشمزه بازی ،کجاش خوشمزه بازی بود)
خلاصه سریع خودمو به ماشینا رسوندم. دیدم مسافر نیست. اولش فکر کردم دیگه خیلی دیر شده و ممکنه مسافر نیاد و نرسم. اونطوری که من شنیده بودم قطار ساعت سه میرفت و منم بیشت دقیقه به سه کنار ماشینا بودم. بالاخره پنج دقیقه طول نکشید که مسافر اومد و ماشین حرکت کرد همش پنج دقیقه راه بود. وسط راه وقتی از مسافرا که پرسیدم گفتن ربع ساعت به چهار حرکت میکنه. ای بابا بازم که الافی توی ایستگاه. ولی به اون پریمرد ساعت ساز و بساط بسیار ساده و مفلسش فکر میکردم. براش دعا کردم که وضعش رو به راه بشه از حرفایی که بهش زده بودم ناراحت شده بودم اگرچه چیز خاصی هم نگفتم.
خودمو با مطالعه مجله ماشین سرگرم کردم. بالاخره بلیط گرفتم وسوار شدم. توی راه خودمو با گوش دادن به یکی از سخنرانی های دکتر آزمندیان که توی گوشی گذاشته بودم سرگرم کردم تا بالاخره رسیدم.
باز هم امان از راننده های نامرد. برای ربع ساعت راه نفری هزار و پونصد تومن؟؟؟ به خدا ازشون راضیه نه مردم؟ مسیری که از مسیر ماهشهر به  شهرکمون کمتره و توی اون مسیر هتصد تومن بیشتر نمیگیرن و گفتم که از ایستگاهای راه آهن و فرودگاهها و ... معمولا کرایه ها هنگفته. منم زرنگی به خرج دادم و با مینیبوس رفتم ناحیه صنعتی ماهشهر و از اونطرف با هفتصد تومن غیر مستقیم اومدم شهرکمون جمعا شد هزار تا یه تومنی. اینم زرنگی.اما بازم تو تاکسی که سوار شدم این من بودم که باعث تحریک بقیه مسافرا بودم. نمیدونم اینجاییا چرا اکثرا ساکتا و صداشون در نمیاد. یکی از ماشینا فقط یه مسافر میخواست تا من رسیدم گفت سوار شو جلو گفتم چند نفر جلو میزنی گفت دو نفر؟ گفتم من سوار نمیشم. به همین سادگی نه رو گفتم. مگه از جونم سیر شدم؟ تازه یه نفر هست که سلامتیم براش از اینکه برای خودم مهم باشه خیلی برای اون مهمتره و همیشه سفارش میکنه مواظب خودم باشم. راننده ماشین بقل دستیش که از خداش بود من سوار ماشین خودش بشم. تازه پراید یه ماشین مزخرفیه که گزارشات زیادی مبنی بر اینکه خودکمربندی ایمنی نا ایمنش باعث کشته شدن شرنشینان زیادی شده ،داده شده! خلاصه باید حواستون باشه که سوار هر تاکسی بین شهری نشید. بعضی از این تاکسیا با استفاده از همون سیلندرهای گاز مایع معمولی ماشینشونو به اصطلاح گاز سوز میکنن. اگه سوار یه ماشین شدین که دیدن زیاد خاموش میشه و راننده هی استارت میزنه بهش شک کنین. واقعا خطرناک و تازه غیر قانونیه ، با یه تصادف با شدت متوسط اط عقب احتمال انفجار بالایی دارن.  توصیه من اینه که تا حد امکان وسیله نقلیه عمومی استفاده بشه مخصوصا برای خانوما چون به مراتب خطراتش کمتره. خلاصه پامو که گذاشتم توی شهرک خودم انگار یه پرنده ای بودم که در قفس رو برام باز کرده باشن و تازه لحظه شروع آزادی.. حالم از اون اهواز و از شهرای شلوغ به هم میخوره.  تازه علاوه بر این هم خودم هم اونی که عشقمه توی همین شهر کوچیکیم اگرچه آدماش خوب نیستن اکثرا و به قول یکی دوست گلم بابی شبیه برزخه ولی زیاد باهاش موافق نیستم من از بچگی م م ک و رو دوست داشتم و عاشقش بودم  عاشق خودش نه ادماش. این حرفا به کنار.دلم آرومتر شد.

تا اومدم خونه مامان شروع کرد پرس و جو و احوال پرسی از پسر. منم براش توضییح دادم که دیگه... شب هم که بابا اومد بهش گفتم.. البته بابای من کسی نیست که بلد باشه یا حوصله داشته باشه هوامو داشته باشه باید خودم..
بچه ها خواهش میکنم برام دعا کنید من نمیخوام الکی استعدادهامو بخوابونم و نمیخوام سرد بشم. من آدم ضعیف و بی تلاشی نیستم ولی توی خدمت فکر یار آدمو اذیت میکنه تصمیم دارم یا معافی پزشکیمو بگیرم یا لا اقل پپی گیری کنم که توی منطقه خودمون باشم. من منگل همون موقع که رفتم پیش متخصص چرا زود به ذهنم نرسیده بود.. در مورد خدمت انگار من بد شانصم

التماس دعا

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت9:37توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
رحمت الهي

يا رحمت الله الواسعه

    اگر فنجان کوچکي زير باران نگاه داريد، به اندازه همان فنجان به شما مي رسد.

اگر کاسه ي بزرگي نگاه داريد، به همان اندازه در آن آب جمع مي شود.

چه ظرفي در زير باران رحمت الهي قرار داده ايد؟

                                                                                                 جان راجر

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت11:40توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
حجا.. حجاب..

 حجاب چشم

قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ (نور؛30) ای رسول ما به مردان مؤمن بگو تا چشم‎ها را از نگاه ناروا بپوشند.

قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ(نور؛31) ای رسول به زنان مؤمن بگو تا چشم‎ها را از نگاه ناروا بپوشند.
 
 
حجاب در گفتار
 
نوع دیگر حجاب و پوشش قرآنی، حجاب گفتاری زنان در مقابل نامحرم است:

 
فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ(احزاب؛32) پس زنهار نازک و نرم با مردان سخن نگویید؛ مبادا آن که دلش بیمار (هوا و هوس) است به طمع افتد.
 

