تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم

موفق ترين انسانها کساني هستند که توانسته اند در ذهن خود انديشه هاي مثبت داشته باشند: آنان که مي پندارند «قادر نيستند» در واقع مثبت نگري را کنار گذاشته و در جنبه هاي منفي وقايع تمرکز کرده اند.
خانواده کانون يادگيري چگونه انديشيدن و چگونه زيستن است. در خانواده مثبت انديش اعضاي خانواده خود را قادر و توانا مي دانند و نگاهشان به ديگران آکنده از مهر و عاطفه است. چنين خانواده هايي قادر خواهند بود هر ناممکني را به ممکن تبديل کنند و توفيق و کامکاري را نصيب خود نمايند. ضمن آشنايي با راهکارهاي تفکر مثبت بياييم با زيبا، مثبت ، خلاق ، هدفمند و اميدوارانه انديشيدن، موفقيت و شادکامي را به زندگيمان دعوت کنيم.
شاد و پرانرژي باشيد

تعريف تفکر مثبت :
شيوه اي از فکر کردن است که فرد را قادر مي سازد نسبت به رفتارها، نگرش ها، احساس ها، علائق و استعدادهاي خود و ديگران برداشت و تلقي مناسبي داشته باشد و با حفظ آرامش و خونسردي بهترين و عاقلانه ترين تصميم را بگيرد.

افکار مثبت و منفي :
افکار مثبت، افکاري سازنده، انگيزه دهنده و انرژي بخش هستند که بر اثر تلقين، تکرار و تمرين به ذهن راه مي يابند و باعث مي شوند ذهن و فکر مثبت شود. در اينصورت کنترل فکر در اختيار ماست، در حالي که افکار منفي ، افکاري بازدارنده و مخرب هستند و وقتي به ذهن راه يابند، تعميم يافته و به سرعت تمام ذهن را اشغال مي کنند. در اين حالت ما در اختيار تفکرات منفي خود قرار داريم.

ويژگي هاي افراد مثبت نگر:
- با وجود تفکر درباره ي گذشته و آينده، در زمان حال زندگي مي کنند و از آنچه دارند راضي و خشنود هستند.
- از نظر درست و منطقي ديگران استقبال مي کنند و براي رد کردن نظارت نادرست حتماً دليل منطقي دارند.
- در گفتارهاي خود از کلمات و عبارات مثبت و اميد بخش استفاده مي کنند.
- هميشه سعي مي کنند با تلاش و کوشش به موفقيت برسند و اگر در کاري موفق نشدند، عامل را ابتدا در خود و سپس در شرايط بيروني جستجو مي کنند.
- هميشه قبل از عمل يا صحبت کردن فکر مي کنند به همين دليل کمتر دچار خطا و اشتباه يا ضد و نقيض گويي مي شوند.
- چون داراي ذهن مثبت هستند، مي توانند افکار خود را کنترل کنند.
- اگر از آنها خواسته شود درباره موضوعي اظهار نظر کنند، با وجود تفکر در جنبه هاي منفي، موارد مثبت آن را بيان مي کنند و موضوع را به فال نيک مي گيرند. به عبارت ديگر «نيمه پر ليوان را مي بينند».
- مشکلات را ناچيز شمرده و براي حل آنها از توانايي خود راهنمايي ديگران استفاده مي کنند.
- اغلب اوقات بشاش، سرزنده ، پرانرژي ، توانا و خوش مشرب هستند.
- همه چيز در نظر آنها زيبا و لذت بخش بوده و سعي مي کنند از مواهب زندگي بيشترين استفاده را ببرند.
- در ارتباط هاي اجتماعي خود با ديگران حسن ظن دارند (مگر خلاف آن را ببينند) و سعي مي کنند در حد توان به ديگران خدمت و کمک کنند.

ويژگي هاي افراد منفي نگر:
هميشه از وضعيت موجود در گذشته خود شکايت دارند و نسبت به آينده بدبين هستند.
- غالباً با نظرات ديگران بدون دليل منطقي مخالفت مي کنند.
- در گفتارهاي خود از کلمات و عبارات منفي به کرات استفاده مي کنند.
- در برخورد با کوچکترين مانعي از تلاش دست مي کشند و ديگران يا شرايط را عامل شکست و بدبختي خود مي دانند.
- تمرکز فکر ندارند و ضد ونقيض صحبت مي کنند و رفتارهايشان خطا و اشتباه زياد است، به عبارت ديگر «اول عمل مي کنند بعد فکر!»
- چون منفي نگر هستند، افکارشان بر آنها تسلط دارد.
- اگر از آنها خواسته شود درباره موضوعي نظر بدهند فقط به جنبه هاي منفي آن توجه کرده و همان را بيان مي کنند . به قول معروف «نيمه خالي ليوان را مي بينند!»
- از کاه کوه مي سازند و ازدرگير شدن با مشکلات گريزانند.
- غالباً افسرده، کج خلق، بد خواب، کم اشتها، عصبي و ناتوان هستند.
- همه چيز در نظر آنها غم انگيز و نااميد کننده است و از آنچه دارند، هيچ لذتي نمي برند.
- در ارتباط هاي اجتماعي خود به همه کس و همه چيز شک و سوء ظن دارند و فکر مي کنند که همه عليه آنها توطئه مي کنند.

راهکارهاي تقويت تفکر مثبت:
همانطور که گفته شد افکار از چنان قدرتي برخوردارند که مي توانند سازنده يا ويرانگر باشند، بنابراين بايد به خود و فرزندانمان بياموزيم که افکارمان را هوشمندانه کنترل کنيم تا در زندگي به موفقيتها و کاميابي هاي بزرگي دست يابيم.
1 – نسبت به خودمان احساس خوبي داشته باشيم و خود را خوب ، توانا و با ارزش بدانيم.
2 – ليستي از صفات مثبت خود تهيه کنيم و راههاي تقويت آنها را بيابيم و تجربه کنيم.
3 – ليستي از افکار منفي خود در طي روز تهيه و سعي کنيم براي هر فکر منفي يک فکر مثبت معادل بيابيم تا به کمک آن بتوانيم با افکار منفي مقابله کنيم.
4 – سعي کنيم در گفتار و برخوردهاي روزانه از کلمات و جملات مثبت استفاده کنيم، مثلاً در ملاقات با ديگران بجاي استفاده از کلمه «خسته نباشيد» که داراي بار منفي و القاي حس خستگي است، بگوييم «خدا قوت» ، «شاد باشيد» و يا «پر انرژي باشيد»
5 – افکار خود را متوجه خوبيها و جنبه هاي مثبت زندگي کنيم تا به مرور مثبت نگر شويم.
6- با خوش بيني سعي کنيم، دستوراتي به ذهن خود بدهيم که انديشه هاي جديد مثبت شکل گيرند.
7 – هر روز صبح که از خواب برمي خيزيم با نگاه کردن به يک منظره يک تابلوي نقاشي زيبا و يا اسماء الله روز خود را با نشاط و خوش بيني آغاز کنيم.
8 – از افراد منفي نگر يا موقعيتهايي که باعث ايجاد افکار ناخوشايند و منفي مي شوند دوري و يا سعي کنيم کمتر با آنها برخورد داشته باشيم.
9 – به مشکلات به عنوان محکي براي ارزيابي توانايي هاي خود نگاه کنيم و هرگز نتيجه بدي را پيش بيني نکنيم، زيرا مشکلات فقط به اندازه اي مهم هستند که ما آنها را مهم مي پنداريم.
10 – به لحظات و خاطرات زيبا و دوست داشتني گذشته خود فکر و سعي کنيم آنها را تکرار نماييم.
11 – از ترديد و دودلي دوري کرده و کارها را با جديت دنبال کنيم.
12 – به نداي منفي دروني خود و تلقين هاي مخرب و نگران کننده ي ديگران بي توجه باشيم و سعي کنيم عکس آنها را انجام دهيم.
13 – به قدرت بي کران خداوند ايمان داشته باشيم و با خود تکرار کنيم که من لياقت بهترين ها را دارم و با لطف خداي بزرگ به آنها خواهم رسيد.
14 – از ميان اهداف خود هدفي را انتخاب کنيم که اميد بيشتري به موفقيت آن داريم و در تلاش براي تحقق آن، به فکر تأييد يا تکذيب ديگران نباشيم.
15 – در توصيف احوال و زندگي خود از کلمات مثبت استفاده کنيم.
16 – در تعريف از افراد خانواده يا دوستان از کلمات مثبت و روحيه بخش استفاده کنيم (فلاني شخص بسيار شريف و بزرگواري است)
17 – از چشم و هم چشمي و حسادت که باعث ايجاد افکار منفي مي شود دوري و سعي کنيم روش زندگي خود را خودمان انتخاب کنيم.
18 – هرگز شعار خواستن، توانستن است را فراموش نکنيم و بدانيم که در سايه سعي و تلاش به آنچه بخواهيم مي رسيم.
19 – قدر لحاظت زندگي را بدانيم و از آنها به خوبي استفاده کنيم، زيرا هرگز تکرار نخواهند شد.
20 – براي تغيير اوضاع و شرايط نامساعد اقدام کنيم و مطمئن باشيم که مي توانيم آنها را از بين ببريم.
21 – از خود انتظار بيش از حد نداشته باشيم و خود را همه فن حريف ندانيم، به عبارت ديگراز کمال گرايي مطلق که باعث اضطراب و احساس عجز و ناتواني مي شود خودداري کنيم.
22 – خود را از قيد و بندهاي آزار دهنده رها و ساده زندگي کنيم تا فکر و خيال آسوده اي داشته باشيم.
23 – از انزوا و گوشه گيري که باعث ايجاد افکار منفي مي شود دوري و اوقات خود را در جمع خانواده، فاميل و دوستان سپري کنيم.
24 – هر وقت احساس کرديم که افکار منفي سراغمان آمده است، وضعيت خود را تغيير دهيم و به کاري سرگرم شويم.
25 – ممکن است هنگام خواب در رختخواب افکار منفي به سراغمان بيايد، تا خسته نشده ايم به رختخواب نرويم.
26 – هرگز به هيچ وجه خود را بدبخت، ناتوان و درمانده احساس نکنيم.
27 – اعتماد به نفس خود را در هر شرايطي حفظ کنيم و هرگز به ديگران اجازه ندهيم که آن را متزلزل کنند. بايد متوجه باشيم که اعتماد به نفس کليد خلق تفکر مثبت است.
28 – خنديدن را فراموش نکنيم. خنديدن باعث مي شود تا افکار ناراحت کننده و منفي جاي خود را به افکار مثبت و شاد بدهند.
اجراي راهکارهاي تقويت تفکر مثبت هيچ هزينه اي ندارند و به سن و سال افراد نيز مربوط نمي شوند . فقط بايد اين شعار را فراموش نکنيم. :

