01) English : I Love You
02) Persian : To ra doost daram
03) Italian : Ti amo
04) German : Ich liebe Dich
05) Turkish : Seni Seviyurum
06) French : Je t'aime
07) Greek : S'ayapo
08) Spanish : Te quiero
09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun
10) Arabic : Ana Behibak
11) Iranian : Man doosat daram
12) Japanese : Kimi o ai shiteru
13) Yugoslavian : Ya te volim
14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
15) Russian : Ya vas liubliu
16) Romanian : Te iu besc
17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
18) Syrian/lebanese : Bhebbek
19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
20) Swedish : Jag a"Iskar dig
21) Africans : Ek het jou li ..
19-7-86-پنج شنبه
از كارم ايراد گرفتن اما مگه هر كسي درست ايراد ميگيره؟!
سلام.امروز زياد حال نداشتم. طبق معمول بعد از ظهر بيدار... زودتر از هميشه رفتم سر كار. اول بايد ميرفتم طرف خونه پدر مصطفي اينا. طبق معمول هيچ آژنسي اين موقع ماشين نداره بنابراين با ماشين پدرش وسايلو برديم محل كار.باباش از همون اول كه از خونه زد بيرون تا زماني كه منو رسوند يه ريز با تلفن حرف ميزد. تيم بسكتبال اينجا رو خودشو پسرش مديريت ميكنن.
امشبو ديگه به هيچ كس حتي يكم هم رو ندادم و نزاشتم هيچ احدي دست بزنه يا تجمع... خلاصه از يه طرف هم با يكي از رفقا داشتم اس ام اس بازي ميكردم ديدم جوابمو نميده تا اينكه نگران شدم تا نيمه هاي شب... اين مخابرات هم.... اما امشب چيزي كه باعث ناراحتيم شد اخلاق نا شايست مصطفي صاحب دستگاه... اواخر كار حدودا ساعت ده ديدم يهو جلو چشامه!امشب هم بازار به دليلهاولين بازي بسكتبال از ساعت هفت تا نه خلوت و بعدش شلوغ شد اما با وجود اين شلوغي تاثيري در فروش هميشگي نداشت. مصطفي تا اومد شروع كرد به نق زدن بيجا..دستگاه رو ساعت ده و ربع جمع كردم و اون طرف كه دوباره منو ديد گفت چرا زود بستيش گفتم مگه شما نگفته بودين تا ساعت ده؟ تازه الان هم مشتري نيست ديگه! كاور دستگاه رو ديد روي زمينه باز گير داد گفت چرا اينو رو زمين ميزاري گفتم روز اول هم كه اومدم اين همينطوري بود. خلاصه قبل از تعطيلي هم دوتا از بازيكنان بسكتبال كه دوستاشم بودن اومده بودن و ذرت ميخواستن منم بهشون دادم. چند باري جلوي خودش مشتري رد كردم اما فكر كنم از اينكه ديد من ليوانا رو تا آخر و كمي هم بيشتر پر ميكنم عصباني شده بود مرتيكه گرون فروش. هر چي هم بهش گفتم مشتريا اينجوري ميپرن و ... و من مجبورم هزار و يك بهونه براشون بيارم تا فروشكمتر نشه ميگه مشتريا غلط ..عجب آدم ... خلاصه وقتي دستگاه رو كاملا و مرتب گذاشتم سر جاش وقتي خواستم برم گفت بعدا بهت زنگ ميزنم كارت دارم. ميدونستم كه امشب سر هيچ و پوچ عصبانيه. تو دلم فقط يه چند درصدي ناراحت بودم اما بدرك در اصل ناراحتي امشب من از اين بود كه رفيقم جوابمو نميداد و من هنوز نميدونستم اس ام اس ها ي اون به من نميرسن يا براش اتفاي افتاده.. زنگ هم نميتونستم بزنم بد بختي. خلاصه با كمك سعيد وسيله هايي از دستگاه رو كه باي ميبرديم خونه مثل ظرف ذرت و مواد و ... رو برديم خونه مصطفي و گذاشتيم تو حياط دم در چون من تا غرون آخر رو به صاحبش دادم و يادم رفت يه پونصدي واسه آژانس نگه دارم. به سعيد گفتم امشب اصلا حال هيچي رو ندارم. ميخوام برم خونه. دوچرخه لعنتي منم خرابه .. خلاصه تازه اومده بودم خونه كه مصطفي تماس گرفت. گفتم الان شروع ميكنه تذكر دادن بي موردشو ولي فقط پرسيد وسايلو بردي ؟ گفتم آره گذاشتم تو حياط جفت در خونه بابات اينا! خلاصه بعد يه تشكر خشك گفت هيچي و قطع كرد. امشب رو حالم گرفته شده بود اما وقتي دوستم جوابمو داد خيالم راحت شد. فكر ميكردم كه از دست ناراحته امان از دست اين مخابرات ...
-------------- ------- -------------- ------- --------------
20-7-86 –جمعه
خدا حافظ رمضان پر خير و بركت
سلام. امروز ديگه روز آخر ماه قشنگ رمضونه. طبق معمول ديشب كم خوابي داشتم.خدايا شكرت كه امسال كامل روزه گرفتم. البته فقط روز اول رو نگرفتم ولي يوم الشك رو هم گرفتم. خدايا شكرت كه امسال تا تونستم از شباي قشنگ قدر استفاده كردم. خدايا شكرت امسال بهم توفيق دادي قرآن رو از قبل هم رونتر بخونم با اينكه مدتها نخونده بودم. خدايا ماه رمضون امسال برام قشنگترين ماه رمضوني بود كه تو عمرم ديدم چون خيلي چيزا رو هم حوالي همين ماه بهم عطا كردي. ماه رمضون با تموم خوبيها و قشنگيهاش با ما خدا حافظي كرد. اگه اشتباه نكنم رسول اكرم (ص) ميگه: اگه مسلموناي دنيا ارزش ماه رمضون رو ميدونست آرزو ميكردن كه يك ماه نباشه بلكه يك سال... امسال من 22 جز قرآن خوندم ( اگه اين كار جديد و مزخرف نبود كامل..) از شباي قدر تا تونستم استفاده كردم و اين بار از ته دل... و همچنين خيلي دعا كردم ... اي ماه قشنگ رمضون كاش ماههاي ديگر هم حال و هواي قشنگ تو رو داشت. امشب هلال ماه رو من نديدم چون توجه نكردم. ولي كاملا واضح بود كه ديگه فردا روز عيده.
امروز صبح بر خلاف بقيه روزا چون ميخواستم با خونواده برم بازار زود بيدار شدم اگر چه ديشب هم شب زنده داري رو داشتم. ساعت ده صبح بيدار شدم!خلاصه رفتيم بازار. بابا كه طبق معمول رفت سر كار دومش.منو مامان برادرو خواهر كوچيكم بوديم. براي برادر كوچيكم يه كشف چون اخيرا كت و شلواري شده اما كجاي دنيا كت و شلوار و كفش اسپرت...بنابراين بايد براش يه كفش مناسب همچين تيپي ميخريديم.اما يه اعصاب خورد كني بازار لباس خريدنه واسه من..اكثر اوقات ميخوام تو انتخاب آزاد باشم مادرم اذيت ميكنه. بابا من ديگه داره بيست سالم ميشه تا كي بايد از بعضي جهات با من مثل يه بچه رفتار كنيد. خلاصه پدرم رو در اورد تا يه پيراهن خريدم و به انتخاب خودم. البته آخرش دعوام شد و قهر كرد زودتر از من رفت طرف تاكسيا و منم توي فروشگاه لباس بودم هنوز تا اينكه چندتا لباس پرو كردم و بالاخره يه استين بلند بعد از مدتها ( چندين سال) خريدم. اما از خودم ناراحت شدم كه اون رفتارو با مادرم كردم هر چند حق باهام بود و اون يكم زود به دل ميگيره و ديگه توجهي نميكنه كه حق با منه يا نه و فقط حرف خودشو ميزنه اما از خودم خيلي ناراحت شدم. نا خواسته حرفي رو زدم كه خيلي ناراحتش كرد/ اميدوارم پسر ناكسشو ببخشه!
بعد از ظهر رو ديگه نخوابيدم. با اين كه خوابم ميومد. نشستم پاي طراحي و كارام... اتاقم بد جوري به هم ريخته و فرصت نميكنم مرتبش كنم..محيط شلوغ هم يكم از دقت كار آدم ميكاهه! طراحي بقل اتوموبيلي رو كه قبلا نشون دادم به اتمام رسوندم و داشتم روي طرح نماي عقب كار ميكردم. داشتم طراحيمو ميكردم كه يهو اس ام اس اومد. از ظرف مصطفي صاحب ذرت فروشي بود. نوشته بود امروز نميخواد بياي خودم خبرت ميكنم. با خودم گفتم آخيش خدا روشكر امروز يه استراحتي ميكنمو به كارام ميرسم. نزديك اذون كه شد ديگه رفتم مسجد! تازه وارد شده بودم كه حسين رو ديدم. تا منو ديد گفت ها شنيدم از كار بر كنار شدي؟ گفتم كي گفته؟ گفت همون كارگر قبلي. امروز ديدم سر كاره. فهميدم مصطفي دوباره اونو اورده و بيرونم كرده. از اين خبر زياد ناراحت نشدم. آدمايي مثل مصطفي نتيجه اعملشونو ميبينن. ثابت كرد كه بخالت و پول حروم... بعداز نماز با حسين اومديم طرف خونه. از طرف همون محل كار رد شدم. ديدم آره اون جاي منه. صحبت كه كردم فهميدم منو واسه مدتي انداخته بيرون... عجب آدميه بلد نبود به خودم بگه.. تازه به اين يارو گفته يه دو هفته اي.. ميخوام صد سال سياه بر نگردم. يه هشت روزي رو اونجا بودم اگه ميرفتم به كاراي ديگم ميرسيدمو هر شب به جلسات ختم قذآن ادامه ميدادم خيلي بهترم بود. اومدم خونه. سريالها آخرين قسمتشون بود. يه وجب خاك و اغما خيلي قشنگ بودن اما اغما رو هيچ وقت نميرسيدم ببينم. از اين جور سريالها خوشم مياد.. اما ميانگين تلويزيون نگاه كردن من در هفته خيلي زياد بخواد باشه ده ساعت!
خودمو آماده كردم و لباس جديدمو پوشيدم و اومدم بيرون. حالا كه امشب آستين بلند پوشيدم هوا يكم مرطوب بود اما جوري نبود كه بشه گفت هواي پاييزيه..بر خلاف شب قبل هواي جالبي نبود! من يكي با هواي سرد بيشتر حال ميكنم. سرما باشه ولي گرما نباشه. مخصوصا گرماي حوالي و بالاي پنجاه درجه تابستونهاي منطقه ما كه ...
حيف كه امشب منو حسين به دعاي وداع با شهر قشنگ رمضان نرسيديم!
-------------- ------- -------------- ------- --------------
21-7-86-يك شنبه
عيد
سلام. تا همين خط قبل رو از قبل از ظهر تا حالا نوشتم. هر از گاهي يه بخشي رو مينوشتم. الان ساعت بيست و دو دقيقه به دو. ديشب كه اصلا نخوابيدم. ساعت ده دقيقه به شش خوابيدم. همش يه ساعت و چند دقيقه. بعد از اون مادرم بيدارم كرد گفت مگه نميخواي بري مسجد نماز عيد بخوني.خلاصه بيدار شدم و خودمو آماده كردم. وضومو همينجا گرفتم. خلاصه خونواده با ماشين رفتن چون از اون طرف ميخواستن برن مسافرت دو روزه خونه فك فاميل! ولي منو برادرم چون ميمونديم و حالشم نداشتيم با ماشين بريم پياده رفتيم. البته اون برادر كوچيكم با من اومد كه كت و شلوار پوشيده بود شده بود ميني دوماد! مدام ميگفت داداشي من خجالت ميكشم گفتم خجالت نداره تازه كرواات هم حيف شده كه نبستي! توي راه مسجد بوديم كه حس كردم راحت نيستم. عطسه اذيتم ميكنه. فوري شماره پدر رو گرفتم و گوشي رو دادم داداش محمد و گفتم بگو تا راه نيافتادين برام قرص و دستمال بيارين با اين حالت اصلا نميتونم نماز بخونم. بابا گفت ما راه افتاديم. خلاصه دلش به حالم سوخت و برگشتن برام چيزايي كهميخواستم اوردن. عجب بد بختيه هر سال اوايل بهار اينجوريم امسال از پاييز... لعنت به اين آلرژي هفت ساله ولم نكرده تازه الان بهتره قبلا چشام خيلي اشك...باز خدار و شكر از قبل بهترم.
خلاصه اون يكي برادرم كه قرار بود اونم بمونه خونه قبل از من رفته بود اونجا. به دعاي ندبه هم نرسيديم. شارژ گوشيم تموم شد. گوشي برادرمو ازش گرفتم. امسال تو مسجد ما فقط كولوچه پنجاه تموني دادن و هر نفر يه عالمه بابا آخه كي قبل نماز گلوشو پر شيريني جات ميكنه. خودم تو رساله خوندم اگه توي گلو شيرين باشه و كم كم آب بشه بره پايين نماز اشكال داره! لا اقل مثل سالهاي قبل آب ميوه هم اظاف ميكردن ميشد يه كاريشكرد.
بالاخره حسين هم اومد. فكر ميكردم ديگه نمياد و با خونوادش رفته مسافرت. اينم كه تو چشاش چرك بود .. همه اينطوري بودن انگار همه حسابي خوابيده بودن.. به به ددوستاي برادرم هم كه همه ريش سبيل و زدن و از اين رو به اون رو شدن... اين حسين هم يه چيزيش هست.. ديونه.
خلاصه نماز شروع شد. معلومه ديگه همش دو تا قنوت طولاني داره غير از اينه؟ موقع نماز چه بد بختي شدم. دست مال كلينيكس رو هزار بار استفاده كردم. چه بد بختي شدم نميودنم چرا هر سال سر نماز عيد فطر يه مشكلي دارم سال قبل نميتونستم زياد ثابت بياستم و امسال كه به راحتي ايستادم بر خلاف تصورم زياد طول نكشيد فكر كنم چون شباي قدر نماز خونده بودم اين يكي برام عادي شده بود. خلاصه با بدختي نماز تموم شد. بلافاصله حسين پيداش شد. نميدونم كدوم قسمت رفته بود نماز بخونه.عجله داشت .. گفتم صبر كن خطبه ها همش ده دقيقه طول ميكشه بزار ثواب نمازو كامل ببريم گفت ما ميخوايم بريم آبادان آخه وقت ندارم. خلاصه بالاخره يه كم مونديم. اومديم بيرون . حالا فهميدم چرا حسين بي قرار بود و نميخواست داخل بمونه. ميخواست بره طرف صندوقهاي زكات. مسئول صندوقها نبود ولي فهميدم از چي ميناله.. ميگم چرا يه چيزي شبيه جل به قول خودمون. عجب كليكيه ها.. داشتيم از در خارج ميشديم كه پدر يكي از بچه ها رو ديديم. حسين رفت جلو سلام كرد و تبريك گفت عيد فطره و يه هود ديدم آقاهه دست حسينو كشيد و حسينو كشيد جلو و روبوسي. منم رفتم جلو يهو ديدم منم كشيد و مرو بوسي..واي هاج واج مونده بودم آخه اين آقاهه دل آنچنان خوشي از دست من نداشت.. حالا بماند.. البته منم كار خاصي نكرده بودم يه سوء تفاهم عجيب بوده كه بين منو فرزندش بوده .. توش موندم به خدا! اما خيالم راحت شد كه ديگه يكم باهاش راحتتر شدم.
با حسين رفتيم زرف خونه. تا خونه ما كه رسيديم من اومدم برم داخل خونه ديدم در قفله. خونواده هم رفته بودن. حسينم رفتش. كليد دست برادرم بود فكر ميكردم جلوتر از من مياد خونه.منم كليد خودم رو با خودم نبرده بودم ديگه. اي بابا .. هوا هم كه آفتابي نبود اما رطوبتش اذيت ميكرد و يه خورد هم گرم.. خلاصه اول تو حياط موندم و با موبايل ور ميرفتم و زنگ ميزدم دوستاي برادرم اما پيش هيچ كدومشون نبودش.يكي مسافرت بود يكي خونه بود يكي گوشيش دست خودش نبوده و.. خلاصه يكممنتظر موندم تا برادرم بياد. رفتم بالاي پشت بوم آپارتمون. حدس بزنيد چي ديدم. معلومه ديگه عكس زير همه چيز رو لو ميده. البته ديروز منو برادر كوچيكم پيداشون كرده بوديم. دوتا بچه گربه كوچولو به همراه مامانشون كه مامان ترسو هر وقت ما رو ميبينه در ميره.اين بچه گربه ها رو لا به لاي موكتاي جمع شده كه توي راه پله هاي بالا گذاشته بودن از يه مدت پيش به دنيا اومدن.

چندتا عكس ديگه هم گرفتم
اين كوچمون

بالا پشت بوم. ديش خاكستري گوشه مال ماست. به كسي نگينا.. بقيه همشون فقط مال يكي از همسايه هاست تازه دوتا ديگه هم داره كه يه گوشه ديگه و توي عكس نيست! من موندم اين ميخواد چيكار كنه!

درخت كاج توي حيطاط آپارتمان
يكي ندونه فكر ميكنه تو شمال عكس گرفتمو نميدونه توي جنوبيترين نقطه استان خوزستان.. تازه هوا هم گرم بود

هر چقدر منتظر داداشم موندم نيومد. راه افتادم رفتم طرف مسجد. تو ميدونبودم و خيلي هم به مسجد نزديك بودم نميدونم چي شد كه يادم رفت من ميخواستم برم مسجد و برگشتم و توي راه از بازارچه اومدم. يكي از شيريني فروشا كه وضع بهداشت درستي هم نداره و خيلي وقته ميشناسيمش منو ديد. پرسيد چي شد كه از ذرتي در اومدي؟!( من هر روز براي بختاار پذ يه بشكه بيست ليتري آب از مغازه خودش ميومدم پر ميكردم ولي چون ديروز يكي ديگه جام اومد برا همين متوجه شده بود)
گفتم اين يارو چون من هواي مشتريها رو ميخواستم داشته باشم ناراضي شد و يه بهانه هاي الكي اورد.. گفتم فكرش اصلا اقتصادي نيست و ... گفت شمارتو بده ازت خوشم مياد؟ درس ميخوني. گفتم ديپلم گرفتم ولي چون سه ماه ديگه دارم ميرم خدمت سربازي ميخوام بيكار نباشم! گفت شماره تماسي داري بده بده و خلاصه شماره تماسمو گرفت و گفت يه چي ميگم بين خودمون باشه اون كارگري كه قبل از تو اومده بود و اونم پنج روز بيشتر نموند ميومد از بستني فروشيها از ما ليوان ميگرفت و جدا گونه فروش ميكرد و پول بالا ميكشيد. با خودم گفتم اين زياد به قيافش نميخوره اما قبليش كه الن دوباره جاي م يكي اومد خيلي نقله و بهش مياد..نعوذو بالله.. حقشه مصطفي تا ديگه .. هر كي به فكر كلك زدن مردم باشه خدا كاري ميكنه خودش كلك بخوره.و در اين مورد آيه قرآني هم ديده بودم. خدايا شكرت كه من اهل اين چيزا نيستم و ايمانم از ابمان خيليا قويتره.. چيزي كه حالم ازش بهم بخور هست كلمه حرام و هر چيزي كه بهش نسبت داده بشه براي همين تا جايي كه در توانم هست دنبالش نميرم .. اما خارج از اون اين كارها همه جا به عنوان كار بد شناخته شده هستن من دوست دارم براي رسيدن به يك چيز راه خوب رو برم اگر چه سختتر باشه .حلال بهتره
من توي ذرت فروشي هواي مشتريا رو داشتم و براشون ذرت پر ملات ميزدم تا دفعه بعد هم راضي باشن و نيان به جاي يه لوان كوچيك ذرت با اين قيمت گزاف يه چي ديگه بگيرن. با پولش ميشه دوتا راني خريد و خيلي هم بهتر و بهداشتي تر هستش. يا ده تا بستني.. دوتا قاشق ذرت چيه كه براش اينقدر پول بدم.. اين حرف نود و پنج درصد مشتريها بودش!
دوباره برگشتم خونه. جقدر گيج بودم . فكر كردم داداشم برگشته ديگه. تحمل اي هوا هم راحت نبود اگر چه امروز ديگه روزهاي در كارنبود. خداييش خوابم ميومد.برگشتم طرف مسجد. داداش اونجا بود. كليد رو گرفتم اما اونجا داشت كمك ميكرد و نيومد ديگه. اومدم طرف خونه. در رو كه باز كردم احساس راحتي عميقي كردم. يك ساعت بيرون الاف بودم و خسته. مستقيم خودمو انداختمو خوابيدم.
ساعت پنج و نيم عصر بود كه از خواب بيدار شدم. چه وقت بيدار شدنه وقت مناسب نماز ظهر و عصر از دست رفته . هر جوري بود خوندم. با همون وضو هم نماز مغرب عشا.. تو خونه موندم و پاي كامپيوتر و همين مطلب رو داشتم تا يه مقداريشو مينوشتم. يه ساعت بعد تصميم گرفتم بيام بيرون. دوست نداشتم بيام بيرون اما يه چيزي باعث شد كه بيام بيرون تابي خورم. البته يادمم اومده بود كه لامپ اتاق سوخته بايد برم لامپ هم بخرم. از يه مقدراپولي كه مادر واسمون گذاشته بود برداشتم. چيزي واسه شما نخريدم چون تو يخچال بود طبق معمول اما ما تنبل بازي در مياريم خداييش.. واقعا مادر چه نعمت قشنگ و بزرگيه. خدايا شكرت به خاطر اين نعمت بزرگ!