حجاب رفتاری

نوع دیگر حجاب و پوشش قرآنی، حجاب رفتاری زنان در مقابل نامحرم است. به زنان دستور داده شده است به گونه‎ای راه نروند که با نشان دادن زینت‎های خود باعث جلب توجه نامحرم شوند

وَ لا یَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیُعْلَمَ ما یُخْفِینَ مِنْ زِینَتِهِنَّ(نور؛31) و آن طور پای به زمین نزنند که خلخال و زیور پنهان پاهایشان معلوم شود.

از مجموع مباحث طرح شده به روشنی استفاده می‎شود که مراد از حجاب اسلامی، پوشش و حریم قایل شدن در معاشرت زنان با مردان نامحرم در انحای مختلف رفتار، مثل نحوه‌ی پوشش، نگاه، ‌حرف زدن و راه ‎رفتن است.
 
بنابراین، حجاب و پوشش زن نیز به منزله‌ی یک حاجب و مانع در مقابل افراد نامحرم است که قصد نفوذ و تصرف در حریم ناموس دیگران را دارند. همین مفهوم منع و امتناع در ریشه‌ی لغوی عفت نیز وجود دارد؛
  
 

حجاب و عفت

دو واژه‌ی «حجاب» و «عفت» در اصل معنای منع و امتناع مشترک‎اند. تفاوتی که بین منع و بازداری حجاب و عفت است، تفاوت بین ظاهر و باطن است؛ یعنی منع و بازداری در حجاب مربوط به ظاهر است، ولی منع و بازداری در عفت، مربوط به باطن و درون است؛ چون عفت یک حالت درونی است، ولی با توجه به این که تأثیر ظاهر بر باطن و تأثیر باطن بر ظاهر، یکی از ویژگی‌های عمومی انسان است؛ بنابراین، بین حجاب و پوشش ظاهری و عفت و بازداری باطنی انسان، تأثیر و تأثّر متقابل است؛ بدین ترتیب که هرچه حجاب و پوشش ظاهری بیش‌تر و بهتر باشد، این نوع حجاب در تقویت و پرورش روحیه‌ی باطنی و درونی عفت، تأثیر بیش‌تری دارد؛ و بالعکس هر چه عفت درونی و باطنی بیش‌تر باشد باعث حجاب و پوشش ظاهری بیش‌تر و بهتر در مواجهه با نامحرم می‎گردد.
 
 

 
 

حجاب زنان سالمند

قرآن مجید به شکل ظریفی به این تأثیر و تأثّر اشاره فرموده است. نخست به زنان سالمند اجازه می‎دهد که بدون قصد تبرّج و خودنمایی، لباس‎های رویی خود، مثل چادر را در مقابل نامحرم بردارند، ولی در نهایت می‎گوید: اگر عفت بورزند، یعنی حتی لباس‎هایی مثل چادر را نیز بر ندارند، بهتر است.
 
وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاَّتِی لا یَرْجُونَ نِکاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُناحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزِینَةٍ وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ.(نور؛60)

علاوه بر رابطه‌ی قبل، بین پوشش ظاهری و عفت باطنی، رابطه‌ی علامت و صاحب علامت نیز هست؛ به این معنا که مقدار حجاب ظاهری، نشانه‎ای از مرحله‌ی خاصی از عفت باطنی صاحب حجاب است. البته این مطلب به این معنا نیست که هر زنی که حجاب و پوشش ظاهری داشت، لزوماً از همه‌ی مراتب عفت و پاکدامنی نیز برخوردار است. 
 

حجاب و عفت

دو واژه‌ی «حجاب» و «عفت» در اصل معنای منع و امتناع مشترک‎اند. تفاوتی که بین منع و بازداری حجاب و عفت است، تفاوت بین ظاهر و باطن است؛ یعنی منع و بازداری در حجاب مربوط به ظاهر است، ولی منع و بازداری در عفت، مربوط به باطن و درون است؛ چون عفت یک حالت درونی است، ولی با توجه به این که تأثیر ظاهر بر باطن و تأثیر باطن بر ظاهر، یکی از ویژگی‌های عمومی انسان است؛ بنابراین، بین حجاب و پوشش ظاهری و عفت و بازداری باطنی انسان، تأثیر و تأثّر متقابل است؛ بدین ترتیب که هرچه حجاب و پوشش ظاهری بیش‌تر و بهتر باشد، این نوع حجاب در تقویت و پرورش روحیه‌ی باطنی و درونی عفت، تأثیر بیش‌تری دارد؛ و بالعکس هر چه عفت درونی و باطنی بیش‌تر باشد باعث حجاب و پوشش ظاهری بیش‌تر و بهتر در مواجهه با نامحرم می‎گردد.

حجاب زنان سالمند

قرآن مجید به شکل ظریفی به این تأثیر و تأثّر اشاره فرموده است. نخست به زنان سالمند اجازه می‎دهد که بدون قصد تبرّج و خودنمایی، لباس‎های رویی خود، مثل چادر را در مقابل نامحرم بردارند، ولی در نهایت می‎گوید: اگر عفت بورزند، یعنی حتی لباس‎هایی مثل چادر را نیز بر ندارند، بهتر است.

 
وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاَّتِی لا یَرْجُونَ نِکاحاً فَلَیْسَ عَلَیْهِنَّ جُناحٌ أَنْ یَضَعْنَ ثِیابَهُنَّ غَیْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزِینَةٍ وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ.(نور؛60)

علاوه بر رابطه‌ی قبل، بین پوشش ظاهری و عفت باطنی، رابطه‌ی علامت و صاحب علامت نیز هست؛ به این معنا که مقدار حجاب ظاهری، نشانه‎ای از مرحله‌ی خاصی از عفت باطنی صاحب حجاب است. البته این مطلب به این معنا نیست که هر زنی که حجاب و پوشش ظاهری داشت، لزوماً از همه‌ی مراتب عفت و پاکدامنی نیز برخوردار است.
 
+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت11:39توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
تصاوير جالب از مسيح جديد و پيروانش در روسيه

يک مامور سابق پليس روسيه با تشکيل فرقه اي ادعا کرده است که وي "مسيح جديد" در دوران معاصر است.

به گزارش شيعه نيوز به نقل از عصر ايران، اين فرد که "ويساريون" نام دارد هم اکنون داراي چند هزار پيرو در کوه هاي روسيه است.


"ويساريون" که نام اصلي وي "سرگئي توروپ" است در سال 1991 اقدام به تشکيل يک فرقه جديد در روسيه کرد که اعضاي آن بعدها با ترک خانه و کاشانه خود يک شهر جديد در کوهپايه هاي روستاي "پتروپاولووکا" واقع در 30 مايلي جنوب شرقي شهر کراسنويارسک روسيه تشکيل دادند.


