|
موفق ترين انسانها کساني هستند که توانسته اند در ذهن خود انديشه هاي مثبت داشته باشند: آنان که مي پندارند «قادر نيستند» در واقع مثبت نگري را کنار گذاشته و در جنبه هاي منفي وقايع تمرکز کرده اند.
به عقیده من هنر فنیه که ممکنه در حقیقت به سبب داشتن استعداد در زمینه ای خاص نمایش داده بشه. هنر همه به یک شکل و یکسان و در یک حد نیست. هر کسی هنرشو یه طور نشون میده. بیشترین شکل تحریک تحسینیدن (تحسین کردنا) روی دو حس بصری و سمعی هستش. حتی یه مجسمه ساز که با لامسه هم سر و کار داره در نهایت بالای نود درصد حس بصری مخاطب رو تحریک به تحسین میکنه. بعضی جاها هنر مربوط به بصیرت به شکل واقعا جالبی نشون میدن طوری که اون اثر باهاتون حرف میزنه ! هنر رو به دو شکل حس میشه کرد. یه حالتش اولیه هست. اما یه حالت دیگش اینه که تا حد بالایی درکش کنید! آیا شما میدونید اونی که یه اثر ارائه میده چه هدفی داره؟ اونی که برای شهرت کار میکنه انسانی خودخواه و دارای غروره حالا به هر میزان و به نظرم هنرش واقعی نیست.
متن زیر گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند و نابغه سینما به دخترش است دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
سلام چند تا عکس از گوشه کنار محل زندگی در همین پاییز قشنگی که گذشت. راستی یادم رفته بود تو وبلاگم با پایز خدا حافظی کنم. الانم فکر نمیکنم اونقدرا دیر شده باشه. دوستان برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید. تعدادشون زیاده و ممکنه بعضیاشون به دلیل پایین بودن سرعت لود نشن. برای لود کردنشون روی اونا راست کلیک کنین و گزینه نمایش عکس رو بزنین! show pictiure خدا حافظ پاییز دوست داشتنی
افراد دروغگو معمولا از نظر نوع رفتاری با یکدیگر شباهت بسیاری دارند که دانستن برخی از خصوصیات به ما کمک می کند که تا حدودی انسان دروغگو را بشناسیم برخی از علائم و روشهایی که باعث شناهخت دروغگو می شود عبارتند از 1 چشمان کسانی که دروغ می گویند یا بازتر از حد معمول است یا دائما چشمهای آنان به نقاط مختلف حرکت می کند. در عین حال آنها معمولا از نگاه مستقیم به شما احساس ناراحتی می کنند و سعی می کنند مستقیما به شما نگاه نکنند 2 گاهی اوقات افراد دروغکئ بخشی از صورت یا دهانشان را هنگام حرف زدن می پوشانند. 3 وقتی از آنها سوال می شود دماغ یا گوششان را به حالت عصبی می خارانند. 4 فرد دروغگو معمولا هنگام حرف زدن حرکت اضافی زیادی از خود بروز می دهد. 5 در هنگام حرف زدن زیاد تپق می زنند و اشتباهات فراوان گفتاری را سعی می کنند به گونه ای بپوشانند. 6 آنها همیشه کلی گویی می کنند و بارها این کلیات را تکرار می کنند و با این کار تلاش می کنند تا خودشان را قانع کنند. 7 آنها سعی می کنند به گونه ای گیج و مبهم سخن بگویند و با این کار به شما اجازه نمی دهند تا حرفهای آنان را تجزیه کنید. 8 هنگامی که سعی دارید در مورد موصضوع مورد بحث از آنها سوال کنید بلافاصله موضوع بحث را عوئض می کنند. 9 حتی سوال شما را متوجه شوند چنین وانمود می کنند که سوال شما را نشنیده اند و با این کار به بحث خاتمه می دهند. 10 اگر می خواهید مطمئن شوید مه او دروغ کفته است چند روز بعد راجع به موضوعی که در مورد آن دروغ گفته است ار او سوال کنید تا برایتان یک داستان با مظالب متفاوت تعریف کند. 11 اگر قدری به صحبت آنها شک دارید شما را متهم به بی اعتمادی می کند و خیلی سریع با این کار به بحث خاتمه می دهد. 12 آدم های دروغگو معمولا پر حر ف هستند و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند. 13 افراد دروغگو معمولا کسانی هستند که در زندگی شخصی یا خانوادگی دچار مشکل هستند. پس در مورد حرفهای چنین افرادی بیشتر دقت نمایید. 14 تن صدای افراد دروغگو در هنگام دروغ گفتن معمولا بالاتر از حد طبیعی است. 15 خنده های بی دلیل و بی گاه در هنگام صحبت کردن یکی دیگر از علائم افراد دروغگو است 16 آدمهای دروغکو همیشه سعی می کنند حرفهای زیبا و جذاب به زبان بیاورند و با این کار می خواهند امکان کشف حقیقت را از ما سلب کنند. منتظر مطلب خودم در باره دروغ و دروغگو در قسمت ( تجربیات خودم) باشید.
چنان زندگی کن که وقتی فرزندانت در مورد عدالت،توجه و راستی فکر میکنند به یاد تو بیفتند
قسمتی از وقت آزادتان را به مطالعه درباره جنس مخالفتان بگذارید تا به نکات جالبی در مورد نوع تفکر و رفتار آنان دست یابید
* * * بقیه در ادامه مطلب
امسال تیپ سرمای لی تیپ اصلیمه. این خود من در روز های نیمه دوم و آخر پاییز. حالا باز یه عده پیدا میشن میخوان منو واسه نیکول کیدمن( قدیما فول کردم گوفتم نیکول کودمن) شوهر کنن واسه اون پیرزن بیریخت... البته میدونم شوخیه ولی این عجوزه بیریخت که از خودمم اسگل تره واسه چیمه... واقعا عجیبه که من اون اوایل که تو نت بودم یادمه یه عکس از خودم گذاشته بودم همین حرفو زده بودن بهم. چند قت پیش هم که تازه این وبلاگو راه اندازی کرده بودم و چندتا عکس از خودم گذاشتم تو قسمت خاطره از نگاه دوربین بازم همینو گفتن... این عکس هم مال شب یلداست. راستی فرداش بود که موهامو دوباره کوتاه کردم. تمام پاییزو دست بهشون نزده بودم و دوباره کمی بلند شده بودن. دقیقا ۱۰۰ روز بعد از اون دوره دوباره موهام کوتاه شد.. البته من هم موی بلندو دوست دارم هم کوتاه . خوبختانه هر دو حالتشم بهم میاد. ولی کوتاه راحتتره!! بچه آبادان نیستم ولی عشقم عینک آفتابیه
عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل: منبع: سایت لوسه
بنام خدا سلام. واقعا امروز پنجم دی هستش؟ باورم نمیشه. چه زود گذشت. همین الان گوشی موبایلو نگاه کردم تا فهمیدم شش دیه و اگرنه یه خولی مل من که از دنیا بی خبره. اول بهتون بگم از خواب خنده دار امروزم. صبح همین که از بانک اومدم گرفتم خوابیدم. راستی بالاخره آخرین آمپول ویتامین ب 12 رو امروز زدم البته نا منظم میزدم و اگرنه باید چند روز پیش تموم میشدن. خلاصه خواب امروزم خیلی خنده دار بود. یه بار خواب دیدم تفنگ دارم و خلافکاره رو نکشتم !بهم گفت تو عاشقی؟ گفتم آره اگه تو هم عاشق شدی کسی رو نمیکشی. یه بارش هم خواب دیدم مثلا آدم وقت شناسی هستم. سر ایستگاه اتوبوس دقیقا روی قسمتی که میشینن خودمو جا دادم و رو به قبله ای که هر یه دقیقه یه بار از دستم فرار میکرد نماز میخوندم و خودمو باهاش ست میکردم. جالب اینکه اونالیی که کنارم بودن اشخاصی بودن که من هر روز تو راه رفتن به کلاسهام میبینم.هیچکس بهم نخندید ایستگاه هم شلوغ بود . هوامو داشتن گفتن جا بدین بذارین نمازشو بخونه منم عین خیالم نبود و نماز میخوندم. خداییشش نمیدونم خنده داره یا فوق خنده دار؟ یا یه جا دیگه هم دیدم که با یه نفر که زیاد اس ام اس بازی میکنم اما دیگه اس ام اس بازی نمیکنم جدیدا کلی اس ام اس بازی کردمو و تلفنی حرف زدم. خلاصه جالب اینجاست که خونمونو تا حدود هشتاد در صد مثل خونه خودمون دیدم. اونایی که تا حالا خواب دیدن میدونن چی میگم( آره بخند ولی منم میخندم خو..)! تازه یه جا دگه دیدم یه آقای خلافکاری رو میخواستم با تفنگ بکشم خودشم با ادب بودو تفنگشو بهم داد گفتم نمیکشمت ژرسید تو عاشقی؟ گفتم وقتی تو هم عاشق شدی دیگه کسیو نمیکشی!!(من کی آدم کش بودم که با عاشق شدن آدم شدم نمیدونستم؟) داشتم میگفتم. یه تیر هوایی شلیک کردم بابا این که انگار گلوله نبود موشک بود. تا اون ور آسمون که رفت هیچی کلی دود ( مثل دود ژشت جت) درست کرد و خطش تو آسمونا معلوم شد. تازه صدای خیلی خیلی بلندی داشت. نگا تو رو خداعشق رو خوابم اثر گذاشته! خلاصه قرار بر این بوده امروز ساعت هشت صبح بانک باشم و مبلغ یازده میلیونو و صد و پنجاه هزار ریال چک رو برای بابام بگیرم و شانص من زودتر رسیدم. و اگزنه یه نفر دیگه هم از حساب آقاهه چک داشت و صاحب حساب به بابام گفته بود هر کی زودتر رسید . نمیدونم الان چرا دارم بی مورد میخندم. ها یه لحظه فکر کردی پول چار صدو پنجه خیط شدی ها؟!!! کارت عابر بانکم هم که هنوز نیومده بود گفتن یک شنبه. وای این دفعه قبض موبایلم حدود 57 هزار تومن اومده بود. سری بعدشم 45 هزار تومن. یعنی اینکه پول فانیه. اما خداییش این پوله رو برای یه کار واجبی لازم داشتم. خدا کریمه.. راستی از وقتی که رفتم اهواز و برگشتم بیشتر نصف شبانه روز رو خوابیدم،روزای بعدش هم خوشخواب شدم. قبل از ظهر که ساعت ده اومدم خونه بلافاصله گرفتم خوابیدم و طرفای سه بعد از ظهر بیدار شدم حال آنکه دیشب هم طرفای دوازده ونیم اینطرفا خوابیدم و چند دقیقه مانده به هشت صبح بیدار شدم و روز گذشته هم فعالیت خاصی نداشتم که خسته باشم. خوابمم که بهم ریخت... یا کمتر از حد مناسبه یا بیشتر ای خدا من به این منگل دیونه ( خودم) چی بگم؟! البته اخیرا بیدار موندنم اونقدرام منگلانه نبوده و لازم بوده. این هیچ از وقتی رفتم اهواز نماز صبح که همش قضا شده نماز ظهر و بعد از ظهر هم اول وققت نیست ای بابا... راستی ایخرا خیلی تنبلم شدم. جزوه ها رو خیلی دیر برا شاگردام آماده میکنم !ولی خداییش طول روز هم برام کمه و احساس میکنم به خیلی کارام نمیرسم. تا قبل اعزام شدنم خیلی کارا دارم که باید انجام بدم. راستی یادم رفت بگم. همین امروز تو خواب دیدم که بهم گفتن 12 روز عید رو مرخصی داری. امیدوارم که لا اقل یه هفته اولش همینطور باشه. برام دعا کنی من که برا همه دعا میکنم معمولا مخصوصا اونایی که التماس دعا میکنن. دوستون دارم بدرود. راستی شب که دوباره اومدم خونه گزارشهای چند روز قبل از یلدا و شایدم قبلش تا الان رو مینویسم حالا مگه چی شد من پریدم جلو خلاصه اگه گزارشهای قبلی رو میخونین بدونین اینی که الان دارین میخونین زودتر آماده شده هر چند هم جالب نیست. اووو من چه منگلی هستما! مثلا خدا حافظی کردم. خوب چی کار کنم بس که شما گلین و دوستون دارم به امید دیدار
بنام خدا سه شنبه 4 دی ماه 1386 سلام. آخیش! بالاخره حسابی خستگی در کردم. البته خستگی در کردم نه ،باید بگم رفع کمبود خواب کردم. امروز حدودا ساعت یازده صبح بیدار شدم. بعداز تقریبا هجده ساعت البته هجده تاش پشت سر هم نبوده ولی خوب.. اینجوری شروع کنم. پریشب مادرم گفت: صبح باید با هم بریم اهواز. پدرت هم اول بعد از ظهر با ماشین از شهرستان میاد دنبالمون و بعد از کمی خرید دیگه بر میگردیم. خلاصه قرار بود قبل از شش صبح از خونه زده باشیم بیرون و با اتوبوس بریم طرف راه آهن. منم که تمام شب رو بیدار بودم. ای داد بیداد نماز صبح رو هم دیگه نرسیدم. تا از خونه زدیم بیرون اذان قشنگ صبح نه خودش منگ میگم صداشو شنیدم. خداییش بیدار بودم اما تو رخت خواب بودم نه پای کامپیوتر ، چند ماهی میشه که دیگه مثل سابق حوصله کامپیوتر رو ندارم. خلاصه سوار اتوبوس شدیم. تو راه اصلا حوصله نداشتم. مادرم میگفت خدا کنه مثل اون دفعه تو قطار جایی نیافتیم که مسافرای زنی پیدا بشن که تا آخر راه کر و ور حرافی کنن. خلاصه من تو اتوبوس که بودم خوابم میومد ولی یه دقیقه هم چرت نزدم. من که آدم نمیشم. سیمکارت ایرانسلم رو با کارتی که دیروز از یکی از بچه ها قرض کرده بودم شارژ کردم یکم اینترنت بازی کردم ولی خداییش تو موبایل حال نمیده. خلاصه مادرم بلیت گرفت و سوار این شبه قطار خر صدا شدیم. بد بختانه این صندلیهاشم که از صندلی الاغ کم کیفیت تره خو چه میشه کرد.. خلاصه به زور یک تونستم چرت بزنم. شارژ گوشیم همش چهار درصد بود برا همین دیگه خاموشش کردم. خلاصه رسیدیم. یه مقدار از راهو به طرف بازار پیاده رفتیم. هوا به شدت سرد بود. عجیبه که این یه ماهه اخیر بر خلاف یکی دو سال گذشته و همین دو سه ماه گذشته دیگه تحمل سرما رو ندارم. و اگرنه من با سرما اگر لرزشیم داشتم خیلی خفیف بود و خودمو راحت محکم میگرفتم اما اخیرا بدنم خیلی ضعیف شده.مادرم میدونست خیلی گرسنم شده آخه من برا صبحونه چیزی نخورده بودم جز یه کیک معمولی ( طبق معمول) و خلاصه جالب اینجاست که من دیگه عادتم شده با کیف مهندسی (مثلا) بیام بیرون و برا اهواز هم با همین کیف رفتم حتی مجله مورد علاقمم گذاشتم که تو راه بخونم اما توقطار همش یه صفحه و نصفی خوندمو دیگه چشام تحمل نکردن. خلاصه کیو دیدی صبحونه ساندویچ فلافل بزنه؟ تازه رسیده بودیم بازار. هوای بازار از خیابونا کمی گرمتر بود . اول بسم الله مادرم برام یه کلاه زمستونه گرفت و مستقیم رفتیم بازار لباس فروشا برا برادرم یه کابشن لی میخواستیم بگیریم حالا این برادرمم که باهامون نبودش کله کرده بود کابشن لی روشن مثل مال خودم داشته باشه. همه بازار رو گشتیم یه دونه لی روشن هم پیدا نکردیم. همه تیره بود. به قول مغازه دارا امسال مد ذغالی اومده و اون مال پارسال بوده( خداییش من همین پارسالشم که اونو گرفتم زیاد ازش پیدا نکردم) اما بالاخره بعد از کلی گشت و گذار و منم که تازه مفاصل پاهام درد گرفته بود یه دونه مشکی ولی خوشگل برا داداش کوچکتره گرفیتم. منم تحمل نداشتم دستام یخ کرده بود دیگه نا نداشتن ، مامان برام یه دستکش گرفت راحت شدم. نوبت منم رسید. قرار بود برام یه شلوار لی و یه پارچه ای و یه ژاکت خوشگل زمستونی بگیره. ولی من خودم نخواستم اظافه .. یه شلوار پارچه ای مناسب خودم پیدا کردم و یه پیراهن هم که بهش بیاددقیقا از مغازه ی رو به روش جالب اینکه تو اون پاساژه که بودم مغازه ها حالتی نیمه دککه مانند داشتن و صاحب مغازه ها میتونستن حتی با هم حرف بزنن. وقتی از مغازه رو به روییه اون پیر هن رو خریدم یه لحظه که منو مامان برگشتیم دیدیم همونی که ازش شلواره رو گرفتیم دقیقا عین این پیراهن رو تو دکش داشت و داشت یه جوری نگاهمون میکرد و البته نه نگاه بد! من یه خورده دل آزرده شدم مادرم کمی لبخند زد و گفت قسمته..! چیزی که برام جالب بود این بود که بالاخره من یه بار تو عمرم یه شلوار پیدا کردم که دقیقا کمرش اندازم باشه و موقع نشستن باهاش راحت باشم و اندازه هاش از همه نظر با پاها و کمرم ست باشه. خداییش این لاغری هم در دسری داره من الان حدود بیست الی بیست و دو کیلو از حدی که باید باشم کمترم کم عددی نیست. بازم بازار گردیها ادامه داشت. من نای راه رفتن نداشتم. این بازارها هم که چک پول خورد نمیکنن مخصوصا بازاریهای شهرهای بزرگ. این مادرم هم که معمولا خریدش ماشالله کم نیست میره عمده فروشیا خریده میکنه یه مغازه بزنیم بهتره اونم بزازی . منم که دم دقیقه به مادرم میگفتم مامان نمیتونم دیگه راه برم یه جایی پیدا کن میخوام بخوابم یه ساعت گفت کجا ببرمت آخه. خلاصه رفتیم یه پاساژکی و من اونجا به چندتا گونی لباس و پارچه ای که تو راهرو بود تکیه زدم. مادرم هی نگاهم میکرد هی میگفت عزیزم چقدر زرد شدی. این پیرهن زردتم اصلا باهات نمیسازه انگار یه طوری شدی قیافت خیلی خشکیده شده! چند باری هم بابا با گوشی مامان تماس گرفته بود خودم جواب میدادم. بالاخره اومدش. با بی حالی در حالی که هنوز تکیه زده بودم سلام کردم. با دلسوزی نگاهم کرد و مامانن بهش گفت حالش خوش نیست زرد شده طفلی! بابا گفت خوب نمیاوردیش! خلاصه وقتی به مامان گفتم که شب رو بیدار بودم که دیگه دیر بود. اما خداییش دمارمو در اوردن هی اونطرف بازار هی اینور یه مقدار بار هم دستم بود هی به بابا میگفتم میخوام برم تو ماشین بخوابم گفت نمیشه دست پارک باناست و ماشین اینجا نیست یه بارم میخواست سویچ رو بهم بده و گفت تو فلان آدرسه منم که تاب داشتم خداییش گفتم نمیدونم. خلاصه نرفتم. تا اینکه باز هم الافی. بالاخره بابا ماشینو اورد. سریع وسایلو انداختم صندوق عقب و رفتم رو صندلی عقب دراز کشیدمو کابشنو رو صورت خودم انداختم دیگه نفهمیدم چی به چی شد. دقیقا ساعت سه و بیست و شش دقیقه چشامو باز کردم دیدم ماشین تو پارکینگ خونست و دورو برم کلی خرت و پرت گذاشته شده. خلاصه بار ها رو کمک کردم و اوردیم خونه. منم بالاخره نمازمو خوندمو نزدیک به پنج خوابیدم دوباره یازده شب بیدار شدم. بعدشم کمی بعد از دوازده دوباره خوابیدم تا ساعت نمیدونم نه یا ده بود یعنی کلا حدود هجده ساعتی خواب بودم. برا همین فرداش وقتی بیدار شدم زمان برام یه طوری بود نمیدونستم کی وقته چیه. انگار همه چی ریخت تو هم. اما خد وکیلی این دفعه رفتن بازار اصلا نچسبید. نتونستم طبق معمول لا اقل یه پوستر ماشین از پوستر فروشی ای که همیشه بهش سر میزنم و نیز چندتا مجله ( اینجا ما بد بختیم از وقتی سهمیه بندی زنین راه افتاد ما دیگه محروم شدیم) و عینک آفتابی بگیرم اصلا حال و روزم حال روز درستی نبود. اِ راستی گفتم؟ بالاخره همین چند روز پیش جواب دفترچم رو بابام از پست برام اورد. دفترچه خدمتو میگم. خلاصه من 18 اسفند ماه باید اهواز باشم و هنوز مشخص نیست دو ماه آموزش رو کجا سپری میکنم اما خداییش خیلی بد موقع بوده و من دلم میخواست عید خونه باشم. به قول فرید که همین چند شب پیش دیدمش ( همون فرید تو پیتزا ساندویچیه که چند ماه پیش....) گفت 19 تاشو خونه بودی چه اشکالی داره بیستمی.. تموم میشه میره .. ولی خداییش ما هم که چند سال پیش بودیم اگر چه شب عید هممونو دور هم جمع کردن و کلی بهمون رسیدن اما باز حالمون گرفته بود! حالا یکی مثل من که حالش وحشتناک گرفته میشه البته دلیل داره. خدا کنه یه هفته اول مرخصی بگیرم. همین یکشنبه دوم دی بود که رفتم برا نیرو انتظامی ثبت نام کردم. بالاخره ثبت نامم کامل شد و اسممو نوشتم همه مدارک هم تکمیل شد فقط یه برگه در دو نسخه یکیشو گذاشتن پیش خودشونو یکی رو گذاشتن تو پوشه وبه همراه همه مدارک بهم دادن و گفتن فقط میمونه آزمون ورودی که اونم چیز خاصی نداره یه معارف اسلامی و یه زبان انگلیسی و یه ادبیات فارسی و کمی آشنایی با رایانه بیشتر نیست. گفتم والله رایانه رو که من خودم تدریس میکنم بقیش هم سهله. فکر نمیکردم فقط همینا باشن. امتحان هم افتاده روز دوازدهم برج یازده و قرار بر این شد که دو روز قبل برم کارت ورود به جلسمو بگیرم و یه شماره تلفن هم بهم دادن که باهاشون( در مرکز استان) تماس بگیرم. اما اینطور نمیمونه من از این کارمندی بعد اتمام دوره پیمانی سریع میام بیرون و در زمان کارش هم تحصیلمو به مهندسی میرسونم تمام تلاشمو میکنم و روی پاهام وای می ایستم. ارادم که ضعیف نیست البته اگه این اراده آهنینی که الان دارم توی دوران دبیرستان داشتم کولاک کرده بودم. خدا رو شکر هنوزکلی تا امتحان وقت هست. امتحانشم باز خدا رو شکر چیزی نداره. یه چی باحالو یادم رفته بود بگم. من موقعی که رفتم کیف همراهم بود. اتفاقا تو کیفم یه تبر و تیز بر هم همراهم بود. دژ بانه تیز بر رو دید ولی چیزی نگفت فقط به شوخی گفت کی رو میخوای بکشی؟! گفتم نه بابا این ماله کارمه. خلاصه شانص اوردم تبر رو ندیدن. البته این تبر رو که چند وقت پیش برادرم از تهران برام گرفته بود همینجوری با خودم میبرم واگرنه خدا رو شکر آدم شرری نیستم. شکلش خوشگله فقط. اینم عکسش! خداییش خودم وقتی همه کارا تموم شد تازه فهمیدم که این باهام بوده اما به دلیل پر از خرت و پرت و مجله و کاغذ بودن کیفم و همرنگ بودن تبره با کیف ، کسی متوجهش نشد. یاد یه داستان به نام تبر افتادم که نقش اصلی اونو یه پسر بنام برایان بازی میکرد و من موقع کودکی و ابتدای دوره راهنمایی توی مجله کیهان بچه ها دنبال میکردم یادش به خیر.. راستی وقتی تازه وارد بازار شده بودم( اهواز) چشم به یه اتوبوسی خورد که یه جمله روش نوشته بود و واقعا منو مجذوب کرد. مادرم حواسش نبود خیال میکرد هنوز کنار خودش دارم راه میرم. حدود ده متری ازم دور شد و منم سریع گوشی رو روشن کردمو. خدا رو شکر دوربینش ( شانصیه بگیر نگیر داره) با همون دفعه اول راه افتاد و عکس گرفتم. جملشو خودتون بخونین و کمی هم به شخصیت من پی میبرین که از چه جور آدمایی به شدت و به طرز فجیهی متنفرم. آفرین. از دشمنای خدا خیلی متنفرم و خودمم خیلی سعی میکنم که جزء اونا نباشم و تا الان واقعا به موفقیتهای خوبی رسیدمو خدا هم هوامو داشته. پیروز باشید دوستان گلم. التماس دعا
سلام عاشقا بخونن
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
تمام افرادي كه ما با آنها در ارتباطيم به دنبال گمشدة خود در اين دنياي بزرگ ميگردند. خود ما نيز به دنبال كسي هستيم كه اگر اوقاتي را با او سپري ميكنيم اين دقايق از بهترينها و به ياد ماندنيترين لحظات زندگي مان باشد و هر چه شناخت ما از خود و سپس از اطرافيان بيشتر باشد ارتباطمان شكل بهتري به خود ميگيرد. اگر بتوانيم در چند برخورد اول مخاطبمان را بشناسيم شايد بتوانيم از تنش و درگيريهاي بعدي جلوگيري كرده باشيم و يا شايد سرعت برقراري ارتباطمان بيشتر باشد. مجله راه زندگي من خودم در حقیقت جزء لمسی ها هستم اما یکی دیگه از موارد رو هم تا حدود بالایی دارم. ببینم دوستانم میتونن تشخیص بدن؟ البته از دو حالت دیگه هم خصوصیاتی دارم اما از یکیشون یه کم بیشتر ..
دوستان گلم سلام. این مطلب قشنگو توی وبلاگ دوست خوبم مهدی پیدا کردم. اونم از تو سایت کلوب پیدا کرده. به قول خودش حیفم اومد نذارم. اگه وبلاگشو دوست دارین ببینین توی پیوندها ( خانه ات در میان آسمان هاست) را پیدا کنید. کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد . مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست . هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد . ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد : - چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟ مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است ! گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است . ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم . خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد . اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني . هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست . به ياد داشته باش : به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ، به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .
حتما تا حالا برات پیش اومده که چیزی رو از ته دلت و با تمام وجودت بخوای. آرزویی که ذره ذره وجودت نیاز به داشتنشو فریاد می زنه. همون آرزویی که دلت به خاطرش می تپه . به امید رسیدن بهش نفس می کشی , تو رویاهات همیشه دنبالشی. همون که دلیل زنده موندنته . همون رویایی که بزرگترین امیته . قشنگترین رویا ی تو رویای سوگلی تو بالاترین امیدت واسه زنده موندن بالاترین دلیلت واسه تلاش کردن. همون چیزی که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده , تموم آرزوت اونه که بهش برسی . منبع : سایت لوسه
چگونگي تأثيرپذيري ما انسانها از رنگها ماهيت كاملاً رواني دارد و به طور غيرمستقيم در هنجارها، واكنشها، عكس العملها و رفتارهاي فرد مؤثر است. با دانستن تأثير رنگها، در استفاده و يا عدم استفاده آن با آگاهي كامل براي رسيدن به بسياري از هنجارها و دوري از ناهنجاريها، به اين اهداف نايل ميشويم: منبع : وبلاگ خانه ات در میان آسمان هاست( لینک را در پیوندها ببینید)
بوسه چیست . . . ؟ بوسه فعل است . . . بوسه حرف تعجب است . . . بوسه ضمیر است . . . بوسه حرف ربط است . . .
|
About![]()
هیچ وقت یه جا چند کیلو طلاپیدانمیکنی. کل اینترنت واسه تو طلا نمیشه.باید بگردی. کل این وبلاگ هم طلا نمیشه اما بهت تضمین میکنم که خورده ریزه های طلا در اینجا بسیارند.باید حوصله داشته باشی. اینکه اصلا نگردی یعنی اینکه فقط یک لحظه پستها را نگاه کنی و به خاطر طولانی بودن بیخیال شی حکم این است که روی شن و ماسه های حاوی طلا را شن و ماسه خالی پوشانده باشد. جویندگان طلا در رودخانه ها آدمهای با حوصله ای هستند. من نمیگویم نقره میگویم طلا پیدا میکنی.اگر پیدا نکردی هر چه دوست داری بگو.ببینم چه جور جوینده ای هستی. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 فروردین 1388 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsسرگروهبان تیتا و دنادني(دنا) Links
چرخ گردون (صبر)
همه چیز در باره ماهواره
راز - قانون جاذبه |