تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بچه ها. خوبین؟ دلم خیلی براتون تنگیده به خدا. چند روزی که گذشت از روزهای وحشتناک زندگیم بودن و حتی در حال حاظر هم کمی از اثرات اون روز روی روانم هست. دوستون دارم بچه ها. راستش خیلی از چیزا رو نمیتونم بگم چون نمیشه.

تا حالا شده بین دو راهی سختی تو زندگی قرار بگیرین؟ تا حالا شده یه راه پیدا کنین به نام دو نقطه یه خط اما سه نقطه سه خط؟  من در شرایط وحشتناک مشکلات هم فکر میکنم اما حد این مشکل به قدری بالا رفت که به مرگ نزدیک شدم. اهل خود کشی نیستم و شیطون برای این کار نمیتونه به راحتی گولم بزنه خدا رو شکر اما از ته دل آرزوی مرگ کردم.از پنج شنبه مشکلات شروع شد. قبل از اینکه گیج بشین به شکل گذارش ادامه میدم.

ماجرای دفترچه خدمت رو گفتم. به بابام گفتم میخوام همزمان با خدمت ادامه تحصیل هم بدم در این صورت باید در نزدیکی محل سکونت باشم و نزدیکترین حالت همین 10 الی 15 کیلومتر (ماه شهر) هست! یه نامه درخواست نوشتم تو برگه درخواست ها و حتی قسمت پشت اون رو هم سیاه کردم و توضییح دادم که من با این رشته و فقط به خاطر یه درس.. همه دوستانم دانشجو شدن.. من نمیگم نمیخوام برم خدمت یا بهم حتما فرصت بدین ازتون میخوام کمک کنین خدمت رو محل سکونت خودم.. خلاصه یه قسمتیش رو باید مهر معاونت وظیفه عمومی استانزده میشد بنابراین تصمیم گرفتم برم اهواز. اما من راهنماییهای لازم رو نداشتم برای همین بابا با عمویم که خودش توی نظام هست و آگاهی خوبی  داره تماس گرفت. عموم گفت بیا پیش خودم یکی از مسئولین آشناست کاریت نباشه یه کاری میکنم بیافتی محل سکونت خودت.( بچه ها به خدا من از پارتی خوشم نمیاد و یه آدم مقرراتی هستم ولی اگه این اسمش پارتی بود من الان از خدمت معاف بودم). خلاصه سه شنبه بود که رفتم سوسنگرد لعنتی. طبق معمول اول رفتم خونه خان عموم که بهترین عموم بود واقعا.خونه هاشون زیاد از هم دور نیستن.شبش رفتم خونه عمو جاسم که راهنمایی های لازم رو بکنه تا فرداش هم باهاش برم اهواز و ناممو تایید کنن. خلاصه تا روز شنبه هر روز شد فردا فردا تا بالاخره اهواز نرفتیم که نرفتیم. اما عموم یه پیشنهادی بهم داد وقتی فکر کردم دیدم بد نیست. مشکل خدمتم تا قابل قبولی حل شده بود اما این مشکل شماره یکم نبود. راستش کاش میتونستم بگم اما نمیتونم به خدا.من آدمیم که دوست ندارم دل کسی رو بشکنم.اهل خیانت هم نیستم خدایا بی نهایت  مرتبه شکرت! ولی عذاب وجدان وحشتناکی گرفتم و روی روانم به شدت تاثیر منفی گذاشت. دقیقا مثل این بود که به هر دستم یه بوکسل وصل شده باشه و به دو ماشین با جهت مخالف بسته باشن و بخوان بکشن به خدا اینطوری شده بود ولی من مقاومت میکردم اما یکی بود که دیدش نسبت به راه حل بر خلاف تصورم منفیتر بود !یکی که یه طرف قضیه بود! من سعی داشتم زور بزنم و با باورم عمل کنم و دو طناب رو بکشم طرف خودم !بالاخره وضع جوری شد که منی که اشکم خارج نمیشد برای اون طرف که نا امیدتر بود اشک واقعی ریختم اما برای اون طرفی که برام اشک ریخته بود حتی یه قطره الکی هم نتونستم بریزم منی که اگه اشک کسی رو میدیدم چشمام  نا خودآگاه و بدون احساس به دلیل حساسیت اشک میومد باز هم عجیب این دفعه.. طوری التماس طرف نا امیدم کردم که تو عمرم التماس نکرده بودم از یه طرف طرف امید وارتر که اون هم امیدش تا حد قابل قبولی هم نبود التماسم میکرد اما من به جای اون به اون یکی وابسته بودم در حالی که اون یکی دلش خیلی مهربون و یه دریاست اما باورش نمیشد که من بهش وابستم. وضع جوری شد که اون یکی که من بهش وابسته هستم تصمیم گرفت فداکاری کنه و دیگه اصلا جوابم رو نمیداد و من پشت سر هم گریه و سرشار از غم وحشتناک شدم و حتی وقتی شنبه بعد از ظهر اومدم طرف خونه توی راه توی ماشینا خوابم برد، وحشتناک شده بود همه چی توی خیابونا طوری راه میرفتم که یکی ندونه میگفت این کار خطرناکی کرده اینقدر مظطرب شده . خیلی التماس خدا کردم. قضیش خیلی مفصله کاش میتونستم بگم اون وقت میفهمیدین از بین سه نفر من بد بهترین بودم. نه زنده بودنم و نه مرگم راه چاره بود. نه اهمیت دادن فقط به یکیشون. میدونم دیگه تا حد بالایی فهمیدین جریان از چه قراره ای کاش میتونستم این جریان مفصل رو براتون تعریف کنم. شب که رسیدم خونه مادرم متوجه شد من وضعم یه طوری شده بهم گفت سلام نکرده../ خیلی دلتنگ به نظر میرسی چته پسر؟ گفتم چیزیم نیست حال ندارم . گلی که تو راه خریده بودم به علاوه نقاشی خاصی که کشیده بودم با خودم بردم.این طرف رو من از نزدیک باهاش حرف نزده بودم حتی. باهاش تماس گرفتم.بهش گفته بودم دوست دارم اولین دیدارمون از نزدیک زیر بارون توی پاییز و با اهدای گل از من باشه ولی این گل رو گذاشتم یه جایی دم در حیاط و گفتم بیا برشون دار.. باز هم التماس هامو رد میکرد. رفته بودم طرف رود خونه شیطون میخواست گولم بزنه این رود خونه جون خیلیا رو گرفته بود و نحس بود اما یه چیزی نمیزاشت من اینکارو کنم. اون چیز عشقی بود که همیشه زنده بود و اگرچه گلی که  خریدم توی راه یکم پژمرده شد اما این عشق اصلا یه ذره هم پژمرده نشد. اون طرف دیگرم بر خلاف تصورم امیدوارتر بود . دختر فامیلا.. با این که من از نزدیک هم کم باهاش حرف نزده بودم اما هنوز هیچکدوم هم دیگه رو تا حد قابل قبول از خلقیات هم خبر نداشتیم. من توی فامیل یه دشمن خبیث دارم که خونیه و واقعا خبیثه و همیشه میخواد منو به دیگران بد نشون بده. داستانا خیلی مفصلتر از این حرفاست. من این دختره رو بر خلاف اون یکی که توی شهر خودمه حس نمیکردم اما اون یکی نیمه روح منه و در بالاتر از 70 درصد شبیه هم هستیم و حتی در اختلافها هم جوری عمل میکنیم که به توافق میرسیم در اسرع زمان.ای کاش میتونستم بگم. بالاخره گریه هایم بیشتر شد. تا اینکه رسیدم به پشت خونه این دختره که بهش گل دادم. وضع صورتم ریش زشتو بلند و موهای پولیده و داغون  همون شکلی که  جلوی دختر عموم بودم و اون گفته بود چرا اینطوری شدی.. اما قرار نبود من با این شبونه اومدن این یکی رو که تا اون موقع از نزدیک باهاش حرف نزده بودم اما دیده بودمش باهاش حرف بزنم.داستان مثل فیلما میمونه هر دو مدت کمی نیست که همدیگه رو میشناسیم اما موفقیت ها و تغییراتم رو مدیون این دختر هستم . حتی به اون یکی گفتم من هر چقدرم خوب باشم بدون دلیل این خوبیم اونه و اون بود که عوضم کرد دلیل این عوض شدن و بالا رفتن قدرت تفکرم و استفاده بیشتر از این قدرت همین دختره بوده، تا زمانی که صداشو نشنید فکر میکرد من دروغ میگم و بهم میگفت از کجا میدونی این دختره دختر خوبیه من دخترا رو بهتر از تو یکی میشناسم من که غریبه نیستم اون غریبست ولی این حرفا آتیشم میزدن،اس ام اس زدنها شدت خیلی زیادی داشت و بیشتر از طرف خودم بود . حتی تصمیم گرفتم همه اس ام اس ها رو با جرات نشون اون یکی بودم که بفهمه من از گفتن حقیقت باکی ندارم و بالاخره وقتی این یکی جرات کرد که پشت خط باهاش حرف بزنه البته گفته بود لازم نیست اون یکی حرف بزنه فقط گوش بده وولی اینجا بود که اوج ناراحتیهای منو این یکی دختر شروع شد و گرریهام شدت زیادی گرفت حتی اون دختره  اومد نوازشم کرد و بقلمم کرد ولی بهش گفتم من اگه بهات هم باشم دووم نمیارم اینو مطمئن باش من نمیتونم.. گفت خوب سه تایی باهم باشیم و من اونو مثل خواهرم میدونم بعد گفت داستان مثل فیلم هندی شده ولی با وجود اینکه اونو روی پیشونی بوسیدم باز هم گریه کردمو گفتم التماست میکنم بزار برگرده تو رو خدا.. دستتو میبوسم.. گفت عذاب وجدان میگیرم تاینکارو نکن خلاصه وضع وحشتناحکی شد که شما اصلا بهتر بود این متن رو نمیخوندین چون باید مفصل باشه و بدون ابهام..

دعامو خونه فامیلا جا گذاشتم. شب که اومده بودم توی راه برگشت به طرف خونه نزدیک خونه اونا با صدای بلند گریه میکردم دیگه افتادم روی خاکهای تازه ریخته شده که داشتن اونجا ساختمون میساختن و مرز شهر بود به دختره زنگ میزدم میگفتم تو رو خدا و حتی حنجرم هم صداش عوض شد بالاخره دختره اومد پشت حیاط و منو صدا میکرد اما دیگه روی خاکا افتاده بودم و آروم نمیشدم و با خدا حرف میزدم. لرزش وحشتناکی از ساق پاها به پاین و دستها داشتم. هر چی زور میزدم نمیتونستم خودمو بلند کنم. صداشو که شنیدم فکر میکردم آروم میشم اما زمان برد تا آروم شدم. دیدار اول به این وضع تبدیل شد. من اون از هم شناخت قلبی داشتیم ولی بهش گفتم نارحتیم از این نیست که التماسهامو رد میکردی از اینکه باور نمیکردی بدون تو نمیتونم و چون فکر میکردی قبل از تو چند نفر باهام بودن که همشونم خودشون رفتن چون فکر میکردی رفتن اونا در من اثر سنگینی نذاشت رفتن تو هم نمیزاره در حالی که با تو بیشتر از هر کسی عاشقانه داشتم و بیشتر از هر کسی حست کردم و این من بودم که امیدوار بودم و این تو بودی که ناخودآگاه حتی امیدواری و نگرش درست یادم دادی. نمیدونم چرا از دهنم انتقاد خارج میشد. اما بالاخره بلند شدم با زحمت فراوونی ..اشکام چشماموم از خاکی که تو چشام گل شد شصتن و بالاخره تونستم ببینم کسی رو که دوسش دارم. تمام لباسها و بدنم و موهام خاک بود دیگه. گوشی شارپ تموم کرده هم توی اون تاریکی و خاکها گم شده بود. بالاخره دختری که بهم میگفت اگه از نزدیک بهش بگم دوست دارم سکته میکنه خودش بهم گفت دوست دارم.بالاخره برگشت.نا خودآگاه بیرحم شده بود اما اون هم حق داشت. فقط یه تصمیم گرفته بودم. از همون اول گفته بودم این امتحان خداییه. گفتم خدا کریمه. هر چی خدا بخواد اما منی که گفته بودم تحت هیچ شرایطی ازت جدا نمیشمو نمیتونم بالاخره جدا نشدم.حالا فهمیدم که چقدر وحشتناک عاشقم. شاید بعضی از دوستان نزدیکم فکر کنن من بی مشکل نیستم اما نمیدونن .. اگرچه خیلیا که ازم شناخت نسبتا خوبی هم دارن میان حرف دلشونو بهم میزنن اما من از مشکلات خودشون باهاشون حرف میزنم و به مشکلات خودم جلوی اونا مراجعه نمیکنم معمولا.. ولی یکی از دوستام هم هست که همیشه دعام میکنه. حسین. حسین عشقمه. داداشی مهربونم.خیلی دوسش دارم.

شب گذشته از نیمه شده بود که اون دختره بالاخره رفت و شاید اگر نیمیومد من نمیتونستم خودمو بلند کنم و صبح منو کارگرا بیدار میکردن توی اون وضع خیط.مادرم منو با اون حالت دید. هزار و یک فکر بد به ذهنش رسید جز این جریان غمناک.به مادرم گفتم چرا از این فکرا میکنی میتونستم بهت دروغ بگم میتونستم یواشکی بیام لباسمم عوض کنم کسی نفهمه ولی نمیتونم بگم به خدا.. اون دختره برگشت و من دوباره به زندگی امیدوار و رویاهای بلند پروازانه اندیشیدم اما به اون هم نمیشه بگم نه ولی باید راهی باشه حتما. یه راه حل. خدا کریمه.