هوا امشب هم يه خورده مرطوب و آنچنان خوشاند نبود. رفتم طرف همون ذرتيه. اون پسره كه جام بود كارش رو داشت تموم ميكرد به همون زودي چون فروشش بالا بوده.. گفتم چقدر فروش داشتي امشب گفت نميگم چون گفتن نگم. تو چشمش خوندم..اين از اونايي نيست كه بشه بهش اعتماد داشت! از كجا معلوم .. تازه اين هيچ يه پسري رو ديدم كه بدون اجازه در دستگاه رو باز كرده و داره ور ميره بهش گفتم چطور من بدون اينكه كسي بياد پشت دستگاه يارو ميگه خودم با چشماي خودم ديدم دوستش داشت جاي خودش مشتري ها رو راه مينداخت! من پريشب حتي نزاشتم اين عراذل هم غلطي بكنن و به هيچ كس حتي دوستام هم .. اونوقت..گفتم به مصطفي بگو من بيرون اومدم نميخواد زحمت بكشه و بگو حساب كتابا برا هشت شبه و پولو بهت بده من از خودت ميگيرم. با هر كي اسمش مصطفي است انگار مشكل داريم ما اونم اخلاقشون.. امشب نه حسين بودش نه سعيد نه هيچ كس ديگه كه باهاش باشم. خريدامو كردمو برگشتم. يه چراغ مطالعه البته بهتره بگم چراغ كيبورد گرفتم واسه مواقعي كه شب بايد چراغ اتاق رو خاموش كنم آخه نميتونم با نور كمي كه از مانيتور ميرسه به كيبرد چيزي ببينم و چشمام ضعيف ميشن اينطوري.. اگر چه قبلا چشمام دور بين بودن و همين نمره كم رو هم به واسطه نگاه كردن زياد به شيئ نزديكي مثل مانيتور به حد صفر رسيد اما ادامه دادنش نزديك بين ميكنه چشمامو و اگرم تاريكي.. البته چراغي كه خريدم نور سفيد و سريالي از ال اي دي هست كه نسبت به چيزي كه هست قيمت كمي نداشت ولي در اصل اين عدد برچسب 22 زير اون بود كه منو جذب كرد. به شدت عاشق اين عدد هستم. بعدا توضيح ميدم كه چرا.. سعي ميكنم خيلي جاها با اين عدد رو راست باشم. اگر چه روز تولدم 23 هست اما 22 رو دوست دارم بنا به دلايلي! نترسيد روز تولد شخص خاصي در زندگيم نيست گفتم كه بعدا..

اما يه چيز جالبي كه امشب باهاش مواجه شدم اناري بود كهب رادرم از يخچال در اورده بود و به شكل زير بود. فكري به دهنم رسيد..


تا ديدار گزارشي دوباره خدا نگهدارتون باشه بچه ها
18-مهر-1386
ماجراي گوشي پيدا شده ما سه نفر
سلام رفقا. خوبين؟ حال و احوال خوبه انشاالله!
خلاصه كه دوباره اومدم گزارش ... يواش بابا نزن. من هنوزم چيزي نگفتم كه الان از دهنم پريد گفتم خلاصه.. اصلا به من چه مگه من واسه تو مينويسم؟ اي بابا كي با خودش در گيره چرا حرف غير استاندارد ميزني حالا؟
باشه حالا كه ميخوني خوب بخون كي جلوتو گرفته دوست گلم.
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
امروز هم دير بيدار شدم. البته ديروز هنگام سحر بعد از نماز ميخواستم لا اقل يه جزء قرآن ختم كنم. هنوز 9 تا رو ختم نكرده بودم من مطمئنم اگه مشكل كارم نبود تا الان خودم تمومش كرده بودم. حيف! به هر حال 5 صفحه از جز بيست و دوم رو بيشتر نخوندم و فكر نميكردم با وجود خستگي و بيداري كشيدن بازم بتونم با حد اقل اشتباه و رون بخونم. اما مادرم اومد و گفت چراف رو خاموش كن بچه ها گناه دارن ميخواي برو تو آشپزخونه. گفتم مامان يه چي ميگيا آشپزخونه جاي اين كاراست؟ تو اتاق پذيرايي بودم. خونه ما كوچيك و دو خوابست و ماه هم خونواده پر جمعيت و نصف بچ ها توي اتاق نشيمن و روي زمين ميخوابن. همينشم جاي شكر داره خونواده هاي بدتر از ما هم وجود دارن. خلاصه مجبور شدم به حرف مادرم گوش كنم برا همين برگشتم خوابيدم !
قرار بود يكي از بچه ها ساعت ده بيدارم كنه بنده خدا اينكارو كرد ولي من خيلي خوابم ميومد و از اونجا كه آدم خوشخوابيم بيدار نشدم ديگه تا ساعت سه و نيم بعد از ظهر هم كه خواب بودم چند بار سر جاي خودم بيدار شدم و اس ام اسهايي كه داشتم رو ميخوندم .. تصميم گرفتم به يكي از بچه ها سر بزنم ساعت دوازده بنابراين زنگ زدم به اون برادرش برداشت گفت خوابه كاملا بيخيال گشتمو و خوابيدم تا ساعت سه و نصف!
نمازمو خوندمو زود خودمو آماده كردم.بازم به كاراي ديگم نرسيدم. نميدونم كي برسم ادامه كلاسهاي كامپيوترمو تموم كنمو جواب شاگردامو ... خلاصه هيچي ديگه رفتم طرف محل كارم.اول رفتم خونه مصطفي اينا. خودش اونجا بود. تازه تونستم يكم بيشتر باهاش حرف بزنم. فهميدم اخلاق جالبي نداره. با ماشين خودش وسايلو اورديم محل كارم. همه چي آماده شد. دوباره طرف هاي افطار من اومدم خونه و برادرم يه ساعتي جاي من بود. بعد افطار و تماشاي سريال دوباره رفتم سر كار. امشب بازار خلوتر از قبل شده بود. البته يه كاري برام پيش اومد دوباره رفتم خونه و كارگر قبلي دكه رو كه آشناي مصطفي بود موقتا بيست دقيقا گذاشتم جام و اومدم خونه تا فلش مموري حسين رو ببرم واسه يكي از بچه ها واسم كليپ متال پرش كنه و چون اون هم يه برنامه هايي ميخواست بايد براش ميزدم برا همين زنگ نزدم كه برام خود كولديسكو بيارن خودم رفتم ديگه... حسين و سعيد هميشه بهم سر ميزنن. سعيد همين كه اومد يه برگه در اورد و بهم داد. خداي من سعيد يه ماشين خوشگل طراحي كردهب ود اما از نظر پرسپكتيو اشكالات زيادي داشت و طرح جلوش به قدري قشنگ بود كه آدك جذبش ميشد واقعا!البه سايه زني اصلا نداشت و همش خصوص اصلي بود ولي واقعا... اين همون سعيديه كه من ازش خواسته بودم توي اين كار هم رقابت كنيم اما ميگفت نه حسشو داره نه وقتشو.. فكر كنم همش ماله قضيه ديشبه كه خودشو حسين اومده بودن پيشم و طراحيمو هم ديدن كه جلو خودشونم داشتم روي اون كار ميكردم. از سعيد خوشم مياد. رقابت سالم ما بود كه باعث پيشرفت هر دومون در خيلي از زمينه ها شد. از اوايل دوره راهنمايي توي كارهاي فني رقابت داشتيم اما وقتي كار كامپيوتري شد رقابت توي گرافيك كامپيوتري شد كه در واقعا در پوستر سازي هنر نمايي ميكرديم و اين سعيد بود كه اين كار رو شروع كرد و ارنه كار من با فتوشاپ تنها پوستر سازي نيست و اون وقتها بيشتر طراحي گرافيك وب كار ميكردم. عكس زيز كه ميبينيد آخرين كار گرافيكي من با فتوشاپ هست كه هنوز تكميلش نكردم جون وقتشو ندارم ديگه.

حالا كه نگاه ميكنيم كارهاي الانمونو در برابر اون كارهاي قديمي مثل نسبت يك قول در برابر يك موش هستن. اگه نسخه بزگتر اي تصوير زمينه رو ميخواين روي خودش كليك كنين!
داشتم از كارم حرف ميزدم.
خلاصه كارم كه تموم شد وسايلو با آژانس بردم خونه مصطفي اينا . يه ده دقيقه اونجا الاف شدم چون كسي خونشون نبود. تصميم گرفتم وسايلو بزارم تو حياط و بهش اس ام اس دادم اونم قبول كرد. در آمد امشب رو هم دادم همون كارگر قبليه كه همسايشون بود تا بعد بهش برسونه. سعيد و حسين دم در بازارچه شهرك منتظرم بودن وقتي هم ديدن دير كردم اومدن دنبالم. قرار شد بريم طرف خونه و حسين هم دوچرخش رو بياره و هر سه باهام بعد از مدتها بريم دور بزنيم و منم فلش ممري حسينو ببرم پيشش .هواي هم خيلي خنك شده بود. عجب شب پاييزي دلنوازيه. توي راه بوديم كه طرفاي حسينه شهرك يهو متوجه شدم يه چيزي شبيه گوشي موبال روي زمين افتاده گفتم بچه ها اين گوشيه. سعيد برش داشت. اظرافشو نگاه كردم ديدم باطري و در گوشي چند متري اونطرفتر افتاده بودن. از اين گوشيهاي بالاي دويست تومني ( نوكيا 6270) بود. سعيد تا روشنش كرد مگه ميدادش بهمون. به شوخي بهش گفتم سعيد تو خودت كي بهترشو داري بدش به ما... خلاصه گفتم بچه ها بياين بگرديم دنبال صاحبش و يه اطلاعيه بزنيم. حسين گفت بديمش به سوپر ماركت معروف عمو سيد و اطلاعيه بزنيم. به خودم اومدم گفتم بيخيال بابا اين كارا لازم نيست بهتره توي دفترچه تلفنش بگريدم و شماره آشنايي چيزي پيدا كنيم و باهاش تماس بگيريم بالاخره يه پدري يه مادري بايد توي شماره هاش باشه ديگه. حسين گفت من فكر كنم ماله يكي از بچه هاي آشنا به نام احمد اسماعيلي هست اونم همچين مدلي داره و اين گوشي رو هم حوالي خونشون پيدا كرديم ديگه... گفتم هنوز معلوم نيست. حسين تو شماره ها گشت تا يه شماره اي به نام سياوش /م پيدا كرديم. گفتم حتما همون پسره سياوش مختاري ( يكي از همكلاسيهاي سابقم ) كه خونشون دقيقا نزديك همون محل پيدا شدن گوشي بود و احمد اسماعيلي رو ميشناسه.... خلاصه حسين شماره رو گرفت. اول بسم الله با كلاس و رسمي صحبت كرد. ببخشيد ما يه گوشي روي زمين پيدا كرديم شما نميدونيد صاحب اين گوشي كي هست؟خودش رو هم معرفي كرد. بعدش يكم مكث كرد و انگار يه نفر ديگه اومد پشت خط و حسين بهش گفت ببخشيد آقاي مختاري و وقتي هم بهش گفتن نه خير اشتباه شده گفت ببخشيد و قطع كرد. خلاصه بگو مگومون زياد شد. من گوشي رو دست خودم نگرفتم. حسين گفت شماره كلي دختر توشه براتون بخونم. گفتم شايد گوشي ماله يه دختر خانومه و اينا دوستاشن ها! حالا ما كه كاريم با شماره ها نداشتيم. ولي حسين يك دفعه شروع به خوندن تك تك اسامي كرد. بدون فاميل نشوته بود. جالب اينكه خيلي اساميه آشنايي داشت . همينجور داشت توي اسامي ميگشت تا يك آشنايي رو پيدا كنه و باهاش تماس بگيره و بهش اطلاع بديم .. خلاصه ادامه داد تا اينكه رسيد : عمو حيدر – عمو حسن عمو... خلاصه با عمو حسنشون تماس گرفتيم. براش توضيح داديم. حسين خودشو معرفي كرد و گفت ما اين خط و گوشي رو با هم پيدا كرديم شما نميدونين ماله كيه ؟ شما هم به نام عمو حسن توي ليستش هستين.. آقاهه گفت صاحب اين گوشي كارمنده و توي شركت پتروشيمي بندر امام كار ميكنه من بهش اطلاع ميدم. بهش ميگم تماس بگيره و ازتون آدرس بگيره و بياد تحويل.. خلاصه قطع كرد. حسين هنوز داشت تو گوشي ميچرخيد و همزمان دوچرخه سواري.. گفتم بابا تو همينجوريشم خيلي كند حركت ميكني الانم اگه اينجوري ادامه بدي ما كي برسيم خونه اون پسره ( هموني كه قرار بود فلش رو ببرم پيشش) . توي راه بوديم و داشتيم ميرسيديم. سعيد داشت اذيت ميكرد. ميگفت بده چندتا موزيك ازش منتقل كنم به مال خودم.من و حسين به شدت مخالفت كرديم.. من زودي خودمو رسوندم طرف خونه مصطفي غ و سعيد و حسين موندن. گفتم من زودي برمو برگردم شما اينجوري ادامه بدين دير ميشه. . خواب بود ولي تا فهميد من اومدم بيخيال شد و اومد دم در. با اون موهاي بلند دست كمي از دختر نداره. حافظه رو بهش دادم و گفتم محتوياتش همون برنامه ها و صوتي هاي مورد لزومت بود. اونا رو خالي كن توي كامپيوترت و برام هر چي كليپ قشنگ متال كه من نداشته باشم كپي كن. گفتم فردا چه موقع بيام دنبالش؟ گفت حالا تو بيا خونه منم كارت دارم . گفتم الان يازده و نيم شبه دير موقعست. خلاصه به زور و با كمي فكر قبول كردم. چون اين پسره زياد هم حاليش نيست و ... و ممكنه ندونه و در واقع طول ميكشه يكم بنابراين قبول كردم اما ازش خواستم اجازه بده برم طرف سعيد و حسين و بهشون خبر بدم و بنده خداها الكي منتظر نمونن. رفتم طرفشون. عجب كوچه طولانيي دارن اين مصطفي اينا جون ميده براي شتاب و سرعت با دوچرخه. رسيدم به دوتا رفيق. سر كوچه بوديم. گوشي هنوز دست حسين بود. بهشون گفتم بچه ها شما ديگه برين من كارم طول ميكشه و بايد بمونم. سعيد هم گير سه پيچي داده بود به حسين كه گوشي رو بده ميخوام ازش رينگتن و موزيك كپي كنم. منو حسين بازم مخالفت كرديم گفتيم اگه گوشي خودت گم بشه... گفت من اگه برام پيش مياد طرف هر چي دلش بخواد كپي كنه من كار ندارم فقط گوشي رو بهم برسونه گفتيم خوب شايد صاحب اين يكي مثل تو نباشه شايد راضي نباشه احتياط واجبه بالاخره. خلاصه گوشش به اين حرفها بدهكار نبود. به حسين گفتم گوشي رو ببر خونتون و اصلا بهش نديشا شارژر مخصوص اينم كه شما ميدونم دارين .. بازم سعيد ولكن نبودش تا اينكه به حسين گفتم گوشي رو بده به من من ميخوام برم خونه مصطفي ببينم چطور ميخواد از دستم بگيرش ! حسين هم اين تصميم رو عاقلانه ديد و گفت بيا. فقط اگه تماس گرفتن تو بگو من موسوي هستم! ( چه دليلي داره كه دروغ بگم) ..داشت اين حرفها رو ميزد ... و منم داشتم بهش ميگفتم كه ميزارمش جفت خودم. شارژر گوشي برادرم هم بهش ميخوره. من ميدونم چي كار كنم. حسين روي من حساب كرد و گوشي رو بهم داد. خلاصه تا اومدم راه بيافتم گوشي زنگ خورد. ديدم آقاي سياوش/م .. جواب دادم. سلام.. بفرمايين.. بله ما پيداش كرديم. طرفهاي حسينيه. منو دوستام بوديم. من آقاي ... هستم موسوي دوستم بودن. نه گوشي هيچيش نشده. اينا گوشه هايي از حرفام بودن. با حرفايي كه زد فهميدم اين گوشي مال دخترشه و خودش هم گفت من از شيراز زنگ ميزنم و تازه آقا حسن( هموني كه باهاش تماس گرفته بوديم) از تهران بهش زنگ زده و خبر داده. آقاي سياوش م گفت شما تازه تماس گرفته بودين! يه گوشي پياد كردين و ... گفت مال دخترمه گفتم ما مشكلي نداريم اگر ميخواين آدرس بدين برادري آشنايي از دختره رو ببينيم .. حسين هم داشت يه چيزايي ميگفت كه بگم. گفتم يه كار ديگه ميكنيم ما اينجا توي بازارچه شهرك يه سوپر ماركتي داريم كه صاحبش فردي معتبر و مورد اعتماده و گمشده ها رو بهش ميدن ميخواين ما بديم به همون آقا ايشون برن اونجا تحويل بگيرن؟ اسم سوپر ماركت عمو سيد هست.گفت شما يه كاري كنيد. توي بازارچه يه سوپر ماركتي هست فاميلش موسويه اسمش سيد كريمه بدين به همون..بعد گفت ايشون فاميلامونه.. منم گفتم خوب منم همونو ميگم. خيلي خوب شد. بعد گفت احسان موقر رو ميشناسي گفتم آره كه ميشناسم. همون بچه خوشتيپه ؟ بچه آبادانه ديگه؟ با خنده گفت خوشپيش..آره بچه آبادان هستش..داماد ماست. بعدش كلي ازمون تشكر كرد و گفت شما ميدونم نيتتون خير بوده آقاي ...و واقعا ازتون ممنونم لطف كنيد اين شماره ها جايي نرن... گفتم آقا ما اهل اين حرف نيستيم نگران هيچي نباشيد. گفت من الان به احسان تلفن ميكنم و بهش ميگم باهاتون تماس بگيره و يه قراري بزارين و پرسيد شما تا كي هستين گفتم من والله هستم تا يك شب و اين حوالي.. خلاصه خيلي تشكر كرد و منم اينقدر گيج و خول شده بودم كه دستمو گذاشتم روي سينه و اداي احترام ميكردم و ميگفتم آقا ما مخلصيم ! وظيفمون بود. يهو ديدم سعيد داره ميخنده حسابي و داره ميگه فول تصويري.. راست ميگه من كه گوشي رو روي گوشم گداشته بودم و طرف كه منو نميديد پس من برا چي تعظيم ميكردم؟ چيزي كه به ذهنم رسيده بود اين بود كه احسان با اين سنش و با اين وضع كي عروشي كرده ما نميدونستيم! خلاصه قرار بر اين شد كه اون آقا احسان تماس بگيره و... گوشي رو گذاشتم توي جيبم. با بچه ها خدا حافظي كردم و رفتم پيش مصطفي.( مصطفي اينا از همسايه هاي ما هستن كه مادرم و مادر اون دوست هستن). رفتيم پاي كامپيوتر. هنوز داشت اطلاعات داخل حافظه رو توي حافظه كاميوتر كپي ميكرد. خلاصه نشستيم اين كليپهاي توي كاميوترش رو يكي يكي بررسي ميكرديم. خداي من چه چيزايي داشت. اينقدر كپي كردم توي اين حافظه فلش دو گيگابايتي حسين (اينو سعيد توي تولد حسين برا حسين خريده بود).. اين حافظه امشب جونش داشت در ميومد بس كه دونه دونه و همزمان يه عالمه كليپ ويدئو توش كپي كردم. ديدم فايده نداره اينقدر كليپ توي اين كاميوتر يارو هست تازه من همش بيست درصد كليپها رو اونم گلچين كپي كردم براي همين گفتم فردا بعد از ظهر اگه باشي دوباره ميام هم آنتي ويروس ميارم چون كامپيوترت ويروس داره هم بقيه چيزها رو كپي ميكنم. باباي مصطفي كه هر وقت منو ميبينه مياد از درس و زندگي حرف ميزنه خلاصه با اون هم صحبت هاي داشتم. خلاصه كنم. اواسط كار گوشي پيدا شده صداش در اومد. شماره اي كه افتاده بود توي ليست نبود. يه آقايي برداشت گفت ببخشيد شما گوشي ... گفتم بله شما؟ گفت من احسان موقر هستم گفتم به به چطوري احسان خوبي؟ با لحني به حالت تعجب گفت من شما رو نميشناسم گفتم بابا منم توفيق گفت متاسفانه نميشناسم گفتم از وحيد ( از فاميلاي نزدكشونه ) ببپرس توفيق كيه بهت ميگه. يكم پشت خط مكث كرد و گفت آقا ما كجا ببينيمت گفتم الان ساعت نزديك دوازده هست من حدود يك ساعت ديگه سر ايستگاه چهار ( طرافاي منزل خودتون) از اون طرفها رد ميشم ميبينمتون. گفت ما كار داريم گفتم منم كار دارم نميتونم.. گفت آدرس بده ما خودمون با ماشين ميايم. خلاصه آدرس دادم و ده دقيقه بعد با يه پرايد نقره اي اومدش. كسي رو كه پشت فرمون ديدم هموني نبود كه فكر ميكردم. من محمد موقر رو با برادرش آقا احسان اشتباه گرفته بودم. خلاصه با خنده و خوشي گوشي رو دادم. ميگم چرا احسان گفت حالا ما رو بچه خوشتيپم كردي!؟! ديدم همون پسري كه توي ذهنم بود و من و اون دو طرفه همديگه رو ميشناختيم ( محمد موقر) همراهشه. و بهش گفتم اي بابا من يادم رفته بود تو محمد هستي عجب گيجي شدم. من گفتم خدايا اين يارو كي دماد شد ما نفهميديم؟ چرا خبرش ... خلاصه به خودم گفتم توفيق جان عاشقي... مصفي و برادرش هم با اونن شلواركاهاي گل گلي اومده بودن. راستش از مصطفي و برادراش از هر سه نفرشون خوشم نمياد. فقط از مصطفي يه دو درصدي... ناكسا موقعي كه پيششون بودمو گوشي زنگ خوردو احسان موقر داشت باهام حرف ميزد قطع كه كردم بهم ميگن بابا گوشي رو پيدا كردي ببر وسا خودت تو چقدر... اينا ديگه..