«اگر افکارمان را کنترل کنيم، زندگي مان متحول مي شود»

بنابراين اجراي راهکارها را از همين حالا شروع کنيم و آن را به فردا موکول نکنيم، زيرا ممکن است فردا هرگز نيايد.

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت2:8توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

به عقیده من هنر فنیه که ممکنه در حقیقت به  سبب داشتن استعداد در زمینه ای خاص نمایش داده بشه. هنر همه به یک شکل و یکسان و در یک حد نیست. هر کسی هنرشو یه طور نشون میده. بیشترین شکل تحریک تحسینیدن (تحسین کردنا)  روی دو حس بصری و سمعی هستش. حتی یه مجسمه ساز که با لامسه هم سر و کار داره در نهایت بالای نود درصد حس بصری مخاطب رو تحریک به تحسین میکنه.  بعضی جاها هنر مربوط به بصیرت به شکل واقعا جالبی نشون میدن طوری که اون  اثر باهاتون حرف میزنه ! هنر رو به دو شکل حس میشه کرد. یه حالتش اولیه هست. اما یه حالت دیگش اینه که تا حد بالایی درکش کنید! آیا شما میدونید اونی که یه اثر ارائه میده چه هدفی داره؟ اونی که برای شهرت کار میکنه انسانی خودخواه و دارای غروره حالا به هر میزان و به نظرم هنرش واقعی نیست.
شما هم هنر دارید. فقط باید پیداش کنید. قشنگی هنر به اینه که منفی نداشته خوبه. البته منظورم اینه که هنر در واقع اگر چه بخیلی جاها هم اثر روانی منفی میزاره اما زیاد با این موافق نیستم که اسمش در این حالت هنر باشه. هنر یه چیزیه که حس تحسین رو ایجاد میکنه نه چیزایی مثل ترس و رعب و ناراحتی و تمسخر و ... گاهی هم هنر به شکلی ارائه میشه که ممکنه اشتباها برداشت کنیم. با توجه به همین چیزایی که گفتم. مثل فیلمهای ترسناک (مثلا فیلم اره) که هنرش اینه که دو کار گردانش بیننده رو به تفکر در باره  ارزش زندگی و جان وا میدارند.


هنر جای بحث بسیار داره!دوز و کلک و دروغ و اخلاق بد هنر نیست منظورم از اینکه بعضی چیزا منفی هنر نیستن همین بود.  هنر اخلاقی اینه که مثلا بدون هیچ دوز و کلک و دروغی به مرادتون برسین این فقط یه نمونه است.
نه تقلب کار هنر منده نه کسی که دنبال شهرته اگرچه هنر دیگران رو ارائه میده. هنرمندواقعی  کسیه که حس واقعی منتقل میکنه .
و اگه هر کسی در مورد هنر نظری داشته باشه نظر من یکی اینه:
قشنگترین هنر دوست داشتن از ته دله
در آخر فقط یه حرف دارم. هنرمند اصلی خداست!
پیروز باشید.

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت1:54توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

متن زیر گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند و نابغه سینما به دخترش است

دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.
سوئیس 1963

+نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت1:52توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

سلام

چند تا عکس از گوشه کنار محل زندگی در  همین پاییز قشنگی که گذشت. راستی یادم رفته بود تو وبلاگم با پایز خدا حافظی کنم. الانم فکر نمیکنم اونقدرا دیر شده باشه.

دوستان برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید. تعدادشون زیاده و ممکنه بعضیاشون به دلیل پایین بودن سرعت لود نشن. برای لود کردنشون روی اونا راست کلیک کنین و گزینه نمایش عکس رو بزنین!

 

 show pictiure

خدا حافظ پاییز دوست داشتنی


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت19:23توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

افراد دروغگو معمولا از نظر نوع رفتاری با یکدیگر شباهت بسیاری دارند که دانستن برخی از خصوصیات به ما کمک می کند که تا حدودی انسان دروغگو را بشناسیم برخی از علائم و روشهایی که باعث شناهخت دروغگو می شود عبارتند از

1

چشمان کسانی که دروغ می گویند یا بازتر از حد معمول است یا دائما چشمهای آنان به نقاط مختلف حرکت می کند. در عین حال آنها معمولا از نگاه مستقیم به شما احساس ناراحتی می کنند و سعی می کنند مستقیما به شما نگاه نکنند

2

گاهی اوقات افراد دروغکئ بخشی از صورت یا دهانشان را هنگام حرف زدن می پوشانند.

 3

وقتی از آنها سوال می شود دماغ یا گوششان را به حالت عصبی می خارانند.

4

 فرد دروغگو معمولا هنگام حرف زدن حرکت اضافی زیادی از خود بروز می دهد.

5

 در هنگام حرف زدن زیاد تپق می زنند و اشتباهات فراوان گفتاری را سعی می کنند به گونه ای بپوشانند.

6

آنها همیشه کلی گویی می کنند و بارها این کلیات را تکرار می کنند و با این کار تلاش می کنند تا خودشان را قانع کنند.

7

 آنها سعی می کنند به گونه ای گیج و مبهم سخن بگویند و با این کار به شما اجازه نمی دهند تا حرفهای آنان را تجزیه کنید.

8

هنگامی که سعی دارید در مورد موصضوع مورد بحث از آنها سوال کنید بلافاصله موضوع بحث را عوئض می کنند.

9

حتی سوال شما را متوجه شوند چنین وانمود می کنند که سوال شما را نشنیده اند و با این کار به بحث خاتمه می دهند.

10

 اگر می خواهید مطمئن شوید مه او دروغ کفته است چند روز بعد راجع به موضوعی که در مورد آن دروغ گفته است ار او سوال کنید تا برایتان یک داستان با مظالب متفاوت تعریف کند.

11

اگر قدری به صحبت آنها شک دارید شما را متهم به بی اعتمادی می کند و خیلی سریع با این کار به بحث خاتمه می دهد.

12

 آدم های دروغگو معمولا پر حر ف هستند و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند.

13

 افراد دروغگو معمولا کسانی هستند که در زندگی شخصی یا خانوادگی دچار مشکل هستند. پس در مورد حرفهای چنین افرادی بیشتر دقت نمایید.