کليساي ارتودوکس روسيه معتقد است فرقه هايي همچون فرقه "ويساريون" که بعد از فروپاشي شوروي سابق به طور قارچي در اين کشور رشد کردند سلامت اخلاقي جامعه را به خطر مي اندازند و در نتيجه خواستار ممنوعيت فعاليت آنها شده است.                                                          منبع:عصر ايران


.//./.


l;ll

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت11:38توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
جنازه دختری که بعد از 127 سال سالم مانده است!

پس از گذشت ۱۲۷ سال مقامات کلیسایی که وی در آنجا دفن شده بود، بدن او را بیرون آوردند و دیدند که جنازه اش نپوسیده است و این محل امروز محل زیارت مسیحیان شده است.


سینه برنادت دختری از روستاهای فرانسه و از خانواده ای فقیر بود که مدعی شد مریم مادر مسیح را می بیند و با او گفتگو می کند.

عده ای به او ایمان آورده و عده ای دیگر او را دروغگو خواندند ولی حرف های برنادت که از طرف مریم مقدس بیان می کرد و به همه مردم روی زمین پیامهای خوب زیستن را ابلاغ می نمود حتی اسقف کلیسای آن جا را نیز بر آن داشت تا به برنادت ایمان آورد.

برنادت در طول زندگیش معجزات بسیاری از جمله شفای بیماران لاعلاج انجام داد و سرانجام در سال ۱۸۷۹ درگذشت.

پس از گذشت ۱۲۷ سال، مقامات کلیسایی که وی در آنجا دفن شده بود، بدن او را بیرون آوردند و دیدند که جنازه اش نپوسیده است و این محل امروز محل زیارت مسیحیان شده است.


منبع: پارسینه

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت11:35توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
به عقیده ی من عشق واقعی...

اگر با عشق در ارتباط بودی یا هستی بخون...

 پیدا کردن عشق در زمان ما مثل پیدا کردن قطره ی اشکی در دریاست

این حرفی بود که از حامد(یکی از دوستان متال بازم) شنیدم اینکه این حرف از کجا و کیست نمیدونم اما بسیار در من تاثیر گذار بود.

الان چند ماهیه که عاشق کسی هستم که نسبت به اون خیلی حساس هستم و منی که خیلی سرد عشق بودم و همه کسانی که قبلا بودن خودشون خودشونو جُلیدن و وارد زندگيم کردن و خودشونم رفتن نتونستن مثل این يکی در من این تاثیرات مثبت بسیار عمیق رو بذارن. اگه با همه حد اقل يكم دهن به دهن شدم(تقصير منم نبود واقعا) منو این یکی هیچ وقت حرف بدی به هم نزدیم فقط انتقاد کردیمو و هر چی گذشت این عشق خدایی تر شد و خدا هم بسیار و حتی شبیه به معجزه هوامونو داشت. به خدا بیشتر توجه کردیمو چندین برابر نتیجه گرفتیم.

و اینکه باز با حالت الهامی یاد گرفتم که قدرت زمان از عشق کمتره و نمیتونه روی عشق تاثیر بذاره به شرطی که عشق واقعی باشه و باورش داشته باشیم.

 

               

دوم اینکه عشق پیدا کردنیه نه انتخاب کردنی. عشق رو چشمها پیدا نمیکنن. عشق رو حسهای مادی پیدا نمیکنن شاید اتفاقی بیافته و عشق واقعیتونو اول ببینین اما مطمئن باشین اینکار چشمها نبوده. نصف کار خدا و نصف کار دل و قدرتهاي روحي ، ضمير ناخود آگاه و خلاصه همش معنویه. وقتی میگن دل به دل راه داره یعنی این. عشق حس کردنیه و نه با حس مادی بلکه معنوی و بالاخره من خوش شانص بودم واقعا!  خدا رو شکر که عشق واقعیمو پیدا کردم.

وقتي يه نفر عشق واقعيتون نباشه بعد يه مدت حس ميكنين يه چيزي كمه. اون مدت زياد نيست. راستي نظرتون راجع به ازدواجهايي كه اولويت ملاكشون با عشق نبوده چيه؟ حتما ديدين خيليا اول  دنبال زن ميگردن و از عزيزان و آشناهاي دورو نزديك كمك ميخوان

اگه در طالعت اومده که در رابطه با همسرت همچین خصوصیت بدی داری مطمئن باش اگه همسرت انتخابی باشه و نه عشق واقعی که پیداش کرده باشی مطمئن باش احتمال اون بدیها کم نیست.

با هم ببینیم خدا در قرآن عظیم الشاءن خودش در آیه ۶۳ سوره انفال که چند وقت پیش خودم تو قرآن موقع خوندن با رسیدن بهش به تفکر فرو رفتمُ چی گفته.

بسم الله الرحمن الرحیم

وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً مَّا أَلَّفَتْ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ

ترجمه :و دلهاى آنها را با هم، الفت داد! اگر تمام آنچه را روى زمين است صرف مى‏کردى که ميان دلهاى آنان الفت دهى، نمى‏توانستى! ولى خداوند در ميان آنها الفت ايجاد کرد! او توانا و حکيم است!

عشق واقعی قدرت عمیقی داره و هیچ وقت نمیمیره و جاودانه است. من قبلا گوشه و کنار حرفاهایی میشنیدم اما سبُک میشمردم ولی وقتی واقعا عاشق شدم نوعی تفاوت عجیب بین خودمو حتی دوستام دیدم تفاوتی که هر کی که عاشق بشه حس میکنه. منظور تفاوت مادی اخلاقی و.. نیست. معنی عشق حقیق رو دارم در میابم. دوست نزدیکم یه حرفایی میزد که برام خنده دار بود. یه جوری حرف میزد که بیشتر اشاره به این میزد که انتخاب... بعضیا فکر میکنن همه راهها یه دونه بیشتر نیست...

در مورد اکثر پسرا و دخترا باید بگم که چشماشون همش به دنبال مادیات و زیبایی و جذابیتها های مادی هستند و در حالی که میدونند اساس انسان معنویت و روحشه اما اعتقادواقعا قلبی ندارند.

زیبایی های مادی این دنیا فانیاند و زیبایی های معنوی د آن دنیا چنانچه انسانهای خوبی بوده باشیم آنچنان خودشان را نشان میدهند که به قول از حد تفکر هظیم الشان آدمی در این دنیا به دور است.

