|
از مدير موفقي پرسيدند: "راز موفقيت شما چه بود؟" گفت: «دو كلمه» است... - آن چيست؟ - «تصميمهاي درست» - و شما چگونه تصميم هاي درست گرفتيد؟ - پاسخ «يك كلمه» است! - آن چيست؟ - «تجربه» - و شما چگونه تجربه اندوزي كرديد؟ - پاسخ «دو كلمه» است! - آن چيست؟ - «تصميم هاي اشتباه»» انتهاي پيام کد خبر
روز اول
سه شنبه 8 آبان 1386 سلام رفقا. پست قبلی رو اگه بخونین ممکنه خیال کنین دقیقا همون تاریخ و شبش نوشتم اما در واقع همین الان ( ساعت بیست و پنج دقیقه به صفر بامداد یعنی نیمه شب ) تموم کردم. الانم میخوام ماله دیروزو امروزو بنویسم. نیازی نیست شما بگین خودمم میدونم ایخرا پست هام بی مزه تر از قبل هستن. اخیرا تغییراتی کردم. قبلا تا ساعت ها پشت رایانه میبودمو زیاد خسته نمیشدم اما الان با وجود ا ینکه هنوز از همون رایانه و مانیوتر ال سی دیش هم استفاده میکنم چشمهام زود به زود خسته میشن و نمیتونم بیشتر از دو ساعتی پشت کامپیوترم باشم. البته الان که دارم مینویسم چند روزیه که او یکی شاگردم یعنی مهندسه هم غیبش زده و موبالشم قطع شده. احتمال داره دوباره با پرواز رفته باشه شمال. خدا حفظش کنه هر یه ماه یه بار بیشتر از دو هزار کیلومتر رو با پرواز میره طرف خونوادش این واقعا از اون کار درستاشه. بهتر از اونایی که مثلا کمتر از صد کیلومتر فاصله دارن و چند سالی یه بار هم به پدر و مادر سر نمیزنن. با اینکه کاره ی مهمی هست ولی اونا رو فراموش نمیکنه. بد بختی من میدونی چیه اینه که این روزا حسابم خالیه و حتی همین نتی که الان دارم به زور قرض کردم از یکی از مغازه داران آشنا. اگه کار شاگردام تموم بشه دوباره وضع رو به راهه. دیروز صبح که خواب بودم صدای گوشی بلند شد. انتظار یه شخص دیگه رو داشتم. شماره رو نگاه کردم دیدم آشنا نیست. یه آقایی بود که با لحنی نسبتا قابل فهم از کلاس و کامپیوتر حرف میزد. گفتم خصوصیه آقا .. آدرسمو گرفت گفت الان میام. گفتم خدا رسوند. آقاهه اومدش. ظاهرش نشون میداد جانباز باشه البته نه اینکه خدای ناکرده وضعیت جسمانی آسیب دیده داشته باشه اتفاقا سالم بود. بلافاصله از پسرش حرف زد. خدایا این یکی مشکله واقعا. پسره تقریبا همسن من ولی تا دوم راهنمایی درساش کامله و انگلیسی به اونصورت بلد نیست . براش لیست تعرفه ها رو اوردم تقدیمش کردم. در مورد پسرش گفت که پسر فوق العاده کنجکاویه و اومد توضییح بده گفت مثلا در مورد جبهه ازم سول میکرد و خلاصه این باباهه از خط مقدمو و حمله و و حرفه های خاص اون زمان حرف زد تعجب کردم که داره چی میگه دلم میخواست یکم بخندم اما ظاهرم اصلا اینو نشون نیمداد چون بلد بودم خودمو کنترل کنم. به هر حال اینم یه طورشه.این بابا از هر چیزی حرف میزد. آقای طبابایی. لحنش داشت برام شیرین میشد. یه چیزی شبیه لحن صمیمی و خالص اما اگه دقت کنی اون نیست. یه لحن خاص. بدون داشتن صمیمیت از هر چیزی سخن گفتن.. خلاصه بهش گفتم پسرتون کار خاصی با راینه میکنه؟ مثلا میکس؟ این یارو نمیدونست میکس چیه و گفت سر در نمیاره. خواستم ببرمش آموزشگاه با پونصد هزار تومن پول ثبتنامش کنم ولی پون درسش ناقشص بود نشد. مشکل خدمت داره ولی یه کاریش میکنم نره خدمت مشکل عصبی داره و .. و منم معافش میکنم چون سابقه هشت سال دفاع مقدس و.. خلاصه فهمیدم که تدریسش کار آسونی نیست! گفتم بعد از ظهر باهام یه تماس بگیره باهاش صحبت کنم ببینم نیازش از کامپیوتر چیه که ببینم چه مباحثی رو باید یادش بدم. فهمیدم نه خودش نه پدر از کامپیوتر به اون صورت سر در نمیارن. دلم یه جورایی سوخت. به خدا اصلا از اون آدمایی نیستم که از این فرصت ها سوء استفاده کنم. بد جوری به حروم نبودن مال اهمیت میدم و بایدم اینطوری بمونم. آقاهه تشکر کرد و رفتش.