احسان آقا هم خودش باورش نشده بود كه گوشي كاملا صحيح و سالمه و اما وقتي برادرش محمد خواست توضييح بده كه چشي شد كه گوشي گم شده اينطور گفت كه برادرم احسان داشت موتور سيكلتي رو تعمير ميكرد گوشيشو گذاشت روي كاپيوت ماشين. منم نميدونستم و اومدم سوار شدم و ماشينو روشن كردم و از همه چي بيخبر... پس با اين حرفا يعني گوشي با يه نيش ترمزي كه رفته شد گوشي پرت شده ..راست گفت چون اونجايي كه گوشي رو پيدا كرديم و بهش گفتيم كجا پيدا كرده بوديم دقيقها يه سرعت گير بود. خلاصه خدا رو شكر صاحبش پيدا شد و باعث خوشحالي ما شد. گرفتن نشوني هم لازم نبود چون همه چيز مشخص بود.. خلاصه كارم تو خونه مصطفياينا هم داشت تموم ميشد. اما اينقدر كليپ داشت.. دلم ميخواست همه رو ببرم. بنابراين به پيشنهادش عمل كردم و يكم وقت صرف كردم و هارد كامپيوترشو باز كردم و ازش گرفتم ... از خونشون اومدم بيرون. واي هوا سردتر شده بود. كوچه خياباونا هم خلوت و تاريك. يه يك كيلومتر دو كيلومتري راه بود. تصميم گرفتم از همون طرف كه اومده بودم برم. ساعت از يك و برع هم گذشته بود. يه خورده دير شده بود.
میدونستم بهم گیر میدن ولی چیز خاصی نگفتن حق هم داشتن ولی وقتی مامان فهمید خونه یکی از آشناها بودم چیزی نگفت.
درود
سلام!!
بابا شما چطورين خوبين؟ كسيم كه ديگه به ما سر نميزنه.. فكر كنم اكثر رفقا بچه مدرسه اي بوده و امسال ميخوان درس بخونن البته نا گفته نمونه هفتاد درصد بچه باحالا ماه اول از اين حرفا زياد ميزنن. خوب ديگه طبيعيه..
شايدم باهام قهرين خداي ناكرده.. شايدم مطالبم چرنده.. خواهشن اگه اينطوره لا اقل گزارش روزانه ها رو نميخواد بخونين معمولا اينا رو واسه خودم مينويسما... گفته باشم بعد نگين چرت و پرت نوشت!
بچه با حالا همشون غيبشون زده من كه نميدونم. به هر حال پيشاپيش عيد فطر رو به همه مسلمونا تبريك و تهنيت ميعرضم و اميدم اينكه نماز و روزه هاي همتون مورد قبول حق تعالي قرار بگيره.
ديروز موقعي كه سر كار بودم دوست گلم حسين بهم سر زد. بالاخره يه جورايي راحت شدم. حسين يه گوشي بدرد به خور و ساده كه بشه باهاش صحبت كرد واسم اورد و فعلا پيشم ميمونه تا اطلاع ثانوي. واقعا بهش احتياج داشتم چون تلفن خونه هم قطعه و فقط به صورت داخلي شبكه ي خاص شهركمون آزاده. پول موبايلم هر چي بشه با خودمه و ديگه بابام كاره اي نيست. باباي با حال ما اينقدر با حال شده كه وقتي بهش ميگم لامپ حموم سوخته ميگه خودت برو بگير من ديگه نميخرم يا حتي وقتي ميگم اين كولر گازيا مرصضمون كردن پنكه بهتره ميگه برو از زحمت خودت... آخه من مگه چه قدر درامد دارم. تا همين دو ماه پيش تو روياي خريد گيتار برقي بودم اما وقتي فهميدم گيتار برقي تجهيزاتي لازم داره كه هزينش تا حد يه ميليون هم بالا ميبره كاملا بيخيال شدم با اين كه دلم ميخواست. گيتار معمولي رو هم الان ديگه نميتونم بخرم. خلاصه با اين وضع و اينكه من بايد هر پولي رو از جيب خودم... يكي نيست بهش بگه باباي اين بندهي خدا. اين خودش همينقدر كه خرج خودشو گرفته دست خودش بهتون كمك نميكنه مگه !؟ ديگه به اشيا وسايل عمومي چي كار بايد داشته باشه؟
امروز هم رفتم سر كار. البته يه خورده زودتر. موقعي كه رسيدم خونه مصطفي اينا خود مصطفي اس ام اس داد. گفتم بابا دم خونتونم الان. يه هو صداي پارس سگي رو شنيدم كه تو حياط خونه بود. مادر مصطفي از صداي سگ اومد بيرون و فهميد من اومدم. نميدونستم اينا سگ نگه داري ميكنن اونم از نوع كوتوله ماماني.. من كه از سگ بدم نمياد ولي اصلا دست نميزنم اما گربه رو چرا دست ميزنم. اما يكم ناراحت شدم ديدم اينا سگ نگه داري ميكنن فهميدم اينا كساني نيستند كه تابع دين خودم باشن براي همين يكمي با احتيطا رفتار كردم كه نجس نشم. وقتي اومدم تو حياط خانومه به سگ اشاره كرد سگه ديگه كاريم نداشت هيچ تازه ميخواست بازي هم بكنه. حيف كه سگ نجسه. حتما حكمتي داره!
ديشب ديگه وسايلو با آژانس بردم خونه باباي مصطفي اينا(صاحب دكه) بعدش پياده برگشتم طرف بازارچه و با سعيد حسين اومديم طرف خونه هامون. تو راه يكي از بچه ها ما رو سوار ماشين كرد . رانندگيش اسپرته و هيجاني ميرونه البته من در مورد ماشين زياد تو خط رانندگيش نيستم بلكه تو خط طراحي اونم. الانم كه دارم مينويسم همين يه ساعت پيش از طراحي سايد ( كنار) طرحي كه توي چند پست قبلي گذاشته بودم فارق شدم. اينم عكسش. البته قصدم از نوشتن اين چيزا كلاس گذاشتن نيست يه موقع فكر بد نكنين. من ميخوام بدونم كسي از مخاطبينم هست كه طراحي سياه قلم كار كنه و علالخصوص پرسپكتيو رو عالي كار كنه چون هنوز يه سري اشكالات تو كارم دارم ميخوام ازش راهنمايي بخوام و واقعا هم ممنونش ميشم.

مشخصه كه هنوز كامل نيست. به هر حال من توي كاراي فني پيشرفتم رو مديون دوتا چيز هستم. يكي علاقه يكي هم رقابتهاي سالم و مناسب.
يه ساعت پيش مامانم اومد تو اتاق گفت داري نقاشي ميكشي ؟ با ديدن اين همه وسايلي كه خريدمو مخصوص اينكار بودن گفت ميخواي نقاشي بفروشي؟ گفتم نه مادر من دارم تمرين طراحي ميكنم كه فردا مهندس طراحي بشم . به اميد خدا.
اما بابام كه چند دقيقه بعد اومد ديدم داره يه طوري نگاه ميكنه. فهميدم توجه ميكنه. گفت داري چه ميكني پسر گفتم نقاشي ميكشم گفت برا چي ؟ گفتم دارم تمرين ميكنم همينجوري.. دوست نداشتم بهش بگم... پدر مادرم تا حالا نميدونن كه من ميخوام چيكاره بشم و نميدونن من با علاقه ميرم جلو و از اينايي نيستم كه همينجوري يه رشته الكي واسه تحصيل انتخاب كرده باشن فقط واسه اين كه خدمت نظام وظيفه نرن و ... به هر حال منم يه سري امتيازاتي دارم كه اينا ندارن هر چند اونا هم امتيازاتي دارن ولي من تحصيلاتم رو دوست دارم تا زنده هستم به روز نگه دارم نه فقط مدرك...
--------------------------------------
سر كار كه هستم طبيعتا با انواعي از آدماها و ادم نماها سر و كار دارم. قبلها در مورد آدم نماها چيزهايي نوشتم. خيليا ميان اذيت ميكنن خيليا هم ميان كمك ميكنن. خيليا هم كه بي مزه.. خلاصه هر شب يكي مياد اينجا.. شايد تنها با سعيد و حسين از هر كسي راحتتر باشم. سعيد و حسين دوستان معمولي نيستن. براي انتخاب رفيق خوب كلي وسواس دارم! به هر كسي نميگم باشه. جوري هم رفتار نميكنم كه هر كسي از دستم ناراحت بشه هر كسي. خلاصه امشب به مناسبت عيد فطر پيشاپيش تو محوطه باز مجموعهورزشي فرهنگي شهر يه جشن به مناسبت عيد فطر به صورت پيشاپيش برپا بود. اين جشنا طبق معمول مملو از عراضل هستن. ولي خوب... ميشه گفت هر جا خوراكي باشه مگس هم هست. پسراي آشغال هم اونجا زيادن. دلم ميخواست برم ولي سر كار بودم. بنا به يه دليلي ميخواستم برم ! حرصم در اومد ديگه. تازه امشب ديرتر هم تموم شد كارم و فروش هم بيشتر بود. به هر حال سعيد و حسين رفته بودن. حسين هم اين روزا يه چيزايي هست كه فطق به خودم ميگه . منو حسين خيلي چيزا رو از سعيد قايم ميكنيم. چون اخلاقش اونطوري نيست كه من براي حسين يا حسين براي من داره. منظروم اين نيست كه دهن لق باشه.. بر خلاف تصور خونواده حسين اون با من صميميتره تا با سعيد. نميدونن صميميتي كه ما داريم لينگش كميابه.
بالاخره كارم تموم شد اومدم خونه. نشستم پاي طراحي و اواسط كارم بودم كه حسين و سعيد اومدن در خونه. دست سعيد يه چيزايي بود. آها سوقاتيايي كه حسين از مشهد اورده بود. دستش درد نكنه. البته ما هم بايد يه جوري عرض ادب كنيم. خلاصه بازم ميگم سبك و سياق كاراي فنيم تغيير كرد يكم از كامپيوتري بودنشون كم شد ولي فقط يكم . حالا اگه كسي از بچه هاي وبلاگي هست كه نقاشيش خوبه اگه بياد با هم تبادل نظر كنيم خوشحال ميشم از لطفش و سعي نميكنم يه جوري جبران كنم.
موفق باشيد
1۷ مهر

يكشنبه 15 مهر 1386
سلام بچه ها. حتم دارم اگه اين يه گزارش رو بخونين و قبلا همه نوشته هامو دنبال كرده باشين اين بار ميگين : اخيرا اين يه چيش شده هر وقت از شهرشون ميزنه بيرون گزارش مينويسه فقط . خوب خودمم دقيقا نميدونم چرا مثل سابق نمينويسم. شايد يه دليلش كمبود وقت و مشغله است. به هر حال...اگه واقعا مطالبمو دوست داشته باشين كه فكر نكنم اينطورام باشه ( منظورم گزارشاست) بهتره بدونيد احتمالا از قبل هم كمتر مينويسم. سعي ميكنم بيشتر تجربه هامو بنويسم ديگه. حتي گزارشها رو هم كه بخونيد ميفهميد كه تغييراتي كردن. احتمال زياد اونكه يه سري از خاطره هاي وبلاگ قبلي كه تغييرات فوق العاده اي در زندگيم به وجود اورد براتون بزارم اون وقت ميفهميد قبلا چه طور آدمي بودم. اون وبلاگ خيلي بهم كمك كرد. حالا بعد...
امروز هم رفتم ماه شهر. با اين تفاوت كه اين بار شب قبل نهايتا تا ساعت يك و نيم بامداد بيشتر بيدار نموندم ولي عجيب اين كه دو دفعه كه از خواب بيدار شدمو برگشتم خوابيدم ادامه خوابم رو دقيقا به همون شكل ديدم. خوابم همش در مورد طراحي بود. اخيرا خيلي گرم اين كار شدم. راستي الانم كه دارم مينويسم يه برگه كنارمه و ميخوام يه چيزاي ساده بكشم.
خلاصه رفتم ماه شهر. دوباره واسه معاينات پزشكي و تكميل دفترچه خدمت.. چهار شب پيش يكي از بچه ها كه چند روزي از آموزشي اون گذشته بود رو ديدم كه راهنماييم كرد كه يه درمونگاه همونطرفا ( نزدييكياي همون دكتري كه رفته بودمو گفته بودن بعد از ظهر..) هست كه چهار شنبه و شنبه ها هستن. درمونگاه شماره سه خيابون امام...
خلاصه من گيج بودم. امروز يك شنبه بود و رفتم. حالا اين هيچ بدون عكس سه در چهارهم كه نميشه اگرم شنبه بود نميتونستم.. تازه وسط راه فهميدم با خودم عكس نبردم. من كيف پوليم معمولا پر عكس سه در چهارهست براي همين هميشه براي انواع ثبت نام و چيزاي ديگه راحت بودم. امروز خوشم نيومد كيف پولي درشت (هر كي ببينه ميگه پولداره) خلاصه بهه تازه وسط راه فهميدم.. با اتوبوس مدارس و با بچه مدرسه ايا رفتم. يادش به خير ما كه ميرفتيم چه دوراني بود. دلم براي دوران مدرسه تنگ شده!
خلاصه هيچ رسيدم ماه شهر. اول رفتم بانك. بازم ار حساب پول كشيدم. رفتم بانك مزخرف صادرات كه هر دفعه اسمشو ميشنوم حالم به هم ميخوره همه بانكاي صادرات از نظر من مزخرفترين هستن. اگه حسابايي كه ميخواستم بهشون پول واريز كنم مال صادرات نبودن عمرا ميرفتم ... خلاصه من هفت و نيم صبح اونجا بودم! بانكها هم هشت و نيم به بعد .. من تو اين فاصله تصميم گرفتم از يكي از عابر بانكها پول بكشم چون امكان انتقال اي تي ام رو نداشتم چون كارتم تجارت كارته با هر خود پردازي جز خودپرداز كارت تجارت نميشه... خلاصه رفتم طرف صادرات و كارت عضويت سرويس رو دادم دست يكي از مشتريا كه داشت مشخصه هايي رو از مشتريا به منظور تعيين نوبت ميگرفت و رفتم بازار يه چرخي بزنم. بازم عشق كردم رفتم طرف لوازم التحرير فروشيها. نميدونم چي شد كه دلم خواست وسايل طراحي سياه قلم در سايز هاي بزرگ بخرم برا همين رفت و آمدم تو بازار يكم مشكل شد. خلاصه بازم از وسايل هاي طراحي فني و ... هم گرفتم. طرفاي ده صبح بود . اين بانك مزخرف بعد از يه ساعت و نيم همش كمتر از هفت نفر رد كرده بود. نميدونم چرا صادرات اينقدر مزخرفه هر جا ميري اينجوريه حساب ماهواره اي سپهر حد اقل روزي يه بار قطع شدن رو هم داره. وقتي ديدم وقتمو دارم تلف ميكنم و هواي اينجا هم كه افتضاح و مناسب حال روزه دارا نيست يه هو نميدونم چي شد كه منصرف شدم. كلا خريد هاست جديد براي سايت رو كنسل كردم. اصلا من برا چي بايد خرج اين سايت بكنم مگه قراره چه نتيجه اي ازش بگيرم. اگه هاست قبلي رو ساپورتمون كردن كه كردن نكردن به من هيچ ربطي نداره. اين همه پول خرج اين سايت كردم الان يه گوشي موبايل سالم پنجاه تومني هم ندارم. بچه هاي ديگه هم كه پول گذاشتن هيچ كمكي نكردن و فقط انتظارها بالا بود .. به خدا اصلا قصد منت ندارم آخه اين همه كار رو دوش يه نفر و همكاري نكردن معلومه كه كار يا با تاخير صورت ميگيره يا انجام نخواهد شد و يا اصلا درست و حسابي از آب در نمياد.
بابام كه عمرا برام گوشي بخره من بايد بخرم. از تموم چيزي كه داشتم هيفده هيژده تومن بيشتر نمونده برم هيفده تومن پول هاست بدم كه چي بشه. خلاصه يه زحمت خوبي دادم دست اين بانك صادرات و سه تا فيش رو خراب كردم. بار اول رقم اشتباه شد بار دوم با خودم بردمش بيرون موقعي كه رفتم خريد تا برگردم و نوبتم بشه اما توي راه گمش كردم بار سوم فكر انصراف و فيش آخر رو همونجا ولش كردمو فرار. ( داستان من تو بانكاي صادرات داستانيه برين اون پستهاي دو سه ماه پيشمو نگاه كنيين هموني كه نوشتم دعوا تو بانك).
خلاصه هيچي بعدش با كرايه اومدم خونه كي مياد يه ساعت منتظر اتوبوس بمونه توي اين هواي گرم و شرجي؟ روزه هم كه باشي دمارت در مياد ! براي همين با كرايه تاكسي خودمو رسوندم شهرك . قبل از يازده خونه بودم. دم خونه كه رسيدم ديدم يه رفتگر بد بختي نزديك در حياتمون داره جارو ميكنه و كلي عرق كرده. بهش خسته نبشيد گفتم. از در رد شدم ناگهان برگشتم و نگاهش كردم. ديدم خيلي خستست و عرق كرده. گفتم آقا ببخشيد ميخواين براتون آب بيارم؟! البته اگه روزه هستين ببخشيد .. گفت نيستم و اگه بياري جدا ممنونت ميشم. دلم سوخت. فورا اومدم خونه لباسامو عوض كردم و يه پارچ آب يخ و يه ليوان بردم براش گفتم بعدا بيار. ده دقيقه بعد كه برگشت پارچ رو خالي كرده بود. آره با اين هوايي كه ما داريم...
نميدونم چرا تا اومدم تو خونه خيلي كسل شدم. مادرم ميگه خونه ما انگار طلسم شده هر كس ديگه هم كه مياد خوابش مياد آره راستي وقتي شاگردمم ميومد خوابش ميومد. هر مهموني هم ..
خلاصه خوابيدم و قرار بود يك بعد از ظهر از خواب پاشم اما بيدار نشدم . نزديك چهار بيدار شدم. نماز خوندمو با عجله رفتم سر كار. خيلي تشنه بودم . ضعفم كرده بودم. طبق معمول آماده سازي دستگاه سخت ترين قسمت كارم بود. ديگه نميتونستم موقع افطار بمونم بايد مثل ديروز برادرم رو واسه يه ساعت ميوردم جاي خودم. موقع اذان برادرم پيداش شد. منم با دوچرخه خودمو رسوندم خونه و افطار كردم. طبق معمول اول نماز. خدا كنه هميشه بتونم اينطوري بمونم. دوباره ساعت هفت رفتم سر كار. بچه هاي آشناي زيادي بهم سر ميزنن. رفقاي گل هم همينطور!البته امروز ذرت مكزيكي تموم شد. منم همش گير اس ام اس بازي شدم و پيش بازاريا تابلو هر كدوم منو ميبينن ميگن خسته نشدي؟ منم بهونه ميوردم كه دارم واسه صاحب دكه ميفرستمو گوشيم خرابه .. خدايشش دروغ نبود چون چندين بار واسه صاحبش اس ام اس ميدادم جواب نميدادن.. اما يه جاهايي هم با يكي از دوستام پيام كوتاه بازي داشتم. در حقيقت با يه نفربيشتر داشتم اس ام اس بازي ميكردم چون كارش داشتمو كارم داشت!
ذرت و ملات و قاشق يه بار مصرف تموم كرده بودم. امشب كه اين چيزا نبود كلي مشتري داشتم كه از دست دادم. خلاصه تا اينكه آخرش با بد بختي خانوم آقا مصطفا ( همون صاحب دكه خوشگل ذرت مكزيكي ) به همراه پسر عموش فريد اومد. فريد رو قبلها ميشناختم اما نميدونستم فاميلاشونه. خلاه همه چي رو واسم اوردن ولي ديگه دير موقع بود. بد بختي رفيقام پيشم بودن. آخرش اين فريد به خانم مصطفي گفت كه بچه ها پيشم اومده بودن و دست به دستگاه زده بودن. براي همين وقتي داشتم ميرتم خونه بهم با اسم ام اس تذكر داد.خانم صفر نژاد نميتونست منو ببينه چون بيرون بازراچه و تو ماشين هم بود و از پشت ديوار كه ...فريد بود كه اومده بود پيشم. صدام كردن رفتم طرف خانم صفر نژاد كه تو ماشين بود. يكم بگو مگو در مورد كارمو كم و كاستيهاي امشب ... اين يارو فكر كرده من ترك تحصيل كردم دليل نميشه چون من بر خلاف بچه مدرسهاي هاي قبلي كه در دكه كار ميكردن و نميتونستن صبحها بيان چون من ميتونم صبحها بيام به اين معني باشه كه من درس نخونده ...و ...
خلاصه حالتي شبيه گپ داشت...خلاصه گفتم اگه ميشه امشب وسايلو نبرم خونه چون جا نداريم و يخچال هم جا نداره و بچه كوچيك تو خونه داريم نميشه راحت كنترلشون كردو ... گفت آژانس داخلي بگير از دخل حساب كن بيار دم خونه ما.. تا آخر شب ديگه مشتري نداشتم اما وقتي فريد و دختر عموش رفتن تازه شروع شد.تا يادم نرفته بگمم كه ديروز واسه اون پيره زن به حساب خودم ذرت بردم. نميدونم اين سن و سال و اين غذاي حسابي چرب كجا.. هيچ ديگه داشتم ميگفتم. رفاقام هنوز پيشم بودن. يكيش سعيد بود. محمد ع هم تازه اومده بود. فريد اينا رو ديده بود واسه همين به دختر عموش گفته بود كه آدم دوربر محل كسب جمع ميشه..