------ پا نوشت ------

از دوستان نزدیکم تمنا میکنم در این رابطه باهام اصلا حرف نزن چه تو وبلاگ چه بیرون همینقدر که امیدواری میدن و میگن خدا کریمه کافیه من خودم یه آدم به شدت امیدوار هستم و این امیدواری و نگرش درست رو از همین دختر یاد گرفتم. در واقع از اون به طور نا خودآگاه بهم القا شده. از نیمه دیگرم یعنی عشقم

 

لطفا توی این پست نظر نزارید و این پست رو نادیده بگیرید

خواستم دوستام بدونن اینکه کسی بهشون خیانت کنه یا عشقشون یه طرفه باشه به این اندازه مشکل وحشتناکی نیست اما من این مشکل رو وحشتناکترین مشکل دنیا نمیدونم و همیشه امیدوار هستم و سعی میکنم از فکر و باورم استفاده کنم. من همه جوره مشکلات عشقی رو تجربه کردم. شما رو به خدا حرفی نزنید. قصدمو از نوشتن گفتم. نمیخوام کسی رو ناراحت کنم یا یاد خاطرات مشابهی بندازم . همهتونو دوست دارم. موفق باشید.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت14:30توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است...
به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در وبلاگ "مديريت منابع انساني" به نشاني http://hr.blogfa.com مطلبي با عنوان "راز موفقيت" آمده است كه در ادامه مي‌خوانيد:
« از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است.


- آن چيست؟


- «تصميم‌هاي درست»


- و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟

 


- پاسخ «يك كلمه» است!


- آن چيست؟


- «تجربه»


- و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟


- پاسخ «دو كلمه» است!


- آن چيست؟


- «تصميم هاي اشتباه»»


انتهاي پيام


کد خبر

+نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت11:8توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

 روز اول
از كارهايي كه ناچاري انجام دهي لذت ببـــر.
نق زدن تنها تو را خسته تر مي كند و نمي گذارد كار را درست انجام دهي.
اما اگر با موفقيت مانند يك دوست رفتار كني.
مثل سگ همه جا به دنبالت خــــــواهد بود.


روز دوم
سعي كن كارهايت را از صميم قلب انجام دهي.
نه به صرف اين كه ناچاري انجام دهي.
بايد به كارت ايمان داشته باشي.
يك جريان آب ضعيف ، تنها نيمي از باغچه را آبياري مي كند.


روز سوم
همه چيز را همانطور كه هست بپذير.
خواستن تنها، چيزي را تغيير نمي دهد.
خواستن، باد را از وزيدن باز نمي دارد و برف را به آب نبات تبديل نمي كند.
اگر مي خواهي چيزها را بهتر از خودشان تبديل كني، با آنها همان گونه كه هستند مواجه شو.


روز چهارم
تمرين كن تا از درون شاد باشي.
اجازه نده ديگران براي شاد كردن تو تصميم بگيرند.
خودت رئيس كارخانة شادي سازي باش.


روز پنجم
ذهنت را همانند ابر سفيدي كه در آسمان است، آزاد كن.
تلاش كن، اما نتايج كار را واگذار تا با هم كار بيايند
براي ابر چه فرقي مي كند باد از كدام سو بوزد.
چرا وقتت را براي چيزي كه در كنترل تو نيست، تلف مي كني؟


روز ششم
وقتي تصميم به انجام كاري مي گيري،
از خود نپرس : من چه مي خواهم ؟
بلكه بپرس : چه كاري به نفع همه است ؟
اگر به فكر منافع ديگران باشي، ديگران در كنارت كار خواهند كرد و كمكت خواهند كرد تا موفق شوي.

روز هفتم
هنگام تصميم گيري ابتدا نبايد بپرسي، از اين كار چه نفعي عايدم خواهد شد؟
پرسش درست اين است كه : چه كاري به نفع همه است؟
خانه زماني مستحكم خواهد شد كه همة ديوارهايش استوار باشند.


روز هشتم
وقتي كار به مشكل مي خورد، نه ديگران را سرزنش كن و نه خود را،
انسان وقتي شنا ياد مي گيرد كه از فرو رفتن در آب نترسد.


روز نهم
براي موفقيت در هر كار،
بايد ابتدا تصوير واضحي از نقشة كار داشته باشي.
آن گاه، همان طور كه در باد شديد، نخ بادبادك را محكم نگه مي داري،
بايد هدفت را هم به همان محكمي نگه داري.


روز دهم
اگر طرحي در عمل مشكل تر از آن شد كه فكر مي كردي،
دلسرد نشو.همه چيز اين دنيا همين طور است،
خصوصاً اگر ارزشمند باشد.
لاجرم خود حبابي بيش نبود، زيبا اما توخالي.


روز يازدهم
مشكلات ما را قوي و به سمت
پيروزي هاي بزرگ تر هدايت مي كنند.
كوهنوردي آسان نيست، اما منظره اي هم كه
از قله كوه ديده مي شود، بسيار زيباست.


روز دوازدهم
اراده ات را قوي كن.
خود را وارد به انجام كارهايي كن كه برايت مشكل اند.
سپس آنها را با جديت انجام بده.
بعد از مدتي خواهي ديد كه اراده ات همانند
گرزي فولادي سخت و درخشان شده است.


روز سيزدهم
با انرژي كامل روي كارهايت تمركز كن.
شيشه هاي رنگي كليسا، هنگام عبور نور از آنها
بسيار زيبا و درخشان مي شوند.
كارهايت را هم اگر با انرژي انجام دهي،
شفاف و زيبا خواهند شد.


روز چهاردهم
هنگامي كه قصد انجام كاري را داري، از خود نپرس :
ديگران آن را چگونه و با چه روشي انجام داده اند ؟
بلكه بپرس : چگونه مي توانم آن را درست و به بهتـــــــــرین وجه ممكن انجام دهم.
اين را بدان كه همواره حقيقتي تازه در انتظار كشف شدن است.
بدون احساس وجود اين حقايق، كريستف كلمب
هرگز به آمريكا نمي رسيد و گراهام بل تلفن را اختراع نمي كرد.


روز پانزدهم
هر كاري را با جان و دل انجام بده.
اگر شعاع انرژي ات را مانند ذره بيني كه نور خورشيد را متمركز مي كند،
روي موانع تمركز دهي،
هر مانعي كه سر راهت باشد خواهد سوخت.


روز شانزدهم
امروز را آغازي تازه بدان.
چرا به چيزي كه ديروز اتفاق افتاده، يا انجام شده فكر مي كني؟
زندگي رودخانه اي است كه مدام به سمت آينده در جريان است.
هيچ قطره اي از آن دوبار از زير يك پل رد نمي شود.
كار را با روشي تازه انجام بده، بهتر از هميشه.


روز هفدهم
افكار و روياهايت را بسط بده.
هنگامي كه در بيرون چمنزاري پهناور است
كه از هر سو تا افق امتداد دارد.
چرا خود را در آغل حبس كني.


روز هجدهم
نگذار افكار و ذهنياتت به صورت عادت درآيند.
سعي كن هرگز در جا نزني.هر روز از زاويه اي تازه به كارها نگاه كن.
زندگي يك صحنة پر از ماجراست.
به اطرافت نگاه كن: نشانه هاي زيبايي وجود دارند كه به كشفيات تازه اشاره مي كنند.


روز نوزدهم
مهم ترين چيز احساسي است كه نسبت به كارت داري.
وجود رنگ هاي تيره در يك تابلوي نقاشي.
نشانة افسردگي نقاش آن تابلوست.
رنگ هاي روشن، حاكي از وجود روشنايي و انرژي در زندگي نقاش آن تابلوست.
هر كاري را با شادي انجام بده، تاديگران را هم شاد كني.


روز بيستم
زندگي مثل يك تاب است كه هم مي تــــــــــواند سرگرم كننده باشد و هم حال به هم زن.
اگر هر بار كه تاب مي خوري احساس شگفتي كني،
لذت تاب خوردن را احساس خواهي كرد.
در زندگي هم هر بار كه كاري را انجام مي دهي،
از انجام آن شگفتي احساس كن.


روز بيست و يكم
حرف حق را بپذير و كاري به گويندة آن نداشته باش.
مثلاً اگر بوي دود را احساس مي كني و طوطي ات فرياد بزند كه :
خانه آتش گرفت!
آيا به مهمانهايت خواهي گفت :
اين طوطي نمي فهمد چه مي گويد؟


روز بيست و دوم
عقايد را با حقايق اشتباه نكن.
حقيقت مانند دانة بادام است،
و عقايد پوستة آن دانة بادام هستند.
اگر به دنبال حقيقت هر چيز هستي،
بايد پوسته را بكني، تا خود دانه را ببيني.


روز بيست و سوم
قبل از انجام هر كار مهمي، اول ببين
چه احساسي نسبت به انجام آن داري.
آيا آن كار را مهم مي داني؟ آيا واقعي به نظرت مي رسد؟
آيا به ديگران كمك مي كند؟


روز بيست و چهارم
هنگام غليان احساسات، هيچ تصميم مهمي نگير.
در اين صورت اشتباه خواهي كرد.
اول درونت را آرام كن.
ذهن مانند يك درياچه است.
هنگام غليان احساس، درياچه مواج است.
درياچه هنگامي نور ماه را منعكس مي كند كه آرام باشد.


روز بيست و پنجم
هنگام مواجه شدن با مشكلي يادت باشد كه حتماً راه حلي وجود دارد.
زيرا هر چيز با جفتش به وجود مي آيد.
بعد از هر سقوطي ، صعودي و بعد از هر شبي، روزي وجود دارد.
ذهنت را روي راه حل ها متمركز كن.
براي بيرون آمدن از يك اتاق بايد در را پيدا كني،
نه اين كه به ديوارها فكر كني.


روز بيست و ششم
همواره از نعمتهايي كه زندگي به تو بخشيده است،
شاد باش و به خاطر آنچه كه نداري گله مند نباش.
ساختمان با سنگ هايي ساخته مي شود كه در دسترس اند،
نه با سنگ هاي حياط خانة ديگران.


روز بيست و هفتم
سعي كن مثل ماشين خرابي كه خاموش نمي شود،
دائماً در حال عذرخواهي نباشي.
با اين كار توجه ديگران را به اشتباهاتت جلب خواهي كرد.
تلاش كن كه بهترين را انجام دهي.
آن گاه لبخند بزن و حركت كن.
تنها خداوند كامل است.


روز بيست و هشتم
هر كار خيري كه در اين دنيا انجام دهي،
بيش از هر كس به خودت كمك خواهد كرد،
به تو قدرت و انرژي و درك بيشتر خواهد بخشيد.
اگر خودت نقاشي كني،
ديگران از تماشاي آن لذت خواهند برد.
ضمن آنكه در حين كار
تجربه ات هم در نقاشي بيشتر شده است.


روز بيست و نهم
براي عمل كردن از درونت فرمان بگير.
براي تفكر از درونت راهنمايي بجو.
زيرا درك و آگاهي را بايد دريافت كني
و نمي تواني خودت خلق كني.
زمين هنگامي گرم مي شود كه
به سمت خورسيد متمايل باشد.


روز سي ام
هر چيز كه راست و درست باشد،
به نفع تو و ديگران خواهد بود.
خداوند بهتر از هر كس مي داند كه
چه چيز به تو شادي واقعي مي بخشد.
آيا يك گياه مي فهمد كه باد، آن را تقويت مي كند
يا باران ملال آور باعث
رشد گل هاي زيبا مي شود.


روز سي و يكم
هرگز مغرور نشو،
زيرا غرور ميكروبي كشنده است.
غرور به تدريج عقل را زايل مي كند
و باعث مي شود هيچ كاري را بدرستي انجام ندهي.

+نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت22:19توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

سه شنبه 8 آبان 1386

سلام رفقا. پست قبلی رو اگه بخونین ممکنه خیال کنین دقیقا همون تاریخ و شبش نوشتم اما در واقع همین الان ( ساعت بیست و پنج دقیقه به صفر بامداد یعنی نیمه شب ) تموم کردم. الانم میخوام ماله دیروزو امروزو بنویسم. نیازی نیست شما بگین خودمم میدونم ایخرا پست هام بی مزه تر از قبل هستن. اخیرا تغییراتی کردم. قبلا تا ساعت ها پشت رایانه میبودمو زیاد خسته نمیشدم اما الان با وجود ا ینکه هنوز از همون رایانه و مانیوتر ال سی دیش هم استفاده میکنم چشمهام زود به زود خسته میشن و نمیتونم بیشتر از دو ساعتی پشت کامپیوترم باشم.
خدای من کلی کار عقب افتاده دارم. چند روز قبل هم یه شاگرد دیگه تحت فراگیری از من شد. این دفعه چیزی که من توی لیست ننوشتم ولی تا حدود قابل قبولی سر رشته داشتم. هک و امنیت.چهار جلسه ای خدمتش بودم. اونم که ازم یه سه چهار سالی بزرگتر از آب در اومد. ولی پسر خوبیه هر وقت میرم خونشون کمال خونگرمی و مهمون نوازی رو نشون میدن واقعا! جالب اینجاست که خونشون خیلی به خونمون نزدیک اما تا حالا ندیده بودمش. خودش که میگه همش یه ساله اینجا هستن ولی باز باید توی این شهر کوچولو و دوست داشتنیمون میدیدمش مخصوصا حالا که نزدیکه و مدیتیه هم همنشین برادرمو و دوستاشه تقریبا.. جل الخالق بگم خوبه؟! ها؟؟

 البته الان که دارم مینویسم چند روزیه که او یکی شاگردم یعنی مهندسه هم غیبش زده و موبالشم قطع شده. احتمال داره دوباره با پرواز رفته باشه شمال. خدا حفظش کنه هر یه ماه یه بار بیشتر از دو هزار کیلومتر رو با پرواز میره طرف خونوادش این واقعا از اون کار درستاشه. بهتر از اونایی که مثلا کمتر از صد کیلومتر فاصله دارن و چند سالی یه بار هم به پدر و مادر سر نمیزنن.  با اینکه کاره ی مهمی هست ولی اونا رو فراموش نمیکنه. بد بختی من  میدونی چیه اینه که این روزا حسابم خالیه و حتی همین نتی که الان دارم به زور قرض کردم از یکی از مغازه داران آشنا. اگه کار شاگردام تموم بشه دوباره وضع رو به راهه. دیروز صبح که خواب بودم صدای گوشی بلند شد. انتظار یه شخص دیگه رو داشتم. شماره رو نگاه کردم دیدم آشنا نیست. یه آقایی بود که با لحنی نسبتا قابل فهم از کلاس و کامپیوتر حرف میزد. گفتم خصوصیه آقا .. آدرسمو گرفت گفت الان میام. گفتم خدا رسوند. آقاهه اومدش. ظاهرش نشون میداد جانباز باشه البته نه اینکه خدای ناکرده وضعیت جسمانی آسیب دیده داشته باشه اتفاقا سالم بود. بلافاصله از پسرش حرف زد. خدایا این یکی مشکله واقعا. پسره تقریبا همسن من ولی تا دوم راهنمایی درساش کامله و انگلیسی به اونصورت بلد نیست . براش لیست تعرفه ها رو اوردم  تقدیمش کردم. در مورد پسرش گفت که پسر فوق العاده کنجکاویه و اومد توضییح بده گفت مثلا در مورد جبهه ازم سول میکرد و خلاصه این باباهه از خط مقدمو و حمله و و حرفه های خاص اون زمان حرف زد  تعجب کردم که داره چی میگه دلم میخواست یکم بخندم اما ظاهرم اصلا اینو نشون نیمداد چون بلد بودم خودمو کنترل کنم. به هر حال اینم یه طورشه.این بابا از هر چیزی حرف میزد. آقای طبابایی. لحنش داشت برام شیرین میشد. یه چیزی شبیه لحن صمیمی و خالص اما اگه دقت کنی اون نیست. یه لحن خاص. بدون داشتن صمیمیت از هر چیزی سخن گفتن..  خلاصه بهش گفتم پسرتون کار خاصی با راینه میکنه؟ مثلا میکس؟ این یارو نمیدونست میکس چیه و گفت سر در نمیاره. خواستم ببرمش آموزشگاه با پونصد هزار تومن پول ثبتنامش کنم ولی پون درسش ناقشص بود نشد. مشکل خدمت داره ولی  یه کاریش میکنم نره خدمت مشکل عصبی داره و .. و منم معافش میکنم چون سابقه هشت سال دفاع مقدس و.. خلاصه فهمیدم که تدریسش کار آسونی نیست! گفتم بعد از ظهر باهام یه تماس بگیره باهاش صحبت  کنم ببینم نیازش از کامپیوتر چیه که ببینم چه مباحثی رو باید یادش بدم. فهمیدم نه خودش نه پدر از کامپیوتر به اون صورت سر در نمیارن. دلم یه جورایی سوخت. به خدا اصلا از اون آدمایی نیستم که از این فرصت ها سوء استفاده کنم. بد جوری به حروم نبودن مال اهمیت میدم و بایدم اینطوری بمونم. آقاهه تشکر کرد و رفتش.
برگشتم داخل. دوستم اس ام اس داده بود. راستی یادم رفت بگم این آقا که تماس گرفت منو از دست خواب زشتی که دیدم نجات داد. توی خواب دیدم که یه فالوده اونم تو بشغاب از یه مغازه گرفتم  و تهش یه سوسک دیدم حالم بهم خورد. البته نگران نباشید من بچه بودم سوسک میل کردم اونم مدل خطرناکش که اینجا بهش میگن جلاده که مسموم کرد .  نمیدونم بچه بودم شاید مست بودم و نمیدونستم اما یدم نرفته . به خدا هنوز نمیدونم خواب بود یا واقعیت داشت. اما خش خش  له شدن اون سوسک زیر دندونام بیشترین چیزیه که هنوز حس میکنم واقعیت داره. چیه حالت به هم خورد؟ مگه چیه تو تا حالا ندیدی مگه ؟ من بچه بودم خوب! شما اگه کلیپ اون یارو که اینجا قورباقه با دندوناش پاره کرد و بیست سالش بود رو میدیدین که..
ای بابا من دارم از چیا حرف میزنم. فک زن ماهریم نگا تو رو خدا. از خواب حرف زدم رفتم تو قدیما اومدم از قورباقه و چیزای حال به هم زن .. بیخیال! اومدیم نمک زیاد کنیم گوش قورباقه ریختیم.  بابا شوخی کردم چته تو الان  ها؟  از این چیزا حالت به هم میخوره خوب عزیز من کی بهت گفت بخوری مگه من مجبورت کردم ؟  شوخی بسه ببخشید که حالتو بهم زدم واقعا
داشتم میگفتم. دوباره اومدم تو اتاقم خوابیدم این روزا خیلی خستم میشه . خیلی زود. قوای جسمیمو از دست دادم واقعا. تا بخوام ورزشی چیزی هم برسم گرفتاریها امونم نمیدن. از بی حوصلگی رفتم بیرون. رفتم یه کارت اینترنت بخرم این مغازه داره یه ساعت داشت اذیت میکرد و کلی وقت تلف شد. دیگه این دو ماه اخیر میخوام سریعا هر چی کار دارم تموم کنم هر چی  کشش دارم استفاده کنم. این دو ماه میخوام ایده هایی که داشتم رو هم پیاده کنم. قبل از اینکه این فرصت ها رو از دست بدم. کلی کتاب هست که باید بخونم. درسته که تو خدمت کلی چیزا ممکنه یاد بگیرم و یا الاف بشم  و هر چی رو که الان بلدم ممکنه بعدا برای دست یابی مجدد یه مقدار فشار لازم باشه و خیلی چیزا رو از دست بدم ولی این دلیل نمییشه چیزایی رو کنار بزارم. من یاد گرفتم انرپیمو صرف هر چیزی نکنم.  بعدا بیشتر از تجربیاتم مینویم. اگه این گرفتاریها نبود حرفای جالب کم نداشتم که بزنم ولی..
بعد از ظهر کوفت شد همش. فرش اتاقمو بردم بیرون خودم شستم. تمیز تمیز شستم اما آخرش دیگه شونه هام  که از دیروز درد داشتن شدت دردشون بیشتر شد. حوالی پنج و نیم عصر همون آقاهه که برا پسرش کلاس میخواست دوباره تماس گرفت. بررسی ها انجام شد . آدرس خونشونو داد. قرار شد فرداش ( امروز) برم خونشون و یه فرم ببرم که مشخصات فردی  تواناییهاشو مورد بررسی قرار بدم.
یه تماس با سعید گرفتم . پرسیدم این سی دی ویندوز اکس پی که  چند روز پیش بهم دادی  بوت نداره ،ویندوز نداری که بوت داشته باشه؟ گفت نه. خبر داد که حسین در امتحان عملی رانندگی موفق شده. خدا رو شکر. دعاهمون مستجاب شد.  صبح زود سر نماز دعا کردمو گفتم خدا این دفعه .. برای بنده هات دعا  میکنم آبرومونو پیش بنده های پاکی مثل این نبر.  خیلی خوشحال شدم. حالا حسین هم گواهینامه میگیره. طبق معمول حرف و حدیث شیرینی گرمه.. بین ما هر وقت هر چی میشه راجع به شیرینی و رو کم کنی از این بازیا راه میافته.
رفتم طرف دوست خوبم محمد. این یکی دیگه ویندوز داشت. بالاخره روح سیستم رو بعد از چند ماهی عوض کردم. پدرش در اومده بود با این ویروسها  و سنگینی! خدای من چقدر زود به زود خستم میشه . نمیتونم زیاد  دوام بیارم میدونم چم شده. دچار نقص فنی  ( عارضه سوپر منگلیسم) شدم (جوک بود؟ چی بود؟) .
چند روزیه که یه خورده بی حالم. نمیدونم کی برسم این کارای مونده رو تموم کنم. خیلی کارا دارم که باید انجام بدم. چشم به هم بزنی این دوماه میگذره و من دیگه نیستم. البته ممکنه یه دو سه چار باری که مرخصی بدن بیام یه چیزکایی  بنویسم. سعید و حسین اومدن پیشم طبق معمول. تا حسین رو دیدم گفتم یه ماچ بده. گفت ها برا قبولیم؟ گفتم این آره ولی یه دونه دیگه بده. گفتم حالا میفهمم چقدر دوسم داری که نمیدونی یه روزم نیای طرفم. خدا وکیلی با در خونمون قرار داد داره انگار. بچه جان کی میخوای درستو بخونی. من یه دو ماه دیگه میرم از شرم راحت میشین  حواستون بیشتر به درساتون هست. یه چند دقیقه ای  تو حیاط بودم با بچه ها. ما سه تا  همو نداشته باشیم کجا بریم؟ مهم نیست کدوممون به چیا مرسن مهم اینه که خیلی چیزا میتونست باعث بشه ما از هم جدا بشیم ولی نشدیم. چندین ساله که رفیقیم.داستان و عالمی داره . یه زمانی فکر میکردم زودتر از اینا گواهینامه میگیرم چون اون وقتا من تنها مشکلی که داشتم چند ماه به سن و سال گرفتن گواهینامه بود ولی رفق هنوز دانشجو نبودن و فعلا نمیتونستن اما مشکلاتی که با پدرم داشتم هیچ وقت اجازه نداد این رویا واقعیت بشه خیلی چیزا دیگه بود که پدر نزاشت ولی خوب نمیشه که همه چی باب میل آدم باشه اینو از یه نفر یاد گرفتم  همونی که به سبب این حرفش مطلب مثبت منفی رو مدتها پیش نوشتم.
این چیزا که خوندی ماله دیروزه
امروز
دیشب هم زود خوابیدم. دیگه بهانه ای برای بیدار موندن نیست. خستگی هم از یه طرف دیگه.. عجب گیری کردم با این خستگی زیاد . فکر کنم مریز شدم این بی حالی بی دلیل نمیتونه باشه.  صبح نمیدونم دقیقا طرف چه ساعتی بود که مادرم بیدارم کرد. اها حول و حوش شش این صحبتا بود. ای بابا باز که این گوشیم خاموش شده خود به خود و آلارمش بیدارم نکرده برا نماز. ای داد بیداد. بیدار شدم . یه سیب سرخ هم خوردم دلت آب! تا اومدم برگردم بخوابم مادرم گفت نمازتو بخون. راست میگفت بهتر بود اینکارو بکنم. خوندمو دوباره خوابیدم. مادرمم که هر وقت خوابمو هیچی نمیفهمم صدتا حرفو حدیث میگه آخرش من نمیفهمم چی میخواد بگه. ولی گرفتم . باید بیدار شم برم آزمایش خونمو بدم و شیر یارانه هم بگیرم.  به اندازه لازمم پول گذاشت و خودشو بابا رفتن اهواز. بابا رفت ماشینو ببره نمایندگی برا تعمیرات گیر بکس.. اه این ماشینای ایرانی حال به هم زنن واقعا.. مفتشون گرونه.. دو برابر قیمت و تازه با کیفیت نا مطلوب غالب میکنن به آدم. اگه یکم بیشتر پول داشتیم نمیزاشتم سمند بگیره  اصلا کلا هر چی ماشین تو ایرانه که از کارخونه های ایرانی میاد بیرون و همشم مونتاژ هست مزخرفه واقعا. دارم میگم اگه یکم بیشتر پول داشتیم نمیزاشتم سمند بگیره یکی نیست بگه بچه همینشم شما به راحتی نخریدین که با بدبختی..  شاید اگه بابا اجازه میداد ماشینشو برونم و مثل بقیه بچهای شهرک دور بزنم من الان تو فکر طراحی ماشین نبودم  شاید لازم بوده  بهتره بازم به قانون خودم برگردم. قانون سکه. چند وقت پیش در موردش ( یادتونه اون دعواهه؟؟؟؟) توضییح دادم. چند ماهیه یاد گرفتم دو طرفه نگاه کنم اغلب اوقات!
یه چیز باحالی رو توجه کردی؟ فک زدنم!!!! دیدی مثل اینکه دو نفر بشینن ساعت ها با هم حرف بزنن و از یه موضوع وارد یکی دیگه بشن؟ نوشته هامو که بخونی تقریبا این حالت رو داره آره؟خودمم تازگیا متوجه این موضوع شدم. البته دوستم بابک به نظرم قلم واقعا شیوایی داره. یه روز میخوام قبل رفتن یه پست اختصاصی در مورد بابک بنویسم. (www.hasratedel.blogfa.com).
خلاصه داشتم میگفتم که برگشتم خوابیدم. آلارم گوشی رو روی ده دقیقه مونده به هشت تنظیم کردم. بیدار شدم. باید سریعا خودمو آماده میکردم. مادر گفت صبحونه نباید بخوری. رفتم طرف بیمارستان. دفترچمو گذاشتم سر نوبت. شلوغ بود یکم. اومدم تو حیاط یه گشتی بزنم تا حوصلم سر نره. اما با یه چیز عجیب مواجه شدم. یه دختر که حدودا چهار سال ازم بزگرتره و جوری که فهمیده بودم سرطانی هست و میشه گفت  تقریبا یه سال پیش به شکل عجیبی باهاش آشنا شدم و داستانش مفصل ولی جالبه . خلاصه یعد مدتی غیبش میزنه. نمیدونم منو تو کدوم لپ لپی پیدا کرده بود. بهم میگفت تنهام . یه داداش خوبی مثل تو دوست دارم داشته باشم. خودم توش مونده بودم واقعا که این خانوم  که یه خانوم کاملا محجبه هم هست و امروز هم با همون وضع ظاهری سابق دیدمش چطور به این نتیجه رسیده بود که من میتونم برای اون مورد اعتماد باشم و اینکه واقعا چطور با اون سرعت؟ و اینکه طبق گفته هاش فهمیدم گذشته خوبی نداره. اینکه اون بیماری بدی داره خودش بهم نگفت بلکه داستان داره. اگه تو خاطرهای وبلاگ قدیمیم پیدا کردم براتون میزارم  حتما. اما جالب اینکه همین چند روز پیش بود که یکی از دوستان عزیزم از پرسید راستی قضیه فرخنده چی شد  خبری نشد دیگه ازش. گفتم خودمم نمیدونم کجا غیب شد. اما امروز دیدمش. من عینک آفتابی نسبتا بزرگی زده بودم. وضع تیپم نسبت به قبلا شخصیتی تره و حتی دیگه ساعات روز آستین بلند میپوشم معمولا. نمیدونم شناخت یا نه.  ولی دلم میسوزه. نمیدونم بیماریش چیه ولی حس میکنم الکی بهم گفته سرطان خونه ممکنه تالاسمی ماژور بوده باشه چون مگه میشه یه سرطان خونی بعد از سه سال  سالم بمونه..  به هر حال امیدوارم خدا شفاش بده.  خلاصه منم آزمایش خونمو دادم. موقع نمونه گیری  یارو پزشکه گفت بیحال که نشدی؟ فکر کنم چون دید این همه لاغرم فکر کرد بی حال میشم! گفت اگه بیحال شدی برو روی اون تخت مخصوص دراز بکش. گفتم نه هیچ طوریم نیست خدا رو شکر! خلاصه اومدم طرف شهرک دوباره .یادم اومد باید شیر بخرم. رفتم طرف سوپرمارکت. صف شلوغ بود اما همه خانوم بودن. صف آقایون در واقع من اول بودم و چند دقیقه بعد هم که یه آقایی اومد پشت سرم رفتش. نیم ساعتی الاف موندم. تا اینکه یه آقایی با این حاملین شیر تماس گرفت گفت تازه رسیدن شهرک بقلی ما.اونی که تو مغازه بود گفت اگه تازه رسیدن شهرک تا یه ساعت دیگه اینجا از شیر خبری نیست.  با خودم گفتم برم خونه بعدا بر میگردم. خیلی خوش خواب شدم اخیرا. تا رسیدم خوابیدم. آلارم گوشی رو تنظیم کردم. دوباره بیدار شدم رفتم بازارچه بهار. توضییع شروع شده بود. صف خانوما شلوغ بود اما صف آقایاون همش دو سه نفر. یه خانومی پسر کوچیکشو گذاشته بود تو صف و تازه جلوتر از یه آقایی شیر گرفت. واقعا از این کارش بدم اومد. اصلا از این دنیا بدم میاد کلاٌ !! خلاصه منم یه دوتایی گیرم اومد برگشتم خونه بگو چی شد؟ معلومه دیگه خو. دوباره خوابیدم تا طرفای ساعت سه و نیم. بیدار شد دیدم مادرم اومده ولی بابا رفته دنبال کارش . ای بابا آب لوله کشی هم که قطعه. من با وسواس وضو میگیرم. با آب بشکه هم نمیگیرم و تیمم هم نه بلدم و نه خاک دارم. خلاصه با بد بختی تا طرفای ساعت پنج نماز خوندم. به اتوبوس که نرسیدم. میخواستم برم اون شهرک بقلیه که برم آقا مهدی طباطبایی پسر همون آقاهه رو آموزش بدم. وارد منطقشون شدم. برای اطمینان ازحراست محل راهنمایی خواستم.  فهمیدم دم خونه مغازه دارن. رسیدم همونجا. آره یه مغازه خوار و بار فروشی کوچیک و معمولی شبیه مغازه های قدیمی که مشخص بود خودشون ساختن . تا رسیدم پدره رو  دیدم که تو حیاط داره اتوموبیلشونو  میشوره . سلام کردم. یه چند لحظه منتظر موندم. رفت خونه و اومدش. همین که وارد شدم بوی سادگی و قدمت میومد. هر لحظه توی ذهنم تداعی میکردم پسره چه شکلیه. وارد شدم. تا حالا ندیده بودمش. وقتی دیدمش فهمیدم ظاهرا تدریسش سخته. واضح بود که پسر خوبیه اما فقط تقریبا نیم درصدی مشکل (میگن فلانی یه تختش کمه! اما این یکی شاید بشه گفت یک هشت یه تخته فقط کم داره) داره. خلاصه فهمدیم که تدریسش کار آسونی نیست اما شوق زیادی داره و کنجکاوی هم زیاد میکنه.با خودم گفتم تدریس اینجوریاش هنره. باید بتونم اینکارو بکنم.فرم رو در اوردم. 


