|
شنبه 24 شهريور 1386 وقتي ديدم كلاس زود تموم شد بلافاصله آماده شدمو رفتم مسجد. آواخر جزء بودن. نشستم و با خودشون ادامه دادم. تموم كه كردم بعدش خودم اون 15 صفحه رو خوندم براي همين امشب يكم بيشتر مسجد موندم. حسين هم بودش. من نيومدم با اين حرفا غيبت دوست خوبم حسين رو كنم. اگه خوب مطلب رو بخونيد متوجه ميشيد. در ضمن ميفهميد كه حسين مورد اعتماد ترين دوست منم هست. هر چند اون دو سه تا رفيق صميمي ديگه باهاش اختلاف ناچيزي دارند ولي خب هر كسي از يه نظر ممكنه براي شما بهترين باشه. اميدوارم دوست گلم بدونه كه من هدفم از نوشتن اين مطلب چي بوده و اشتباه فكر نكنه.
اینو حتما بخونین. از خودم نیست. توی وبلاگ یکی از دوستان پیداش کردم.
اینم لینکش:اهل هزار و یکشبم از ته قصه ها میام
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد. کاملا از او نا امید شده بود، از کسی که انقدر دوستش داشت... و فکر می کرد که او هم دوستش دارد . ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت. ............... از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود، همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر. چشمهایش همیشه به دری بود که همه از آن وارد می شدند، غیر از کسی که او منتظرش بود . حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر، دلیل قانع کننده ای داشته باشد . ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته، که خود پسر هم به احمقانه بودن آنها اعتراف داشت. ................. تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند... به او گفت که از زندگی اش خارج شود... به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود، با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود. دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد ... زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید... چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود... و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . ............ دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است... در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را، مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد، و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود، و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت. و آنوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود . ................ در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود ، و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد... پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود... او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند.
پنج شنبه 22 شهريور اومدم رفقا سلام. حال و احوال شما؟ خيلي دلم تنگيده بود. هم واسه وبلاگ هم واسه شما. دقيقا يادمه ميخواستم زماني بنويسم كه خونوادم تازه از شيراز اومدن. منتها وقت نميكردم. هر وقت هم يه مختصر فرصتي گيرم مياد دوستاي گلم مگه ميزارن...چند روزيه كه غروب به بعد هم ميام بيرون. اين چند روز خيلي اتفاقا افتاد. خوشبختانه اتفاقات خوشحال كننده اينقدر خوب بودن كه اون اتفاقات ناراحت كننده جلوي اونا هيچ نميتونستن باشن. روزي كه خونوادم از مسافرت اومدن. غروب بود. هنوز بابا پاشو توي راه روي آپارتمان نزاشته بود كه رفتم طرفش و اين بار باهاش روبوسي كردم. اونم در تحويل گرفتن كار درستيشو نشون داد. ( چه عجبي) شوخي كردم. اتفاقات اخير هاااااااااااا. يه خبر بي مزه يا شايدم مهم فقط براي بعضيا. از حالت تهوع اومدم بيرون. اگه ميخواين بدونين حالت تهوع چي بود عكسا رو ببينين. بعش اگه ميخواين حالت تنوع رو ببينين عكساي در ادامه مطلب رو نگاه كنين. بالاخره سر و وضعم مرتب شد. اينا تصاوير قبل از عمل هستند. تصاوير بعد از عمل در ادامه مطلب.