 اگرچه اون دسته از  آدما که به مادیت فکر میکنند،دوست داشتنون معنویه اما به اینش توجه نمیکنن. خیلیاشون هستن که چند سالیه به فکر کسی هستن بعضی به نتیجه رسیدن( تعدادشون بسیار اندکه) بعضی هم نتیجه نگرفتن. اونایی که نتیجه نگرفتن دو دسته هستند. بعضیاشون به خودشون ا ومدن و دیدن که خودشونو به بازی گرفتند و بیشتر از همیشه به خودشون سر یه عشقی که حقیقت نداره ظلم کردند و وقتشونو تلف کردندو و دنبال عشق حقیقی نگشتند. به نظر من که عشق حقیقی آدما تا زمانی که متوجه بشوند هنوز هستش و از خدا نگهش داشته این دیگه بر میگرده به قدرت خدای منان که میدونه امور رو چطور کنترل کنه.

دوست داشتم با خودشون تفکر کنن که دلیل اینکه عاشق همچین کسی شدن چی بوده. دلیل اصلی اصلی. آیا عشق زودگذری هم بوده که کشدار بشه؟ خیلی از عشقهای زود گذر در پی نرسیدن ادامه پیدا کرده اند این اشخاص از کجا مطمئنند که وقتی به هم رسیدند کاملا با هم سازگاری دارند و بعد از مدتی..؟

 اونایی که بعد از چند سال هنوز موفق نشدن حتی کوچکترین حرفی با شخص مخاطبشون بزنن و فقط تو رویا بودن آیا به اینش فکر کردن که اگه برسن ممکنه بعد از مدتی همونجوری نباشن که اول بودن و گذشت زمان در اونا تاثیر بذاره؟

 به نظر من عشق واقعی کوچکترین ربطی به مادیات هم نداره و هر شخصی فقط یه نفر مخصوصشه یه نفر از جنس خودش!

اگه ما آدمای خوبی باشیمو و به عشق فکر کنیم و به خودم بهتر بیاندیشیم و به خدا هم توجه کنیم و با باور اگرچه ازش حرف بزنیم جور دیگه ایی کنار بیایم و عمیقا کار کنیم و از خدای خودمون هم طلب کنیم اون عشق هر جای دنیا باشه تحت تاثیر نیروهای معنوی و نا خودآگاه نزدیک عاشق میشه و کار خداست. اگرچه پیدا کردن عشق آسون نیست و از جمله اول مطلب این رو در میابیم اما قدرت انسان اونقدر عظیمه که سختتر از اینها برای انسان میسر میشه اگه به اون قدرت پی ببره و پیداش کنه و استفاده کنه و اون قدرت رو باوَرت میسازه  ای خواننده عزیز که داری با عشق میخونی. عشق واقعی خیانت نداره اگه کسی بهتون خیانت کردو اذیت شدین اون عشق واقعی نبوده و دوستی زیاد و به شکل عادت بوده.  اگه بعد از سالها کسی رو خواستین اما هنوز بهتون علاقه ای نشون نمیده بدونین و آگاه باشین که احتمال اینکه این کیس همونی باشه که مختص واقعی شماست ، خیلی کمه. 

از یه چیزی بدم میاد. از این باور مزخرفی که در حال گسترشه. کسی رو که دوسش داری دوست نداره و کسی که دوست داره دوسش نداری

یه نگاه به این جمله ها کنین! به نظر شما اینا عشق واقعی هستند یا اعتیاد به دوست داشتن، دلیل اکثر این اعتیادادت الکی چیه؟ آیا شما سالها با اون شخص زمان سپری کردین و بهش اینقدر عادت کردین؟

یه جا هم میگن  اونایی که هر دو همدیگه رو دوست دارن به رسم روزگار به هم نمیرسن.. آخه این اراجیف چیه که باور بچه های جامعمون شده. همین که باورشون شده خراب کاری براشون اورده دیگه. درصورتی که اگه ناخودگاهشونو از همچین باورهای غلطی دور میکردن میتونستن حتی مشکلات وحشتناکی هم که براشون پیش میومد رو حل کنن. اگه انسان بدون چه قدرتی داره؟!!!!

حضرت علی (ع) میگه انسانها به اطراف نگاه میکنند و میگن ما چه کوچیکیم در صورتی که درون انسان از اطرافش هم بزرگتره.

اعتیاد به دوستی رو با عشق حقیقی اشتباه مگیرید.

عشق واقعی تاثیرات معنوی مثبت در شما میذاره یعنی تاثیراتی که مادی نیستند. عشق واقعی اگه اهل ایمان باشید ،ایمان تقیوت میکنه حتی ایمان به خدا. عشق واقعی تشویق میکنه مخصوصا به چیزهای خوب. عشق واقعی همش موج مثبته اگه یه طور دیگه ای تفکر کنین و فکر میکنین اشتباه است  موج و تفکرتون هنوز منفیه و اشتباها چیزی متوجه نمیشین.

در حقیقت مثبت و منفی معنوی بر خلاف مثبت و منفی مادی همدیگه رو جذب نمیکنن بلکه دفع میکنن. دیدن که آدمای مذهبی از آدمای جلف خوششون نمیادو و برعکس؟ دیدن که آدمای شیک پوش به آدمایی که تیپ بسیار عادی در حالی که توانایی تیپ زدن دارند، یه طور دیگه نگاه میکنند؟ دیدین که وقتی کار خوبی میکنین اما طرف ازتون نه تنها تشکر نمیکنه بلکه در مورد یه خصوصیت منفی کوچیکتون دیونتون میکنه و بهتون بد میکنه چطوری میشین؟ نگران این چیزا نباشین عشق واقعی همشونو حل میکنه فقط باید پیدا و باورش کرد.

راستی به این آیه از قرآن کریم هم توجه کنین، همین امشب خوندمش و بهش توجه کردم البته بعد از نوشتن مطلب و در واقع الان دارم به مطلبم اظافش میکنم. اول یه بار دیگه چیزی که راجع به مثبت و منفی معنوی گفتم مطالعه کنین. ببینین حرف خودم به خودمم ثابت شد دوباره.

بسم الله الرحمن الرحیم

الزَّانِي لَا يَنكِحُ إلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَالزَّانِيَةُ لَا يَنكِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَحُرِّمَ ذَلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ

ترجمه :مرد زناکار جز با زن زناکار يا مشرک ازدواج نمى‏کند؛ و زن زناکار را، جز مرد زناکار يا مشرک، به ازدواج خود درنمى‏آورد؛ و اين کار بر مؤمنان حرام شده است!