یکشنبه 6 آبان سال 1386 سلام دوستان. حال شما؟ از دیروز شروع کنم از صبح که شش صبح بیدار شدم تا هشت شب فقط دوندگی دفترچه اعزام سربازی رو داشتم. البته ظهر ساعت یازده و نیم دوباره خونه بودمو تا ساعت سه خوابیدم و دوباره با اتوبوس رفتم پی بد بختیام. اولین جایی که صبح باید میرفتم درمونگاه دولتی 3 واقع در قسمت قدیم ماه شهر بودش. ساعت هفت صبح اونجا بودم و یه ساعت تا وقت اداری و باز شدن درمونگاه مونده بود. البته توی دو سه هفته اخیر و از همون هفتهی آخر ماه رمضون دوندگی برای دفترچه رو داشتم که یه روز بهم گفتن فقط شنبه ها و من شنبه نرفته بودم و خلاصه به دلیل روزه داری و بد بختیهای دیگه نمیتونستم برم. این دفترچه داستانش یکم طولانی شد. بنابراین چندین دفعه رفتنم به ماه شهر تنها فایدش سر زدن به بازار و خرید بود. خلاصه امروز تا یه ساعت اول داشتم تو خیابون اصلی میرفتمو میومدم. با یکی از بچه ها بنام آرش. این یارو خداییش چه بیکاره ساعت شش صبح بیدار میشه که با اتوبوس بیاد سر مسیر مدرسه دخترونه یه شهری که تقریبا بیست کیلومتر.. مدرسه خودش ساعت 9 شروع میشه چه جالبه بیکاری بعضی آدما.. این هیچ ساعت یک با ماشین خودشونو دوباره میره اونجا. پسر جون نه گواهینامه داری نه چیز دیگه نمیترسی پلیس.. بالاخره ساعت هشت شد و دقیقا دو سه دقیقه به هشت درمونگاه بودم. تازه وارد حیاط شدم که یه آقایی تا وسایل دست گرفتمو دید ÷رسید برا خدمت؟ گفتم آره گفت ساعت نه به بعد بیا! با خودم گفتم آاووووووووووه! رفتم داخل ساختمون ترکیدش. انگار مال زمون جنگه. اما یه چیز قشنگی داخل اونجا منو جلب خودش کرده بود. چندتا جمله که روی یه تیکه مقوا نوشته شده بودن . همشونو یادم نیماد و همینطور متن ریزی که کنار اون جمله های درشت نوشته بود فرصت نکردم بخونم. دفعه بعد که بعد از اومدن جواب دفترچه برای کارهای پایانی رفتم اونجا حتما همه جملات رو یه طوری میارم. ------ ------ ------ ------- از آدمای دروغگو صداقت را می آموزیم از انسانهای بی احساس عشق بی قید و شرط از انسانهای لجباز انعطاف پذیر بودنو از بی ادب ادب را از انسانهای دورو یک رنگی را از انسانهای عجول صبر را از انسانهای مشوش و مظطرب خونسردی را و... البته بعضی از اینا رو خودم به ذهنم رسید. اما واقعا میتوان دریافت که برای یک زندگی خوب کافی در میان این ادمها هم باشید. زیاد به این هم فکر نکنید در بین این گونه بودن باعث میشه شما هم شکلی از آنها بشوید! دوباره از ادرمونگاه بیرون اومدم. بازم توی همون خیابون اصلی.. خدای من یه عالمه فاتحه خوندم. عادتم شده ههر آگهی فوت رو که ببینم فاتحه بخونم برای مرحوم. اما مثل اینکه توی این خیابون دهها آگیهی فوت.. حتی بچه های تو مایه های سن خودم و جون از کوچک تا پیر زن و مرد گرفته.. این خیابون پر بود از این آگهی ها. خوبیش این بود که حواسم به چیزهای نامناسبی که خیلی پسرا به اونا توجه میکنن نیست. راستیش بر خلاف تصور خیلیا متال بزای هم بی تاثیر نیست. از اینایی هم نیستم که متال رو به ضد خدا بودن بگیرم و دنباله سبک سیاه متال باشم. وقتی احساس میکنم شیطون میاد تو گوشم میخونه مغزم پر میشه از چیزای دیگه که باهاشون حال میکنمو و خطر ندارن. البته قبلا تمرکز قویتری داشتم اما از وقتی این احمد ناکس.. ساعت نه دوباره درمونگاه بودم. ای بابا آقاهه که ازش پرسیده بودم گفته بود ساعت نه خلوته. دیدم یه عالمه پسر جوان دفترچه بدست حضور دارن که گوشه موشها نشستن. فهمیدم باید نوبتم توی یه برگه با امضا رد کنم. نفر نهم بودم. اونجوری که یکی از بچه ها اون روز توضییح داده بود که رفته فکر میکردم ساعت دوزاده نوبتم میرسه اما بیشتر از نیم ساعت طول نکشید. ای داد بیدادباز مشکل عکس. این دفعه اگر چه همراهم بود اما هر چی داشتم سه در چهار و فقط یکی نزدیک به سایز دو در سه بود. بالاخره یه جوری با همون یه قطعه عکس حلش کردم. دیگه واقعا آخر اذیت شدن بود که هی برم و بیام اونم به خاطر یه دونه عکس. نوبتم رسید زودی. رفتم تو مطب. یه دختر جون زیر سی سال میزد. اعصابمو خراب کرد. از ناراحتی معده که حرف زدمو گفتم دوباری آندوسکوپی داشتم این یارو انگار تا حالا کسی به سن من ندیده که ناراحتی معده تا این حد داشته باشه و فکر کرده من الکلی هستم در حالی که تو عمرم حتی یه قطره الکل هم روی لبم نرفته خدا هم نکنه هیچ وقت.. شاید حق با اون بوده باشه و اکثر کسانی که ناراحتی معده دارن.. اما فکر نمیکردم با این تفاسیری که از آلرپی شدیدم و درد معده دادم هیچی تو فرم ننویسه و واقعا اعصابم ریخت به هم. این همه انتظارو بد بختی کشیدن فقط واسه یه مهر. زحمت کشیدی.. من که نخواستم برم معافیت پزشکی رو بگیرم چون مشکلی نداشتم فقط خواستم برام قید کنن تا یه جای با آبو هوای گرم نیافتم چون واقعا نمیونم بیشتر از یکی دو ساعت توی هوای گرم دووم بیارم. منظورم گرما زدگی نیست بلکه چشمام داغون میشن. معاینه که تموم شد رفتم سراغ واکسن. فکر میکردم یه دونست اما رو هر دو سر شونه و جمعا دو واکسن زدم. درد نداشت اما چند ساعت بعد دردش شروع شد. درد ناشی از آمپول نیست ناشی از عکس العمل بدن نسبت به مایع واکسنه که تا چند روزی هم میمونه. خلاصه از اون درمونگاه اومدم بیرون. رفتم طرف ایستگاه اتوبوس تا برم اونطرف شهر که بافت جدیدتری داره و برم یه سری بزنم معاونت وظیفه. خلاصه سوار اتوبوس خط شدم. این فاطله سه کیلومتری رو بیشتر از بیست دقیقه شد که پیمود. دو برابر کرایه رو میگیرن ولی هر جا که خودت بخوای میاستن. اعصاب آدم خورد میشه از این 90 درصد مردم بی فرهنگ اینجا. ماشین یه جا واسه یه نفر توقف میکنه دقیقا پنجام متر جلوتر که راهی هم نیست یه مسافر دیگه میگه آقا وایسا و توی اون ازدحام و شلوغی داخل یه اتوبوس ترکیده و این همه اتلاف وقت.. خلاصه رسیدم. خوشحال از اینکه احتمال داره نرم خدمت. وارد معاونت وظیفه شدم. یکم شلوغی داشت. در مورد این فرجه ای که رئیسس معاونت از طریق شبکه خبر اعلام داشت که به نیمه دومی های سال شصت و هفت میدن پرسیدم. بابا اینا میدونن اخبار چیه؟