14

 تن صدای افراد دروغگو در هنگام دروغ گفتن معمولا بالاتر از حد طبیعی است.

15

 خنده های بی دلیل و بی گاه در هنگام صحبت کردن یکی دیگر از علائم افراد دروغگو است

16

 آدمهای دروغکو همیشه سعی می کنند حرفهای زیبا و جذاب به زبان بیاورند و با این کار می خواهند امکان کشف حقیقت را از ما سلب کنند.
نکته پایانی این که اگر چه که شاید افراد دروغگو در کوتاه مدت بتوانید حقیقت را از دیگران پنهان کنند اما زمان باعث خواهد شد که همیشه افراد دروغگو رسوا شوند و هیچ گته حقیقت پنهان نخواهد ماند, اگرچه شاید مدت زمان طولانی پنهان بماند

منتظر مطلب خودم در باره دروغ و دروغگو در قسمت ( تجربیات خودم) باشید.
 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت23:55توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

چنان زندگی کن که وقتی فرزندانت در مورد عدالت،توجه و راستی فکر میکنند به یاد تو بیفتند

ببخش همه لباسهایی را که در طول سه سال گذشته نپوشیده ای به مستمندان

شجاع باش و حتی اگر شجاع نیستی به آن تظاهر کن. هیچ کس نمیتواند

تفاوتی بین آنها قایل شود


شوخی کن و لطیفه بگو اما برای سرگرمی و تفریح،نه برای آزار و اذیت دیگران

هیچ گاه سالگرد ازدواجت را فراموش نکن

در حد توان مالی و زمانی خود از یک موسسه خیریه حمایت کن

به فرزندانت نشان بده که به آنان اعتماد داری

شریک زندگیت را با دقت انتخاب کن زیرا 90 د صد خوشبختی تو به این تصمیم بستگی دارد

از بکار بردن عبارتهای طعنه آمیز خودداری کن

به خلوت فرزندان خود احترام بگذار و قبل از ورود به اتاقشان در بزن

گوش دادن را بیاموز گاهی اوقات فرصتها بسیار آهسته در میزنند

هیچ گاه به مقدسات بی حرمتی نکن

اجازه نده تلفن در لحظات مهم زندگیت خللی ایجاد کند. اگر تلفنی وجود دارد فقط برای آسایش و راحتی توست

برنده و بازنده خوبی باش

- هنگامی که خستگی و افسردگی را در صورت کسی میبینی هرگز آنرا به زبان نیاور

در خلوت انتقاد کن

هیچ گاه تحت تاثیر نخستین برخورد خام نشو

برای پیروزی در جنگ اصلی، شکست در نبردهای کوچک را مشتاقانه بپذیر

به قولت پایبند باش

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت23:40توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

قسمتی از وقت آزادتان را به مطالعه درباره جنس مخالفتان بگذارید تا به نکات جالبی در مورد نوع تفکر و رفتار آنان دست یابید

*
در زمینهای ورزشی بدنبال عشق گم کرده تان بگردید

*

بعد از ظهر یک روز بارانی در پی گنج ویژه خودتان در یک موزه آثار باستانی با نامزدتان قرار ملاقات بگذارید

*

در کلاسهای که به شما طرز زندگی با همسرتان را می آموزند شرکت کنید

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت22:44توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

امسال تیپ سرمای  لی تیپ اصلیمه. این خود من در روز های نیمه دوم و آخر پاییز. حالا باز یه عده پیدا میشن میخوان منو واسه نیکول کیدمن( قدیما فول کردم گوفتم نیکول کودمن) شوهر کنن واسه اون پیرزن بیریخت... البته میدونم شوخیه ولی این عجوزه بیریخت که از خودمم اسگل تره واسه چیمه... واقعا عجیبه که من اون اوایل که تو نت بودم یادمه یه عکس از خودم گذاشته بودم همین حرفو زده بودن بهم. چند قت پیش هم که تازه این وبلاگو راه اندازی کرده بودم و چندتا عکس از خودم گذاشتم تو قسمت خاطره از نگاه دوربین بازم همینو گفتن...

این عکس هم مال شب یلداست. راستی فرداش بود که موهامو دوباره کوتاه کردم. تمام پاییزو دست بهشون نزده بودم و دوباره کمی بلند شده بودن. دقیقا ۱۰۰ روز بعد از اون دوره دوباره موهام کوتاه شد..

البته من هم موی بلندو دوست دارم هم کوتاه . خوبختانه هر دو حالتشم بهم میاد. ولی کوتاه راحتتره!!

بچه آبادان نیستم ولی عشقم عینک آفتابیه


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت22:36توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:

مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است:

1- مرحله مجذوب شدن
واكنــش مـثـبـت نسـبت به يك شخص است كه خود به دو مرحله تقسيم بندي ميگردد:

* مجذوب شدن فيزيكي :
هنگامــي روي مــــي دهد كه جـسم شمـا نــــسبت به يك شخص از خود واكنش نشان ميدهد. واكنشهايي همچون: افزايش ضربان قلب، افزايش درجه حرارت بدن، تعريق كف دستها و دلهرگي. اين مرحله سطحي ترين و ابتدايي ترين مرحله عشق ميباشد اما در عين حال يكي از قدرتمند ترين عوامل است.

* مجذوب شدن عاطفي :
هنگامي كه اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شكل ميگيرد. پس از آنكه شما از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي گرديد سپس باب گفتگو را با وي خواهيد گشود و اگر متوجه شديد كه اشتراكاتي با يكديگر دارا ميباشيد از قبيل سرگرميها، طرز تفكر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات، علايق و ديگر زمينه هاي مشترك سپس از لحاظ احساسي مجذوب يكديگر خواهيد گشت.

همچنين مجذوب شدن از لحاظ عاطفي حتي ميتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فيزيكي نيز به وقوع بپيوندد. در اين صورت پيوند و رابطه مستحكم تري ممكن است ميان دو فرد ملاقات كننده پديد آيد. زيرا پيشداوريها و پيش فرضهاي مبتني بر ظاهر فيزيكي ديگر وجود نخواهند داشت.

2-دلربايي
در اصل به عمل تلاش براي تاثيرگذاري و جلب توجه و نظر فردي ديگر توسط توجه متقابل و اهداي هدايا و غيره اطلاق ميگردد. دلربايي نيز دو قسم است:

دلربايي خودخواهانه و دلربايي غير خودخواهانه و با خلوص نيت.
* دلربايي خود خواهانه :*
هنگامي روي ميدهد كه شما اقدام به اعمال رمانتيك ميزنيد صرفا بمنظور منفعت شخصيي خودتان. مانند هديه دادن براي تحت تاثير قرار دادن شريك خود. در واقع شما دلربايي را بعنوان يك آلت و به عنوان معامله بكار ميبريد.

* دلربايي خالصانه : * هنگامي روي ميدهد كه شما تنها براي دلخوشي و لذت شريكتان دست به اعمال رمانتيك ميزنيد. شما نيز تنها از خوشحالي و لذت شريك خود ابراز خوشنودي ميكنيد.

دلربايي (و يا عشق) خودخواهانه خيلي زود به سردي گراييده و زايل ميگردد. اما دلربايي ( و يا عشق) عاري از هر گونه خودخواهي تداوم خواهد يافت. از آنجايي كه دلربايي و رمانتيك بودن يك عمل ميباشد بسياري از افراد كه مدت زيادي را با يكديگر گذرانده اند آن را به دست فراموشي ميسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله هاي آن را مجددا افروخته سازند.

3- مرحله هوس-اشتياق مفرط
آرزوي داشتن فردي، تا آن حد كه جدايي از آن فرد غير ممكن ميگردد. اين هنگامي است كه رابطه احساسي مبدل به رابطه فيزيكي ميگردد. اين مرحله بسيار حائز اهميت است. اين مرحله لحظه اي است كه رابطه به يك دو راهي منشعب ميگردد كه دو فرد ميبايد يكي از آن دو راه را براي ادامه مسير برگزينند: يك راه كه به تباهي مي انجامد و مسير ديگر كه به مرحله والاتر منتهي ميگردد.

4- مرحله صمیمیت
به يك ارتباط تنگاتنگ و بسيار نزديك اطلاق ميگردد. دو فرد افكار، عقايد، احساسات و روياهايشان را با يكديگر قسمت ميكنند. در يك صميمت حقيقي چيزي براي پنهان ساختن از يكديگر وجود نخواهد داشت. صميميت يك پديده ناگهاني نبوده بلكه يك روند تدريجي و پيشرونده ميباشد كه هيچگاه متوقف نميگردد. هرگاه صميميت در يك رابطه وجود نداشته باشد ممكن است آن رابطه براي مدتي دوام بياورد اما هميشگي نخواهد بود.