 

اگه واقعا عاشق کسی هستین. اول عاشق خودتون بشین و به خودتون بدی و ظلم نکنین.. چون شما و وجود عشق واقعیتون که هر کی بخواد باشه، یکی هستین فقط جسمهایتان شما را به گونه ای که اهمیتی هم نداره جدا کرده که شما برای یافتن هم تلاش کنید! پس اگر به عشق واقعی ایمان دارین به خاطر اون شخصی که عاشقش هستین به خودتون بدی نکنید من اشتباهاتی داشته ام...

 دوم از خدا طلب کنین و ایمان و باور قلبی بهش داشته باشین. سوم از فکر چیزای نادرست بیاین بیرون.

اگه از نظر دیگران اخلاقتون کمی ناخشواینده به خودتون بیاینو تغیات رو شروع کنین.  و نیز اینکه حتما با باور و ایمان قلبی شروع کنین و راه بیافتین فقط رویا و تفکر و سکوت و اینکه منتظر باشین خدا براتون کاری کنه نباین.

اونایی که میگن دوستی و عشق و بینشون فرق میزارن ... نظر من زیاد به نظرشون شباهت نداره. عشق یعنی دوستی تام.  البته ناگفته نمونه در این مطلب که درام از عشق حرف میزنم مظورم فقط عشق دختر و پسره. فرق میکنه با عشقهای دیگه.

در مورد دختر و پسر ، وقتی عاشق هم باشن هم زمان دوستی تام رو هم دارن.  هیچ وقت هم نمیشه دو نفر رو به زور عاشق هم کرد دیدین که خدا توی کتاب آسمانیش چی گفته بود. البته شاید در یک ازدواج دو نفر وقتی از نزدیک همدیگه رو ملاقات کنن متوجه بشن که بله این همونیه که نسبت بهش حس عجیبی دارم و چه خوب که کارمون آسون شده حتما تقدیر بوده.

یکی از دوستام چند شب پیش وقتی از ازدواجهایی که حالتی انتخابی ( انگار دارن جنس و کالا انتخاب میکنن ) حرف تا اومدم کمی در مورد این ازدواجها حرف بزنم گفت آره به نظر من عشق منطقی و...  در جوابش میگم عزیزم. انسان قدرتی داره که.. و عشقش از جنس خودشه و اینا با هم تقییر میکنن و همگام پیش میرن در بسیاری از موارد. مگر این که یکی در حال اشتباه باشه و خبر نداشته باشه و اون یکی ملتفتش کنه.در اینجور ازدواجها دو طرف طی مدت کوتاهی با اجازه والدین با هم حرف میزنن و.. و مثلا به نتیجه میرسن. اکثر این ازدواجها جالب نیستند و بعد از مدتی دو طرف حس میکنند تشنه ی کسی هستند که این کس اونی نیست که باهاش زندگی میکنند و این تشنگی هزار البته به معنای هوا و هوس نیست.این ازدواجها فقط تا حد اینکه ازدواج هستند برکت میتونن داشته باشند. ......

توی یکی از سخنرانیهای بسیار تاثیر گذار جناب آقای دکتر آزمندیان(حتما کلیک کنید)  شنیدم که :

هرگز نگید هر چی خدا بخواد،

خدا آنچه را برای شما میخواهد که شما خود برای خودتان میخواهید و این یک قانون است.

این حرف رو دوبار محکم تکرار کرد.

راست میگه. ما وجودی از خدا هستیم و خدا دوست داره ما خودمون کارامونو انجام بدیم. اون میگه تو راه بیافت و نیتت خیر باشه من خودم کمکت میکنم. پس نا امید نباشید دوستان من اگر به بعضی چیزا با وجود رعایت یه سری مسائل خوب، نمیرسین بدونین ممکنه خدا شما رو بیشتر از خیلیا دوست داره و حتما صلاحی درش  هست.

 من خودم به ذهن خودم این جمله رسید در رابطه با دوست خوبم سعید که همچین وضعیتی داره و منتظره همه چی خود به خود درست بشه و به خودشم گفتم : کار شما مثل اینه که گندم رو نکاشته و حتی منتظرید به شکل کشت دیم همه چی آماده بشه و درو کنین.

باز در جواب میگه نه خدا مهربونه خودش برامون گندم میکاره.

آیا واقعا فقط همینقدر برای عشق ارزش قائلین که براش تلاش نمیکنین؟ اگه کس دیگه ای جای شما بود و بیشتر دوسش داشت، آیا به نظر شما حرکت نمیکرد؟ دو دلیل داره. یا این عشق عشق حقیقی شما نیست یا شما نیاز به تغییر و تحول دارین.

 در واقع شما گندم رو دارین همه دارن ولی تلاش نمیکنن. گندم همون قدرت اراده ایه که بیدارش نمیکنین همون فکر شماست

اینها فقط اندکی از چیزهایی هست که با عشق یاد گرفتم و از خدای خودم ممنونم که منو داره به جاهایی میرسونه فراتر از چیزهای بلند پروازانه ای که توی فکرم بوده.

دوستت دارم خدای من. عشق به خودت رو هم به من عطا کن

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت17:17توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
چه خبرا؟ خدایی تر شدم. نتیجه گرفتم. اوضا عالیه. عشق. خوبی. مهربانی. تفکر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جمعه 4 بهمن 1386

سلام. سلام .

چطوری تو؟ وای ی ی ی ی ی ی ی  نزن بابا . حالا که آپ کردم خو. تازه امروز جمعه بود و کمی وقت کردم یه چیزی نوشتم . گیر نده گلم. خودت بخون

اینقَدر دلم تنگ شده که نگو و نپرس! وایسا بذار ببینم. آها من الان حدودا یه ماهی میشه که چیزی ننوشتم. راتسش تو این مدت که حرف برا گفتن خیلی زیاد پیش اومد ولی خوب حالا برات توضییح میدم چرا نمیتونستم بیام.

تو این مدت. دوباره مثل سابق ورزش رو شروع کردم  و دور کل شهر رو هر شب میدویدمو بعدشم نرمش .بعضی شبا هم نمیرفتم.

شب اولی که شروع کردم بعدش با سعید و حسین با ماشین حدود 20 کیلومتر یا شایدم کمتر رفتیم بیرون شهر و بعد از مدتها کمی بیشتر خوشیدیم البته اونجایی که میخواستیم بریم(دریاچه نمک منطقه یکی از جاهای مثلا دیدنی اینجا) من یکی بعد از یازده سال داشتم میرفتم اما شبی که رفتیم تعطیل بود.