 تا این فرم رو با کمک هم پر کردیم یه چند دقیقه طول کشید. با توجه به بررسیهایی که کردیم هر چیزی رو که تعیین کردیم از صفر باید شروع میکردیم.  اولیش ویندوز مقدماتی و متوسط بود.ال اینجاش دوتا کلاس تعیین کردیم. دومی ورد خودمون که اصلا نمیدونست چی هست و سومی هم اینترنت که برای یادگیریهای دیگش لازم بود. فهمیدم همه اعضای خونواده واقعا به امکانات رایانشون نیازمند هستند ولی هیچ کاری نمیتونن بکنن. به پدرش گفتم شما هم بشین کنارش و با هم یاد بگیین من چیزی برا شما حساب نمیکنم. من زمانی دو نفر حساب میکنم که نفر دوم دوست یا آشنای شاگرد یا .. باشه. گفتم ممکنه پسر شما یه چیزایی رو حواسش نباشه یا یادش بره و شما اون چیزا رو یادتون نره و بالاعکس. اینطوری به هم کمک میکنید که اطلاعات هم رو هم تکمیل کنید. در کارهای کامپیوتری که به شکل حرفه هست بهتره که رقیبی داشته باشین. کارهایی نظیر گرافیک کامپیوتری. خلاصه توضیحات لازم رو به شکل رسمی دادم. پدره واقعا خوشش اومد. هزینه رو چون طبق تعرفه های خودم بالای سه کلاس 15 درصد تخفیف در نظر گرفته بودم به جای 81.5 هزار تومن شد 69 یعنی تقریبا هفتاد هزار تومن. چیزی حدود حد اقل 30 جلسه. چیه فکرشم نمیکردی اینقدر ارزون حساب کنم؟ راستش من به حلال یا حروم بودن به شدت اهمیت میدم و واقعا برام سرشار از اهمیته .در ضمن با یاد دادن هم ثواب میبرم هم کار معلمی رو تجربه کردم . به دوستام میگم اینکه یه چیزی از کام بلد بشم خودش یه طرفه اما اینکه بلد باشی چیزایی رو که بلد هستی چطوری منتقل کنی یه طرف دیگه  هست که آسون نیست.  فوت و فن های خاصی تو کارم ارائه میدم تا طرف رو یادش بدم.
پدره از توضیحاتم خیلی خوشش اومد جدا. ولی فهمیدم خودشم سواد انچنان بالایی نداره. تا کلاس پنج رفته. ولی قبلا من تجربه داشتم که یه بچه چهارم دبستانی ( کوچکترین شاگردم) رو هم به شکل خوب و قابل فهمی کامپیوتر یادش دادم. معمولا بچه دبستانی ها خیلی مشتاقن.برا همین برادر کوچیک  آقا مهدی هم به پیشنهاد پدر اومد کنارمون نشست . باباشون میگفت این آقا کوچولوی ما همش میگه کی میاد کی میاد. منظورش خودم بوده.  وقتی به شکل جدی توضیحات تدریسی رو شروع کردم پدره به مهدی گفت نگاه کن با دقت به حرفای استادت گوش کن. راستش زیاد خوشم نیماد کسی بهم این نسبت رو بده. من معتقدم هیچکس استاد نیست جز خدا و ولی خوب منظور اینه که طرف تا حد بالایی دونسته داره. من از دونستن بیشتر یادم نمیاد گفته باشم دیگه نمیخوام بدونم. سیر بشو نیستم. حین تدریس از چیزاهای ساده و با زدن مثالهایی که براش قابل فهم هستن بهش یاد دادم. بد بختی این بود که انگلیسیش یکم ضعیف بود. ولی فوت و فن دیگه ای که این مشل رو هم حل کنه به کار بردم. چیزای ساده ای نشونش دادم که دیدم خیلی ذوق کرده چون اینا دم دستش بودن ولی نمیدونسته و امتحان هم نکرده بود. ولی متوجه شدم گیراییش هم ضعیف نیست. گیرایی هم اگر ضعیف باشه علاقه و کنجکاوی همه چیزو تا حد بالایی میسازه. من به علاقه خیلی امیدوارم. بهش اعتقاد وافری دارم. سارا کورو رو باید داستانشو خونده باشین.. مگه از این سختتر هم دیده شده تا حالا؟! خلاصه کلاس رو یه ساعته کردم جمعا نزدیک به دو ساعت تو شهرک بقلیه بودم. فکر نمیکردم خود پدره منو با ماشینش برسونه. تو راه باز شروع کرد. از جبهه زیاد میگفت. بیشتر خوشم میومد تا اینکه بدم بیاد. چیزایی که نمیدونستم تایید میکردم. منم از بدبختیهای خودم حرف میزدم. ولی باز با همون حالتی که گفتم شبیه صمیمیته.  من موندم این آقا چرا در مورد هر چی میخواد مثال بزنه میره تو خط مقدم. البته بدون حقم نیست. هشت سال توی خط بودنو عذاب کشیدن و از دست دادن کلی رفقا .. رانندگیش هم تعریفی نیست خودش دیروز گفته بود ممکنه دیر یا زود باهاتون تماس بگیرم چون بهم گفتن از اداره راهنمایی رانندگی باهاتون تماس میگیریم که بیاین آموزشگاه و گفته بود آخه من هف هش ماهیه که ماشین دارمو گواهینامه ندارم.از خونواده خودش هم حرف میزد. خونواده شریفی هستن. خدا حفظشون کنه.  خلاصه ماجرای کلاس این بود. من به مال فکر نمیکنم و اگرنه اینترنت که پیشنیازش هم ویندوز هست میتونستم اینم بهشون بگم شما پیش نیاز ندارین و طبق تعرفه بالاتره هزینه اینترنت ولی بهشون گفتم که شمااول ویندوز رو یاد میگیرن بعدش که دیگه ویندوز رو بلدین نیازی نیست توی مبحث اینترنت وارد جزئیات مربوط به اینترنت در ویندوز بشیم .. دیدین بعضیا از سر در نیوردن طرفشون چقدر سوء استفاده میکنن؟ من اینجا به خودم میگم خدا داره منو امتحانم میکنه باید موفق بیرون بیام.


 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت13:15توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

یکشنبه 6 آبان سال 1386

سلام دوستان. حال شما؟ از دیروز شروع کنم

از صبح که شش صبح بیدار شدم تا هشت شب فقط دوندگی دفترچه اعزام سربازی رو داشتم. البته ظهر ساعت یازده و نیم دوباره خونه بودمو تا ساعت سه خوابیدم و دوباره با اتوبوس رفتم پی بد بختیام.

اولین جایی که صبح باید میرفتم درمونگاه دولتی 3 واقع در قسمت قدیم ماه شهر بودش. ساعت هفت صبح اونجا بودم و یه ساعت تا وقت اداری و باز شدن درمونگاه مونده بود. البته توی دو سه هفته اخیر و از همون هفتهی آخر ماه رمضون دوندگی برای دفترچه رو داشتم که یه روز بهم  گفتن فقط شنبه ها و من شنبه نرفته بودم و خلاصه به دلیل روزه داری و بد بختیهای دیگه نمیتونستم برم. این دفترچه داستانش یکم طولانی شد. بنابراین چندین دفعه رفتنم به ماه شهر تنها فایدش سر زدن به بازار و خرید بود. خلاصه امروز تا یه ساعت اول داشتم تو خیابون اصلی میرفتمو میومدم. با یکی از بچه ها بنام آرش. این یارو خداییش چه بیکاره ساعت شش صبح بیدار میشه که با اتوبوس بیاد سر مسیر مدرسه دخترونه یه شهری که تقریبا بیست کیلومتر.. مدرسه خودش ساعت 9 شروع میشه  چه جالبه بیکاری بعضی آدما.. این هیچ  ساعت یک  با ماشین خودشونو دوباره میره اونجا. پسر جون نه گواهینامه داری نه چیز دیگه نمیترسی پلیس.. بالاخره ساعت هشت شد و دقیقا دو سه دقیقه به هشت درمونگاه بودم. تازه وارد حیاط شدم که یه آقایی تا وسایل دست گرفتمو دید ÷رسید برا خدمت؟ گفتم آره گفت ساعت نه به بعد بیا! با خودم گفتم آاووووووووووه! رفتم داخل ساختمون ترکیدش. انگار مال زمون جنگه. اما یه چیز قشنگی داخل اونجا منو جلب خودش کرده بود. چندتا جمله که روی یه تیکه مقوا نوشته شده بودن . همشونو یادم نیماد و همینطور متن ریزی که کنار اون جمله های درشت نوشته بود فرصت نکردم بخونم.