گفتن ما چیزی نمیدونیم تو دفترچه و فرم بنویس که درخواست مهلت .. دلیلشم بنویس. در مورد عکس روی فرم معاینه پزشکی که سوال کردم گفت برا چی رفتی اونجا باید میومدی در مونگاه خودمون حالا برو اونجا ببین تایید میکنن برات یا نه. آدرس درمونگاه مربوط و گرفتم. چهل متری بالاتر بود. رفتم داخل گفت برا چی رفتی اونجا باید میومدی اینجا. دکتره نه معیانه نه چیزی کرد و فقط یه مهر خودشو همونجاهایی زد که دکتر قبل زده بود زد. روی عکس هم زد. و گفت دو تومن میشه. پولم دیگه تموم شده بود. گفتم من الان ÷ول ندارم فرم پیشتون بمونه فردا میام.. گفت اشکالی نداره فقط شماره تلفن و اسممو یادداشت کرد. حالا این هیچ از این ناراحت شدم که اون جایی که دکتر قبل توی توضییحات نوشته بود حساسیت به گرد و غبار و کلمه آخرش نا مفهوم بود همه اینو غلط گیری کرد و جاش نوشت منع خدمتی ندارد. اعصابم خراب شد. رفتم طرف مرکز پیش دانشگاهی بزرگسالان گفتن ساعت دو به بعد باید بیای. میتونستم برم خونه احمد اینا بعدا دوباره بیام. اما دیگه حوصله نداشتم. با خودم گفتم ساعت سه و نیم دوباره با اتوبوس میام برم خونه استراحت کنم. تو راه رفتم بازار یه قلمموی دیگه برا نقاشی گرفتم بعد یهو دیدم توی کیف پولی تابلو بزرگم که شبیه کیف ÷ول تاجراست بیشتر از دوتومن هست. چقدر گیجم من. با خودم گفتم دیر فهمیدم دیگه. فردا که اومدم برا بقیه کارا پول این به اصطلاح دکتره رو میارم. خلاصه سوار اتوبوس های باشگاه شدمواومدم شهرک. نرفتم خونه دیگه چون دفترچه خدمات درمانی همراهم بود مستقیم رفتم درمانگاه رایگان شرکت و یه آزمایش خون نوشتم. هنوز حتی نمیدونم گروه خونیم چیه و هیچ مدرکی که توش اینو نوشته باشه ندیدم.میخوام ببینم مشکل این وضع لاغری زیاد و چیه که هر چی میخورم ورزش میکنم قرص مولتی ویتامین مارک خوب مصرف میکنم هیچ اثری نداره و همون کم خون لاغرم. آخرین بار طبق چیزی که تو پرونده پزش خانواده نوشته بود من حدودا سه سال پیش آزمایش خون دادم و من خول جواب آزمایش رو نبردم و کار نیمه مونده بنابراین من چندین ساله که یه آزمایش خون چکاب کامل ندادم تا حالا . قدمم که رفتم تو اتاق پرستارا بگیرم 174 بود ! آخیش بالاخره فهمیدم چقدرم. خداییش اون دکتره که اسمش گذاشته بودم به اصطلاح دکتر قدمو با اختلاف دو سانتیمتر کمتر حدس زده بود عجب با هوش بود اینجاشو دیگه دارم!وزنمم بهش گفته بودم 58 تاس اومدم اینجا وزن کردم دیدم ای داد بی داد وحشتناک لاغرم 56 تا با لباس. پرستاره گفت 70 باید باشی تا طبیعی باشه بهم گفتن خوش به حالت. نمیای وزن عوضی؟ من هفتاد کیلو هستم. گفتم من که از خدامه هفتاد باشم من پسرم به هر حال .. اومدم خونه. . اینقدر خسته و کوفته بودم که بعد از نماز ظهر عصر بلافاصله خوابیدم. و همون حوالی سه بیدار شدم که آماده بشم این دفعه فرم تایید تحصیلی رو باید پر میکردم و میبردم تایید کنن. باز هم الافی زیاد. ساعت نزدیک به هفت بعد از ظهر تازه مدیر دبیرستان باقر العلوم اومد. باز یه خبری که احوالمو به هم ریخت. به خاطر هیم یه درسی که اگه حضوری گرفته بودم الان این همه مشکل و خدمت هم نبود. مادرم میگه تو درست بد نیست بد جوری چشم خوردی فقط. یادمه بچه ها ولم نمیکردن خر خون خر خون میکردن حالا اونا دانشجوان و من هیچ.. ولی خدا کریمه. بابا که حرف میزنه میگم تو چته هان؟ دانشگاه قبول شدن کشکی شده فکر کردی اینا درس خون شدن؟ وقتی یارو با معدل ده و کلی دروس افتاده دانشگاه قبول میشه اونم دولتی تازه حرف زدنم بلد نیست.. تو فکر کردی اینا خیلی .. بابام بر خلاف مادرم که کلی از راضیه، به خاطر وضعیتهای دو سه سال اخیر ازم رضایت نداره به اونصورت. ولی بهش ثابت میکنم که من مثل خودش آدمی نیستم که ناامید بشم. داشتکم میگفتم. فرم تاییدیه تحصیلی رو با بدختی امضا کردن. گفتن باید برگردی همون مدرسه ای که حضوری درس میخوندی. رفتم پیش مدیر دروس ازش سوال کنم.گفت چون دیپلمتو از ما گرفتی میتونم برات بنویسم و برام مهر زد. خلاصه که نوشت: تا تاریخ فلان حضوری داشته و دیپلم ریاظی فیزیکو از مدرسه باقر العلوم به صورت غیر حضوری گرفته. دوباره رفتم پیش مدیر که برام امضا کنه. مدیر همونی بود که چند ماه پیش گفتم بهم دیپلم رو داد!از این آدمایی نیست که بگه برو یه وقت دیگه بیا و اذیت کنه. واقعا سر کارش کار درسته!خلاصه با خودم اومد پیش مدیر دروس. مدیر دروس میگفت چون فرق التحصیل خودمونه موردی نداره و باز مدیر میگفت نه تا اینکه دوباره رفتیم تو اتاق مدیریت و بالاخره مدیر یکم فکر کرد و امضاش کرد. فکر کنم چون تو فرم گزینه دیپلم غیر حضوری داوطلبی وجود داشت و مدیر دروس در مورد دروس حضوریم و تاریخشون و غیر حضوری یه چیزایی نوشته بود گفت فقط مونده ببریش آموزش پرورش و مهر تایید آموزش پرورش رو هم بخوره هر چی شد شد ! تشکر کردم. ساعت هشت شب تازه خونه بودم. ای بابا فردا که باید دوباره میرفتم این شهر لعنتی این دفعه اداره آموزش پرورش. روز بعد یعنی امروز صبح ساعت نه صبح با اتوبوس اومدم. چون اداره اموزش و پرورش طوری نبود که این موقع شلوغ باشه و نرسم. بنابراین این دفعه صبح زود نرفتم. برگه رو بردم که تاییدش کنن. تا برگه رو گذاشتم جلو مهر و امضاش کردن. چند قسمت دیگه توی همون ساختمون آموزش پرورش بردمش تا مهر و امضا شد و این برگه بد بخت پر از مهر و امضا شد تا اینکه بالاخره رئییس هم امضاش کرد. این از این. همه چی تموم شد. از اونطرف هم رفتم طرف همون به اصطلاح پزشکی که دیروز.. خلاصه با دوندگی کارام تموم شد. با اتوبوس اومدم طرف خونمون. تا پامو از اتوبوس گذاشتم زمین با حسین مواجه شدم که به همراه مادر سر ایستگاه اتوبوس قبل محلمون نشسته بودن. شروع شد بحث و حدیث گفتن راجع به خدمت.