یکی از این شبای قشنگ که میدویدم هنوز مسافتی رو ندویده بودم که بارون شروع به باریدن کرد و راستش آرزوم بود زیر بارون بدوم. البته لباسام مخصوص بودن و آب هم توشون نفوذ نمیکرد اما خداییش اینقدر با حال بود که نگو.به رغم شبای گذشته یه نفر رو هم ندیدم که در حال ورزش و دویدن باش. خوبیش اینه که من نیازی به ورزشکار پایه ندارم و خودم تنها هم میدوم البته تا قبل از ماه محترم محرم با گوشی آهنگ گوش میکردم و روحیم کمی بیشتر بود اما با این وجود بازم دست بر نمیداشتم چون خوشبختانه ارادم از قبل کمی قویتر هم شده.  خلاصه محرم امسال هم رسید. یه بار هم سینه زنی یا هیئتی چیزی شرکت نکردم. فقط یه بار رفتم یه حسینیه که حضارش زیاد نبود اما خوشم اومد چون صمیمیت داشت و البته در خونواده ای بود که چند ماه قبل پسر پاکشون خدا بیامرزتش، پرپر شده بود. من سر نماز همیشه دعا میکنم خدا عشق به خودش و عشق به اهل بیت (ع) رو هم به ما بده اما قبول کنین فقط من نیستم که حسم  کمرنگ شده خیلیای دیگه هم اینطوری شدن اما این دلیل نمیشه که به ماها یه طور دیگه نگاه کرد. آخه میدونین چیه؟ بالای نود درصد جاها که میرین روضه در مورد امام حسین و عاشورا میگن نمیان از سراسر زندگیش هم حرف بزنن بنابراین حرفاشون یه جورایی رنگ و بوی تکراری داره بنابراین شما ممکنه فقط برین سینه زنی. اما امسال خیلی دلم میخواست خیرات کنم ولی چه میشد کرد حسابم کاملا خالی شده بود. سال بعد انشاالله. اما خداییش تو اون حسینهی تونستم از ته دل اشک بریزم و امسال کمی با احساس قشنگتر به عاشورا هم نگاه کنم. اگرچه حسین (ع) و یارانش رو هنوز کاملا نشناختم و مونده تا بشناسم اما از خدا میخوام که شرایطی پیش بیاد که بهتر بشناسمش.

توی محرم هم دیویدم اما دو روز آخرش رو نه. راستش علاوه بر اون شبای دیگه ای هم بود که ندویدم. اما لازمه بدنمو از چیزی که هست به شرایط بهتری برسونم تا در ماهای آموزشی نظام وظیفه تحملم بالاتر باشه. برای همین نرمشهایی هم که میرم نرمشهای نسبتا سختی هستن.ولی هر چیز سختی بعد از تمرین آسون میشه و باید به مراحل بالاتر رفت.

امسال ریشمو بیشتر از پارسال نگه داشتم. امسال بیشتر حس احترام دارم. من کی باشم که ده روز اول که گذشت شروع کنم ، اگه اونجوری باشم درصد عظیمی از کارایی که کردم احتمالا ریاکاری هستش.  یا حسین شهید. خدایا عشق به این مظلوم رو به منو عزیزانم عطا کن بعضیاشون هستن که حسی ندان و حرفایی میزنن اما اگرچه من هم... ولی حس رو دیگه دارم و امسال اگرچه حضورم خیلی کمرنگ بود اما حسم بهتر بود. خدایا عشق به مظلوم و محبوب کربلا رو به ما عطا کن. میگن هزاران هزار جن اومدن که امام حسین (ع) رو در جنگ یاری کنن اما قبول نکرد. میدونین اگه قبول میکرد در صورت پیروزی  اونطوری چی میشد؟ ممکن بود اسلام الان به این شکل نبود. منظورم اسلامی نیست که تو جامعه ماست و به دلیل یه سری مسائلی که آدم میترسه به زبون بیاره  بعضی از مردم کمی بی فکرانه اونو سخت گیر و تا حدودی نادرست میپندارند  منظورم کل هستش. امام حسین به دستور خدا عمل کرد. مرگ چیزی جز عوض کردن لباس فرسوده دنیای زشت و بد ریخت ما با لباسی بسیار زیبا نبود. در حقیقت امام حسین برای مردم آینده ارزش قائل شد نه حتی برای جون خودش. اما این مردم...

به هر حال امیدوارم اگرچه خیلیاتون هم تو روزه ها شرکت نمیکنین و کمرنگ شدن حظورتون هم صرفا دلایلش در خود شما نیست! اما امیوارم کمی بهش فکر کنین.

 

 

 

--------------------------

خدایا شکرت. توی این یه ماهی که گذشت. ارادم قویتر شد. محبت و مهربونیم بیشتر شد. دوستانم از من راضی ترند. میونم با والدینم قشنگتر شده. بهترین و قشنگترین  شب و روزای عمرم تا کنونو تو این یه ماه بودن. به چیزایی که خدا دوست داشت عمل کردم. باز هم بیشتر از قبل خدایی شدم و یه چیزای دیگری هم ترک کردم. باز هم در حال اصلاح خودم هستم. دعایی هم که حسین بهم داد همون دعای دو صفحه ای، که گفت کافیه آدم یه بار تو عمرش بخونه من اونو بالای صد و بیشت بار هم شد که خوندم از دو سه ماه پیش تا الان. همه ی اینا رو عشقی که خدا بهم داد برام به ارمغان اورد. خدایا شکرت. این عشق واقعی بالاخره پیدا شد و جوری شد که ایمان منو و اون خیلی قویتر شد  تا حدی که در چیزهایی دیدیم خدا کمکمون کرده که از نظر ما بیشتر شبیه به معجزه بود اونم نه یک بار بلکه چندین بار. خداییش من کی غیر از ماه رمضونا نگاه به قرآن کردم که الان از حدود دو ماه ونصفیه که بیشتر از 17 جزء قرآن رو ختم کردم و اونم شیواتر از همیشه تلاوت کردم و نیز اینکه در آیات تفکر کردم و خیلی جاها حس کردم  در بعضی آیات خدا داره باهام حرف میزنه و جواب خیلی از سوالاتی که در زمینه های مختلف داشتم بدست اوردم. خدایاا چقدر شکرت کنم که کافی باشه این فکر محدود ما آدما رو چه برسه به این حرفا ولی هر چی باشم تو بهم بها دادی و از وجودت خودت در من انسان دمیدی خدای تو چقدر مهربونی خدای ممنونم.

راستی بچه ها 12 بهمن امتحان وردی کار گزینی دارم امیدوارم بتونم قبول شم اگه دلتون خواست منو هم دعا کنین.