دفعه بعد که بعد از اومدن جواب دفترچه برای کارهای پایانی رفتم اونجا حتما همه جملات رو یه طوری میارم.

------ ------  ------ -------

از آدمای دروغگو صداقت را می آموزیم

از انسانهای بی احساس  عشق بی قید و شرط

از انسانهای لجباز انعطاف پذیر بودنو

از بی ادب ادب را

از انسانهای دورو یک رنگی را

از انسانهای عجول صبر را

از انسانهای مشوش و مظطرب خونسردی را

و... البته بعضی از اینا رو خودم به ذهنم رسید. اما واقعا میتوان دریافت که برای یک زندگی خوب کافی در میان این ادمها هم باشید. زیاد به این هم فکر نکنید در بین این گونه بودن باعث میشه شما هم شکلی از آنها بشوید!

دوباره از ادرمونگاه بیرون اومدم. بازم توی همون خیابون اصلی.. خدای من یه عالمه فاتحه خوندم. عادتم شده ههر آگهی فوت رو که ببینم فاتحه بخونم برای مرحوم. اما مثل اینکه توی این خیابون دهها آگیهی فوت.. حتی بچه های تو مایه های سن خودم و جون  از کوچک تا پیر  زن و مرد گرفته.. این خیابون پر بود از این آگهی ها. خوبیش این بود که حواسم به چیزهای نامناسبی که خیلی پسرا به اونا توجه میکنن  نیست. راستیش بر خلاف تصور خیلیا متال بزای هم بی تاثیر نیست. از اینایی هم نیستم که متال رو به ضد خدا بودن بگیرم و دنباله سبک سیاه متال باشم. وقتی احساس میکنم شیطون میاد تو گوشم میخونه مغزم پر میشه از چیزای دیگه که باهاشون حال میکنمو و خطر ندارن.  البته قبلا تمرکز قویتری داشتم اما از وقتی این احمد ناکس..

ساعت نه دوباره درمونگاه بودم. ای بابا آقاهه که ازش پرسیده بودم گفته بود ساعت نه خلوته. دیدم یه عالمه پسر جوان دفترچه بدست حضور دارن که گوشه موشها نشستن. فهمیدم باید نوبتم توی یه برگه با امضا رد کنم. نفر نهم بودم.  اونجوری که یکی از بچه ها اون روز توضییح داده بود که رفته فکر میکردم  ساعت دوزاده نوبتم میرسه اما بیشتر از نیم ساعت طول نکشید. ای داد بیدادباز مشکل عکس. این دفعه اگر چه همراهم بود اما هر چی داشتم سه در چهار و فقط یکی نزدیک به سایز دو در سه بود. بالاخره یه جوری با همون یه قطعه عکس حلش کردم. دیگه واقعا آخر اذیت شدن بود که هی برم و بیام اونم به خاطر یه دونه عکس. نوبتم رسید زودی. رفتم تو مطب. یه دختر جون زیر سی سال میزد. اعصابمو خراب کرد. از ناراحتی معده که حرف زدمو گفتم دوباری آندوسکوپی داشتم  این یارو انگار تا حالا کسی به سن من ندیده که ناراحتی معده تا این حد داشته باشه و فکر کرده من الکلی هستم در حالی که تو عمرم حتی یه قطره الکل هم روی لبم نرفته خدا هم نکنه هیچ وقت.. شاید حق با اون بوده باشه و اکثر کسانی که ناراحتی معده دارن.. اما فکر نمیکردم با این تفاسیری که از آلرپی شدیدم و درد معده دادم هیچی تو فرم ننویسه و واقعا اعصابم ریخت به هم. این همه انتظارو بد بختی کشیدن فقط واسه یه مهر. زحمت کشیدی.. من که نخواستم برم معافیت پزشکی رو بگیرم چون مشکلی نداشتم فقط خواستم برام قید کنن تا یه جای با آبو هوای گرم نیافتم چون واقعا نمیونم بیشتر از یکی دو ساعت توی هوای گرم دووم بیارم. منظورم گرما زدگی نیست بلکه چشمام داغون میشن. معاینه که تموم شد رفتم سراغ واکسن. فکر میکردم یه دونست اما رو هر دو سر شونه و جمعا دو واکسن زدم.  درد نداشت اما چند ساعت بعد دردش شروع شد. درد ناشی از آمپول نیست ناشی از عکس العمل بدن نسبت به مایع واکسنه که تا چند روزی هم میمونه.  خلاصه از اون درمونگاه اومدم بیرون. رفتم طرف ایستگاه اتوبوس تا برم اونطرف شهر که بافت جدیدتری داره و برم یه سری بزنم معاونت وظیفه. خلاصه سوار اتوبوس خط شدم. این فاطله سه کیلومتری رو بیشتر از بیست دقیقه شد که پیمود. دو برابر کرایه رو میگیرن ولی هر جا که خودت بخوای میاستن. اعصاب آدم خورد میشه از این 90 درصد مردم بی فرهنگ اینجا. ماشین یه جا واسه یه نفر توقف میکنه دقیقا پنجام متر جلوتر که راهی هم نیست یه مسافر دیگه میگه آقا وایسا و توی اون ازدحام و شلوغی داخل یه اتوبوس ترکیده و این همه اتلاف وقت..  خلاصه رسیدم. خوشحال از اینکه احتمال داره نرم خدمت. وارد معاونت وظیفه شدم. یکم شلوغی داشت. در مورد این فرجه ای که رئیسس معاونت از طریق شبکه خبر اعلام داشت که به نیمه دومی های سال شصت و هفت میدن پرسیدم. بابا اینا میدونن اخبار چیه؟گفتن ما چیزی نمیدونیم تو دفترچه و فرم بنویس که درخواست مهلت .. دلیلشم بنویس. در مورد عکس روی فرم معاینه پزشکی که سوال کردم گفت برا چی رفتی اونجا باید میومدی در مونگاه خودمون حالا برو اونجا ببین تایید میکنن برات یا نه. آدرس درمونگاه مربوط و گرفتم. چهل متری بالاتر بود. رفتم داخل گفت برا چی رفتی اونجا باید میومدی اینجا. دکتره نه معیانه نه چیزی کرد و فقط یه مهر خودشو همونجاهایی زد که دکتر قبل زده بود زد. روی عکس هم زد. و گفت دو تومن میشه. پولم دیگه تموم شده بود. گفتم من الان ÷ول ندارم فرم پیشتون بمونه فردا میام.. گفت اشکالی نداره  فقط شماره تلفن و اسممو یادداشت کرد. حالا این هیچ از این ناراحت شدم که اون جایی که دکتر قبل توی توضییحات نوشته بود حساسیت به گرد و غبار و کلمه آخرش نا مفهوم بود همه اینو غلط گیری کرد و جاش نوشت منع خدمتی ندارد. اعصابم خراب شد. رفتم طرف مرکز پیش دانشگاهی بزرگسالان گفتن ساعت دو به بعد باید بیای. میتونستم برم خونه احمد اینا بعدا دوباره بیام. اما دیگه حوصله نداشتم. با خودم گفتم ساعت سه و نیم دوباره با اتوبوس میام برم خونه استراحت کنم. تو راه رفتم بازار یه قلمموی دیگه برا نقاشی گرفتم بعد یهو دیدم توی کیف پولی تابلو بزرگم که شبیه کیف ÷ول تاجراست بیشتر از دوتومن هست. چقدر  گیجم من. با خودم گفتم دیر فهمیدم دیگه. فردا که اومدم برا بقیه کارا پول این به اصطلاح دکتره رو میارم. خلاصه سوار اتوبوس های باشگاه شدمواومدم شهرک. نرفتم خونه دیگه چون دفترچه خدمات درمانی همراهم بود مستقیم رفتم درمانگاه رایگان شرکت و یه آزمایش خون نوشتم. هنوز حتی نمیدونم گروه خونیم چیه و هیچ مدرکی که توش اینو نوشته باشه ندیدم.میخوام ببینم مشکل این وضع لاغری زیاد و چیه که هر چی میخورم  ورزش میکنم قرص مولتی ویتامین مارک خوب مصرف میکنم هیچ اثری نداره و همون کم خون لاغرم. آخرین بار طبق چیزی که تو پرونده پزش خانواده نوشته بود من  حدودا سه سال پیش آزمایش خون دادم و من خول جواب آزمایش رو نبردم و کار نیمه مونده بنابراین من چندین ساله که یه آزمایش خون چکاب کامل ندادم تا حالا . قدمم که رفتم تو اتاق پرستارا بگیرم 174 بود ! آخیش بالاخره فهمیدم چقدرم. خداییش اون دکتره که اسمش گذاشته بودم به اصطلاح دکتر قدمو با اختلاف دو سانتیمتر کمتر حدس زده بود عجب با هوش بود اینجاشو دیگه دارم!وزنمم بهش گفته بودم 58 تاس اومدم اینجا وزن کردم دیدم ای داد بی داد وحشتناک لاغرم 56 تا با لباس. پرستاره گفت 70 باید باشی تا طبیعی باشه  بهم گفتن خوش به حالت. نمیای وزن عوضی؟ من هفتاد کیلو هستم. گفتم من که از خدامه هفتاد باشم  من پسرم به هر حال .. اومدم خونه.

. اینقدر خسته و کوفته بودم که بعد از نماز ظهر عصر بلافاصله خوابیدم.  و همون حوالی سه بیدار شدم که آماده بشم این دفعه فرم تایید تحصیلی رو باید پر میکردم و میبردم تایید کنن.  باز هم الافی زیاد. ساعت نزدیک به هفت بعد از ظهر تازه مدیر دبیرستان باقر العلوم اومد. باز یه خبری که احوالمو به هم ریخت. به خاطر هیم یه درسی که اگه حضوری گرفته بودم  الان این همه مشکل و خدمت هم نبود. مادرم میگه تو درست بد نیست بد جوری چشم خوردی فقط. یادمه بچه ها ولم نمیکردن خر خون خر خون میکردن حالا اونا دانشجوان و من هیچ.. ولی خدا کریمه. بابا که حرف میزنه میگم تو چته هان؟ دانشگاه قبول شدن کشکی شده فکر کردی اینا درس خون شدن؟ وقتی یارو با معدل ده و کلی دروس افتاده دانشگاه قبول میشه اونم دولتی تازه حرف زدنم بلد نیست.. تو فکر کردی اینا خیلی .. بابام بر خلاف مادرم که کلی از راضیه، به خاطر وضعیتهای دو سه سال اخیر ازم رضایت نداره به اونصورت. ولی بهش ثابت میکنم که من مثل خودش آدمی نیستم که ناامید بشم.

داشتکم میگفتم. فرم تاییدیه تحصیلی رو با بدختی امضا کردن. گفتن باید برگردی همون مدرسه ای که حضوری درس میخوندی. رفتم پیش مدیر دروس ازش سوال کنم.گفت چون دیپلمتو از ما گرفتی میتونم برات بنویسم و برام مهر زد. خلاصه که نوشت: تا تاریخ فلان حضوری داشته و دیپلم ریاظی فیزیکو از مدرسه باقر العلوم به صورت غیر حضوری گرفته. دوباره رفتم پیش مدیر که برام امضا کنه. مدیر همونی بود که چند ماه پیش گفتم بهم دیپلم رو داد!از این آدمایی نیست که بگه برو یه وقت دیگه بیا و اذیت کنه. واقعا سر کارش کار درسته!خلاصه با خودم اومد پیش مدیر دروس. مدیر دروس میگفت چون فرق التحصیل خودمونه موردی نداره و باز مدیر میگفت نه  تا اینکه دوباره رفتیم تو اتاق مدیریت و بالاخره مدیر یکم فکر کرد و امضاش کرد. فکر کنم چون تو فرم گزینه دیپلم غیر حضوری داوطلبی وجود داشت و مدیر دروس در مورد دروس حضوریم و تاریخشون و غیر حضوری یه چیزایی نوشته بود گفت فقط مونده ببریش آموزش پرورش و مهر تایید آموزش پرورش رو هم بخوره هر چی شد شد ! تشکر کردم. ساعت هشت شب تازه خونه بودم. ای بابا فردا که باید دوباره میرفتم این شهر لعنتی این دفعه اداره آموزش پرورش.

روز بعد یعنی امروز صبح ساعت نه صبح با اتوبوس اومدم. چون اداره اموزش و پرورش طوری نبود که این موقع شلوغ باشه و نرسم. بنابراین این دفعه صبح زود نرفتم. برگه رو بردم که تاییدش کنن. تا برگه رو گذاشتم جلو مهر و امضاش کردن. چند قسمت دیگه توی همون ساختمون آموزش پرورش بردمش تا مهر و امضا شد و این برگه بد بخت پر از مهر و امضا شد تا اینکه بالاخره رئییس هم امضاش کرد. این از این. همه چی تموم شد. از اونطرف هم رفتم طرف همون به اصطلاح پزشکی که دیروز.. خلاصه با دوندگی کارام تموم شد. با اتوبوس اومدم طرف خونمون. تا پامو از اتوبوس گذاشتم زمین با حسین مواجه شدم که به همراه مادر سر ایستگاه اتوبوس قبل محلمون نشسته بودن. شروع شد بحث و حدیث گفتن راجع به خدمت.حسین داشت میگفت اشکال نداره اومدی فوقش هم کار هم درس  مادرش گفت کجاش خوبه یادش میره هر چی درس خونده.. خداییش راست میگه من یکی حافظم اگرچه میتونه در یک زمان خیلی چیزا رو نگه داره و قاطی نکنه اما بعد از مدتی اگه دوباره نرم سراغ چیزی یادم میره.  