اينا تصاوير قبل از عمل هستند. تصاوير بعد از عمل در ادامه مطلب. يكي ديگه از اتفاقات اخير اينكه منم رفتني شدم ديگه. مدرسه ثبتنامم نكردن. پيش دانشگاهي رو ميگم. چون امتحان خرداد ماهم رو غير حضوري ثبت نام كردم ميبايست در پيشدانشگاهي غير حضوري ثبتنام بشم و از اونجا كه اين امر مستلزم داشتن گواهي پايان خدمت بود قبولم نكردن. خلاصه بهم گفتن برو همون مدرسه اي كه ثبتنام كرده بودي و ازشون بخواه يه نمره انظباتي بهت بدنو تو رو حوضوري ... خلاصه به هر در زديم و به دو سه تا آشنايي كه آنچنان هم كاره اي نبودن گفتيم كه اگه ميتونن كمك كنن اما نشد. خود اون مدير مدرسه اي كه بهم ديپلم داد كه مثل بقيه مديران شهرستانمون از خوداشه ولي خوب نميشه. كد دانش آموزي و...از اين صحبتا ديگه.. خلاصه من شنبه بايد برم دفترچه بگيرم و نهايتا تا آذر ماه بيشتر نيستم. اولش وقتي اين خبر رو بهم دادن يكمي ناراحت شدم اما خونسرديمو زود بدست اوردم. اگه زود تموم كنم بعدش ميتونم هم كار كنم هم با خرج خودم درس بخونم و بار سنگيني از دوش خونوادم بردارم. همش نبايد به صورت منفيانه نگاه كنم. اما به هر حال از شرش راحت ميشم.ديگه هيچ وقت هم لازم نيست براي هر كاري توي صف گرفتن گواهي اشتغال به تحصيل باشم و دوندگي... اما يه چيزي هم نامشخصه. دو بيماري معده و آلرژي نسبتا شديد فصلي بدجوري عذابم ميدن. شايد اينا باعث بشن معاف بشم و سريعتر راحت بشم. خدا رو چه ديدين. امروز روز اول ماه قشنگ و پر فيض و پر بركت رمضان بود. ديروز كه يوموالشك بود تونستم روزه بگيرم چون شبش تا صبح بيدار بودم و با يه رفيقي گپ دوستانه داشتم و خلاصه يه سحري نسبتا مفصل زدم . يه بدختيي كه داشتم اين بود كه بعد از ظهر از ساعت 4 تا نزديك به 6 و بلافاصله از 6 تا 7.30 كلاس خصوصي داشتم. هر دو شاگردم بودن. مباحثشون فرق ميكرد. اذان اينجا هم يه ربع به هفت ميگفت. اما من كه از حولو حوش ساعت چهارو نيم پنج درد معدم شروع شده بود و البته چيزي هم نمونده بود و بايد يه طوري تحمل ميكردم.با اين وجود من بعد از هفت و نيم افظار كردم. براي امروز هم ساعت يه ربع به پنج صبح بيدار شدم . اذان گفته بود. منم كه بدون سحري نميتونم بگيرم. از فردا هم اگه بگيرم قبل از غذا داروهايي كه قبلا مصرف ميكردم براي اين منظور مصرف ميكنم. تا چند روزي ببينم چطور ميشه. البته پارسال پزشك منعم كرده بود. يكي از رفقا حرف قشنگي زد: روزه براي سلامتيه نه بيماري. اين حرفش در من اثر خاصي گذاشت. اما عاشق روزه گرفتن هستم. كاش مشكل حل بشه. ماه رمضون ماه خيلي قشنگيه. هر سال قرآ ختم ميكردم توي جلسات مسجدمون ونيز شب قدر ... اما پارسال كله خرابمون كردن به جاي اينكه شب قدر بريم مسجد رفتيم ساحل رود نزديك شهرك . خيلي تاريك بود. البته بازيگوشي و به قول بچه ها ماجرا جويي. يه عالمه خيابون متر ميكرديم. شب قدر رو من از دست دادم نه اونا چون من بودم كه هرسال توي اين شبا فعال بودم ولي يكي از اونا كه اسمشم دوست ندارم بيارم يه زماني اصلا به خدا اعتقاد درستي نداشته! امشب هم جزئ اول رو ختم كرديم. نميدونيد بعد از اتمام جلسه چه آرامش قلبي قشنگي مياد سراغ انسان. امسال حسين براي ختم هر شب پايم هست. البته اگه كلاسها ي خصوصيم به بعد افاطار نخوره سعي ميكنم همه قرآن رو كامل ختم كنم. اميدوارم كه از اين ماه نهايت استفاده رو بكنين. التماس دعا. محتاجيم. دست مار رو هم بگيريد. چند روزيه كه براي سايت هيچ كاري نكردم. نه آفلاين و نه آنلاين. شانص بد ما خرج كردنمون الكي شد. البته فقط هاست مشكل داره. 250 مگابايت با تمام امكانات به صورت نامحدود خريديم اما متوجه شديم اكثر آي اس پي هاي توي ايران نميتونن اين سايت سرويس دهنده رو باز كنن بنابراين سايت ماهم باز نميشد. حالا موندم چه خاكي بريزم تو كله فسقليم. هيچي ديگه دوباره من بايد عهده بگيرمو خرج كنم. كلي خرج آخرش چي... بايد تا دير نشده تمومش كنم. www.m e m c o – o n l I n e .c o m اين آدرسش هست. من با فاصله نوشتم بنا به دلايلي. اگه آماده شد بهتون خبر ميدم. يه اتفاق ديگه كه توي اين چند روز افتاد و كلي ناراحتمون كرد فوت (قتل) برادر دوست داداشم بود. كه هر سه ما رفقا سعي كرديم به نوعي همدردي كنيم. البته با نامردي به قتل رسيده. و جسد اون خدا بيامرز ده روز بعد پيدا شده بود. توي يه پارك پيدا شده بود و جاهاي زيادي از بدنش رو با سوزن آغشته به مواد مخدر سوراخ سوراخ و خفش كرده بودن. اون با برادرش اينا زندگي نميكنه براي همين هم زود خبر دار نشده بودن. از خداي منان طلب آمرزش براي اين مرحوم از دست رفته ميكنيم. اميدواريم كه غم آخر اين دوست عزيز و خونوادش باشه. پيمانكار كوچولو برادرم رسول. دومين فرزند خونوادست. خيلي شيطونه. به خيالش خيلي زرنگه اما هميشه به راحتي مچشو ميگيريم. يه كارايي ميكنه آدم تعجب ميكنه. امتحان فيزيك داشت شهريور. همين چند روز پيش.