حسین داشت میگفت اشکال نداره اومدی فوقش هم کار هم درس مادرش گفت کجاش خوبه یادش میره هر چی درس خونده.. خداییش راست میگه من یکی حافظم اگرچه میتونه در یک زمان خیلی چیزا رو نگه داره و قاطی نکنه اما بعد از مدتی اگه دوباره نرم سراغ چیزی یادم میره. خسته بودم. ولی دیگه نخوابیدم. نشستم یه نقاشی رو که برای یه عزیزی داشتم میکشدم کار کردم تا بالاخره تمومش کنم. چیز قشنگی شد ولی نمیتونم عکسشو بزارم. بعد از نقاشی به کلم زد و کل اثاث توی اتاقو به هم ریختم. نصفشونم انداختم بیون اتاق. میخواستم اتاقمو یه تحولی بدم. الان دیوار سمت چپ اتاق پر از پوستر اتوموبیل شده. فرش رو هم در اوردم سر فرصت بشورم. کمد ابزار رو هم تصمیم گرفتم بعد از نزدیک به چهار سال مرتب کنم بالاخره ، کمدی که صدها وسیله ریز و درشت ریخت و پاشه تو اون. اتاقمو تمیز کردم ولی تا عصر کارم ادامه داشت و نیمه تمام ..طبق معمول جای اثاث عوض شد که یکم از یکنواختی بیایم بیرون. اگه اتاق فقط مال خودم بود دو تیکش میکردم این اتاق سه در چهارو! یه قسمتشو میکردم محل کار.من و حسین آرزومونه یه اتاقکی دم دست داشته باشیم و بیشیم کارای خودمونو اونجا انجام بدیم. از کار با چوب تا برق الکترونیک و نقاشی و طراحی و کامپیوتر. منتها هزینشو نداریم. خلاصه عصری دیگه خسته شدم. از دیروز تا حالا که دارام مینویسم هم جلوی ساق هر دو پاهایم هم هر دو سر شانه درد دارن. نمیدونم جلو ساق پا به واکسن مربوط میشه یا نه .دیشب با بچه ها که دوچرخه سواری میکردیم طبق معمول دنده سنگین و سرعتی و با قدرت میرفتم اما به جای گرفتگی عضلات جلو پا چرا عضلات جلو ساق دارن اذیت میکنن؟ اینم از دردسر های دفترچه خدمت. فقط مونده پست کنم. این یعنی فقط یه بار دیگه باید برم اون شهر مزخرف و بعد از مدتی هم باید جئاب رو که گرفتم یکم دیگه دوندگی داشته باشم. بچه ها اول دلم میخواست برم خدمت فردا حسین امتحان عملی رانندگی داره. بار هفتمشه. خدا کنه این دفعه رو قبول شه. سعید که همون اول بسم الله گرفت البته دعای حسین هم کارساز بود. حالا نوبت منو سعیده که برا حسین دعا کنیم. حسین عاشق گواهینامست. انشالله فردا قبول بشه این پسر خوب یکشنبه 7 آبان
وضعیت این گونه می باشد.سکوت....... جوابهای سربالا......پریشان خاطری........ در این شرایط می خواهید موی سر خود را بکنید. واقعا دیگر فکری به ذهن تان نمی رسد که چه بکنید.عذر خواهی از همسر یا نامزدتان ممکن است مشکل به نظر برسد بخصوص زمانی که بر سر مسئله یا موضوعی با هم چندین بار مخالفت مرده باشیدو ممکن است در خود توان گفتن متاسفم را نبینید. هر چند هر کاری را که فکر می کردید به او می فهماند از کرده خود پشیمان هستید را انجام داده اید.این مطالب چندین روش جهت عذر خواهی مطرح شده است این به روش ها حل و فصل نمودن اختلافات و عبرت گرفتن از تجارب خواهد انجامید. 1 انتقاد را با گشاده رویی بپذیرید 2 آنتراک دهید 3 گذشته را یاد آوری نکنید 4 به او بگویید که دشمن اش نیستید 5 محیط دور برتان را درست کنید 6 مشکل ترین کلمه را به زبان بیاورید 7 جمله ای دلپذیر به او بگویید 8 بگویید که دوستش دارید. 9 برای عصر برنامه ریزی کنید 10 ببخشید و فراموش کنید منبع : سایت لوسه
چند پیشنهاد جهت ارتباط موثر و محبوبیت در بین دیگران: 1 یک پیشنهاد تکراری!! شنونده خوبی باشید . شاید بگویید گوش کردن که کاری ندارد, بله گوش کردن ساده است اما اگر شنونده فن گوش کردن را نتواند به درستی به کار ببندد , رابطه سالم و موثری پدید نمی آید. برای آنکه محبوب دیگران شوید باید حس گوش کردن را یاد بگیرید, تمرین کنید و بسیار به کار ببندید. هماهنگی لازم بین اینکه شما ژست بگیرید, توی چشم طرف مقابلتان زل بزنید و مرتبا سرتان را تکان بدهید اما حواستان پیش معامله خانه تان یا هر چیز دیگری باشد, هر کسی را متوجه این موضوع که شما فن گوش کردن را بلد نیستید می کند فن گوش کردن مغایر با خمیازه کشیدن , به ساعت مگاه کردن وتند تند آدامس جویدن است. 2 صادق باشید, بدون ابهام و با صراحت و صداقت صحبت کنید. روابطی که این اصل راندارند بی شک قطع خواهند شد. 3 همدلی کنید نه همدردی! هیچ کس درد هیچ کسی را به طور واقعی نمی فهمد, پس ما همدردی نمی توانیم کنیم اما همدلی فرایندی است که در طی ان خودمان را جای طرف مقابل می گذاریم و دنیا را از دریچه چشم او می نگریم. در همدلی قضاوت ممنوع است و ما حق نداریم درباره دیگران قضاوت کنیم مگر اینکه قاضی یا حقوقدان باشیم؟! 4 حرف خود را مزه مزه کنید خودتان را جای طرف مقابل بگذارید و اگر گفته هایتان تلخ نبود به زبان بیاورید. 5 نصیحت نکنید هیچ یک از ما از نصیحت خوشمان نمی اید بیهوده خود را خسته نکنید و به جای نصیحت پیشنهاد بدهید. 6 سرزنش نکنید هیچ کس بی عیب نیست و هیچ گلی بی خار نمی باشد. پس دیگر جایی برای سرزنش باقی نمی ماند.سرزنش کردن بهداشت روانی دیگران را به خطر می اندازد. 7 افراد را همان گونه که هستند بپذیرید اگر قصد محبوبیت دارید بهتر است افراد را با تمام بدی ها و خوبی هایشان بپذیرید. پذیرش بی قید و شرط را فراموش نکنید. 8 احترام دیگران را نگه دارید تا وقتی به دیگران احترام نگذارید به شما احترام نمی گذارند و اصولا مردم جواب هدیه را با هدیه و جواب کتک را با لگد!! 9 به شیوه مناسب کخالفت کنید به جای بلند کردن صدا, بحث و جدل مخرب و ...... ازروش خلع سلاح استفاده کنید. در این روش سعی می کنیم در حرفهای طرف مقابل حقیقتی را بیابیم. حتی اگر با کل سخن مخالف هستیم. این روش تسکین دهنده و آرام بخش اعصاب است.
دوستان خوبم سلام. خوبين؟ خرمين؟ دلم براتون يه ذرره شده. وبلاگمو مدتيه نديدم دلم براش خيلي تنگيده.. وای نگاه اینجا رو. ۲۲ تا نظر دارم. همون عددی که عاشقشم. اکثرا از مهسا محزون هستن. واقعا ممنونم. انشااله سر فرصت با همتون صحبت میکنم. دلم برا رفیقم بابک خیلی تگ شده. نمیدونه آخه یه مشکلاتی به وجود اومده. بابک نگران نباش منم به یادتم. اگه همه راهای ارتباطی قطع باشه راه ارتباطی دل میمونه. تو اين مدت كم اتفاق نيافتاد. ديگه وقت نميكنم و نيز اينكه حوصلم مثل سابق زياد نيست كه بنويسم. همون طور كه قبلا گفتم رفتني شدم. تصميم گرفتم فعلا بيشتر مواقع رو گزارشها رو خلاصه بنويسم. و لا اقل هفته اي يك بار.. البته ديگه زياد پيش شما نيستم. اما سعي ميكنم هر از گاهي كه از خدمت مرخص ميشم ميام خونه براي شما بنويسم . كار منو همش يه تك ماده نزدن خراب كرد قبلا توضضيح داده بودم. البته ميشه گفت قسمت بوده. ولي من بر خلاف پدر كه همش موج منفي نا اميد ميده آدم نا اميدي نيستم. از اميدواري خودم خيلي درسهاي قشنگي گرفتم. درسته كه خيلي عقب افتادم ولي در عوض بعدا براي هر كاري راحتم . درسمو ادامه ميدم. ديگه بعدا دغدغه خدمت رو ندارم. براي هر كاري لازم نيست گواهي اشتغال به تحصيل و .. و دوندگي.... به هر حال پست اختصاصي براي دوستان گلم كه ميدونم دلشون خيلي برام تنگ ميشه و منم كه تنها ميشم بدون اونا خيلي بيشتر دلم تنگ ميشه آماده ميكنم. اما بشنويم از اين چند روز گذشته و اتفاقات اون كه بعضي خوش و بعضي به عكس بودن. اما مهمترين اتفاق روي داده فوت شدن يكي از معلمان برادرم اينا بود كه اين معلمه ميشه پسر عموي معلم دين زندگي سال سوم ( دو سال پيش) خودم . هر دوشون معلم دين و زندگي هستن و واقعا هر دوشون نمونه انسان پاك و موئمن و .. جالب اينكه انواع دانش آموز اين معلمي و كه از دست رفت دوست داشتن. به خاطر سادگي به خاطر معرفت به خاطر دل خالص و پاكش.. ! تنها كسي كه تو خونه ما مدرسه اي نيست خودمم. خواب بودم چهار شنبه. ساعت حول و حوش ده صبح بود كه برادرم در خونه رو زد. فقط من خونه بودم كه از خواب پريدم. درو كه باز كردم ديدم با پريشون حالي اومد تو بلافاصله گفت امروز روز بدي داشتيم. تصادف كرديم . معلممون فوت شد . تعصيلمون كردن.. بعدا فهميدم به خاطر خبر فوت آقاي قنبري دبير واقعا محترم دين و زندگي كه توي كل مركز شهرستان (ماه شهر) همه دانش آموزان دبيرستاني (پسران) منطقه ميشناسنش مدرسه برادرم اينا چهار شنبه كلا تعطيل شد. تو راه برادرم اينا كه با يه سواري كرايه اي ميان يه تريلي كه رانندش يه پسر جون تو مايه هاي بيست سال و بدون گواهينامه در حالي كه نه راهنما زده نه چيزي ميپيچه و پرايدي كه برادرمو دوستاش سوار بودن ميخوره به تريلي و خدا رحم ميكنه كه اتفاق خاصي نميافته و همه سالم.. برادرم كه عادت داشت از هر چيزي با گوشي عكس بگيره اينقدر پريشون بوده خودش دوستش كه عكس نگرفتن.. اين دوستاي برادرم واقعا.. به دوستش اس ام اس دادم گفتم خدا بهتون رحم كرد! خدا گاهي به ما با اين چيزا نشون ميده كه كه آي آدم ضعيف هشيار باش. در كمتر از يك ثانيه ميري اون دنيا .. گاهي خدا اين چيزا رو به منظرو هشدار براي اشخاصي نشون ميده .. من معلم ديني نيستم بچه ها ولي واقعا دقت كنين. خدا بهشون رحم كرده كه وضع تصادف اونم با يه ماشين مزخرفي مثل پرياد اگه اختلاف زماني يكم فقط دچار تغيير ميشد اينا كارشون تموم بود! من از دو سال پيش بيشتر اومدم سمت خدا سعي كردم خيلي چيزا رو ياد بگيرم و واقعا همينطور شد. خوشيهاي كاذب جوني ( زيبايي هاي ساخته شده بدست شيطان كه باطنشون پليديست) جونوي رو به كام ذلت ميكشن و در يك چشم بهم زدن كه عمر تموم بشه.. حالا برادرم چشه كه نماز نميخونه و اخلاق پيمانكار گونه براي دست تو جيب پدر بودن داره .. خارج از اين بحث من از بابت رفتن اون معلم دلسوز واقعا ناراحت شدم. به خدا پسر عموش كه معلم ما بود همه سر كلاسش دوسش داشتن و از اين معلم دينيهايي نبود كه سر كلاسش كسي شلوغي كنه واقعا آدم خوبي بود و هنوزم هست اما يكي از اين دو گل دلسوز و خوضبو پر پر شد. اتفاقا اين معلم خدا بيامرز توي راه ماشين بهش زده بود! يه معلمي كه توي اداره آموزش و مدارس همه جا گفتن نمونه يه معلم بي آلايش و پاك و متدين و ساده بود. با اينكه ميتونس پولدار باشه ولي زندگيشو با سادگي گذروند. خدا رحمت كنه اين عزيز از دست رفته را ! اتفاقات ديگه اي هم افتاد تو اين مدت كه من به دليل غرق افكار بودن و گرفتاري زياد يادم نمونده. راستي ديشب اين همسايه جديد كه چند ماهيه اومده يك قشقرقي به پا كرد كه نگو. تا حالا اينجوري نديده بودمش. حسين و سعيد تازه اومده بودن دم خونمون و جفت در ورودي حياط منتظرم بودن. ( حياط آپارتمانهاي ما جوريه كه هر رهگذري ميتونه از اونجا رد كنه و فقط يه فنسكي كشيده شده دور تا دور حياط و يه در هميشه باز.. بقيه آپارتمانها ي مشابه هم همينطوري هستن) خلاصه تازه اومدم بيرون داشتم با حسين و سعيد احوالپرسي.. يه دفعه آقاي عبد اللهي گل با حالتي عصباني اومد و پرسيد بچه ها شما نميدونين كه اين پلاك 75 خونه ما رو از جاش كنده؟ من كه عادت ندارم دروغ بگم گفتم سلام. بلهمن ميدونم اما نميتونم بگم. گفت امروز هم پلاك آب رو كنده بودن. يادم اومد يه دو ساعت قبل دوستاي برادرم اومده بودن دم خونه و اوني كه پلاك بيون رو كنده بود هم كه قضيش ماله دو سه شب قبله و منو سعيد و حسين هم بوديم و جلو روي خود ما اينكارو كرد اين بي ففرهنگ و باهاش برخورد لفظي هم داشتيم اما نه دعوا اومده بود. و همين يكي دو ساعت پيش هنوز سلام نكرده با صداي خيلي بلند و زشتش گفت برادرت هستش. اعصابمو خراب كرد اما با حالت شوخي دمپايي برداشتم زدم بهش. خلاصه داشتم ميگفتم آقاي عبد اللهي عصباني بود و انگار دعوا داشت. گفت دفعه بعد بزار بياد اوني كه اينكارو كرده اگه بفهمم ميزنم دندوناشو ميارم پايين. برام خيلي عجيب بود. تا حالا اينشكلي نديده بودمش. فكر ميكردم مرد آروميه. اما حق باهاش هست خدا وكيليه. پلاك خونشو كندن و چول كردن انداختن همونجا و پلاك آب رو هم ميگه امروز و حتي كنده شدن آرم ماشينش رو هم خواه نا خواه فكر ميكنه كار هموني كه پلاك خونشو كنده. به قول حسين پلاك رو ببرن بهتر از اينكه بكنن چولش كنن همونجا رها كنن آدم زورش مياد مگه مرضه.اين دوستاي برادرم بجز يكي دوتاشون واقعا بي فرهنگن. ميان تو راهرو آپارتمان دقيقا جفت در خون همسايمون ميايستن همه با هم در خونه رو ميزنن اون مزخرفترينشون كه بنده خدا مادر هم نداره در خونه رو كه باز ميكنيم حتي پشت تلفن هم سلام نكرده با صداي زشت و بلندي داد ميزنه حالا نميگن زن همسايه اگه بخواد بياد بيرون و كار مهمي داشته باشه و به خاطر اينا نتونه.. اين هيچ اون گندشون كه بالاي بيست و سه چار سالشه و تو بانك هم كار ميكنه اگر چه آدم با نمكيه اما ديگه نه تا اين حد كه شعور.. همسايه از بابت تجمع هم باهامون بر خورد كرد. بابام هم پيداش شد. بابام بهش حق داد. سعيد و حسين هنوز پيشم بودن.يه لحظه همسايه كه رفت داخل حياط من اسم اون پسررو اوردم ولي فكر نميكنم شنيد. بابام كه اومد گفتم دوستاي داداش اين كارو كردن اون همسايه هم فهميد. بعد دو ساعت كه خونه بودم بابام دعوا كرد كه چرا گفتي دوستاي برادرت گفتم اينا فرهنگ ندارن تازه من بهش نخواستم دروغ بگم گفتم ميدونم و لي متاسفم نميتونم بگم. خودم باهاشون حرف ميزنم. بابام هم يك آدميه فقط بلده حال كنه با اينكه يكي يه اشتباه زتش بكنه بره آبرو براش نزاره ميخواست بره پيش بزرگترينشون كه تو بانك كار ميكنه با اين بچهشونزده هفده ساله ها رفيقه. البته پسر بدي نيست اما نميشه هم گفت آدم خوبيه و لي اين خودش و اون پسره كه مزخرفترينشونه اينكارو كردن. هر چي با زبون آدميزاد با اينا حرف ميزني از اين گوش ميره تو از اون ميره بيرون. يكيشون هموني بود كه چند وقت پيش گفتم برادرش از دست رفت خدا بيامرزه. آخه يكي نيست به اينا بگه شما چتونه يكي يكي عين علف هرز از همديگه ياد گرفتين صداتونو تو خيابون تا آخرين حد ببرين بالا و حتي توي پايگاه بسيج اسمتونو گذاشتين بسيجي و شوخيهايي ميكنين كه درست نيست و هر لحظه هم ممكنه هزارتا كار خرابي و بد بختي برا خودتون درست كنين . مردم آزاري به اسم اينكه حال جوني باشه مطمئن باشين اولا صد درصد ثانيا به شدت به ضررتونه . فردا نميخواين برين تو اجتماع؟ ااون عاقلترينشون كه صداش در نميومد و پسر خوبي بود هم كه ازش بعيد بود ياد گرفت هموني كه بيشتر از همه قبولش دارم يعني و پسر يكي از معلمان دوره ابتداييم بود. برادرم هم كه با هر روشي بخواي نصيحتش كني شايد فقط برا چند ساعت درست بشه ! هميشه ميگم علف هرز از يه دونه كوچ.لو شرووع ميشه هر بدي و بدبختي بالا هم مممكنه از يه چيزي شروع بشه كه فرد فكرشو نميكرده كه اين كار باعث بشه اون به ذلت كشيده بشه. الان كه نگاه ميكنم اگر چه حتي دو سال پيش من از اين غلطها نميكردم ولي گناهانم از الان بيشتر بود اما ميفهمم واقعا گذشته خوبي ندارم و الان خدايا صد هزار مرتبه شكرت بازم كمه كه من اونقدر فرق كردم كه دشمنانم خيلي كمن و كمتر ميبينم كسي ازم بد بگه اونايي هم كه ميگن مشكل از خودشونه. به خدا آدم مغروري نيستم. شما بايد گذشته ي منو ببينن .. من بد بين. زود باور و به شدت زود رنج. تندخو .