 

یه خبر دیگه اینکه بالاخره کلاسهام تموم شد. کمی از شر معلمی راحت شدم راستش یکم خسته شده بودم. آخرین شاگردم هم بعد از 9 دوره از مباحث مختلف در عرض حدودا دو ماه الی دو ماه و نیم ، دوره هاش به اتمام رسیدن. البته برو بیا زیاد آسون نبود ولی تلخ هم نبود. خلاصه همون شاگردی بود که اولش گفته بودم تدریش کمی سخته. پسر خیلی خوبی بود. پدر خیلی خوبی هم داشت. با وجود اون کلاسها من باید تقریبا 280 تا 300 هزار تومن ازشون میگرفتم اونم با اون روشهای آموزشی و یاد دادن بسیاری از قلقهایی که تجربی یاد گرفته بودم. اما همش با هم شد 125 هزار تومن.  که البته برای اینکه اذیت نشن در طول آموزش در سه قسط ازشون گرفتم. راستش منم خیلی به حلال و حرام حساسم ولی خوب کمی زیاد از حد وسواسی هستم و این درست نیست.

 

اما یه خبر جالب. گفته بودم یکی از فنهایی که دارم گرافیک هست. اما یادمم نمیاد گفته باشم کارم خیلی درسته.

حدودا بیست روز پیش یکی از شاگردان خوبم که قبلا باهاش کلاس میکس و فتوشاپ داشتم بهم اس ام اس داد: کار برات سراغ دارم، میای؟

گفتم من که از خدامه. فعلا بی کار هم هستم. تا برج 12 که اعزام میشم دوست ندارم بیکار باشم. خلاصه گفت یه موسسه تبلیغاتی و مهر سازی احتیاج به یه گرفیست دارن چون گرافیستشون به دلیل مشغله زیاد داره میره.

خلاصه خودش چون از کارام و کلاس آموزشیم خوشش اومده بود منو بهشون معرفی کرده بودم. بالاخره رفتم سری زدم.  نمونه کارهای قبلیمم بردم. خلاصه گفتن بد نیست ترکیب رنگت هم خوبه اما این بار نمونه کار مثلا برای ماه محرم اگه بتونی آماده کنی خوبه مثلا برای بنر های تبلیغاتی و .. که شهر داری و ... میاد سفارش میده. خلاصه فهمیدم کارم در سطح و سایز بزرگ هم هست. حدس میزدم کامپیوتری که پشتش میشنم باید یه کامپیوتر درست و حسابی و قدرتمند باشه. همون لحظاتی که برای آشنایی وارد مغازه شدم یه حس خوبی داشتم. یه آقای نسبتا میانسال با برخوردی مهربون که روی ویلچر نشسته بود. خلاصه آقای عبادیی توی اون چند روز راهنمایی های خوبی میکرد. آقای عبادی در واقع بهترین شاگرد من بوده خدا حفظش کنه خوبیهاش بیشتر از این حرفا بوده. خلاصه اون آقا که اسمشم حبیب بود و یه حاجی لطیف هم بود ازم خواست یه نمونه کار برای ماه محرم آماده کنم. گویا برادرش نعیم که خیلی  جونتر از خودش بود تهران بود. حاجی گفت یه پرینتر بزرگ مخصوص چاپ بنر تو راهه از هفته بعد دوباره سری بزن نمونه کارهاتم با خودت بیار. خلاصه اینا نمیدونم چی شد بود که باهام تماس نگرفته بودن اما در حقیقت من باید تماس میگرفتم. تا اینکه آقای عبادی باهام تماس گرفت و احوال و خبر رو از ازم جویا شد. خلاصه متوجه شدم همه چی رو به راهه آقا نعیم برادر حاجی هم اومده پرینترشون اومده و من باید سری بزنم. خلاصه به دلیل کم بود وقت زیاد دوتا نمونه سریع و به شکل والپیپر آماده کردم در حالی هم بود که من حدودا دو الی سه ماهی میشد گرافیک کار نکرده بودم و ختگی هم داشتم و در مدت کوتاهی باید نمونه کار آماده میکردم. خلاصه فرداش عصری رفتم. آقا نعیمو دیدم. راستش اولش فکر نمیکردم اینقدر گرم تحویلم بگیرن. درست وقتی رسیدم که تازه میخواستم مغازه و کارگاه رو باز کنن. وارد که شدم نمونه کارهامو هم دیدن. آقا نعیم خوشش اومد و گفت ترکیب رنگت هم خوبه. حالا تا یه هفته آزمایشی پیشمون باش تا ببینیم چی میشه. خلاصه  اومدم داخل کارگاه. خیلی برام جالب بود. حتی تابلوهای راهنمایی رانندگی ، چاپ روی کیف و دفتر و خودکار ، شبرنگ، مهر و ... و چند کامپیوتر هم بود و اما چیزی که بیشتر برام جالب بود پرینتر چا÷پ بنر و فلکسی بود که حدود صد میلیون تمون اونم دست دو اورده بودن خیلی برام جالب بود که هد پرینتر اندازش سه برابر اندازه کل خود پرینتری بود که تو خونه دارم. خلاصه گفتن تازه دارن کامپیوتر ها رو به هم شبکه میکنن و این کامپیوتری که در عکس میبینین در حقیقت کامپیوتریه که مخصوصه منه و من باهاش کار میکنم. همون روز دو بار ویندوزش رو عوشض کردم. برای خودم هم جالب بود که نه خجول بودم نه جلبک و منگل بازی در اوردم. خیلی رسمی و جدی و نه به شکل خشک. دو بار برای اون سیستم ویندوز عوض کردم. سیستمی قوی با چهار صد گیگابایت هارد دیسک ساتا 2 و رم دو گیگابایت با باس بالای 600 و سی پیو فول چهار مگابایت کش 3.8 گیگاهرتز اینتل  کلا سیستمی بسیار قوی هستش و برای همین ویندوز سریع نصب میشد.