دو روز قبل از امتحان بعد از ظهر گفت: ميخوام برم خونه دوستم درس بخونمو يه كتاب دفتر هم برداشت. ديگه پيداشت نشد. تا اينكه شب به گوشي من زنگ زد. گوشيم روي پيغامگير بود. پيغامشو فقط گوش كردم كه گفت من رفتم ايزه براي مسابقات نينجا و فردا شب ميام. ايزه هم كه بيشتر از 300 كيلومتر باهامون فاصله داره. من موندم اين برادرم كه هر يكي دو سال يه ورزش رزمي چنج ميكنه به چي ميخواد برسه آخه. با اين وضعيت تحصيلي مسخرش. سه ساله بابام براي ثبتانمش توي مدرسها بدختي كشيده. كلي دوندگي ميكرده. اما اين برادر ما انصاف اين همه زحمت رو نداشته. خلاصه قيبش زد. يه روز قبل امتحانش هم نيومد. پدرم خيلي عصباني بود. مادر هم همينطور. نكنه اتفاقي براش افتاده. هيچ كدوم از دوستاش حتي اون نينجايي نرفته بودن. اونايي هم كه امتحان داشتن تو خونه بودنو جايي نرفتن. خلاصه گذشت تا اينكه اين داداش رسولمون ساعت 4 صبح روز امتحان اومد خونه. خودش كه گفت يه چيزايي خونده اما ميدونيم هيچ وقت رو حرفاش نباس حساب باز كنيم. خلاصه امتحانشو داد. منم همون روز رفته بودم همون طرفا (ما ه شهر). هوا خيلي گرم بود. شايد اگه بچه هاي بالاي ايران بيان اينجا نتونن يه ساعت تحمل داشته باشن. دماي بالاي 50 كم چيزي نيست. برادرمو دوستاشو وقتي رسيدم شهرك ديدم. البته تابلو بود كه خوب نداده. خلاصه اين برادرم خيلي كلكه. مثلا وقتي جايي بهش بگن قراره اردو برگزار بشه و فلان مقدار بايد بدين اين آقا مياد يه مقداري رو اظافه تر از بابا ميگيره و ميگه كه بابا براي اردو اينقدر ازم ميخوان. ( اگه بخواد پيمانكار بشه همه رو بيچاره ميكنه)به قول حسين چيه پيمانكاره؟ يه سه چهار روزيه كه با محمد( همون پسره كه در موردش توي پست قبل نوشتم) رفته مشهد. بابامم بهش نگفت نه. البته خودش گفت با حسن ( هموني كه عزا دار شد) و يكي ديگه از دوستاش. تابلو بهم گفت اگه دسوتاش اومدن دنبالش بهشون نگم كجا رفته. عصر ديدم اي بابا همون رفقايي كه گفته بود باهاشن به جز محمد اومدن دم در ميپرسن رسول هستش؟ گفت ميگه قرار نبود شما مشهد باشين؟ با همون حالت تعجب گفتن چرا رفتيمو اومديم. بعدش پرسيدن چطور؟ بعد متوجه شدم كه اي بابا اينا اصلا روحشونم خبر نداشته. خلاصه من كه از همون ظهر كه برادرم به مقصد مشهد از خونمون زد بيرون يه جورايي شك كرده بودم. اولش فكر كردم بازم به يه بهانه اين بار حسابي جيبشو پر كرده و يه چند روزي ميره خونه يكي از دوستاش ميگذرونه. اما شب متوجه شدم كه نه واقعا رفته . از مادر محمد پرسيدم گفت رفت مشهد. اما اينكه رسول چرا گفت اينا هم باهاش بودن جاي تعجب داشت. گويا خودشو محمد رفتنو يه سري ديگه از دوستاش قبلا منتظر اونا بودن. به هر جهت گفتم داداش واسه من يه گوشي هدفون برا ام پي تري پليرم بياري ممنونت ميشم. همش همين. وضعيت هاي من در اين چند روز. وضعيت ظاهري كه كاملا متغير بود. اونم تغييرات زود به زود. بهتره به عكساي پست در همين مكان و نيز ادامه مطلب نگاهي كنيد. اما وضعيتهاي روحي روانيم هم دچار تغيير شدن. نميدونم چرا يكمي عصبي تر شدم. فكر كنم دوباره بايد برم سراغ دارو. يه ذره با دوستام بد اخلاق شدم اما به والله بد جوري عاشقشونم. بلافاصله هم از اين كارام پشيمون ميشم. امشب يه طوري باعث ناراحتي سعيد شدم اما سعيد زياد به دل نگرفت. ااميدوارم منو ببخشه. اما يه اتفاق خوبي هم كه افتاد پيدا شدن يه گمشده بود. انگار پس از سالها... به شدت اميدوارتر از گذشته شدم. با اينكه خبر خدمت و اينا هم پيش اومد اما اصلا از اين بابت نا اميد نشدم. نگاه من به آينده اميدوارانست. آينده رو از الان ميسازيم نه از خودش. هر شب خدامو شكر ميكنم كه گمشده پيدا شد.البته اگه نا اميد بودم پيداش نميكردم. با فكر و تخيلم تونستم پيداش كنم. خيلي اين گمشده برام عزيزه. اميدوارم ديگه هيچ وقت از دستش ندم. اين اتفاق خيلي خوب بود. شايد اينقدر خوب كه نزاشت وضع روحي اخير من با توجه به مشكلات خونوادگي و خسارت ناشي از اينترنت و خبر اي بد و ...بدتر از اين شه.خدا رو شكر. واقعا صد هزار مرتبه هم شكر كنم كم كردم. دوستان خوبم آنچنان فرصت زيادي براي نوشتن نيست. اما سعي ميكنم پستهاي خوبي رو آماده كنم. اگه متوجه شده باشيد نسبت به قبل كمتر خاطره و گزارش روزانه مينويسم. البته سعي ميكنم تا آخر زماني كه هنوز هستمو نرفتم سربازي تا ميتونم براتون مطلب خوب بزارم. شرمنده اخلاق ورزشيتون. نتونستم خيلي جاها خوب همراهيتون كنم. اميدوارم ببخشيد. فعلا التماس دعا.
سلام. هم خوشحالم هم دلم گرفته.... اما زا خداي خودم ممنونم كه به يكي از آرزوهام رسيدم. خدايا ازت ممنونم. ديشب تا صبح بيدار بودم طبق معمول. اينبار يه مهمون هم داشتم كه هم ناخونده بود هم عزيز . البته ميشناختمش ولي اولين بار بود كه پيشم مونده بود. هنوز خونوادم نيومدن. ديشب محمد ب يكي از بچه هاي بزرگتر خودم كه خونشون فقط چند متر اونورتر از خونمونه و سر نبش كوچمونن اومد خونمون. بذارين يه چيزي بگم. تا حالا آدمايي ديدين كه ميگن يه تختشون كمه. راستش اين آقا هم از اين مشكلات داره ولي من دوسش دارم. خيلي دلم واسه اينجور آدما ميسوزه. خدا اينجور آدما رو بي خودي نشون من و شما نميده. خلاصه اينكه اين آقا هيچ دوست همسن و سالي نداره. ميشه گفت 23 سالشه ولي اخلاقش به بچه 12 ساله ها هم نميرسه. خيلي گناه داره به خدا. خلاصه آقا محمد گل هيچ وقت دوست نداره به دوستاش كه همه هم از خودش كوچكترن نه بگه. پاتوقش نزديك خونه حسين ايناست. هميشه هم كلي بچه كوچيك دورشو گرفتن. يه بار منو حسين رد شديم ديدم بنده خدا تنها نشسته روي جدول و هيچ حتي يه گربه هم كنارش نيست. البته برادرم اونو بهتر ميشناسه و شايد به خاطر برادرم اومده بود خونه. اين روزا هم هيچكدوم از دوستاش نبودن. ديشب اولش اومده بود خونمون. برادرم كه فكر كنم رفت مسجد كمك كنه و تا صبح بيدار بمونه. منو حسين داشتيم بر ميگشتيم طرف خونه . محمد رو ديديم كه از زور بي حوصلگي نشسته كنار نگهبان محله . بهش گفتم تنهايي. گفت آره. گفتم گوشيت هست ؟ بيا تا رمشو پر كنيم. گفت نه وحيد ( برادر سعيد جونمون) بردش و گفت فردا ميخوام برم مدرسه گوشي ندارم. اي بابا يه جوري شده حالا انگار بدون گوشي نميشه سر كرد. من ميدونم درد وحيد چيه از وقتي باباش براي سعيد يه گوشي ماماني خريده اينم رگ حسسود گرفتشا. محمد اومد پيشمون. حسين كه تا نيم الييك ساعتي بيشتر نموند و بعدش رفت خونه. رفتم نت. محمد كه نه از نت چيزي سر در ميورد نه از كامپيوتر با اينكه خودشم كامپيوتر داره. طفلكي تا صبح كه بيدار بودم باهام پايه بود. آهنگايي كه دوست داشت براش پخش كردم. داشتم چت ميكردم. يه عكس ترسناك رو نميدونم چطور نشونش دادم كه يه دفعه فهميدم بد جوري ميترسه. اولش فكر كردم شوخي ميكنه اما بعدش كه كلمه جن رو با خنده درست هم گفتم ديدم خيلي ميترسه. از جام كه بلند ميشدم و هر جاي خونه ميرفتم دنبالم راه ميافتاد. توي كامپيوتر عكس يه خانوم خوشگله خارجي ديد يه دفعه ديدم گفت من يه دوست دختر داشتم تهران ( اهل تهرانه) همش دو روز باهام بود. خودش شماره داد اما دو روز بعد گفت من دارم شوهر ميكنم. خيلي دلم سوخت. كسي به اينجور آدما اهميت نميده. يه بارم يه آهنگ غمگين گذاشتم ديدم كم مونده اشكش در بياد. خيلي تعجب كردم با اينكه برام عادي بود ولي در مورد محمد ديگه اينجوري فكر نميكردم. حالا ميفهمم چقدر گناه داره بنده خدا. خلاصه بهش گفتم مامان بابات كاريت ندارن اينجايي؟ نميخواي بهشون خبر بدي گفت نه اونا كاري ندارن. خلاصه تا صبح بيدار بوديم. گفتم تو رو خدا اگه خوابت مياد جا هست برو بخواب گفت نه من خوابم نمياد بيخوابي دارم. بازم گفتم راحت باش و هر جور دوست داري دم دقيقه يه حرفايي ميزد. منم حواسم بهش نبود ولي با اين حال نميخواستم فكر كنه محلش نميزارم. سريع جوابش رو ميدادم اكثر اوقات خلاصه من نزديكاي صبح بود كه هوس كردم دوش بگيرم. دوش آب سرد خدايي خيلي حال ميده. اينجا بود كه فهميدم محمد ترسيده و و گفت من كجا برم. اين وقت شب ميري حموم نميترسي؟ گفتم ترس؟ نه . گفت من خيلي ميترسم. سريع يه دوش سرد گرفتم اومدم بيرون. رفتم پاي كامپيوتر هنوز آنلاين بودم. همش هم دانلود هاي بالاي 20 مگابايت. فكر كنم از چند روز پيش تا حالا جمعا 300 مگابايت شد. خلاصه هيچي ديگه. تا زماني كه كامپيوتر رو خاموش كردم و رفتم بخوابم ديدم محمد هنوز بيداره. طفلي خيلي ترسيده. نميدونستم اينجوريه. دلم سوخت به خدا. ساعت از شش گذشته بود كه خوابيدم اما يه جورايي خوشحال بودم. يه جورايي هم متعجب. به هر حال خوابيدم. هنوز ساعتت هشت نشده برادرم زنگ در رو به صدا در اورد. در و باز كردمو برگشت خوابيدم. برادرم محمد بيچاره رو بيدار كرد و براش صبحونه درست كرد و بعد صبحونه خوابيدن. بازم گذشت. اين دفعه تلفن نميزاشت بخوابيم. دوست بابا بود. ساعت 9 بود تازه. دلم ميخواست برم فروشگاه خريد كنم اما خيلي خوابم ميومد. بازم مثلا خواستم بخوابم اين بار نگهبان محله كه آشناي خانوادگيمون هم هست اومد . منو ديد كه موهامو اومده جلو چشام. گفت اين موهاتو كوتاه كن اذيت ميكنن . خداييش هر كي اين حرفو بزنه اهميت نميدم ولي از اين يه آقا ديگه دلگير شدني نيستم. خيلي گردنمون حق داره. به هر حال گفتم تا چند روز آينده قراره كوتاه كنم. بازم مثلا ميخواستم بخوابم. خلاصه تا ساعت يك و نيم ظهر خواب بودم. تازه بيدار شده بودم. تو اين فكر بودم براي نهار چيكار كنم.يه دفعه زنگ درفتم دم در. نگهبان محل با يه خانوم ميانسال كه به سرعت هم فهميدم مادر محمد هست دم در بودن. مادرش ميگفت از ساعت سه شب در به در دنبال محمد ميگشته و ميگه حتي گربه هم تو خيابون نبود. بهش گفتم خاله من به خودشم گفتم. يه دفعه خود محمد اومد دم در. هيچي نميگفت. بهش گفتم محمد جان مگه ديشب بهت نگفتم.. جواب : چرا گفتي ! مادرش بيشتر ناراحت بود اما كم عصباني هم بود. براي مادرش توضيح دادم كه گوشي هم پيشش نبوده . گفت من با گوشيش تماس گرفتم مشغولي ميزد منم دلم شور ميزد متوجه شدم كه وحيد گوشي رو از حالت آماده خارج كرده و روي مشغولي در اورده. خيلي ناراحت شدم. نگهبانه هم كلي تعريف ما رو كرد. من اين خانوم رو با اينكه خيلي وقته هم جقت خونه خودمون هستن تا حالا نديده بودمش اما به نظر ميرسيد مادر مهربوني بوده باشه. خلاصه مادرش گفت مزاحم شما كه نيست گفتيم نه بزاريد باشه.. نگهبانه هم كلي تعريف ما رو براي مادر محمد كرد . خيال مادرش راحت شد. محمد هنوز پيش ما بود. اما همين كهه مامانش رفت ديدم اي بابا نشسته يه گوشيه داره گريه ميكنه/ گفتم عزيزم چي شده برادرم گفت ميگه مادرم تا صبح به خاطر من بيدار مونده و اذيت شده. خيلي ناراحت شدم و دلم بد جوري سوخت. خيليا هستن كه خدا بيشتر از اين قوه تعقل و تفكر بهشو نداده اما دريغ از اندكي مهرباني و پاك دلي... محمد گفت زنگ بزنين به مادرم بيگن به بابام چيزي نگه. ( مادرش گفته بود كه باباش رفته ماموريت و تهران به سر ميبره و اگرنه خيلي ناراحت ميشد). منم اول به وحيد زنگ زدم. اول شماره خط خود محمد رو گرفتم كه دست وحيد بود. متوجه شدم مشغوله براي همين زنگ زدم خونه سعيد اينا . خود وحيد برداشت. با منطق باهاش حرف زدم و براش تعريف كردم چي شد. بعدش بهش گفتم شماره گوشي مادر محمد رو از توي گوشيش پيدا كن چون محمد بلد نيست. چند دقيقه بعد دوباره تماس گرفت و گفت فقط شماره باباش و خونشون رو پيدا كردم. شماره خونشون رو گرفتم و تماس گرفتم. مادرش برداشت. كلي راجع به محمد حرف زد و كلي از ما تشكر كرد. بهش گفتم لطف كنيد به باباش چيزي نگين حي تازه جوري گريه كرد كه منو تحت تاثير قرار داد. اونم گفت آره محمد پسر ساده ايه. به دوستاش نميگه نه و ... همين يه بچست. خواهرش كه امروز فهميده بود كلي واسش گريه كرد. گدوستش وحيد صحبت كردم. وحيد هم پسر ساده ايه. مادرش گفت محمد هم ساده تره. گفتم مشخصه. مادرش گفت ما همه چي براي اون مهيا كرديم. خونه موبايل ماشين و حتي كار توي شركت و زمينه درس خوندنش رو بازم فراهم كرديم ولي خودش نميره دنبالشون. خلاصه مامان محمد قبول كرد كه به بابا چيزي نگه و مثل اينكه از اول هم قرار نبود اين كارو كنه. لبخند رو روي لبان محمد ديدم و خوشحال شدم. از ديشب كه باهام بيدار بود يكي از عينكهاي باحالي كه داشتم روي ميز بود. براي من خيلي بزرگ بود اما دقيقا اندازه خودش بود. بهش هديه دادم. خلاصه طبق گفته خودش ميتونه به باباش هر چيزي كه دلش ميخواد بگه تا براش فراهم كنه اما خودش دوست نداره خونوادشو بندازه توي زحمت و ميگه من دوست دارم خودم كار كنم و بپردازم. با اين كه وضع ماليشون خوبه و دوتا ماشين هم دارن اما كار ميكنه و خودش خرج خودشو در مياره. بازم بهتر از اونيه كه تنبل نشسته توي خونه و غر ميزنه چرا براش فلان يا فلان رو نميخرن. خلاصه كه اون تا تا نيمه شب پيش ما موند و حتي وقتي خواستم با حسين برم خريد با ما همراه بود. بچه بدي نيست. خيلي بدم مياد از اون پسرايي كه ازش كوچيكتر هستن و ازش باج ميگيرن و فقط به خاطر اينكه با يه عده از گردن كلفتاي شهر همجوارمون در يك دار و دسته هستن به اين پسر معصوم اين همه بدي ميكنند. شايد خدا اينجور آدما رو جلوي ما قرار داده تا همينا نا خود آگاه معلمي براي درس دادن باشند و نيز وسيله اي براي هشياري از اينكه وضع ما از خيليها بهتره و بايد شكر گذار باشيم بيايد بيشتر بيانديشيم درود
این یک تست وانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده. 1 تلفن زنگ میزنه 2 بچه تان گریه میکنه یکی داره در خونه رو می زنه و صداتون میکنه 4 لباس ها را بیرون روی طناب پین کرده اید و بارون میگیره 5 شیر آب رو در آشپز خانه باز گذاشتید و آب داره سر ریز میشه. خب حالا با این وضعیت شما به ترتیب کدوم کار ها رو انجام میدید، یعنی از شماره ی 1 تا 5 رو با چه اولویتی انجام میدید؟ زنگ تلفن، نشونه شغل و کار شماست 2 گریه بچه، نشون دهنده خانواده است 3 زنگ در خونه ، نشون دهنده دوستان شماست 4 لباس ها، نشون دهنده پول هستن 5 سر رفتن آب، نشون دهنده میل جنسی (س ک س) هستش. منبع:سایت لوسه
سلام. این داستان قشنگ رو یکی از دوستان بهم داد. پیشنهاد میکنم بخونین. ----------------------------------------------------------------------------------- وعده خدا حال خوبی نداشتم. سردم بود. اما این سرما، ارتباطی با دمای اتاق نداشت، و سر چشمه ی آن، افکارم بود.
سلام. راستش یکمی ناراحتم. سپیده دم خوابیدم. پریروز صبح خونوادم برای چند روزی رفتن شیراز و منو برادرم موندیم خونه. موقعی که میخواستن برن مادرم و پسر خالم خیلی ازم خواستن که با بابام هم خدا حافظی کنم و یه جوری آشتی کنم. اینکارو نکردم که نکردم و برای رفتن به کافینت از خونه زدم بیرون. نمیدونم. شاید فکر کنی من مغرور هستم. اینطور نیست به خدا.
حتی حسین پریشب وقتی بهم گفت خوب بابات رو ببخش گفتم این چه حرفیه که میزنی حسین. من کی باشم که اونو ببخشم...البته سعید و حسین مدیونن اخلاق پدر من چه طوریه و به منم حق میدن. ولی هر چی باشه پدره.. اگرم من فعلا نمیخوام آشتی کنم واسه اینه که اگه نکنم بهتره. چون اینطوری کمتر از اون مشکلات پیش میاد. اون اگر چه همیشه خواسته هاشو با لحن خوبی درخواست نمیکنه واگرچه اخلاق جالبی نداره اگرچه خیلی جاها هوامو نداشته اگرچه به منطقی بودنم هم به حالت تمسخر مینگره اگرچه اخیرا با بعضی خطاهاش منو خیلی ناراحت کرد اما هر چی باشه اون باباست. تنها کاری که میتونم بکنم سکوته دیگه هیچ فایده ای نداره. درسته که باهاش خدا حافظی نکردم اما وقتی خواستم برم بیرون زیر لب زمزمه کردم خدا حافظ بابا و ... امروز صبح خواب بدی دیدم. خواب دیدم برادر کوچیکم اومده خونه و مامانم هنوز شیرازه و زنگ زده میگه بابات فوت کرده. خیلی گریه کردم تو خواب. اگر چه بعضی وقتا از شرایط بد خونوادگی داغونم ولی هنوز هم شکر گذار خدای خودم هستم. بابا بدون پسرت دوست داره بهت قول میده یه روز باعث افتخار خونواده بشه به هر حال اگر عمری باقی موند و خدا خواست مسلما منم پدر میشم و دوست ندارفرزندانم با من اینجوری باشن. خوشبختانه منطقی هستم. ولی میترسم. میترسم هم من جهنمی بشم هم پدرم. بچه که بودم دوستام بهم میگفتن اون دنیا هیچ کس اعضای خونوادشو نمیشناسه. من خیلی تو فکر میرفتم. اصلا دلم نمیخواست اینطور باشه. و دلم نمیخواد هر کی یه جور بشه یکی جهنمی یکی بهشتی یا همه جهنمی... مشکلات خونوادگی ما از وقتی که پای یه نامرد پست توی زندگیمون باز شده خیلی زیاد شده. حسین بهتر از هر کسی خبر داره و درکم میکنه. یک مرد کور هم در این دنیا و هم در آن دنیا درسته ازش کوچکترم ولی هیچ وقت نمیبخشمش مردی به ظاهر نیایشگر اما با باطنی بسیار فاسد ....... فقط یک پیام برای پدرم پد عزیز دوستت دارم
دوستان سلام. بالاخره اومدم. البته كارام هنوز تموم نشده. اما نميخوام از وبلاگم زياد فاصله بگيرم. حال و احوال شما چطوره؟.... از ااینجا میتونین سی دی فیلم رو تهیه کنید پیشنهاد میکنم سی دی رو بخرین قیمت کمی هم داره بنابراين، با توجه به عموميت موسيقي درماني، «ايموتو» تصميم گرفت ببيند، موسيقي چه اثراتي بر شكلگيري ساختار آب دارد. او آب مقطر را ساعتها بين دو نفر كه در حال صحبت كردن بودند، قرار داد و سپس از كريستالهاي آن آب، پس از انجماد، عكسبرداري كرد. آب به صورتي زنده و تأثيرپذير به هر يك از احساسات و انديشههايمان پاسخ ميدهد. كاملا روشن است كه آب به آساني، ارتعاشات و انرژي محيطش را به خود ميگيرد و جذب ميكند؛ خواه آلوده، سمي يا راكد و كهنه باشد. كار غيرعادي «ايموتو»، نمايشي پرهيبت است و ابزاري قدرتمند كه ميتواند، درك ما را از خودمان و جهاني كه در آن زندگي ميكنيم، براي هميشه تغيير دهد. هماكنون مدرك قوي و محكمي داريم كه ميتوانيم به طور مثبت، خود و سياره خود را با انتخاب افكاري كه براي انديشيدن برميگزينيم و راههايي كه اين افكار را به فعليت ميرساند درمان نموده تغيير شكل دهيم. ادامه مطلب یادتون نره
باید خودمونو دوست داشته باشیم. نه اینکه خود خواه بشیم. اگه خودمونو دوست داشته باشیم اونوقت میتونیم بریم دنبال خوبیها. قدم اول دوست داشتن خویش است. بعدا بیشتر توضییح میدم.
عقاب از حیوانات مورد علاقه منه. از بین پرندگان بیشتر از بقیه دوستش دارم. نمیدونم چرا اینقدر از این پرنده خوشم میاد. حالا بستگی به خود آدم هم داره و بی ربط به مسائل روانشناسی هم نیست. میگن آدمای احساساتی از چیزای خشن زیاد بدشون نمیاد.گرفتی چی شد؟
قبلا گفته بودم سبک مورد علاقه من در موسیقی سبک متال و زیر شاخه های غمناک دووم ( رستا خیز) و گوتیک(وهمی) متال هستش! سبکهای دیگه رو هم کمو زیاد..
اینم از یکی از گروههای مورد علاقه من که از نروژ هستش و تقریبا ناشناخته که در سبک گوتیک کار میکنن. واقعا آهنگسازان خوبی در سبکشون هستن و واقعا اشعار سنگینی دارند.! برای دیدن اطلاعات و بیو گرافی این گروه به ادامه مطلب سری بزنید..
چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو ميگذارند؟ چون كار از محكمكاري عيب نميكنه
تنها از هم صحبتی با نامزدتان لذت ببرید. این موضوع قاعده ای اساسی در روابط عاشقانه است * * * * * * * * * * * * * *! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * منبع : سایت لوسه
جذابیت چیزی سوای زیبای است. شخصی می تواند زیبا اشد ولی هرگز جذاب نباشد و همچنین می تواند جذاب باشد ولی زیبا نباشد طرز سلوک آدمی انتخاب لباسها , حالت های روانی و ....در این امر, مو است.اگر می خواهید فردی موفق و نافذ در قلب ها باشید و از موفقیت لذت ببرید] نخست باید با خودتان ارتباط صحیح برقرار کنید. زیرا معنی و مفهوم رویداد های زندگی را خودتان تایین می کنید. وقتی تمیز و مرتب باشید این هماهنگی شما را جذاب می کند. آن چه مهم است تمیز و مرتب بودن در عین سادگی است. افرادی که به آراستگی خود توجه ندارند از جذابیت و نفوذ خود بر دیگران می کاهند.بیشتر افراد برای آن که جذاب باشند شلوغ می کنند و مدام حرف می زنند و این بزرگترین اشتباه برای جذاب بودن است. دوستی حرف زیبایی می زد و می گفت:نگفتن صلاح است, کم گفتن طلا است , پر گفتن بلا است منبع : سایت لوسه
اینم یه عکس جالب. اگه باور ندارین روشو هایلایت کنین. یه خانوم خوشگل که فکر کنم دختر خاله یانگوم باشه...
بوسه هم بوسه های قدیم.
اين عكس آخرين عكس منه كه همين چند شب پيش حسين گرفت. سر و وضع بيريخت و موهاي ژوليده.. ديگه فرصت نميكنم به خودم برسم. يه چيز جالب. با وجود اين كه يه عالمه تيشرت دارم اما هنوز قديميترين تيشرتم رو كه بعد از سه سال هنوز حتي آب هم نرفته خيلي دوست دارم. يك سري پستهاي خوب قراره آماده كنم. حالا بمونه تا بعد راستي بازم مزاحم تلفني دارم. يكي از تهران بود كه آخرش يكي از مشترياي سابقم از آب در اومد و اينو امروز فهميدم و يكيشم يه خط اعتباري از همينجاست كه حسين وقتي ديروز صداشو شنيد حتم داشت كه يه دختر آشنا ( يه دختري كه مدتها قبل باهاش رابطه تلفني و اينترنتي داشتيم البته بدون منظور) ولي از اين نظر كه اين خودش بودهب اشه من باهاش به توافق نرسيدم چون صداش زياد شبيه صداي اون نبود. اما عجيب اينكه چند باري كه زنگ زد و من برداشتم بعد از دو ثانيه و بدون يك كلمه حرف زدن قطع ميكرد. و مثل همون مزاحم چند شب پيش وقتي خودم تماس گرفتم و متوجه شدم دختره بهش گفتم كه شما تماس گرفتين و عجيب اينكه اونم اين حرف منو رد كرد و چند باري هم كه منو حسين ميخواستيم از طريق تلفن كارتي اطلاع بديم از شانص خوبش يه بار تلفن كارتي خراب بود و تا حسين يك كلمه حرف ميزد خود به خود قطع ميشد وقتي هم باجه رو عوض ميكرديم يا كارت نميخورد يا دفعه آخر كه يه آقايي برداشت . يكي دو ساعت بعد در حالي كه دوچخه سواري ميكرديم باز گوشي من زنگ خورد و ديدم كه همون شمارست. گوشي رو مستقيم دادم حسين. ديدم باز بعد از اينكه حسين جواب داد بلافاصله قطع كردن. اين دفعه خودم تماس گرفتم و گوشي رو دادم حسين. طرف گفت ميخواستم در رابطه با اطلاعيه آموزش كامپيوتر كه بيرون زدين بدونم و ... و حسين گوشي رو بهم داد و بهم گفت كه در زابطه با اطلاعيست. اينقدر گرم شده بودم كه به حرف حسين توجه نكردم. گفتم ببينين خانوم من همين چند شب پيش يه وضعيت ماشبه برام پيش اومد و الانم كلي مزاحم دارم و وقتي هم بهشون ميگم شما تماس گرفتين ميگن نه ما اين كارو نكرديم. الانم شماره شما اينجا افتاده باور نداريد آدرس بدين تا گوشي رو براتون بيارم. من فردا ميرم اقدام ميكنم چون فكر ميكنم يه آقايي كهب ا من مشكل داره( منظورم همون بد صفتي بود كه چند وقت پيش زدمش) و فكر ميكنم خطش رو دايورت كرده به طرف من . شما لطف كنين بگين الان شماره كي رو ميخواستين بگيرين تا من برم اقدام كنم و مشكلي هم براي شما پيش نياد. يه دفعه گفت من راجع به اطلاعيه ... ديگه يادم نبود كه بگم چند ساعت پيش خودتون تماس گرفتين و قطع كردين و وقتي هم خودم تماس گرفتم شما انكار كردين كه خودتون تماس گرفتين. گفتم حالا براي چه كسي كلاس ميخواين. گفت براي خودم. گتم ببينيد آموزش به صورت خصوصي هست و من براي آموزش دادن به دختر خانوما مشكل دارم و خانومي هم نيست كه تدريس كنه اگه ميخوايد در صورتي كه برادري آقاي آشنايي كسي رو داريد من به همون آموزش بدم تا اون به شما آموزش بده.. اونم گفت نه من ميخوام خودم ياد بگيرم منم گفتم متاسفم. قطع كرد. حرف زدن منو حسين شروع شد. بايد آدرس ميگرفتي توفان خان كه اگه همون شخص مشكوك بوده باشه بفهميم. گفتم خوب اگه ادرس نادرست داده بود چي گفت خوب اينطوري بهتر ميشد و ميشد تا حد زيادي مطمئن باشيم كه همون خانوم ف بوده. نميدونم جريان اين مزاحمتها چيه. اونم توي اين اوقات نابسامان من. ديشب دلم خوش بود ميخواستم بعد يه مدت مثلا هوايي تازه كنم و برم بيرون..
|
About![]()
هیچ وقت یه جا چند کیلو طلاپیدانمیکنی. کل اینترنت واسه تو طلا نمیشه.باید بگردی. کل این وبلاگ هم طلا نمیشه اما بهت تضمین میکنم که خورده ریزه های طلا در اینجا بسیارند.باید حوصله داشته باشی. اینکه اصلا نگردی یعنی اینکه فقط یک لحظه پستها را نگاه کنی و به خاطر طولانی بودن بیخیال شی حکم این است که روی شن و ماسه های حاوی طلا را شن و ماسه خالی پوشانده باشد. جویندگان طلا در رودخانه ها آدمهای با حوصله ای هستند. من نمیگویم نقره میگویم طلا پیدا میکنی.اگر پیدا نکردی هر چه دوست داری بگو.ببینم چه جور جوینده ای هستی. Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 فروردین 1388 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Authorsسرگروهبان تیتا و دنادني(دنا) Links
چرخ گردون (صبر)
همه چیز در باره ماهواره
راز - قانون جاذبه |