5- مرحله تعهد
به التزام براي صادق و وفادار ماندن به همسر خود در سراسر سختيها و خوشيهاي زندگي اطلاق ميگردد. اگر شما قادر بوده ايد تا اين مرحله از عشق پيشروي كنيد پس چرا ميخواهيد به همه چيز پشت پا بزنيد؟ به يكديگر گوش دهيد، با يكديگر سازش كنيد و به خاطر داشته باشيد كه براي دستيابي به اين مرحله و موفقيت مسير دشواري را پيموده ايد. بنابراين قدر جايگاه خود را بدانيد.

منبع: سایت لوسه

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت22:7توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

بنام خدا

سلام. واقعا امروز پنجم دی هستش؟ باورم نمیشه. چه زود گذشت. همین الان گوشی موبایلو نگاه کردم تا فهمیدم شش دیه و اگرنه یه خولی مل من که از دنیا بی خبره. اول بهتون بگم از خواب خنده دار امروزم. صبح همین که از بانک اومدم گرفتم خوابیدم. راستی بالاخره آخرین آمپول ویتامین ب 12 رو امروز زدم البته نا منظم میزدم و اگرنه باید چند روز پیش تموم میشدن. 

خلاصه خواب امروزم خیلی خنده دار بود. یه بار خواب دیدم تفنگ دارم و خلافکاره رو نکشتم !بهم گفت تو عاشقی؟ گفتم آره اگه تو هم عاشق شدی کسی رو نمیکشی. یه بارش هم خواب دیدم مثلا آدم وقت شناسی هستم. سر ایستگاه اتوبوس دقیقا روی قسمتی که میشینن خودمو جا دادم و رو به قبله ای که هر یه دقیقه یه بار از دستم فرار میکرد نماز میخوندم و خودمو باهاش ست میکردم. جالب اینکه اونالیی که کنارم بودن اشخاصی بودن که من هر روز تو راه رفتن به کلاسهام میبینم.هیچکس بهم نخندید ایستگاه هم شلوغ بود . هوامو داشتن گفتن جا بدین بذارین نمازشو بخونه منم عین خیالم نبود و نماز میخوندم. خداییشش نمیدونم خنده داره یا فوق خنده دار؟ یا یه جا دیگه هم دیدم که با یه نفر که زیاد اس ام اس بازی میکنم اما دیگه اس ام اس بازی نمیکنم جدیدا کلی اس ام اس بازی کردمو و تلفنی حرف زدم.  خلاصه جالب اینجاست که خونمونو تا حدود هشتاد در صد مثل خونه خودمون دیدم.  اونایی که تا حالا خواب دیدن میدونن چی میگم( آره بخند ولی منم میخندم خو..)!

تازه یه جا دگه دیدم یه آقای خلافکاری رو میخواستم با تفنگ بکشم خودشم با ادب بودو تفنگشو بهم داد گفتم نمیکشمت ژرسید تو عاشقی؟ گفتم وقتی تو هم عاشق شدی دیگه کسیو نمیکشی!!(من کی آدم کش بودم که با عاشق شدن آدم شدم نمیدونستم؟) داشتم میگفتم. یه تیر هوایی شلیک کردم بابا این که انگار گلوله نبود موشک بود. تا اون ور آسمون که رفت هیچی کلی دود ( مثل دود ژشت جت) درست کرد و خطش تو آسمونا معلوم شد. تازه صدای خیلی خیلی بلندی داشت. نگا تو رو خداعشق رو خوابم اثر گذاشته!

خلاصه قرار بر این بوده امروز ساعت هشت صبح بانک باشم و مبلغ یازده میلیونو و صد و پنجاه هزار ریال چک رو برای بابام بگیرم و شانص من زودتر رسیدم. و اگزنه یه نفر دیگه هم از حساب آقاهه چک داشت و صاحب حساب به بابام گفته بود هر کی زودتر رسید . نمیدونم الان چرا دارم بی مورد میخندم.

ها یه لحظه فکر کردی پول چار صدو پنجه خیط شدی ها؟!!!

کارت عابر بانکم هم که هنوز نیومده بود گفتن یک شنبه. وای این دفعه قبض موبایلم حدود 57 هزار تومن اومده بود. سری بعدشم 45 هزار تومن. یعنی اینکه پول فانیه. اما خداییش این پوله رو برای یه کار واجبی لازم داشتم. خدا کریمه..

 راستی از وقتی که رفتم اهواز و برگشتم بیشتر نصف شبانه روز رو خوابیدم،روزای بعدش هم خوشخواب شدم. قبل از ظهر که ساعت ده اومدم خونه بلافاصله گرفتم خوابیدم و طرفای سه بعد از ظهر بیدار شدم حال آنکه دیشب هم طرفای دوازده  ونیم اینطرفا خوابیدم و چند دقیقه مانده به هشت صبح بیدار شدم و روز گذشته هم فعالیت خاصی نداشتم که خسته باشم. خوابمم که بهم ریخت... یا کمتر از حد مناسبه یا بیشتر ای خدا من به این منگل دیونه ( خودم) چی بگم؟! البته اخیرا بیدار موندنم اونقدرام منگلانه نبوده و لازم بوده. این هیچ از وقتی رفتم اهواز نماز صبح که همش قضا شده نماز ظهر و بعد از ظهر هم اول وققت نیست ای بابا...

راستی ایخرا خیلی تنبلم شدم. جزوه ها رو خیلی دیر برا شاگردام آماده میکنم !ولی خداییش طول روز هم برام کمه و احساس میکنم به خیلی کارام نمیرسم. تا قبل اعزام شدنم خیلی کارا دارم که باید انجام بدم. راستی یادم رفت بگم. همین امروز تو خواب دیدم که بهم گفتن 12 روز عید رو مرخصی داری.  امیدوارم که لا اقل یه هفته اولش همینطور باشه. برام دعا کنی من که برا همه دعا میکنم معمولا مخصوصا اونایی که التماس دعا میکنن.

دوستون دارم

بدرود.

راستی شب که دوباره اومدم خونه گزارشهای چند روز قبل از یلدا و شایدم قبلش تا الان رو مینویسم حالا مگه چی شد من پریدم جلو خلاصه اگه گزارشهای قبلی رو میخونین بدونین اینی که الان دارین میخونین زودتر آماده شده هر چند هم جالب نیست. اووو من چه منگلی هستما! مثلا خدا حافظی کردم.

خوب چی کار کنم بس که شما گلین و دوستون دارم

به امید دیدار

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت15:18توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

بنام خدا

سه شنبه 4 دی ماه 1386

سلام.

آخیش! بالاخره حسابی خستگی در کردم. البته خستگی در کردم نه ،باید بگم  رفع کمبود خواب کردم. امروز حدودا ساعت یازده صبح بیدار شدم. بعداز تقریبا هجده ساعت البته هجده تاش پشت سر هم نبوده ولی خوب..

 