در مورد رفت و آمدم هم صحبت شد. اولش فکر میکردم خیلی برام سخته که از صبح ساعت هشت و نیم 20 کیلومتر راه بیام و بعدش عصر حد اقل ساعت چهار راه بیافتم برم خونه. این یعنی اینکه کارم یه سرست. و با ورود من یه سره شده.اولش گفتم من فقط صبح ها رو میتونم بیام. بعد به این نتیجه رسیدم با حساب و کتاب کرایه ها هم ضرری نمیکنم و تازه نهارم رو هم سر کار میخوردم. بهتر از اینه که مثل همیشه تو خونه تا لنگه ظهر خواب باشم و بعدش پای کامیوترم. پس چه فرقی میکنه که اینجا.. خلاصه تازه از محیط شلوغ خونمون برام جالبتره. همه هم آدمای خوبی هستن. کم کم باهاشون خودمونی تر شدم . دوتا خانوم هم همکار داریم یکیش دختر خود حاجیه.  حالا دیگه از نظر خود حاجی هم من آدم مطمئنیم و کوچکترین نگاه بدی هم ندارم کما اینکه خجالتی و سر به زیر هم هستم. اکثر اونایی که اینجا کار میکنن برادر و فامیل هم دیگه هستن. در واقع یه جورایی مثل شراکت درست. شرکت یعنی این دیگه. خلاصه که کارشون اینقدر درسته که نگو. فقط روز اول نمازمو تو کارگاه خوندم. فرداش با حاجی مطرح کردم که اجازه میده برم مسجد نزدیکمون نماز بخونم یا نه اونم گفت چی واجبتر از اینه .. التماس دعا. یاد اون ساندویچ فروشی افتادم که تا چند ماه پیش کار میکردمو هر چی میگذشت از کارم بیشتر متنفر میشدم چون واقعا آدمای نادرستی بودن. اما اینا آدمای خیلی خوبی هستن خدا بیشتر از اینا اجرشون بده.

 اولین باری نیست محیط کار تجربه میکنم اما این جالبترینشون بوده چون به چیزی که علاقه دارم و ماهیت کلیش نزدیکه.کم کم متوجه شدم چیزی که اینجا زیاد عوض شده گرافیسته. راست میگن اکثر گرافیستا یه مشکلاتی دارن که بعد از مدتی براشون پیش میاد و یه جورایی یا سرشون شلوغ میشه یا تحصیلات ..یا.. خلاصه ما که گرافیست نبودیم. کم کم شدیم. یادمه از اولی که کامپیوتر رو گرفتم تا نزدیک به یه سال و نیم الی دو سالی نرم افزار فتوشاپ همیه الکی نصب بود و بازشم نمییکردم تا اینکه..

 

جالب بود برام که خودشون از بعضی چیزایی که بلدم و اطلاع دارم زیاد نمیدونستن و توی یه چیزایی خودم کارا رو راه مینداختم از نظر کار با فتوشاپ از همشون قویتر بودم تنها مشکل این بود که کار ها رو به شکل حساب کتاب شده وب ه شکل بازاری به دلیل تجرب نداشتن در این کیس برام کمی دشوار بود اما دارم راه میافتم. خود گرافیست قبلی قرار بوده دو ساعت بعدش برای همیشه به یه شهر دیگه تو استانهای بالا بره. همه آدمای درست و مصمم و بدور از اخلاق خشک هستن. خلاصه مال پنج شنبه هفته قبل بود این ماجرا. تا اینکه بهم گفتن بعد از تاسوعا و عاشورا یعنی یکشنبه یازدهم محرم بیام و یک هفته آزمایشیمو شروع کردم. خلاصه تا پنج شنبه پنج روز از کارهای آزمایشیم گذشت. بدک نبود.  اما با گرافیک بازاری خیلی بهتر آشنا شدم و اینکه با طرحهای فانتزی ما خیلی فرق داره و اصولی کار میشه و یه چیزای تئوری رو خوب یاد گرفتم. سه تا از کارام زیر چاپ رفتن.

همشونو ابتدا به شکل ساده و چاپ شده در یه برگه آچار یا طرح شده به شکلی بسیار ساده با دست بهم میدن و من باید به شکلی در بیارم که عمومیت پذیر باشه و مثل کارهای خودم پیچیده نباشه. راستش کار پیچیده برای من آسونتره اما اینجا دیگه دارم یاد میگیرم که جوری کار کنم که به قول خودشون هفتاد درصد انواع مردم براشون عمومیت پذیر باشه و بتونن بگیرن. و نیز اینکه من در مورد یه کارت ویزیت خیلی اشتباه کردم که کلی وقت گرفتم و فهمیدم که برای کاری مثل طراحی کارت ویزیت گذاشتن کلی وقت کاریست بسیار اشتباه.

همچنین یاد گرفتم که مثلا هر فونتی برای چه جور نوشته و پیامی مناسبه و نیز نسبتها ، سایه ها و نوع اونا و اینکه برای کجاها و چه رنگهای نوشته و.. مناسب هستند ، ترکیب رنگ و.. در واقع طراحیه دیگه. شبیه به مهندسی. وقتی طراحتو کردی و کارت تکمیل شد و به نتیجه رسید یه حس خوبی داره. این کار جدید باعث شد از قبل هم بیشتر به خودم امیدوار باشم.  این شغل جدید در این کارگاه جالب گرافیک دقیقا مثل اینه که دارم توی یه شرکتی حالا هر چند کوچیک، کار میکنم.

 

بهم حق بدین که از چاپ شدن کارهام حد اقل کمی خوشحال باشمو لذت ببرم چون اولین باره تجربه گرفته شدن خروجی از کارم به طوری که در معرض دید عموم باشه  و نه قشری خاص اونم به شکل اصولی و حساب کتاب شده رو دارم. قبلا کارهایی مثل طراحی والپیپر رو داشتم که توی اینترنت توی وبهای خبری میذاشتم. اما الان دنبال پیشرفت بیشتر و بهتر هستم.

 

بچه ها به خدا سرم خیلی شلوغ شده. حتی بهزور تصمیم گرفتم بازم از سر کار که بر میگردم بعد از نماز مغرب و عشا برم ورزش کنم. خستگیهام خیلی زیاد شده و خوابم هم نسبتا به هم ریخته شده. اما با این وجود دیگه به مراتب کمتر به موج منفی مینگرم و بیشتر به فکر شدت دادن به موج مثبت همه چیز هستم. باید زندگی رو تحول عظیم و بیشتر از اینا بدم من انسان هستم.

همه این اتفاقات خوب اخیر و نجات از خیلی از چیزایی که ازشون میترسیدم و رسیدن به خیلی از چیزایی که فکرشم نمیکردم به این خاطر بود که باور داشتم و موفقیت ها یی در این زمینه ها به خاطر دعاهای و خیر خواهی کسی نیست جز عشق مهربونم و دوست خوب حسین. منم براشون و برای همه شما عزیزان دعا میکنم مثل همیشه

 

التماس دعا

+نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت16:46توسط سرگروهبان تیتا و دنا |