تبليغاتX
زندگی ایده آل. توفیق اجباری

زندگی ایده آل. توفیق اجباری

بسم الله الرحمن الرحیم
دلیل غیبت من
دوستان گلم سلام. بابت اینکه جواب نظرات شما رو نمیدادم واقعا شرمنده همه شما هستم. راستش توی این چند روز و شب کار من فقط شده پشت کامپیوتر بشینم و طراحی کنم. متاسفانه به شدت با کمبود وقت مواجه هستم. احتمالا تا دو هفته دیگه وضع اینجوری میمونه. در حال طراحی یه سایت حرفه ای هستم. البته منظورم این نیست که این سایت جایگزین این وبلاگ میشه.  به هر حال اینقدر با کمبود وقت مواجه شدم که قید بیرون رفتن رو هم تا حدود زیادی زدم و جز برای کلاس ورزشی بیرون برو نیستم.

اینقدر وضع بد شد که بهم فشار اومد. البته چه میشه کرد. رفقایی که برای این سایت دنگ گذاشتند هر کدوم به نوعی مشکل دارند و من باید ۹۵ درصد کارا رو بر عهده بگیرم.

باز هم از شما معذرت میخوام. در آینده نزدیک با پستهای طلایی میام.

درود بر شما.

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت0:3توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
برای استجابت دعا چه باید کرد؟

شک و تردید همواره حالاتی آشنا برای انسانها بوده است. افراد مردد و حیوان به این سو و آن سو می نگرد و همواره این سوال برایشان پیش می آید که آیت قدرتی وجود دارد که بتوان از آن کمک گرفت . این تردید به خاطر عدم اعتماد و ایمان کامل به وجود قدرت برتری است که تمام کائنات زیر قدرت خود دارد.
هنگامی که در حالت دعا قرار می گیرید با این موضوع ایمان داشته باشید که قدرت روحی شما تنها علت و سبب و تنها عامل نجات دهنده شماست و از صمیم قلب اطمینان حاصل کنید که با وجود آن هر غیر ممکنی ممکن و هر عملی میسر می شود. در وهله اول این جمله تاکیدی را همواره با خود تکرار کنید: روزی خواهد رسید که من به آرزوی خود برسم. آری روزی می رسد که من خوشبختی خود را بیابم " اما فراموش نکنید که خواست و آرزوی خود را به آینده و به بعد موکول نکنیم و آن چه می خواهیم در زمان حال از ضمیر باطن بخواهیم و به آسانی بدان جان ببخشیم و البته این در صورتی میسر است که به آن ایمان کامل داشته باشیم.
هنگامی که برای کسی دست دعا به سوی آسمان بلند می کنید او را در اعماق روح و ضمیر باطن خود بنشانید و او را با چهره ای شاد و روحی آزاد ببینید و از اینکه دعایتان مستجاب خواهد شد شکر گزاری کنید . هنگامی که با روح و اعتقاد روبه سوی خداوند می کنید با شناختی که از او دارید می دانید که آرزویتان را بر آورده خواهد کرد.
زیرا خداوند هرگز با شکست میانه ای ندارد . نه آن را می شناسد و نه آن را برای بندگانش می خواهد. بعنوان مثال اگر تصویر تندرستی عزیز بیمار خود را به ذهنتان بسپارید و تمامی دقت خود را بر روی بهبودی او متمرکز کنید خداوند نیز بر این تمرکز ذهن شما صحه خواهد گذاشت.
آخرین مرحله دعا شامل شناخت و قبول آن است و اعتقاد به این مسئله که حتما اجابت خواهد شد. اما این نکته را به خاطر داشته باشید که ما هرگز قادر به دیدن وجدان و ضمیر و اعتقادات باطنی خود نیستیم , اما می توان با قدرت ایمان به آرزوهای خود جامه عمل بپوشانیم و دعا ها را مستجاب کرد.
اما بیشتر اوقات این سوال به ذهنمان خطور می کند :" پس چرا دعاهایمان مستجاب نمی شود؟ پاسخ آن در سوال پنهان است. زیرا ترس و تردید در آن به خوبی روشن است . چنان به خداوند ایمان داشته باشید که در
کودکی خود را به مادر می سپردید و جز او کس دیگری را نمی شناختید و عشق او را با تمام و جود احساس می کردید هنگامی کخ در مورد استجابت دعاهایتان دچار شک می شوید ,
دقت خود را بر خواسته تان متمرکز کنید . پس از آنکه تمام ذهن و فکر خود را از این فکر و ایده انباشتید , س از چندی شاهد رشد و شکوفایی آن خواهید شد

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت21:5توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
عمل نا پسند آقايون در روابطشان با خانمها

رابطه موفق با مردان نيازمند اراده و پشت كار است

فقدان اعتماد به نفس یکی از دلایل کناره گیری زنان از مردان است. بعضی خانم ها در گذشته تجربه های عشقی بدی با مردان داشته اند یا از جانب آنها طرد شده اند، و عجیب نیست که حس بدی در آنها به وجود آمده که باعث می شود نتوانند دیگر ارتباط اجتماعی درستی با جنس مخالف خود داشته باشند.

احساس بهتری به خودتان داشته باشید

اگر شما نیز خود را در چنین شرایطی می بینید، به شما توصیه می کنم که: قبل از اینکه بتوانید رابطه ای موفق با مردی را آغاز کنید، سعی کنید احساس بهتری به خودتان پیدا کنید.

آیا می دانید برای بالا بردن حس اعتماد به نفستان چه باید بکنید؟ این موارد را بررسی کنید و ببینید که این مهارتها را در خود می یابید یا خیر:

*
با توجه به نقاط قوت خود، با ترس از طرد شدن مبارزه کنید

*
رابطه ی موفق با مردان نیازمند اراده و پشتکار است

*
ناامید و دلسرد نباشید—سعی کنید آرام و بشاش جلوه کنید.

حال هر یک از این موارد را یک به یک بررسی می کنیم.


با توجه به نقاط قوت خود، با ترس از ترد شدن مبارزه کنید
مطمئنم که اکثر خانم ها هر از گاهی، چه مستقیم و چه غیر مستقیم، از جانب آقایون ترد می شوند. ترس از ترد شدن در نتیجه خود را در اعتماد به نفس پایین آنها نشان خواهد داد.

پس سعی کنید به نکات مثبت توجه کنید. به یاد داشته باشید، هدف شما این نیست که بیچاره و رقت انگیز به نظر بیایید. ممکن است با برانگیختن حس همدردی دیگران بتوانید دوستانتان را کنار خود نگاه دارید، اما نخواهید توانست از طریق آن با مرد دلخواهتان قرارملاقات بگذارید. عشق همیشه برپایه ی احترام و تحسین متقابل ایجاد می شود.

رابطه ی موفق با مردان نیازمند اراده و پشتکار است
زن هایی که قادرند با مردان رابطه ای موفق ایجاد کنند، یک ویژگی مشترک دارند و آن پشتکار است. معمولاً خانم هایی برای برقراری ارتباط با جنس مخالف خود دچار مشکل می شوند که از حد تعادل خارج شوند، یا بیش از حد تلاش می کنند یا اینکه اصلاً تلاشی نمی کنند.

باور عمومی بر این اساس است که اگر زنی در ارتباط خود با مردی، به خصوص دراوایل رابطه، بیش از حد از خود علاقه نشان دهد، نا امید خواهد شد. آیا توجه کرده اید که اکثر اوقات وقتی فرد مورد علاقه ی خود را ملاقات می کنید، زمانی بوده است که اصلاً نگاه هم نمی کردید و هیچ توجهی به او نداشتید؟

ناامید و دلسرد نباشید—سعی کنید آرام و بشاش جلوه کنید
زن هایی معمولاً موفق می شوند تا با با مرد مورد علاقه شان رابطه برقرار کنند، که اجازه نمی دهند این موضوع روی روحیه ی آنها تاثیر بگذارد. حقیقت این است که تعداد معدودی از آقایون فقط روی احساس اولیه مجذوب یک زن می شوند.

شما باید تا می توانید روی اعتماد به نفس خود کار کنید. همه چیز را از جنبه ی مثبت آن نگاه کنید. اضطراب به خود راه ندهید. عاشق بودن مسئله ای خوشایند است، پس باید تا می توانید شاد باشید.

حالات شما بنا بر خلق و خوی طرف مقابل تغییر میکند

خط آخر: شما باید ببینید واقعاً می خواهید شریکتان چه خصوصیاتی داشته باشد، و هیچگاه به کمتر از آن قانع نشوید.


۶
عمل نا پسند آقايون در روابطشان با خانمها

آن روزها که تازه با او آشنا شده بودید، همیشه صورتتان را خوب اصلاح می کردید، لبخندهای زیبا می زدید، و در حضورش همیشه ادب را حفظ می کردید. اما حالا که دیگر آن روزهای اول به پایان رسیده است، دیگر هیچکدام از این مسائل را رعایت نمیکنید.

معمولاً وقتی یک رابطه طولانی می شود، مردها تنبل می شوند و دیگر آن کارهای کوچکی که به خاطر طرفشان انجام می دادند را کنار می گذارند. به جای آن شروع به انجام کارهایی می کنند که وقتی برای اولین بار طرفشان را ملاقات کردند، جرات انجام آن را نداشتند. بعضی از این تغییرات تا حدودی طبیعی هستند، ما بعضی دیگر واقعاً باعث عصبانیت و ناراحتی خانم ها می شود.

در اینجا به شش نمونه از این تغییرات که خانم ها دوست ندارند در رابطه شان با مردی ایجاد شود اشاره می کنیم. این تغییرات برای آنها تاحدی ناراحت کننده هستند که حتی ممکن است باعث برهم خوردن رابطه از جانب آنها شود. درست است که با گذشت زمان و صمیمی شدن بیبشتر با او می توانید احساس راحتی بیشتری در رفتارتان داشته باشید، اما حواستان باشد که این شش اشتباه را مرتکب نشوید.


1. به وضعیت ظاهریتان رسیدگی نمی کنید

حال که مدتی طولانی از رابطه تان گذشته است، تصور می کنید که اگر در بعضی کارهای مربوط به نظافت خود سهل انگاری کنید موردی نداشته باشد. البته درست است که اکنون که آشنایی کامل با یکدیگر دارید می توانید راحت تر نزد او لباس بپوشید، اما خاطرتان باشد که مرتب و پاکیزه بودن باعث می شود که جذابیت خود را برای همیشه پیش او حفظ کنید. اگر به ظاهرتان اهمیت ندهید، او تصور خواهد کرد که برایتان مهم نیست او در رابطه با شما چه فکری می کند. و باعث می شود که خیال کند دیگر به او اهمیت نمی دهید.

2. واکنشهای بدی که از مردان سر می زند

اکثر مردها وقت به حدی از صمیمیت با زنی می رسند، به خود اجازه می دهند که واکنش های فیزیکی خود را بدون رودربایستی نزد او انجام دهند. البته ممکن است اگر این کار گهگاه انجام شود، او ناراحت نشود، اما اگر این کارتان شکل عادت بگیرد مطمئناً ناراحت خواهد شد و تصور خواهد کرد که برای شما مثل یکی از دوستان پسرتان است، نه فردی خاص.

3. تاریخ های مهمی مثل روز تولد و سالگردها را فراموش می کنید

اوایل برای روز تولدش بهترین سورپریزها و هدایا را تدارک می دیدید، اما حالا حتی یك زنگ هم به او نمی زنید. این کار شما برای او به این معناست که دیگر اهمیت برایتان ندارد و نادیده اش می گیرید. خاطرتان باشد که اگر باز هم مثل سابق تولدش را جشن بگیرید، باعث پایداری عشقتان خواهید شد.

4. دیگر تحسینش نمی کنید

آیا هنوز هم وقتی مدل موهایش را تغییر می دهد یا لباسی جدید می خرد متوجه میشوید؟ اگر متوجه می شوید پس به او بگویید. اگر دیگر تحسینش نکنید، تصور خواهد کرد که به کلی فراموشش کرده اید. زن ها نیاز دارند که از جانب مردشان مورد تمجید و تحسین قرار گیرند و اگر این کار صورت نگیرد، او جای دیگری به دنبال این تمجید و توجه خواهد گشت.

5. دمدمی مزاج می شوید

اگر سابقاً عادت داشتید که پیش او عصبانیتتان را کنترل کنید و حالا این کار را نمیکنید، پس حق دارد که ناراحت و رنجیده خاطر شود. او چون شما را فردی با ثبات شخصیت و اخلاق خوب دیده است، با شما آشنا شده، اما حال که به فردی عصبانی و بداخلاق تبدیل شده اید، حق ندارد که بهانه جویی کند؟

6. سازش ندارید

سابقاً از اینکه وقتتان را با خانواده ی او بگذرانید خوشحال بودید، اما حالا دیگر تمایلی به این کار ندارید. اگر قبلاً فردی سازش پذیر بودید و حالا دیگر قابلیت انعطاف ندارید، باید درمورد این تغییر رویه ی خود بیشتر فکر کنید. این از همه ی تغییراتی که گفته شد برای خانم ها آزار دهنده تر است چون زنها ذاتاً افرادی قابل انعطاف هستند.

بی احساسی را کنار بگذارید
یکی از مزایای رابطه های طولانی مدت این است که دیگر ناچار نیستید تلاش کنید تا بتوانید او را تحت تاثیر خود قرار دهید. اما زیاده روی نکنید. اگر بتوانید اشتباهاتی که در بالا ذکر شد را مرتکب نشوید، می توانید مطمئن باشید که از چنگتان نخواهد رفت و همیشه پیشتان خواهد ماند

منبع :سایت لوسه

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت22:22توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
مردی یا خوابی؟ ببینم بیهوش بودی؟
 

سلام.

اينجا نيومدم گزارش و خاطره همين چند روز گذشته رو بنويسم. بعضي وقتا آدم ياد يه سري خاطرات گذشته كه ميافته خندش ميگيره. البته قضيه من علوه بر خنده دار بودن كمي عجيبه.

ماجرا بر ميگرده به پنج شش سال پيش اون وقتا كه تازه  رسيده بودم دوم راهنمايي. فكر كنم آذر ماه بود و هوا تازه سرد شده بود... غروب بود كه تو خونه تنها شدم. مامان گفته بود از خونه بيرون نريا. منم بيكار بودم نشستم نقاشي كشيدم. حالا نقاشي چي بود. توي يه برگه عكس تك تك اعضاي خونواده رو كشيدم و زير عكسشون براشون لقب مناسب نوشتم. مثلا زير تصوير خودم نوشتم خواب آلود چون من تابستونا تا ساعت يك بعد از ظهر خواب بودم. زير عكس بابام نوشتم سيگاري. زير عكس مامانم نوشتم مهربون و خوشقلب. زير عكس داداشم نوشتم كلك . و ... خلاصه فكر كنم تصوير بابامو از همه قشنگتر كشيدم چون خيلي شبيشهش بود. اين هيچ يه سيگار هم داشت ميكشيد مثلا.  خلاصه نقاشي تموم شد. هنوز تو خونه تنها بودم. هواي داخل اتاق سرد شده بود. هيتر برقي رو روشن كردم . نميدونم چي شد كه خوابم گرفت. يه بالش و يه پتو اوردم خوابيدم. حوصله نداشتم برم تو اتاق خواب بخوام گفم اگه در بزنن بيدار نميشم اون وقت كي در رو باز كنه. خلاصه خوابيدم. چشمتون روز بد نبينه.

خواباي عجيبي ميديدم. توي خواب انواع صداها داد ميزدن توفيق توفيق بيدار شو؟ يوقتي از خواب پا شدم ديدم مرد همسايه رو به روييمون با يك حركت آكروباتيك در خونمونو شكست و وارد شد. درست لحظه اي كه هيتر يك دقيقه اي ميشد افتاده بود روي من. يعني اگر كمي ديرتر ميجنبيدن من سوخته بودم. ولي خودم توش مونده بودم چطور با وجود اون همه سر و صدا بيدار نشدم. مامان و بقيه اومدن تو. هر كي يه طور نگام ميكرد. يه دفعه آقاي نورابادي همون مرد همسايه با حالت عصبانيت اومد طرفم. دستشو كشيد گفت بزنم تو گوشت؟ خلاصه خيلي ترسيده بودم. من خودم خيلي تعجب كردم كه چطور اون اتفاق افتاد و عجيبتر اين كه وقتي بيدار شدم ديگه نتونستم برگه نقاشي رو پيدا كنم تا به بقيه نشون بدم كه قبل از خوابيدنم اونو كشيده بودم و بگم يه چيز عجيب رخ داده. هر چي گشتم ديگه پيداش نكردم. نميدونم شايد بيهوش شده بودم. شايد موقتا مرده بودم. سابقه نداشت خوابم تا اين حد سنگين بشه. هنوز ياد و خاطرش از ذهنم نميره.  الان همسايه رو به رويي چند ماهي ميشه كه ديگه از اينجا رفتن. ولي خداييش نمونه ي يه همسايه واقعي بود. در خيلي از مواقع اضطراري بهترين كسي كه حس همنوع دوستي و همياري داشت خودش بود. يه زني داشت كه اواخر اسفند سال 75 زماني كه بچه دومش هنوز شير خواره بود به علت سرطان فوت شد. واقعا با اين همسايه خاطراتي داشتيم. لور مسجد سليمان بودن.  قيافه مرده كپي كريم باقري بازيكن سابق تيم ملي بودش با اين تفاوت كه قدش به مراتب كوتاهتر از كريم بود.  الان كه نيگاه ميكنم از خودم هم كوتاه تره. اميدوارم هر جا باشن خوش و سلامت باشن.

خلاصه اين بود ماجراي نسبتا عجيب و خنده دار ما!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت15:28توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یادداشتهای مهم از طرف خدا

 بسم الله الرحمن الحيم

سلام. اين مطلب رو يه مدتيه كه دارم. تصميم گرفتم بزارمش توي وبلاگ. اين مطلب رو به خاطر يه دوست گذاشتم. البته پيشنهاد من به شما اينه كه حتما اونو براي دوستانتون چه توي نظرات وبلاگهاشون چه توي وبلاگهاي خودتون كپي كنيد . نيازي هم نيست لينك منو بذارين.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یادداشتهای مهم از طرف خدا

سلام. من خدا هستم.

امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم.

لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیازی ندارم.

اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی.

-- برای رفع آن تلاش نکن. آن را در صندوق  sfgtd (چيزي براي خدا تا انجام دهد) بگذار. همه چيز انجام خواهد شد. ولي در زمان مورد نظر من نه تو.

-- وقتي كه مطلبي در صندوق من گذاشتي٬ همواره با اظطراب دنبال (  پيگيري )نكن!

-- در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگيت وجود دارد تمركز كن.

-----------------------------------------------------------------

 

اگر در زندگي در يك ترافيك سنگين گير كردي٬

-- نا اميد نشو. توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

 

-----------------------------------------------------------------

 

اگر يك روز بد در محل كارت داشته باشي:

-- به مردي فكر كن كه سالهاست بيكار است و شغلي ندارد

 

-----------------------------------------------------------------

 

ممكنه قصه زود گذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري:

-- به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ٬ هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند

 

-----------------------------------------------------------------

 

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي

-- به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

 

-----------------------------------------------------------------

 

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي:

-- به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده

 

-----------------------------------------------------------------

 

ممكنه كه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه؟

-- شكر گذار باش. در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

 

-----------------------------------------------------------------

 

وقتي متوجه موهايت كه تازه خاكستري شده در آينه ميشوي:

-- به بيماري سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

 

-----------------------------------------------------------------

 

ممكنه خودت را قرباني تندي ٬جهل٬پستي يا تزلزلهاي مردم ببيني:

-- به ياد داشته باش همه چيز ميتواند بدتر هم باشد. تو ميتوانستي يكي از آنها باشي

 

-----------------------------------------------------------------

 

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب را براي يك دوست بفرستي:

--متشكرم از شما٬ ممكنه درمسير   زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هم نميدانستي!

--پا نوشت----------------------------------------------------------------------------------------------

SFGTD: Some Thinks For God To Do

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت2:46توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
یه سیاست کوچولو در تجارت

سياست كوچكي در تجارت

چه آقاي با حال و عجيبي.

سلام. يه ذره كلافه هستم. والله همش مربوط به نگاره... خوب چه ميشه كرد...

امروز يه آقايي تماس گرفت . گويا اطلاعيه خدماتيمو بيرون ديده بود. ازم خواست بيام  مشكلات لپتاپشو حل كنم.  چندين بار تماس گرفت. آخرين باري كه تماس گرفت من هنوز آنتي ويروس مناسب پيدا نكرده بودم. وقتي گفت پس ما بدرد هم نميخوريم گفتم ببينيد آنتي ويروس با نرم افزارهاي ديگه يه فرق اساسي داره و اونم اينه كه آنتي ويروس شما بايد هميشه به روز باشه. من بازار و گشتم اما هيچكدوم از آنتي ويروسها كاملا جديد نبودند براي همين  از يكي از دوستان در خواست كردم يه نسخه جديد از يكي از بهترين آنتي ويروس ها رو از كافينت برا من دانلود كردن و اين بود كه طول كشيد... شرمنده... و اگرنه منم ميتونستم مثل خيليا از اينكه احتمال داشته باشه شما از بعضي جهات بي اطلاع باشيد سوء استفاده ميكردم. باز هم شرمنده...