اینجوری شروع کنم. پریشب مادرم گفت: صبح باید با هم بریم اهواز. پدرت هم اول بعد از ظهر با ماشین از شهرستان میاد دنبالمون و بعد از کمی خرید دیگه بر میگردیم. خلاصه قرار بود قبل از شش صبح از خونه زده باشیم بیرون و با اتوبوس بریم طرف راه آهن. منم که تمام شب رو بیدار بودم. ای داد بیداد نماز صبح رو هم دیگه نرسیدم. تا از خونه زدیم بیرون اذان قشنگ صبح نه خودش منگ میگم صداشو شنیدم. خداییش بیدار بودم اما تو رخت خواب بودم نه پای کامپیوتر ، چند ماهی میشه که دیگه مثل سابق حوصله کامپیوتر رو ندارم. خلاصه سوار اتوبوس شدیم. تو راه اصلا حوصله نداشتم. مادرم میگفت خدا کنه مثل اون دفعه تو قطار جایی نیافتیم که مسافرای زنی پیدا بشن که تا آخر راه کر و ور حرافی کنن. خلاصه من تو اتوبوس که بودم خوابم میومد ولی یه دقیقه هم چرت نزدم. من که آدم نمیشم. سیمکارت ایرانسلم رو با کارتی که دیروز از یکی از بچه ها قرض کرده بودم شارژ کردم یکم اینترنت بازی کردم ولی خداییش تو موبایل حال نمیده.  خلاصه مادرم بلیت گرفت و سوار این شبه قطار خر صدا شدیم. بد بختانه این صندلیهاشم که از صندلی الاغ کم کیفیت تره خو چه میشه کرد.. خلاصه به زور یک تونستم چرت بزنم. شارژ گوشیم همش چهار درصد بود برا همین دیگه خاموشش کردم. خلاصه رسیدیم. یه مقدار از راهو به طرف بازار پیاده رفتیم. هوا به شدت سرد بود. عجیبه که این یه ماهه اخیر بر خلاف یکی دو سال گذشته و همین دو سه ماه گذشته دیگه تحمل سرما رو ندارم. و اگرنه من با سرما اگر لرزشیم داشتم خیلی خفیف بود و خودمو راحت محکم میگرفتم اما اخیرا بدنم خیلی ضعیف شده.مادرم میدونست خیلی گرسنم شده آخه من برا صبحونه چیزی نخورده بودم جز یه کیک معمولی ( طبق معمول) و خلاصه جالب اینجاست که من دیگه عادتم شده با کیف مهندسی (مثلا) بیام بیرون و برا اهواز هم با همین کیف رفتم حتی مجله مورد علاقمم گذاشتم که تو راه بخونم اما توقطار همش یه صفحه و نصفی خوندمو دیگه چشام تحمل نکردن.  خلاصه کیو دیدی صبحونه ساندویچ فلافل بزنه؟ تازه رسیده بودیم بازار. هوای بازار  از خیابونا کمی گرمتر بود . اول بسم الله مادرم برام یه کلاه زمستونه گرفت و مستقیم رفتیم بازار لباس فروشا برا برادرم یه کابشن لی میخواستیم بگیریم حالا این برادرمم که باهامون نبودش کله کرده بود کابشن لی روشن مثل مال خودم داشته باشه. همه بازار رو گشتیم یه دونه لی روشن هم پیدا نکردیم. همه تیره بود. به قول مغازه دارا امسال  مد ذغالی اومده و اون مال پارسال بوده( خداییش من همین پارسالشم که اونو گرفتم زیاد ازش پیدا نکردم) اما بالاخره بعد از کلی گشت و گذار و منم که تازه مفاصل پاهام درد گرفته بود یه دونه مشکی ولی خوشگل برا داداش کوچکتره گرفیتم. منم تحمل نداشتم دستام یخ کرده بود دیگه نا نداشتن ، مامان برام یه دستکش گرفت راحت شدم. نوبت منم رسید. قرار بود برام یه شلوار لی و یه پارچه ای و یه ژاکت خوشگل زمستونی بگیره. ولی من خودم نخواستم اظافه .. یه شلوار پارچه ای مناسب خودم پیدا کردم و یه پیراهن هم که بهش بیاددقیقا از مغازه ی رو به روش جالب اینکه تو اون پاساژه که بودم مغازه ها حالتی نیمه دککه مانند داشتن و صاحب مغازه ها میتونستن حتی با هم حرف بزنن. وقتی از مغازه رو به روییه اون پیر هن رو خریدم یه لحظه که منو مامان برگشتیم دیدیم همونی که ازش شلواره رو گرفتیم دقیقا عین این پیراهن رو تو دکش داشت و داشت یه جوری نگاهمون میکرد و البته نه نگاه بد! من یه خورده دل آزرده شدم مادرم کمی لبخند زد و گفت قسمته..! چیزی که برام جالب بود این بود که بالاخره من یه بار تو عمرم یه شلوار پیدا کردم که دقیقا کمرش اندازم باشه و موقع نشستن باهاش راحت باشم و  اندازه هاش از همه نظر با پاها و کمرم ست باشه. خداییش این لاغری هم در دسری داره من الان حدود بیست الی بیست و دو کیلو از حدی که باید باشم کمترم کم عددی نیست.

بازم بازار گردیها ادامه داشت. من نای راه رفتن نداشتم. این بازارها هم که چک پول خورد نمیکنن مخصوصا بازاریهای شهرهای بزرگ. این مادرم هم که معمولا خریدش ماشالله کم نیست میره عمده فروشیا خریده میکنه یه مغازه بزنیم بهتره اونم بزازی .

منم که دم دقیقه به مادرم میگفتم مامان نمیتونم دیگه راه برم یه جایی پیدا کن میخوام بخوابم یه ساعت گفت کجا ببرمت آخه. خلاصه رفتیم یه پاساژکی و من اونجا به چندتا گونی لباس و پارچه ای که تو راهرو بود تکیه زدم. مادرم هی نگاهم میکرد هی میگفت عزیزم چقدر زرد شدی. این پیرهن زردتم اصلا باهات نمیسازه انگار یه طوری شدی قیافت خیلی خشکیده شده! چند باری هم بابا با گوشی مامان تماس گرفته بود خودم جواب میدادم. بالاخره اومدش. با بی حالی در حالی که هنوز تکیه زده بودم سلام کردم. با دلسوزی نگاهم کرد و مامانن بهش گفت حالش خوش نیست زرد شده طفلی! بابا گفت خوب نمیاوردیش! خلاصه وقتی به مامان گفتم که شب رو بیدار بودم که دیگه دیر بود. اما خداییش دمارمو در اوردن هی اونطرف بازار هی اینور یه مقدار بار هم دستم بود هی به بابا میگفتم میخوام برم تو ماشین بخوابم گفت نمیشه دست پارک باناست و ماشین اینجا نیست یه بارم میخواست سویچ رو بهم بده و گفت تو فلان آدرسه منم که تاب داشتم خداییش گفتم نمیدونم. خلاصه نرفتم. تا اینکه باز هم الافی. بالاخره بابا ماشینو اورد. سریع وسایلو انداختم صندوق عقب و رفتم رو صندلی عقب دراز کشیدمو کابشنو رو صورت  خودم انداختم دیگه نفهمیدم چی به چی شد. دقیقا ساعت سه و بیست و شش دقیقه چشامو باز کردم دیدم ماشین تو پارکینگ خونست و دورو برم کلی خرت و پرت گذاشته شده. خلاصه بار ها رو کمک کردم و اوردیم خونه. منم بالاخره نمازمو خوندمو  نزدیک به پنج خوابیدم دوباره یازده شب بیدار شدم. بعدشم کمی بعد از دوازده دوباره خوابیدم تا ساعت نمیدونم نه یا ده بود یعنی کلا حدود هجده ساعتی خواب بودم. برا همین فرداش وقتی بیدار شدم زمان برام یه طوری بود نمیدونستم کی وقته چیه. انگار همه چی ریخت تو هم.

اما خد وکیلی این دفعه رفتن بازار اصلا نچسبید. نتونستم طبق معمول لا اقل یه پوستر ماشین از پوستر فروشی ای که همیشه بهش سر میزنم و نیز چندتا مجله ( اینجا ما بد بختیم از وقتی سهمیه بندی زنین راه افتاد ما دیگه محروم شدیم) و عینک آفتابی بگیرم اصلا حال و روزم حال روز درستی نبود.

 

اِ راستی گفتم؟ بالاخره همین چند روز پیش جواب دفترچم رو بابام از پست برام اورد. دفترچه خدمتو میگم. خلاصه من 18 اسفند ماه باید اهواز باشم و هنوز مشخص نیست دو ماه آموزش رو کجا سپری میکنم اما خداییش خیلی بد موقع بوده و من دلم میخواست عید خونه باشم. به قول فرید که همین چند شب پیش دیدمش ( همون فرید تو پیتزا ساندویچیه که چند ماه پیش....) گفت 19 تاشو خونه بودی چه اشکالی داره بیستمی.. تموم میشه میره .. ولی خداییش ما هم که چند سال پیش بودیم اگر چه شب عید هممونو دور هم جمع کردن و کلی بهمون رسیدن اما باز حالمون گرفته بود! حالا یکی مثل من که حالش وحشتناک گرفته میشه البته دلیل داره. خدا کنه یه هفته اول مرخصی بگیرم.