يكم بد زبون اعتقادات سست و خلاصه خيلي طورا ديگه بودم كه الان بالاي 96 درصد پسرا اينطورين. الان خوشبختانه تا حد زيادي اون چيزايي رو كه بايد مهار ميكردم مهار كردم. وو البته يه چيزي. خودم هم به خودم كمك كردم و خواستم كه تغيير كنم ولي ديگران هم بودند و اميدوارم خدا عوضشون بوده! دوستانمن اين روزا اينقدر گير كارام بودم كه حد نداشت. اما يه چيزي هم باعث ناراحتيم شد. اون مرتيكه صاحب ذرت فروشيه ادم به شدت بي انصافي از آب در اومد. از اين زورم مياد كه يه هفته آخر ماه رمضونو نتونستم هشت جزئ بقيه قرآن كريمو بخونم !! و خيلي چيزا رو از دست دادم و با وضع روزه داري حمالي كردم اما مرتيكه باهاش حرفمم شد. اولا به زور و بعد از مدتي تازه پيداش كردم ثانيه اصلا حساب درستي نكرد ثالثا اگه مجبور نبودم صد سال سياه اون پولشو قبول نميكردم بعد از جر و بحث قبول كردم. بابام كه فهميد خيلي عصباني شد و تلفني آبروش برد. خدا وكيلي اين همه اذيت شدم آخرش همين. نامرد سودش از هر ذرتي كه ميفروخت دو برابر بود من از حقن نگذشتم حرومش باشه مرتيكه دنيوي و مادي گر. راستي اين روزا تب نقاشي دوباره منو گرفت. هنوز اول راهنمايي نرفته بودم كه تابستون توي طراحي سياه قلم توي كلاسي كه رفته بودم اول شدم و تشويقم كردن و ما رو بردن انجمن هنرهاي تجسمي. اونجا حدودا بيست بيست پنج نفري دختر خانوم و يه رئييس جلسه كه يه پسر جواني بود نشسته بودن هيچ وقت يادم نميره خرابكالري رو اينكه پارچ آب و ريختيم و يهو با صداي بلند خنديديدم حال اينكه همه بچه هاي يازده دوازده ساله بوديم و بقيه حضار همه جوان! خلاصه اين روزا تب نقاشي گرفتم. يادمه قبلا تا اومديم بريم كتو كار رنگ روغن كلاس تا مدتي تعطيل شد و ديگه نرفتم. بعد از اون فقط توي دوران مدرسه طراحي ميكردم و لذت ميبرم. اما الانه بعد از چند سال دوباره ذوق كردم.رنگ روغنو دارم از يكي از بهترين رفيقام كه خودشم قشنگ مكار ميكنه ياد ميگيرم. البته همش دو ماهي بيشتر اينجا نيستم . راستي يكي از دوستام اومده بود گفته بود به متولدان سال شصت و هفت اوناييشون كه نيمه دوم هستن تا تير هشتاده و هفت فرصت داده شده و موقتا معاف هستن. مشخص نيست كه به طور قطعي بمونم يا برم آخه من غير حضوري هستم و فكر نكنم بهم اين فرصت داده بشه. هر چي خدا بخواد. نگا نوشته هامو. خودم كه ميخونمشون انگار دارم به طور زنده و گفتاري با يه نفر صحبت مي كنم. اگه از خدمت برگشتم مطمئنم دلم اينقدر تنگيده ميشه كه دوست دارم اين چرت و پرتا رو بخونم. ميدونم اگه برم برادر كوچكم ميشينه اون كتابي كه از وبلاگ قبليم درست شد رو ميخونه منم دوست دارم اگه بخواد بخونه همون موقع كه نيستم اينكارو بكنه چون بهتر ميتونه منو بشناسه. با اينكه يه عمر باهام بودن اما به اون صورت و خيلي زياد منو نميشناسن. دلم برا همه عزيزان و همه چي تنگ ميشه .
رسول خدا صلى الله عليه واله وسلم فرمود : امام صادق (ع) فرمودند: -:- منبع:وبلاگ آقا مهدی(خانه ات در میان آسمان هاست) از توی پیوندها ببینید.
كمكم كن براي فرزندانم يك قهرمان باشم . از من و از كارهاي خوبي كه كرده ام تعريف كن . فقط از كاستي هايم حرف نزن .
بشر در طول قرون متمادي سعي نموده تا با پيوند زدن خصـيصـه هـاي صـورت افـراد بـه ويژگيهاي شخصيتي، متوجه افكار و درون ديگران شود. با گـذشـت سـالها علم چهره شناسي نيز گسترش يافته و به شاخه هاي مختلف تـقسـيم شـده است. بـراي مثـال "متوپوسكپي" علم پي بردن به سيرت و درون آدمي از روي خطوط روي پيشاني است. "فرنولوژي" علم جمجمه خواني و مطالعه طرز تشكيل جمجمه ميباشد كه به بنا نهادن شخصيت و اميال ذاتي و رواني افراد كمك مي كند. "فيزيـوگـنومي" يا عـلم چـهره شـنـاسي ، موضوعي است كه ما به آن خواهيم پرداخت. اين علم به ما مي آموزد كه چگونه از روي چهره افراد پي به شخصيت آنها ببريم. امروزه دانشمندان به چنين علومـي، "شـبـه علـوم" اطـلاق كرده و بـهاي زيـادي بــه آن نمي دهند و هـمانند عـلومي مانـنـد "طالع بـيني" به آنها مي نگرند: اثبات نشده ولي بيضرر. با اين وجود هنوز بسياري از مردم چهره خواني را راهي مطمئن براي قضاوت در مورد افراد مي دانند. چيزي كه اهميت دارد اين اسـت كـه چـهره را بصورت كامل و دقيق مورد تجزيه و تحليل قرار داده و تا رسيدن به همه حقايق از قضاوتهـاي شـتابزده اجتناب كنيم. اكنون گذري مي كنيم بر نكات بنيادين چهره خواني و چگونگي تشخص شخصيت افراد: ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دراز و كشيده: افرادي كه داراي چنين صورتي هستند عموما" داراي صـبر و تحمل زياد بوده و توانايي حل مشكلات در آنها بيشتر است. جـذابـيـت و خوش تركيب بودن افراد با چنين صورتي نشانگر اين است كه آنها معمولا كارهاي خـود را نـيـمـه تمام رها نكرده و عادت به انجام امور بطور تمام و كمال دارند. گرد: اين شكل دلالت بر اميدواري زنده دلي و انرژي دارد. اينگونه افراد مي تـوانند اتاقي دلگير و ساكت را به بمبي از خنده و شادي تبديل كنند. پهن: اينگونه اشخاص بردبار و مهربان و معمولا افراد روشنفكري مي باشند. مربعي: طرفدار استقلال فردي و فردگرايي، سختـكوشـي بـراي دسـتـيـابي بـه آرزوها، زيركي و فعال بودن از ويژگيهاي اين افراد محسوب مي شود. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ صاف: كسانيكه كه داراي خطوط در پيشاني نيستـنـد، افـرادي انديشمند و هميشه در حال تفكر مي باشند و در تصميم گيريها سريع و منطقي عمل مي نمايند. چروكيده: وجود خطوط در سطح پيشاني نشان مي دهد كه ايـنـگونه افراد به سرعت هيجان زده و احساساتي شده و سريع آشفته و پريشان حال مي گردند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ رمانها، داستانها و اشعار بسيار زيادي در مورد چشم و ارتباط آن با خصوصيات روحي و رواني انسان نوشته شده است. چشمها هيچگاه دروغ نمي گويند؛آنها بيانگر احساس دروني و واقعي ما مي باشند. اضطراب: اگر مابين عنبيه و پـلك پـاييني هـر دو چشم مـقداري سفيدي وجود داشت، آن شخص انساني مضطرب و نگران است. تندخويي: اگر بالاي عنبـيه بخشي سفيد رنگ وجود داشت، علاوه بر استرس نشانگر تندخويي و پرخاشگري در فرد است . روان پريشي : چنـانچه دور تا دور عنبيه را سفيدي فرا گرفته باشد، نشانگر عدم تعادل و پايداري روح و روان فرد خواهد بود. شادي: وجـود خـطوط كـوچـك در خـارج از چـشمها حاكي از خنده رويي و شادبودن فرد مي باشد. صاف: صافي و مستقيمي ابروها نشانگر انديشه، تفكر و ايده گرايي فرد مي باشد. كماني: افرادي كه داراي ابروهاي خميده و كماني هسـتند از حـكايـتـها و داسـتـانـهـاي واقعي لذت مي برند. باريك: اينگونه افراد معمولا داراي اعتماد به نفس اندكي مي باشند بخصوص اگر ابـروي آنها بجز باريكي، بالا و گرد نيز باشد. پيوسته: پيوستگي ابروها نشانگر اين است كه فرد دائما" در حال تفكر و انديشـه بـوده و ايده هاي جالبي در سر دارد. كوچك: اگر فاصـله بـين بالاي پلك و مژه كم باشد بيانگر اسـتقلال فرد مي باشد و اينكه آن فرد حتي ممكن است بصورت ارادي خودش را به ديگران نزديك نكند. بزرگ: بزرگ بودن پلك دلالت بر وابستگي شديد فرد به ديگران دارد. كوچك: گفته مي شود اشـخاصي كه بـيـني كـوچـك دارنـد ذاتـا" افـرادي ضعيف و اغلب غيرقابل اتكا بوده و در تصميم هايشان استوار و ثابت قدم نمي باشند. بزرگ: بزرگي بيني نشانه ابتكار و عزم و اراده مي باشد. يك شـخصـيت قـوي كه اثرش را برجاي خواهد گذاشت. تيز: تيز بودن نوك بيني نشانگر اين است كه فرد خود را مقيد به رعـايـت آداب و رسـوم ندانسته و با اطرافيانش به راحتي برخورد مي كند. ايـنگونه افراد خـود را بـاور داشـتـه و بي باكانه و متهورانه خود را به ديگران نزديك مي كنند. عقابي: خودخواهي، دودلي و حساس بودن از جمله ويژگيهاي كساني است كه داراي چنين بيني مي باشند. كوچك: كوچكي گوش نشانه تزلزل و احساس نا امنـي در افـراد اسـت هر چند اينگونه افراد مي دانند كه چه مي خواهد و معمولا" سخت كوش و كاركن هستند. بزرگ و دراز: اين قبيل افراد معمـولا انـعـطاف پـذيـر نـبـوده و به سـختي آرام و بي خيال ميشوند. پرمو: افرادي كه داراي گوشهايي پرمو هـستند مـعـمـولا وسـواسـي و نـكـته بين بوده و وقت زيادي را براي چيزهاي بي اهميت تلف مي كنند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برجسته: برجسـتـگي گـونه نشـانگر قـدرت، انـرژي و اعـتماد بنفس است. كساني كه داراي گـونه بـرـسته مي باشند تمايل بيشتري براي پذيرفتن اشتباهات ديگران دارند. گود: علاوه بر جذابيت و زيبايي دليلي بر خوش مشربي و سازگاري فرد مي باشد. فك چهارگوش: افـراد با فـك چـهار گـوش و مـربعي انـسانهاي تـسخير ناپذير و سركش مي باشند. آنها توانايي تبديل روياهايشان به واقعيت را دارند. چانه هاي برآمده: اينگونه افراد، اشـخاصي خود ستـا بوده و تصـور ميكنند هيچ چيزي جز خود آنها اهميت ندارد و جز خودشان حرف كس ديگري را قبول نداشته و خود را عقل كل مي دانند. قلوه اي: لبهاي قلوه اي علاوه بر زيباتر نمودن صورت،نشانه بخشش و گشاده دستي مي باشد. معمولا اينگونه افراد تمايل دارند در مورد خودشان صحبت و گفتگو كنند. نازك: نازك بودن لب بيانگر خويشتن گرايي ذاتي در اشخاص است. لب بالايي نازك پاييني قلوه اي: نشانه اين است كه فردي متـقـاعد كنـنـده و مـجاب كننده مي باشد. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مطلب آخر چهره خواني يك علم دقيق و ثابت شده نيست و حتي با گذراندن دروه هاي آموزشي دقيق و پيشرفته نيز نمي توان بطور قطع در مورد شخصيت و درون افراد صــحبت نمود. نتايج شما در سنجش شخصيت، بستگي به تعداد فاكتورهاي مورد تحليل قـرار گرفـته دارد ولي با بـياد داشتن نكات ذكر شده مي توانيد قبل از صحبت كردن با افراد تا حدي متوجه شخصيت آنها شويد.
|
About![]()
هیچ وقت یه جا چند کیلو طلاپیدانمیکنی. کل اینترنت واسه تو طلا نمیشه.باید بگردی. کل این وبلاگ هم طلا نمیشه اما بهت تضمین میکنم که خورده ریزه های طلا در اینجا بسیارند.باید حوصله داشته باشی. اینکه اصلا نگردی یعنی اینکه فقط یک لحظه پستها را نگاه کنی و به خاطر طولانی بودن بیخیال شی حکم این است که روی شن و ماسه های حاوی طلا را شن و ماسه خالی پوشانده باشد. جویندگان طلا در رودخانه ها آدمهای با حوصله ای هستند. من نمیگویم نقره میگویم طلا پیدا میکنی.اگر پیدا نکردی هر چه دوست داری بگو.ببینم چه جور جوینده ای هستی. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 فروردین 1388 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsسرگروهبان تیتا و دنادني(دنا) Links
چرخ گردون (صبر)
همه چیز در باره ماهواره
راز - قانون جاذبه |