اتفاقات موقع كار هم وجود دارن. ممكنه خنده دار باشه ممكنه غير خوشايند. اول داشتم كنسرو درشت ذرت مكزيكي رو باز ميكردم. به راحتي درش باز نميشد با اون در باز كني كه داده بود. وقتي كارو ميخواستم با يه ضربه خلاص كنم هر چي آب ذرت بود پاشيد تو صورتم و انگار صورتمو با اين آب شصته باشم. صورتم كاملا خيس شد و بو گرفت. خوب كه كسي جز بچه خوديا نديد يا اينكه
داشتم در نيمه باز قوطي كنسرو قارچ رو باز ميكردم كه يه هو درش مثل تيغي روي انگشت شصت دست چپم كشيد و يه ذخم نسبتا عميق.. خوب شد كه زود اومدم كنار و خون رو دستگاه نريخت. نگاه كردم ديدم زخم آنچنان سطحي نيست.عميق هم نيست ولي خون ريزي داره . خودمو كنترل كردم اما به سعيد گفتم سعيد جان برو از مغازه برام چسب زخم بيار.. گفت دارم. چسب زخم زدم با همون حالتي كه پر از خون بود نگرفت. رفتم توي يكي از همين مغازه هاي كناري ( پلاستيك فروشي) و توي دستشويي زخمو شصتم دوباره برگشتم پيش سعيد دم در مغازه ديدم باز خون داره ميزنه. دقت كردم. آره بخيه ميخوره ولي طول سطح زخم زياد نيست و بيشتر از يه دونه نميخوره. تا اينكه دوباره زخم رو شصتم. سعيد به دادم رسيد.دو تا چسب زخم بستم تا محكمش كردم. خلاصه تصميم گرفتم تعطيل كنم چون ديگه وقت تعطيل شدن بود. با كمك سعيد وسايلو جمع كردم و چون ديگه پولي نداشتم نه از دخل نه تو جيب خودم .. وسايلو با آژانس نبردم خونه صفر نژاد دوباره با كمك سعيد اوردم خونه خودمون. اول راه يه اس ام اس از خانم مصطفي داشتم كه نوشته بود] آقا توفان بهم خبر دادن همين الان. بچه ها رو كنار دستگاه جمع نكن.[ اي بابا ما از چي ميناليم و .. گفتم به چشم از فردا حواسمو جمع ميكنم ديگه... تا اينجاشو كه الان دارم مينويسم تقريبا براي نوشتن يكم اذيت شدم. حول و حوش ساعت دوازده شب كه رفته بودم پيش حسين موقع برگشت به طرف خونه يه لحظه وسايلي كه دستم داشتم( همون طرح ماشيني كه كشيدم و يه حافظه محتوي فايل اسكن شده) افتادن زمين اومدم برشون دارم ديدم زخمم درد گرفت. بهش فشار اومده بود برا همين خون ريزي كرد. آره يكم عميق بود اما دردي نداشت. حالا چطور نماز بخونم... مشكل من خود زخم نيست مشكلم وضو... راستي حسين هم تمام امروزو كه پيداش نبود. رفته بود دانشگاه و از اونطرفم جشن تولد يكي از بچه كوچيكاي فاملشون دعوت بودن و... گوشيشم سايلنت و ما هر چي اس ام اس ميداديم جواب نميداد.خلاصه منو حسين هر وقت تنها هستيم انگار وضع فرق ميكنه. گپ زدنمون مثل بقيه نيست بلكه بهتره. با بقيه اينقدر چيز ميز در ميون نميزاريم. حسين رفيق درد دلهاي متفاوت... بنده خدا تازه دوازهشب زنگ زده بود خونمون. ديده خط روي انتظار كامپيوتره برا همين با كامپيوتر چت كرديم بدون اينكه قبلا قرار و اطلاعي باشه وصل شديم.
برا حسين تعريف كردم كه سايت رو بيخيال شدم. آره بهتره به نظر من اما اگه اين هاست اولي شد شد نشد هم به من چه.. به توصيه حسين عمل ميكنم و وقتي كه مونده رو برا طراحي فني ( منظورم طراحي وب و يا هر چي مربوط به سايت نيست منظورم همين طراحي صنعتي به شكلي ساده كه تازه شروع كردم) صرف ميكنم.
نميدونم حالا با اين زخم چه كنم. خوب ميشه اما من تا چند ساعت ديگه ميخوام روزه بگيرم. درسته اين زخمه چيزي نيست و فقط پوست رو و يه دو سه ميليمتري زير اونو بيتشر نرفته اما خون ريزيش كارم رو لنگ كرد.
تايپ اين پست هم به خاطر اين زخم يكم كندتر صورت گرفت. هيچي بابا يه زخم عاديه به خدا فقط مشكل خونريزي داره كه اونم حله چه خبر اينقدر بزرگش كردم. آخه من يكم سر احكام شرعي وسواسي هستم.
جمعه 13 مهر
سلام.
اصلا بلد نيستم مثل سابق بنويسم. نميدونم چرا اين اشتياق كم شده.
شايدم چون الان حال نوشتن ندارم. زياد خستم نيست ولي حال نوشتن...
توي اين چند روزهم خبرهايي بوده به هر حال ...دقيقا نميدونم چطور شروع كنم.
امسال بر خلاف سال گذشته تا اينجاي كار از ماه رمضون خوب استفاده كردم. تا الان 21 جزئ قرآن رو ختم كردم البته همشو براي فقط خودم نه... خلاصه تا امروز كه روز بيست و سوم بود بيست و سه وزه رو گرفتم. تنها روز اول ماه رمضون نتونستم روزه بگيرم ولي روز يوم الشك قبلشم تونستم بگيرم. تا حالا سابقه نداشته پشت سر هم بيشتر از هفده روز روزه ... به هر حال جاي شكر خدا باقيست. البته دو سال بل از پارسال بهتر بودم اما پارسال يه جورايي خوب نبودم.
امسال از شبهاي قدر هم خوب استفاده كردم. شب اول فقط از ربع دعاي جوشن كبير گذشته بودم كه دوباره رسيدم مسجد و ادامه دادم و 100 ركعت نماز قضا رو خوندم و مراسم هاي ديگه مثل قرآن به سر هم شركت كردم.
شب دوم قدر كه از همه با اهميتتر است. دعاي غظيم الشان جوشن كبير رو كامل خوندمو توي مراسم قرآن به سر و عزا داري آقا امير المومنين (ع) تونستم از ته دلم اشك بريزم. من كسيم كه اينجور مراسما اشكمو در نمياورد. دوست هم ندارم الكي و براي خودنمايي اينكارو كنم ولي تونستم.. شايدم به خاطر اينكه با دلي سرشار از اشتياق به صداي قشنگ وحرفاي قشنگ اون آقاي مداح توي مسجد گوش ميكردم با جونو دل.
اما حيف. مثلا اومدم 50تا نماز دو ركعتي شب قدر ببخونم. اولا تا نزديكياي اذون نرسيدم بيشتر از 90 ركعت بخونم و بعدشم نميدونستم كه تو هر ركعت هفت بار صوره توحيد داره فقط تو ركعتهاي دوم هفت بار ميخوندم.
شب بيست و سوم اين ماه مبارك هم شب قدر بود. اينبار نصف دوم دعا رو كه بعد از اندك استراحتي ميخوندن من خودم جولو زدمو يكم سريعتر تموم كردم. خلاصه با كمي شتاب هم به قرآن به سر رسيدم هم تا چند دقيقه به اذان صبح نماز استغفار رو تونستم تمومش كنم. يه جال و هواي ديگه داشت اما براتون بگم از مسجد ما و ادماي شهر ما...
فقط ميتونم بگم خيلي براشون متاسفم. شب دوم بعد از اتمام مراسمات سحري ميدادن. مردم چنان وضع افتضاح شلوغش كردن كه گويي بچه گرسنه هاي آفريقا رو ميخوان قضاي خوب بدن. دعوا و هل دادن و... اينجاها بود كه آب روي خيليا رفت. منم به زور از ميان اين جمعيت خيلي پر ازدحام كه به هم فشار مياوردن عبور كردم. يه يه بار مصرف هم دست من رسيد اما تا رسيدم دم در مسجد ديدم يكي غذا نداره و نگاه ميكنه. درسته كه از اون بچه خوبا نبود اما غذا رو بهش دادم . يه لحظه خواستم برگردم ببينم گير خودم مياد دوباره يا نه ولي بي خيال شدم رفتم طرف خونه كه به نماز برسم. حالا اين هيچ. متاسفانه و بلانسبت بعضي خانومها اصلا رعايت نميكنن. مساله زشتي چون كثيف كردن خونه خدا حتي در حالي كه بارها با بلند گو تذكر... حتي يه بار مصرف بچه شير خواره ها رو هم گوش ها انداخته بودن و چيزاي ديگه كه ادم خجالت ميكشه بگه .. باورم نميشه اين آدما چقدر... البته آخر سر خيلي از اين خانوماي كار درست و گل به كمك خادم اومدن و تميز كاري شروع شد.. بازم اين هيچ... ميخوام از يه چيز بدتر حرف بزنم. مسجد شد جاي دختر بازي پسر بازي و محلي براي زاغ زني و چشم چروني. از اين بدتر؟ گوشه حيات دخترايي ايستاده بودن. وضع لباسشون كه مناسب اين امكان نيست بي خيال. نشستن دارن زاغ پسرايي كه يه گ.وشه نزديكشون بودن ميزدن و پسرا هم كه قربون صدقه ميرن بي شعورا... بابا سيصت و شصت و چار روز سالو گناه ميكنيد و دنبال دخترا ميريد چي ميشه امشبو بياين با خداتون حرف بزنيد و توجه كنيد. به خدا خيلي از اونايي ميان تو اين مراسما كه ببيني ميگي اين كجا اين حرف كجا... بي خود نيست اين شب اينقدر عظيمه كه همچين كسايي رو ميكشه درگاه خدا امكا حسابشو بكنيد اون اشغالهايي كه توي اين شب گوشه خيابونا و ميدونا منتظر ميشن دخترا از اون ورا رد بشن و بهشون تيكه هاي زشت و زنننده ميندازن و علاوه بر اين عرازل اوباش بي خاصيت شهرك بقلي كه باتوقشون شهرك ماستو كلي دردسر ساز هستن چه مزاحمت ها كه ايجاد نكردن. از كنارشون رد شدم. من به همه جور ادم سلام ميكنم. مسخرم كردن بهم گفتن تو خر شدي؟ بايد بهشون بگيم آره اين ماييم كه خر شديم و شما هيچ وقت خر شيطون نشدين چون خودون شيطونين و ميخواين بقيه رو نيز خر كنيد. آخه آدم چقدر كثيف باشه كه توي اين شبا كارهايي ازش سر بزنه كه ... شنيدم به خدا خيلي زشت خيلي زشت... باورتون ميشه مشروبات الكلي و.. كمترينشونه چند تا از بچه هاي شهركمونو همين بي مصرفا زدن منحرف كردن. و اون خانومايي كه فكر ميكنن حجاب محدوديته و نميدون مصونيته و اون آقايي كه ميگه من هم خدا رو پرستيدم هم شطيانو و ازش نتيجه نگرفتم و تا براش دلايل خوبي بياري زورش مياد و فحش ميده و بايد بهش گفت : توييكه ميگي نه شيطان پرتسي نه خدا پرست جوري رفتار كنه كه نه خوب و نه بد... فحش دادنت اصلا باعث خوشحالي شيطان نشد. جمعش كن اوني كه شيطان رو مستقيما ميپرسته از تو بهتره كه تو اينقدر خري كه نميدوني بهترين خر واسه ابليس هستي و به واسيله تو بقيه رو هم خر ميكنه و آي تويي كه فكر ميكني اوني كه ميگه خدايا تعجيل كن در ظهور فرج و بعد از مدتي فكر ميكني خدا خرت كرده و وسط راه جا ميزني و يه نيمه راه بيشتر نيستي و خودت رو نشون ميدي بدون خدا ميگه حتي اوني كه براي مسخره كردن مياد خونه من و گريه واقعي نميكنه از اوني كه توي اين شبها كارهاي زشت و گناه هاي كبيره ميكنه اگر چه او هم گناههاي كبيره داشته ولي خيلي بار ارزشتر از توست. براي افراد كثيف كاري متاسفم كه با ناموس مردم ... و وقتي هم كسي حتي اشتباهي حرفي از خواهرشون بزنه ميخوان بكشن اونو. براي اونايي حرف ميزنم كه شب قدر هم غرور كثيفشون اجازه نميده حتي بگن خدايا منو ببخش ... براي اوني متاسفم كه ميگه ماه رمضون شهر رو سوتو كور ميكنه و زندگي رو ميخوابونه وبا لحن سرشار از تمسخر ميگه من كافرم بايد بگم بدون تو همه زندگي رو همين عمر كوتاه ديدي و به زندگي ابدي واقعا از ته دل ايمان نداري در صورتي كه زندگي اصلي اون دنياست اينطور آدما ايمان قلبي نداشتن. اين آدمايي كه ميبينيد وقتي تبديل ميشن به يه همچين موجودي ميگن ما گول خدا رو خورده بوديم و شيطون همه چيز بد رو براشون خوب نشون ميده و چيزاي خوب رو براشون بد نشون ميده اين قانونه كه اون خوبان واقعي كه تعدادشون خيلي كمه از اون بداش جدا بشن. اگه هر روز به خودتون بگين شيطون همه چيز بد رو خوب نشون ميده و چيزاي خوب رو بد نشون ميده و اين جمله هميشه تو ذهنتون باشه اگه قبلا آدم آنچنان خوب درستي نبينين همين جمله بهتون كمك ميكنه كه ايمانتون قوي بشه.
اگه ميبينيد همه پسراي ديگه چشمشون دنبال ناموس مردمه و از چشمشون خيلي بد استفاده ميكنن بدونيند اگه شما هم همچين پسري هستيد ميتونيد ياد بگيريد كه ديگه اينطوري نباشيد كاري به مسئله مذهب و خداييش ندارم به خدا وقتي اينطوري سنگيني كنيد فردا وقتي عاشق يكي شدين ببينيد چقدر اون يكي براتون با ارزشتر ميشه حتي اگه خودش خراب كنه همه چيزو باز دوست نداريد به ناموس مردم بد نگاه كنيد. يه حس عجيبي بهتون دست ميده كه انگار يه كاري كرديد كه هر كسي نميتونه بكنه و از خودتون خيلي رضايتمند ميشيد. اولش سخته وبي نترسيد
خواننده عزيز نوشته هامو به مسائل سياسي ربط ندين. خودم خوب ميدونم كه توي مسائل سياسي روحانيت كاري جز خرابكاري نميكنه و 90 در صد روحانيون ما گند زدن به اين ملت. من اصلا از اونا حمايت نميكنم. من از آدمايي حمايت ميكنم كه توي اين لباسهاي نيستن و ايمان قلبي دارن. دليل نميشه چون اكثر روحانيون زدن همه چي رو خراب كردن و خيلياشون نتونستن ثابت كنن كه حرفاشون از تهه دله و برا پول نيست ما بگيم دين اسلام يه دين مسخرست. هيچ مومني كامل نيست. هيچ شخص معموليه ديگري هم كامل نيست. هيچ كس نميتونه اين ادعا رو داشته باشه. هيچ وقت هم نميشه گفت اونايي كه براي يك دين تبليف ميكنن وقتي خودشون ممكنه وضعشون خوب نباشه پس اين دين ... خيلي از مردم هستن كه وقتي فهميدن اين روحانيون... توي عصر ما اينجورين از دين هم نا اميد شدن ... كاري هم به رسانه هاي مزخرف داخلي ندارم كه فقط بلدن دروغ تحوياتون بدن و خيلي چيزا رو كه بايد بدونيد بهتون نمايش نميدن اينا مشكلات دولتمونه ما چي كاره دولت مزخرفمون داريم خودمون مهم هستيم. درسته كه همه دولت خوب رو دوست دارن و دوست دارن دولتشون مثل بعضي از اون دولتهاي نابي باشه كه رهبرشونو مردم اينقدر دوست دارن كه تو خيابون راحت مثل آدماي ديگه و بدون باديگارد ميره بيرون و حتي راحت خريد ميكنه. دولت ما به ما ظلم ميكنه ولي همش ميخواد رو مخمون بتلنباره كه وضع برعكسه و به فكرمونن اينو ميدونم اما اين دليل نميشه به خاطر اين چيزا ما هم از اونا مزخرفتر بشيم.
خيليا هم فقط به كلاس فكر ميكنن. همه چيز بد واسشون كلاس داره و چيز معنوي كلاسشونو مياره پايين. حال اينو دان كه يه ترانه بزن و برقص گوش بدن حتي توي شب قدر كه نه شب وفات و نه شب شهادته بلكه شب حساب ولي كلاسشون مياد پايين اگه بخوان يه ترانه مذهبي گوش بدن ( اينجا به اين جمله توجه كنيد : شيطان چيزهاي بد را خوب جلوه ميده) و ادمايي هم هستن كه اگه خدا بهشون يه چيزي بده اصلا يادي ازش نميكنن و در عوض تنها وقتي مشكلي براشون پيش مياد تازه يادشون مياد يه خدا دارن و حتي در اين حال هم با نيت خالص از خدا نميخوان كه كمكشون كنه و به اونصورت خدا رو هم باور ندارن.
خيليا هستن كه خدا يه چيزايي بهشون ميده كه به خيليا نميده. مثل استعدادهاي ناب. فكر ميكنن خدا هستن. فكر ميكنن كسي بهتر از اونا نيست ديگه. انسان چقدر پست بايد باشه كه نميدونه از گل بد بو ساخته شده بوده و در برابر خدا از ناچيزهم ناچيزتر و نا چيزتر.آخه چه دليلي داره كه اينقدر مغرورانه راه بري پسر خوب؟ دختر خوب؟ باور ميكني خيلي از اون فاحشه ها و اون بد خلقان كه توي ماهواره ميبيني شايد اگر نداي دين بشون برسه اين چيزا رو فراموش ميكنن؟ نميدوني اونا دينشون تحريف شدست و توي كتاباشون در مورد راهنمايان دينيشون چه چيزاي بدي نوشته؟ بايدم اينطور باشن اما دليلي نداره تو جون ايارني كه فرهنگت غني هست بايد تموم خوبياتو بزاري كنار و بشي پست باور ميكني اگه اينطوري باشي تو از اون فاحشه هام بارها بي ارزشتري.
من نيومدم واستون روزه بخونم. به خدا دلم سخوته بد جور. مردم ما اينقدر خر شدن كه به خاطر اشتباهات فحيه يه عده بالادست چه برداشت هاي اشتباهي كه از دينشون نكردن. ديگه پيدا نميشه كه بگه من وجدان دارمو وجدانش واقعي باشه. دنياي ما شده پر از هرج و مرج اما اينو نميدونيم. يكي نيست بگه چيكار اون ور مرزيا داري كه چسبيدن به خوشياي مزخرفشون مگه اونا مسلمون بودنو دينشونو گذاشتن كنار و اينطوري شدن آخه؟ اونا كساني هستن كه خيلياشون نميدونن خدا چيه و خيلياشون نميدونن اصلا آخرتي هست يا نيست. كسي كه توي مملكت ما جهنمي شد آرزو ميكنه لا اقل بره توي جهنمه اونا كه عذابشون كمتره به مراتب. كسي كه همه چيز رو بدونه ولي بدتر از بقيه باشه عذابشم بدتر از بقيست.
اوني كه همه از اول ميدونن نامرده خيلي بهتر از اونيه كه وسط راه جا ميزنه و تازه اين هيچ با نوشتن توي وبلاگهاشون و ... ميخوانمثلا به ديگران بگن شما دارين خر ميشين و زندگي رو به باد بدين اخه چي بهتون بگم اصلا چيزي به نام زندگي وجود نداره انسان در حقيقت توي اون دنيا متولد ميشه .. يه عده آدم هم هستن كه دوتا حرف و حديث از يه عده احمق ديگه ميشنون به خيلي از معنويات شك ميكنن و اون يه عده كه اين حرفا رو به اين يه عده ميزنن خيلي دلشون خوشه كه باري حرفاشون بهترين استدلالها رو ميارن و بايد بهشون بگي باشه تو خيلي درست ميگي و اصلا اشتباه نميكني... همون انسان پرسته كه خيليم ادعاش ميشد نتونست خودشو كنترل كنه و با اون كارش عقايد باطلشو نشون داد.
ميدونم خيليا فيلم مارمولك و حتي اخراجيها رو ديدن. اين فيلمها واقعا چرا فروش خوبي داشتن؟ چون اون چيزهايي رو نشون ميدن كه مردم از اينو اون راجع به روحانيون و دولت ميشون ؟ اين فيلمها واسه اين فروش خوبي دارن كه مردم دوست دارن ببين اين دولتي كه هميشه محافظه كارانه كار ميكنه و صداي چيزي رو در نمياره به مردم نشون ميدن. اما برداشت اشتباه خيليا از اين فيلمها:
آره خيلي قشنگ نشون داد رخ اين رژيم كثيف رو
آره عجب فيلمي بود ولي حيف آرخش پسره ميميره
آره خيلي خنده دار بود خوب حال اين ...ا رو گرفت
اما اينا همش يه طرف سكست. كارگردانا نا خواسته يا خواسته هم دارن اين ورو اين سكه رو نشونتون ميدن هم اونطرف رو. چطور؟ نديدين آخر اين فيلما خوب تموم ميشه؟ رضا مارمولك تظاهر به خوبي ميكرد اما آخرش واقعا آدم خوبي شد. اون سوزوكي جونم واسه رسيدن به عشقش رفت جبهه و كسي دل خوشي ازش نداشت نه از خودش نه از دارو دسته اون . ولي آخرش اگه فكر ميكنيد چون پسره شهيد ميشه فيلم مزخرف شده به خاطر مادي بودن فكرتون اين برداشت رو كردين. اين فيلم نشون داد كه اون زمان اونايي بودن كه از اول خوب بودن و بعضياشون فقط تظاهر به خوبي ميكردن اما آخرش مزخرف شدن.نيز اونايي واقعا خوب شدن كه قبلا خوب نبودن و فقط تظاهر به خوبي ميكردن بنا به هدفي كه ممكن بود خوب باشه يا نباشه ولي چي واقعا آدماي با ارشي شدن.
من هميشه به كساني كه دوسشون دارم ميگهم سعي كن تفكرت در مورد همه چيز تفكر در مورد سكه باشه. اين قانونو رو به كار ببرين در افكارتون ببينيد چطور به خيلي چيزا ميرسيد و موفق ميشيد!
ميگن اخر الزمان ايمان واقعي مثل اين ميمونه كه روي گدازه راه بروي. الان آخر الزمان نيست و خيليا هستن كه ميان توي شب حساب و كتاب يك سال گذشته گناه هاشونو پاك ميكنن و خيليا به خاطر كثافت كارياشون به هيچي نميرسن. به خدا نيومدم نصيحتتون كنم. اينا مشكلات مردم اينجاست. اينجا 90 درصد مردم وضع ماليشون خوبه. مسجد ما فقط ماه رمضون يكم شلوغه و هميشه خلوته. خيلي آدما هستن كه فقط ماه رمضونا... منم از اين خيليا بودم ولي يه سال شد ( دو سال قبل) ايمانم قويتر شد و موند و باز هم قويتر ... تا الان..
اما از اين بابت خوشحالم كه دوستان عزيزي كه دوسشون دارم هيچ كدوم جز اين جور گنه كارا نبودن ... خوشحالم كه چنين دوستان خوبي دارم.
خلاصه من سر اين نمازا واسه همه دعا كردم. مريضا گرفتارا مشكل دارا اونيي كه ازم خواستن براشون دعا... خلاصه واسه همه دعا كردم. تنهاتون نزاشتم همراهان مهربونم.
اين از اخبار اين شبا و تا اينجاي ماه رمضون در مورد خودم و اين ماه و ديگران
پا نوشت يا دست نوشت هر چي: نميخواستم با چند خط قبل ناراحتتون كنم. با عقل كه كنار بيايد ميبينيد اينا حقايق زمانمون هست. كاري به اين نداشته باشيم كه ديگران چطور سير ميكنن و اكثريت و... هيچكس نميتونه ادعا كنه كه 100 درصد فلسفي و منطقيه . هيچ وقت نميشه گفت خواهي نشوي رسوا همركنگ جماعت شو - من به اين اعتقاد ندارم و فقط در همين حد قبول ميكنم كه اگه بر خلاف ديگران باشي اين اختلاف نظرت آشكارت ميكنه كاري به خوب يا بدش ندارم. يه نكته ديگه كه هميشه از خودم گفتم ولي خيليا باهام همعقيده هستن اينكه كسي كه بين اكثريت بد كار و گنه كار زندگي ميكنه و بتونه ايمانشو حفظ كنه ارزشش از اوني كه بينه اكثريت صالح و درستكار زندگي ميكنه و آدم درستي هم هست بيشتره . خيلي حرفه كه بتوني با شنيدن اين همه حرف و حديث و استدلالهاي ظاهرا واقعي بتوني خودتو نگه داري و نشي يه نيمه راه مثل بقيه
يه خبر ديگه اين كه من توي اين چند روز به فكر اين بودم كه دوباره برم كار كنم و بيكار نباشم. هم خرجمو در بيارم هم... همش يكي دو روز تو اين فكر بودم كه بالاخره خود شانص اومد دم خونه.. در رو زدن. از خواب پريدم. گفتن آماده شو همين الان بيا يادت بديم. البته حقوقم زياد نيست ولي هر چي باشه از اون كار قبلي كه پر از حمالي بود و ناجون مردانه حقوق دادن خيلي بهتره. ذرت مكزيكي در يك دكه كوچولو. البته خيلي گرون حساب ميكنه. امشب دومين شب كاري بود. ديشب خيلي سريع همه چي رو از شاگرد قبلي ياد گرفتم. جالب اينجاست موسسش يه آدم پولداره و اصلا به اين دكه نيازي نداره. نميدونم انگيزش چي بوده .
به هر حال مشغول شدم . كارش سخت نيست فقط آماده كردن دستگاه يكم دنگ و فنگ داره ولي اونم سخت نيست.
به هر حال بهتر از بيكاريست. بابمم كه برام گوشي نميخره حتي ديگه اون هشت تومن خرج قبض موبايلم نميده. بايد واقعا رو پاهاي خودم وايسم. صبح رفتم ماه شهر كه مثلا به فاكتوراي دفترچه خدمتم رسيدگي كنم. اي بابا پزشك كه بعد از ظهر ها مياد و منم كه روزم و نميتونم اين فاصله رو برم برگردم مكافات داره روزمم كه ... . اين شد كه با خودم گفتم بندازم برا بعد ماه رمضان و هنوز كه كلي وقت... خلاصه نشد. اين بانكها هم كه هميشه خاليه . من نميدونم اين مملكت كي ميخواد ترقي كنه. اين بانكدارا ميترسن حسابها خالي بشه و سودشون بخوابه هر چي عابر بانك ميري مشكل داره يا خالي... خلاصه قرار بود به همون پسره كه چند روز پيش اومده بود خونه ما ( احمد) سر بزنم. مرتيكه ام پي تري پليرم رو گم كرد. گفته بود خواهرش اينكارو كرده و خودش اونجا نبود فكر كرده من خرم. به هر حال اون ام پي تري پلير همون ظرفيتي كه ميخواست جاش بهم بده گفتم نميواد ديگه بيخيال. منم كه يه موزيك بازم كه همينجوري هر موزيكي رو گوش نميدم و با تمركز هم گوش نميدم . خلاصه چيزايي رو كه از اون روز احمد گفته بود قراره بهم بده برام آماده كرد. وساديل نقشه كشي و مهندسي. البته از هر چيز دوتا داشت يكيونو داد به من. اشتباه نكن من هنوز مهندس نيستم حالاها بايد تلاش كنم. ولي دوست دارم طرح صنعتي مخصوصا ماشين بكشيم. قبل از گرفتن وسايل فقط با يه مداد معمولي و يه كاغذ مخصوص كالك يه طرحي كشيدم. دومين طرح رو خودمم نفهميدم چطور كشيدم كه اين همه برا خودمو دوستام و برادرام جذاب شد البته يه شخصي هست كه خيلي بهم روحيه ميده و تشويقم ميكنه همون موقع كه روحيه ميداد اينو تكميل كردمو ايده هامو پياده كردم. بعد از 5 الي هفت سال هنوز سياه قلم رو ميتونم ادامه بدم. خودمم توش موندم كه چه طور اين طرح رو از ذهنم خالي كردم رو كاغذ البته سايه زني رو هنوز يه خورده مشكل دارم. خلاصه دوست دارم از همين الان دستم روون بشه. وسايل مهندسي هم كه هزينه داره اگه بخوام همه چي بخرم بايد حد اقل چهار صد هزار تومن جمع كنم. فعلا فقط وسايل ساده اي مثل تخته رسم فني وخط كش و شابلون و پاستل معمولي ولي نوع خوبش ( پاستل مخصوص حد اقل 25 هزار) راپيد كامل هم تو مايه هاي 60 هفتاد و ماركر ( مجيك) هاي مخصوص اين كار حدود 120 تا تو مايه هاي 140-150 هزار تومن تخته رسم به صورت ديجيتال تو مايه هاي حد اقل 200 تومن و يه اسكنر...
و خلاصه كلي خرج داره و اين وسايلم تموم شدني هستند. اما فعلا ميخوام با امكانات ساده يه چيزايي تمرين كنم با همين چند تا كاغذ مخصوص و چهار رنگ فراون ماركر و مداد معمولي ... سعي ميكنم كار ديجيتالي هم بكشم.
اي بابا من كه همش رفتم تو نخ طراحي خوب. خلاصه داشتم ميگفتم اين دفعه هم بازار رفتن چيزي جز اذيت شدن نداشت. خلاصه از كار جديد بگم. خيلي گرون اين ذرت مكزيكي. هر ليوان كوچيك هزار تومن من كه برام خيلي گرونه. اگه يه ليوان يه بار مصرفم گم بشه برام معادل يه دونه كامل حساب ميشه. به هر حال يه جورايي از گوشه كنار خيلي آدما رد ميشن. زيادراحت نيستم چشم خيلي عراضل اوباش آشغالو دختراي موزي رو ببينه. ولي معمولا سرم پايينه. راستي يه خبر خيلي خوب. بالاخره حسين از مشهد اومد. خيلي هم جاي ما خالي بوده اين كه مشخصه. همين امروز ساعت سه با پرواز رسيد. يك ساعت و چهل و پنج دقيقه پروازه مشهد تا اينجا و بلعكسه. خلاصه اولل يه ساعت بعد از رسيدنش تماس گرفت و بعدش هم عصري ديدمش ديگه طاقت نيورديمو و همديگه رو بقل كرديم. دو هفتست نديدمش. من فردا برم خدمت چه كار كنم.
راستي امشب يه مقدار دلم اذيت شد. اين پيرزني كه هميشه اون نزديكي بساط گدايي داره با دويست تومن پول اومد دكه و گفت به اندازه دويست تومن ذرت مكزيكي ميخوام. گفتم شرمنده به خدا من صاحبش نيستم الانم هيچي تو جيبم از خودم ندارم. گفت خوب چار صد تومن گفتم خيلي شرمندتم به خدا نميشه. خيلي ناراحت شدم. نميدونم خدا ميبخشه منو يا نه. اما تصميم گرفتم فردا از پول خودم واسش بخرم حتما همچين كاري ميكنم. خيلي آزرده خاطر شدم وقتي با يكي از ميوه فروشا حرف ميزد و يه لحظه ديدم ميوه فروش داره سمت منو نگاه ميكنه سرمو انداختم پايين و زدم به اينكه من متوجه نشدم. آخرش ميوه فروش اصليه بعد از تعطيلي اومد گفت بيا يكم ذرت مكزيكي بده اين بنده خدا گفتم به خدا نميدونم من صاحبش نيستم. بعدش رفتم طرف پيره زنه گفتم ببخشيد من فردا حتما از حساب خود ميخرم براتون اونم گفت پسرم اشكالي نداره ميدونم حالال تو نيست و تو فقط يه كارگري و چيزي تو دست و بالت نيست اشكالي نداره... اما يه جورايي دلم له شد اصلا دوست ندارم.. در عوض يه گدا تو ماه شهر كنار يكي از عابر بانكها هست وقتي از كنارش رد ميشي چيزي بهش ندي صدتا نفرين و فحش ميده خيلي بدم مياد اذش. من تا هشتاد درصد با گداها مخالفم. يه آقاي كورو ناقصي تو همين ماه شهر ديدم كه به جاي گدايي قند و شكر توي يه بساط كوچولو ميفروشه اينو ميگن يه آدم اميدوار به زندگي. خلاصه اين بود كه نميدونم خدا منو ميبخشه يا نه.. هيچيم دست خودم نبود و از دخل هم نميتونستم چيزي بدم چون آخر شب ميومدن حساب ميكردن. كارم كه تموم شد دستگاهو خاموش كردم وبردم سر جاش و سعيد و حسين همراام بودن با يه پسر سيدي كه كمو بيش رفتار خونوادگي باهاشون داريم و حدود هشت ساله ميشناسمش. از آقا پسراي گله كه لنگه نداره. توش موندم وقتي بهم گفت اخيرا خيلي ازت خوشم اومده... نميدونم چطور شده همه ميخوان با من درد و دل عشقي كنن ولي اين آقا سيد وبلاگ قبليمو به صورت آفلاين به طور كامل قبلا بهش دادم و فقط تا اولاشو خونده ولي نميدونم چطور با نداشتن رابطه فراتر از سلام عليك ... همش چند ماهي ازم بزرگتره.. آرزو ميكنم به آرزوهاي نيكش برسه.
از پوريا هم بگم. پوريا هم ديگه رفتني شد. اومم دانشجو شد. اهواز شهيد چمران رشته صنعت شيمي. انشالله موفق باشه. پوريا رو هم شباي قدر مسجد ديدم. خيلي بچه باحاليه. ولي دلش بد جوري شكسته.. آدم عجيبيه..به خاطر اين قبولش دارم كه هنوز قويه و خيلي از عادتهاي بدشو داره ترك ميكنه. عادتهاي خوب هم داره. دقيقا نميدونم آدم نا اميد يا اميدواريه ولي خيلي دوسش دارم. همه دوستام دقيقا همه دوستام دانشجو شدم و تنها كسي كه موند من بودم كه به خاطر يه اشتباه كوچيك سه چار سال عقب افتادم اما من كسي نيستم كه نا اميد بشم. هدفم مهندسي صنعتي و به اين راحتيا كنار نميكشم. بابام از اون آدماييه كه فقط بلده اميد رو بگيره. فكر كرده همه چي تمومه. من قصدم يه مهندسي ساده نيست. دوست دارم نو آوريهاي خاص تو كارم به وجود بيارم. به اين كار عشق دارم. دو ساله مه عاشق طراحي اتوموبيل شدم. و مدت كوتاهيه كه دارم جدي دنبال ميكنم. واسه همين توي مراجع انگليسي زبانزياد ميگردمو اخيرا هم يه چيزاي فارسي بدرد بخوري پيدا كردم. البته وقت ترجمه انگليسي رو اصلا ندارم. زبانمم خوب نيست. ولي استعداد زبان رو خيلي دارم. دوست دارم همه چيز مهندسي از خودم باشه. همه اين وسايل با خرج و مخارج حاصل زحمت خودم تهيه شدن از مداد گرفته تا گرونترين شيئش و هنوزم دارم ميخرم. دوست دارم وقتي از خدمت برگردم هم كار كنم هم درسمو ادامه بدم. اگه ميشد برم خارج واسه مهندسي خيلي خوب ميشد چون اين رشته اونجا هم از اينجا خيلي بهتر تدريس ميشه همه نهايتش سه سال الي 5 سالي بيشتر نيست. بايد يه تلاشگر بشم. خرج تحصيلم هر چي باشه رو خودم ميخوام در بيارم. نميخوام دستم تو جيب بابام باشه . بابا خيلي دوست داره من آدم موفق در تحصيلات باشم اما وقتي پول رو ربط ميده به تحصيل و ميگه برو فلان كاره شو زندگي راحت.. خوشم نمياد.. من به اين كار علاقه وافري دارم نه اينكه به خاطر پول و دستمزد زيادش عاشقش شده باشم. اون موفقتريناش از ابتداي جوني شروع كردن.خيلياشون از همين طرحيم كه كشيدم افتظاحتر كار كردن و به خدا خودمم نميدونستم لا اقل تا يه حدي كه ارزش يه ثانيه نگاه كردن داشته باشه بكشم.
يه موسسه به نام ويرا و فقط توي تهران هست كه طراحي ماشين ياد ميدن و اين گروه تنها گروه موجود و معتبر در ايران هست كه كارشون خيلي درست و دم گرم هستن. البته واسه شرگتهاي مونتاژ ماشين كه اسم خودشون گذاشتن خودروساز ارزشي قائل نيستن منم قائل نيستم چون اين شركتا استانداردهاي تو همه ماشيناي دنيا رو به نام آپشن قالب ميكنن به مشترياي بد بخت ماشين طراحي نميكنن چون دوست ندارن سود كلانشون كه حتي سود مرسدس هم به اندازشون نيست به باد بره.. وقتي اينجور نهادها دولتي باشه و دولت آشغال ما هم اينجوري باشه همين ميشه كسي هم به فكر ايمني ماشينا و جون مردمم نيست و تازه جالبتر اينكه قيمت تمام شده اين اراجيفشون حتي بيش از دوبرابر نسبت به تمام مناطق دنيا....
خيلي مطالب مفيد به زبان خودي توي انجمن هاي سايت هاي مجله ماشين از اين اعضا ياد گرفتم. دستشون درد نكنه. اگه مشكل خدمت و درسم نبود حتما با تمام قدرت پول جمع ميكردم برم اونجا يه دوره ببينم. بعد از خدمت سعي ميكنم... حدود دو ميليون لازم دارم كه همه چي رو كاملا رديف كنم ولي خدا كريمه.
خلاصه كه گفتم همه رفتن دانشگاه بلا استثناء .دانشگاه قبول شدن تو ايرانم آسون شد ولي موندن توش هم در عوض ميدونم سخت ميشه. به هر حال من كسي نيستم كه با تركشهاي نا اميد كننده عقب بكشم. عقب افتادم كه افتادم. اراده ميكنم و بيشتر از اين چيزي كه عقب افتادم رو جبران ميكنمو و لوتر ميرم. من هميشه ياد گيري و ياد دادن چيزايي رو علاقه دارم دوست دارم.
آقا پوريا تو هم موفق باشي. همتون موفق باشين عزيزانم. من دارم ميرم خدمت و ممكنه طول بكشه ولي نگران نباشيد همش يه چشم به هم زدنه اما وقتي دوستون دارم و زمان مطابق ميل نباشه 15 ماه ميشه 15 سال. به هر حال ميدونم وقتي بر ميگردم ميفهمم خيلي اتفاقات افتاده كه شايد خيلياشونم برام خوشايند نباشن و نيز اينكه خيلياتون هم از نظر قيافه و خيلي چيزاي ديگه برام عوض ميشين. چون تغييراتتون رو آرو آروم همراهي نميكنم معلومه ... به هر حال دلم براي تون تنگ ميشه. براي اين وبلاگ هم همينطور. نود و چند روزي ديگه مونده... تا اون موقع وصيت نامه اي هم مينويسم ميزارم. خيلي از موضوعات وبلاگ هم هنوز خاليه ولي سعي ميكنم تا يه ماه ديگه براي همشون مطلب داشته باشم.
سعي ميكنم واسه خيلي چيزا هم ارسالهاي اختصاصي ... به هر حال دوستون دارم.
محتاجيم به دعا
حق يار.
----------- ----------- ----------- ----------- ----------- ----------- -----------
----------- ----------- ----------- ----------- ----------- ----------- -----------
نماي يه اتوموبيل رودستر بدون سقف از جلو
اين طرح دوم منه كه با رعايتهاي بيشتري انجام دادم. اما هنوز اشكالاتي مثل بزرگ بودن لاستيكها و نكشيدن اكسل جلو و اشكالات سايه زني در بعضي جاها رو داره و هنوز كامل نيست. چون شمايل كلي اسپويلر جلو شبيه اسپويلر لامبور گيني مورسيه لگو و جلو چنبره اون شبيه كاديلاكهاي سالهاي 97 به بعد شده اسمشو گذاشتم كاديلام. در واقع طرح خاصي نكشيدم فقط به عنوان تمرين!

خوب برای دیدن تصاویر مدل جدیدش (۲۰۰۶) میتونین سری به ادامه مطلب زنین. چیز خوشگلیه واقعا
چشمهایم را به زور باز نگه داشته ام. دیشب همه شب در اتوبوس بوده ام و امروز هم دوباره مجبور شده ام مسافرت کنم.
امشب شب احیا است. شب قدر، و لیله القدر خیر من الف شهر. به راستی هم اگر لذت عشق ورزیدن به خدا را در شب قدر چشیده باشی دلت نمی آید چنین شبی را از دست بدهی. گمان کنم به زودی خوابم ببرد. دلم می خواهد کمی از علی(ع) بنویسم.
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت * شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
این بیت تجلی دو انسان کامل در شعر مولاناست. انسان کامل از نگاه ملیت و افسانه (که معمولاً برآمده از خواستها و آرزوهای ملتهاست) و انسان کامل از نگاه دین و دین مداران.{اصل این موضوع را در کتابی از دکتر غلامحسین یوسفی - اگر اشتباه نکنم- خواندم}
علی انسان فوق العاده ای است که حتی اگر خارج از دایره دین مداری هم به او بنگری منش و رفتارش حیرت انگیز و قابل تحسین است. زاهد بی ریای شبها و کارگر سخت کوش روزها. جنگاور بی مثال عرصه های نبرد و مهربان ترین مرد عرصه های اجتماعی. وقتی می خواهی از او بگویی در می مانی که از سخاوت بی نهایتش بگویی یا از شجاعت مثال زدنی اش! بعضی از رفتار و اعمال او برای شخص من بسیار جالب است (مخصوصاً در مقایسه با به اصطلاح پیروانش):
تسلط فوق العاده اش بر ادبیات که نمونه هایش در نهج البلاغه یا مثلاً دعای کمیل وجود دارد.
خلافت را تنها زمانی پذیرفت که مردم خواستند؛ علی مرد ترس و ضعف نبود و این را همه خوب می دانستند. مردم بادیه مرگ سرخ را خوب در خاطر داشتند، ولی او آدمی نبود تا برای هدفش (اگر چه ارزشمند) از هر وسیله ای استفاده کند یا استبداد پیشه کند.
وقتی خوارج در مسجد کوفه علیه او خطبه خواندند نه به آنها توهین کرد، نه به زندانشان انداخت و نه مجبور به سکوتشان کرد بلکه با منطق و کلام پاسخشان را داد و تنها زمانی علیه شان دست به شمشیر برد که با کشتار پیکهای صلح جنگ را برگزیدند.
خطبه معروف جهادش و خشم فوق العاده اش در هنگام ایراد این خطبه به سبب ظلمی است که به یک زن یهودی رفته و این بدین معنی است که انسانها بدون در نظر گرفتن مذهب و زبان و نژادشان برای او ارزشمندند.
مدارایی که وی با غیر شیعیان داشت نشان دهنده منش صحیح مسلمانی است، نه نیم کافر دانستن مذهب دیگر(شیعه یا سنی).
گفتنی ها در مورد انسان کامل بی نهایت زیاد است و شناخت شخصیتش از عهده من خارج. آنچه بیش از همه دلم می خواهد به آن بپردازم وجه مافوق انسانی دادن به او است و این تصور که «ما که به هر حال نمی توانیم مثل او باشیم!». اگر قرار باشد علی نه هیچ گناهی کند و نه حتی اندیشه گناه به ذهنش خطور کند که برابر با نداشتن اختیار است و این وجه تمایز انسان و ملک است. یعنی اگر انسان از فرشتگان بلند مرتبه تر است به خاطر توانایی او و وسوسه هایش برای انجام گناه و خود داری او است. به نظر من کامل بودن علی(ع) و محمد(ص) وقتی ارزش دارد که بدانیم مصیبتهایی از قبیل شهوت، حرص و طمع، قدرت طلبی و همه وسوسه های زمینی شامل آنها هم می شده ولی آنها بهتر از همه در برابر بعد خاکی وجود خویش مقاومت کرده اند و بعد الهی خویش را پرورش داده اند. این انسانها از جنس خود ما آمده اند تا بدانیم علی رغم همه ضعف ها و وسوسه ها می توان به آنجا رسید که «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند».
در وجود همه ما یک علی کامل وجود دارد، تنها لازم است برای علی بودن همت کنیم.
به نقل از وبلاگ مَتَتي
قدر قرآن
بحثي در زيبايي شناسي قرآن
جهان اسلام در متن جهان بيني و اعتقادات خود، دو يادگار الهي از حضرت حق دارد كه بنا به انتساب مستقيم به حضرت «او» تمامي معنا و معنويت و وجود و ماهيت يك مسلمان را در همه ابعاد از فرم و معنا شكل مي دهند. از اين دو يادگار مستقيم الهي يكي قرآن است كه كلمات نازله پروردگار بر جان و قلب رسول گرامي اسلام است و ديگري خانه خدا يا بيت العتيقي كه «اول بيت وضع للناس» است (اولين بيتي كه براي انسان ها برپا گرديد) اين هر دو بنيان مجرد كه در قالب هنر مجسم گرديد و از يادگار اول، خوشنويسي به عنوان اولين و شكوهمند ترين بعد هنري اسلام (كه خود مبنايي بر هنرهاي ديگر بصري چون تذهيب، نگارگري و كتاب آرايي شد) و از يادگار دوم، معماري مقدس در اسلام بنيان گرفت و به پا گرديد، آثار و عظمت هايي خلق شد كه تمامي معنا و فرم هنر اسلامي را هويت بخشيده و معنا داد. از خوشنويسي و تمامي هنرهاي وابسته به آن بايد در مجال ديگري سخن گفت و تمامي راز و رموز اين هنر اول را از يك سو و ظرافت ها و لطافت هاي زيباشناسانه اش را از ديگر سو مورد تأمل و تدقق قرار داد. از اين رو محور اين مطلب بررسي «حُسن» و «قدر» در قرآن و تبيين بنيان هاي نظري زيبايي شناسي اسلامي است. بحث را با معنا و مفهوم قدر در قرآن ادامه مي دهيم. اگر در پس هر كالبدي، معنايي نهفته و هر محتوايي را وجود قالب، گريز ناپذير باشد و اگر در عميق ترين بنيان هاي نظري هنر (و به ويژه هنر مقدس) نسبت بين محتوا و قالب يا فرم و معنا نسبتي انفكاك ناپذير باشد آن گاه اين سؤال جدي مطرح است كه انديشه و آييني كه هنرش وامدار قوه خيال و عالم مثال است و در تجلي معنا و محتواي خود چه قالبي را برمي گزيند؟ البته با فرض اين معنا كه چنين قالبي بايد اصالتاً هويتي مماثل و مشابه عناصر معنوي خود داشته باشد ورنه قطعاً نمي تواند مجلاي آن معاني در صورت و فرم خويش باشد. از ديدگاه ما اين فرم و صورت قطعاً بايد از مفاهيمي چون عناصر كليدي جهان بيني اسلامي برآيد، مفاهيمي چون، وجود مطلق، وحدت مطلقه وجود، شهود، نور، مراتب ظهور نور در عالم وجود، عالم مثال و نيز صور نوراني آن، تا بتواند هم ممثل اصل سنخيت قالب و محتوا در هنر اسلامي باشد و هم قابليت پذيرش آن صور را دارا باشد.در قرآن كه اصيل ترين منبع انديشه اسلامي است، صورت فيزيكي و ساختاري عالم در قالب يكي از كليدي ترين واژه هاي جهان بيني اسلامي يعني «قدر» بيان شده است. اين واژه دو ويژگي اساسي دارد كه بنابه آن مناسب ترين گزينه براي تبيين هويت فرمي هنر اسلامي است: اولاً ارتباطي بسيار وثيق و عميق با مفاهيمي چون نور، خلق، حُسن و زيبايي دارد و ثانياً در روايات اسلامي، معادل علومي است (چون رياضيات و هندسه) كه از يك سو دقيقاً طراح ساختار كالبدي هنر اسلامي است- به ويژه در معماري اسلامي كه خود بستر و مظهر تمامي ابعاد هنر اسلامي است چون كتيبه نگاري، تذهيب، مقرنس كاري، آيينه كاري، مرقع كاري، نقوش اسليمي و... و از ديگر سو هويتي دارد كه كاملاً مماثل و معادل عالم مثال است. دلايل اين مدعيات در پي خواهد آمد اما در ابتدا ضروري است «قدر» در قرآن را مورد تأمل و تدقق قرار دهيم.
الف: قدر در قرآن
قدر در قرآن معاني وسيع و گسترده اي دارد كه ذيلاً به آنها اشاره مي شود:
الف) علماي لغت آن را در ابتدا قدرت، معنا كرده اند: القدره اذا وصف بها الانسان (۱) و دليل قرآني آن را آياتي دانسته اند كه خداوند را قدير معرفي كند (انه علي ماشاء قدير و نيز آيه عند مليك مقتدر)
ب) قدر به معناي تنگ گرفتن كه نقطه مقابل بسط و توسعه است: «الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر» خدا روزي را براي هر كس كه بخواهد وسعت داده و يا تنگ مي گيرد. (رعد-۲۶)
ج) قدر به معناي تقدير، اندازه و اندازه گيري است.
شاهد مثال اين معنا آيات زير است «قد جعل الله لكل شئ قدرا» خدا براي هر چيزي اندازه اي معين قرار داده است. (طلاق ۳) «انا كل شئ خلقناه بقدر» (قمر ۴۹) «وفجرنا الارض عيوناً فالتقي الماء علي امر قد قدر» شكافتيم زمين را به چشمه هايي، پس آب آسمان و زمين به هم رسيدند به نحوي كه تقدير شده بود بدون زيادت و نقصان (قمر۱۲)
د) قدر به معناي شأن و منزلت، يعني به يك عبارت قدر، تنها بيان كميت اشياء محسوس نيست بلكه براي معاني غيرمحسوس نيز به كار مي رود و در اين راستا به معناي احترام، وقار، عظمت و شأن اجتماعي شخص است. همانند معناي مطرح در آيه «و ما قدروالله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله علي بشر من شئ» بدين ترتيب قدر در قاموس قرآن، معاني قدرت، اندازه، منزلت و تنگ گرفتن دارد ولي ما از ميان اين معاني، بنابه تناسب بحث، معناي اندازه گيري و تعين را برگزيده و اين معنا را در قاموس قرآن مورد توجه و تأمل قرار مي دهيم.
ب: قدر و هندسه
ما از دو معناي فوق، تقدير به معناي اندازه گيري و تعين تمامي مخلوقات در ظرف و وجه خاص را مورد بحث قرار مي دهيم، زيرا معتقديم هندسه در علوم اسلامي به دليل پيوند تنگاتنگي كه با مفهوم قدر در قرآن دارد (و ما از آن سخن خواهيم گفت) خود نوعي بازآفريني تقدير و تعين الهي در معماري و صور هندسي اسليمي است. به عبارت ديگر «مهندس» در ساحت هنر اسلامي، باز آفريننده صور عالم مثال در دو بعد تجريدي و مادي است. بعد تجريدي در صور انتزاعي خود را نشان مي دهد و بعد مادي در قالب معماري بنا- به ويژه معماري مسجد و مقبره- زيرا كه بنا، خود نوعي تأويل و نمادي از معنا است زيرا مثلاً كاربرد عنواني چون «خانه خدا» براي مسجد جز با رويكرد تأويلي قابل ادراك نيست- دقيقاً بدين دليل كه خانه، مفهومي كاملاً مادي و خدا حقيقتي كاملاً ما بعد الطبيعي است- دلايل ما براين ارتباط، ادله زير است:
الف: اولين و مهم ترين دليل بر ارتباط ميان قدر و هندسه (كه اساس معماري قدسي در هنر اسلامي است) حديثي از امام هشتم شيعيان است كه هندسه را همان قدر مي دانند. امام علي بن موسي الرضا(ع) در حديثي مذكور در اصول كافي خطاب به يونس بن عبدالرحمن مي فرمايند: «فتعلم ما القدر، مي داني كه قدر چيست؟ پاسخ مي دهد: نه، حضرت مي فرمايند: هي الهندسه و وضع الحدود من البقاء والفناء(۳) قدر همان هندسه و مرزبندي است، مانند مقدار بقا و زمان فنا.» همچنين «در لغت فصيح قرآني قدر (به فتح ق و سكون د) مطلق اندازه است و به فتح هر دو (هم ق هم د) اندازه معين: انا كل شي خلقنا بقدر، و هرچه در خارج تحقق مي يابد با اندازه معين است كه آن صورت حساب شده است و خود كلمه خلق، ايجاد به اندازه است» (۴)
بنابر اين علم هندسه در اسلام، محاكات و تقليد همان تقدير و تعيني است كه حضرت حق در خلق موجودات و كائنات دارند. مفسران قرآن نيز در شرح آيه «و ماننزله الابقدر معلوم» (حجر ۲۱) قدر را «عبارت از خصوصيت وجودي و كيفيت خلقت هر موجود مي دانند» (۵)
ب: ماهيت انتزاعي هنر اسلامي (كه گفتيم به دليل تلاش اين هنر، در انعكاس صور نوراني عالم مثال است) ارتباطي تنگاتنگ با ماهيت نيمه تجريدي علوم هندسي و رياضيات دارد. به عبارت ديگر هندسه و رياضيات اولاً با عرفان و نگرش اشراقي يونانيان- به ويژه فيثاغورثيان و پس از آنها افلاطون- پيوند خورده و هويتي عارفانه و راز ورانه يافته بود و ثانياً به دليل همين ماهيت نيمه تجريدي، كاملاً با عالم مثال كه منشاء هنر اسلامي بود و خود نيز در ميانه عالم معقول و محسوس قرار داشت منطبق بود. به عنوان مثال در شرح برقلس بر اصول اقليدس آمده بود: «رياضيات در موضعي ميانه مابين عوالم معقول و محسوس واقع است و درون خود تشابهات عديده به امور الهيه و هم تماثلات متعدد به نسبت هاي جسماني دارد. اشكال رياضي و همه مدركات بالجمله مواضعي واسط دارند در انقسام، دون امور عقلي اند ليكن در برائت از ماده وراي محسوسات اند.» (۶) از ديگر سو ساختار تجريدي- كه به ويژه در رموز عددي قرآن و فرهنگ اسلامي برآن تأكيد مي شد- اين علو م را به علومي قدسي تبديل ساخته بود كه مي توانست به عنوان زيربنا براي هر دانشمند و هنرمند مسلماني مورد استفاده قرار گيرد.
ج: تاريخ هنر اسلامي به ويژه در معماري (كه هنر نظم بخشيدن به فضاست) بيانگر نوع نگاه ويژه و خاص مهندسان، معماران و هنرمندان مسلمان به هندسه و كاربرد آن در هنر قدسي است و اين معنا همچنان كه شرح خواهيم داد نه تنها از ميراث هرمسي تغذيه مي كرد بلكه علاوه (بر نكات فوق الذكر) الگويي قرآني نيز براي خود داشت و آن شرح ساخت خانه نحل (زنبور) و اشاره به ظرافت هاي معماري و مهندسي آن در روايات اسلامي بود. به عنوان مثال در جلد ۶۱ بحارالانوار (به عنوان دايره المعارف احاديث اسلامي) در شگفتي هاي مهندسي خانه زنبور رواياتي وارد شده است كه بنابه صدور آنها در قرون اول و دوم هجري مي توانست به عنوان الگويي، توجه معماران مسلمان را به خود جلب سازد. از نمونه هاي تاريخي بسيار جالب در اين الگوگيري تأكيد و شرح اخوان الصفا در رساله رياضي در مورد نوع خانه سازي عنكبوت و استحكام آن است(۷).
ج: هندسه مقدس در معنا و معماري
در اين بخش ما به بررسي بنيانهاي نظري معماري اسلامي پرداخته و بنا به محوريت رساله كه كشف بنيادهاي عرفاني هنر اسلامي است و نيز آن گونه كه در فصل پيش ديديم، از اصلي ترين اجزاء تعريف جمال و زيبايي در هنر اسلامي، تناسب است، مبناي بحث خود را «هندسه مقدس» يا كالبد و ساختار فيزيكي هنر اسلامي به ويژه در معماري قرار مي دهيم، و در اين راه باز هم از قرآن آغاز مي كنيم زيرا اتفاقا عوامل فوق چنان در اين كتاب آسماني با هم تركيب يافته و ظهور، وضوح و روشني يافته اند كه خود به تنهايي، غايت بحث را روشن مي سازد. در قرآن اصطلاحاتي چون الله، قدر، خلق، نور، صور و حسن (جمال) فضاي دوسويه اي مي آفرينند كه از يك سو بر خداي خلاق و قادري دلالت مي كنند كه از جمله صفات جمالي او، نور است و از ديگر سو بر عالمي كه تجلي صفات اوست و به بنا به اصل تبعيت مجلا از متجلي، جهان، عالمي سراسر نور، زيبايي و تناسب است.
نسبت ميان خداوند و مفاهيمي چون قدر، خلق، نور، صور، حسن (فاحسن صوركم) و رنگ (صبغه الله من احسن) كه از ديدگاه ما اجزاي اصلي هنر اسلامي اند و در قرآن بسيار شگفت انگيز است، به آيات زير كه در ابتدا بدون هيچ گونه تفسيري صرفا در كنار هم آورده مي شوند توجه كنيد:
الف) نسبت خلق و قدر
يخلق مايشاء الله علي كل شيء قدير _ مائده ۱۹
يخلق الله مايشاء الله علي كل شيءقدير _ نور ۴۵
انا كل شيء خلقناه بقدر _ قمر ،۴۹ ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شيء قدرا _ طلاق ۳
ان من شيء الا عندنا خزائنه و ما نزله الا بقدر معلوم _ ۲۱
ب) نسبت الله، خلق و نور
الله نورالسموات والارض _نور ،۳۵ واشرقت الارض بنور ربها _ زمر ۶۹
ج) نسبت الله، حسن و خلق
الله لا اله الا هوالاسماء الحسني _ طه ۸
الذي احسن كل شيء خلقه و بدأ خلق الانسان من طين _ سجده ۷
ثم انشأنا خلقا فتبارك الله احسن الخالقين _ مؤمنون ۱۴
لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم _ تين ۴
د) نسبت الله، حسن، خلق و صور
هوالله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني _ حشر ۲۴
هـ) نسبت الله، حسن ورنگ
صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون _ بقره ۱۳۸
نفس كنار هم قرار گرفتن اين آيات و نيز توجه به تمامي مباحث حكمي و عرفاني (كه از آغاز به آن اشاره داشتيم) به صراحت نشان مي دهند كه خداوند، يكتا نور عالم است و عالم مخلوق او در نهايت حسن و زيبايي است و در جمال و غايت تناسب است در جلال. بنا به قرآن و روايات، وجه جمالي آن در قرآن حسن است (الذي احسن كل شي خلقه) و وجه جلالي آن، قدر (انا كل شي بقدر) و اين همان بازتاب صفات جلالي و جمالي حضرت حق است.
نسبت ميان نور و قدر در آيات فوق چنان تنگاتنگ و نزديك است كه شخصي مانند ابن هيثم در تعريف حسن از ۲۲ عامل سخن مي گويد كه مهمترين آنها پس از نور و رنگ، تناسب يا همان قد راست ( «رنگها و طرحهاي رخشان و ناب، آنگاه كه نظمي بهنجار و يكدست داشته باشند نيكوترند تا آن كه فاقد نظم باشند» ) (۸) و چنان كه ديديم مبناي اين تعريف، مطلقا قرآني و اسلامي است و صرفا نمي تواند متاثر از ديدگاه يونانيان پيرامون زيبايي باشد (۹) زيرا در دنياي اسلام، نهضت ترجمه پس از خود، نهضتي تأليفي را نيز به دنبال داشت. نهضتي كه بنيانهاي نظري خود را براساس متون و منابع كاملا اسلامي قرار داده بود، و اصولا متكلمان و علماي يك دين در پردازش، تبيين و بنيادگذاري مباني نظري انديشه خود قطعا در ابتدا به مباني سنتي خويش رجوع كرده و اگر در ابتدا چنين نكنند دست كم به انطباق استنباط ها و دريافت هاي خود با مراجع و منابع سنتي مي پردازند. دنياي اسلامي در مورد هر دو مسئله فوق مصاديق روشني دارد از يك سو در علم كلام، جهان اسلام براساس بنيانهاي نظري خود اين علم را پايه گذاري كرده و از سوي ديگر در فلسفه شاهد تلاش فوق العاده كساني چون، كندي، فارابي، ابن سينا در انطباق مفاهيم فلسفي با آيات قرآني هستيم. بنابراين، آن چه پيرامون معناي ذاتي زيبايي و حتي قدر ذكر مي شود شايد در بنيانهاي معنوي خود تاثيراتي از انديشه هاي يوناني، سرياني يا هرمسي داشته باشد، اما قطعا در بنيانهاي معنوي خود متاثر از جهان بيني خاص قرآن و روايات است. اين ادعا را آيات فوق الذكر اثبات مي كند زيرا اگر ما قدر را تناسب و توازن تعريف كنيم به صراحت در مي يابيم كه ارتباط ميان خلق، قدر و زيبايي در قرآن بسي روشن و حيرت انگيز است: از يك سو خداوند در آيه ۴۹ سوره قمر مي فرمايد: «انا كل شيء خلقناه بقدر» و در آيه ۷ سوره سجده «الذي احسن كل شيء خلقه» . بدين ترتيب خلق دو صفت دارد: قدر (تناسب) و حسن (زيبايي) كه اتفاقا يكي بر صفت جمالي حق (حسن) و ديگري بر صفت جلالي حق (قدر) دلالت مي كند. يعني اگر بپذيريم كه خداوند داراي صفات جمالي و جلالي است و بر اين اساس عالم خلقتش نيز تجلي همان صفات است، آن گاه مي توانيم رابطه بين «خلق به قدر» و «خلق به حسن» را كاملا ادراك كنيم. حسن خلق «نماد صفت جمالي حق و» قدر خلق «نماد جلوه جلالي اوست حال اگر خداوند نور هستي (الله نورالسموات والارض) و خلق جلوه تجلي او باشد (اني كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق) ساختار اين خلق به تناسب (قدر) و صورت او به زيبايي و حسن است به ويژه كه در اين صورتگري خود در آيه اي ديگر با زيبايي پيوند مي خورد (هوالله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني _ حشر -۲۴)
از سوي ديگر تناسب كه در نورشناسي اسلامي از اركان زيبايي شناسي اسلامي است عاملي است كه پيوند ارگانيك نور و وجود را ميسر مي سازد. به يك عبارت اگر تجلي را ظهور نور وجود بدانيم، تناسب (يا همان قدر) قالب و ساختار آن است، بدين معنا كه تجلي در نظامي هماهنگ و متناسب جريان مي يابد. به ديگر سخن اين تناسب و نظم است كه وحدت را در ابعاد گسترده كثرت متجلي ساخته و با نظم شگفت انگيزي همزمان دو معنا را روايت مي كند:
اولا- تجلي لايتناهي وحدت كه در نظم هندسي خود را نمودار مي سازد (دقيقا به اين دليل كه نظم خود وحدت آفرين و وحدت نما است) و دوم تقارن و تناسب بي نظيري كه كثرت را تحويل به وحدت مي كند. در وجود و حضور اين قدر و توازن، چنانچه خللي وارد شود كثرت قطعا، تمثال و نمودار وحدت نخواهد بود:» درست به همان ترتيب كه همه اشكال از نقطه و همه اعداد از واحد پديدار مي شود، هر كثرتي نيز از پديدآورنده جهان به وجود مي آيد كه خود احد و واحد است. چون اعداد و اشكال را به معناي فيثاغورثي آنها _ يعني به عنوان جوانب وجودي وحدت و نه تنها به عنوان كميت محض _ در نظر بگيريم وسيله اي مي شوند كه با آنها كثرت از وحدت حكايت مي كند.
نکته : قرآن زیبایی شناسی هنر اسلامی معماری اسلامی
منبع: روزنامه همشهری - دكتر حسن بلخاري
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش دلهامو به بزرگي بچگي بود
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم
کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
این خواننده رو نمیتونم بگم صد در صد نسل جونی هستش اما خیلیا یه طور دیگه دوسش دارن. طرفداراش.. حتی وبلاگهای عجیبی در موردش دیدم.محبوبیتش یه رنگ و بوی دیگه ای داره. انگار چیزایی که میخونه واقعا از ته دلشه اگرچه ممکنه شعرها و آهنگهاش از خیلی از شعرها و آهنگهای دیگه قشنگتر نباشه اما انگار یه چیزی درشون نهفته که در بقیه دیده نمیشه. اون چیز صداقت و از ته دل خوندنه.
دوست دارم محسن جان خواه صدای من به تو برسه خواه نرسه.
محبوبتین خواننده ایرانی برای من خودتی وتا الانشم هستی.
خواننده ای که آهنگهای قشنگی در مورد امام حسین (ع) ُ اما رضا (ع) ُ نا امیدی و گناه بودن نا امیدی و.. خونده . من هنوزم آهنگای قدیمیشو گوش میدم.
بچه ها در ادامه مطلب یه مصاحبه از یه روزنامه هست. معلومه دیگه با محسنه دیگه..خودتون ببینید. اگه واسه شما تکراری بود به هر حال به بزرگی خودتون ببخشید اما من فکر نمکنم خیلی هم قدیمی باشه نهایتا مال سه ماه قبله ولی خوب اونایی که علاقه دارن ..

یه مطلب دیگه که قبلا من توی یه کتاب خونده بودمش اما الان تو اینترنت پیدا کردم. بازم در مورد تله پاتی ولی این دفعه از نوع نا خود آگاه
تله پاتي خود به خود
بررسي هاي روحي را ميتوان به دو گروه كلي تقسيم كرد:يكي بررسي و كنترل صحت گزارش هايي است كه درباره وقوع خود به خود اين نوع وقايع صورت ميگيرد.دوم تحقيقاتي است كه به صورت كنترل شده و زير نظر انجام ميگيرند.تا با دقت و نظارت بيشتري اين نوع پديده ها بررسي شوند وقوع خود به خود تله پاتي بين افرادي كه نسبت به يكديگر احساس عاطفي شديدي دارند كرار" اتفاق افتاده است.هر كدام از ما داستان هاي زيادي را شنيده ايم كه برخي افراد در شرايط خاصي از پيدايش بيماري يا وقوع تصادف براي عزيزانشان آگاه شده و به نوعي آن را احساس كرده اند بودن آنكه هيچگونه دليل واضحي براي توجيه اين حالات وجود داشته باشد.در اينجا به ذكر واقعه اي ميپردارم كه صجت و اصالت آن مورد تايد انجمن بررسي هاي روحي قرار گرفته است.
يك فرد نظامي به نام سر لشگر ريچاردسن در جريان يك عمليات نظامي به شدت زخمي شد و خيال كرد كه حتما مي ميرد.بنابراين از يكي از افسراني كه با او كار ميكرد درخواست كرد كه انگشترش را از خارج كند و براي همسرش كه در آن موقع در فاصله دوري قرار داشت بفرستد.در همان موقع به همسرش احساس عجيبي دست داد كه بهتر است آن را از زبان خودش بشنويم:
((من در رختخواب خودم خوابيده بودم و در حالت بين خواب و بيداري بودم دقيقا" ديدم همسرم در حالي كه شديدا" زخمي شده در حال ترك كردن جبهه است و با وضوح تمام اين جملات را شنيدم كه ميگفت: اين انگشتر را از دستم خارج كنيد و براي همسرم بفرستيد.در تمام روز بعد نمي توانستم نه منظره زخمي شدن همسرم را فراموش كنم و نه جمله اي را كه گفت از يار ببرم.او زنده است و هنوز هم زندگي مي كند.
مدتها بعد از افسري كه با همسرم دوست بود جريان زخمي شدن و جملاتي را كه مورد انگشتر گفته بود شنيدم و متوجه شدم اين جملات درست در زماني گفته شده بود كه من آن را بين حالت خواب و بيداري حس كرده بودم.
تله پاتی چیست؟ایا تله پاتی امکان پذیر است؟چه ارتباطی میان تله پاتی و علم فیزیک هست؟
تله پاتی به ارتباط از راه دور گفته می شودکه با سرعت بی نهایت صورت می گیرد.طبیعی است برای یک فیزیکدان که با نظریه ی نسبیت اشنایی دارد پذیرش این گفته اسان نیست چرا که فراتر از سرعت نور در فیزیک جدید امکان پذیر نیست.انچه که در این جا به عنوان تله پاتی مطرح می شود با افسانه های مربوط به ذهن خوانی وتاثیر از راه دور جادوگران تفاوت هایی دارداما با توجه به اینکه اگر ما بپذیریم در میان ذراتی از جهان فیزیک چنین چیزی محتمل است بنابراین می توانیم متقاعد شویم که در مورد این مساله و تاثیرات ان در دنیای معمولی باید با نگاهی متفاوت به گذشته بنگریم .اما اصل ماجرا چگونه اغاز شد؟
در دنیای زیر اتمی پیش بینی قطعی سرنوشت ذرات بنیادی امکان پذیر نیست .به عنوان مثال ما نمی توانیم با قطعیت مشخص کنیم که اسپین الکترون 2/1یا -2/1است وتا چنین ازمایشی صورت نگیرد بیان اینکه چه عددی را به اسپین الکترون نسبت دهیم امکان پذیر نیست.از طرف دیگر ازمایش های ما در سرنوشت ذرات بنیادی تاثیر می گذارند.بنابراین شرایط پیش از ازمایش با نتایج ما متفاوت می باشد.نیلز بور که نظریه ی او به عنوان مکتب کپنهانگ معروف است معتقد است که نفس ذرات بنیادی به گونه ای است که پیش بینی اینده ی انها امکان پذیر نیست وما تنها با احتمال می توانیم رفتار اینده را بیان نماییم واین عدم پیش بینی پذیری ناشی از ضعف اگاهی ما یا ابزارهای ازمایشگاهی نیست بلکه نفس طبیعت به گونه ای است که پیش بینی در ذرات بنیادی امکان ناپذیر است و عدم قطعیت صرفا به دلیل ضعف اطلاعاتی ما نیست .این پیش بینی ناپذیری مسئله ی جدیت و علت معمولی را مورد تردید جدی قرار می دهد.برخلاف دیدگاه بور انیشتین و گروه دیگری از فیزیکدانان اعتقادشان بر این بود که متغیرهای پنهانی در طبیعت وجود دارد که انها سرنوشت ذرات بنیادی را بطور حتم مشخص می کنند و ما هنوز اطلاع چندانی از این قضیه ها نداریم .پس بدین خاطر است که از مکانیک احتمالی برای توضیح پدیده های زیر اتمی استفاده می کنیم .گفته ی معروف انیشتین که نمی توانیم بپذیریم خداوند تاس می ریزد بیانگر دیدگاه انیشتین ورد کردن مساله ی تصادفی بودن سرنوشت ذرات بنیادی می باشد.از طرف دیگر بور با بیان اینکه طبیعت همین است که هست بیان می کند که ما باید با کنار زدن اعتقادات و خواسته های شخصی واقعیت های ازمایشگاه را پذیریم وبرمبنای یافته ها اظهار نظر کنیم. گفتگوها وسخنرانی های پرباری میان این دانشمند صورت می گیرد وهر کدام با دفاع از نظریه ی خود به تفسیر نتایج ازمایش می پرداختند.یکی از معروف ترین این ازمایشها ازمایش تخیلی EPRمی باشد که انیشتین با کمک همکارانش پادولسکی و روزن پیشنهاد دادند.بعدها دیوید بوهم ازمایشEPRرا به گونه ی ساده تری وبا همان هدف با فوتون ها بیان نمود.
بیان ازمایشEPR
فرض کنید که الکترون از مدار بالاتر به مدار پایین تر جهش کند .براثرجهش یک یا چند فوتون صادر می کند .در بعضی از حالات با سقوط الکترون دو فوتون صادر می شودکه قطبش این فوتون ها بر هم عمد است ودر جهت های مخالف هم به حرکت در می ایند.اگر ما یکی از فوتون ها را ازمایش کنیم و قطبش ان را تشخیص دهیم می توانیم جهت قطبش فوتون دیگر را (با توجه به اینکه بردیگری عمود است)تشخیص دهیم بدون اینکه نیاز به ازمایش باشد.بدین ترتیب ما توانستیم سرنوشت فوتون بعدی (قطبش ان را)پیش از ازمایش با قطعیت مشخص کنیم. بنابراین این بیان بور که در ذرات بنیادی پیش بینی پذیری غیر ممکن است زیر سوال می رود.بور با مطالعه ی دقیق این ازمایش از نظر خود دفاع می کند و بیان می کند که فوتون اول که با دستگاه اندازه گیری قطبش برخورد نموده است برسرنوشت فوتون دوم که در جهت مخالف در حرکت است تاثیر می گذارد .انیشتین بیان می دارد که چون سرعت سرعت نور امکان پذیر نیست پس نمی توانیم بپذیریم پیام فیزیکی با سرعت فراتر از سرعت نور از فوتون نخست به فوتون دوم برسد.بور بیان می دارد که تا قبل از ازمایش فوتون دوم اصولا صحبت کردن پیرامون ان امکان پذیر است و این دو فوتون تا قبل از برخورد به یک پلاریز در یک سیستم کوانتومی می باشند یعنی ذرات بنیادی که زمانی باهم برهم کنش داشته اند تازمانی که ازمایش گیری یکی از ان ها را دچار اخلال نکند حتی اگر از هم دور باشند باز هم تاثیر گذار می باشند.به راستی جملات بور شگفت انگیز می باشد وبا منطق معمولی به سختی قابل درک می باشد.بور بیان می دارد که ((طبیعت همین است که هست)).بعد از مرگ انیشتین برای قضاوت میان دیدگاه بور(CHI)ودیدگاه انیشتین (EPR)ازمایشی واقعی صورت گرفت .قبل از این ازمایش جان پل فیزیکدان ایرلندی قضیه ای را در ریاضیات در مورد متغیرهای وابسته ثابت نمود که به عنوان نامساوی بل معروف است .اگر نامساوی بل به محک گذاشته شود در صورت رد یا تایید ان دیدگاه وجود متغیرهای پنهان انیشتین یعنی پیش بینی پذیری با دیدگاه بور رد یا تایید می شود.به هر حال در سال 1982در فرانسه الن اسپکت ازمایشی براساس نامساوی بل صورت داد که نتیجه ی ان رد EPRبود.پس
1-ارتباط از راه دور را بپذیریم.
2-بپذیریم که سیستم های کوانتومی (ذرات بنیادی )کاملا تصادفی عمل می کنند. به هر حال با رد نظریه ی متغیرهای پنهان انیشتین امکان پذیرش تله پاتی بیشتر می باشد.هرچند که هنوز هیچ ازمایشی در تایید تله پاتی صورت نگرفته استاما حداقل شایددر مقایسه با پذیرش بغرنج تصادفی بودن ذرات کوانتومی قابل قبولتر باشد.از سال 2000به بعد برای بررسی دقیق تر مسئله تله پاتی در حال ازمایش برروی ابررساناها وهمچنین بررسی سیاه چاله ها می باشند.اما تا کنون جهت رد یا تایید ارتباط از راه دور ازمایش موفقی صورت نگرفته است.
*
برای دفاع در مقابل انتقادی که از تو میکنند وقت تلف نکن
*
از افراد منفی دوری کن
*
به بهانه این که پولی برای فرزندانت به ارث بگذاری ناخن شکنی نکن
*
شرافتمند باش
*
از این که به دیگران بگویی چه طور کاری را انجام می دهند , اجتناب کنو در عوض به آنها بگ. چه
*
کاری باید انجام بگیرد. خواهی دید که آنها با راه حلهای خلاقشان تو را شگفت زده خواهند کرد
*
تمیز و آراسته باش
*
هرگز از به دست آوردن آن چه حقیقتا می خواهی ناامید نشو. کسی که آرزوهای بزرگ دارد بسیار قوی تر از کسی است که فقط واقعیت ها را در دست دارد
*
یادت نرود بالاترین نیاز عاطفی هر کس , مورد تحسین واقع شدن است
*
فرزندانت را ترغیب کن بعد از سن شانزده سالگی , کاری نیمه وقت پیدا کنند
*
vمتنی را که باید امضا کنی به دقت بخوان . یادت باشد که معمولا امضای بزرگ علامت دادن و امضای کوچک علامت گرفتن چیزی است
*
به دیگران فرصتی دوباره بده, اما نه سه باره
*
هرگز در هنگام خشم دست به عمل نزن
*
چیزهای کم اهمیت را تشخیص بده و سپس انها را نادیده بگیر
*
وضع و حالت خوبی داشته باش. هنرمند و با اعتماد به نفس وارد اتاق شو
*
هر کجا به پیش داروری و تبعیض برخوردی با آن مبارزه کن
*
از هر چه داری استفاده کن و نگذار در اثر بلا استفاده ماندن بپوسد
*
عاشق پیشه باش
*
بگذار دیگران بفهمند در چه مورد ایستادگی می کنی و در چه مورد استادگی نخواهی کرد
*
پیش از یافتن شغل تازه از شغلت استعفا نکن.
*
هرگز از کسی که چک حقوقت را امضا می کند انتقاد نکن. اگر از کارت راضی نیستیاستعفا کن
*
به طرز ارضا نشدنی ای کنجکاو باش. از کلمه های چرا زیاد استفاده کن
*
مردم را به قدرت قلبش اشان اندازه بگیر. نه به قدرت حساب بانگی شان
*
یاد بگیر چکه لوله آب دستشویی را تعمیر کنی
*
بهترین دوست همسرت باش
*
نگران نباش که مبادا نتوانی بهترین چیزها را به فرزندانت بدهی.بهترین آن چه را می توانی به آنها بده
*
شیر کم چربی بنوش
*
گوشت قرمز کم بخور
*
کیفیت یک محله از روی رفتار مردمی که در آن زندگی می کنند بسنج
*
نمک کم بخور
*
به کسی قبطه نخور
*
برای همه موجودات زنده احترام قائل باش
*
اتومبیلی را که امانت گرفته ای با باک پر پس بده
*
کاری را انتخاب کن که با ارزش های تو هماهنگی داشته باشد
*
vهر کاری از دستت بر می آید برای کار فرمایت انجام بده . این یکی از بهترین سرمایه گذاری های عمرت خواهد بود
منبع : سایت لوسه
دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر, بعد به صورت يك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنيد.
با هر بار تكرار , بگذاريد كلمات با عمق بيشتری جذب ضمير نا خود آگاه تان شود.
به تديج مفهوم كاملی از اين گفتارها به دست خواهيد آورد كه اگر بخواهيد آنها را طی يك دوره ياد بگيريد در پايان حقايق ارائه شده با شما يكی خواهد شد.
آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنيد در هر فرصت آن را مرور كنيد.
حتی المقدور آن گفتار را با شرايط واقعی زندگی تان تطبيق دهيد.شب قبل از خواب چند بار ديگر گفتارتان را مرور كنيد.
سعی كنيد اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنيدو بگذاريد با ضمير آگاهتان يكی شود.
روز اول
راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.
روز دوم
راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی.
روز سوم
راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است نسبت به دیگران آزاده رفتار کن
روز چهارم
راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است.
روز پنجم
راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی.
روز ششم
راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف بلکه با عمل سهیم باشی.
روز هفتم
راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است
ژست
دستش را به طرف گلويش برده و كراوات خود را صاف ميكند
يقه اش را ميزان ميكند
گرد و غبار فرضي روش شانه هايش را ميتكاند
آستين، پيراهن و لباسهاي ديگر خود را مرتب و صاف ميكند
موهايش را مرتب ميكند
قلاب كردن شست در كمربند
7- اين عمل به معناي ابراز و بيان قدرت و صلابت مردانگي بوده و فرد سعي در نشان دادن قدرت و توانگري خود ميكند.
حالت بدن
وضعيت بدن يك نشانه است، اگر او علاقمند باشد، به سمت شما قرار خواهد گرفت. اگر در حال نشستن پايش به سـمت شما اشاره نمايد، اين يك علامت خوب خواهد بود.
خيره شدن
خيره شدن به شما حتي چند ثانيه بيشتر از حد لزوم، همراه گشاد كردن چشم ها به معناي نشان دادن چراغ سبز است.
نگاه معني دار
دست به كمر ايستادن
اين حالت ايستادن براي بزرگتر جلوه نمودن و ابراز آمادگي براي گرفتاري و درگيري است!
منبع : سایت لوسه
اين منو برادر كوچيكم محمد رضا هستيم
محمد رضا پسر با مزه و شيطونيه ولي در كل پسر خوبيه
از نظر بيشتر خلقيات منفي و مثبت هم به خودم رفته وقتي كوچيك بود خيلي شبيه دوران كودكي خودم بود



پسربچه و درخت سیب
يكی نبود
يكی بود ...
در روزگاران قديم
درخت سيب تنومندي بود ...
با ...
پسر بچه كوچكي.........
این پسر بچه ...
خیلی دوست داشت
با اين درخت سيب مدام بازي كند ...
از تنه اش بالا رود
از سيبهايش بچيند و بخورد
و در سايه اش بخوابد
زمان گذشت ...
پسر بچه
بزرگتر شد و به درخت بي اعتنا
ديگر دوست نداشت با او بازي كند
....
....
....
اما روزي دوباره به سراغ درخت آمد
درخت سيب
به پسر گفت :
« های ...
بيا و با من
بازي كن... »
پسر جواب داد :
« من كه ديگر بچه نيستم
كه بخواهم با درخت سيب
بازي كنم....»
« به دنبال سرگرمي هائی
بهتر هستم
و براي خريدن آنها
پول لازم دارم . »
درخت گفت:
« پول ندارم من
ولي تو مي تواني
سيب هاي مرا بچيني
بفروشي
و پول بدست آوري.
پسر تمام سيب های درخت را چيد و رفت
سيبها را فروخت و آنچه را که نياز داشت خريد
و ........
..
درخت را باز فراموش کرد ...
و پيشش نيامد..
و درخت دوباره غمگين شد...
..
« چرا غمگینی ؟ »
درخت از او پرسید :
« بیا و در سایه ام بنشین
بدون تو
خیلی احساس تنهائی می کنم... »
پسر ( مرد جوان )
جواب داد :
« فرصت کافی ندارم...
باید برای خانواده ام تلاش کنم..
باید برایشان خانه ای بسازم ...
نیاز به سرمایه دارم ...»
درخت گفت :
« سرمایه ای برای کمک ندارم ...
تو می توانی با شاخه هایم
و تنه ام ...
برای خودت خانه بسازی ...
پسر خوشحال شد...
... و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید
و با آنها ... خانه ای برای خودش ساخت ...
دوباره درخت تنها ماند
...
...
و پسر بر نگشت
...
...
زمانی طولانی بسر آمد
...
...
پس از سالیان دراز...
در حالی برگشت
که پیر بود و...
غمگین و ...
خسته و ...
تنها ...
درخت از او پرسید :
« چرا غمگینی ؟
ای کاش می توانستم ... کمکت کنم ..
…. اما دیگر .... نه سیب دارم ....
نه شاخه و تنه
حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو ...
هیچ چیز برای
بخشیدن ندارم ... »
پسر ( پیر مرد ) درجواب گفت :
« خسته ام از این زندگی
و تنها هم ....
فقط نیازمند بودن با تو ام ...
آیا می توانم کنارت بنشینم ؟ »
پسر ( پیر مرد )
کنار درخت نشست . . . . .
. . .
با هم بودند
به سالیان و به سالیان
در لحظه های شادی و
اندوه . . .
آن پسر آیا بی رحم و خود خواه بود ؟؟؟
؟؟؟
؟؟؟
؟؟؟
؟؟؟
؟؟؟
نه . . .
ما همه شبیه او هستیم
و با والدین خود چنین رفتاری داریم ...
؟؟؟
درخت همان والدین ماست
تا کوچکیم ...
دوست داریم با آنها بازی کنیم
...
تنهایشان می گذاریم بعد ...
و زمانی بسویشان برمی گردیم
که نیازمند هستیم
یا گرفتار
برای والدین خود وقت نمی گذاریم ...
به این مهم توجه نمی کنیم که :
پدر و مادر ها همیشه به ما همه چیز می دهند
تا شاد مان کنند
و مشکلاتمان را حل ...
... و تنها چیزی که در عوض می خواهند اینکه ...
*** تنهایشان نگذاریم ***
به والدین خود عشق بورزید
فراموششان نکنید
برایشان زمان اختصاص دهید
همراهی شان کنید
شادی آنها
شما را شاد دیدن است
گرامی بداریدشان
و ترکشان نکنید
هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد
فرزند داشته باشد
ولی پدر و مادر را
فقط یکبار
برای نشان دادن احترام خود به والدینان
این متن را برای تمام دوستانتان بفرستید
(ماريو لاگو)
هرگز در مسير پيموده شده گام برنداريد، زيرا اين راه تنها به همان جايي مي رسد که ديگران رسيده اند.
(گراهام بل)
در عشق هميشه قطره اي جنون هست و در جنون هم هميشه
قطره اي عقل.
(فردريک نيچه)
گذشت زمان بر آن ها که منتظر مي مانند بسيار کند،
بر آن ها که مي هراسند بسيار تند،
بر آن ها که زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني،
و بر آن ها که به سرخوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است.
اما، برآن ها که عشق مي ورزند،
زمان را آغاز و پاياني نيست.
(ويليام شکسپير)
بسياري مردم شادي هاي کوچک را به اميد خوشبختي بزرگ از دست مي دهند.
(پرل س. باک)
درک زندگي تنها با نگاه به گذشته ميسر است،
اما زندگي کردن، تنها با نگاه به آينده.
(سورن کرک گارد)
وقتي اين همه اشتباهات جديد وجود دارد که مي توان مرتکب شد، چرا بايد همان قديمي ها را تکرار کرد؟!
(برتراند راسل)
اگر مي توانستم به جواني بازگردم، بازهم تمام همان اشتباهات را
مي کردم، اما قدري زودتر!
(تالولا بنکهد)
هيچ چيزي نمي توان به کسي ياد داد، اما مي توان به او کمک کرد تا پاسخ ها را در درون خود بيابد. (گاليله)
کساني هستند که با ما صحبت مي کنند و ما به آنها گوش نمي دهيم؛ کساني هستند که ما را آزار مي دهند و جراحت ماندگاري باقي نمي گذارند، اما کساني هم هستند که تنها سرراه زندگي ما قرار مي گيرند و مهر و نشان شان را براي هميشه بر ما مي گذارند...
(سيسيليا ميرلز)
فلسفه حقيقي آن است که ديدن دنيا را دوباره بياموزيم...
(مرلاو پونتي)
عشق بهترين نغمه در موسيقي زندگي است.
انسان ِ بدون عشق، هرگز با همسرايي باشکوهِ بشريت همنوا نخواهد شد.
(روکشنايدر)
وقتي کمتر سزاوارم
به من مهر بورز،
زيرا آن زمان نيازمندترم...
(ضرب المثل چيني)
داستانی کوتاه ولی جالب
پدری در برگشت ازسر کار ، دختر 3 ساله خود را از مهد کودک به خانه آورده بود.
پس از در آوردن لباس کار پدر شروع به روزنامه خواندن کرد و دختر بچه شروع به سوال پرسیدن
دختر کوچولو: بابا آسمون چه رنگیه؟
پدر : آبی
دختر کوچولو:ولی بابا قرمز هم هست!
پدر : نه نیست.
دختر کوچولو: چرا هست من خودم عصرها دیدم که آسمون قرمز می شه.
پدر : درسته آسمون قرمز هم می تونه باشه.
دختر بچه : زرد هم هست مگه نه ؟
پدر : فکر نمی کنم زرد هم باشه.
دختر بچه : ولی صبح که دست و صورتم را شستم دیدم که آسمون زرد است.
پدر: تو نمی خوای با عروسکهات بازی کنی؟ برو بازی کن تا من هم روزنامه ام را بخونم.
دختر بچه : باشه بابا
ولی چند لحظه ای بعد دختر بچه باز برمی گردد با انبوهی از سوالات مانند دریا چه رنگی است ؟ چرا مامان می ره کار؟ بابا چرا عروسکم نمی خوابه ؟ و .....
پدر تصمیم می گیرد
دختر بچه را به نحوی سرگرم
کند تا حداقل نیم ساعت وقت آزاد داشته باشد. فکری به ذهنش رسید یک شرکت برای تبلیغات عکسی به بزرگی برگ روزنامه از کره زمین به صورت باز شده در روزنامه
چاپ کرده بود.
پدر برگ روزنامه را کند آن را به 50 قسمت پاره و پاره ها را هم مخلوط کرد.
پدر: ببین دخترم اگر می خواهی به سوالاتت جواب دهم باید اول این تکه های روزنامه را بگیری و سر هم کنی تا شکل کره زمین مثل اول درست شود .
دختر بچه با تعجب به پدر نگاه کرد و گفت: باشه ولی شما هم قول بدید اگه من اونو درست کردم دیگه روزنامه نخونی خوب!
پدر : باشه قربون دختر خوبم برم برو بابا
دختر رفت وپدر اندیشید که تا ساعتها دخترش سرگرم خواهد بود.
10 دقیقه بعد دختر بچه بازگشت.
دختر بچه : بابا تمام شد حالا بیا بازی
پدر : تمام شد؟ ببینم
پدر نگاهی کرد دنیا درست شده بود با تعجب پرسید : نکنه مامان کمکت کرد؟
دختر بچه : نه مامان که هنوز نیومده!
پدر : از رو کتاب جغرافی دیدی؟
دختر بچه : جغ جغ جغرافی دیگه چیه؟
پدر اندیشید دخترش راست می گوید او که از جغرافی چیزی نمی داند.
پدر : پس چگونه با این سرعت دنیا را درست کردی؟
دختر بچه : من دنیا را درست نکردم من فقط عکس آدمی که پشت صفحه روزنامه ایستاده بود را درست کردم دنیا خودش درست شد.
این تنها یک داستان واقعی و ساده بود
اما باور کنید
بسیاری از مشکلات و مسایل راهکارهای بسیار ساده ای دارند کافی است نگاهتان را عوض کنید.
دنیا را هرطور که دلتان می خواهد می توانید درست کنید به شرطی که ابتدا انسانهایی که پشت آن ایستاده اند را درست کنید
و
برای دنیای خودت تنها هنگامی به آرزوهایت خواهی رسید که از خود شروع کنی و خود را برای آرزوهایت بسازی.
آینده منتظر ما نمی ماند
بنابراین من هم منتظر آینده نمی نشینم بلکه من آینده ام را از امروز می نویسم تا در آینده آن را با آرامشی همراه با شادی بخوانم!!
اگر سفر نكنيم
اگر مطالعه نكنيم
اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم
و هر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم
اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه
موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش در مي آورد
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم كه شده
از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!
بياييد امروز خطر كنيم!
همين امروز كاري بكنيم!
اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم!
شاد بودن را فراموش نكنيم!
The Most
بیشترین
-----------------------------------------------------
The most selfish one letter word...........
بیشترین خودخواهی یک کلمه یک حرفی است
"I“
من
Avoid it.
از آن بپرهیز
----------------------------------------------------------------
The most satisfying two-letter word.......
بيشترين خرسندي يك كلمه دو حرفي است
"WE“
ما
Use it.
ازآن استفاده كن
----------------------------------------------------------------
The most poisonous three-letter word.....
زهآگين ترين چيز يك كلمه سه حرفي است
"EGO“
Kill it.
آنرا از بين ببر
----------------------------------------------------------------
The most used four-letter word...........
پراستفاده ترين چيزيك كلمه 4 حرفي است
"LOVE“
عشق
Value it.
براي آن ارزش قائل شو
----------------------------------------------------------------
The most pleasing five-letter word.......
بهترين قدر داني كلمه 5 حرفي است
"SMILE“
لبخند
Keep it.
آنرا نگهدار
----------------------------------------------------------------
The fastest spreading six-letter word...
سريعترين چيز كه گسترش پيدا ميكند يك كلمه 6 حرفي است
"RUMOUR“
شايعه
Ignore it.
آنرا در نظر نگير
----------------------------------------------------------------
The hardest working seven-letter word..
سختترين كار يك كلمه 7 حرفي است
"SUCCESS“
موفقيت
Achieve it.
آنرا بدست بياور
----------------------------------------------------------------
The most enviable eight-letter word....
رشك آورترين چيزيك كلمه 8 حرفي است
"JEALOUSY“
حسادت
Distance it.
از آن فاصله بگير
----------------------------------------------------------------
The most powerful nine-letter word....
قدرتمندترين چيزيك كلمه 9 حرفي است
"KNOWLEDGE“
دانش
Acquire it.
آنرا بدست بياور
----------------------------------------------------------------
The most essential ten-letter word....
ضروري ترين چيز يك كلمه 10 حرفي است
"CONFIDENCE“
اعتماد
Trust it.
به آن ايمان داشته باش
دو شنبه 2 مهر 1386
سلام.
خوبين شما؟ حال و احوال خوبه؟
بچه مدرسه اياش خوبن؟ آخ كه دلم واسه مدرسه يه ذره شده. از خرداد 85 تا حالا هم دو ماه مدرسه نبودم اونم غير رسمي و يه دوما ترم يك پيش دانشگاهي اونم سال تحثيلي قبل.
ميشه گفت كل تعطيلي... ولي هر چيزم حدي داره خو..مگه نه؟
چه خبر؟ روز اول خوش گذشت؟ دلتون واسش تنگ شده بود نه؟ مدرسه رو ميگم. بعضيا ( مخصوصا) پسرا كه دلشون خيلي واسه مسير مدرسه تنگ شده اين كه خيلي واضحه مگه نه.. ( چشمك) والله اينجا كه يه چي سر زبوناست به نام مسير كه در واقع ( مسير دانش آموزان جنس مخالف ) مد نظره...به هر حال دوران دبيرستان و به قول اون الافش شيرينه مسير دبيسرتان.. كار به راهنمايي ها هم كشيده شده البه اونم از سالها قبل..
بگذريم. نيومدم كه از مدرسه حرف بزنم ولي خوب يه يادي كرده باشم بد نيست.
سه چار روزي ميشه كه حسين با خونواده محترمش به همراه همسايشون رفتن مشهد واس زيارت. البته چون ماه رمضونه بيشتر از ده روز اونجان. حسين جان التماس دعا... نماز روزه و زيارتت هم قبول!
البته يه روز قبل رفتن حسين گوشيم خراب شد دوباره به دليل ديونه بازيه خودم بود. اين بار گوشي چيزيش نشد فقط هر كي زنگ ميزد بهم ميزد دستگاه مشترك مورد نظرتون خوابيده ( خاموشه يعني) با اينكه آنتن هم ميداد و ... نه اس امس رد و بدل ميشد نه چيزي.. واس همين كلي كارامو عقب انداخت و اذيتم كرد. تا ديگه من باشم از اين ديونه بازيا در نيارم. خلاصه دلم خوش فردا صبحش اومدم اون گوشي اظافي كه حسين داشت ازش بگيرم ديدم حسين صبح رفته و پرواز كرده. و ساعت 12 ظهركه با گوشي سعيد اس ام اس دادم مشهد بود.
از قبل از ظهر تا ساعت يك و نيم بعد از ظهر خونه سعيد اينا بودم. آخه يه مجموعه كلي شامل همه نوع موضوع راجع به اتوموبيل گرفته بودم كه دوتا از ديسكاش دي وي دي بودن و منم ديويدي خون نداشتم بنابراين رفتم پيش سعيد كه ديوي ديا رو اونجا ببينم و اطلاعات رو كپي كنم توي ام پي تري پلير و بيارم. اي بابا اين كه فيلمه آموزشي اونم به زبان انگليسي هستش.. ( آموزش طرحي اتوموبيل از ابتدا تا پيشرفته) البته از همينجا بايد شروع كنم و بعدا كه رفتم رشته طراحي صنعتي ادامه دادم كارم سخت تر ميشه ولي چون الان گرافيك تا حدود مناسبي بلدم خوبه ...ولي... به هر حال سر حرفم ميمونم و دنبال ميكنم چيزي رو كه بهش علاقمندم.
بالاخره اون گوشي قبليمو از تعمير گاه اوردم. هر چند تعمير نشده بود ولي لا اقل بهتر از اين يكي بود.. لا اقل ميشد باهاش اس ام اس رد و بدل كرد. خيالمو از جهتهاي مهمي راحت كرد. ...
البته يكمي دير شد... ولي خوب ميشد يه كاريش كرد..
............
ديروز صبح زود بيدار شدم. در واقع ميشه گفت شب تا صبح همش كمتر از يك ساعت و نيم خوابيده بودم. ساعت شش و چند دقيقه صبح با عجله خودمو آماده كردم تا برم شهرك همجوار از اونجا سوار اتوبوس خط برم ماه شهر چون قط اونجا ميتونستم دفترچه اعزام به خدمت بگيرم. حلاصه پسر خالمم كه روز قبل پيش از ظهر اومده بود خونمون باهام بود و ميخواست برسه به ترمينال و از اونجا بره خونه خودشون. حلاصه من منتظر يه رفيق بودم ولي پيداش نشد. البته حدس ميزدم كه مشكلي پيش اومده باشه و طرف گويا خواب مونده بود. خلاصه موقعي كه رسيدم پست مركزي هنوز باز نكرده بودن. ساعت هشت تازه باز شد و منم كه همش اس ام اس بازي با رفيقا..
خلاصه تا هشت و نيم كه دفترچه ها رو بيارن رفتم بازار گشتي بزنم و وسايل طراحي و كارت اينترنت بخرم. اي بابا دستگاههاي اين بخش شهر همه خراب بودن ( خود پرداز ها) و من هم پول آنچناني با خودم نداشتم. ولي تونستم برگه هاي مخصوص بخرم. دوباره اومدم طرف پست. آخيش.. بالاخره گيرم اومد. اگه نيم ساعت ديرتر ميرسيدم تموم بود. تازه اورده بودن. دفترچه رو گرفتم و بلافاصله ماشين گرفتم بيام بخش جديد ماه شهر .
خيلي كسل شده بودم. شب قبل هم اصلا خوب نخوابيده بودم. ديگه خيلي خستم شده بود.
خلاصه خوشحال از اينكه يه مقدار از كارام راه افتاده بود. دوباره رفتم ظرف خود پردازهاي باكها.. نه خير مثل اينكه قرار نيست ما امروز پول بكشيم.. همه دستگاه ها با كارت تجارت مشكل دارن امروز.. از شانص بد وتي هم تازه درست كرده بودن تا نزديك نوبت من ميشد دستگاهها با مشكل مواجه ميشدن. رفتم كافينت. فقط 800 تومن مونده بود. نشستم و هر چي نرم افزار با خودم اورده بودم روي هاست سايتمون آپلود كردم. خوشبختانه اين بارو شانص اوردم. مبلغي كه بايد ميدادم دقيقا همون چيزي بود كه داشتم. دوباره رفتم طرف عابر بانكها اما ديگه فايده نداشت. بنابراين با خودم گفتم بهتره كنسل كنمو با اتوبوسهاي رايگان شركت برگردم خونه. خوشبختانه كارت سرويس باهام بودش.توي راه داشتم جزئيات دفترچه اعزام رو مطالعه ميكردم.وقتي متوجه شدك گه زمان اعزامم هجدهم ديماهه هم احساس راحتي كردم و هم ناراحتي. احساس خوب به اين خاطر كه سه ماه دارم حد اقل و ناراحتي هم به اين خاطر بود كه يكمي دير ميشه و بنابراين دير ميشه. نفهميدم نيم ساعت كي گذشت و رسيم.
خيلي كسل شده بودم. شب قبل هم اصلا خوب نخوابيده بودم. ديگه خيلي خستم شده بود. تا از توبوس پياده شدم از دور ديدم يه آقا پسر با تيپ اسپرت از طرف مقابلم داره مياد. اين طرفمون هم يه مدرسه دخترونه بود كه پر از دختراي عقده اي بود. يهو يه صدايي شنيدم . يه دختري از پنجره طبقه دوم صداشو بلند كرد و يه تيكه بار كرد. دقيقا مد نظرم نيست كه چي بود. اي بابا اين عقده هايي ها هنوز هيچي نشده ...
داشتم به طرف اون پسره ميرفتمو و اونم از روبه رو ميومد. هي ميگفتم اين احمد خالي بنده هي ميگفتم نه خودش نيست. بالاخه نزديكتر كه شد فهميدم خودشه. چقدر عوض شده. البته ميشه گفت بايد تو سرمم ميزدم. حالا كي حال اين رو داره. بيكاره.. هيچكدوم از اعضاي خونوادمونم ازش خوششون نمياد چون يه اخلاقاي نا مناسبي داره.. از آشناهاي خانوادگي هستن. چقدر عوض شده بود با اون مدل موهاي ... هميشه هم از اين تيپهاي اجق وجق.. خلاصه اومد خونه ما.. منم كلي كار داشتم كه دوست نداشتم اين پسره پيشم باشه... خلاصه چاره اي نبود.. ولي اينقدر خستم بود كه ديگه بعد از نماز ظهر خوابيدم. اونم مثلا خوابيد. تازه چشمامو رو هم گذاشته بودم كه يهو يكي بيدارم كرد. خود ش بود. كامپيوترو بدون اجازه روشن كرده بود و ازم پرسيد پسوردش چيه.. آخه تو ديگه چقدر پررو هستي چي بهت بگم.. خوابم ميومد بد جور و يه جوري بهش پسورد رو گفتمو خوابيدم. حول و حوش پنج ونيم عصر بيدار شدم. اي داد بيداد ديرم شده بود. باز يكي از كارام عقب افتاد...عجب شانصي شد اي خدا بگم چه كنه اين شيطان لعنتي را.
اين احمد هم كه از همون لحظه اول تيپمو مسخره ميكرد. حالا به تو چه كه من موهامو يه وري كردم ... نامسلمون بي ايمان چرا اول عيبهاي خودتو نميگيري... نميدونم اين 99 درصد آدما كي ميوان فقط به ظاهر گير بدن .. هر جوري با ظاهرت ور بري مسخرت ميكنن البته من محل سگ مزخرف اين آدما هم نميزارم.
بعد افطار و فيلم يه وجب خاك رفتم بيرون ( مسجد). تصميم گرفتم كه جرء يازده قرآن رو قبل از تشكيل جلسه ختم كنم. همينكارم كردم و تا حدود ده شب كه اونجا بودم 12 رو هم ختم كردم و جلو افتادم. واس اين اينكارو كردم كه فرداش (يعني امشب) نرم مسجد و به شاگردم خبر بدم كه بالاخره بيادش بنده خدا.همون مهندسه..
خلاصه اومدم خونه . اين احمد هنوز خونمون بودش. يعني از اون آدماييه كه رفيقامم وقتي ديدنش حالشون از اخلاق نا مباركش بهم خورد.
خلاصه ميخواستكم گزارش روزانه بنويسم نميتونستم. ميخواستم به بقيه كارم برسم باز راحت نبودم. هر كاري ميخواستم بكنم نميتونستم. همش جفتم نشسته بود. منم نميخواستم بگم نيا پيشم البته مساله رودرباسي نيست! اين ياو چسبه. تا از يه چيزيم حرف ميزني هزارو يه جور نظر آميخته با خالي بندي نثار ميكنه.نميدونم چرا حالم از آدما خالبي بند ...
حالا اين هيچ امشب از مادرم شنيدم زماني كه ديشب منو برادرم بيرون بوديم و اونم با نيومده بود با كمال پررويي اومده راينه مارو روشن كرده و ور رفته. اصلا بهش اعتماد ندارم. ازاين آدمايي كه اون چي رو كه برا خودش دوست نداره برا ديگران به راحتي قبول داره و اصلا رعايت نميكنه....
هيچي ديگه بالاخره ساعت يك اينطرفا دراز كشيد و منم تا خود سحر و وقت سحري بيدار موندم. قرار بود اون صبح زود بره خونشون و از شرش راحت بشم. از طراحي كه حرف زدم باز خالي بندي... خلاصه ام پي تري پليرم برد و گفت برادرت كه اومد مدرسه ( ماه شهر) بياد طرفم تا هم اينو بهش برگردونم هم اون وسايل طراحي و رسم فني اظافي كه دارم برات بفرستم. گفتم خوبه به يه دردي خورد... اين همه اذيت شديم لا اقل... البته لا اقل اگه مسل ادم خالي ببنده يه چيزي همش حرفاي زشت ميزنه .. من با فلاني من با فلاني... منم فقط بحث عوض كن هستم. اعصاب واسه آدم نميزاره. بابام كه ازش بد جوري بزارو متنفره.. خلاصه سحري هم خورديم و صد بار آخيش كه اين يارو بيدار نميشه واس ... مگه اهلنماز و روزه... صد مرتبه آفرين بر كساني كه لا اقل ماه رمضون نماز روزه ميگيرن لا اقل بهتر از اينجورياشن.
خلاصه من تا پنج و ربع سحر كه بابا رو دوباره بيدار كردم بره سر كار خوابم نبرده بود. بالاخره ساعت پنج و نيم اينطرفا با هزار و يك جور روياي قشنگ و زيبا خوابم برد.
امروز هم بعد از ظهر طرفاي ساعت دو و نيم سه بيدار شدم اگه اشتباه نكرده باشم. مامان اومد گفت باباتو سر كار بردن سي سي يو و حالش بد شده. من كه واسه والدينم سر نماز دعا ميخونم. اما بنده خدا پدر. ادم بدي نيست و خيليم زحمت كشه. دلم بد جوري سوخت. خبر ناراحت كننده اي بود. البته به دليل شرايط خونوادگي و فشار هاي عصبي چند سالي ميشه كه اينطوريه و ناراحتي قلب داره. سر نماز واسش دعا كردم. هر چي باشه پدره و عزيز!..
بعد از نماز كه رفتم پاي خانمم ( همون رايانه) . خيلي وقته با هم ازدواج كرديم. البته الان مثل قبل باهاش سر و كار ندارم و فعلا يه خانم واقع باشه بهتره. دلم واسه يه نفر خيلي تنگ شده.
بد جوري خسته و كوفته شده بودم. آلرژي فصلي هم كه امونم نميده. نشستم پاي پي سي اما همش يه ساعت كه كار كردم بد جوري كسل و دچار سر درد شدم. معدمم يكم اذيت ميكرد. برگشتم خوابيدم. اين بهترين راهش بود. تا ساعت 6.15 خوابيده بودم. مدارم مدام ميومد بالا سرم و غر ميزد. كه بدو به كارات برس و اتاقو مرتب كن. مگه شاگرد نداري. نميدونم ناخواسته صدام يه خورده بلند شد چون ديگه ولم نميكرد. گفتم بابا تو رو خدا ول كن من مريظم تحمل ندارم بذار بخوابم. تا اينكه نديك اذان بيدارم كرد. به خاطر بلند شدن صدام ازش معذرت خواستم. اتاقمو مرتب كردم و افاطري هم زدم. بازم پا سريال نشستم. تموم كه شد برگشتم تو اتاق و بازم تميز كاري شروع شد.. بعدشم منتظر نشستم. چند دقيقه بعد آقاي مهندس اومدش. اي بابا اين بنده خدا كه بازم بد جوري خوابش ميومد. چشماشو.. خمار...بهش گفتم مهندش مثل اينكه بد جوري خسته اين حق دارين از ساعت 4 صبح تا حالا بيدارين و سر كار بودين و روزه هم كه بودين. افظار هم كه صرف شد بدن سنگين ... و آدم خوابش مياد. خلاصه تا طرفهاي هشت و نيم پيشم بود.
طرفاي ساعت 9 هم از خونه زدم بيرون. عابر تجارت كارت رو هم با خودم بردم. اكهه شانص. اين كه هنوز خرابه از ديروز تا حالا.. توي شهرك همين يه دونه خودپردازو داريم. حالا چطور كارت بخريم. برگشتم خونه به بابا گفتم قربون شكلت 6 تومن بهم قرض بده. اون كه عمرا به من 6 تومن همينجوري بده و تا حالا نشده. گفتم خودپرداز خراب بود ميخوام كارت نت بخرم و خيلي هم احتياج دارم. در اولين فرصت پس ميدم. خلاصه موبايلم هم كه نه صداي طرفو ميشه توش شنيد و نه صداي من ميره برا طرف. ميخواستم زنگ بزنم آي اس پي ماه شهر و يه سفارش بدم يه كارت نامحدود 5 شبانه روزي بيارن دم در. با هزار بد بختي يه موبايل از يكي ار بچه هاي دست اول جور شد ولي معلوم شد كه اولا ساعت ده به بعد سرويس ندارن در ثاني طرف شهرك ما سرويس ندارن. برگشتم طرف بازارچه و به يكي از مغازه ها كه در اصل فروشگاه لوازم خونگي بود ولي انواع كارت ها رو داشت مراجعه كردم. همين كه رسيدم ديدم تازه داره در مغازه رو ميبنده. پسرسيدم كارت اينترنت نامحدود پنج شبانه روز دارين؟ گفت آره.. تعجب كردم. همين جوري پرسيده بودم. چون تو شهرك ما معمولا اين كارتا به ندرت فروش ميرن و نميخرن كسي از اين كارتا نميورد ولي فكر كنم چون قبلا چند دفعه اومده بودم و سوال كردم و نداشتن تصميم گرفتن بيارن. خلاصه يه كارت گرفتم. البته هزينه كارتها اينجا نسبت به كيفيت خدمات واقعا بالا هست.
تا رسيدم خونه و ميخواستم مجله ماشيني كه تازه گرفته بودم بخونم سعيد آقا كه يكي دو ساعت قبلشم تو ميدون به همراه محمد ع ديده بودمش اس ام اس داد كه من تو پارك محلتونم تو كجايي. گفتم خونه. گفت بيا لطفا. رفتم طرفش زودي. دلم نيومد .. ديدم تنها نشسته. يه گپي زديمو و نيم ساعت بعد رفتش. البته گويا امروز خيلي خوشحال بود. چون امروز با اولين امتحاني كه داد بود قبول شد و گواهينامه رانندگيشو گرفت. تا اينجاي كار مشخص ميشه كه دعاي خير حسين در زمينه حاجت رفقاش مستجاب شده... منم به سعيد تبريك ميگم. بيچاره حسين نزديك به شش بار رد شده.. اگه حسين شش بار رد شده باشه من يكي فكر كنم ده تا رو شاخه.. البته نا گفته نمونه اينجا بيش از حد سخت ميگيرن ناكسا و تا پول قشنگي دست ادم نبينن به اين راحتيا .. ولي ميشه گفت سعيد خوش شانص بود . البته همه چيزو در عمليش درست رفته بود . بازم تبريك.. منتظر هستيم كه دهن رفقاتو شيين كني.
.....
فعلا من به كارام برسم كه خيلي كار دارم.
صبر كن ببينم. يه لحظه كه اومدم تاريخ و ساعت بزنم يادم اومد كتري رو گذاشته بودم رو اجاق. بدو بدو رفتم اونجا. شانص اوردم. آخرش بود. يه چاي فوي واس خودم آماده مردم. چه بي دقتي شدم.
شايد الان اگه از اين چاي احمد نوش كنم يه ذره هوشيارتر بشم. البته اين احمد با اون يكي فرق داره ها.
ما چاي ميل كن رفيق!
شب خوش. به اميد ديدار
ساعت يك و ربع بامداد سه شنبه 3 مهر ماه پاييشز دوست داشتني
سال 1386
*هر وقت که برای همسرتان کارت پستال می فرستید ، روی پاکت آن تمبر عاشقانه ای بزنید
*با ارزش ترین هدیه ممکن را برایش تهیه کنید
*بهترین جمله ای که معشوقتان برایتان نوشته است را قاب کنید و به دیوار اتاقتان بکوبید
*وقتی همسرتان در خانه مشغول خانه تکانی است ، ناهار آنروز را از رستوران تهیه و برایش به منزل ببرید
*در طول سال برای هم نقشه های عاشقانه ای بکشید
*تمام نامه های معشوقتان را با بوسه ، لاک و مهر کنید
*کمد لباسهایش را با اشعار و جملات عاشقانه تزئین نمائید
بقیه در ادامه مطلب