همین یکشنبه دوم دی بود که رفتم برا نیرو انتظامی ثبت نام کردم. بالاخره ثبت نامم کامل شد و اسممو نوشتم  همه مدارک هم تکمیل شد فقط یه برگه در دو نسخه یکیشو گذاشتن پیش خودشونو یکی رو گذاشتن تو پوشه وبه همراه همه مدارک بهم دادن و گفتن فقط میمونه آزمون ورودی که اونم چیز خاصی نداره یه معارف اسلامی و یه زبان انگلیسی و یه ادبیات فارسی و کمی آشنایی با رایانه بیشتر نیست. گفتم والله رایانه رو که من خودم تدریس میکنم بقیش هم سهله. فکر نمیکردم فقط همینا باشن. امتحان هم افتاده روز دوازدهم برج یازده و قرار بر این شد که دو روز قبل برم کارت ورود به جلسمو بگیرم و یه شماره تلفن هم بهم دادن که باهاشون( در مرکز استان) تماس بگیرم. اما اینطور نمیمونه من از این کارمندی بعد اتمام دوره پیمانی سریع میام بیرون و در زمان کارش هم تحصیلمو به مهندسی میرسونم تمام تلاشمو میکنم و روی پاهام وای می ایستم. ارادم که ضعیف نیست البته اگه این اراده آهنینی که الان دارم توی دوران دبیرستان داشتم کولاک کرده بودم.

 خدا رو شکر هنوزکلی تا امتحان وقت هست. امتحانشم باز خدا رو شکر چیزی نداره.

یه چی باحالو یادم رفته بود بگم. من موقعی که رفتم کیف همراهم بود. اتفاقا تو کیفم یه تبر و تیز بر هم همراهم بود. دژ بانه تیز بر رو دید ولی چیزی نگفت فقط به شوخی گفت کی رو میخوای بکشی؟! گفتم نه بابا این ماله کارمه. خلاصه شانص اوردم تبر رو ندیدن. البته این تبر رو که چند وقت پیش برادرم از تهران برام گرفته بود همینجوری با خودم میبرم واگرنه خدا رو شکر آدم شرری نیستم. شکلش خوشگله فقط. اینم عکسش! خداییش خودم وقتی همه کارا تموم شد تازه فهمیدم که این باهام بوده اما به دلیل پر از خرت و پرت و مجله و کاغذ بودن کیفم و همرنگ بودن تبره با کیف ، کسی متوجهش نشد.

 

یاد یه داستان به نام تبر افتادم که نقش اصلی اونو یه پسر بنام برایان بازی میکرد و من موقع کودکی و ابتدای دوره راهنمایی توی مجله کیهان بچه ها دنبال میکردم یادش به خیر..

راستی وقتی تازه وارد بازار شده بودم( اهواز) چشم به یه اتوبوسی خورد که یه جمله روش نوشته بود و واقعا منو مجذوب کرد. مادرم حواسش نبود خیال میکرد هنوز کنار خودش دارم راه میرم. حدود ده متری ازم دور شد و منم سریع گوشی رو روشن کردمو. خدا رو شکر دوربینش ( شانصیه بگیر نگیر داره) با همون دفعه اول راه افتاد و عکس گرفتم. جملشو خودتون بخونین و کمی هم به شخصیت من پی میبرین که از چه جور آدمایی به شدت و به طرز فجیهی متنفرم.

آفرین. از دشمنای خدا خیلی متنفرم و خودمم خیلی سعی میکنم که جزء اونا نباشم و تا الان واقعا به موفقیتهای خوبی رسیدمو خدا هم هوامو داشته.

پیروز باشید دوستان گلم.

التماس دعا

+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت15:13توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

سلام                     عاشقا بخونن


عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.

+نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت14:27توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

تمام افرادي كه ما با آنها در ارتباطيم به دنبال گمشدة خود در اين دنياي بزرگ مي‌گردند. خود ما نيز به دنبال كسي هستيم كه اگر اوقاتي را با او سپري مي‌كنيم اين دقايق از بهترين‌ها و به ياد ماندني‌ترين لحظات زندگي مان باشد و هر چه شناخت ما از خود و سپس از اطرافيان بيشتر باشد ارتباطمان شكل بهتري به خود مي‌گيرد. اگر بتوانيم در چند برخورد اول مخاطب‌مان را بشناسيم شايد بتوانيم از تنش و درگيري‌هاي بعدي جلوگيري كرده باشيم و يا شايد سرعت برقراري ارتباطمان بيشتر باشد.
    افراد را از نظر روحي مي‌توانيم به سه دسته 1 - بصري 2 - سمعي 3 - لمسي تقسيم كنيم و اين از ضروري‌ترين دانستني‌ها مي‌باشد. ممكن است كسي هر سه حالت را داشته باشد اما به طور حتم يكي از اين حالتها غالب است‌. حالا ببينيم كه اين كيفيت‌ها چگونه‌اند:
    افراد بصري‌:
    اين افراد بيشتر به كيفيت‌هاي ديداري توجه دارند و تصاوير براي آنها اهميت بيشتري دارد. سريع صحبت مي‌كنند و... از حركات دست بسيار استفاده مي‌كنند و هر آنچه را تعريف مي‌كنند به گونه‌اي مي‌گويند كه مخاطب تصوير آن را در ذهن خود ببيند.
    افراد سمعي‌:اين افراد بيشتر به شنيده‌ها توجه دارند. كلام و طنين و آهنگ را به خاطر مي‌سپارند. هيجان كمتري دارند. آهسته صحبت مي‌كنند و سعي مي‌كنند كه بيانشان شيوا و رسا باشد.
    افراد لمسي‌: اين افراد بيشتر به كيفيت‌هاي لمسي توجه دارند و از آنچه لمس كرده‌اند صحبت مي‌كنند. خيلي آرامند حتي يك نوع رخوت و سستي را مي‌توان در آنها ديد. احساس آنها از ديگران عميق‌تر است‌. براي شناخت اين افراد تنها كافيست اين قصه را به دقت بخوانيد:
    سه دوست با كيفيت‌هاي حسي متفاوت با هم به باغي مي‌روند و هنگامي كه برگشتند كافي است كه از هر يك از آنها بپرسيم كه گردش چطور بود؟ نفر اول مي‌گويد: آنقدر زيبا بود كه حد نداشت‌. آسمان آبي و درختها سرسبز، آب آنقدر زلال بود كه كنار رودخانه معلوم بود. كاش با خودمان دوربين برده بوديم‌... آفرين‌، او يك فرد بصري است‌. نفر دوم اينگونه تعريف مي‌كند: آدم واقعاً نياز دارد گاهي از سر و صداي شهر دور باشد و به صداي طبيعت گوش دهد. صداي رودخانه آنقدر لذتبخش بود. باور كن پرنده‌ها قشنگ‌تر مي‌خواندند... درست حدس زديد، او يك فرد سمعي است‌. نفر سوم مي‌گويد: در آن سايه خنك كه روي پوستمان وزش نسيم را كاملاً حس مي‌كرديم و از همه بهتر وقتي بود كه پاهايمان را در آب خنك فرو مي‌برديم‌... اين كه ديگر از همه راحت‌تر بود. او يك فرد لمسي است‌. متوجه شديد كه به راحتي مي‌توان اين حالتها را در افراد مختلف تشخيص داد. حال دانستن اين موضوع شما را در ارتباط قوي‌تر و صميميت و تأثير گذاري بيشتر كمك مي‌كند. با هر تيپي از افراد بايد مثل خودش و براساس كيفيت حسي خودش رفتار كرد. اين به معناي خلاف ميل خود عمل كردن نيست‌، بلكه براي تأثيرگذاري بيشتر است‌. اگر لازم است از رئيس خود چيزي بخواهيد، فرزندتان را در مورد موضوعي نصيحت كنيد و يا همسر خود را راهنمايي كنيد با دانستن اين كه با هر كسي با كيفيت حسي متفاوت چگونه رفتار كنيد، بهتر مي‌توانيد ارتباط برقرار كنيد و اطلاعات لازم را انتقال دهيد.
    با بصري‌ها چگونه رفتار كنيم‌؟ افراد بصري به هر آنچه به چشم آيد بيشتر توجه مي‌كنند. بصري‌ها عاشق گل اند. دوستدار هديه دادن و هديه گرفتن هستند. به كاغذ كادو و هديه علاقه‌مندند. به اين كه از ديد ديگران چگونه‌اند، خيلي اهميت مي‌دهند. با بصري‌ها بايد پرشورتر و پرهيجان‌تر بود. بايد خلاصه صحبت كرد. توضيح و تفسير زياد حوصلة آنها را سر مي‌برد. از حركات دست و چهره در هنگام صحبت بهره ببريد. براي بصري‌ها كادو ببريد. رفتاري مؤدبانه و محترمانه داشته باشيد به احترام آنها بلند شويد، آنها از آدم‌هاي شُل و وِل متنفرند و عاشق هيجان‌اند.
    با سمعي‌ها چگونه رفتار كنيم‌؟ سمعي‌ها به شنيده‌ها توجه دارند. به گفتار مؤدبانه و محترمانه‌. به اظهار علاقه گفتاري «به دوستت دارم‌.» به موسيقي و صداي خوش توجه نشان مي‌دهند. با سمعي‌ها كمي آرام‌تر از بصري‌ها صحبت كنيد. شمرده و متين باشيد. تشويق‌تان بيشتر كلامي باشد. يك «آفرين‌» و «دوستت دارم‌» براي يك سمعي هزار مرتبه بيشتر از «يك هديه‌» مي‌ارزد. تند صحبت كردن با آنها بي‌ادبي تلقي مي‌شود.
    با لمسي‌ها چگونه رفتار كنيم‌؟
    لمسي‌ها بسيار ملايم اند. آنقدر كه به نظر بعضي‌ها شل و ولند. اما در ملايمت آنها متانت است‌. لمسي‌ها به آنچه با دست حس مي‌كنند خيلي ميانه گرمي دارند. لمسي‌ها را بايد در آغوش كشيد. دستانشان را به گرمي فشرد. آنقدر كه با نوازش و در آغوش كشيدن و بوسيدن مي‌توان محبت را به لمسي‌ها ابراز كرد با «دوستت دارم‌» و «هديه‌» اين كار ميسر نيست‌. با لمسي‌ها ملايم صحبت كنيد.
    مثل اين كه ديگه بهتر از اين نميشه‌، همة عزيزانمان را مي‌توانيم شاد كنيم‌. اما مواظب باشيد درست تشخيص دهيد.