خسته بودم. ولی دیگه نخوابیدم. نشستم یه نقاشی رو که برای یه عزیزی داشتم میکشدم کار کردم تا بالاخره تمومش کنم. چیز قشنگی شد ولی نمیتونم عکسشو بزارم. بعد از نقاشی به کلم زد و کل اثاث توی اتاقو به هم ریختم. نصفشونم انداختم بیون اتاق. میخواستم اتاقمو یه تحولی بدم. الان دیوار سمت چپ اتاق پر از پوستر اتوموبیل شده. فرش رو هم در اوردم سر فرصت بشورم. کمد ابزار رو هم تصمیم گرفتم بعد از نزدیک به چهار سال مرتب کنم بالاخره ، کمدی که صدها وسیله ریز و درشت ریخت و پاشه تو اون. اتاقمو تمیز کردم ولی تا عصر کارم ادامه داشت و نیمه تمام ..طبق معمول جای اثاث عوض شد که یکم از یکنواختی بیایم بیرون. اگه اتاق فقط مال خودم بود دو تیکش میکردم این اتاق سه در چهارو! یه قسمتشو میکردم محل کار.من و حسین آرزومونه یه اتاقکی دم دست داشته باشیم و بیشیم کارای  خودمونو اونجا انجام بدیم. از کار با چوب تا برق الکترونیک و نقاشی و طراحی و کامپیوتر. منتها هزینشو نداریم.  خلاصه عصری دیگه خسته شدم. از دیروز تا حالا که دارام مینویسم هم جلوی ساق هر دو پاهایم هم  هر دو سر شانه درد دارن. نمیدونم جلو ساق پا به واکسن مربوط میشه یا نه .دیشب با بچه ها که دوچرخه سواری میکردیم طبق معمول دنده سنگین و سرعتی و با قدرت میرفتم اما به جای گرفتگی عضلات جلو پا چرا عضلات جلو ساق دارن اذیت میکنن؟ 

اینم از دردسر های دفترچه خدمت. فقط مونده پست کنم. این یعنی فقط یه بار دیگه باید برم اون شهر مزخرف و بعد از مدتی هم باید جئاب رو که گرفتم یکم دیگه دوندگی داشته باشم. بچه ها  اول دلم میخواست برم خدمت

فردا حسین امتحان عملی رانندگی داره. بار هفتمشه. خدا کنه این دفعه رو قبول شه. سعید که همون اول بسم الله گرفت البته دعای حسین هم کارساز بود. حالا نوبت منو سعیده که برا حسین دعا کنیم. حسین عاشق گواهینامست.

انشالله فردا قبول بشه این پسر خوب

یکشنبه 7 آبان

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت13:9توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

وضعیت این گونه می باشد.سکوت....... جوابهای سربالا......پریشان خاطری........ در این شرایط می خواهید موی سر خود را بکنید. واقعا دیگر فکری به ذهن تان نمی رسد که چه بکنید.عذر خواهی از همسر یا نامزدتان ممکن است مشکل به نظر برسد بخصوص زمانی که بر سر مسئله یا موضوعی با هم چندین بار مخالفت مرده باشیدو ممکن است در خود توان گفتن متاسفم را نبینید. هر چند هر کاری را که فکر می کردید به او می فهماند از کرده خود پشیمان هستید را انجام داده اید.این مطالب چندین روش جهت عذر خواهی مطرح شده است این به روش ها حل و فصل نمودن اختلافات و عبرت گرفتن از تجارب خواهد انجامید.

1

انتقاد را با گشاده رویی بپذیرید
در مجادله ای که هر دوی شما تصور می کنید حق با شماست و مشکل مربوط به طرف مقابل می باشد به ویژه اگر قبلا نیز مکررا بر سر موضوع فعلی بحث کرده اید, لطفا انتقاد همسر خود را با روی باز و به راحتی گوش کنید.

2

 آنتراک دهید
در اوج بحث فشار خونتان بالا می رود و تپش قلبتان بالا می رود و ممکن است چیز هایی بگویید که لزوما بیان آنها منظوری ندارید . همیشه به مکانی خلوت نیاز دارید که در آن از هم جدا شده آرام گرفته و افکار خود را جمع کنید.

3

گذشته را یاد آوری نکنید
به چیزی که اکنون در حال روی دادن است توجه کنید . اتش آور معرکه شدن راهی به جایی نخواهد برد و با فراموش کردن گذشته زودتر به توافق می رسید.

4

به او بگویید که دشمن اش نیستید
اگر به آرامی در مورد موضوعی بحث می کنید و همسرتان به یکباره صدایش را بالا برده و از کوره در می رود کافی است به طرفش رفته و او را نوازش کنید دست خو را به آرامی در دستش قرار دهید تا بفهمد که این مجادله بی اهمیت است.

5

 محیط دور برتان را درست کنید
محیط اطراف تاثیر مستقیمی روی احساسات ما دارد. عصبانیت یک احساس خشن است اما با مراقبت همراه با توجه محبت آمیز همیشه می توان آن را کنترل کرد.

6

مشکل ترین کلمه را به زبان بیاورید
یک عذر خواهی واقعی می تواند یکی از دشوارترین پیشنهاداتی باشد که ما ارائه می دهیم! بر خلاف تصور عموم همه افراد قادر به زبان آوردن این کلمه بوده و تا به حال هیچ کس بعد از گفتن آن غش نکرده است.

7

 جمله ای دلپذیر به او بگویید
گاهی اوقات فراموش کردن حرفهای آزار دهنده کسی که دوستش دارید مشکل به نظر می رسد اما اگر چیزی قابل تعریف را با آن بیاموزید روبه رو شدن با مسائل بسیار آسان تر خواهد شد.

8

 بگویید که دوستش دارید.
هنگامی که می خواهید به حالت اشتی و صلح برگردید به دوستتان بگویید که دوستش داردی. اطمینان دادن در مورد این موضوع که احساس شما نسبت به همسرتان هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی تغییر نخواهد کرد,بسیار خوب است.

9

 برای عصر برنامه ریزی کنید
بعد از اینکه در خانه اوضاع آرام شد برای آزاد شدن فکرتان از مجادله برای انجام فعالیت تفریحی آماده شوید اگر همسر یا نامزادتان قبلا برای رزرو بلیط سینما یا هر چیزی اقدام می کرد این بار شما پیش قدم شوید و این کار را انجام دهید.

10

 ببخشید و فراموش کنید
عذر خواهی تنها به این معناست که بگویید متاسفید بلکه باید آن اتفاق را برای همیشه فراموش کنید. در حقیقت فراموشی باعث می گردد که مسئله مورد نظر راه بازگشت و سرایت دوباره به رابطه تان را نداشته باشد.

منبع : سایت لوسه

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت8:8توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

چند پیشنهاد جهت ارتباط موثر و محبوبیت در بین دیگران:

1

 یک پیشنهاد تکراری!! شنونده خوبی باشید . شاید بگویید گوش کردن که کاری ندارد, بله گوش کردن ساده است اما اگر شنونده فن گوش کردن را نتواند به درستی به کار ببندد , رابطه سالم و موثری پدید نمی آید. برای آنکه محبوب دیگران شوید باید حس گوش کردن را یاد بگیرید, تمرین کنید و بسیار به کار ببندید. هماهنگی لازم بین اینکه شما ژست بگیرید, توی چشم طرف مقابلتان زل بزنید و مرتبا سرتان را تکان بدهید اما حواستان پیش معامله خانه تان یا هر چیز دیگری باشد, هر کسی را متوجه این موضوع که شما فن گوش کردن را بلد نیستید می کند فن گوش کردن مغایر با خمیازه کشیدن , به ساعت مگاه کردن وتند تند آدامس جویدن است.

2

 صادق باشید, بدون ابهام و با صراحت و صداقت صحبت کنید. روابطی که این اصل راندارند بی شک قطع خواهند شد.

3

 همدلی کنید نه همدردی! هیچ کس درد هیچ کسی را به طور واقعی نمی فهمد, پس ما همدردی نمی توانیم کنیم اما همدلی فرایندی است که در طی ان خودمان را جای طرف مقابل می گذاریم و دنیا را از دریچه چشم او می نگریم. در همدلی قضاوت ممنوع است و ما حق نداریم درباره دیگران قضاوت کنیم مگر اینکه قاضی یا حقوقدان باشیم؟!

4

 حرف خود را مزه مزه کنید خودتان را جای طرف مقابل بگذارید و اگر گفته هایتان تلخ نبود به زبان بیاورید.

5

نصیحت نکنید هیچ یک از ما از نصیحت خوشمان نمی اید بیهوده خود را خسته نکنید و به جای نصیحت پیشنهاد بدهید.

6

سرزنش نکنید هیچ کس بی عیب نیست و هیچ گلی بی خار نمی باشد. پس دیگر جایی برای سرزنش باقی نمی ماند.سرزنش کردن بهداشت روانی دیگران را به خطر می اندازد.

7

 افراد را همان گونه که هستند بپذیرید اگر قصد محبوبیت دارید بهتر است افراد را با تمام بدی ها و خوبی هایشان بپذیرید. پذیرش بی قید و شرط را فراموش نکنید.

8

 احترام دیگران را نگه دارید تا وقتی به دیگران احترام نگذارید به شما احترام نمی گذارند و اصولا مردم جواب هدیه را با هدیه و جواب کتک را با لگد!!

9

 به شیوه مناسب کخالفت کنید به جای بلند کردن صدا, بحث و جدل مخرب و ...... ازروش خلع سلاح استفاده کنید. در این روش سعی می کنیم در حرفهای طرف مقابل حقیقتی را بیابیم. حتی اگر با کل سخن مخالف هستیم. این روش تسکین دهنده و آرام بخش اعصاب است.

منبع:

سایت لوسه

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت22:22توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

دوستان خوبم سلام. خوبين؟ خرمين؟ دلم براتون يه ذرره شده. وبلاگمو مدتيه نديدم دلم براش خيلي تنگيده.. وای نگاه اینجا رو. ۲۲ تا نظر دارم. همون عددی که عاشقشم. اکثرا از مهسا محزون هستن. واقعا ممنونم. انشااله سر فرصت با همتون صحبت میکنم. دلم برا رفیقم بابک خیلی تگ شده. نمیدونه آخه یه مشکلاتی به وجود اومده. بابک نگران نباش منم به یادتم. اگه همه راهای ارتباطی قطع باشه راه ارتباطی دل میمونه.

تو اين مدت كم اتفاق نيافتاد. ديگه وقت نميكنم و نيز اينكه حوصلم مثل سابق زياد نيست كه بنويسم. همون طور كه قبلا گفتم رفتني شدم. تصميم گرفتم فعلا بيشتر مواقع رو گزارشها رو خلاصه بنويسم. و لا اقل هفته اي يك بار.. البته ديگه زياد پيش شما نيستم. اما سعي ميكنم هر از گاهي كه از خدمت مرخص ميشم ميام خونه براي شما بنويسم . كار منو همش يه تك ماده نزدن خراب كرد قبلا توضضيح داده بودم. البته ميشه گفت قسمت بوده. ولي من بر خلاف پدر كه همش موج منفي نا اميد ميده آدم نا اميدي نيستم. از اميدواري خودم خيلي درسهاي قشنگي گرفتم. درسته كه خيلي عقب افتادم ولي در عوض بعدا براي هر كاري راحتم . درسمو ادامه ميدم. ديگه بعدا دغدغه خدمت رو ندارم. براي هر كاري لازم نيست گواهي اشتغال به تحصيل و .. و دوندگي.... به هر حال پست اختصاصي براي دوستان گلم كه ميدونم دلشون خيلي برام تنگ ميشه و منم كه تنها ميشم بدون اونا خيلي بيشتر دلم تنگ ميشه آماده ميكنم. اما بشنويم از اين چند روز گذشته و اتفاقات اون كه بعضي خوش و بعضي به عكس بودن. اما مهمترين اتفاق روي داده فوت شدن يكي از معلمان برادرم اينا بود كه اين معلمه ميشه پسر عموي معلم دين زندگي سال سوم ( دو سال پيش) خودم . هر دوشون معلم دين و زندگي هستن و واقعا هر دوشون نمونه انسان پاك و موئمن و .. جالب اينكه انواع دانش آموز اين معلمي و كه از دست رفت دوست داشتن. به خاطر سادگي به خاطر معرفت به خاطر دل خالص و پاكش.. ! تنها كسي كه تو خونه ما مدرسه اي نيست خودمم. خواب بودم چهار شنبه. ساعت حول و حوش ده صبح بود كه برادرم در خونه رو زد. فقط من خونه بودم كه از خواب پريدم. درو كه باز كردم ديدم با پريشون حالي اومد تو بلافاصله گفت امروز روز بدي داشتيم. تصادف كرديم . معلممون فوت شد . تعصيلمون كردن.. بعدا فهميدم به خاطر خبر فوت آقاي قنبري دبير واقعا محترم دين و زندگي كه توي كل مركز شهرستان (ماه شهر) همه دانش آموزان دبيرستاني (پسران) منطقه ميشناسنش مدرسه برادرم اينا چهار شنبه كلا تعطيل شد. تو راه برادرم اينا كه با يه سواري كرايه اي ميان يه تريلي كه رانندش يه پسر جون تو مايه هاي بيست سال و بدون گواهينامه در حالي كه نه راهنما زده نه چيزي ميپيچه و پرايدي كه برادرمو دوستاش سوار بودن ميخوره به تريلي و خدا رحم ميكنه كه اتفاق خاصي نميافته و همه سالم.. برادرم كه عادت داشت از هر چيزي با گوشي عكس بگيره اينقدر پريشون بوده خودش دوستش كه عكس نگرفتن.. اين دوستاي برادرم واقعا.. به دوستش اس ام اس دادم گفتم خدا بهتون رحم كرد! خدا گاهي به ما با اين چيزا نشون ميده كه كه آي آدم ضعيف هشيار باش. در كمتر از يك ثانيه ميري اون دنيا .. گاهي خدا اين چيزا رو به منظرو هشدار براي اشخاصي نشون ميده ..

من معلم ديني نيستم بچه ها ولي واقعا دقت كنين. خدا بهشون رحم كرده كه وضع تصادف اونم با يه ماشين مزخرفي مثل پرياد اگه اختلاف زماني يكم فقط دچار تغيير ميشد اينا كارشون تموم بود! من از دو سال پيش بيشتر اومدم سمت خدا سعي كردم خيلي چيزا رو ياد بگيرم و واقعا همينطور شد. خوشيهاي كاذب جوني ( زيبايي هاي ساخته شده بدست شيطان كه باطنشون پليديست) جونوي رو به كام ذلت ميكشن و در يك چشم بهم زدن كه عمر تموم بشه.. حالا برادرم چشه كه نماز نميخونه و اخلاق پيمانكار گونه براي دست تو جيب پدر بودن داره .. خارج از اين بحث من از بابت رفتن اون معلم دلسوز واقعا ناراحت شدم. به خدا پسر عموش كه معلم ما بود همه سر كلاسش دوسش داشتن و از اين معلم دينيهايي نبود كه سر كلاسش كسي شلوغي كنه واقعا آدم خوبي بود و هنوزم هست اما يكي از اين دو گل دلسوز و خوضبو پر پر شد. اتفاقا اين معلم خدا بيامرز توي راه ماشين بهش زده بود! يه معلمي كه توي اداره آموزش و مدارس همه جا گفتن نمونه يه معلم بي آلايش و پاك و متدين و ساده بود. با اينكه ميتونس پولدار باشه ولي زندگيشو با سادگي گذروند. خدا رحمت كنه اين عزيز از دست رفته را !

اتفاقات ديگه اي هم افتاد تو اين مدت كه من به دليل غرق افكار بودن و گرفتاري زياد يادم نمونده. راستي ديشب اين همسايه جديد كه چند ماهيه اومده يك قشقرقي به پا كرد كه نگو. تا حالا اينجوري نديده بودمش. حسين و سعيد تازه اومده بودن دم خونمون و جفت در ورودي حياط منتظرم بودن. ( حياط آپارتمانهاي ما جوريه كه هر رهگذري ميتونه از اونجا رد كنه و فقط يه فنسكي كشيده شده دور تا دور حياط و يه در هميشه باز.. بقيه آپارتمانها ي مشابه هم همينطوري هستن) خلاصه تازه اومدم بيرون داشتم با حسين و سعيد احوالپرسي.. يه دفعه آقاي عبد اللهي گل با حالتي عصباني اومد و پرسيد بچه ها شما نميدونين كه اين پلاك 75 خونه ما رو از جاش كنده؟ من كه عادت ندارم دروغ بگم گفتم سلام. بلهمن ميدونم اما نميتونم بگم. گفت امروز هم پلاك آب رو كنده بودن. يادم اومد يه دو ساعت قبل دوستاي برادرم اومده بودن دم خونه و اوني كه پلاك بيون رو كنده بود هم كه قضيش ماله دو سه شب قبله و منو سعيد و حسين هم بوديم و جلو روي خود ما اينكارو كرد اين بي ففرهنگ و باهاش برخورد لفظي هم داشتيم اما نه دعوا اومده بود. و همين يكي دو ساعت پيش هنوز سلام نكرده با صداي خيلي بلند و زشتش گفت برادرت هستش. اعصابمو خراب كرد اما با حالت شوخي دمپايي برداشتم زدم بهش. خلاصه داشتم ميگفتم آقاي عبد اللهي عصباني بود و انگار دعوا داشت. گفت دفعه بعد بزار بياد اوني كه اينكارو كرده اگه بفهمم ميزنم دندوناشو ميارم پايين. برام خيلي عجيب بود. تا حالا اينشكلي نديده بودمش. فكر ميكردم مرد آروميه. اما حق باهاش هست خدا وكيليه. پلاك خونشو كندن و چول كردن انداختن همونجا و پلاك آب رو هم ميگه امروز و حتي كنده شدن آرم ماشينش رو هم خواه نا خواه فكر ميكنه كار هموني كه پلاك خونشو كنده. به قول حسين پلاك رو ببرن بهتر از اينكه بكنن چولش كنن همونجا رها كنن آدم زورش مياد مگه مرضه.اين دوستاي برادرم بجز يكي دوتاشون واقعا بي فرهنگن. ميان تو راهرو آپارتمان دقيقا جفت در خون همسايمون ميايستن همه با هم در خونه رو ميزنن اون مزخرفترينشون كه بنده خدا مادر هم نداره در خونه رو كه باز ميكنيم حتي پشت تلفن هم سلام نكرده با صداي زشت و بلندي داد ميزنه حالا نميگن زن همسايه اگه بخواد بياد بيرون و كار مهمي داشته باشه و به خاطر اينا نتونه.. اين هيچ اون گندشون كه بالاي بيست و سه چار سالشه و تو بانك هم كار ميكنه اگر چه آدم با نمكيه اما ديگه نه تا اين حد كه شعور.. همسايه از بابت تجمع هم باهامون بر خورد كرد. بابام هم پيداش شد. بابام بهش حق داد. سعيد و حسين هنوز پيشم بودن.يه لحظه همسايه كه رفت داخل حياط من اسم اون پسررو اوردم ولي فكر نميكنم شنيد. بابام كه اومد گفتم دوستاي داداش اين كارو كردن اون همسايه هم فهميد. بعد دو ساعت كه خونه بودم بابام دعوا كرد كه چرا گفتي دوستاي برادرت گفتم اينا فرهنگ ندارن تازه من بهش نخواستم دروغ بگم گفتم ميدونم و لي متاسفم نميتونم بگم. خودم باهاشون حرف ميزنم. بابام هم يك آدميه فقط بلده حال كنه با اينكه يكي يه اشتباه زتش بكنه بره آبرو براش نزاره ميخواست بره پيش بزرگترينشون كه تو بانك كار ميكنه با اين بچهشونزده هفده ساله ها رفيقه. البته پسر بدي نيست اما نميشه هم گفت آدم خوبيه و لي اين خودش و اون پسره كه مزخرفترينشونه اينكارو كردن. هر چي با زبون آدميزاد با اينا حرف ميزني از اين گوش ميره تو از اون ميره بيرون. يكيشون هموني بود كه چند وقت پيش گفتم برادرش از دست رفت خدا بيامرزه. آخه يكي نيست به اينا بگه شما چتونه يكي يكي عين علف هرز از همديگه ياد گرفتين صداتونو تو خيابون تا آخرين حد ببرين بالا و حتي توي پايگاه بسيج اسمتونو گذاشتين بسيجي و شوخيهايي ميكنين كه درست نيست و هر لحظه هم ممكنه هزارتا كار خرابي و بد بختي برا خودتون درست كنين . مردم آزاري به اسم اينكه حال جوني باشه مطمئن باشين اولا صد درصد ثانيا به شدت به ضررتونه . فردا نميخواين برين تو اجتماع؟ ااون عاقلترينشون كه صداش در نميومد و پسر خوبي بود هم كه ازش بعيد بود ياد گرفت هموني كه بيشتر از همه قبولش دارم يعني و پسر يكي از معلمان دوره ابتداييم بود. برادرم هم كه با هر روشي بخواي نصيحتش كني شايد فقط برا چند ساعت درست بشه ! هميشه ميگم علف هرز از يه دونه كوچ.لو شرووع ميشه هر بدي و بدبختي بالا هم مممكنه از يه چيزي شروع بشه كه فرد فكرشو نميكرده كه اين كار باعث بشه اون به ذلت كشيده بشه. الان كه نگاه ميكنم اگر چه حتي دو سال پيش من از اين غلطها نميكردم ولي گناهانم از الان بيشتر بود اما ميفهمم واقعا گذشته خوبي ندارم و الان خدايا صد هزار مرتبه شكرت بازم كمه كه من اونقدر فرق كردم كه دشمنانم خيلي كمن و كمتر ميبينم كسي ازم بد بگه اونايي هم كه ميگن مشكل از خودشونه. به خدا آدم مغروري نيستم. شما بايد گذشته ي منو ببينن .. من بد بين. زود باور و به شدت زود رنج. تندخو .يكم بد زبون اعتقادات سست و خلاصه خيلي طورا ديگه بودم كه الان بالاي 96 درصد پسرا اينطورين. الان خوشبختانه تا حد زيادي اون چيزايي رو كه بايد مهار ميكردم مهار كردم. وو البته يه چيزي. خودم هم به خودم كمك كردم و خواستم كه تغيير كنم ولي ديگران هم بودند و اميدوارم خدا عوضشون بوده!

دوستانمن اين روزا اينقدر گير كارام بودم كه حد نداشت. اما يه چيزي هم باعث ناراحتيم شد. اون مرتيكه صاحب ذرت فروشيه ادم به شدت بي انصافي از آب در اومد. از اين زورم مياد كه يه هفته آخر ماه رمضونو نتونستم هشت جزئ بقيه قرآن كريمو بخونم !! و خيلي چيزا رو از دست دادم و با وضع روزه داري حمالي كردم اما مرتيكه باهاش حرفمم شد. اولا به زور و بعد از مدتي تازه پيداش كردم ثانيه اصلا حساب درستي نكرد ثالثا اگه مجبور نبودم صد سال سياه اون پولشو قبول نميكردم بعد از جر و بحث قبول كردم. بابام كه فهميد خيلي عصباني شد و تلفني آبروش برد. خدا وكيلي اين همه اذيت شدم آخرش همين. نامرد سودش از هر ذرتي كه ميفروخت دو برابر بود من از حقن نگذشتم حرومش باشه مرتيكه دنيوي و مادي گر.

راستي اين روزا تب نقاشي دوباره منو گرفت. هنوز اول راهنمايي نرفته بودم كه تابستون توي طراحي سياه قلم توي كلاسي كه رفته بودم اول شدم و تشويقم كردن و ما رو بردن انجمن هنرهاي تجسمي. اونجا حدودا بيست بيست پنج نفري دختر خانوم و يه رئييس جلسه كه يه پسر جواني بود نشسته بودن هيچ وقت يادم نميره خرابكالري رو اينكه پارچ آب و ريختيم و يهو با صداي بلند خنديديدم حال اينكه همه بچه هاي يازده دوازده ساله بوديم و بقيه حضار همه جوان! خلاصه اين روزا تب نقاشي گرفتم. يادمه قبلا تا اومديم بريم كتو كار رنگ روغن كلاس تا مدتي تعطيل شد و ديگه نرفتم. بعد از اون فقط توي دوران مدرسه طراحي ميكردم و لذت ميبرم. اما الانه بعد از چند سال دوباره ذوق كردم.رنگ روغنو دارم از يكي از بهترين رفيقام كه خودشم قشنگ مكار ميكنه ياد ميگيرم. البته همش دو ماهي بيشتر اينجا نيستم . راستي يكي از دوستام اومده بود گفته بود به متولدان سال شصت و هفت اوناييشون كه نيمه دوم هستن تا تير هشتاده و هفت فرصت داده شده و موقتا معاف هستن. مشخص نيست كه به طور قطعي بمونم يا برم آخه من غير حضوري هستم و فكر نكنم بهم اين فرصت داده بشه. هر چي خدا بخواد.

نگا نوشته هامو. خودم كه ميخونمشون انگار دارم به طور زنده و گفتاري با يه نفر صحبت مي كنم. اگه از خدمت برگشتم مطمئنم دلم اينقدر تنگيده ميشه كه دوست دارم اين چرت و پرتا رو بخونم. ميدونم اگه برم برادر كوچكم ميشينه اون كتابي كه از وبلاگ قبليم درست شد رو ميخونه منم دوست دارم اگه بخواد بخونه همون موقع كه نيستم اينكارو بكنه چون بهتر ميتونه منو بشناسه. با اينكه يه عمر باهام بودن اما به اون صورت و خيلي زياد منو نميشناسن. دلم برا همه عزيزان و همه چي تنگ ميشه .

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت20:0توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمود :
هر كه گويد ( لا اله ا لا الله ) درهاى آسمان به روى او گشوده شود .
وهر كه آن را به جمله محمد رسول الله بپيوندد چهره خدا شكفته شود وبدان شادمان گردد .(معناى مجازى آن مراد است ، يعنى چنين كارى مايه خشنودى خداست ) و هر كه در پى آن (على ولى الله ) گويد خداوند گناهانش را بيامرزد گرچه به عدد قطره هاى باران باشد.


امام صادق (ع) فرمودند:

مَن عَرَفَ اللهَ خَافَ اللهَ وَ مَن خَافَ اللهَ سَخَت نَفسُهُ عَن الدُّنيا.

هر که خدا را بشناسد ترس او در دلش مي افتد و هر که از خدا ترسان باشد نفسش از دنيا طلبي باز مي ماند.


-:- اللهـــــــــم عجل لوليک الفرج -:-

منبع:وبلاگ آقا مهدی(خانه ات در میان آسمان هاست) از توی پیوندها ببینید.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت8:7توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

 كمكم كن براي فرزندانم يك قهرمان باشم . از من و از كارهاي خوبي كه كرده ام تعريف كن . فقط از كاستي هايم حرف نزن .
 
 نورمن ,67 ساله طلاق گرفته بعد از 22 سال .
 
 

 مشوق من باش . باور كن كه مي توانم به رؤياهايم تحقق بخشم , حتي اگر بيش از آن زماني كه تصورش را مي كردم طول بكشيد .
 
 اد. 47 ساله 25 سال ازدواج كرده .
 

 وقتي به من مي گويي كه به من افتخار مي كني مرا جلو مي برد , مخصوصاً وقتي سخت خودم را ملامت مي كنم وبه خودم خشم ميگيرم كه چرا بيل كيت نيستم .
 
 جوئل , 47 ساله 5 سال است ازدواج كرده .
 
 

 همان طور كه به بچه هايمان هم گفته ام : تو را دوست دارم و به تو افتخار مي كنم » . نياز دارم كه من هم همين را از تو بشنوم : كه دوستم داري و به عنوان يك شوهر و يك پدر به من افتخار مي كني
 
 الكس , 37 ساله12 سال است ازدواج كرده .
 

 وقتي دارم داستاني را تعريف مي كنم با تصحيح جزئيات حرفم را قطع نكن . واقعيت ها مهم نيستند . مهم آن است كه حمايتم كني و كاري كني كه خوب به نظر برسم , نه مثل احمقي كه نمي تواند واقعيت ها را بيان كند .
 
 مايك , 48 ساله ازدواج دوم , 6 سال است ازدواج كرده .
 

 
 وكيل من باش . طرف من باش . اگر فكر مي كني اشتباه مي كنم . راهنماييام كن تا به سمتي كه فكر مي كني درست است بروم . نخواه كه بر من مسلط شوي و مرا به آن سو بكشاني .
 
 چارلي , 28 ساله 11 سال است ازدواج كرده
 

 با ما صبور باش . ما مرديم. كاري كن خود را خاص احساس كنيم . ما پسر بچه ايم .
 
 تابي , 33 ساله
 

 
 بدان كه چه وقت بايد به من فشار بياوري و چه وقت بايد آسان بگيري .
 
 اندي , 27 ساله 3 سال است ازدواج كرده .
 

 با توجه به رؤياها و الهامات شوهرت گوش كن . حتي اگر فكر مي كني دست نيافتني هستند . به دلخواهش رفتار كن . حمايتش كن . حتي با او به هيجان بيا. شوهرت تو را به خاطر آن كه تشويقش كردي و نه دلسردش , دوست خواهد داشت و قدرت را خواهد دانست .
 
 رولند, 64 ساله 42 سال است ازدواج كرده .
 

 
 از همسر من ياد بگير . پنجاه سال با بولاهوسي هاي من ساخته و طوري وانمود كرده كه انكار از آن ها لذت هم مي برد . او هميشه هم با من موافق نيست, يا به بعضي از كارهاي من اهميت نمي دهد. اما هميشه تصريح مي كند كه مرا دوست دارد و اين خوب است .
 
 پاتريك , 71 ساله 50 سال است ازدواج كرده .
 

 به شوهرت احترام بگذار م علي رغم همة كمبودهايش (كه تو آن ها را بهتر از هر كس مي شناسي ) . بگذار بداند كه تو فكر مي كني او بزرگ است و تحسينش مي كني .
 
 ديويد ,49 ساله 26 سال است ازدواج كرده .
 

 
 يك شوهر به تحسين و احترام دائم نياز دارد. بخشي از اين تحسين و احترام را مي تواند در ميحط كار و از سايرين دريافت كند . اما مشتاق است كه بخش عمدة آن را از همسرش دريافت كند .
 
 ديو, 29 ساله 1 روز است ازدواج كرده

 
 به داستان هايم گوش كن , حتي اگر به نظرت ملال آور بيايند . براي من ملال آور نيستند و لابد دليلي دارم كه مي خواهم آنها را براي تو بگويم .
 
 ميشل , 27 ساله 5 سال است ازدواج كرده .
 

 
 درك كن كه رؤيا طرح اولية واقعيت است . رؤياهاي شريك زندگي ات را تغذيه كن . حمايتش كن تا كسي شود كه دلش مي خواهد .
 
 ادي , 51 ساله ازدواج دوم , 26 سال است ازدواج كرده .
 

 وقتي ما در زندگي گم مي شويم , دوست نداريم جهت درست را بپريم . وقتي مي بيني گم شده ام , راهي پيدا كن كه با ملايمت مرا به مسير درست برگرداني .
 
 كوين , 39 ساله 12 سال است ازدواج كرده
 

 
 دوستي باش كه آمده تا حمايت كند . اما درعين حال آماده است تا وقتي احمقانه رفتار مي كنم . با من مقابله كند.
 
 تري , 53 ساله ازدواج دوم , 23 سال است ازدواج كرده

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت23:41توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |

چهره خواني چيست؟


بشر در طول قرون متمادي سعي نموده تا با پيوند زدن خصـيصـه هـاي صـورت افـراد بـه   ويژگيهاي شخصيتي،  متوجه  افكار و درون ديگران شود. با گـذشـت سـالها علم چهره شناسي نيز گسترش يافته و به شاخه هاي مختلف تـقسـيم شـده است.


بـراي مثـال "متوپوسكپي" علم پي بردن به سيرت و درون آدمي از روي خطوط روي پيشاني است.


"فرنولوژي" علم جمجمه خواني و مطالعه طرز تشكيل جمجمه ميباشد كه به بنا نهادن شخصيت و اميال ذاتي و رواني افراد كمك مي كند.


"فيزيـوگـنومي" يا عـلم چـهره شـنـاسي ، موضوعي است كه ما به آن خواهيم پرداخت. اين علم به ما مي آموزد كه چگونه از روي چهره افراد پي به شخصيت آنها ببريم.


امروزه دانشمندان به چنين علومـي، "شـبـه علـوم" اطـلاق كرده و بـهاي زيـادي بــه آن  نمي دهند و هـمانند عـلومي مانـنـد "طالع بـيني" به آنها مي نگرند: اثبات نشده ولي بيضرر.


با اين وجود هنوز بسياري از مردم چهره خواني را راهي مطمئن براي قضاوت در مورد افراد مي دانند. چيزي كه اهميت دارد اين اسـت كـه چـهره را بصورت كامل و دقيق مورد تجزيه و تحليل قرار داده و تا رسيدن به همه حقايق از قضاوتهـاي شـتابزده اجتناب كنيم.


اكنون گذري مي كنيم بر نكات بنيادين چهره خواني و چگونگي تشخص شخصيت افراد:


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


شكل صورت


دراز و كشيده:   افرادي كه داراي چنين صورتي هستند عموما" داراي صـبر و تحمل زياد بوده و توانايي حل مشكلات در آنها بيشتر است. جـذابـيـت و خوش تركيب بودن افراد با چنين صورتي نشانگر اين است كه آنها معمولا كارهاي خـود را نـيـمـه تمام رها نكرده و عادت به انجام امور بطور تمام و كمال دارند.


گرد:   اين شكل دلالت بر اميدواري زنده دلي و انرژي دارد. اينگونه افراد مي تـوانند اتاقي دلگير و ساكت را به بمبي از خنده و شادي تبديل كنند.


پهن:  اينگونه اشخاص بردبار و مهربان و معمولا افراد روشنفكري مي باشند.


مربعي:   طرفدار استقلال فردي و فردگرايي، سختـكوشـي بـراي دسـتـيـابي بـه آرزوها، زيركي و فعال بودن از ويژگيهاي اين افراد محسوب مي شود.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پيشاني


صاف  كسانيكه كه داراي خطوط در پيشاني نيستـنـد، افـرادي انديشمند و هميشه در حال تفكر مي باشند و در تصميم گيريها سريع و منطقي عمل مي نمايند.


چروكيده:   وجود خطوط در سطح پيشاني نشان مي دهد  كه ايـنـگونه افراد به سرعت هيجان زده و احساساتي شده و سريع آشفته و پريشان حال مي گردند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


چشم


رمانها، داستانها و اشعار بسيار زيادي در مورد چشم و ارتباط آن با خصوصيات روحي و رواني انسان نوشته شده است. چشمها هيچگاه دروغ نمي گويند؛آنها بيانگر احساس دروني و واقعي ما مي باشند.


اضطراب:   اگر مابين عنبيه و پـلك پـاييني هـر دو چشم مـقداري سفيدي وجود داشت، آن شخص انساني مضطرب و نگران است.


 تندخويي:   اگر بالاي عنبـيه بخشي سفيد رنگ وجود داشت، علاوه بر استرس نشانگر تندخويي و پرخاشگري در فرد است .


روان پريشي :   چنـانچه دور تا دور عنبيه را سفيدي فرا گرفته باشد، نشانگر عدم تعادل و پايداري روح و روان فرد خواهد بود. 


شادي:  وجـود خـطوط كـوچـك در خـارج از چـشمها حاكي از خنده رويي و شادبودن فرد مي باشد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ابروها


صاف:   صافي و مستقيمي ابروها نشانگر انديشه، تفكر و ايده گرايي فرد مي باشد. 


 كماني:   افرادي كه داراي ابروهاي خميده و كماني هسـتند از حـكايـتـها و داسـتـانـهـاي واقعي لذت مي برند.


باريك:   اينگونه افراد معمولا داراي اعتماد به نفس اندكي مي باشند بخصوص اگر ابـروي آنها بجز باريكي، بالا و گرد نيز باشد.


 پيوسته:   پيوستگي ابروها نشانگر اين است كه فرد دائما" در حال تفكر و انديشـه بـوده و ايده هاي جالبي در سر دارد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پــــلــك


كوچك:  اگر فاصـله بـين بالاي پلك و مژه كم باشد بيانگر اسـتقلال فرد مي باشد و اينكه آن فرد حتي ممكن است بصورت ارادي خودش را به ديگران نزديك نكند. 


بزرگ:   بزرگ بودن پلك دلالت بر وابستگي شديد فرد به ديگران دارد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بــيـني


كوچك:   گفته مي شود اشـخاصي كه بـيـني كـوچـك دارنـد ذاتـا" افـرادي ضعيف و اغلب غيرقابل اتكا بوده و در تصميم هايشان استوار و ثابت قدم نمي باشند.                    


بزرگ:   بزرگي بيني نشانه ابتكار و عزم و اراده مي باشد. يك شـخصـيت قـوي كه اثرش را برجاي خواهد گذاشت.                                                                                


 تيز  تيز بودن نوك بيني نشانگر اين است كه فرد خود را مقيد به رعـايـت آداب و رسـوم ندانسته و با اطرافيانش به راحتي برخورد مي كند. ايـنگونه افراد خـود را بـاور داشـتـه و بي باكانه و متهورانه خود را به ديگران نزديك مي كنند.


عقابي:   خودخواهي، دودلي و حساس بودن از جمله ويژگيهاي كساني است كه داراي چنين بيني مي باشند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


گوشها


كوچك:  كوچكي گوش نشانه تزلزل و احساس نا امنـي در افـراد اسـت هر چند اينگونه افراد مي دانند كه چه مي خواهد و معمولا" سخت كوش و كاركن هستند.


بزرگ و دراز:   اين قبيل افراد معمـولا انـعـطاف پـذيـر نـبـوده و به سـختي آرام و بي خيال ميشوند.


پرمو:  افرادي كه داراي گوشهايي پرمو هـستند مـعـمـولا وسـواسـي و نـكـته بين بوده و وقت زيادي را براي چيزهاي بي اهميت تلف مي كنند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   


گونه ها


برجسته:  برجسـتـگي گـونه نشـانگر قـدرت، انـرژي و اعـتماد بنفس است. كساني كه داراي گـونه بـرـسته مي باشند تمايل بيشتري براي پذيرفتن اشتباهات ديگران دارند.


گود:  علاوه بر جذابيت و زيبايي دليلي بر خوش مشربي و سازگاري فرد مي باشد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


چانه و فك


فك چهارگوش:   افـراد با فـك چـهار گـوش و مـربعي انـسانهاي تـسخير ناپذير و سركش مي باشند. آنها توانايي تبديل روياهايشان به واقعيت را دارند.


چانه هاي برآمده:   اينگونه افراد، اشـخاصي خود ستـا بوده و تصـور ميكنند هيچ چيزي جز خود آنها اهميت ندارد و جز خودشان حرف كس ديگري را قبول نداشته و خود را عقل كل مي دانند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


لبها


قلوه اي:  لبهاي قلوه اي علاوه بر زيباتر نمودن صورت،نشانه بخشش و گشاده دستي مي باشد. معمولا اينگونه افراد تمايل دارند در مورد خودشان صحبت و گفتگو كنند.


نازك:  نازك بودن لب بيانگر خويشتن گرايي ذاتي در اشخاص است.


لب بالايي نازك پاييني قلوه اي:   نشانه اين است كه فردي متـقـاعد كنـنـده و مـجاب كننده مي باشد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مطلب آخر


چهره خواني يك علم دقيق و ثابت شده نيست و حتي با گذراندن دروه هاي آموزشي دقيق و پيشرفته نيز نمي توان بطور قطع در مورد شخصيت و درون افراد صــحبت نمود. نتايج شما در سنجش شخصيت، بستگي به تعداد فاكتورهاي مورد تحليل قـرار گرفـته دارد ولي با بـياد داشتن نكات ذكر شده مي توانيد قبل از صحبت كردن با افراد تا حدي متوجه شخصيت آنها شويد.

+نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت16:32توسط سرگروهبان تیتا و دنا | |