بالاخره سعيد اومدش و منم با هزار جور مكافات آنتي ويروس گير اوردم. اما وقتي رفتم دم خونه اون آقاهه ( آقاي فرازي) و ديدمش متوجه شدم كه قيافش اصلا به لحن  صداش نميخوره و قيافه شبيه به يه دكتر يا فيلسوف داره. به طرز عجيبي مودبانه صحبت ميكرد. رفتم توي اتاق نشيمن و بالاخره لپتاپ رو براي من اوردن. ايشون بر خلاف تصور من كه فكر ميكردم مجرد هستش دوتا بچه كوچيك داشت.

جالب اين كه به پسر كوچكش ميگفت داداش . خيلي برام جالب بود. از رفتارش با بچه هاش خيلي خوشم اومد. با سياست و درست...

  شروع كردم با بالاي ديپلم صحبت كردن در مورد كامپيوتر و آنتي ويروس و براي همين اين آقا حساب  كار تا حدي اومد دستش كه گفت اگه بخواي من ميتونم توي شركت برات كار جور كنم. گويا از طرز برخورد و كارم خيلي خوشش اومد. مخصوصا زماني كه بعد از سه ساعت كار ( تا ساعت 1 شب) تمام مشكلات لپتاپ نسبتا قدرتمندش رو حل كردم و فقط 2500 تومن بيشتر ازش نگرفتم خيلي تعجب كرد كه من با وجود اينكه كارم رو خوب انجام دادم و كلي زمان صرف كردم و نيز خدماتم در منزل و قابل اعتماد بوده حتي از خدمات توي بازار هم ارزونتر حساب كردم. از همينش خوشش اومد. بنابراين قرار شد فردا دوباره  و اين بار براي ارائه نرم افزار برم طرفش.

اين سياست منه كه با اينجور اشخاص اينجوري تا ميكنم. همين قضيه باعث شد كه اون تصميم بگيره منو به بقيه همكاراش هم معرفي كنه و از خدمات من حرف بزنه و اين بشه يه جور تبليغ. البته من تا اين حد ديگه ارزون حساب نميكنم و يكي از دلايل اين كار اينه كه من بيش از حد به حلال يا حرام بودن روزي حساسم و تا حد امكان محطاطانه عمل ميكنم. البته حد رو در اين موارد تقريبا بلدم و ميدونم خيلي پايينتر از اون حد كار كردم ولي خوب دوست دارم طرف از من راضي باشه. اين سياست رو بسياري از شركتهاي بزرگ هم  استفاده ميكنن ( اول رضايت مشتري).  اين شركتها زماني كه هنوز ناشناخته هستن سعي ميكنن تا حد امكان بهترين خدماتشون رو نسبت به بقيه با قيمتهاي پايينتري ارائه كنن تا اول يكم از بابت كار درست بودنشون مطرح بشن و سپس كم كم  حركت به سمت حد متعادل رو شروع ميكنن و اينجوريه كه هم خودشون راضي هستن هم مشتري اونا.. نمونش همون ايرانسل خودمون.

 اينجا خواستم يكم با طرز تفكر من در اين زمينه آشنا بشيد .. اينم يه جورشه.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت1:59توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
فشار قبر عذاب دردناك
 

علي (ع) مي فرمايند در جواب دادن به سوالات دو فرشته نكير و منكر باز مي ماند ، آنها چنان با چوبي كه به همراه دارند به فرق سر او مي زنند كه همة حيوانات جز انسان و جن ، مي فهمند و به وحشت مي افتند .
سپس به او گفته مي شود :
به بدترين حال بخواب ، او به گونه اي در تنگناي فشار قبر قرار مي گيرد كه نيزه درر درون نوك آهني خود قرار مي گيرد ، حتي مغزش از درون گوشت و ناخن هايش خارج مي شود و مارها و عقرب ها و حشرات زمين تا روز قيامت او را مي گزند و او آنچنان در زحمت و فشار است مه آرزوي برپائي قيامت را دارد ، تا از آن فشار رهايي يابد .
آيا مؤمنين فشار قبر دارند ؟
از امام صادق (ع) روايت شده كه آن حضرت فرمود : مؤمنين از فشار قبر در امان هستند و در روايتي ديگر آن حضرت در جواب سؤال ابن بصير كه از عذاب قبر مي پرسند مي فرمايند :
پناه مي برم به خدا از عذاب قبر ، چقدر اندكند كساني كه از عذاب قبر ايمن باشند .
آنچه از روايات برداشت مي شود اين است كه فشار قبر از حالات بسيار سخت و ناگوار بر اموات است و همه آن را درك خواهند نمود ، مگر عده اي كه حضرت حق بر آنها نظر كند و رحم نمايد ، چنانچه حضرت رسول اكرم (ص)هنگام دفن دخترش رقيه پس از گريه علت آن را فشار قبر بر رقيه ذكر مي كند و مي فرمايد :
من از خدا درخواست كردم به خاطر من فشار قبر را از رقيه بردارد و او را ببخشايد ، خداوند او را بخشيد .
عواملي كه سبب فشار قبر مي شوند :‌
1) بي مبالاتي در بول و سهل شمردن آن
2) نمامي (سخن چيني)
3) غيبت
4) دور شدن مزد از اهل خود
5) بداخلاقي با اهل خانواده
6) ياري نكردن مظلوم
7) سبك شمردن نماز
8) رعايت نكردن حرام و حلال
9) خوردن مال يتيم
10) رباخواري
11) بدزباني
12) عيب جويي
حضرت علي (ع) مي فرمايد : علل عذاب قبر عبارت است از سخن چيني ، بي مبالاتي در بول و دوري مرد از همسرش .

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت15:41توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نمازهای ماه رجب

نمازهای ماه رجب عبارتند از:

1-نماز در هر شب ماه رجب

در هر شب ماه رجب دو رکعت نماز بعد از سوره حمد سه مرتبه سوره کافرون و یک مرتبه سوره توحید وبعد از آن چون سلام دهد دست های خود را بلند کند وبگوید:« لا اله الا الله وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد يحيي و يميت و هو حيّ لا يموت بيده الخير و هو علي كلّ شيء قدير و اليه المصير و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم صلّ علي محمد النّبيّ الامّيّ و آله»و سپس دستان خود را به صورت خود می کشید

 

از رسول خدا (ص) نقل شده است که: که هرکس این عمل رابه جا آورد حق تعالی دعای او را مستجاب گرداندو ثواب شصت حج عمره را به او عطا می فرماید.

 

نماز اولین جمعه ماه رجب :

عمل لیلة الرغاب: اولین شب جمعه این ماه «لیلة الرغاب» که دارای فضیلت بسیاری است

دستور این عمل چنین است روز پنجشنبه را روزه بگیرد بگيرد و بين نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز دو ركعتي به ترتيب زير بخواند:


 الف. در هر ركعت بعد از حمد سه مرتبه سوره قدر و سيزده مرتبه سوره اخلاص.
ب. بعد از نمازها بگويد: «اللهمّ صلّ علي محمّد النّبيّ الامّيّ و آله».
ج. پس سجده كند و هفتاد مرتبه بگويد: «سبّوح قدّوس ربّ الملائكة و الرّوح». سپس از سجده برخيزد و بگويد: «ربّ اغفر و ارحم و تجاوز عمّا تعلم انّك انت العليّ العظيم».
د. بار ديگر به سجده رود و هفتاد مرتبه بگويد: «سبّوح قدّوس ربّ الملائكة و الروح». و در خاتمه نيازمنديهاي خويش را از خداوند طلب نمايد.

 

نماز در روز جمعه ماه رجب
از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ روايت شده است: كسي كه چهار ركعت نماز بخواند مابين ظهر و عصر جمعه، در هر ركعت سوره حمد يك مرتبه و آية الكرسي هفت مرتبه و سوره توحيد پنج مرتبه و بعد از نماز ده مرتبه بگويد: «استغفرالله الذي لا اله الّا هو و اسأله التّوبة».

ثواب: بنويسد خداي تعالي براي او هر روز تا بميرد هزار حسنه و عطا مي فرمايد خدا به او به اندازه هر آيه كه قرائت كرده شهري در بهشت از ياقوت سرخ و به هر حرفي قصري در بهشت از درّ سفيد، و تزويج مي فرمايد خداي تعالي به او حور العين، و راضي مي شود از او به رضايي كه سختي و غضبي بعد از او نباشد و نوشته مي شود از عبادت كنندگان و ختم عمرش به سعادت و مغفرت است.

نماز در روز اول ماه رجب
نماز حضرت سلمان كه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به او فرمود اين نماز را بخوان.
اين نماز ده ركعت است كه به صورت پنج نماز دو ركعتي به شرح زير خوانده مي شود:
الف. در هر ركعت بعد از حمد، سه بار سوره اخلاص و سه بار سوره كافرون.
ب. بعد از هر دو ركعت دستها را بلند كند و اين دعا را بخواند:

«لا اله الّا الله وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد يحيي و يميت و هو حيّ لا يموت بيده الخير و هو علي كلّ شيء قدير».

ج. سپس بگويد:

 
«اللهمّ لا مانع لما اعطيت و لا معطي لما منعت و لا ينفع ذا الجدّ منك الجدّ». پس دستها را به روي خود بكشد.
+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت15:30توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
من و دوستی و دوستان

بسم الله الرحمن الرحيم

از نظر من در مورد دوستي اگه آدم بخواد حرف بزنه ميتونه هزاران صفحه كتاب بنويسه و بازم حرف براي گفتن داشته باشه.

انسان موجودی اجتماعي بوده و خيلي كم هستند كساني كه با هيچ كس رابطه اي بنام دوستي نداشته باشند. حتي كسي كه سالها عمر خود را تنها و در جنگل يا هر جاي طبيعت اين كره خاكي ميگذراند حد اقل يا با حيوانات يا گياهان يا خودش يا خدا چه در دل و چه با صحبت و تكلم چه از روي خيالبافي و چه از روي دلتنگي حرف ميزنه و دلش ميخواد با اونا رابطه برقرار كنه. هر كسي هم كه ادعا ميكنه كه ميتوانه بدون دوست  دوست داشتن دوام بياوره دروغي بيش نگفته...

انتخاب دوست از جمله مهمترين انتخابهايي است كه در زندگي وجود دارد.

من و دوستان همجنس

میشه گفت من یه آدم دوست پست و رفیق باز هستم و این خصوصیت بارها د طالعم آمده... دوستای نزدیکم رو اگ تا یه چند روزی هم نبینم در اولین دیدار بغلشون میکنم.

از دوران بچگي تا حالا دوستان خيلي زيادي داشتم. از ناباب گرفته تا ادماي بيش از حد مثبت .. بعضياشون با گذر زمان تغيير كردن و بعضيا از نظر زمينه اي كه شخصيت اونا رو بيانگر بود چند قدم به جلوتر هم رفتند.   از خيلياشون ضربه خوردم ( از ميلاد بيشترين ضربه ها رو   خوردم كسي كه همه چيز رو بر عكس ميكرد  به ديگران وانمود ميكرد كه اين منم كه ...) از خيليا هم خيلي چيزا ياد گرفتم و نه صرفا از كساني كه خوب بودن بلكه از كساني هم كه دشمني ميكردن ( لقمان را گفتند ادب از كه آموختي گفت از بي دبان)  و.... و....

 

اما الان وضع خيلي فرق كرده. من بزرگ شدم و به خيلي چيزا با منطق  و تعقل نگاه ميكنم و خيلي خيلي سخته كه از كسي تاثير بد بپذيرم.

من خودم شخصا اگرچه با اشخاص نسبتا زيادي سر و كار دارم و تعداد كلي دوستانم از مرز 60و 70 هم گذشته اما همه انها را به يك شكل نميبينم (همه انگشتان را نبايد يكي ديد) ودر ذهن خودم آنها را بر اساس فاكتورهاي بسياري منجمله شخصيت و رفتار- داشتن يا نداشتن جنبه و ظرفيت -  شراكت در شاديها و غم ها -فداكاري و ايثار - ثابت قدم و استوار بودن - طرز تفكر درست - ميزان منطق -مثبت يا منفي بودن - اهل مشاوره و گفتگو بودن - اهل تحميل هاي بيجا نبودن - اهل تفكر بودن -اهل انتقاد بجا و انتقاد پذير بودن - اهل رعايت مسائل شرعي و ديني بودن يا نبودن و از همه مهمتر مورد اعتماد بودن و دروغگو نبودن و بسياري فاكتور هاي ديگر دستبه بندي ميكنم. مسلما تعداد كساني كه از ميان اين چند ده شخص  بتونن به راحتي تا آخرين فيلتر را رد كنند از تعداد انگشتان دست فراتر نميره.

دوستان پايه اول من كه تونستن بسياري از اين فيلتر ها و چه به راحتي و چه به سختي رد كنن اين چهار نفر هستن.

حسين م - سعيد م ب - محمد م- پوريا ف

در مورد حسين بايد بگم : پسري شوخ و با مزه - راستگو و با ايمان - اهل بحثهاي فلسفه  و منطق و بيشتر از بقيه مسائل خوب رو تمرين ميكنه و... حسين رو هم از دوران بچه گي و نوجواني ميشناختم اما صميميت ما از حدود چهار سال پيش شروع شد و روز به روز بيشتر و بيشتر شد. تا جايي كه الان مشاور اولم خودشه... البته سعید قبل از من با حسين صميمي شده بود. راستي تا يادم نرفته بگم ما هر سه متولد يه ساليم اما سعيد و حسين يه پايه بالاتر از من تحصيل ميكنن.

سعيد هم پسر خوبیه و هيچ وقت نديدم چيز بدي تو دلش باشه. پسر پاكيه هر چند یعضي جاها بچه بازي در مياره اما اين ناشي از محيط خونوادگيشه كه مثل يه تازه نوجون باهاش رفتار ميشه. البته قدميترين دوستي كه از دوران بچگي تا حالا باهام پايه بوده خودشه. از هفت هشت سالگي به بعد... البته من ازحدود شش سالگي زماني كه هر دو واقع در شهركي در آبادان ساكن بوديم ميشناختمش. هيچ گاه يادم نميره زماني رو كه يه بار خواستم برم طرف كوچشون و باهام در گير شد  و  دستمو با بيلچه اي كه در دست داشت داغون كرد. البته يه خاطره با مزست و نه اينكه بخوام كينه به دل بگيرم.

من و سعيد و حسين يه گروه سه نفره صميمي هستيم كه هر كدوم از ما به اون دو نفر به چشم بهترين دوستان نگاه ميكنه. البته شايد براي هر كدوم از اونا بهترين دوستان نهايتا دو نفر باشن ولي براي من بيشتر از دو نفر...

ميرسيم به محمد. محمد رو از اواخر دوران دبستان تونستم بهتر بشناسم و كم كم باهاش صميمي بشم. تا جايي كه هميشه بچگي با هم مجله كيهان بچه ها ميخريديم و كلي ذوق و شوق داشتيم مخصوصا زماني كه عكس ماها رو توي اون مجله زدن و عنوان مطلبي كه راجع به ما نوشته شده بود  : صداي گرم دوستي. هيچ وقت ياد نميره. متاسفانه الان نه من و نه محمد هيچ كدوممون اون مجله رو نداريم و يادمون نمياد شماره چند بوده... اما اوايل نوجوني  به هم زديم و تا چار سال يعني تا اوسط زمستون سال قبل  حتي سلام و عليك هم نداشتيم. يه سؤتفاهم بچه گونه و يه حسودي كوچولو از طرف بنده همه چيز رو خراب كرد(البته الان حسود نيستم به خدا). الان صميميت ما روز به روز بيشتر از قبلها هم ميشه و ميشه گفت محمد هم يكي از مورد اعتمادترين اشخاص و كسيه كه با اون بحثهاي منطقي و فلسفي و حتي سياسي هم زياد دارم. البته هر دوي ما مدت كمي بعد از آشتي متوجه تفاوت هاي ظاهري و باطني كاملا آشكار نسبت به گذشته  در طرف مقابل شديم.

در مورد پوريا هم بگم كه از سال اول دبستان ميشناختمش. همكلاسم بود. پدرش معلم سال اولمون بود بنابراين از اين موقعيت خيلي سوء استفاده ميكرد. يكي از شيطونترين بچه هاي مدرسه كه همه از دستش عاصي و خيلي از دانش آموزان ازش  فراري ... اما ته دلش چيزي نداشت.. صميميت من با اون از زماني شروع شد كه يكي دو سالي از اینترنت باز شدن هردومون ميگذشت  و اون با خوندن وب قبليم از من بهتر شناخت پيدا كرد و قدم جلو نهاد. در واقع اين خودش بود كه دوستيمونو شروع كرد. باهاش بيشتر از هر شخص ديگري راجع به عشق گفتگو ميكنم. عاشقه. اما خداييش دلش بد جوري شكسته.  بين همه دوستاني كه از اول زندگي تا حالا داشتم دلشكسته تر از اون تا به حال نديدم.  اون هم داره خيلي از چيزاي بد رو مثل من كنار ميذاره و به اهداف خوب فكر مي كنه.. اما خداييش نزديك به شش سال انتظار براي يه نفر حرف كمي نيست. كاش اون شخص داراي درك و شعور خوبي بود چرا كه  قبل از اينكه اون طرف مقابل با  هيچ پسري رابطه اي داشته باشه ميدونست كه پوريا اونو دوست داره.. اما آرزوي اينكه لا اقل حتي به پوريا بد و بيراه هم بگه توي دل پوريا موند. پوريا  دليلي يه سري مسائل هيچ وقت نتونست باهاش تكلم داشته باشه.. براي پوريا آرزوي موفقيت دارم. از بهترين دوستانم...

 

چیزی که مسلمه اینه که حتی این چهار نفر هم ممکنه توی زندگی از بعضی جهات کاملا بدون ایراد نباشند  و این یه امر طبیعی و بدیهیست چرا که هیچ انسانی کامل نیست. اما من بر اساس اون فاکتور ها تشخیص دادم که اونا بهترین دوستان من هستند هر چند که هر کدوم از اونا هم میتونه توی بعضی از اون فاکتوها ضعفهایی هم داشته باشه ولی مهم نیست مهم اینه که هر کدومشون توی بیشتر از ۹۰ درصد از اون فاکتورها موفق هستند.

و بعد از اين چهار نفر

طبق قرار مشخص تعداد افرادي كه در دسته دو قرار ميگيرند هر چقدر هم باشه از تعداد افراد دسته يك كمتر نخواهد بود. (حدودا 10 نفر )

افرادي كه توي اين دسته هستند افراد خوبي هستند ولي رابطه من با اونها زياد نيست اگرچه با بعضي از اونها رفتارهايي صميمي هم دارم. بعضي از اين افراد رو به خاطر منطق گرايي در حد عاليشون  دوست دارم و از گفتگو و گپ زدن با اونا لذت ميبرم. و...

افراد دسته سوم نزديك به 30 نفر هستند . از اين افراد نه خوشم مياد نه بد مياد. ولي بهشون اعتماد ندارم و دوست ندارم باهاشون رابطه آنچناني داشته باشم چون توي خيلي از اون فيلترها جا ميزنند. ولي ميشه اونا رو جوري تغيير داد كه ... منتها من نميخوام دوروبرم شلوغتر بشه هر چند تعداد دوست اگر هزار هم شود به از داشتن يك دشمن است. بعضي از اين دوستان منو فقط براي خدمت ميخوان. از اين گروهشون ابدا خوشم نمياد. هر وقت هم كاري داشته اشن فقط تماس ميگيرن. بعضياشون وضعشون بدتره و اگه خواسته هاشونو براورده نكنم هزار تا بد و بيراه بار ميكنند و فكر ميكنند من دارم كلاس ميزارم يا ... وحتي اگر هم اهل درك كردن باشند نميخواهند درك كنند و اصلا به اين چيزها فكر نميكنند. بعضي از اين افراد هم بنا به اشتراكات خاصي كه باهاشون دارم گردم هستند كه از اين گروه بعضياشون خوب هستن مثل حامد  بعضياشون از همون دسته افاده اي  و كساني اند كه دنبال خدمت گذار بوده و سؤ استفاده چي هستند كه اسم نميبرم. البه بعضياشون هم فقط موقعي كه كاري دارند مزاحم ميشوند اما در كل بچه هاي بدي نيستند.

افراد دسته چهارم افرادي هستند كه رابطه من با اونا در حد سلام وعليك هستش و هميشه و هر وقت هم ميبينمشون سلام و عليك را با هم داريم. تعداد اين افراد بيشتر از 40 نفر هم هست و بعضي وقتا گفتگوهايي هم باهاشون دارم. اين افراد رو هم بر اساس خيلي از فاكتور هاي ذكر شده در فوق قبول ندارم اما حد اقل اينا مثل خيلي از بچه هاي دسته سوم بنا به دليلي چون  وضعيت دوستي مزاحمت ايجاد نميكنند. اغلب اين جمع رو همكلاسيها و هم مدرسه ايها ي قديمي و ... تشكيل ميدن.

 دسته پنجم هم  دوستان اينترنتي هستند. اين دوستان رو كه بعضياشون مال همين شهركها بودن و بعضا هم مال جاهاي ديگه.. دختر و پسر اين افراد رو من توي نت يه جور حساب ميكنم  البته تا حدودي. تعداد اين اشخاص كه خيلي زياد بوده. با خيلياشون هم تونستم خيلي گرم بگيرم و بشم صميميترين يار اونا.... خيلي از اين افراد رو يه آدماي نامردي ذهنيتشونو نسبت به من خراب كردن و... اما در كل اگه بخوام بگم فعلا دوست اينترنتي به اون صورت ايده الي ندارم و شايد قبلا داشتم. اما ميدونم توي اين وبلاگ و با شروع سبك جديد ميتونم با خيلي از اون خوباشون درد دل كنم.

فرق دوست اينترنتي با دوست واقعي اينه كه تو از بابت خيلي از چيزا نميتوني در مورد اون مطمئن باشي اما حتي اگه اكث فيلترهاي دوستي رو نتونه رد كنه نميتونه ضربه خاصي به تو بزنه و شايد بعضي اوغات دوستان اينترنتي گزينه مناسبي باشند براي راحت ابراز كردن همه  جوره از حقايق زندگي ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت4:54توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
خدايا

سلام.

امان از دست این پوریا. تقریبا سه ربع ساعت پیش یه اس ام اس داد که متنش به قرار زیر بود.

- سلام. ببین من بیماستانم. تصادف کردم.دکتره میگه تا فردا مرخص میشی.میگه شونت شکسته و دیگه خوب نمیشه باید برس بخری.

دیونه منو زهر ترک کرد. خواستم کامپیوتر رو خاموش کنم آماده شم برم بیمارتان ( ما فقط یه بیمارستان داریم) . یکی دو بار تماس گرفتم. اه گوشیم مشکل داره. باید یه بار تهشو نسبتا محکم  بزنم به جایی تا طرف بتونه صدامو بشنوه. میکروفنش مشکل داره. هر چی هم تماس گرفتم نتونستم صدای پوریا رو بشوم. یه بار دیگه اس ام اس رو نگاه کردم.  آها..... همش یه اس ام اس بود فقط... ای لامصب. زهره ترکمون کردی.. خوب اینجا باید بگم منم که خیلی گیجم .. فشار های روانی و مشکات خونوادگی و ترس از اینکه آیندم چطور باشه... اما تنها مشکلاتی که من دارم مشکلات خونوادگیه.  دقیقا نیمه شب بود که با پدرم حرفم شد. صدام خیلی بلند شد. ای خدا کمکم کن. من هیچ وقت دوست ندارم اینقدر بد بشم که پدرم به جای خودم از خونه بزنه بیرون. حتی به خود پدرم هم در همون حالتی که خیلی عصبانی بودم گفتم من دوست ندارم اینطوری بشه اما تو... بهش گفتم ببین این زبون من درسته که خیلی قدرتش بالاست اما هیچ وقت برای غیر از حق اینجوری تکون نمیخوره... پدر من هیچ وقت گوشش بدهکار این حرفا نیست. حتی بارها منطقی صحبت کردم باهاش.. امشب حرفهایی رو زدم که نباید میزدم از خطاهاش بهش گوشزد کردم... خدایا چرا من باید ... منی که بیرون هیچ وقت اینطوری نشده ام. هیچ وقت.. چرا آخه.. همه چیز میتونه توی دستای من باشه من میتونم خیلی خرابکاریا به بار بیارم اما اینجوری نمیشم ولی چرااين وضعيت بد.. همه ميدونن كه ته دلم هيچ وقت راضي نيستم به كسي اينجوري  بد و بيراه بگم چرا؟  چرا من هر چقدر هم خوب باشم آخرش بايد به دليل اينكه والدين رو اذيت كردم جهنمي بشم. خدايا خودت ميدوني من ته دلم هيچي نيست. برام مهم نيست كسي باور كنه يا نه.. خدايا با خودت حرف ميزنم. تويي كه بايد عشق اول و حقيقي بشي. تها كسي كهخيانت نميكنه تويي. خدايا چرا مادرم با اين كه من اينجوريم ولي بيشتر مراعاتم ميكنه و ميگه تو توي دلت چيزي نداري  و چرا تنها كسي كه از منطقي حرف زدنم هيچي نميخواد قبول كنه و هميشه هم به خاطر اين حرفام مسخرم ميكنه بايد پدرم باشه... خدايا با توام. ميگن رضايت تو در صورت رضايت پدر و مادره. خوب من خيلي به والدينم بد كردم اما خودت از درونم خبر داري.  خدايا منم از عذاب ميترسم. دست خودم نيست. آخه چرا من بيرون خيلي تحملم زياده ولي توي خونه همه چيز برعكسه چرا....

خدايا چرا با اينكه من هيچ چاهي براي كسي نكندم اما بعضيها از اون چاهها براي من كندند..

خدايا من باهات حرف دارم.

من نميخوام به دوزخ برم.

 

ازت كمك ميخوام

من هيچي نيستم و نميتونم باشم در برابر تو. خودت هم ميدوني ياد گرفتم هميشه و در همه حال شكر گذار تو باشم. يه چيزايي به من دادي كه شايد به خيليا ندادي اما چرا وضعيت من توي خونه تا اين حد فجيه...

توي خونه از خودم متنفرم و بيرون از خونه خودم رو دوست دارم. خودمم ديگه قاطي كردم. ازت ميخواهم كمكم كني...

------------------------------------------------------------

بايد خدمت اون دسته از دوستاني كه تازيا هم با من آشنا شدند عرض كنم كه من آدم ضعيفي نيستم. تنها توي خونه و برخ اوقات دچار حملات عصبي ميشم.

هنوز هم روي حرفام هستم و در حال تمرين خيلي از چيزهاييم كه خيلي از بزرگترها هم اونا و رعيات نميكنن. مثلا در حال تمرين غيبت نكردن و دروغ نگفتن حتي در شرايط خاص و نگاه نكردن به نامحرم و و خيلي چيزاي ديگه كه ميشه گفت ۹۸ درصد پرا ازشون عاجزن و دقت كنين :در حال تمرين هستم و با علاقه تمرين ميكنم)

من روي اهدافمم پا برجا ميمونم و شكست رو به درون راه نميدم و حد اقل چيزي كه براي اين تمرينات استفاده ميكنم قدرت اعجاب آور تلقين هستش.

------------------------------------------------------------

از كليه كساني كه توي پست قبل منو همراهي كردند واقعا سپاسگذارم. مخصوصا مارال خانم كه با وجود اينكه در اواسط نوجوني به سر ميبره اما دختري فهمديه و.. ر خلاف خيلي از اون دخترهايي كه توي وبلاگ قبليم...

اینم خودمم.  اواخر پاییز ۸۵

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت2:40توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
فكر كنم مغزم درست كار نميكنه الان
سلام. خوبین شما؟

الان که میخوام وراجی کنم ساعت ۶ و ده دقیقه صبحه. هنوز بیدارم. چه کنم. بد جوری به گرافیک و مخصوصا طراحی رایانه ای علاقه دارم و چند روزه که رفتم تو کار سه بعدی سازی و همش قلاب میندازم توی صفحات وب خارجی مثل :

http://www.3dtutorials.sk/index.php?tutorials=4&software=0&page=3 .

 البته با ديدن آموزشهاي فوق حرفه اي اون فكر نكنينن من ميخوام بگم حرفه ايم و ميخوام كلاس بذارم. نه در واقع من هر چيز سختي رو از صفر شروع ميكنم.چند روزيه كه فتم توي اين كار. البته گرافيك دو بعدي رو با فتوشاپ مسلط هستم و نمونه هاي پيچيده هم تو كارنمم دارم.

 اين مطالب رو با اشتياق دارم جمع ميكنم كه بعد با يه ديكشنري ترجمه كنم ( خودم كه زبانم تعريفي نيست) اينطوري يعني با يه تير دو نشون.  سايت هاي آموزشي ايراني هم هست اما هنوز هيچ كسي توي كشور ما نتونسته سه بعدي سازي رو به حد اون ور مرزي ها قوي كار كنه.. اگه برين توي اون سايت و برخي آموزشهاي پيشرفتشو نظري بياندازين ميفهمين چي ميگم....

سايت مورد علاقه من در طراحي خودرو هم (www.carbodydesign.com) هستش. اصولا خيلي به طراحي خودرو علاقه دارم...

اوهههه منم با اين بحثام دارم  چشم تو رو اذيت ميكنم فقط. والله چي بگم. معلومه ديگه وقتي از ظهر ديروز تا الان بيدارم بايدم مخم تاب برداره ! البته اين چيزي نيست قبلا بيشتر از اينا بيداري كشيدم ولي خوب ضررش خيلي زياده.حدا اقل بهتر از اينه كه براي چت با اين و اون بيداري بكشم كه اخرشم هچ گلي به سر نزنم.

هيچي بابا خودمم نميدونم دارم چي ميگم. فقط ميدونم الان وقت خوابمه ... اين چيزا هم جاش اينجا نبود كه گفتم...

تا وصع بدتر نشده برم بخوابم

بعدا گزارش دو سه روز اخير رو مينويسم ميذارم... اين روزا بد جوري گرفتار كارام هستم... حالا تا بعد

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت6:10توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
روانشناسي دست دادن

حتماً از تاثير اولين برخورد در طرف مقابل آگاه هستيد. فکر مي کنيد اولين چيزي که به طرف مقابلتان نشان مي دهد کـه چـه نـوع آدمـي هسـتـيـد چيـسـت؟ بــله، نـحوه دست دادنتان...

 


سـعي کنـيـد هـميـشه سـفـت و مـحکم دست بدهيد، اين باعث ميشـود کـه در اولين برخورد تاثير خوبي بگذاريد. بعد از بـررسـي و دقــت زياد روي اين موضوع، دست دادن را به پنج گروه تقسيم بندي کرده ام که هر کدام نشاندهنده ي نوعي شخصيت است.

 دست دادن با دست هاي خيس
مسلماً دست دادن هاي زننده و تنفر آور انواع بسياري دارد، اما دست دادن با دستهاي خيس بدترين آنهاست. حتماً توجه داشته باشيد که قبل از دست دادن با کسي دست هاي خود را کاملاً خشک کرده و آنها را از عرق پاک کنيد.


در اينجا به دو نکته براي چگونگي خشک نگاه داشتن دست هايتان اشاره مي کنيم: 


1- قبل از رفتن سر قرارهاي مهم يا مصاحبه هاي کاري دست هايتان را خوب شسته و بعد خشک کنيد. دقت کنيد که تا موقع دست دادن با فرد مزبور از بستن دست هايتان جلوگيري کنيد. چون باعث گرم شدن دست ها و نتيجتاً عرق کردن آنها مي شود.

2- دستان خود را قبل از دست دادن خشک کنيد. هميشه دستمالي براي اين کار با خود همراه داشته باشيد.

دست دادن شل و ول
دست دادن شل و ول نشاندهنده ي ضعف، نداشتن اعتماد به نفس، نداشتن علاقه و ثبات است. مسلماً اين خصوصيات متضاد قدرت و استحکام است که ويژگي افراد محترم و موفق است. توصيه مي کنم اگر حالت دست دادنتان شل و ضعيف است، هنگام دست دادن کمي نيرو صرف کنيد. مطمئناً دست دادن سفت و محکم تاثير بسيار بهتري در مخاطب مي گذارد.

دست دادن نوک انگشتي
مطمئنم قبلاً برايتان اتفاق افتاده است. يک نفر هنگام دست دادن نوک چهار انگشتتان را مي گيرد  و نمي گذارد که دستتان کاملاً در دستش قفل شود و بعد دستتان را به سختي مي فشارد. بايد سعي کنيد تا مي توانيد از چنين دست دادني خودداري کنيد. البته ممکن است گاهاً به طور تصادفي يا وقتی عجله دارید برایتان پیش آید. اما به شما توصیه می کنم در این مواقع از فرد مخاطب عذرخواهی کرده و دوباره با او دست بدهید. ممکن است کار خوبی نباشد اما در ذهن فرد مقابل می ماند که چقدر برایش احترام قائل بوده اید.

دست دادن خیلی محکم
قدیمی ها معمولاً اینطور دست می دادند. احتمالاً تا به حال با چنین موردی برخورد کرده اید. فردی احساس می کند قوی ترین مرد جمع است و هنگام دست دادن دستتان را مثل لیمو می چلاند. درست است که من از دست دادن محکم خوشم می آید اما این استحکام نباید موجب ناراحتی طرف مقابل شود.

دست دادن دوستانه و خودمانی
مردم باید عادت کنند دست دادن های عجیب و غریبشان را کنار بگذارند. نیازی به شعبده بازی نیست: یک دست دادن ساده، محکم و دوستانه کافی است.

درست است که دست دادن مسئله ای پیش پا افتاده است اما می تواند عامل مهمی در مصاحبه ها و جلسه های اجتماعی شود. سعی کنید که خیلی راحت اما محکم با فرد مقابل دست داده و در چشمانش نگاه کنید تا بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابل بگذارید .

منبع:دانشجو 1366

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت4:50توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
تست روانشناسی سه بعدی
سلام.

داشتم توی سایتهای آموزش مدل سازی سه بعدی چرخ میزدم اینو پیدا کردم...

تست روانشناسی سه بعدی

                        

این تصویر در حقیقت ثابت و بدون حرکت میباشد . اگر آنرا متحرک میبینید به فشارهای روانی شما مربوط میباشد

هر چه سرعت حرکت در تصویر بیشتر دیده شود فشارهای روانی بیننده نیز بیشتر میباشد و بالعکس

متاسفانه در مورد من اون جوری نبود که انتظار داشتم. مثل اینکه من دچار فشار های روانی نسبتا زیادی هستم..

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت3:44توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
من كه از اين چيزا بلد نيستم ...

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت2:12توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
ويروس عشق
سلام. اين مطلب رو از توي وب يكي از دوستان به نام شيوا  و با اجازه خودشون كپي كردم. لينك وبلاگشم با نام ناز دختر توي لينكها هست...

البته من يكي خيلي وقته نسبت به عشق سرد شدم. شايدم از نظر اين خانم محترم اين ويروس رو از خودم جدا كردم...

 

ويروس عشق

چیزی که تو مملکت ما زیاده چیزی نیست جز عشق و  عاشقی

هر کس به یک صدا یا یک نگاه عاشق می شه و یا بالعکس متنفر می شه!

اصولا گیرنده های رمانتیک قلب ما ایرونیا خیلی آنتن دهیش قویه

و اتومات و فوری جواب می ده...

 اونچیزی که این روزا ما اسمشو گذاشتیم عشق چیزی جز یه ویروس

عشق نیست ویروسی که..:

 از طریق چشم ها آهنگ صدا نوشته ها و تصاویر اصطکاکاک و ...

منتقل می شه و فوق العاده خطرناکه....

این ویروس خوشگله وقتی وارد تن آدما می شه

یه سری اتفاقاتی به شرح زیر رخ می ده....

۱- بالا رفتن دمای بدن ( چیزی تو مایه های تب)

۲-افزایش ضربان قلب و اظطراب و هیجان.

۳-کم اشتهایی و یا بالعکس..

۴-بی تفاوتی نسبت به همه چیز غیر از عامل انتقال دهنده ی ویروس

۵-بی خوابی و ابریزش از چشم گاهی هم بینی

۶-سر درد و گلو درد و...

۷-فلج موضعی مغز و عدم قدرت تصمیم گیری عقلانی.

۸-تمایل شدید به شماره گیری تلفن.

۹-افت قدرت اعتماد به نفس و تمایل به مرگ

۱۰- تمایل به خندیدن یا گریه شدید

۱۱-ضعف شدید و افزاسش میل به خودکشی

۱۲-تمایل شدید به خواندن شعر و شنیدن

ترانه همراه با دراز کشیدن روی تخت

همانطور که مشاهده کردید این ویروس شهرام بهرام حالیش نیست.

 بی رحم و نامرده و توی تن هر کی بیفته فیتیله پیچش می کنه.

این ویروس هیچ جوری هم درمون نمیشه مگه اینکه

یه جور خاصی به تن اونیکه ویروس رو منتقل کرده بر گردانده شود...

القصه بد دردیه این عشق...

شاعر می گه:

 

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که این عشق است که ما را داده بر باد

 

و یا....

عشق من منو صدا کن

این ویروسو از تنم جدا کن...

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت1:57توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
اميد آمرزش
قصد من هیچ انتقاد نبود           

روی من این همه زیاد نبود            

نیستم بنده مفسد فی العرض       

هستم البته مفلس فی القرض      

گر زدم حرف های نامربوط             

کله ام گرم بود بی مشروب      

باز افسار خویش ول کردم            

فرصتی بود و درد دل کردم            

تو بزرگی و من خطا کارم               

از تو امید مغفرت دارم        

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت1:4توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
توی خونه خودمون
این عکس هم مال سال ۸۶ و اواخر زمستونه. اون موقع تازه میخواستم برم بیرون واسه ساختن کلیپ .

خیلی لاغر و نحیفم نه؟

چه کنیم دیگه...

راستی این عکس رو با موبایل همون آقایی گرفتم که توی چند پست قبل اون حادثه برای اون رخ داده بود.

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت4:6توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
من و سعید

این عکس مربوط میشه به من و سعید که سعید اون آقایی که یکمی هیکلی تره هستش و من سمت راستیم. راستی اون موقع تازه موهامو کوتاه کرده بودم ولی الان که دارم مینویسم موهام بلندتر از قبلها هستند.

تاریخ این عکس مال آبان ماه سال ۸۵ هستش

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت4:3توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
من

 

حسین تو حیاط خونه خودشون از من عکس گرفت

چه تیپ جلف و زشتی

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت3:52توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
چشام ندید

ببين عزيزم ... قصه من و تو فقط يه بازي كودكانه بودو بس. حالا اگه من مزاحمم ، منو ببخش....

من امشب فكر ميكنم كه ديگه ميميرم........واسه ی اینکه تو رو من از دست دادم.

میخوام بگم پشیمونم از رفتارم........ من من تو رو عذاب از قصد دادم.

این چشمای من میباره هر وقت یادم.......میاد اون شبا که بودیم هر شب با هم

عهد منو راحت کردی سرقت بازم.......خاطراتو ورق بزن امشب با من

گل نازم گل نازی... این زندگیم شده بازی

رفتی تا ابد به خوابو و نامت مونده  یادگاری

صدای فریاد ما تو شبای ما میشکونه سکوت شبو

هر وقت ناراحتم بودم میبوسیدی روی منو

یادت میاد چه شبایی قدم زدیم با هم؟

یادت میاد چه شبایی میخندیدیم با هم؟

یادت میاد چه شبایی میخندیدیم با هم؟

یادت میاد چه شبایی که تو قهر میکردی تا من با شاخه گل بیام پیشت بگم بمون با من؟

ولی یادم نبود آدما هم یه روز میمیرنو باید امشب به سوگ تو بشینمو ُتصویر چهره ی ماهت رو نگاهم مونده ثابت. بیا با تصویرت باز صدام کن نقاش قابت.

با هم بودیم یه روزی ولی نفهمیدم.

تو رو میدادمت بازی من میخندیدم.

اما وقتی رفتی تازه فهمیدم

بی تو نمیتونم باشم من میترسیدم

تو خیالم میبینم کنارت نشستم

دارم میگم عزیزم عاشقت هستم

ولی تو بهم میگی غمگینو خستم

چون تو خیالت فقط من با تو هستم

----

ببین عزیزم

حالا که رفتی فهمیدم دوست داشتم من

کاش دم رفتنت رو صورتت بوسه میکاشتم

تب دستات مونده رو دستم یادگاری

تو به من قول داده بودی تنهام نمیزاری

توی خواب من همیشه با منی

وقتی بیدارم میشم یه آدم آهنی

عکست رو دویار اتاق حرف میزد

چشمات

به من میگفت بیا نزدیکم

باز حس کردم دوباره کنارمی

از این میترسیدم یه وقت پیش خدا نری

ولی رفتی و دیگه واسم نمونده  چاره

جز اینکه بمونم با این قلب پاره

باهم بودیم یه روزی ولی نفهمیدم

تو رو میدادمت بازی من میخندیدم

اما وقتی رفتی تازه فهمیدم

بی تو نمیتونم باشم من میترسیدم

تو خیالم میبینم کنارت نشستم

دارم میگم عزیزم عاشقت هستم

ولی تو بهم میگی غمگینو خستم

چون تو خیالت فقط من با تو هستم

 

چرا چشماي تو به من دروغ نميگه هيچ وقت

يه ادم مرده اي واسه ما بدون نيشخند

تو به من گفتي خاموشه فانوش عشقم

حالا كه اون مرده چرا ميگي نابودو تشنم

آخه كدوم خدايي گفته كه آسوده بشكن

ببين فضاي خونه چقدر آرومه امشب

دوست دارم از آسمون بباره بارون بيشتر

ولي رفيق به من نگو كه آلوده نيستم

چون چهرت خيلي داغونه بنگر

به خودت ،چون نميبيني جادوي بهتر

اگه خودت نخواي نميميري با روح محكم

كه بگي آرامش شبو كابوسه پر كرد

تو فصل زندگيتو كردي پاييز پر درد

مسير زندگيت يه راه تاريك و پر خم

من خواستم عوض بشم توي ثانيه بردم

واگرنه توي زندگيم بدون قافيه مردم.

ببين عزيزم. من ديگه اون ادم ترسوي سابق نيستم. بدون كه از مرگ نميترسم. خيلي زود ميام پيشت. آره. به زودي.

..............................

رضا پیشرو به همراه شاهین  فلاکت و امیر تتلو

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت4:36توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
نمیدونم

پنج شنبه 11 مرداد

سلام.

الان كه ميخوام بنويسم كلي كار دارم .. طراحيام. جزوه نويسام و... همه مونده. اما نميدونم  چرا دلم ميخواد امشب بنويسم. فردا جمعست... تقريبا نصف تابستون گذشت. من مثلا ميخواستم براي دوره  دروس دبيرستانم برنامه ريزي كنم... خوب ديگه مشكلات كاري اجازه داد...البته من اميدوم رو از دست نميدم. قبلها توضييح دادم ...

چند روزه وضعيت روحيه آنچنان جالبي ندارم. تو خونه يكمي عضبي هستم. استش با بابا مشكل دارم طبق معمول. من كه نفهميدم بالاخره اين باباي من چه جور آدميه. چه بد تا كنم باهاش چه خوب همش يه چيز حسابم ميكنه. بابام پسرش رو باور نداره با اين كه ميبينه همه همسن و سالانم ميونشون با پدراشون چه جوريه اما من حتي خودم ازش در خواست نميكنم كه مثلا حتي يه چيز ارزون قيمت رو براي من بخره يادم نمياد از بچگي تا حالا به جز در خواست يه ساعت مچي ازش درخواست ديگري داشته باشم. موقعي هم كه با مشكل گريبانگيريم وقتي باهاش منطقي حرف ميزنم باهام كنار نمياد و به خاطر منطقي صحبت كردنم هم مسخرم ميكنه. از دست بابا من دگه نا اميد و خسته شدم. ديگه ميخوام روي پاهاي خودم وايسم. شايد اگه بابام نبود جواب اين كاراش جور ديگه اي  ميدادم هر چند همين الانشم گه گاهي بي احترامي مكنم. به خدا دوست ندارم اينطوري باشم هر چ باشه اون پدره ولي... آخه چرا. چرا اون نبايد رعايت حال خونواده رو بكنه. كمترين كارش در اين زمينه كشيدن سيگار جلوي حتي بچه ها ي خرد سالشه . آخه مگه نميشه بري تو حياط سيگار بكشي؟ هر چي هم منطقي يا غير منطقي حرف بزني هيچ فايده اي نداره. خودش كه ميگه از 15 سالگي شروع كرده و الان حدود 40 سالشه.. اين كمترين كارش بود. به خدا سر يه مسائلي اينقدر از دستش ناراحتم كه بعضي وقتا به بچه هاي ديگه غبطه ميخورم. مسائل مالي براي من مهم نيست. اما حتي اخيرا هم كه ديده من زحمت ميكشم و پول در ميارم ميخواد كمكم خرج همه چيمو خودم بگيرم  و حتي وقتي هم يه چي با پول خودم هم ميخرم دخالت ميكنه. آخه من با اين حقوق كم دلم نميخواد چيزايي رو كه تو هيچ وقت نخواستي برام بخري بخرم؟ دلم نميخواد پسندازي داشته باشم؟ بابام فقط بعضي وقتا خوبه ولي اكثرا بد اخلاقه. با اين كه ماشين داره اما اگه نصف شب حال مادرم هم بد بشه عين خيالش نيست  و هميشه بچهاش بودن كه مامان رو ميبردن بيمارستان و من بيشتر از همه. به خدا يه چيزايي هست كه روم نميشه بگم. اكثر باباها بايد نگران بچه هاشون باشن تو خونواده ما برعكسه. اما خدا رو شكر با وجود اينكه اون اينطوريه ولي من و برادرام تا اينجاي كار رو تحمل كرديم و اينطوري نشديم و بيرون از ما تعريف كم نميشه.  بعضي وقتا حتي براي شك هاي بيجاي پدر دليل قانع كننده ميارم ولي بازم گير ميده. مثلا خيلي گير ميده كه من با خط تلفن شهري اينترنت نيام  وقتي هم با نشون دادن كارت و شماره اتصال و حتي كانكت كردن جلوي خودش هم نشونش ميدم كه كارت من مال خط محلي ( داخلي) ‌(خطهاي داهلي اينجا خرجي ندارن اما كارتهاي اينترنتي كه براي اين خطوط عضه ميشن خيلي گرون هستن و به صرفه نيستن.) باز هم حرفامو قبول نميكنه.

امشب هم ما يعني من و حسين بعد از كلي بحث منطقي با سعيد در مورد بچه بازي هاي اخيرش باهاش صحبت ميكرديم از تو كوچه خودمون رد ميشديم. بابا صدام كرد. سعيد و حسين سلام كردن. اين سعيد هم كه هميشه براي خود نمايي يه چي مي گه.. بهش گفت  آقاي ح چرا شما اتوموبيلتونو دارين ميشورين مگه بچه هاتون.. اتفاقا نگهبان محل كه يكي از آشناهاي خونوادگي ما هم بود توي حياط ايستاده بود.. بابام با حالا نغ يه چي گفت و من طرف بچه ها گفتم پدر من كه مثل باباهاي شما نيست باورتون داشته باشه اين حرفا چيه ميزن سعيد فكر كردي مثل پدر خودته كه قبولت داشته باشه.. تو از سنين دوره راهنمايي پدرت بهت ماشين ميداد بروني اما پدر من الان 19 سالمه و حتي از خداشه كه من گواهينامه رو پي گيري نكنم. پدرم بهم گفت دوچخه رو بده داداش كوچيكت.. هنوز حرفشو كامل نزده بود كه پريدم گفتم ها لابد براي سيگار ميخواي. كارت شده همين. دست بر نميداري.  تويي كه اين همه ميگي خواهر كوچيك گناه داره اما جلوش دود ميكني و عين خيالت نيست. غير از سيگار هم كسي رو براي خريد چيز ديگه اي نميفرستي. دوچرخه رو گذاشتم و رفتم. حسين اينا تقريبا پدر منو شناختن.  اما باز هم نبايد اينطوري بر خورد ميكردم. چه كنم.. به خدا مخصوصا سر قضيه هاي اخيرش كه حتي مامان هم از دستش خيلي ناراضي شده من يكي ديگه تحملم به هم ريخته... ولي هر چي باشه من مدتهاست كه با اين وضع ساختم و از شكر خدا هم نگذشتم و وقتي هم به خدا توجه كردم خدا هم به من توجه كرد. خودمو تا حدي تونستم كنترل كنم كه ديگه بي خيال خيلي چيزا بشم كه خيلي از هم سن و سالان من نميتونن به راحتي بيخيالشون بشن.  نمونش جنس مخالف.. با اين كه الان با كسي نيستم ولي بيرون حواسم رو جمع ميكنم به خودم تلقين ميكنم كه اينا همش زيباييهاي فريبدهندست من فعلا بايد به اهداف مهمتري كه دارم فكر كنم.  اهداف من مهمتر از اينن ك وقتمو با اينا تلف كنم...

.......................................................................................

بالاخره شاگرد آخري كه داشتم هم جلسه آخرش رو همين سه شب پيش  به اتمام رسوند اما مبلغي كه جلوي روم گذاشت بيشتر از اوني بود كه تعيين كرده بوديم. يه ايران چك 50 هزار تومني گذاشت جلوي روم. گفت ميخوام كلاس ديگه اي هم بگيرم. بهت خبر ميدم. 30 تومن ديگه و ميخواد حرفه ي ميكس در حد متوسط فرا بگيره. معلوم شد از نحوه تدريسم خوشش اومده.

چون سطح متوسط من از سطح مثلا حرف هاي خيلي از مدرسين ديگه در همين زمينه ها بالاتره و معمولا از اين سطح به بعد كاربردي و كمي در حد بيشرفته كار ميكنيم...

منم فرداش صبح زود رفتم بانك و  كل مبلغ رو ريختم به حسابم.  نفهميدم كي  تقريبا نصف پولم خرج شده.. اخيرا هم كلي تبليغ كردم ولي عجيب حتي يك تماس هم نداشتم...

.......................................................................................

دو روز پيش هم محمد م بعد از ظهر باهام تماس گرفت و بعد از ظهر سيستمم رو بردم خونشون و بالاخره اون رفيقش كه قرار بود آهنگ بخونه پيداش شد. سيستم و اول كاملا سرويس كردم بعد بردم. وقتي وارد اتاق شدم با چهره عجيب و غريبي مواجه شدم. راستش از اون تيپ خوشم نيومد.  خيلي هم منو تحويل گرفت بهش گفتم بابا راحت باش من ...شروع كر به خوندن. محمد بود كه كارها رو رديف ميكرد و من فقط نشسته بودم يه گوشه اس ام اس هاي با مزه تو گوشي محمد رو ميخوندم و ميخنديدم. تا عصر وقتم الكي گرفته شد. اين پره قرار بود براي كرايه سيستم پول بده. من كه حرفي از پول نزدم چون 5 تومن چيه كه بخوام بخاطرش... من فقط خواستم با اين مبلغ يه كارت 17 ساعته اينترنت تهيه كنم كه بتونم بقيه كارهايمو باهاش رديف كنم.

تازه من فكر ميكردم اين يارو طبق حرفاي محمد با علاقه و آهنگي بدون مورد بد ميخونه اما حالم بهم خود و با خودم عهد كردم اگرم بخواد پول بده من قبول نكنم. چون از مال حروم متنفرم. اين دو سه ماه اخير وقتم برام خيلي خيلي با ارزشتر شده...

.......................................................................................

راستي بالاخره حسين امروز اومد. گويا همدان بهش خوش گذشته. برادر كوچيكم كه اردو تكميلي بسيج رفته بود هم اومد. بيچارش كرده بودن با اون تنبيهات سخت! هم تقصير خودش بوده هم نه اما اينقدر داغونش كرده بودن كه وقتي اومد خونه حدود 21 ساعت خوابيد. اون يكي برادر كوچيكترم هم ساعت اوليه امشب اومدش. طفلكي براي من دوتا عينك آفتابي خريده.. آخي داداشي من.. ميدونه كه من عينك باز هستم و يه زماني كلكسويني از عينك هاي آفتابي ارزون قيمت داشم . البته 80 درصد به عينك آفتابي وابسته هستم ولي خوشبختانه به لطف مانيتور ال سي دي چشام فعلا ضعيف نيستن. البته قبلا به مدت كوتاهي عينكي بودم! ولي الان الحمد الله ...

.......................................................................................

امشب كلي با سعيد جر و بحث داشتيم. به به آقا سعيد گوشي جديد مبارك بالاخره بعد از مدتها باشا راضي شد براش يه گوشي گرون قيمت بگيره. باباي ما كه هيچ وقت از اين كارا نميكنه. (بدرك!) من اين چيزا برام مهم نيست. اما بحث امشب ما سر چيزايي با سعيد بود كه سعيد رو خيلي بچه نشون ميدادن. از هر دري زديم تا سعيد رو متوجه اشتباهاتش كنيم اما راضي نشد كه نشد. نكنه شبيه ميلاد بشه. .. اما امشب بهم ثابت شد كه سعيد هم وقتي از يه خطايي باهاش حرف بزني ناراحت ميشه ... امشب بهم ثابت شد كه اگر من چند تا فيق خيلي توپ داشته باشم  و قرار باشه بهترينشون يكي باشه كسي نيست جز حسين.  سعيد هم به خاطر دختر خيلي به ما بي ادبي ميكنه اخيرا... البته سعيد نزديك به ده ماهه كه خيلي تو مسائل اجتماعي و معنوي از من و حسين عقب افتاده و حالا حالاها مونده تا برسه. اولا كه از اين اتفاقات نا خوشايندي كه به دفعات براي ما افتاد تا حالا براي او نيافتاد و وقتي هم از تجربياتمون باهاش حرف ميزنيم  عين خيالش نيست. ميگه من چيزي رو كه با چشم نميبينم قبول ندارم بهش ميگم پس چطور نماز ميخوني ميگه اون فرق داره.. اما نماز خوندنش رو هم به خاطر خودش شروع نكرد. نميدونم اين يكي ديگه چرا... بابا دوستيمونو كمي از حالت فني و رقابت توي اين مسائل در بيار.. من و حسين الان به چيزايي رسيديم كه خيلي از  ما بزرگترا هم  بهشون نرسيدن.  خلاصه كه سعيد رو هر كاري كرديم نتونستيم قانعش كنيم. ميدونه كه اگه بخوايم توي عالم رفاقت هم حالشو بگيريم كار يه سوته  اما امشب. آدم عجيبيه.. دو شبه كه موبايل جديدش رو گرفته حتي بهمون نگفت  و تا زماني كه پيش نيومد گوشي رو رو نكرد.آخه گوشي مگه چي داره. ولي اين كارا بچه بازي هستن ... هر وقت راجع به استش باهاش حرف ميزنيم گوشاش تيز ميشن اما هر وقت منو حسين از مشكلاتمون با هم در دل ميكنيم اون توي يه عالم ديگست.  امشب هر چي خودمونو كشتيم نتونستيم بهش حالي كنيم و من فقط يه چي گفتم. گفتم من ديگه توي خوشحالي هاي تو شريك نميشم و عين خيالم نيست و توي  ناراحتي هاي تو هم ناراحت نميشم. بزار رفاقتمونو در حد همون رقابت توي مسائل فني بمونه و يه نوع صميميت معمولي.. اما صميميتي كه من با حسين دارم يه چيز ديگست. درسته كه من تو خونواده پسر بزرگه  هستم اما داداش بزگرتر از خودم هم دارم و اون كسي نيست جز حسين . من و حسين تقريبا هم گام پيش ميريم و با حسين بيشتر از هر كس ديگري وجه اشتراك داشتم.  حسين اگه داري اينجا رو ميخوني از همين جا بدون دوستت دارم و همين الان بيا طرفم لپلتا بكشم و يه ماچ گنده بكنم.  من با هر كي توي يه عالمي و صميميتي دارم كه ممكنه با كسي ديگري از بهترين دوستام به اونصورت نداشته باشم. براي مثال من با بابي توي مسائل عشقي و با محمد م هم توي مسائل اجتماعي و سياسي خيلي تفاهم  و اعتماد داريم...

خوب ديگه هر كس يه طوريه ديگه .. سعيد رو هم كه ديدم كاريش نميشه كرد از حسين خواستم كه بيخيالش بشه.. سعيد هم گفت قربون آدم چيز فهم.. گفتم نگران نباش يه روز به حرفامون ميرسي.

.......................................................................................

خوب ديگه تا همينجا بسه. كلي كار دارم. شايد تا نزديكيهاي شش صبح هم بيدار بمونم.

حق يار و ياورتان!

پنج شنبه 11 مرداد

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت4:32توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
شنبه هفت مرداد 1386- روز پدر مبارك باد!

شنبه هفت مرداد 1386- روز پدر مبارك باد!

سلام. خوبي ؟! چه خبرا؟

والله هيچ . سلامتي. اون قضيه دعوا هم كم كم داره كمرنگ ميشه. به هر حال من اگه نخواستم بيشتر از اين كش پيدا كنه واس اين بود كه خونوادم راضي نبودن...

پريروز بعد از ظهر يه مقدار پول برداشتم رفتم بازار واس خواهراي كوچيكم هديه بخرم. يكي دستش دچار شكستگي نسبتا بدي شده و يكي هم از ناحيه نزديك به كف پا ميخچه وحشتناك و بزگري گرفته. دوتايي هم كوچيكن. بالاخره يه چيزي خريدم اما آخرش پشيمون شدم كه چرا به جاي اون اسباب بازي برقي عروسك نخريدم. البته شهر ما گرونترين شهر خوزستانه ...ولي خوب ميخواستم به يه طريقي خوشحالشون كنم. خيلي هم خوشحال شدن. كم پيش مياد بابا مامان اسباب بازي تقريبا گرون قيمت هم براشون بخرم اما من دلم خواست خيلي خوشحالشون كنم....

امروزعصر  هم روز ولات امام علي (ع) بزگترين مرد مردان بود! الهي فداش! به همين مناسبت رفتم بازار براي بابا يه پيراهن خريدم. چون معمولا بابا روشن ميپوشه  سفيد خريدم. ميدونستم بابا توي مغازست. ( كار دوم داره يه كار آزاد) از پارسال همين حوالي بود كه به فكر يه كار دومي افتاد چون ديگه نميتونست با همون يه كارمنديش توي پتروشيمي خرج شش تا بچه رو راحت بده. مشكلات مالي زياد شده بود. الان هم مدتيه كه براي بار سوم شغل آزاد عوض كرده. دفعه اول با يه سرمايه قرض و قوله اي  با يه آقايي به نام نادر توي يه موبايل فروشي شريك شد كه بعد ها بنا به دلايلي جدا شدن اما الان نادر مغازش شيك شده ها.. بعد از مدت كوتاهي به مدت شش ماه توي آژانس كار ميكرد البته دوستاني كه اونجا پيدا كرد آدماي درستي نبودن براي همين وقتي از اونجا هم خارج شد ما خيلي خوشحال شديم. و الان هم توي يه مغازه موبايل كوچيكتر از قبلي با يه آقايي سرمايه اندكي گذاشته. داشتم ميگفتم رفتم طرف همين مغازه. ديدم ماشين بابا اونجاها پارك شده. فهميدم اونجاست. بسته كادو شده رو دادم بهش. تشكر كرد. خيلي خوشحال شد. اولين باريه كه براي بابا با پول و دسترنج خودم يه چي ميگيرم. مغازه كنار همين مغازه يه مغازه كوچيك بود كه توش يه رايانه گذاشتن و قراره يه بانك نرم افزاري كوچيك بشه كه من قراره اونجا كار كنم و خدمات مخصوص خودم رو ارائه بدم. فقط بانك نرم افزاري هيچ فايده اي نداره. رفتم اونجا. كسي كه پشت رايانه نشسته بود چيز زيادي بلد نبود. همه سي دي ها و دي وي دي هايي كه اونجا بودن مربوط به بازيهاي پلي استيشن يك و دو بود... فردا احتمالا ميرم اونجا يه فكر اساسي ميكنم. دوباره ميرم سر كار... نه خوشحالم نه ناراحت. اما هر چي هست درسامو نبايد فراموش كنم. خيلي مهمن. چون ميدونم ميتونم ...

................

چند روزي بود كه  يكي از بهرتين دوستام ( همون محمد م) از من ميخواست كه همراه با سيستم خودم برم خونشون و توي خوندن آهنگ رپ  همكاري كنيم. سيستم محمد زياد قوي و بدرد بخور نبود براي همين از من خواست كه كمكي كنم... توي اين چند روز اخير هم فرصت مناسبي پيش اومده بود چرا كه خونه محمد اينا خالي شده بود و به جز باباي محمد همه رفته بودن تهران.  اگه قضيه دعوا با اون بي خواسيتي كه ديگه اسمش رو نميارم  رخ نداده بود شايد از سه روز پيش ميرفتم خونه محمد اينا. قرار بود يه شب رو خونه محمد اينا بگذرونم.  حوالي نيمه هاي ديشب  همراه با سيستم رفتم دم خونه محمد اينا. با ميسد كال به محمد علامت دادم كه در رو باز كنه اما كسي در رو باز نكرد. اين چند روزه هم كه شرجي و رطوبت هوا افتضاحه. زنگ زدم گفتم كجايي. ساعت خواب رفته خونه يكي از بچه هاي محل. بابا من سيستم رو اوردم. عجله كن توي اين رطوبت احتمال آسيب ديدن قطعات زياده. اومد و رفتيم خونشون!

و تا امروز عصر خونشون بودم.  البته از همون ابتدا كارمون لنگ شد چون هارد سيستم محمد سوخت ... براي همين فقط من نشستم طراحي كردمو به محمد يه چيزايي رو توي اين زمينه آموزش ميدادم.  جالب اينجا بود كه تا چهار صبح كه بيدار بوديم محمد با معشوقش اس ام اس بازي ميكرد. ( يادش به خير نگار من!). منم فقط بايد به عكس نگار كه توي كيف پولم بود نگاه ميكردم. نگار كجايي بي معرفت كه دلم برات يه ذرره شده.

 هيچي ديگه تا طرفاي ساعت چهار صبح هم يه مقدار از گوشه اي از سخنراني هاي با ارزش دكتر آزمنديان رو در مورد تكنولژي فكر گوش ميكرديم و بعشم خوابيديم.  صبح حوالي 10 صبح بيدار شدم. هنوز ده نشده بود. ادرار تندي داشتم. محمد هنوز خواب بود. پا شدم برم طرف دست شويي نصف راه رو نرفته يه صدايي شنيدم. صداي تلويزيون بود. باباي محمد خونه بود .. اي بابا قرار بود بره سر كار. نه بابا ما يادمون رفته بود امروز ولادته يه آقاي بزرگي و تعطيله. روز قشنگ پدر. هيچي ديگه چون شب قبل هم موقعي كه من اومده بودم خونه محمد اينا باباش خواب بود ديگه خجالت كشيدم و برگشتم خوابيدم. گوشيم چندين بار زنگ خورد اما حوصله نداشتم جواب بدم قطع كردم. يادم اومد كه دو سه روز پيش حوالي يازده قبل از ظهر موقعي كه خواب بودم گوشيم زنگ خورد. از خواب پريدم. ديدم كد 021 افتاده بقيه شماره رو نگاه نكردم. فكر كردم نگاره. وقتي جواب دادم صداي يه خانومي اومد. اسم و فاميلمو اورد. پرسيد آقاي توفان ...؟ اولش فكر كردم مادر نگار يا كسيه كه اونو بشناسه ولي هنوز خوشحاليمو از دست نداده بودم. حتي لحنمو هم مرتب كردم جوري كه به نظر نميرسيد من تازه از خواب پا شدم. اما وقتي طيف خوشحاليم به صفر رسيد كه در مورد سفارش پكيج 17 سي دي مربوط به طراحي وب بهم گفت كه به دليل اشتباهي كه رخ داده بود احتمالا ديرتر به دستم ميرسه. خودمم نفهميدم چي گفتم . قطع كردم و خوابيدم. حيف شد. اي خدا... حتي شبا هم وقتي ميخوام آلارم گوشي رو تنظيم كنم اسم پروفايل آلارم رو گذاشتم نگار وقتي صبح آلارم بيداري ميزنه گوشي رو كه نگاه ميكنم ميبينم اسم نگار نوشته شده  يه لحظه فكر ميكنم نگار تماس گرفته. خيلي دلم خوشه به خدا... از دستش دادم به همين آسوني.  نميدونم شايد به دليل اينكه ماشالله هزار ماشالله قوي هستم هيچ اتفاق روحي رواني براي من نميافته.

خلاصه من و محمد تا ساعت 1 خواب بوديم. تازه گيا ظهر شده بود كه در حالي كه خواب بودم صداي باباي محمد رو شنيدم. البته توي خواب باباشو ديدم. انگار حالت نيمه بيداري بود. اما خواب خنده داري كه ديده بودم اين بود كه نميدونم براي چي من همينجوري رفته بودم كلانتري بعد يكي از ستوان هايي كه توي شهرك ما هم همه ميشناسنش و خيلي هم حرف زور ميزنه به يه سر بازي دستور داد كه منو ببره توي اتاق و موهامو كوتاه كنه ( الان موهاي من توي مرز 15 سانت هستن) به هر حال وقتي بيدار شدم خيالم راحت شد چون چيزي كه ديده بيدم كمي تا قسمتي مايل به كابوس بود.

محمد يه ناهار حاظري دپش هم آماده كرد و خورديم. البته اين اولين باري بود كه شب رو خونه يكي از دوستان صميمي ميگذرونم واگرنه توي اوايل نوجوني شده خونه همسايه هامون خوابيده باشم اما خونه رفيق صميمي يه چيز ديگست. ( فرهنگ شهرك ما زياد در اين حدي نيست كه اين چيزا رو داشته باشه برخلاف ديگر نقاط خوزستان) هيچي ديگه بعد از ظهر رو هم با كامپيوتر سر كرديم. البته محمد حال هيچي رو نداشت. خوب طبيعتا به خاطر هم مسائله هارد بود كه خيلي اطلاعات مهمي رو با از دست دادنش از دست داد و از يه طرف هم انگار مشكلات خصوصي  عاطفي هم با معشوشقش داشت كه به من ربطي نداره... البته ديشب حوالي سه شب هم حالت تهوع بهش دست داده بود. فكر كنم مسموم شده بود چون وقتي طبق راهنمايي من يه مقدار آبليمو نوش جون كرد حالش خوب شد و ديگه بالا نياورد. البته مثلا قرار بود خوش بگذره اما بنده خدا اين محمد همه چي كوفتش شد.

تا بالاخره عصري بلند كردم و اومدم خونه خودمون. هيچي اين چند روزه هم كه هواي افتضاح اجازه نميده هر كسي بيرون راحت باشه. البته سالهاي قبل رطوبت بيشتر از اينا هم ميشد.  اما اشكالي نداره زياد هم طول نميكشه ولي منطقه اينجا به زور دوتا فصل داره. كلا در طول سال 8 ماه كولر روشن ميكنيم و يه ماه خاموش و سه ماه هم بخاري و هيتر و وسايل گرما زا روشنه... عيبي نداره ما كه ساختيم. اما من يكي آب و هواي كوهستاني رو خيلي دوست دارم.

......................

ديروز برادر كوچكترم محمد رضا هم رفت ارودو. اون يكي برادرم كه از محمد بزرگتره هم كه چند روزي ميشه كه رفته اردو رزمايشي . الان فقط خودمو و دوتا خواهر كوچيكام هستيم. تنها هستم. شايد اگه كامپيوتر نبود خيلي كم حوصله تر هم ميشدم . حسين هم كه از امروز صبح هازم اگه اشتباه نكنم همدان شد. البته اردو خونوادگي ... سعيد هم به دليل  اين فاصله اي كه از ما داره و شرايط آب و هواي كنوني منطقه  و نيز درس بهش اجازه نميده كه بياد بيرون   خيلي كم پيدا شد...

خوب ديگه بچه ها احتمال داره كمتر خاطره بنويسم. به احتمال زياد ميخوام بيشتر منطق و فلسفه بنويسم.

شب خوش.

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت4:31توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
ابلیس بی حیا
اونی که واست داشت عطر گل یاس

اونی که بود واست نگین الماس

به سادگی دلتو میده پاس ..........  ميشي آس و پاس

اوني كه ميگفت نميگذره بي من شبهاش

هموني كه واقعي نبود گرمي دستاش

براي خوندن اين اهنگ هم تو دلم بود وس واس

........

دورو زمونست شده پر از نمك نشناس

........

برو و اينو بدون . دلم میگه اینو بخون. که نیستم دیگه ناراحت از این بابات حاجت

دارم از خدا واست نگه داره نفر بعدی رو

همونی که با اومدنش ریخت به هم همه چی رو

همونی که آتیش زده به دل کوچیک و مریضم

اشک گم میشه زیر بارون روی گونه های خیسم

میخوام با این قلم روی کاغذ خیس بنویسم

که فهمیدم فقط یه آدم خبیثم

آخه رحم نکردم به خودم عزیزم

واگرنه الان مجبور نبودم دستامو خسته کنمو از تو بنویسم

.......

حالا که دیگه رنگ چشات نداره واسم معنا

حالا که دیگه اثری نداره به روی تو خواهش و تمنا

باشه باشه منم راهمو عوض میکنم و دیگه نمیکنم اعتنا

به رخ آدم مانندت ای ابلیس بی حیا

حیف ثانیه هایی که فکر میکردم بدون تو بی ارزشن

....

دیگه هیچ وقت سراغ من نیا خواهشن

یکی مثل تو یکی مثل توفان

دارای اختلاف ذاتی فاحشن

دیگه مهم نیست واسم .... اینو میخورم قسم... داغ میکنم دستم.. جمع میکنم حواسم

که دیگه ساده نباشم .. تا اونی که باهاشم.. ته دلش نخنده به خواهشم.

البته هستن.. کسانی که باعثن.. آدم احساس خوشبختی کنه. اصلا..

 رک بگم همه مثل هم نیستن..

بعضیا بدن و توی ظاهر بیستن

اونا هم از جنس تو و مثل خودت ناکسن

اونایی که عکس توان از بامراماشن

..................................

به امید روزی که جلوی چشات با اونی

باشم که از حسودی بگی توفان تو طاعونی

از جلوی چشام دور شو داره میاد سراغم پشیمونی

ازت میخوام یه بار دیگه باهام بمونی

....

اما اگه همچین روزی هم در کار باشه

اون روزه که عقل من سرجاشه

میگم اینو باش باز گیر عقده هاشه

به هر حال من رفتم و تتو بدون دعا میکنم برای بد بخت همون

کسی که قرار نبود تو عشقمون باشه پا در میون

که واسه تو آخری باشه

و اگرنه

دوباره میشه پیروز این ماجرا هوس..نه

اونی که این وسط پیروزه منم

اون دنیا سرت پایین میمونه و بالاست سرم

----------------------------

این تکست آهنگ رپ رو اوایل بهار امسال گفتم و خوندمش. البته صدام اونچنان جالب نیست. فقط خواستم تجربه ای کرده باشم. البته من سبک مورد علاقم متال هستش.

لقب رپری من هم ( t  i  t  o) یه اسم هندی هستش که کلی داستان داره که قبلها گفتم.  البته من ادعا نمیکنم که رپرم. توی زندگیم هدفهای مهمتر از خوندن آهنگ دارم. بیکار نیستم...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت4:33توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
رنو كوچولوو
يادش به خير. اين رنو ۵ حسين يه زماني برو و بيايي داشت. دلم واسش يه ذرره شده. الان هم هر وقت سوار ۴۰۵ يا سمند  ميشيم هيچ حال نميكنيم. سواري اين رنو صميميت خاصي به همراه داشت. خيلي دوست داشتني بود اما اواخر با خراب شدن زيادش خيلي حسين رو اذيت كرد. فكر كنم اواخر سال ۸۵ فروختش...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت1:45توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
داستان یک ازدواج عشق
یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت23:23توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
كتك سختي خورد

ميلاد كتك سختي خورد

امروز (چهار شنبه 4 - 5- 86 )

سلام. . قصد دارم از ديشب و امروز و امشب بگم. گزارش اين محدوده زماني روي محور ماجراي دعوا با ميلاد ميچرخه.

3- 5- 86 ( سه شنبه) ( ديروز)

ساعات اوليه ديشب وقتي زدم بيرون  توي ميدون و پارك ميلاد رو ديدم اما به رو نيوردم كه ديدمش ( اگه ميخواين بدونيد قضيه چيه از سه چهار پست قبل شروع كنين به خوندن  البته اگه حوصله داشته باشين)

داشتم ميگفتم كه ميلاد رو ديدم اما به رو نيوردم كه ديدمش و چهرمو به حالتي عبوس و راه رفتنم رو به جالت سريع مبدل كردم. حيف نه ماشيني نه دوربيني  ... رفتم طرف بازار نزديك دروازه شهرك و چندتا كپي گرفتم و برگشتم خونه. توي راه چندتا از اون بچه هايي رو كه اونا هم بد جوري از ميلاد دق دلي داشتن ديدم و كم و بيش راجع به موضوع مذاكره كرديم.  برگه ها رو گذاشتم خونه و دوباره زدم بيرون. موسيقي متال گوش ميكردم تا خونسرد باشم.  البته اصولا آدم نسبتا خونسردي هستم اما قبلها اينطوري نبودم. كم كم و با تمرين....

رفتم دم خونه حسين اينا. ديدم حسين خونه نيست . گفتن رفته مسجد .. رفتم همونجا ديدم داره به خادم مسجد به همراه چندتا از بچه ها كه دوستاي برادرم بودن توي كارهاي مربوط به برق ( چراغوني مسجد) كمك ميكرد.  به حسين گفتم داره همينجور زمان  ميگذره و هنوز هيچ.كارهاي حسين و بچه ها رو به اتمام بود . هنوز از مسجد خارج نشده بوديم كه يكي از همون بچه ها بنام پوريا ر رو دم مسجد با اتوموبيل پژو 405  شون ديدم.

كار بچه ها تموم شد. سوار شديم. ( من و  ج-س  و  ح-خ  و حسين بوديم)گفتم پوريا جان يه كاري برام ميكني؟ جبران ميكنم. ( پوريا از كساني هست كه خودشم قبلا با ميلاد مشكل داشته و به شدت ازش تنفر داره) بالاخره با هزار جور زحمت تونستم راضيش كنم اما ديگه اينو قبول نكرد كه توي صندوق عقب ماشين پنهان بشم. لذا اول رفتيم دم خونه حسين اينا تا حسين دوربين رو بياره و از اون طرف به پيشنهاد خودم رفتيم طرفاي مرز منطقه مسكوني سعيد اينا با  منطقه نسبتا بزرگ م م ك و جديد . دقيقا همونجايي كه چند ماه پيش ميلاد توي فصل سرما يه كليپ مسخره درست كرده بود. منو اونجا پياده كردن. گفتم بريد دنبالش من همينجا ميمونم. توي ميدون پيداش ميكنيد اما اگه توي ميدون نبود برين سمت خونشون.  تا اونا رفتن من به سعيد خودمون هم زنگ زدم و گفتم بيا برا تماشا همين دوربرام نزديك خونتون.  تا سعيد داشت ميومد منم زد به سرم و بس كه داغ بودم با ضربات محكم مشت و لگد با كيوسك خالي نگهباني ( البته اين كيوسك  كوچيك بلا استفاده بود) خودم رو گرم كردم.  انگشتام داشتن خورد ميشدن البته زخم هاي ستطحي هم داشتم كه چيزي نبود. سعيد از راه رسيد. با ديدن من در اون حالت شگفت زده شد. حتم دارم با خودش گفته اين امشب ميلاد رو زنده نميزاره البته اشتباه هم فكر نميكرده قصدم همين بود. در حالي كه موسيقي متال خشمگين گوش ميكردم به اين كارم ادامه دادم. به سعيد گفتم اگه يه ماشين پژو نقره اي از راه رسيد فورا خبر بده.  در همون حال كه داشتم به كيوسك  ضربه وارد ميكردم  يك لحظه با ظربه پرتابي كوسك رو از جاش تكون دادم و صداي بلندي به گوش رسيد. يه آقايي با فاصله حدود 50 متر اونطرفتر دم ورودي نيروگاه برق منو صدا ميكرد اما من صداشو نميشنيدم و اين سعيد بود كه منو متوجه كرد البته اهميتي بهش ندادم و اين كار رو ادامه دادم.  كمي هم سر و گردن و دستامو حركت دادم و انگار اون آقاهه فهميد قراره يه دعوايي رخ بده اما كاش ميدونست با پست ترين آدم توي شهرك ميخوام دعوا كنم. سعيد هم به يك باره نميدونم با دوچرخش كجا رفت.

ماشين از راه رسيد اما ميلاد توش نبود. گفتم بابا برين طرف خونشون. بازم رفتن و كمي طولش هم دادن. باز هم خبري نشد. اين دفعه زنگ زدم خود ميلاد . پرسيدم بيروني؟ گفت آره . آدرسش رو خواستم و گفتم بيا گوشي اين حسين باهات كار داره. حسين گوشي رو بهم داد و راه افتادن. منتظر موندم. ده دقيقه بعد به همراه ميلاد اومدن.  من به دست چپ به كيوسك تكيه داده بودم و يه گوشه رو پياپي نگاه ميكردم  تا اينكه نزديك شدن و من نگاهم به سمتشون شد. ميلاد پياده شد. گفتم بچه ها همه برين اونطرف من باهاش كار خصوصي دارم. اومد نزديكتر. گفتم ميلاد  گوشيتو بده! گفت نه شرمنده گوشي شخصيه نميتونم بدم.  گفتم اِه!!!  چطور گوشي من شخصي نبود كه شماره هاي دختراي آشنا رو اونم در غياب من برداشتي. گفت من بر نداشتم.

گفتم ببين ميلاد.  يه دفعه به حسين گفتم  حسين فيلم بيگر و به پوريا هم گفتم  ماشين رو تاب بده و نور بالا ماشين رو بده سمت ما . ميلاد گفت مگه نگفتي بقيه برن كنار و كارت خصوصيه گفتم بله . حسين هم اولش  طبق نشقشه گفت توفان ميخواي چيكار كني و .. و يعني با اسرار من شروع به فيلم گرفتن نمود.  گفتم ميلاد با زبون خوش ازت ميخوام كه گوشيتو بدي چكش كنم. حاظر نشد كه نشد. گفتم ميلاد  آدما كليپ اكشن هم ميسازن فقط احساسي نيست... فهميد قراره اتفاق نا خوشايندي بيافته براي همين به بچه ها رو كرد و گفت  آقا وقت تموم من ميخوام برم. دستشو محكم گرفتم و گفتم كجا؟! من باهات حرف دارم.  گفتم ميلاد حتي اينو نمي ارزي كه بخوام روي صورتت تف كنم. هر نامردي هر كاري كردي من ازت گذشته بودم به خاطر تو از خيلي از ارزشهام گذشتم حتي از دينم هم گذشتم. دين اسلام گفته تا سه بار نصيحت و ارشاد كن اما براي تو از  مرز 100 گذشت.  من امشب ميخوام از جلو بهت خنجر بزنم.  يه دفعه گفتم بيا جلو. ياد دفعه قبلي كه توي عالم رفاقت از من كتك خورد افتاد  براي همين نيومد جلو. بنابر اين خودم رفتم جلو و صدام بلند شد. اول خواستم يكي محكم بزنم تو گوشش اما بد جوري خودر پس گردنش!!  به باد ضربات مشت و لگد گرفتمش اما بچه ها ي خودي همون بچه هايي كه ميلاد پشت سرشون چرت و پرت گفته بود  سريع اقدام كردن و منو كشوندن براي همين زنجير رو از جيبم بيرون اوردم و در حالي كه هيچ عكس العملي جز فرار نميكرد چند تازيانه محكم بهش زدم.باز هم يكي مثل پوريا .ر اومد جلو و جدا كرد و زنجير رو هم گرفت و من همون زنجير رو گرفتم و محكم به خود پوريا زدم. عصباني بودم ديگه نميدونستم دارم چي كار ميكنم.  اما جالب اينجاست همين بچه ها نجاتش دادن. همينايي كه ميلاد پشت سرشون چرت و پرت زياد ميگفت. پوريا مادر نداره و زندگي سختي رو با نامادري و باباي  بد برخوردش داره. ميخواستم خونشو بريزم گرچه در همون حال دلم به حالش ميسوخت اما ديگه گول شيطان كثيفي مثل اين رو نبايد خورد هر چند من مدتهاست كه نميخورم اما ديگ تاب و تحمل ما اونقدر بزرگ بود كه زود به جوش نميومد اما با اين حركت زشت اخير اون آتيش زير ديگ به حدي زياد شد كه آب توش به جوش اومد و اين ديگ در بسته داشت اثرات زيانبارش رو ميزاشت تا به اون بچه نمك به حروم بفهمه كه بازي كردن با هر چيزي براش مناسب نيست. اشك رو كه از همون اول قبل از كتك خوردنش توي چشماش ديدم. هنوز دو دقيقه نگذشته بود  كه ديدم دورو بر پر از مامور نگهبان و حراست شده و چندتا از بچه هاي آشنا هم  پيداشون شده بود. عجب! يعني ميلاد نجات پيدا كرد. البته قبل از اينكه مامورا از راه برسن همه بچه ها به دستور حسين اونو  از من جدا كردن و اگرنه بدتر از اينا هم ميزدمش.   حقش بود بيشتر از اينا بخوره مرتيكه نامرد فقط بلده مظلوم نمايي كنه.  اكثر مامورين حراستي كه دورم رو گرفتن همونايي بودن كه شب قبل توي بيمارستان ديده بودم. سريع قضيه رو  به شكل خلاصه تعريف كردم و قبل از اين كه از من بخوان كه برم  اداره حراست و قبل از اين كه چشمم به ماشين اونا بخوره گفتم آقا من خودم الان ميام اداره و تعهد ميدم و ده اثر انگشت ميدم اما بدونيد واقعا حق با منه.  هدفون ام پي تري پليرم افتاده بود زمين. دنبالش ميگشتم كه يكي از همون بچه هاي آشنا كه تازه  و آخر دعوا هم از راه رسيده بود پيداش كرد. رفتم طرف ماشين حراست و سوار شدم. اولين باري بود كه سوار ماشينشون ميشم. خود مامورا با من كاملا مدارا داشتن و وقتي قضيه رو فهميدن گفتن ما دركت ميكنيم. شروع كردم به صحبت كردن منطقي. تا خود حراست كمتر از نيم كيلومتر راه بود. وارد كه شدم بهم گفتن برو تو اون اتاق ( اتاق رئييس) اولش رئييس باهام كمي بد خلقي ميكرد اما در عرض چند دقيقه وقتي كاملا منطقي و با مدرك حرف ميزدم و كل ماجراهاي زشت ميلاد رو تعريف كردم  باهام خوشبرخوردتر شد. البته تنها كسي كه اولش باهام بد اخلاقي كرده بود فقط خود رئييس حراست بود. كاري كردم كه باطنم رو بتونه از ظاهر نه چندان جالبم تشخيص بده.

هنوز داشتم از خودم و ميلاد و كساني كه از ما شناخت واقعي دارند ميگفتم كه م.س يكي از بچه محل هاي ميلاد اينا باهام تماس گرفت و كلي تهديد كرد. كلي گرم بودم و گفتم برو بابا باشه تو همين خيال سير كن. داشتم براي رئييس اداره ادامه ميدادم. گفتم آقا من ميدونم دعوا مال زمانيه كه منطق تموم شده باشه. شما اگه بدونين منطق ما در برابر اين آقا نه از الان بلكه از خيلي مدت پيش تموم شده بود اما ما از كمك كردن به اون دريغ نكرديم. باز هم به ارشادهامون ادامه ميداديم اما ديگه تا چه حد؟ به خدا اگه يكي ديگه جاي ما بود خيلي مدت پيش و سر همون مسائل و شايد ساده تر از اونا هم باهاش دعوا ميكرد.

 چند دقيقه بعد همون پسر دوباره تماس گرفت . گفتم من اداره حراست تشريف ارم بيا اينجا.  در كمال خونسردي حتي اعتراف كردم كه من از اين دعوا فيلم گرفتم( براي اين كه در صورتي كه حرفي زده شد ثابت كنم كه فقط خودم بودم كه زدمش) و حتي طرف رو با سلاح سرد هم زدم.شما الان قانونا بايد منو دستبند بزنيد.  گفتم آقا من تعهد همراه  ده اثر انگشت و امضا ميدم. رئييس گفت شما چون دعواتون در محدوده تقريبا خارج از شهر بوده و كسي از ساكنين هم شكايت و اطلاعي نداده  دعواي شما به ما ربطي نداشته  و ما كاري هم نداشتيم كه شما همديگه رو هم بكشيد اما گزارش دادن كه تو با ضربات  متعدد با كيوسك نگهباني كشتي گرفتي و شيشه هاي پنجره شكسته. گفتم آقا اولا اگه واقعا خودم شكسته باشم خسارت رو ميدم اما به خدا من به شيشه نزدم اون شيشه از همون اول شكسته بود و كيوسك حتي يه شيشه سالم هم نداشت. همون موقع يكي از مامورا اومد داخل و گفت جناب اعلام كردن كه شيشه پنجره ها از قبل شكسته بوده اما بر بدنه فايبر گلاس ضرباتي وارد شده. رئييس بهش دستور داد برين پيگيري كنين كه اگه تو رفتگي روي بدنه باشه ازش خسارت بگيريم. خوشبختانه تو رفتگي هم وجود نداشت. اما بازم گير داد و گفت اين كاري كه تو كردي  نوعي توهين زشت به حراست بوده . گفتم جناب ببخشيد وسط حرفتون هم پريدم اما خوب شما ببخشين من منظور ي نداشتم . داغ بودم و خواستم با يه چيزي ور برم تا خودم رو آماده كنم. من شخصا معذرت ميخوام. گفت من نميدونم

 الان تو بايد تعهد بدي كه بنده نام و نام خانوادگي فرزند فلاني ساكن ادرس دقيق فلان مكان  به دليل خصومت با  يك شخص اقدام به دستگرمي با كيوسك نگهباني كردم و درصورت اعلام خسارت مالي حاظر به تقبل آن خواهم بود و در حال حاظر ضمن عذر خواهي از اداره حراست  اعلام پشيماني ميكنم.ده اثر انگشت هم ميزني و برگ رو مياري تحويل من ميدي. و به يكي از مامورا دستور داد كه منو راهنمايي كنه و ازش خواست كه اگه اين كار رو نكنم اجازه خروج از اداره رو بهم ندن.. گفتم چشم. گفت خيلي خوب برو تو اون اتاق و كارت رو بكن. از اتاق كه زدم بيرن ديدم سعيد و حسين هم هستن. اونا رسيده بودن. فكر نمي كردم اومده باشن. رفتم توي اون اتاق و توي برگه اي كه دادن يه متن رسمي و خيلي قشنگتر از جملاتي  كه رئييس ميگفت نوشتم . جالب اين كه قبل از شروع به نوشتن به ماموره گفتم آقا ببخشيد من الان دستم داره ميلرزه هنوز داغ هستم ديگه شرمنده ممكنه بد خط بنويسم. دقيق  10 تا اثر انگشت رو با قيد دست چپ و راست گذاشتم . اطلاعاتي هم كه خواسته بودن خيلي دقيق تر از اونچه كه خواستن نوشتن و اين در حالي بود كه كاملا خونسرد بودم. برگه رو برداشتم و به همراه مامور رفتم طرف اتاق رئييس. وارد كه شدم ديدم ميلاد و و اون پسري كه پشت خط تهديد ميكرد و يكي ديگه از بچه ها به نام جاويد كه باهاش مشكل داشتم و پسر داييهاي جاويد هم بودن و موقعي كه وارد شدم مامورين هنوز در حال بازجويي بدني اين افراد كه همه هم  ساكن يه محلن, بودند. گوشي هاي همشون روي ميز بود. من بدون اجازه گوشي ميلاد رو برداشتم. ميلاد گفت آقا اين براي چي داره گوشي منو بر ميداره گوشي شخصيه. رئييس بهم گفت آقا راست ميگه تو بدون اجازه گوشيشو برداشتي. به ميلاد گفتم خفه شو گوشي من مگه شخصي نبود كه تو...؟ فقط بلده بگه ثابت كن. يه حرفي ياد گرفته.. بيشعور نميدونه من اون خنجراشو كه موجب بد نامي من هم شدن همون موقع ها بخشيدم  و اگرنه  مدرك هم موجود بود. يه دفعه ديدم م.س هموني كه تهديد كرده بود رفت دم گوش  رئييس يه چيزايي گفت اما خوشم اومد رئييس ضايعش كرد . بهش گفت اما اين آقا ( يعني من ) يه طور ديگه خرف ميزد. من با مدرك حرف ميزدم و اونا هم از اعترافات من خيلي كف بر شدن چون انگار اولين باري بود با يه همچين موردي مواجه ميشدن كه طرف قبل از اينكه خودشون ازش خواسته باشن خودش بخواد تعهد بده و .. . حسين و سعيد هم توي شهادت دادن سنگ تموم گذاشتن. يه جا به م. س گفتم ببين اين قضيه ناموسيه به نفعته بكشي كنار و اگرنه دارم ميگه به ضررت تموم ميشه.  گفت تو يكي ساكت من با تو حرفي ندارم. مرتيكه از همون اول بدون منطق صحبت ميكرد و يه جا هم حرف زشتي در مورد خودش به رئيس  زد.

عينانا همين : آقا گيريم خواهر من بد كاره باشه  اما يكي اونو بخواد به من چه كه... بهش گفتم اولا تو خواهر نداري فورا گفت چرا دارم  گفتم دوما حرفت واقعا زشت بود و اين شخصيتت رو نشون ميده كه چه ادم ... هستي .

به جاويد هم همون اول و جلوي پسر داييهاش كه از منم بزگتر بودن گفتم جاويد تو هم مواظب باش.  خيلي جاها حتي پسر دايي هاي جاويد طرف من رو گرفتن . رئييس از اونا خواست كه مرخص بشن چون ربطي به اونا نداشت اما م.س زيادي خودشو بالا ديده  همون اول كه وارد شد ادعا ميكرد كه نه اهل دعواست نه ... و گفت آقا اينا رفيق جون جوني هم بودن  و ميلاد امشب تو كوچه با ما بود  و اينا با ماشين بردنش ما اول فكر ميكرديم كارش دارن  اما بيست دقيقه بعد با گريه اومد و به ما گفت منو با زنجير زدن و...  گفتم اين اعترافات رو من كردم لازم نيست تو حرفي بزني. باز گفت تو ساكت شو من با تو حرفي ندارم. بي منطقي و بي شعوري اون با مامورا اثبات شد و اصلا تحويلش نگرفتن و مامور رو صدا زدن كه اونو ببرن و به زور ازش تعهد بگيرن.  حالا نوبت ميلاد بود. حسين كلي شهادت دارد. ميلاد رو خوب شستمش. آدمي كه ظاهرا منطقي باشه و اين كارا رو بكنه جرم اين كارش در برابر آدم بي منطقي كه همينكار رو كرده باشه خيلي بيشتره.

من يه دقيقه بدون اجازه رفتم بيرون و برگشتم. رئييس گفت برا چي بدون اجازه رفتي بيرون؟ مثل اينكه حالت خوش نيستا. گفتم آخ ببخشيد من امشب خيلي اذيت كردم خوب ميدونيد اثر داغي ناشي از دعوا هنوز هست. گفت خيلي خوب بشين. و ماجرا ادامه پيدا كرد و ميلاد هيچ حرفيشون نتونست ثابت كنه و من گفتم آقا اصلا يه چيزي ميخواين از خواهرم و دوستش سوال كنيم. اونا با هم بودن كه اين آقا ميخواست ازشون عكس بگيره. من الان تماس ميگرم باهاشون. دوست خواهرم هم خونمونه. ( قبلش براش توضييح داده بودم كه من كلي آدم بهم اعتماد دارن و خونواده اون دختر كه همسايه قديمي ما هم هستن اونقدر به ما اعتماد دارن كه وقتي ميرن مسافرت دخترشون اگه لازم باشه بمونه مياد خونه ما شب رو ميگذرونه ) با اون تماس بهشون ثابت شد كه راست ميگم. به دختر همسايمون گفتم همين الان آژانس بگيرين و به همراه خواهر و مادرم بياين اداره حراست شهر. در همون حال حسين به ميلاد ميگفت هر چي باشه اينا دخترن و حرفشون در اولويته و شما هيچ وقت نيمتونين بگين اينا دروغ ميگن و تازه ما هم از تو خيلي خوب شناخت داريم و ميدونيم كه چه موجودي هستي. من همونجا به ميلاد گفتم تو هيچ فرقي با شيطان نداري و حتي خرافات خنده دار ميلاد مبني بر اين كه مجبوره بد باشه رو هم گفتم كه شايد لازم به گفتنشون نبود اما سلاح من رو كردن حقايق بود و سلاح اونا تكذيب اما تا كي ميخواد به دوز و كلك پايبند باشه مرتيكه عوضي. گفتم ميلاد. مي بيني؟ همونا كه چند ماه پيش راجع بهشون چرت و پرت ميگفتي نجاتت دادن. من قصد خونتو داشتم.

يه دفعه رئييس از جاش بلند شد و رفت كنار ميلاد و يه مامور صدا زد و گفت فلاني بيا اين آقا رو از كتفش محكم بگير و فشار بده و ببرش تو اون اتاق و به زور ازش تعهد به همراه اثر انگشت بگير. دو دقيقه بعد رئييس هم كه همراهشون رفته بود رفت تو اتاق مورد نظر و با سه برگ كه يكيشون برگ تعهدم من بود كه از قبل دستش بوده برگشت.تعهد نامه اون دوتا مرتيكه هر كدوم يه اثر انگشت بيشتر نداشت. وقتي از رئييشس علت رو خواستم گفت اونا يادشون رفت گفتم الان كجان گفت فرستاديمشون.  تا لحظات آخر و البته تقريبا از همون اوايل رئييس و بقيه مامورا 99 درصد سمت من بودن و كلي از اين اخلاق و منطقم ذوق زده شدن. حسين و سعيد هنوز باهام بودن. رئييس گفت آقا فقط خواهشن يه لطفي بكن اون فيلمي كه گرفتين لطفا پاك كنيد بي خيال كلاس گذاشتن و.. بشيد. با لبخند گفتم بابا اين فيلم رو براي گذاشتن كلاس نگرفتيم.. ميدونستم حسين از همون اول پاك ميكنه . حسين اومد جلو گفتم دوربين رو بده. گذاشتم روي ميز گفتم آقا چكش كنيد. گفت نميخواد قبولت داريم. گفتم نه خوب قانونا بايد اين كار رو بكنيد ديگه. گفتم حسين بيا و نشون بده. همه چي رو به جز چندتا عكس خونوادگي كه توش بود نشون داد. خلاصه مرخصمون كردن. از در كه زديم بيرون بهمون گفتن فقط لطفا از اون طرف برين چون اينا ممكنه منتظرتون باشن گفتيم نه بابا ما ترسي نداريم گفت نه خوب دوباره  مياين و ميرين خودتونو اذيت ميكنين. يه چشم گفتيم و تشكر  و خداحافظي كرديم و از مسيي كه رئييس در خواست كرده بود رفتيم طرف خونه هامون. البته سعيد كه راه خونه رو دورتر كرده بود منتها ميخواست ما رو همراهي كنه.  توي راه خوب ديگه مسلمه هم گروه ما هم گروه ناجنس طرف بحث داغشون همين ماجرا بود. به حسين گفتم ديدي مامورا چطور همشون به خاطر اخلاقم كف بر شدن. ديدي ميگفتم بايد اول از اشتباهات خودت و نتيجه بدي كه ازشون گرفتي  حرف بزني حالا ديدي چقدر اثر مثبت داشت. اين دفعه ديگه مخالفتي نكرد. رسيديم تا دم خونه حسين اينا و خدا حافظي كرديم. اما خودمونيم واقعا بيشتر از اينا حقش بود.

وقتي اومدم خونه از ساعت نزديك به يك شب به بعد با sms هاي پياپي اون بي شعور مواجه شدم.

گفت تو ببهش گفتم حتي ازش اينم نداري كه بخوام جوابت بدم پست فطرت !! ديگه اس ام اس نده و اگرنه برات گرون تموم ميشه و فردا ميرم مخابرات هم ازت شكايت ميكنم.

همش ميخواست بگه من بي گناه بودم و تو اشتباه ميكردي و فردا چطور ميخوايس رتو جلوي من بلند  كني و تو ادمي بي چشم رو هستي تو فقط ميدي من فقط نگاه كردم من فقط اتفاقي موبايل رو طرف خواهرت و دسوتش گرفته بودم اون فكر كرده دارم عكس ميگيرم . دوست دارم وقتي پشيمون ميشي ببينمت . من اون دنيا ازت نميگذرم و .. ( آره جون عمش خيلي به اون دنيا اعتقاد داره) . چندين بار بهش اختار دادم كه تمومش كن واگرنه كارهايي رو ميكنم كه نبايد بكنم كمنترينش اين كه امين الله هموني كه تو با خواهرش پشت خط از اون حرفاي كثيف ميزدي اگه بفهمه خونوادت از بين ميره تو كه نميخواي اينطوري بشه ميخواي؟

تا ساعت سه طول كشيد. همون حوالي من تازه ميخواستم بخوابم بازم مزاحم شد. شمارشو گرفتم يه دفعه قطع شد. بعد از اون هر بار كه شمارشو گرفتم با پيام آشناي دستگاه مشتكر مورد نظر خاموش ميباشد مواجه شدم. مرتيكه په تو تازه داشتي چي ميگفتي.  بارها گفتم من بي گدار به آب نميزنم مياي اراجيف ميبافي .

يه هموني پسري كه پشت تلفن تهديد كرده بود يعني م.س    اس ام اس دادم و گفتم ببين تو خيلي چيزا رو نميدوني و هنوز منو نشناختي اگه فردا باهام حرف داري زنگ بزن باهم صحبت كنيم.

مرتيكه اين ميلاد چه انتظاراتي داشت. بهم ميگفت تو امشب چطور ميتوني بخوابي چون منو زدي تو نبايد تا صبح خوابت ببره . خوبه والله بده كار هم شدم. بهم ميگه تو به من تهمت زشتي زدي من هيچ وقت از اين كاراي كثيف نميكنم ( مدتهاست كه شناختمش ) بهش گفتم  تو فقط بلدي همه حقايق رو وارونه جلوه بدي.

بعدشم عين خيالم نبود و خوابيدم.

اما يه توضييح جالب.

گاهي وقتا بايد بدوني كه جور ديگه اي هم امكان داره

بعضي آدما وقتي تو   كلي منطقي باشي و كلي بهشون ثابت كني كه منطقي هستي و ... وقتي تو از اين ماجراها برات پيش مياد  فقط بلدن به صورت منفي به تو نگاه كنن. يعني چي؟  خوب من الان براتون همراه با مثال  توضييح ميدم.

براي مثال من جز در مورد ميلاد در مورد شخص ديگه اي اينجوري غيبت نميكنم و در عين حال با يه نفر كلي منطقي حرف ميزنم اما يه روز ميام غيبت ميلاد رو ميكنم. اون شخص بهم ميگه په لا مصب تو كه اين همه دم از منطق و ... ميزدي حالا غيبت ديگران رو ميكني! غافل از  اينكه بدونه ميتونه يه جور ديگه هم فكر كنه.

 

ميتونه مثلا بگه  با اين حساب كه تو تا اين حد منطقي هستي و سر خيلي چيزا بخشيده بوديش كه تو اين دوران كمتر كسي ميبخشه  اون ديگه چه ادميه كه باعث شده يكي مثل تو به خشم بياد.

اما متاسفانه اكثر آدما كوتاه فكر تر  از اوني هستن كه فكر كنن احتمال دومي هم وجود داره . پس مراقب باشيد جلوي هر كسي هر كاري را نكنيد.

 

اما يه چيز ديگه:   خراب كردن ادما با هم به مراتب آسونتر از جور كردن اونا با همه. كافيه به طرف مقابل  اون شخص بگي كه يه چيزي بهت ميگم به كسي نگو. فلاني فلان كار رو كرد فلان كار رو كرد و يكمي حرفاتو آرايش كني و كمي پياز داغ بريزي و چاشني و ...و بگي تو هنوز اونو نشناختي و ... اين كار نمونه اي از  ساده ترين نامرديهاي ميلاد در برابر ما بوده.

ميلاد تا حدي بد بود كه نزاشت ما براي تمرين خيلي از خصلتهاي مثبت مثل غيبت نكردن راحت باشيم اما خوشبختانه تنها كيس مورد نظر همين بي صفت بود.

واي خدا الان خستمه. ساعت نزديك به چهار صبحه.چيزايي كه نوشتم ماله ديروز بوده. ولش كن ماجراي امروز رو ميزارم فردا بنويسم ديگه. الان بالاي  215 خط- دقيقا 4000 كلمه – و 14478 كاركتر تايپ كردم اگه باور نداري بشمار. ميدونم كه حوصله نداري حتي خطها رو هم بشماري چون اگه تا اينجا رسيده باشي (اگه ! از اول مطلب تا اينجا رو خونده باشي)  چشمات ديگه نا ندارن از اين كاراي اظافه بكنن.

خوب ديگه شبت به خير. خواباي خوبي ببيني. باي.

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت17:48توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
يك اتفاق وحشتناك- حادثه خبر نميكند!

1 مرداد 1386

يك اتفاق وحشتناك- حادثه خبر نميكند!

سلام

. امروز سه شنبه 2 مرداد و ساعت الان نزديك به سه بعد از ظهر ...

ديشب ساعت 4 خوابيدمو امروز ساعت دو و نيم بيدار شدم... خوب بزارين گزارش كامل ديروز تا ساعت چهار ديشب رو بنويسم بعد ميفهمين چرا...

پريشب وقتي داشتم گزارش مربوط به پريروز رو مينوشتم  به نصفه هاش كه رسيدم حسين باهام تماس گرفت. چه عجب حسين ساعت 1 شب بيرون بود. بهم گفت زود بيا آرش و محمد كارت دارن. ميدونستم بحث راجع به دعوا با ميلاده. از نوشتن فارق شدم و رفتم توي پارك محله . آره حدثم درست بود. نميدونم چرا اين حسين همش يه جوري حرف ميزد كه من از زدن ميلاد بي خيال شم. چقد ر برام از قانون اين كارا حرف زد و گفت اول برو با باباش حرف بزن! گفتم بابا اين ميلاده نه اون اوباش معروف محله خودمون كه با دوتا چك ديگه از اين غلطا نكنه اين ميلاده و تو هم خوب ازش شناخت داري. به محمد هم توضييح دادم كه هيچگاه انسانها تا زماني كه واقعا جاي طرف مقابلشون باشن نميتونن مطلقا طرف رو درك كنن! البته محمد بيشتر با نظر من موافق بود.  اين دعوا يه دعواي سازمان يافته بود. فيلمرداري واقعا توي اين دعوا لازم بود . اتوموبيل رو هم خيلي نياز داشتيم.  دعوا براي زمانيه كه منطق تموم شده باشه. ما كه يه چيزي اونورتر از منطق رو با ميلاد داشتيم اثر نكرد. باباش هم كه هيچي نگم بهتره فايده اي نداره...

نميدونم چرا حسين هيچگاه به راحتي با نظر من موافق نيست. حتي خيلي از سياستهايي كه به كار ميبرم بهم ميگه اشتباه هستن در حالي كه من امتحانشون كردم و اون نكرده و من خيلي از اين سياست ها رو از كتابهاي اشخاص زبانزد پيدا كردم . وقتي هم اسم كتاب برا حسين مياري ميگه اعتمادي به كتاب نيست.. بابا حسين نه ديگه تا اين حد... تو كه ديگه خودت ختم مثبتي اين چيزا چين كه باهاشون مخالفت ميكني اونم بدون حساب و كتاب. خو.دتم ميدوني كه هميشه بيشتر به  منفي هاي دوستات بيشتر نگاه كردي و به قول تو : توفان جان خوبيهات مانند دونه هاي برنج زياد هستن و من ميخوام آشغالهاي توي اين برنج رو نشونت بدم تا اين برنج پاك شه.  خوب اين درسته حسين جان ولي مگه من امام معصوم هستم؟ اگه خوب دقت كني اين مسئله و تشبيه صد در صد صادق نيست. از منفي مخاطب زياد حرف زدن باعث اين ميشه كه منفي هاش بيشتر بشه. البته نه اين كه بگم لج ميكنه. ولي طبيعت انسان اينه  وقتي هي بهش تحميل كني كه اين كارت اشتباهه اون كارت اشتباهه واقعا در مورد خودش جور ديگه اي نظر ميكنه و يادش ميره كه اصلا مثبت هايي هم داشته و احتمال زيادي داره كه منفي هاش بيشتر بشن. بيشتر دقت كن. خودت كه ديدي با اين سياستت من چه جوري شدم. اگه يه كي ضعيفتر از من بياد چي؟  نميدونم به اين سياست ادامه ميدي يا ... توي خيلي چيزا مخالفت كردي نه فقط توي منفيها توي چيزايي كه اصلا ربطي به اين موضوع هم نداشتن اما بعدش ديدي كه من ندونسته حرف نزده بودم. پس حسين جان داداش بزرگتر من ! زود زود هم نبايد با چيزي مخالفت كرد. اميدوارم منو ببخشي. من فقط يه داداش بزرگتر از خودم دارم اونم خودتي.تازه يه چيزي اونورتر داداشي. حالا من نميدونم شايد بازم با اين حرفام هم مخالفت كني.به هر حال معذرت ميخوام.

ديروز شاگردم ( آقاي عبادي) خيلي دير اومد. در واقع كمي بعد از غروب بود كه تشريف اوردن

و تا ساعت 9 شب كلاس داشتيم. اين دفعه يه چيزايي آموزش دادم كه واقعا ذوق زده شد. وسط تدريس حسين و سعيد هر دو با دوچرخه اومدن دنبالم. گفتم بريد بعدا ميام. از سعيد پرسيدم  چي شد دوربين اوردي؟ گفت براي چي بايد بيرام؟ گفتم بابا خوبه خودت گفتي ميارم. اي بابا تا همين ديروز.. گفتم بابا خوب بگو ميترسم عواقب داشته باشه چرا  خودتو اذيت ميكني عزيز من. معمولا توي اين ور مسائل ( تداركات) حسين باهام پايه تره تا سعيد. سعيد بيشتر توي مذاكرات مربوط به تريپ عشق يا كامپيوتر  يا ورزش و... پايست.

بعد از كلاس اومدم سمت خونه حسين اينا. سعيد و حسين اونجا بودن. من دوچرخه نداشتم دست برادرم بود. دو دقيق بعد با بچه ها برگشتم خونه خودمون دو چرخه و پيدا كردم و سه تايي با هم رفتيم دور بزنيم. اين اولين باري بود كه من و سعيد و حسين هر سه با هم دوچرخه سواري ميكرديم.  توي مناطق م م ك و جديد و م م كو قديم  شهركمون يه خيابوناي بزگري هستن كه دور تا دور اين دو منطقه هستن منتها از داخل و نه لب مرز. ما هميشه اين خيابوناي پر پيچ و خم و طويل رو با ماشين يا پاي پياده يا با دوچرخه طي ميكرديم. فقط مورد دوچرخه سواري بود كه تا حالا سه نفري با هم نبوديم همش دو نفر از ماها ... اين دو خيابون در واقع ميتونن يه پيست مسابقات زير زميني ريس اتوموبيل باشن البته براي دوچرخه سواري و موتور سواري هم همين طور.

چند دوري زديم .  من از بچه ها خواستم بريم طرف ميدون. قرار بود من حقوقم رو بگيرم. رفتم تو مغازه. به به. انگار سال هاست كه من اونجا رو ترك كرده بودم در حالي كه همش يه روز بود. سعيد ( همكار سابق) از من خواست يكم كمكشون كنم. من يه كمك خيلي كوچيكي كردم. گفتم شرمنده به خدا عجله دارم بايد برم. داشتم از مغازه ميزدم بيرون كه رفيد صدام كرد.  گفت آقا توفان زحمت هاي شما رو نميشه با پول جبران كرد و ما هرچي به شما بديم كم داديم. ولي خوب من با توجه به تمام بعد از ظهر هايي كه حضور داشتي و چند زوري هم كه صبحا حظور داشتي 60 هزار تومن برات در نظر گرفتم ! 50 تومن ماله بعد از ظهر ها بود و 10 تومن مربوط به اون چند روزي كه صبح ها بودي. پرسيد راضي هستي؟ گفتم مشكلي نيست؟ گفت نه والله راضي هستي اگه نيستي بگو؟ من خودم به سعيد 65 تومن ميدم با اينكه همه صبحا و بعد از ظهرها حظور داره ( البته ميدونم حرفش واقعي نبود چون اگه قرار بود سعيد واقعا اين مقدار حقوق داشته باشه به كارش توي شركت كه ماهيانه 200 تومن براش داشت ادامه ميداد). من گفتم آقا من راضي هستم. هر چند مبلغ چيزي نبود كه جبران زحمت ها رو بكنه اما من بي خيال بودم. با فريد هم نميشد اينطوري حرف بزني چون مثل يه رفيق بود و.. اما من چون كارهاي ديگري هم داشتم براي همين برام مهم نبود كه اين مقدار .. البته فكر ميكردم پايين تر از اينا ميده چون قبلا به پوريا 40 تومن داده بود فقط.

حقوق رو گرفتم و خدا حافظي كردم و دوباره با بچه ها دوچرخه سواري رو ادامه دادم. سعيد بعد از مدت كوتاهي به خاظر كاري كه داشت رفت خونه. من و حسين به دوچرخه سواري ادامه داديم  و حين حركت بحث ميكرديم. راجع به ميلاد. راجع به اشخاصي كه توي اين چند ماه با ما در ارتباط بودن  راجع به چيزاي ديگه.  راستي يه چيز جالب. شب قبل من و حسين خوابي با يك موضوع رو ديده بوديم.

اومديم طرف خونه حسين اينا و اون طرفا تاب خورديم. آرش رو ديديم.

به آرش گفتم چيش د ماشين جوره يا نه؟ باز بهانه مياورد.  ميدونستم آرش همش حرفه و ماله اين صحبتا نيست. هنوز آرش نرفته بود كه علي كام روا با سمند سفيد رنگشون پيداش شد. به علي گفتيم يه كار كوچيكي ميكني؟ براش توضييح دادم كه چه كار بايد بكنه. گفت من بايد برم طرف سعيد برگشتم باشه چشم.

من بلافاصله رفتم دوچرخه رو گذاشتم خونه برگشتم. حسين هم رفت دوچرخشو بزاره و دوربين رو بياره.

همه چي رديف شد. علي هم ده دقيقه بعد اومد. نصف راه رو رفتيم من تصميم گرفتم توي صندوق ماشين پنهان بشم. يه جا پارك كرديم و من سريع رفتم تو صندوق. واي چندتا خانوم داشتن از اون طرف رد ميشدن و ما رو ديدن ! اولين بار بود ميرفتم توي صندوق ماشين. بر خلاف تصورم هوا به اندازه كافي وجود داشت و جام توي صندوق همچين ماشيني راحت بود. به قول بچه ها ماشين ايراني تو صندوقش هوا وجود داره خودتون بگيرين ديگه. قرار بود حسين ميلاد رو بكشونه تو ماشين به بهانه مذاكره منطقي سر يه جريان ديگه كه اهميت آنچناني هم نداشته باشه و من با همون حالت توي صندوق ماشين بمونم و و بريم يه جاي مناسب و من وارد عمل بشم و بزنم خورد و خاكشيرش كنم.  اما از شانص بد ما و طبق معمول شانص خوبش توي كتك نخوردن در خونشون قفل شده بود و وقتي هم باباش اينا بعد از ساعت 10 شب در حياط خونه رو با زنجير قفل ميكنن بچه هاشون ديگه اجازه ندارن بيان بيرون. ما هم دير موقع رسيده بوديم ساعت نزديك به يازده شب بود. بي خيال شديم و همونجا  منو از صندوق ماشين خلارج كردن و رفتم جلو سوار شدم و رفتيم طرف خونه سعيد اينا چون علي هنوز نرفته بود طرفش.تا حدوداي دوازده شب اونجا بوديم سر رايت يه سي دي اين همه معطل شديم. علي هم ميخواست گوشي پي نهصد و نود سوني اريكسونشو بده دست سعيد تا اگه بتونه ببره جايي براش فلش كنن اما نگاه كه كرديم ديديم مشكلشو به احتمال زياد ميشه بدون صرف اين هزينه ها حل كرد.

هيچي ديگه بعدش آقا علي ما رو رسوند خونه هامون توي راه پوريا باهام تماس گرفت . شماره خونوشن افتاده بود و من گيج چند بار ازش پرسيم كجايي؟ مثل اين كه پوريا پول دنگ سايت رو آماده كرده. بهش گفتم من مستقيم  ميرم پارك اونجا منتظرتم.

اتفاق وحشتناك و خونسردي من

. تازه رسيده بودم خونه و شام خوردم . ميخواستم برم سراغ كامپيوتر. پوريا براي بار دوم تماس گرفت. يادم نبود كه بايد توي پارك منتظر باشم. رفتم پارك. خبري از پوريا نبود. رفتم سر ايستگاه اتوبوس محل نشستم تا پوريا پيداش بشه.بالاخره اومدش. 8 تومن پول دنگ رو آماده كرده بود.تازه نشسته بوديم كه جلو رو مون توي محوطه مخابرات رو به رو يه صدايي شنيديم و ديديم كه نگهباني كه اونجا پست داره  داشت با سنگ جت كار ميكرد اما يه دفعه صداي بلندي به همراه يه جرقه بزرگ ... يه دفعه ديدم خود نگهبانه كه آشناي خونوادگي ما هم بود با سرعت اون سنگ جت رو از برق كشيد و متوجه شدم كه قسمت سمت چپ شلوارشو تا آخر كشيد بالا .. همون زمان ديدم چند نفري كه توي باجه هاي تلفن جفت خود مخابرات مشغول مكالمه بودن تلفن ها رو رها كردن و رفتن طرفش. به پوريا گفتم فكر كنم اتفاق بدي افتاد پوريا گفت نه چيزي نيست. گفتم پوريا بدو بريم. رفتيم نزديك. خداي من. پاي خودشو از ناحيه پشت ساق داغون كرده بود و ماهيچه پاره شده بود طوري كه استخون پا ديده ميشد. صحنه وحشتناكي بود. محوطه حيات پر از خون همراه با لختگي شد.  اما عجيب خود اون شخص آشنا جيكش هم در نيومد و با همون حالت روي پا راه ميرفت و سريع يه لنگ پيدا كرد و پاي خودشو محكم بست. سريع موبالمو دادم پوريا  موبايل همراهش نبود. گفتم سريع آژانس رو بگير بايد برسونيميش اورژانس. اما يه دفعه به خودم اومدم. اين وقت شب اين اورژانسا ماشين ندارن يا اگرم داشته باشن تا خودشونو برسونن ممكنه دير بشه. بنابراين گوشي رو از پوريا گرفتم  اون چند شخصي كه همون اول دويده بودن طرفش رفتن طرف باجه ها آژانس رو بگيرن اما من بلافاصله شماره بابا رو گرفتم: سلا بابا. بابا تو رو خدا خودتو برسون فورا. عمو ناصر پاش آشيب ديده در حد قطع شدگي ! عجله كن خودتو با ماشين برسون.

تا قبل از اينكه بابم بياد در كمال تعجب عمو ناصر ( ما خوزستانيا به اشخاص آشناي در حد سن بابا ميگيم عمو) داره با شيلنگي كه توي باغ چه محوطه بود اون خون هاي ريخته شده رو ميشوره. حضار در تعجب بودن و بهش ميگفتن روي پا راه نرو. عمو ناصر ازم پرسيد بابات خونست؟ گفتم بهش خبر دادم عمو جان. من كاملا خونسريدمو حفظ كردم و داشتم به عمو ناصر توي جمع كردن اون ابزار كمك ميكردم چون اگه اون صحنه به همون حالت باقي ميموند و مقامات بالاتر مثل حراست شهر يا كارمندان مخابرات ميفهميدن ممكن بود گذارش بنويسن و براي عمو ناصر بد بشه با اين كه حالش خيلي بده! چون اين كاري كه ميكرد جزئ وظيفش نبوده اما بنده خدا ميخواست يه تيكه لوله براي اتوموبيلش ( پرايد) ببره.

يك دقيقه بعد ديدم پدرم با دو خودش رو رسونده. اين قدر عجله كرده كه ديگه دنبال سويچ نگشته چون نميدونست سويچ رو دقيقا كجا گذاشته. ازم پرسيد ماشين خود عمو ناصر هست؟ گفتم آره. عجله كن. حضاري كه اونجا بودن به بابام گفتن آقت سريع اين آقا رو برسونين اينجوري نبينين داره راه ميره وضحش واقعا وخيمه.

بابام سويچ ماشين عمو ناصر رو گرفت. آقا ناصر سريع و با همون حالت لباساشو عوض كرد. اما حتي يك آخ هم نگفت. سوارش كرديم. با پوريا خدا حافظي كردم و گفتم  ممكنه من نيام منتظر نمون.  توي راه همش راجع به همين موضوع صحبت ميكرديم. بابام ميگفت كه من هلش كردم و حتي يه دفترچه خدمات در ماني هم يادش رفت بياره. رسونديمش به بيمارستان شهر. سريع برديمش تو اورژانس. پرستارا و بخيه زنا اون لنگ رو به آرومي از دور ساق پاش باز كردن. پدرم يه دفعه ترسيد و به شدت چندشش شد  اينو از حالت اعضاي صورتش خوندم. خيلي ناراحت بود. چون پدرم تا قبل از اين كه خود ناصر پاي خودشو ببنده نرسيده بود.  جراحت خيلي عميقي بود. پاش شكافته شده بود اما شانص اورد كه به استخون نرسيد. حتي تيغ سنگ جت هم شكسته بود. حيف گوشي من عكس نميگرفت! ( يه عكس شبيه به اون حالت ميزام تو ادامه مطلب خواهشا اگه اين چيزا براتون عاديه فقط ببينين) پرستارا و دكترا داشتن به مايع سرم   با فشار اون داخل جراحت رو از ميشستن. تست حس لامسه گرفتن ديدن ميتونه پا رو از مچ و به جهات مختلف و انگشتان  رو هم حركت بده و نيز كف پاش هنوز حس داشت. پس با اين حساب و قطع نشدن اعصاب مربوط در حالي كه خود ماهيچه كاملا پاره شده بود بايد درد زيادي رو هم داشت! من از همون اول ماجرا به عمو ناصر رو حيه ميدادم و بهش تلقين و تحميل ميكردم كه هيچ چي نيست و بايد خدا رو شكر كرد كه وضع از اين بدتر نشد.( در همه حال شكر گذار خدا باشيد!). در لحظات  اول چنين جراحت هايي حس درد خيلي كمتره اما بعضي آدما وقتي دچار اين گونه سوانح ميشن با ديدن همچين آسيب ديدگي از ترس شروع به فرياد و در خواست كمك ميكنن اما آقا ناصر شجاعت و خونسردي خودشو ثابت كرد.

پزشكان پاشو موقتا پانسمان كردن و گفتن بايد منتقل بشه.

 يه دفعه ديدم كلي نگهبان و مامور حراست دورو برمونه. سرعت رسيدن خبر خيلي زياد بود. بابا با خودش دوتا چك 100 هزار تومني اورده بود چون خورد نداشت. حق ويزيتشو خواستيم ما بپردازيم ديديم ماموراي همكارش پرداخته بودن. يه كارت تحت نظارت هم براش تدارك ديديم كه بهمون گفتن هزينش بالاست بابام گفت هيچ مشكلي نيست اما خورد نداشتيم و خود پذيرش هم چك قبول نميكرد. چند دقيقه بعد پزشكان گفتن ما با جراح بيمارستان معرفي ماه شهر تماس گرفتيم گفت هيچ مشكلي نيست بيارينش و به احتمال زياد عمل داره. ( اگه آقا ناصر شركتي بود همونجا كارشو انجام ميدادن) ( ظلمه) .

يه ويلچر ( صندلي چرخدار) اورديم و نشونديمش تا دوباره سوار ماشينش كنيم و برسونيمش به بيمارستان مورد نظر. قبل از اين كه سوار بشه از من در خواست كرد كه بهش  آب بدم و گفت توي صندوق عقب ماشين پيدا ميكني! آب توي صندوق گرم و بدرد نخور بود.  فورا يه ليوان تو صندوق پيدا كردم و گشتم دنبال آبسردكن. اولي كه آب نداشت. دومي رو رفتم تا انتهاي راهرو نسبتا طويل تا پيداش كردم. سريع ليوان رو شستم و پر از آب كردم. وقتي خودمو رسوندم يكي از مامورين حراست با ديدن  آب گفت اين براي كيه؟ گفتم ناصر. گفت اين آقا خونريزي كرده نبايد بهش آب داد و نصف آب توي اون ليوان كوچيك رو ريخت زمين و بقيه رو دادن عمو ناصر. بعدش سوارش كرديم. بابا ماشين رو روشن كرد . حس كردم حال عمو ناصر داره بد ميشه. بابا از من خواست كه گوشي عمو ناصر رو ازش بگيرم تا شماره پسرش رو پيدا كنم و به شكل عاقلانه بهش خبر بدم. يه دفعه ديدم چشماش داره كم كم بسته ميشن. گفتم عمو ناصر چي شد؟ گفت سرم داره گيج ميره فقط سياهي دارم ميبينم. بعدش حالتش جوري شبيه به قبض روح شدن شد و من اينجا بود كه وحشت نكردم بلكه ناراحت شدم و حتي دلم ميخواست گريه كنم. اون جاي باباي منه اونم فرزنداني داره كه دوسش دارن! بالاخره به زور و با حركت خيلي آهسته دست به جيب پيراهنش اشاره كرد و من گوشي رو پيدا كردم. شماره حمزه پسر عمو ناصر رو گرفتم. يه خاومي برداشت كه اخلاق زياد جالبي نداشت . فهميدم زنشه. گفتم آقا ناصر  يه مشكلي براش پيش اومده اورديمش بيمارستان  خوب شد متوجه حرفام نشد و بلافاصله ازش پرسيدم آقا حمزه هستن... اما يه دفعه قطع شد.  خونسرديمو حفظ كردم.  ديدم حال عمو ناصر بدتر و بدتر ميشد. اشكم ديگه داشت در ميومد. نكنه داره ميميره.  بللافصله يه ويلچر اوردن و دوباره برديمش رو تخت. همون موقع چندتا پسر نو جون و جون زخمي رو اورده بودن كه گوا حيني كه ميخواستن از در خونه بزنن بيرون مورد ضربات متعتدد چاقو يه دشمن قرار گرفتن. واي خداي من... اما جراحات اونا به اندازهه همون يه دونه جراحت عمو ناصر وخيم نبود و با بخيه زدن مشكلشونو حل كردن و بعدش هم مامور نيروي انتظامي براي رسيدگي به شكايتشون اومد و ...

فشار عمو ناصر بود كه وضعشو خراب كرده بود. همش يه دقيقه بعد از خوردن اون چند سي سي آب اينطوري شد! بلافاصله تا رسوندنش به تخت فشارشو گرفتن و سرم بهش وصل كردن و دوباره نيم ساعتي معطل شده بوديم. حالش مجدادا خوب شد و اين دفعه تنها مشكل همون جراحت وخيم بود. اون ماموري رو ديدم كه گفته بود بهش آب ندين. گفتم آقا حق با شما بود نبايست آب ميدادم اما خدا رو شكر كه مشكل بر طرف شد.( يه تجربه كسب كردم!)  دوباره آقا ناصر رو سوار كرديم . برادرش سعيد با ماشين خود از راه رسيد كه فكر كنم همكاران ناصر بهش خبر داده بودن.

 

من و عمو ناصر عقب نشستيم تا من حواسم بهش باشه.به سمت بيمارستاني كه گفته شد حركت كرديم . برادرش سعيد هم با ماشين خودش دنبال ما ميومد. توي راه ضمن اين كه تمام بحث و صحبتمون در مورد همين قضيه بود . عمو ناصر از بابام خواست كه با حوصله اون دفترچه تلفن كوچيكي رو كه توي داشبرد بود در بياره و بده به من تا شماره موبايل جديد حمزه اگه اشتباه نكنم يا شماره اي كه به نوعي مربوط به حمزه هست پيدا كنم و بگيرم. شماره رو پيدا و وارد كردم و گرفتم و گوشي رو دادم دست عمو ناصر. حمزه بود كه جواب داد. با گريه به پدر گفت من مرخصي گرفتم و دارم ميام شما الان كجا هستين؟ باباش هم گفت داريم ميريم سمت بيمارستان معرفي واقع در ماه شهر و خود پدر به پسر دلداري ميداد كه چيزي نيست نگران نباش من حالم كاملا خوبه. درست زماني كه من خواستم گوشي رو از عمو ناصر بگيرم تا خودم با پسرش صحبت كنم مكالمه قطع شد. دوباره شماره رو گرفتم. برداشت. خودم رو معرفي كردم . بابام گوشي رو در خواست كرد و بهش دادم. بابام باهاش صحبت كرد و راهنمايي هاي لازم رو براي اين كه ما رو پيدا كنه بهش داد و... بالاخره رسيديم به اون بيمارستان. ساعت نزديكه به 3 شب بود.

سريع يه ويلچر برداشتم و رسوندم دم در ماشين و عمو ناصر رو جا دادم و ظبق راهنمايي هاي پرستارا بردمش  اتاق حوادث توي اورژانس. بيمارستانش به اندازه بيمارستان ما تميز و جالب نبود اما جوري نبود كه حال آدم رو بهم بزنه.

هنوز پانسمان موقت رو باز نكرده بودن كه آقا حمزه  هم از راه رسيد. تازه رسيده بود كه پزشك ميخواست پانسمان رو باز كنه. من و پدر حمزه ازش خواستيم كه بره بيرون و نگاه نكنه. قبول نكرد. وقتي پاسمان باز شد و حمزه با اون تصوير وحشتناك مواجه شد جلوي چشماشو گرفت و رفت گوشه اتاق. هيچي ديگه تا نزديك به يه ساعت اونجا بوديم و كمكها و كارهاي لازم رو كرديم. آقا ناصر و برادر و پسرش خيلي از ما تشكر و عذر خواهي هم كردند. آقا ناصر يه سفارشاتي به ما كردند و دوتا كليد از اول ماجرا به من داده بودند! سوار ماشين آقا ناصر شديم و راه افتاديم بيام محل كرش اون سفارشات رو انجام بديم و از اون طرف بريم خونه. ساعت نزديك چها صبح بود . توي راه پدرم راجع به كار هاي فني و احتياط و ... موقعي هم ككه تو بيمارستان بوديم بابام از خطر ابزارهايي مثل سنگ جت و دريل مته و ... صحبت ميكرد و يه خاطره هم اظافه كرد كه حدودا 20 سال پيش ( قبل از اينكه من وجود خارجي داشته باشم)  با دريل شوخي ميكرده و گذاشته بود روي پيراهن يه آقايي و روشن كرده بود و اون آقاهه لباساش جمع شده بودن و شانص اورد كه شكمش سوارخ نشد . پدرم گفت از اون زمان به بعد خيلي ترسيدم و حتي تيو كار با ابزار احتياط ميكردم و ديگه با كسي شوخي نكردم. من و بابا وقتي تو ماشين فقط خودمو و خودش هستيم خيلي خودمونيتريم تا بقيه مواقع. براي اولين بار تو عمرم  با پول خودم بابامو مهمون كردم. بابام گرسنش شده بود و من از مغازه اي كه توي راه بود تغذيه مناسب رو خريدم. تا نزديكيه مجموعه انبار با هنر كه رسيديم  واسه بابام تعريف كردم كه شب قبل تا اونجاها با دوچرخه رفته بودم. اونم منطقي بهم گفت اشتباه ميكني پسر. ساكنين اين مناطق خطرناك و راهزنن هيچ ميدونيي....

بالاخره رسيديم و سفارشهاي لازم رو انجام داديم و طبق خواسته خود عمو ناصر اتوموبيلش رو توي پاركينگ آپارتمانمون پارك كرديم چون جا زياد ...

خلاصه مادرم هم خبر دار شده بود و خيلي ناراحت شده بود.. خونواده آقا ناصر چندين بار تشريف اوردن خونمون و خيلي خوبيها هم در حقمون كردن و ...  اميدوارم هر چه سريعتر شفا پيدا كنه انشاالله.

حق يار !

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت17:47توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
دعوا توي بانك و دفاع از حق

سلام. خوبي؟ پست قبلي رو كه خوندي؟ پس با اين حساب بايد بدوني كه امشب ميخوام چي بنويسم. بله اما اوني كه قرار بود كتك بخوره رو اصلا نديدمش به علاوه نه دوربيني براي فيلمبرداري گير اوردم نه ماشين. اما فردا ظهر خودم ميدونم چي كار كنم. بگذريم....

صبح يكشنبه 31 تير

دعوا توي بانك و دفاع از حق

يادمه چند سال پيش ( فكر ميكنم سال 82) يه بعد از ظهري با اتوبوساي شركت رفته بودم ناحيه صنعتي ماه شهر. موقعي كه ميخواستم با همون اتوبوس برگردم خونه راننده و اسپكتور اتوبوسها اجازه ندادن من سوار شم به خاطر اين كه كارت سرويس همراهم نبود.  اون موقع ها براي رفت از كسي كارت نميخواستن اما براي برگشت چون احتمال زيادي وجود داشت اشخاص غير شركتي  هم سوار شن و بيان سمت شهرك بعث ت ( منطقه شركتيها) لذا از مسافرا كارت ميخواستن . يادمه چند نفر ديگه هم بودن كه كارت همراهشون نبود. وقتي من خواستم سوار شم و رام ندادن فقط يه بار گفتم آقا به خدا من شركتي هستم الانم كرايه ندارم برم. اونا هم گفتن نه خير امكان نداره. يه پسري تو مايه هاي بيست و چار پنج سال هم بود كه كارت به همراه نداشت. اونم با راننده ها حرفش شد . همون پسره وقتي ديد من زود خودمو به اسپكتور و راننده ها باختم رو به من كرد. بهم گفت چند سالته  گفتم چهارده سال. گفت بچه مگه تو زبون نداري؟ چرا ميزاري يه مش آدم ... حقت رو بخورن. ( آخه من دلايلي داشتم كه ثابت كنم شركتي هستم اما كارت نداشتم ولي باز هم قبول نميكردن) . وقتي اون پسره اون حرف رو بهم زد اولش ترسيدم. چون لحن حرف زدنش شبيه عصبانيت بود. حالا ميفهمم اون دلش به حال مردم ميسوخته حالا كم يا زياد!... از اون موقع به بعد هر موقع از اين ماجراها  با مسئولي چيزي يا ... پيش مياد من ياد حرف اون آقا پسره ميافتادم. تا الان كه هجده سال و هفت ماهمه.

و اما ماجراي امروز صبح.

قرار بر اين بود كه ساعت هفت صبح بيدار شم برم بانك صادرات. قسمت نشد و نهايتا ساعت 10 رسيدم بانك. اوووووووووووووو اين كه باز خيلي شلوغه. كارمنداشم اگه با حلزون و لاكپشت مسابقه بدن از آخر اول ميشن. كارت ملي رو گذاشتم تو نوبت. يه عالم آدم هم فيش ثبتنام همراه اعتباري تو نوبت داشتن و تمام شلوغي بانك به خاطر همونا بودش. هر چي از اون تك كارمندي كه تمام كارش مربوط به انواع حساب و امور مبوط بود خواهش كردم كه بهم فيش حواله بده نداد كه نداد. بهم ميگفت كارتت رو بزار تو نوبت وقتي نوبتت رسيد بهت فيش ميدم. قبول كردم اما وقتي  دوباره رفتم آخر صف متوجه شدم چند تا فيش حواله اون آخر وجود داره. برگشتم و گفتم آقاي.. مگه نگفتيد... پس اين فيشا جريانشون چيه.. جوابي داد كه خودشم نفهميد... . يه دقيقه بعدش صداي يه آقايي بلند شد. گويا نوبتش رسيده بوده و حظور نداشت و وقتي برگشت بهش گفتن دوباره برو آخر صف. اين آقا جوش زده بود و صداش هم ماشالله... يه دفعه رئيس بانك گفت آقاي محترم چه خبره؟!! اسنجا خيابون نيستش كه همچين ميكنيد آقا محترم. يه دفعه آقاهه رفت طرف رئيس بانك و همونجا هم با همون صداي بلند از حقش دفاع ميكرد. البته در اين زمينه من نميدونم واقعا حقش بود يا نه ولي به هر جهت جلوي رئيس كم نيورد و تا كارش رو راه ننداختن بيخيال نشد.

من كه ديدم خيلي شلوغه و حالا حالاها نوبتم نميرسه كارت ملي رو همونجا گذاشتم و اومدم بيرون يه تابي بخورم تا نوبتم بشه. وقتي برگشتم ديدم خبري از كارت مليم نيست.  از يه آقايي كه نوبتش نزديك به نوبت خودم بود پرسيدم و اون گفت يه آاقايي اومد يه كارت ميلي از اينجا برداشت و رفت. اي داد بي داد كارت مليم نيستش. ديگه اعصاب از اين بانك هردمبيل خراب شد. اومدم پيش رئييس بانك گفتم آقا كارت ملي من نيستش گفت خوب فيش ميگرفتي گفتم يعني چه بابا. ديگه لحنم با اون خراب شد. گفتم اگه كارت مليم پيدا نشد من بانك رو به اتيش ميكشم. با حالتي نيمه خونسردانه گفت اگه جراتشو داري اين كارو بكن ,  ولي اون وقت ميفرستمت جايي كه نبايد پيدات كنن.  جواب دادم آره خوب ميدونم . تو مملكت ما هر كي حرف حق رو بزنه بازنده ميشه آخرش سر بنيستشم ميكنن( همه امامان معصوم و پيامبرا حرف حق رو ميزدن اما اونا هم مخالف داشتن). بعد اومدم با همون صداي بلند گفتم اين چه بانكيه! بانك تجارت همسايه ديوار به دوياره اين بانكه چرا هيچ وقت از اين اتفاقات توش نيافتاده چرا مشترياش راضي هستن. دو دقيقه بعد همون آقايي كه بهم گفته بود كارتت رو يه آقايي برداشت خودش كارتم رو اورد و بهم گفت زير يه فيشي رفته بود ولي پيدا شد. گفتم آقا من از خودتون شنيدم كه كارتمو كس ديگري برداشته گفت آخه من نميدونستم فكر كردم اون كارت توست..( اي بابا)  اما حيني كه با رئيس جر و بحث كردم اومدم طرف صف , تعداد زيادي از مشتريا حق رو به من دادن. همه گفتن بانكمون هم مثل مملكتمونه. دوباره كارتمو گذاشتم توي نوبت. از در بانك زدم بيرون. سر بازي كه توي بانك بود اومد بيرون. بهم گفت بابا اينا... ( به من حق داد) ! دوباره كه رفتم داخل ديدم بازم آخر صف يه عالمه فيش واريز تونوبت هستن  دوباره رفتم پيش رئييس بانك گفتم آقاي... مگه شما نگفتين تا نوبت نرسه فيش واريز نميدين و ممكنه فيشاتون باطل بشه و... پس اينا چين؟ در كمال تعجب يه جواب سر بالا داد. گفت كه اينا مشترياي هميشگيمون هستن و اينا ما رو تعيين ميكنن اينا رو ما خارج از نوبت بهشون فيش ميديم.  اما اينجا بود كه اسيد وار شستمش.  گفتم  اِ ؟پس شما نگاهتون به پول مردمه. شما به وقت مردم اصلا اهميت نميدين شما زير كولر نشستين و دستور ميدين اما مردم بدبخت هر روز بايد بيان و نوبتشون نرسه به خاطر اين كاراي شما... مرد حسابي  اون مشترياي هميشگيتون فردا هم ميتونن .. چرا مردم بد بخت رو رد نميكنين؟ ميدونين به اين كار ميگن پارتي بازي؟ تازه اين يه چيزي اونورتره هم پارتي بازي هم نگاه طمع آميزه. من اينجا ميخوام پول بريزم تو حساب چون اين حساب خاليه و چك داره و بايد توش پول باشه و اگرنه بايد مراحل قانوني طي كنه . اما مگه اينطور آدما گوششون به اين حرفا بدهكار هست؟ چون اسم چك اومد ميدونه كه اين حساب دوباره خالي ميشه بنابراين اهميتي به بدبختي مردم نداد و باز به فكر جيب خودش...

 اينجا بود كه مردم بيشتر طرف منو گرفتن. سر بازه با نگاه بهم اشاره ميكرد كه كارمنداي جديد بانك كارشون درست نيست. من با صداي بلند گفتم آقا تو چطور داري به ملتي خدمت ميكني كه حاظر نيست بهت خدمت كنه و همه به فكر جيباي خودشون هستن؟ اينجا بود كه باز هم مشترياي بانك تحسينم كردن اما جالب اينجاست كه من انگار نقش استارتر رو بازي ميكردم. مردم هم زبونشون دراز شد و هر كي يه چيزي ميگفت. اما واقعا جاي تاسف وجود داره اين همه كارگرد بدبخت ميان و حقشون ضايع ميشه و يك كلمه هم حرفي نميزنن. توي جاهاي ديگه و غير از بانك هم همينطوره. من معمولا روشمدر برخورد با اين ماجرا ها با ملايمت و طوريه كه طرف علاقه پيدا ميكنه كارم رو راه بندازه (روش ديل كارنگي نويسنده معروف كتابهاي آيين دوستايابي – زندگي –سخنراني). اما توي كشور ما  اگه با طرفت اينطوري حرف بزني از بس كه آدم نيستن بيشتر سوارت ميشن. ساعت نزديك دوازده شد. كارمنداي بانك گفتن تا ساعت دوازده بيشتر رد نميكنيم. اينجا من بودم كه گفتم آقا شما اونجا زدين تا ساعت 1 بعد از ظهر هستين! جواب شنيدم:نه امروز روز آخر ماه هستش و ما حساب و كتاباي آخر ماه رو بايد انجام بديم . گفتم خدا رو كولتون اونجا كه زدين تا ساعت 1 يعني شما بايد تا ساعت يك بعد از ظهر در خدمت مردم باشين. شما ميخواين فقط در خدمت خودون باشين و از كار فرار كنين يا واقعا فكرتون جالب نيست و اگرنه يه آدم عاقل مياد تا ساعتي كه مقرر شده كارشو ميكنه و بعد از اون ساعت اون كاراي اظافه رو كه لازم هست انجام بده به عنوان اظافه كار انجام ميده. تا اينو گفتم  بانك تا ساعت يك و چند دقيقه اي بعد از اون هم مشتري رد كرد. اينا تازه فهميدن كه راه ديگري هم وجود داره اما اگه تا ساعت يكش كردن به اين دليل نبوده كه دلشون به حال مردم سوخته باشه بلكه به اين دليل بوده كه فهميدن ميتونن اظافه كاري داشته باشن... چقدر اينا...( باز هم مردم منو از روي تحسين نگاه كردن) اما من اهميتي نميدادم و فقط حرف ميزدم.  ولي خوب شستمشون  تا ديگه با مردم چنين نكنن.( هر چند آدم انتقاد پذير خيلي كم هست و اينا دوباره...)

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------بالاخره تا نزديكيهاي يك كارم توي بانك تموم شد و رفتم طرف مغازه . آخرين روزم بود. يكم كمك كردم . حرفاي آخر زده شدن و من هم حلاليت طلب كردم.( مگه چه كار كردم) . بهم گفت فردا يا پسفردا شب بيا براي دريافت حقوقت. بالاخره از اون زندونك راحت دم. اومدم طرف خونه. بعد از ظهر داشتم طراحي ميكردم. نزديك به چهار عصر آقاي عبادي( يكي از شاگردام) اس ام اس داد كه تا چند دقيقه ديگه مياد خونمون. خودمو آماده كردم. آخر جلسه حس كردم جلسه امروز بهش فاز داده چون مباحثي كه توي زمينه مرود نظر داشتيم طبق گفته خودش كسي نمياد اينا رو آموزش بده و معمولا صرفنظر ميكنن. بعد از اينكه آقاي عبادي رفت من كم كم خودمو آماده كردم ( براي دعوا با ميلاد) . از شانص بد سعيد اهواز بود. حسين هم خونوه نبودش و رفته بود ماه شهر خونه فاميلاشون. نه ماشين گير اورديم نه دوربين. تا آخر كه ديگه موكولش كردم به فردا.  از فرط بي حوصلگي با دوچرخه تاب ميخوردم. تا ساعت 12 شب نزديك به 20 كيلومتر و شايد هم بيشتر با دوچرخه تاب خوردم. ساعت يازده از دروازه شهرك زدم بيرون و تصميم گرفتم تا انبارهاي با هنر كه حدودا 7 الي 8 كيلومتر با دروازه فاصله دارن  پدال بزنم. اتفاقا در عرض 30 دقيقه تا اونجا رو با پدال زندن آروم با دنده نيمه سنگين رفتم. اما سر ميدون ( البته نه ميدون قبلي) سه راهي ماه شهر بندر اما خميني  و شهرك هاي چمران و بعثت  نزديك بود ماشين زيرم كنه. اين دفعه اوتوبوسي كه با سرعت زيادي هم ميدون رو دور زد. صداي بوقش رو وقتي شنيدم كه نزديكم شد .همش به خاطر صداي بلند ام پي تري پليري بود كه هميشه همراهمه. وقتي متال گوش ميدم روحيه و خودباوري دارم. (البته  زير شاخه هاي هنري متال) . از ميدون هم رد كردم و به خود باهنر رسيدم. از اون ميدون به بعد ديگه توي اتوبان هيچ چراغ روشنايي وجود نداشت و اونقدر راه تاريك بود كه من خط ممتد كنار جاده رو نميتونستم به راحتي ببينم. از يه طرف هم نور چشمام به دليل موهاي بلند كم شده.... تا خود مجتمع انباري با هنر كه رسيدم گوشي رو نگاه كردم. ساعت 20 دقيقه به 12 شب رو نشون ميداد. مسيرمو عوض كردم و از راه يه طرفه مربوت به برگشت اومدم. با اينكه از روي خط ممتد حركت ميكردم اما ماشينهايي كه زا پشت سرم ميومدن برام بوق ميزدن. آخه نا سلامتي هم دورچخه هم لباسام تيره بودن مخصوصا دوچرخه و پيرهنم كه مشكي بودن و از يه طرف هم نه چراغي نه چيزي. ريسك بود! اما علاقه دارم. دلم ميخواد توي سپيده دم اين مساف ها رو با دوچرخه طي كنم اما فرصت نميكنم و از يه طرف هم خوابم تنظيم نشدست. به نيمه هاي اتوبان روشن كه رسيدم آهنگي رو انتخاب كردم كه خيلي دوست دارم و يه دفعه شروع كردم به پدل زدن با سرعت بالا. در عرض كمتر از ده دقيقه از دروازه شهرك وارد شدم. شاد بعدا به سرم بزنه و مسافت هاي طولانيتري رو هم... شايد در آينده دوچرخه خيلي لازم بشه كاري به اينش ندارم اما يكي از ورزشهاي محبوب منه.

اومدم خونه. مادرم كه جريان رو فهميد دعوا كرد. گفت اين موقع شب و تا باهنر؟ مگه ديونه اي؟ ميخواي ماشين بزنه له و لوردت كنه؟ تازه نزديكياي باهنر كلي دزد و آدم نادرست  هست. عجب ريسكي. گفتم اون مسافت خوب براي من كمه راهي نيست ولي خوب ميدونم زمان رفتن خوب نبود. اما ميخواستم يه جوري زمانم رو بگذرونم. من كه نميترسم. بايد تمرين كنم كه توي شرايط دشوار هم راهمو طي كنم.  حتي توي زندگي و راه دشوار اون ...

 

+نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت17:44توسط سرگروهبان تیتا و دنا |
همینجوری

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت4:50توسط سرگروهبان تیتا و دنا |