مجله راه زندگي

من خودم در حقیقت جزء لمسی ها هستم اما یکی دیگه از موارد رو هم تا حدود بالایی دارم. ببینم دوستانم میتونن تشخیص بدن؟ البته از دو حالت دیگه هم خصوصیاتی دارم اما از یکیشون یه کم بیشتر ..

+نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت14:26توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

دوستان گلم سلام. این مطلب قشنگو توی وبلاگ دوست خوبم مهدی پیدا کردم. اونم از تو سایت کلوب پیدا کرده. به قول خودش حیفم اومد نذارم. اگه وبلاگشو دوست دارین ببینین توی پیوندها ( خانه ات در میان آسمان هاست) را پیدا کنید.

 

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . 


مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .


 روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .


مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود


 


 


دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .


هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .


ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :


- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟


مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !


 


گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .


ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .


خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .


اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .


هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .


 


به ياد داشته باش :


به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،


به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت14:18توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

حتما تا حالا برات پیش اومده که چیزی رو از ته دلت و با تمام وجودت بخوای. آرزویی که ذره ذره وجودت نیاز به داشتنشو فریاد می زنه. همون آرزویی که دلت به خاطرش می تپه . به امید رسیدن بهش نفس می کشی , تو رویاهات همیشه دنبالشی. همون که دلیل زنده موندنته . همون رویایی که بزرگترین امیته . قشنگترین رویا ی تو رویای سوگلی تو بالاترین امیدت واسه زنده موندن بالاترین دلیلت واسه تلاش کردن. همون چیزی که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده , تموم آرزوت اونه که بهش برسی .
خواستنی از جنس آتش اشتیاق , سوزان و ملتهب , مثه نیاز یه ماهی به آب برای حیات. عین نیاز زندگی به امید برای نبریدن و تلاش.حسی که تو رو به ادامه دعوت می کنه , تشویقت می کنه و بهت انرژی می ده. چیزی که برای خواستنش تردید نداری , اون طور می خواهی که نرسیدن بهش برات زجره , رنجه , عذابه, و رسیدن بهش واست بالاترین شوق و لذتی که می تونی تصور کنی. هر چیز نهایی داره , بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی داره. بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی واسه دریافت خواسته ات بپردازی ؟ از چه چیزارزشمند و عزیزی واسه رسیدن بهش می گذری و مایه می ذاری؟واسه رسیدن به همو ن رویای شیرینی که نمی تونی فراموشش کنی , نمی تونی جاشو با هیچی پر کنی . اون چیز مقدس و عزیزی که قلب و روح و جسم و تموم وجودت خواهش رسیدن به اون خواسته است. چند بار ناخواسته تو محاصره ابرهای تیره تردید و نا امیدی صدای تو گوشت زمزمه کرده , افسوس ,حیف که نمی شه , کاش ممکن بود, اما ممکن نیست. همون صدایی که گاهی جرات تلاش و تجربه ثمره تلاشتو ازت می گیره.و یه روز ممکنه به خودت بگی و ببینی , تحت تاثیر اون صداها نا خوانده , تو از یاد بردی . خواستنی که از عمق وجود باشه , نتونستن و نشدن سرش نمی شه , مگه بچگی هاتو از یاد بردی, که وقتی یه عروسک یا یه ماشین پشت ویترین اسباب بازی فروشی چشمتو می گرفت هیچ منطقی پاهای معصومت واسه گذشتن از اون خواسته مردد نمی کرد.
تو اون عروسک یا ماشین رو می خواستی , اون طور می خواستی که هیچ منصرف نمی شدی. اون طور پاش وامی ستادی که صاحب اول و آخرش فقط خودت بودی!
چطوری اون لحظه نمی شه و نمی تونم و حالا بعدا پدر و مادرت رو نمی فهمی و قبول نمی کردی؟
اون طور اونو نی خواستی که نشدن برات بی معنی بود. تکان نخوردن و سفت و سخت استادن و پافشاریت جلوی اون اسباب بازی تا لحظه که بهش برسی رو از یاد بردی؟چطوری یادت رفته خواستن, نتوانستن رو نی پذیره, اشتیاق رسیدن به یه آرزوی قلبی نتونستن و نشدنو نمی فهمه , خواستن فقط یه معنی داره اونم توانستنه؟!!چطور شد که امروز ما بدون این که متوجه بشویم. نخواستن رو با نتوانستن عوضی گرفتیم؟ چون به درستی پی نبردیم اون جا که نتوانستیم به سبب این بود که واقعا نخواسته بودیم. اگر فقط بخوای و باور کنی که بهش می رسی کل قانونمندی های کائنات همسو با تو می شه.خواستن به تو نیرو و انرژی می ده که تموم درهای بسته رو به روت باز می کنه و تو رو با تلاشی تجهیز می کنه که با قدرتی عظیم فقط رو یه نقطه متمرکز شده که بی شک تو رو به کامیابی می رسونه مهم ایمان و اعتقادت به خواستته , خواستن رویایی که فکر رسیدن بهش , عشق و تقلا و تلاش رو در تو زنده و صد برابر می کنه همون که تو رو مشتاق تلاش می کنه.
اگه چیزی که تو رو به تلاش کردن تشویق می کنه همون شعله داغ اشتیاقه , دیگه هیچ مانعی تو رو نمیترسونه , هیچ نگرانی دلت رو نی لرزونه , همه خواسته هات توی یه هدف جمع می شه او هدف اولویت اول و شماره یکی که همه چیز تابع اونه. و اگه چیزی هست که این جور می خوایش و این قدر برات عزیزه هیچی مانع رسیدنت به اون نمی شه.هیچ قدرتی تاب ایستادن مقابل خواسته قلبی تورو نداره. اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالی و بالای خودشه , اگه آرزوی رسیدن به خواسته ات اون طور تو رو بی تاب و بی قرار می کنه که شب و روز بهش فکر می کنی , از همین حالا تو رو می بینم که به خواسته ات رسیدی و اگه بهش نرسی مقصر فقط خودتی.هر چه خواسته تو متعالی و بزرگ تر باشه باید بهای بیشتری روی براش بپردازی پس اگه به خواسته ات نرسیدی یا اون قدر برات ارزش نداشت و نمی خواستیش که همپای بهاش براش خرج کنی و سختی و رنجش را واسه رسیدن به گنجش به جون بخری یا تو روزمرگی و بطالت زیر خروارها یاس و ترس دفنش کردی و واسه تبرئه خودت وقتی یادش افتادی فقط سری از افسوس تکان دادی و گفتی افسوس که رویای من شدنی نبود. یادت باشه هیچ قدرتی غیر از خودت نمی تونه مانع رسیدن به خواسته هات بشود. وقتی با بی رحمی به نا امیدی و یاس اجازه می دی رویا تو را ازت بدزده و با خودش ببره وقتی خودت واسه دفاع از رویات جلوی ترس هات نمی استی از کی توقع داری برات این کار رو بکنه ؟ وقتی اون خواسته برات اون قدر ارزشمند نبوده که بهای لازم رو بپردازی چطوری توقع داری اونو به رایگان و به سادگی به دست بیاری و به سادگی طعم شیرین رسیدن به آرزوی قلبیتو بچشی؟
و چه غم انگیز است کهیه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگی در جا بزنی که اصلا دوستش نداری , اون زندگی ای که با روحیات و خواسته ات تو هیچ تناسبی ندارد و فقط به خاطر این که جسارت ترکشو نداری به خاطر این که جسارت کنار گذاشتن ترستو از یاد بردی و به طعم تلخ اشتباه عادت کردی تحملش می کنی.کی یادت داد معنی زندگی محدود به تکرار عادت هاست؟ اخرش چی؟ جاذبه این تکرارهای بی اراده حداکثر تا چند سال دیگه دوام دارد؟ بالاخره تاریخ انقضا اونم می رسه؟ گاهی به سبب ترسی که بهش چسبیدیم حتی متوجخ نیستیم ترس از یه اتفاق ممکنه خیلی وحشتناک و زجر اور رخداد اون اتفاق باشه و مثه یه عمر تحمل رنج واقعی به خاطر ترس از رنج احتمالی اینده کسی چه می دونه اگه با تموم وجودت برای رسیدن به رویات تلاش کنی چی پیش می آید؟ یه نگاه به دیروزت بنداز, اگر راضیت کرد جا پای دیروزت بذار اگه غمگینت کرد , اگه اون قدر رنجت می ده که حتی دلت نمی خواد به مرورش برپردی دیگه اشتباه دیروز رو تکرار نکن.
اگه دیروز و امروز و فردات تو سیاهی و غم و غصه مثل همن , کوتهی از خودته که هنوز به خودت نیومدی و هوشیار نشدی و نخواستی و فقط نخواستی تا بتونی به بهترین ع تغییرش بدی زندگی بی لطفی که فقط از سر عادت به تکرارش ادامه مشغولی ارزش زندگی کردن داره؟تنها فاصله تو با بزرگ ترین رویا ها و عزیزترین آرزوها ت فقط خواست و اراده خودته! چ.ن خواسته عمیق و قلبی تو به پشتوانه بیشترین تلاشت عامل شکوهمندترین تغییرات مثبت زندگیته تا کی نرسیدن به آرزو های قشنگتو گردن نتونستنی ها می ندازی ؟ کافیه با خودت روراست باشی کلاهتو قاضی کنی ببینی نخواستی یا نتونستی!

منبع : سایت لوسه

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت22:22توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

چگونگي تأثيرپذيري ما انسانها از رنگ‌ها ماهيت كاملاً رواني دارد و به طور غيرمستقيم در هنجارها، واكنش‌ها، عكس العمل‌ها و رفتارهاي فرد مؤثر است‌. با دانستن تأثير رنگها، در استفاده و يا عدم استفاده آن با آگاهي كامل براي رسيدن به بسياري از هنجارها و دوري از ناهنجاريها، به اين اهداف نايل مي‌شويم‌:
    
    رنگ آبي‌:
    آبي رنگي است‌، صاف‌، روشن‌، باطراوت‌، آرام‌، شيرين‌، ساكت و اميدوار كننده‌. اصولاً رنگ آبي يك رنگ مقدس در فرهنگ دين اسلام است و چون آسمان به رنگ آبي است و جايگاه فرشته‌ها و موجودات پاك است داراي تقدس مي‌باشد. گنبدهاي آبي رنگ و نيز مناره‌هاي آبي همانند پلي بين زمين و آسمان محسوب مي‌شوند. رنگ آبي انسان را به سوي دقيق شدن در بي‌نهايت سوق مي‌دهد. حضرت امام جعفر صادق (ع‌) خطاب به مفضل مي‌فرمايند: تفكر شما در رنگ آسمان كه خداوند آن را به اين رنگ آفريده است و موافق‌ترين رنگهاست‌، ديده و نور بصر را تقويت مي‌نمايد. اطبأ مي‌گويند كه اگر كسي را ضعفي در ديده پديد آمده باشد بايد نظر كند به كبود مايل به سياهي‌. حضرت مي‌فرمايند: پس تفكر كن كه چگونه رنگ آسمان را كبود مايل به سياهي گردانيده كه مكرر نظر كردن به آسمان به ديده‌ها ضرر نرساند.» با توجه به رنگ‌ها حتي اگر در سطح وسيعي باشد ايجاد خستگي و يا آثار سوء ديگري نمي‌كند. رنگ آبي از لحاظ رواني نوعي تسكين دهند بوده و براي دردهاي عصبي و بيداري بسيار مفيد است‌. دكتر مك فوتون علت اين مسئله را در خنثي كردن هيدروژن كربن اضافي از طريق توليد اكسيژن لازم توسط رنگ آبي مي‌داند. اين رنگ حرارت اضافه بدن را كاهش مي‌دهد و براي بيماران تب دار، كم خواب‌، عصبي‌، وسواسي بسيار مفيد است‌. براساس اين كه رنگ آبي نوعي حالت سردكنندگي دارد و نبض و تنفس را متعادل مي‌كند. رنگ آبي نوعي آرامش دروني به فرد مي‌دهد و به او كمك مي‌كند تا بيرون گرا باشد و براي آرامش يافتن و گشاده‌رويي در مقابل ديگران بسيار مناسب است‌. آبي مظهر دوستي و صداقت‌، روشني و آرامي كنايه از وفاداري است و نوعي توازن و هماهنگي بين فرد و سايرين برقرار مي‌سازد.
    
    رنگ قرمز:
    اين رنگ داراي كشش و قدرت زيادي است و مثبت و تهييج كننده است‌. از اين رو استفاده از آن بايد بر اساس اصول خاصي استفاده شود. افراد عصبي نبايد در معرض اين رنگ قرار بگيرند، زيرا موجب تشديد ناراحتي‌شان خواهد شد. قرمز فشارخون را بالا مي‌برد و باعث مي‌شود كه كشش عضلاني بدن افزايش يابد و در واقع آثار قرمز معادل با فعاليت اعصاب سمپاتيك است‌. فعاليت عمومي انسان و حيوان را زياد مي‌كند. اين رنگ خاصيت هشدار دهنده و اعلام خطر دارد و استفاده آن در تابلوهاي قرمز رنگ خطر و چراغ‌هاي قرمز راهنمايي و رانندگي و... همگي نشاني از توجه دادن و آگاه كردن افراد درباره امر خاصي است‌. در بين حيوانات زنبورها بيشترين تأثير را از رنگ قرمز مي‌گيرند به واسطة اين رنگ به سرعت جذب آن و به سوي گل‌هاي داراي رنگ قرمز متمايل مي‌شوند. اين رنگ خاصيت اشتهاآوري دارد و بدين جهت بهتر است كه وسايل آشپزخانه و رستوران‌ها و غذاخوري‌ها از اين رنگ انتخاب شوند. ظرف قرمز باعث تحريك اشتها در كودكان مي‌شود. اما هم چنين رنگ قرمز گريه كودكان را تشديد مي‌كند و نگاه طولاني به آن موجب سردرد مي‌شود. رنگ قرمز براي مدت كوتاهي خوشايند است و پس از آن آزار دهنده و باعث اذيت رواني و ايجاد خستگي مي‌شود. بيشترين تأثير رنگ قرمز در رده‌هاي كوتاه مدت امتحانات و مسابقات ورزشي است كه باعث تحريك روان فرد مي‌شود.
    اين رنگ در معالجه و درمان بيماران مبتلا به سرخك و مخملك بسيار اهميت دارد. اين رنگ عامل مؤثري در تشديد رويش گياهان است‌. رنگ قرمز اعصاب و خون را تحريك و با آثار مضر سرما مبارزه مي‌كند. اين رنگ در دامداري و كشاورزي فوق العاده مؤثر است زيرا عمل بلع را افزايش مي‌دهد و شير گاوها را زياد مي‌كند. در كابوكي ژاپن رنگ قرمز نشان دهنده هيجان است‌.

 

منبع : وبلاگ خانه ات در میان آسمان هاست( لینک را در پیوندها ببینید)

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت22:22توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

بوسه چیست . . . ؟

بوسه اسم است . . .

چون عمومی است
. . .
 

بوسه فعل است . . .

چون هم لازم است و هم متعدی
. . .

بوسه حرف تعجب است . . .

چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل مات و مبهوت می شود
. . .

بوسه ضمیر است . . .

چون از قید انسان خارج نیست
. . .

بوسه حرف ربط است . . .

چون دو نفر را به هم مربوط می کند
. . . !

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت22:22توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |