واي خدا جون اينجا سعيد چه نگاه با نمكي داره.

در اينجا يه گوشه اي از يه نامه به يه شخصي كه از دستم دلخور بود رو براتون مينويسم. من سعي كردم با اين نالمه ديد اين شخص رو نسبت به زندگيش عوض ميكردم. چرا كه 99 درصد خوبيهاي اين شخص فقط در حد شعار بود. اما من تمام سعيمو كردم كه به اون اميد بدم. اون بيچاره قضيش جوري بود كه هر وقت دستش رو ميشد يا يكي مدام بهش حرفي رو كه طبق ميلش نبود ميزد خيلي نارحت ميشد و به دل ميگرفت ! اون براي من مهم نبود. من به جاي اينكه بهش بگم سرتو بكوب به ديوار اومدم راهنماييش كردم.
اينجا يه گوشه اي از نوشته هامو ميخونيد. اميدوارم به دردتون بخورن.
رابطه زندگي , زمان , كردار
تو الان خيلي شبيه قبلا من هستي. به دل ميگيري اما نميخواي كسي بفهمه كه بدل گرفتي. به حرفايي كه خودت ميزدي يه بار ديگه برگرد. ببين چطور حرف ميزدي. قدم اول رو خودت برداشتي. قدم بعدي رو هم به اميد خدا بردار. مطمئن باش اين ريسك نيست حتي اگرهم باشه ارزششو داره. ببين نگو نميتونم و سخته. مثل جسم ساكن سنگينيه كه حركت دادنش در وهله اول كار آسوني نيست اما وقتي حركت كرد و اينرسي بدست اورد اون موقع بر عكس ميشه. فرض كن تو الان دشمنات بيشتر از دوستات هستن . اين قضيه رو به جسم ساكن ربط بده. فرض كن با حركت دادن و بدست اوردن اينرسي همه چي برعكس ميشه. تو بايد چيزي رو پيدا كني كه بوسيله اون بتوني حركت كني. به مسير حركتت هم نگاه كن. فرض كن هر چه زمان ميگذره مسير حركتت داريشيب تندتري رو به بالا ميشه و هر چه ديرتر بجنبي كار سختتر مشه. قبل از رسيدن شيب بي نهايت كه همون مرگ باشه راه بيافت. قبل از اينكه شيب زياد بشه و كارت سختتر بشه. فكر بدل گرفتن و اين كه چه كسي در حق تو چه بديي كرد رو بزار كنار به اينچيزا ابدا فكر نكن. من هم قبلا شعار ميدادم تو فكر ميكني من اينجوري نبودم؟ حالا كه ديدم تو در مرحله اي هستي كه قبلا توش بودم براي اينكه بتوني از شرش راحت شي اومدم بازم از تجربياتم در اختيارت بزارم.
..........................................................................................................................................
اگه دستت به وسيله اشخاصي رو شد كه فكرشم نميكردي بيشتر در اين مورد فكر كن!
شايد لازم باشه ديگران از اشتباهات شما خبر داشته باشن مخصوصا كساني كه نزديك باشن . شما چرا اينطوري حساب نميكنيد. من از خيلي وقت پيشا ميدونستم كه به تو هم نبايد اعتماد كرد. اما ميخواستم ببينم خودت چي خودت رو عوض ميكني ؟ تو اگه عوض شدي هم ديگران رو از دست خودت راضي نگه ميداري هم كمكم دوستاتو عوض ميكني اين يعني با يه تير دو نشون. من ميخواستم بهت تلقين كنم كه تو هم ميتوني مورد اعتماد باشي. شايد اونجايي كه گفتم من بهت خيلي اعتماد دارم بگي اينو دروغ گفتي خوب اولش واقعا اعتماد داشتم اما بعد براي كمك به تو مجبور شدم دروغ بگم حالا ببينم كجاي اين دروغ بي ارزشه و باعث ميشه گناه كنم؟ خدا هم گفته در مورد چيزايي كه منجر به نيكي ميشن اشكالي نداره حرفي غير راست زده بشه.
..........................................................................................................................................
غرور و مبارزه باهاش
تو هميشه ميگفتي از دست دشمنات هم ناراحت نميشي حالا بگذريم . بازم ميگم فكر كنيم اون حرفا مثلا شعار بود. حالا تو ديگه بايد به اين فكر كني كه اون شعار ها رو تبديل كني به عمل. من نيازي به اين ندارم كه با تو بحرفم يا چيزي ازت بپرسم يا.. همه اين قضيه ها اگه خوب فكر كني بيشتر به نفع خودته .تو بهم ميگفتي خودت رو پيدا كن منم همون راهي رو انتخواب كردم كه تو گفتي . طبيعيه تو اون موقع مشكلات من رو ديده بودي. حالا منم دارم مشكلاتتو ميينم و ميگم خودتو پيدا كن. من اخيرا متوجه شدم غرور داري. ميتوني بشكنيش ولي براي شكستنش نيازي نيست حتما كسي با رفتارش سنگي تشكيل بده و آيينه غرورتو بشكنه. آيننه غرور رو خود تو بشكن. وقتي شكست به تيكه هاي ريز و درشت بيشتري تبديل ميشه اما هيچ تيكه ايش ديگه به اندازه چيز سابق نيست . هنوز تيكه هاي ريزش هست. پس نميشه غرور آدم به درجه صفر برسه اما ميشه براي زمينه هاي مختلف تقسيمش كرد. غرور چيز 100 در 100 منفي نيست. غرورتو كم كن و تيكه هاي اونو براي چيزاي ديگه بزار نه اينكه كل غرورتو بزاري براي هر زمينه اي و توي هر زمينه اي اونو كامل نشون بدي.
..........................................................................................................................................
رو شدن حقيايق يا خراب شدن؟ كدام يك؟
آخرين چيزم كه ياداوري ميكنم اينه : من گفته بودم ما سعي ميكنيم از اشتباهات ديگران درس و عبرت بگيريم اينو حتي قبل از قضيه لولو گفته بودم اما آخرين باري كه گفتم همين دو روز پيش پشت خط. تو جواب دادي به قيمت خراب كردن ديگران. خوب توجه كن، اولا چيزي خراب نشد و ما نرفتيم مثل بعضي همه جا خبر رو پخش كنيم و حتي خيلي چيزا محرمانه موندن . در ثاني يه جوري حرف ميزني انگار ما زمينه اي رو فراهم ميكنيم كه ديگران اشتباهاتي رو امتحان كنن تا ما با مشاهده نتيجه به ميزان مورد نياز تجربه كسب كنيم. مورد سوم رو بيشتر دقت كن: خراب كردن اين يعني اينكه قبلا شناخت بهتري(نه اينكه بهتر ميشناختنت) از تو داشتن. يعني اين كه قبلا فكر نميكردن تو اينطوري باشي . اما حالا فهميدن. تو از قبلا اينطوري بودي ولي كسي نميدونست . بيشتر توجه كن. اين اسمش ميشه روشن شدن حقيقت نه خراب شدن. شايد گاهي وقتا لازم باشه در صورتي كه خود شخص تمايل نداشته باشه حقيقت رو بگه ناخواسته و خداييش حقيقت رو بشه تا مقدمه حصول نتايج مثبت فراهم بشه.
..........................................................................................................................................
يكي از بزرگان ميگه : من وقتي كوچيك بودم تو اين فكر بودم كه وقتي بزرگ بشم دنيا رو عوض كنم. وقتي يه خورد بزرگتر شدم ديدم نميتونم براي همين تصميم گرفتم تا حد يك قارره و سر زمين پهناور اثر گذار باشم. باز هم كه كمي بزرگتر شدم ديدم انگار نميتونم براي همين تو اين فكر بودم كه توي كشورم يكي ازاشخاص موثر باشم باز هم بعد از مدتي فهميدم در همين حد هم نميتونم. براي همين گفتم لا اقل تا حد ايالتي استاني چيزي ولي باز هم نشد و در آخر حتي نتونستم در حد يك محله و حتي يك شخص رو هم نتونستم تغيير بدم.... چرا؟ چون براي اثر گذار بودن از خودم شروع نكردم.
اين ها فقط گوشه اي از اون نامه طولاني بود. البته بعد از اين نامه من ديگه كوچكترين تماسي با ايشون نداشتم و براي هميشه از ليست افراد توي زندگيم خطشون زدم و بقيه راه رو با خودشون گذاشتم.
فعلا...
بنام خدا
شيطاني به شكل انسان ( آدم نما)
پتا به حال واژه آدم نما رو شنيدين؟ وقتي اين واژه رو ميشنويم ممكنه فكر كنيم يه حيون شبيه به آدم مد نظره. بعضيامون هم ميدونيم كه منظور اشخاصيه كه رفتارشون رو فقط به شكل رفتار يه ادم عاقل آرايش ميكنن.
بزارين قبل از تعريف اصل ماجرا چند تا نكته رو ذكر كنم.
- دورو زمونه دور و زمونه وحشتناكيه. وقتي ميگن دورو زمونه مناسبي نيست منظور در واقع آدماي دورو زمونه هستن كه وضعشون جالب نيست.
۲. در اين 25 الي 30 سال اخري تشخيص نامرد از مرد خيلي سخت شده. حالا منظورم فقط پسرا نيست.
۳.نمونه بارزش شكستهاي عشقي هست كه روزانه گريبانگير خيليا ميشه و دلشون شكسته ميشه.
شما به عنوان يك انساني كه واقعا نيك هستيد حالا ميتونيد خودتون هم نيك نباشيد كاري به اينش نداريم. بايد بدونيد كه محيط اطرافتون پر چيزهاي خطرناكتر از گرگ هستش. چندين سال پيشميگفتن مراقب باش زمونه پر از گرگه اما حالا وخامت وضع به حدي رسيده كه : زمونه پر از برره هاي با باطن گرگه. خوب دقت كنيد. اولا تعداد گرگها معمولا از بره ها كمتره اما در مورد انسان اينطور نيست. با اين تعبير بازم كاري به گرگا نداريم. تعداد بره هاي بره نما خيلي زياد شده. گرگها رو شايد از اوايل بشه متوجه خطرشون شد و از حطراتشون جلوگيري به عمل آورد حتي اگه در لباس بره باشن. اما چيز وحشتناكي وجود داره كه از گرگ خطرناكتره. بره واقعي با باطن گرگ. اين ديگه خيلي خطرناكه. توي اين زمون آدم بايد وقتي از خونه ميزنه بيرون اولين چيزي كه يادش بياد اينه كه داره وارد يه جنگل عجيبي ميشه كه حيواناتش از حيواناتي واقعي كه خدا توي جنگلهاي واقعي قرار داده خطرناكترن. سلاح اين آدما فكر و تكلمه. به قول يكي از بزرگان هر چي ميكشيم زي سر موردي به نام كلمست. زبون اين آدما نيش هستش. مراقب باشيد. خطر. خطر...
آيا تا حالا شده با كسي رابطه داشته باشيد كه بعدها بفهميد همش جلوي شما قربون صدقه تون رفته اما در غياب شما وحشتناكترين خنجرها رو زده...؟ آيا شده بعد از مدتي كه فهميدين بارها اونو هدايت كنيد و نه سرزنش اما هيچ فايده اي نداشته باشه؟
راستش من و يكي از بهترين دوستام به نام حسين تا مدت نسبتا زيادي با همچين موجودي در ارتباط بوديم. مثلا دوست صميمي ما بود اون شخص. بيش از دهها بار از بدترين خطاهاش هم گذشتيم. علوه بر اين خيلي ارشادش كرديم و... اما متوجه شديم موجوديه كه خودش راه درست رو بلده اما خودش نميخواد.
يه شخصي مثل اين آقا يك عالمه چراغ چشمك زن جلوشه كه بهش هشدار ميدن كه اين راهي كه تو داري ميري راه درستي نيست و براي خشوبختي از اون راه برو... اما خودش چندين بار با پاي خودش رفت توي گودال خوشيهاي شيطاني و چون از اون گودالها نجات پيدا كرد باز هم روز از نو و روزي از نو. بدونيد و آگاه باشيد اگه با همچين اخاصي در ارتباط هستين و مدت زياديه كه تحملشون كردين دل بزرگي دارين. اين حرف رو نزدم كه بگم دل خودم بزرگه. منم تحملم زياده اما نامحدود نيست. اين جور اشخاص رو كه مثل اين آقاي آدم فروش بار ها و بارها خودشون رو توي گود انداختن و همزمان اسرار داشتن كه اطرافيانشون رو هم با خودشون بكشونن رو ميگن شيطان. بله شيطان از نوع انسان
شيطان به سه شكله: خود موجود شيطاني كه ما معمولا ازش به عنوان يه موجود غير قابل روئيت و گول زندده ياد ميكنيم كه در صورت اشتباهات متوجه وجدش ميشيم. 2 . انسان. 3 جن
براي جنيان انساني كه به شكل جن هست هم خطرناكه و براي انسان بقيه آدم نماها ( شياطين انسان شكل) بسيار خطرناكن. ما بعدها متوجه شديم آقا ميلاد باطن و ذاتي شيطاني داره. ببراي همين ديگه وقت و ساعتهاي با ارزشمونو صرف صحبت و كمك كردن به اون نكرديم چون ادمهايي ديگه اي هستن كه اشتباه ميكنن امااينجوري نيستن و با دو سه بار هدايت و راهنمايي ميشه بهشون كمك كرد. در واقع اونا انسان هستن. شما هر چقدر هم فكر كنيد ممكنه متوجه نشيد چرا من در مورد يه شخص دارم غيبت ميكنم. شايد با خودون بگين اين خودش داره از اين حرفا ميزنه اما خودش رعايت نميكنه.. ميگم من با حقيقت پيش ميرم و چون لازم به گفتنه ميگم. اين وبلاگ رو فقط دو نفر از آشنايان كه دوتاشون دوستاي صميمي من هستن ازش خبر دارن و اگرنه هيچ كس ديگه توي اين شهرازش خبر نداره اينو مطمئنم. اگه ميخواستم ميلاد رو پيش ديگران خراب كنم اين يعني اينكه اون پسر خوبيه و من سر حسودي ميخوام اونو پيش ديگران بد جلوه بدم. اما در حقيقت اينطور نيست. به هفت آسمون به پيغمبر من حسود نيستم. شايد بعدها بهتون ثابت كردم. اگر من ميخواستم ميلاد رو بد جلوه بدم ميرفتم پيش اوناايي كه ميلاد منو پيششون خراب كرده خراب ميكردم. يكي مثل يه دختري به نام فاطمه كه دختر بدي نيست. اما اشتباهاتش هم كم نبودن. من فقط بار آخر اونو يه جوري ارشاد كردم و بهش يه خداحافظ براي هميشه گفتم. نه عشقم بود نه دوست دخترم. فقط يه آشنايي بود كه بعضي وقتا تلفني با هام حرف ميزد البته هيچ منظوري هم نداشتيم. اما يكي مثل آقا ميلاد از هر رابطه اي كه خبر دار ميشد سعي ميكرد خرابش كنه. فاطمه خاونم هم يه دختري بود كه ظاهرش نشون ميداد كه خيلي زرنگ و با تجربست. اما يكي مثل ميلاد خيلي قشنگ روي مخش كار ميكرد. در واقع شيطاني به نام ميلاد دست از نا اميدي بر نميداشت و هر راهي رو امتحان ميكرد كه اينا رو تسخير كنه. حتي عشقاي ما رو هم ميخواست تسخير كنه . شايد اگه كس ديگر جاي ما بود درس خوبي بهش ميداد كه ديگه از اين غلطا نكنه و ضمنن ديگه نگاهش تو نگاه اون نيافته. اما ما فقط اونو ارشاد ميكرديم و تحملش ميكرديم. خيلي چيزا رو به خاطر تحمل اين آقا از دست داديم. اما خيلي پخته تر شديم. هنوز هم در حال تمرين هستيم.
داشتم ميگفتم وقتي من بعد از دو سه بار اون دخترا يا پسرا رو متوجه اشتباه ميلاد و اشتباه خودشون ميكردم اما ميديدم ديگه فايده اينداره به اون دخترا يا پسرا خدا حافظ براي هميشه ميدادم البته به پسرا نميگفتم خدا حافظ براي هميشه بلكه رابطمو باهاشون خيلي باريك ميكردم. در واقع ميلاد وسيله شناسايي سبك مغزهاي اطرافمون شد. وقتي هم ميخواستيم اون سبك مغز ها رو با دلايل منطقي متوجه اشتباهشون كنيم فقط تاييد ميكردن اما دو روز ديگه...
پس ببينيد كساني كه نصيحت ديگران رو نميپذيرن غرور دارن. بعضي از مخاطبين نصيحت كنندگان هم فقط تا يه مدت خيلي كوتاهي اون نصيحتها رو پذيرا ميشن و به كار ميبرن. بعضيا آدما هم هستن كه وقتي نصيحتي رو پذيرفتن و بعد از مدتها طي رخدادي متوجه ميشن كه خيلي به صلاحشون بوده به ياد اون شخص نصيحت كننده ميافتن و ذكر خيرشو ميكنن.
خواستم بدونيد اگه ادمايي به شكل اين آقا اطرافتون هستن به نفعتونه كه جلوشون هيچ موقع حرفي نزنيد ! به اين اشخاص اعتماد نكنيد. اگر شما حرف منو قبول داشته باشين يعني ميدونيد شيطان چطور موجوديه ( موجود بد) و بر اساس فطرت انساني نبايد از اون خوشتون بياد اما اگر قبول نكردين شايد خودون شيطان باشين.
شيطون رو كايش نميشه كرد. حتي وقتي همچين اشخاصي رو بخواين هدايت كنيد ممكنه از اين حرفاتون سوئ استفاده كنن.
حالا اس ام اس هاي ميلاد به پوريا رو در زير بخونيد.
قضيه ستاره در قطر مفصله. اينجا پوريا و من و حسين سر دختر بحث نكرديم. بلكه به نوعي ميخواستيم اون دخرت بد بخت رو از دست اون شيطان نجس نجات بديم. كه ديشب هم من با اون چت كردم. چتشو ميزارم توي ادامه مطلب و خودون ببينيد كه چي شد.
توي اين اس ام اسها شخصي كه به نام tito معرفي شده من هستم. حالا ببينيد كه آقا ميلاد چطور جوري حرف ميزنه كه نشون بده هميشه حق با خودشه! اون دنيا به همه ثابت ميشه.
اما اين شما و اين اس ام اس هاي ميلاد به پوريا:
namardi digeh ta in had az saed digeh entezar nadashtam
_________________________________________________
sms 2
_
baba jam konid basatetoon ro az amd neshone saeed dadam
________________________________________________
sms3
fekr kardi star oon sms ro vghean dade bood yani ster ta oon had vazesh kharabeh (khnade)ma khodemoon ye pa nazer emtehantim berid kefaghat edaye mardanegi va refaghtetoon mishe vala hamash harfid hata hazernistid harfe delatoon ro be astatoon bezanid
berid ke ma khodemoon ghavasim lazem nakardeh shoma vasemoonzir abi berid
_______________________________________________
sms4
dorgh goo ha keyha vasam ast astam nakon
namrdaye ......... man kolan dar mordeee u fekr nemikonam che berese be aste
khiyalit
aghe tito harfi zade ke man poshte saretoo n harf mizanam pas malom mishe
onam edaye adam boodanesh mishod
hamin.digeh ham vasam mohem nist ashe nakhordeh
va
dahaneh sokhte
inghadr bache bazi daro vordid yade karaye khodam
2 chand sale pish oftadam
star kare mane toxima kare mane
yasi kare mane
hadis kare manee
tghsire mane ke baz adam hesabetoon kardam vala man bashoma hich
ehtiyaji nadaram
hich sodi to dosti vasam nadashtid az man mishnavid shoma ye mosht soe estefade chi hastid
dorough
he mikhan karkharbiya khodeshoon ro ro man benadazan
vaghti ham moghbele mikonam migan dorogh migi
pas kolan bikhi baba
bye
آدم فروش فقر خوبی و بدی رو میدونست
آدم فروش به دروغ میگفت من از روی اجبار بد هستم
آدم فروش این اواخر دهنش بسته شد
آدم فرشو چون بارها بخشیدیمش پررو تر شد
چندین نفر دلشون از دست این آدم فروش خوِنه
آدم فروش رفیقاشو به خاطر چندتا دختر بی ارزش ( واقعا) فروخت
آدم فروش روز به روز عقده ایتر شد
به خدا این شعر نیست حقیقته
مخم تاب برداشته
یه آدم فروشی همه ما رو فروخت
اخیرا با وجود کارهای زشتی که در قبال دوستاش کرد وقتی دستش رو شد قضیه رو جوری میخواست آرایش کنه که همه چی به عکس به نظر برسه
آدم فروش تا حدی بد شد که من حاظر نیستم آب دهنم رو به خاطر ریختن روی صورت نامبارکش حروم کنم
با وجود اینکه از خیلی وقته اینطوریه اما ما ازش دور نشدیم و سعی در کمک به ایشون داشتیم
اما ایشون ادمیزاد نیست و نخواهد شد
ایشون از جانب خدا بود و ما به وسیله اون آدم نماهای دیگری رو که اطرافمون بود و اون کوتاه فکرا که ادای آدمای عاقل و فکور رو در میاوردن خیلی خوب شناختیم
از بین این همه گوسفند با باطن گرگ ما تونستیم عبور کنیم
این گوسفندا بعضیاشون دتر بودن و بعضیاشون پسر اما رهبر و فرماندشون اون آدم فروش بود
با وجود تموم بی شعوریش نتونست شعور و شرف ما رو کم کنه
اما دیگه بنه تنها بخششی در کار نیست بلکه در صورت مشاهده یک کار دیگه هیچ کدام از کارهای قبلی رو نمیبخشیم و در صورتی که این آقای با موج منفی رو یه بلای درست و حسابی سرش نیاریم رها نمیکنیم.
حیف اون کتکی که توی عالم رفاقت بهش زده بودم. آخه مگه اون آدمه که بخواد بفهمه من چرا اون کار رو کردم
مرتیکه بی شعور
حتی خونواده وی اونو علف هرز میدونن
اگه آدم بود سعی میکردم به کمک کردن به اون ادامه بدم
لعنت به اون
همه ما رو فروخت
مخصوصا من و حسین و باباک رو
خدا ازش نگذره
24 تير ماه 1386
سلام. حال و احوالتون خوبه! الهي من فداي همه بچه هاي پاك بشم. اوناييم كه پاك نيستن بدونن هنوز خدا اونقدر دوسشون داره كه زندگي رو ازشون نگرفته و بهشون فرصت داده و نبايد نا اميد بشن. يه روز راجع به نااميدي مفصل صحبت ميكنيم. گفته بودم كه مخاطبينم اينجور آدمان. آدمايي كه فكر ميكنن بقيه ازشون خوششون نمياد. آدمايي كه دوست دارن زيبا باشن و فكر ميكنن زشتن. آدمايي كه هر وقت كار بديم بكنن زود از دست خودشون نارحت ميشن و حتي ادمايي كه از دست خودشون نارحت نميشن. آدمايي كه دل كسي رو شكستن و آدمايي كه دلشون شكسته همه و همه انسان هستند و دوست دارم به همه جورشون كمك كنم اما فقط به يه دسته حاظر نيستم كمك كنم. يه نمونه اي بوده كه من دهها بار بخشيدمش و هر وقت هم خواستم از اشتباهاتش بهش گوشزد كنم و اونو متوجه اشتباهش كنم اول از اشتباهات و به نتيجه نرسيدن خودم گفتم اما بازم فايده اي نداشت. اين شخص كه چندين بار اسمش رو اوردم و ديگه حاظر نيستم بيارم عجيب ترين شخصيه كه در تمام عمرم ديدم. بگذريم. ميخوام يكم از امروز حرف بزنم.
..............
ديشب هم دير موقع خوابيدم. البته بر خلاف اون قديما ( چند ماه پيش) نهايتا تا پنج صبح و به زور دوم ميارم! شايد بهم فشار مياد البته انگيزم براي كار كردن نسبت به قبل خيلي بيشتره. سفارش كاري كم ندارم. بيرون هم كار ميكنم (كارگر يه مغازه) و تدريس هم ميكنم. پس ميشه گفت سه تا كار دارم. البته كارگري رو براي اين فعلا بي خيال نشدم كه يكم سختي بكشم و درد اون بچه هايي رو كه از روي ناچاري كارگري ميكنن بكشم هر چند نميتونم به اندازه اونا درد كشيده بشم مگر اينكه خداي نكرده شرايطي نامناسب فراهم بشه. در ضمن من ميتونم بجاي اينكه برم اون قسمت از وقتمو صرف كارگري كنم , صرف بقيه كارهاي راينه ايم كنم و پول خيلي بيشتري هم گيرم مياد. من توي اون مغازه حقوقم خيلي كمه و ميشه گفت همچين حقوقي هم بي انصافيه اما تا به يه ماه نرسونمش نميام بيرون. دوست دارم يكم سختي بكشم. براي همين قيد عصر بيرون زدن و تاب خوردن توي ميدونا و پاركا با بچه ها رو زدم و اومدم سمت اين كار. فردا صبح هم همونجا كار دارم.
از يشب يه تصميمي گرفتم. شايدم از ديروز بود كه همچين فكري به ذهنم رسيد. ميخوام براي خواهر كوچيكم هموني كه دستش شكست يه كادو خوب بگيرم و خوشحالش كنم. يه چيزي كه قيمت كمي هم نداشته باشه و در توانم هم باشه. ميخواستم امروز صبح برم بازار اما تا ساعت 2 بيست كم بعد از ظهر بيدار نشدم . اما سر تصميمم ميمونم.
امروز بعد از ظهر رو خوب ديگه چرا تكرار كنم؟ بگم؟ خوب طبق معمول پاي راينه بودم و كار ميكردم.تا اينكه آقاي عبادي ( يكي از شاگردان) تشريف اوردن. جلسه سوم بود. از مند حد اقل هفت سالي بزرگتر ميزنه اما مشخصه كه علاقه داره.يه آقاي خوش اخلاق كه چند سال پيش برادرش تو مدرسمون بود. شاگرد خوبيه و از روش تدريس من خيلي خوشش اومد.
عصر هم كه رفتم مغازه. خدا رو شكر امشب كارامو بدون كوچكترين اشتباهي انجام دادم. البته دليل اون اشتباهات هم كم تجربگي در زمينه مورد نظر و بعضي وقتا به دليل عادت نداشتن به شلوغي و سرعت عمل بالا بود. البته الان نسبت به اوايل بهترم. يكمي خنگ بازيم كار دستم ميده بعضي وقتا...
اوايل كارم با سعيد تماس گرفتم تا بياد طرفم. بالاخره پيداش شد اما انتظارم رو براورده نكرد. قرار بر اين بود كه شش هزار تومن پول رو بهش بدم و 120 تا برگه برام كپي بگيره( آگهي هاي مربوط به كارها و خدمات رايآنه ايم ) گفتم قربونت برم داداش ميشه بري تا مغازه آقاي محمدي ( همش يك كيلموتر راه هم نبود) بري برام كپي بگيري. گفت شرمنده من با اون دوتا دختري كه اونجا كرا ميكنن مشكل دارم اگه ميخواي تا برم همين مغازه توي بازارچه بهار. گفتم نه تو رو خدا اينا گرونتر حساب ميكنن آقا هر چي زور زدم نتونستم قانعش كنم. بابا اين بچه بازيا چيه آقا سعيد. هر چي پرسيدم مشكات با اونا چيه فقط ميخنديد و ميجگفت بعدا. البته من كه ميدونم اون دو دختر كه قبلا هم ديدمشون ( قيافه هاي جالبي هم ندارن) حتما زاغ سياه يه بچه خوشگلي مثل سعيد رو چوب زدن و همون موقع هم كه سعيد توي مغازه بوده يا بهش تيكه انداختن يا با همديگه يه حرفي زدن وخنديدن و سعيد شنيده و ناراحت شده, بابا خوب سعيد جان تازه بايد كيف كني كه چند نفر تو كفتن ( اما هيچ وقت مغرور نشو)نميخورنت كه. تو فقط يه مشتري معمولي هستي! به زور راضي شد كه با همون دوچرخش بره تا خونه حسين اينا و اگه شد حسين اين كار رو كنه البته ميدونستم بالاخره هيچ اتفاقي نميافته چون ميدونستم به احتمال وي حسين به خاطر درس داشتنش نميتونه بياد بيرون. اما سعيد زماني كه رفت ديگه پيداش نشد هيچ خبري هم نداد كه زندست يا مرده و ديگ نديدمش. نميدونم تا كي ميخوا به اين بچه بازياش ادامه بده. منو حسين هم به هر طريقي كه بخوايم بهش گوشزد كنيم بهش بر ميخوره البته نه مثل اون بعضيا. سعيد پسر خوبيه ولي نپخته بودنش به اين دليل نيست كه خودش نخواسته باشه بلكه محيط و شرايطي كه براي ما به وجود اومد براي اون به وجود نيومد و در ثاني محيط رفتاري خونوادگيش با خودش جوريه كه بايد براي يه بچه ده الي 14 يا 15 ساله اونجوري باشه !
آخرشم خودم مجبور شدم نزديك به زمان تعطيلي بازار برم كپي بگيرم اونم با عجله. البته مغازه محمدي تعطيل بود و مجبور شدم برم پيش هموني كه سعيد پيشنهاد كرده بود. آقاي توكلي گرچه كپي هايي كه ميگيره توي بازار اينجا با كيفت ترينه اما تيتراژ بالا رو بر خلاف بقيه جاها ارزونتر حساب نميكنه.
ساعت يازده و دو سه دقيقه بود كه كارم رو تموم كردم اومدم طرف خونه. از شانص بد كسي خونه نبود. هر چي هم شماره بابا رو ميگرفتم بر نميداشت. يعني چه اتفاقي ميتونه افتاده باشه. ماشينمون هم توي پاركينگ نبود. به گمونم خواهر كوچيكمو بردن بيمارستان دوباره! رفتم رف پارك محل. برادرامو اونجا ديدم كه با دوستاشون حركات نينجوتسو تمرين ميكردن. اونا نه خبر داشتن كه بقيه كجان نه كليد خونه رو داشتن. عجب گيي كردم. نماز مغرب عشا رو هم نخونده بودم هنوز. ميترسيدم نمازم قضا بشه. ( آخرشم شد!) چندين بار شماره بابمو گرفتم. جواب نميداد. دلم ديگه داشت شور ميزد. رفتم پيش چند تا از برو بچ آشنايي كه روي نيمكتاي پارك نشسته بودن و گپ ميزدن! مجبور شدم يه جوري زمان رو سپري كنم. وقتي همه رفتن خونه هاشون ساعت رو نگاه كردم ديدم اي داد و بيداد. نيم ساعت از نيمه شب گذشته. هيچي ديگه نمازم قضا شد. اومدم طرف خونه. برادرامو ديدم كه هنوز نرفتن خونه و اين بدان معنا بود كه بابا و مامان و خواهاي كوچيكمون هنوز نيومدن. دلامون شور ميزد چون بابا تماسهامون رو جواب نميداد. دو دقيقه بعد اومدن و ما نفسي تازه كرديم. هي به بابا گير دادم كه چرا... چرا لا اقل كليد رو به نگهبان محل ندادين يا به يه شخص معتمد ديگه ! اونم ميگفت چرا كليد خودت رو با خودت نبردي.. اي داد بيداد كاش كليدم رو ميبردما... خيلي تشنم بود. مامان برام شربت درست كرد . نزديك سه چهار ليوان نوشيدم. اما ... اما حتي وقتي خواستم نمازمو رو قضا بخونم آب لوله قطع شده بود و منبعي هم نداشتيم كه... براي همين ديگه بيخيال شدم اما حيف شد...
اومدم سراغ كامپيوتر. بابا از من خواست كه رم موبايلش رو فورمت كنم و بدم بهش. اولش ميخواستم برم سراغ بقيه كارام اما منصرف شدم و در خواست خواهر كوچيكم مبني بر بازي با كامپيوتر رو رد نكردم. چسب سريش و بيست تا از اون برگه هاي تبليغاتي رو آماده كردم و برادر كوچيكم رو هم با خودم همراه كردم. تاير عقب دوچرخه بزرگهمون مدام باد خالي ميكرد براي همين چون كارمون ضروري بود با خودمون پمپ برديم. برادر كوچيكم محمد منو خيلي دوست داره. هميشه و به مقدار زياد هم منو ماچ ميكنه تا حدي كه ديگه حالم رو به هم ميزنه. البته بعضي وقتا خيلي شيطون ميشه. براي چسبوندن آگهي ها از محله نزديك محله خودمون شروع كرديم . نوي كوچه هاي بزرگ و روي چراغ معابر و ديوارها و توي نونوايي و روي كيوسك تلفن همگاني و...چسبونديم. هيچكس بيرون نبود و فقط صداي غرش ماشين آلات سنگين ساختماني ميومد كه از دور براي برادر كوچيكم ترسناك و نا خوشايند بود. چند جا هم با سگهاي ولگرد مواجه شديم. برادرم خيلي ميترسيد اما بهش توضييح دادم كه چطور خونسرديشو حفظ كنه و از چيزي مخصوصا سگهاي ولگرد هر چند هم تعدادشون زياد باشه و خودش تك باشه نترسه. برادرم به سبب همين اخلاقمه كه خيلي دوسم داره. بر خلاف من برادرم رسول توي يه دنياي ديگه اي سير ميكنه و شايد به همين دليل باشه كه محمد به من يه طور ديگه نگاه ميكنه. دنياي برادرم رسول دنياي ورزش رزمي و .. همراه با كلي شيطنت و كم تجربگي در زمينه هاي مختلفه...بفرما.. الانم كه دارم مينويسم و ساعت نزديك چار صبحه صداش اومد. بنده خدا داره تو خواب حرف ميزنه. رسول تو خونواده معروفه. هميشه توي خواب هزيون و حرفاي خنده دار ميزنه.
كار من و داداش محمد از ساعت يك و بست دقيقه تا حدود چنددقيقه بعد از دو شب ادامه داشت و برادر كوچيكو دوست داشتنيم هر جا بودم باهام پايه بود. وقتي اومدم خونه تصميم گرفتم بهش يه مقدار پول به عنوان پاداش بدم. آخه اون كمكم كرده باشه ومنم تازگيا پولي دستم اومدهب اشه اونوقت هيچي بهش ندم؟ براي همين يه مقدار پولي بهش دادم كه تا حالا از بابا هم همين مقدار رو نگرفته بود. اولش گفت نميخوام اما ... خوب ديگه بچست. خيلي خوشحال شد. مامان منو ديد و ازم تمجيد كرد. به مامان هم يه مبلقي بده كار بودم و بدهيمو با مقداري اظافه دادم. مادرم ميخواست حتي نصف بدهيمو بگيره و لي با اسرار من قبول كرد. البته ما مشكل مالي تو خونواده داريم. منم ديگه بزرگم و بايد كمك كنم... البته يادم نرفته كه بايد براي خواهر كوچيكم يه هديه بگيرم و همچنين براي مادرم. چون روز مادر هيچي نگرفتم ( پول نداشتم) . اما زحمتها و بزرگي مادر رو مگه ميشه با پول و مال جبران كرد؟ !!!!!!
خوب ديگه من رفع زحمت كنم.
خواباي خوب ببيني.
ساعت 3:58 بامداد 25 تير ماه
22 تير 1386
سلام. ساعت الان يازده و نيم قبل از ظهره. ديشب يكمي زود خوابيدم (ساعت دو) و امروز ساعت 7 و نيم پا شدم كه برم جلسه آخر ر با شاگردم كامل كنم و تسويه حساب و...رقمي كه بهم داده شد دقيقا 44500 تومان براي 15 جلسه ( 5 جلسه نرم افزار فتوشاپ مقدماتي و 10 جلسه آموزش كامپيوتر براي كودكان ) بود. يه برگه نظر سنجي هم كه از قبل به صورت چاپي آماده كرده بودم دادم برام پر كنن .. خداي من ميانگين كارام روي عالي هستش. خداي ازت ممنونم كه به من توفيق دادي كه بتونم چيزايي رو كه آموخته ام به شكل قابل فهم و هضم به شاگردانم تدريس كنم بدون اين كه سابقه اي داشته باشم و تازه اين اولين بارم بوده... . قبلش با باباشون كلي منطقي حرف زدم و همونجا بود كه حساب اومد دستش و گفت : به نظر ما زحمتهايي كه يه معلم ميكشه رو نميشه با پول جبران كرد و... منم يه تخفيفي بهشون دادم و رسوندمش به اين مقدار اما از اون آدماي چونه اي و بد حساب هم نبود.
وقتي آدم بابت كاري كه كرده دستمزدشو بگيره انگيزش براي ادامه كار بيشتر ميشه. امروز بعد از ظهر هم جلسه اول رو با يه شاگرد ديگه و خونه خودمون دارم.
..............
بالاخره سوالا رو به ميلاد داديم و ديشب تا ساعت يك و بيست دقيقه داشت جواب ميداد. حدود يه ساعت و ده دقيقه طول كشيد. اونم چه جوابايي داد بنده خدا. مردود شد. اما اس ام هايي كه داد واقعا برام جالب بود.. چقدر تمسخر و.... يه چيزايي هست كه اصلا حوصله ندارم بنويسم چون خيلي مفصلا اما اگه ميلاد توبه نكنه اون دنيا كاراشو بقيه ميبينن.
آخه آدم تا چه حد پررو باشه ديگه...ميگه من لازم ميدونمكه تا مدتي آدم خوبي نباشم... برو عمو...
همش بهونه مياره...
اما بي خيال. زندگي رو نميشه همش به ديد منفي ديد. چرا خودمونو با يكي مثل اين اقا درگير كنيم. يك كلام. خونسرد باش توفان... دمارش در مياد. اما ازش نميگذرم به خدا نميگذرم. مرتيكه ميگه من به خدا ايمان قوي داره آره جون خالش. حتي اينو نيمارزه كه غيبتش كنم. بهم ميگه بقهي اونايي كه بهاشون رابطه دارم قبولم دارن اما تو و حسين ندارين. ميگم يا رو مخشون كار كردي و اونا خيلي ساده هستن يا مثل خودتن در ضمن آقا ميلاد مشكلات رو خودت به وجود اوردي ما كه مريض نيستيم بيايم گير بديم. اما خدايي كارات خيلي زشت بودن.
خلاصه ديشب بعد از تموم شدن كار پاسخ دهي به سوالات توسط استاد ميلاد من سريع خودمو رسوندم دم خونه حسين اينا . اين حسين هم خيلي براش مهم بود كه همون موقع جوابا رو گير بياره ولي خوب با تاخير رسيم ! موقعي كه بررسي كرديم 80 درصد سوالا رو با دروغ جواب داده و سولايي رو كه به نظرش اگه با راستگويي به نفعي ميرسيده و آنچنان سوالات مهمي هم نبودن با حقيقت جواب داده. عجب آدميه اين. تو عمرش حتي يه بار به يه اشتابه كوچيكش هم جلوي رفيقاش اعتراف نكرده... خدا ازش نگذرهو
... اين چيزا رو هم كه مينويسم در واقع حقيقته. شايد يكي مثل شما در گير يه مشكلي اينچنيني باشه... من به اين خاطر در موردش ننوشتم كه يه سوژه گير اورده باشم برا غيبت.. اتفاقا خيلي مخالفم اما ميخوام شما هم بدونين و اگرنه ميومدم اين وبلاگ رو به دوستاي ديگر ميلاد معرفي ميكردم ...
..............
ديشب وضع كاري ( توي مغازه) جالب نبود. با اين كه يه مدتيه كار ميكنم و همه كاراي مربوط به اونجا رو از دم بلدم اما خيلي خرابكاري ميكردم. مثلا شوخيهايي ميكردم كه نبايد جلوي مشتري ميكردم. مثلا به فريد گفتم فريد اين تله موش چيه گذاشتي پايين بينماري ميخواي من دستم داغون بشه؟ يا يه جا به فريد گفتم لنگ كو و چندين با اين سوال رو پرسيدم گفت بابا نميدونم ميخواي تي شرتمو بدم ؟ گفتم باشه فقط شورتتو نديا يه دفعه از پشت يخچال كه اومدم بيرون ديدم مشتري ايستاده و شنيده بلافاصله هم فريد گفت توفيق ! گفتم بله! گفت يه دقيقه بيا اينجا! با خونسدي اندكي رفتم پيشش. به آهستگي گفت وقتي مشتري ايستاده شوخي نكن اين تپه اي بازيا چيه ؟.( توي مغازه بجاي خنگ ميگيم تپه اي و يا مثلا به آدم لاشي ميگيم سم تراب ) اين لغات قرار دادي فقط بين كارگراي مغازست كه جلوي مشتري هم ديگه رو ضايع و كوچيك نكنن. از فريد معذرت خواهي كردم و گفتم بابا نديدم مشتري استاده گفت بابا تو تپه اي هستي گفتم اووو تازه فهميدي.. ام امشب انگار بدتر از بقيه شبام.
..............
پوريا داره ميره
چند وقتيه پوريا كله كرده با اولين فرصت بره خارج. من نميدونم والله ديشب هم بهش گفتم اگه اون طرف رفتن ( اروپا) باعث خوشبختيه توست ما آرزومون همينه اما دل برات يه ذره ميشه. به پوريا گفتم بابا دختراي شهرك ما همه سم تراب هستن. از دم. ( مطمئن باشين بدون حساب كتاب حرف نميزنم) يارو دختره تا يه مدت بهت ميگه دوست داره همين كه يه پسر يه ذره خوش اخلاقتر و مايه دارتر و خوشقيافه تر از تو ببينه تو بايد فاتحشو بخوني ديگه.. بايد بگي باي. اما پوريا پنج سال و انديست كه به پاي يه نفر ميسوزه. يه نفر كه درك نداره. يه نفر كه با كسي كه دوسش داره هزار كيلومتر فاصله داره ( تهران) اما مگه پوريا چيش كم بوده تازه پوريا دل پاكي داره... من اگه جاي اون دختره بودم و پوريا رو ميشناختم با پوريا ميموندم تازه اين دختره حتي سعي نكرده يه اطلاعات مختصري راجع به پوريا بدست بياره با اينكه ميدونسته پوريا كشته مردشه. همين پورايي كه ميبينه و خيلي از دخترا قربون صدقش ميرن اما خودش محلشون نميزاره به خاطر يكي مثل رزيتا. كاش رزيتا قدر پوريا رو ميدونست كاش گذرش به وبلاگ قشنگ پوريا ميخورد. پوريا بهترين رفيقيه كه من باهاش تريپ عشقي دارم. سه دوست هستن كه براي من خيلي خيلي عزيزن يكيشونم پورياست. ميلاد رو ولش كن چزء دسته دوستاي درجه چهارم هم نميارزه حسابش كنم فقط يه بيماره . مرضش هم دروغ زياده. به قول بهروز وصوقي : ميگن دروغگو دشمن خداست. هه خدا قربونت برم چقدر دشمن داري. ميلاد حتي با اينكه ميدونه هميشه دروغاش به راحتي پيش ما رو شده اما دست برنداشته و تازه ديروز اومده ميگه به قول يكي از بچه ها زوره مگه؟ نميشه با زور به ديگران كمك كرد. باشه آقا ميلاد ما نميخوايم كمكت كنيم اصلا ارزش اينو نداري!
به خدا من اينجوري نيستم كه پشت سر كسي اينجوري بگم به خدا شما ميلاد رو نميشناسين چه سم ترابيه و اگرنه بهم حق ميدادين. كسي كه كلي تجربه داره و همه راهها جلوشه اما به عمد مسير منفي رو ميره و ابزم راههاش اشتباه گذشته رو تكرار ميكنه بايد ولش كني بره.
داشتم راجع به پوريا و رزيتا ميگفتم.پوريا يه پسري كه با اينكه از بچگي توي يك محيط نامناسب اجتماعي ( محيط بيرون خونه) بزرگ شده اما فطرتش چيز ديگست. با اينكه مثل خيليا شراب ميخورده و اهل بعضي اين برنامه هاست اما در اون حد نيست كه بگيم پسر بديه و لا اقل چيزاي منفي رو هر جا نميره دنبالشون. خودم تو دلش خيلي چيزا خوندم. واقعا پسر خوبيه. كاش رزيتا لا اقل سعي ميكرد بفهمه پوريا چه طور پسريه؟ واقعا...
دختراي اين دورو زمونه همش به ظاهر نگاه ميكنن و كاري به باطن پسرا ندارن. واقعا بايد براشون متاسف بود. همه افاده اي شدن. خيليا هم كه تا يه پسر ديگه رو مخشون كار كنه بيخيال قبلي ميشن..خيليا هم مرض سر كار گذاشتن دارن وخيليا هم با اينكه ميدونن يه نفر دوسشون داره و خودشون هم دوست دارن كه يه نفر دوسشون داشته باشه اما سعي نميكنن طرف رو بشناسن و ميخوان برن دنبال كسي كه خودشون خيلي دوسش داشته باشن. قانون دخترا خيلي براشون مهمه كه پسر بهشون جمله دوست دارم رو اونم به مقدار زياد بگه اما عجب دور و زمونه اي شده اكثر دخترا جوري شدن كه دنبال پسري ميگردن كه مد نظرشون باشه حالا اون پسره بخواد دوسشون داشته باشه يا نداشته باشه...واقعا براي اين مردم تاسف قائلم. ارزش عشق رو نميفهمن. عشق شده يه بازيچه. يه چيزي مثل توپ فوتبال كه به هركسي پاسش ميدن.
خوشبخت اون دختريست كه با پسري باشه كه بيشتر از بقيه پسرا دوسش داشته باشه و خوشبخت اون پسريست كه با دختري باشه كه افاده اي و اهل كلاس گذاشتن و محل گذاشتن به پسراي ديگه نباشه و واقعا دوسش داشته باشه...
...............
بچه ها امشب يه اتفاق بدي افتاد. عزير ترين فرزند خونوادمون دچار شكستگي بد جور شد. خواهر كوچيك و 9 سالم كه مهربونترين و زيباترين و دوست داشتني ترين گل مامان باباست امروز عصر زماني كه منم سر كار بودم به خاطر سهل انگاري دوتا داداشاي كوچكترم از دوچرخه ي كوچكش ميافته و دست چپش دچار شكستگي وحشتناكي ميشه. اين خواهرم زماني كه 5 سال بيشتر نداشت به مرز مرگ رسيد طوري كه بابام هم شب و روز براش دل نگران ميشد و گريه ميكرد . به خدا به فلج هم رسيد اما يه دفعه و به كمك خدا شفا پيدا كرد و زماني كه دوباره به حيات برگشت و سلامتي رو بدست اورد و مجدادا تونست حرف بزنه با وجود همون سن كمش گفت من ديشب خواب ديدم امام رضا شفام داد براي همين چند سال بعد بالاخره با زحمت تونستيم بريم مشهد زيارت و... همه دختراي كوچيك محلمون كه ماشالله تعدادشون از 20 تا هم ميگذره دوسش دارن و از اين بابت هيلي نارحت شدن... اما عجيب وقتي اوردنش دم خونمون و دستش با ههمون حالت وخيم و شبيه به شكستگي كامل استخون بود تنها اشكش بود كه در اومده بود.
وقتي من ساعت دوازده اومدم خونه بهم خبر دادن كه اينطوري شده و خيليم ناراحت شدم. الهي دست من ميشكست. من وقتي بچه بودم هر چهار دست و پام شكستن البته با فواصل زماني و حتي سرم هم يه بار شكست اما شكستگيم مثل اين مورد حاد نبود!
نيازمند دعاي شما هستيم
حق يار
18- 19 تير ماه 1386
سلام. تازه از نوشتن فارق شدم. منظورم همون جزوه هاست. واي كارم اينقدر زياد شده كه حد نداره. حتي احتمال داره سفارش سايت شهرداري ماه شهر رو بهم بدن. واي چي ميشه؟ فردا روز كاره. فردا خيلي كار دارم. شبا كه تا نزديكي سپيده دم بايد بيدار بمونم. صبحا و بعد از ظهرا هم بايد تدريس كنم و عصر تا نيمه شب هم توي پيتزا فروشي كار دارم. مشغله و بيزينسم زياد شده. قبل بيشترين مقدار پوليكه دستم داشتم نزديك به 100 هزار تومن كه فقط با فروش يه وبلاگ بوده اما اين دفعه تلاشم نبايد بي نتيجه باشه ... بايد به خونوادم كمك كنم.
....
بابا دست از سرم بردارين. عجب غلطي كردم به خدا. بابا ولم كنيد ديگه نميخوام.
پريشب خواب ديدم بيرون دارم تاب ميخورم يه دفعه باباي نگار باهام تماس گرفت. چند بار جواب تماس رو دادم اما حرفي نزدم تا اينكه باباش گفت نترس پسرم من شمارتو به مخابرات نميدم فقط ازت ميخوام هر چي راجع به نگار ميدوني و بين شماست بگي.. منم نشستم باهاش منطقي حرف زدم و اونم گفت آقا توفان من صداتو ضبط كردم. ديگه نفهميدم چي شد.
نگار رو به خاطر يه آدم آشغال و بي ارزش از دست دادم كه من براي اين كه به اون آدم ارزش بدم از خيلي از اعتباراتم مياه گذاشتم و حتي با آبروم بازي كردم اما آرزو ميكردم اي كاش شخص ديگري جاي اون بود و اين همه انرژي براي عوض كردن يه انسان پست حروم نميشد. اما اشكالي نداره كلي تجربه بدست اومد.
.....
اين چند روزي كه تو مغازه بودم خيلي به نفعم تموم شد. ميدوني منظورم اين نيست كه يه حرفه اي چيزي ياد گرفتم تازه اگه منظورم اين بوده باشه مگه چه كار سختي داشت ؟ فقط مقدار كارايي كه ميكرديم زياد بود.
در حقيقت چند نكته اخلاقي مخصوصا جنبه و ظرفيت شوخي رو خيلي خوب تمرين كردم. نه اين كه قبلا بي جنبه و بي ظرفيت بوده باشم اما فرصت هايي پيش اومد تا تمرينات سختتري هم داشته باشم . اشخاصي كه باهاشون كار ميكنم هيچكدوم نه اهل نمازن نه ايمان درستي دارن و حتي چند بار منو از رفتن به مسجد ( فقط 10 الي 15 دقيقه كارم در مسجد طول ميكشيد) منع كردن اما بالاخره شب كه ميومدم خونه نماز ميخوندم. ( ممكن شما دوست عزيزي كه دارين ميخونين مسخره كنيد و بگين اينو باش بچه مذهبيه در حقيقت من توي ظاهر اصلا شبيه بچه مذهبيا نيستم) اما سعي من اينه كه آدم خوبي بشم و به دستورات خدا ( بالاتين درچه هستي ) تا حدي كه در توانم هست عمل كنم.
تا چند روز ديگه هم از اين مغازه ميام بيرون و ميخوام عصرا يه هوايي تازه كنم. البته فكر كنم به احتمال زياد خونه نشين شده و پشت كامپيوتر به سفارشها برسم.
مشغله خيلي زياد شده طوري كه اگه شبانه روز رو به چهار تا قسمت 6 ساعته تقسيم كنم تو ي هر كدوم از اين شش ساعت من حد اقل سه ساعت و نيم كار ميكنم.
..........
ديشب بالاخره بعد از مدتها تونستم با حامد تلفني صحبت كنم . خبر دار شدم كه سرش شلوغ شده و به همراه چند نفر آهنگ ساز و خواننده مشغول پر كردن آلبومي به سبك رپ متال هستند. اما خداييش توي شهرستان ما كارشون توي اين سبك حرف نداره و بهتره بگم توي كل استان نه چندان كم وسعت خوزستان ضمن اين كه امكانات مخصوصا تو شهر ما به اون صورت موجود نيست. خيلي با حامد گپ زدم اما طفلي خستش بود. طبق معمول بحث ما سر زير شاخه هاي هنري متال و گروهاي دبش اين سبكها بود. خداييش حامد خيلي قشنگ اين سبكها رو تفسير ميكرد و اما جالب اين جاست كه به من ميگه من با هر كسي از اين بحثها نميكنم و از اين جور گروها بهش موزيك نميدم اما چون سليقمون خيلي به هم شبيهه ... ( خدا رو شكر اين يكي رو با اين كه مدت زيادي نيست ميشناسمش و ميلاد هم از اون خبر داره اما ميلاد نتونسته اونو با من خراب كنه) شايد يه دليلش شبيه بودن اعتقادات من و حامد مخصوصا چيزهايي كه براي هردومون مهمه باشه.
........
گفته بودم كه سولاتي رو كه مخصوص ميلاد طرح كرده بودم بهش دادم. طبق حدسم فرداش بهونه اورد و گفت كه درايو فلاپيم خرابه. آخه آدم تا چه حد دروغگو باشه ديگه...آدمي كه تا يه چيزي براش نفع نداشته باشه قبولش نداره.. حالا اگه دوست دخترش براش سوال طرح ميكرد سريع ميخواست جوابشون بده اونم جوري كه طرفشو جذب كنه... بالاخره اوايل ديشب وقتي بهش گفتم تا ساعت 10 كه مياي طرفم ببينمت بايد محتوي فلاپي رو مرور كرده باشي اما يه چيزي! فكر نكني من خرم. بعد از يه ساعت بهم اس ام اس داد كه فلاپي رو برده خونه رفيقش و سوالا رو خونده اما من كه ميدونم از همون اول از چنين سوالاي وحشت بر انگيزي خبر داشته و حتي به احتمال زياد فلاپي رو توي خونه ديده و تا خودم بهش نگفته بودم كه من خر نيستم بازم بهانه مياورد. امشب هم عجيب بر خلاف گذشته جواب يكي از چندين ميسد كالم رو هم نداد و همينطور ساعت دوازده شب كه موابيلشو گرفتم تا صداشو با تجهيزاتمون ضبط كنم, جواب نميداد. تا اينكه زنگ زدم خونشون و باباش برداشت گفت خوابيده. عجيبه كه ميلاد امشب اينقدر زود خوابيده بود. حتي زماني هم كه اوايل شب توي محوطه كاريم بودم و ديدمش در حالي كه كمتر از 50 متر باهام فاصله داشت صداش زدم اما خودشو زد به اون راه كه صدامو نشنيده... ميدوني چرا ازم ميترسه ديگه؟ چون ديگه بهش ثابت شد كه نميتونه بهم دروغ بگه. چون در صورتي كه جواب سوالا را به دروغ بده ميدونه كه براش بد تموم ميشه و از اين جراتا هم نداره كه حقيقت بگه اونم توي همچين مواردي كه براي خيلي از آدماي معمولي سخته چه برسه به اين...
ديشب وقتي حوالي 10 شب اومد طرفم گوشيشو ازش گرفتم و جلوي روي خودش با كمي فاصله مكاني شماره ها رو چك ميكردم. البته قبلش ( بعد از ظهر ) حديث ( دوست خواهرم و دختر همسايه صميمي حسين اينا) بهم اس ام اس داده بود كه توفان تو بهم گفته بودي كه اگه يه روز يه نا شناس بهت اس ام اس داد شمارشو بهت بدم؟ جواب دادم خوب! گفت حالا يه ناشناسي... وقتي شماره رو گرفتم فهميدم شماره ايه كه چند روز پيش ميلاد باهاش بهم اس ام اس داده بود ( وقتي كه ميلاد رفته بود آبادان) ديشب هم وقتي حول و حوش 10 اومد طرفم اولين سوالاي كه ازش كردم اين بود كه اون شماره ه اي كه چند روز پيش باهاش بهم اس ام اس ميدادي ماله كيه جواب داد ماله پسر عممه. بعد از اين سوال گوششيشو گرفتم و بر انداز كردم. بله !!! چقدر شماره هاي آشنا ... اي ول بابا... ( موقعي كه اينكار رو ميكردم حس كردم ميلاد از خداشه آبشه بره تو زمين و مدام داشت بهانه مياورد كه بايد بره پيش يكي از بچه ها البته واقعا بايد ميرفتو عجله داشت ولي از خدا خواسته ...) آخه ميلاد تو و امثال مگه تا كي ميخواين همه چي رو پنهون كنين ميلاد كارت خيلي زشت بود. الان ميلاد ديگه از چشم من و حسين و سعيد نه تنها افتاده بلكه ديگه جزء آدميزاد حسابش نميكنيم. بايد خودتون اينجا ميبودين و جاي يكي از ما ( من يا حسين ) ميبودين اونوقت ميفهميدين ...
.......
ديشب وقتي سر كار بودم حسين و سيعد اومدن طرفم. البته تقريبا هر شب بهم سر ميزنن و منو يكم از تنهايي در ميارن. نزديك به نيم ساعت آخر كاريمون بود كه قرار شد با سعيد ( همكارم نه سعيدي كه رفيقمه) سوار موتور سيكلت مرتضي بشيم و بيايم طرف خونه ما تا با تلمبه تاير هاي كمباد موتور رو پر باد كنيم تا اون بنده خدا ها و فريد راحت برسن خونه هاشون. وقتي رسيديم سر نبش كوچه ديدم سعيد و حسين طرف خونه حسين اينا ايستادن و نزديك نبش كوچه ما ( است سعيد و است حسين ) ((يعني معشوقه هاشون )) ايستادن. واي سعيد و حسين ديشب بايد عين چي شارژ شده باشن.
سريع چرخاي موتور سيكلت رو پرباد كرديم و برگشتيم. نميدونم چي بود كه ما رو از اون راه برد. سعيد يه راه طولانيتر از راه اومدن رو انتخاب كرد. بعدش موقعي كه راهنمايش ميكردم كه از توي يه كوچه نزديكتر بريم تا زودتر برسيم از شانص بد ما توي اون كوچه خيلي تاريك بود و من به سعيد هم گفتم كه از بالاي پل برو اما اون فكر ميكرد لبه جدول بلندي كه رو به روشه پله.. آقا موتور با شدت برخورد كرد اما عجيب كه سعيد با اون كه توي موتور روندن خيلي مشكل داره تونست كنترلش كنه. يه دفعه ياد دعاي دور گردنم افتادم و خدامو شكر كردم. بنده خدا سعيد بهم گفت كه توفيق به بچه ها ( مرتضي صاحب موتور نبايد ميفهميد ) نگو... شايد اگه منو خوب ميشناخت ديگه اين درخواست رو از من نميكرد. عزيز نيازي نبود تو بگي. من عقلم سر جاشه و از اون آدما نيستم نترس جانم... اما جاي شكر بود كه نه خود موتور آسيب ديد نه ما واقعا عجيب بود...
نا گفته نمونه من يكي تا حالا موتور نروندم و فقط اطلاعات كمي از موتور سواري دارم اما فرصت پيش نيومده امتحان كنم اما در كل از وسايل نقليه دو چرخ, دو چرخه رو خيلي بيشتر ميپسندم چون علاوه بر اينكه منو سريع تا يه جايي ميرسونه يه نوع ورزش خوب هم هست... علاقه وافري به دوچرخه سواري دارم.
.....
والله نميدونم يكي مثل حسين آقا در غياب من از ظرف خودم و به مناسبت ديپلم گرفتن جمع سيزده رو به صرف شام ( پيتزا ) دعوت ميكنه بدون اينكه من خبر داشته باشم و تازه زمان تعيين ميكنه و... بابا تو چقدر باحالي حسين...خلاصه قراره چند شبه ديگه يه مهموني خواهر برادري توي ميدون داشته باشيم .. اولش به حسين نظر داده بودم كه ميلاد رو بياريم و يه دفعه همه چي رو رو كنيم ولي بعدش گفتيم نه اين آقا ارزش نداره خونمونو به خاطرش كثيف كنيم و فردا بازم ميره حرفاي گنده گنده و شاخ دار در مياره... اما همين كه بيرون رد بشه و ما رو ببينه در حالي كه دعوتش نكرديم حساب كار مياد دسش...
اون دنيا ازش نميگذرم حتي اگه به ضرر خودم تموم بشه.
......
چه خبر از رفيق گلم محمد موزرمي؟
هيچي فقط دو روز پيش بعد از ظهر با اين كه خيلي كار داشتم سيستمم رو بردم خونشون. خونشون كسي نبود و چون سيستم من براي صدا برداري خيلي قويتر از سيستم اون بود بردمش خونه خودشون. فكر كنم دو اهنگ رو ضبط كرد و كار تنظيمشون رو گذاشت براي بعد. الانم هر روز بهم ميگه كه فلان روز كسي خونمون نيست سيستم رو بيار دوتا از بچه ها قراره بيان بخونن و هزينشو هم ميپردازن. در واقع چيزي كه من بابت تدريس گيرم مياد خيلي بيشتر از اين حرفاست اما چون محمد رفيقمه بايد يه كاري واسش بكنم هر چند كه پولي كه گيرم مياد زياد نيست اما يه زماني تو كف همين مقدار پول بودم ولي خدا بالاخره بهم نظري كرد...
البته پولي كه قانونن بابت ضبط و تنظيم صوت يه موسيقي رپ ميگيرن خيلي بيشتر از اين حرفاست گرچه توي يه استديو خيلي معمولي مانند چيزي كه ما داريم باشه اما خوب اون بچه ها هم دوستاي محمدا هم بنده خدا ها با علاقه ميخوان كار كنن و پولي هم به اون صورت ندارن كه بخوان بدن براي همين من سعي ميكنم به خاطر محمد هم كه شده هواشونو داشته باشم.
از زمان آشتيم با محمد حدودا 6 ماهي ميگذره كه در واقع بعد از چهار سال آشتي كرده بوديم. وقتي محمد روزاي اول متوجه تغييرات واضح من شد خيلي حساب اومد دستش و منو بلافاصله جزء دوستان درجه يك گذاشت و...
از همينجا ميگم محمد من تو رو دوست دارم.
.......
خوب ديگه الان ساعت 5 دقيقه به چهار صبحه من نميتونم وقتمو بيشتر از اين صرف نوشتن خاطره و گزارش روزانه كنم.
.......
در پايان شعري رو تقديم ميكنم به نگار و اميدوارم كه يه روزي به خواست خدا گذرش به اين وبلاگ خورده بشه و بدون توفان واقعا دوسش داشت.( شعر از خودم نيست)
خدا نگهدار.
پنج دقیقه مهلت
برای عاشق شدن
پنج دقیقه مهلت
برای تصمیم گرفتن
پنج دقیقه مهلت
که می تواند طعم زندگی تو را دگرگون کند
پنج دقیقه مهلت
برای اینکه بگویی اری
یا بگویی نه ...
پنج دقیقه بیشتر نیست
زود باش
دنیا را معطل نکن !
چیزی بگو ! ...
تا جهان دوباره از نو به دنیا بیاید !
نگار من دوست دارم برگردي!
دوشنبه 17 تير ماه 1386
سلام. احوالت؟
همين چند دقيقه پيش اومدم. الان حواليه يك شب هست. امشب هم دوچرخه سواري حال داد . امشب دوباره با سعيد بودم. تمرين با دوچرخه داره از برنامه هاي روزانم ميشه. البته از فردا صبح ميخوام برم باشگاه...
....
بالاخره به ميلاد فايل محتوي سوالات رو با يه ديسكت دادم. ميدونم كه باز ممكنه بهونه بياره و مثلا اين دفعه ميگه ديسكت خرابه يا.. اما من يه ديسكت سالم سالم و فرمت شده رو براي دادن اين فايل تعيين كردم. وقتي هم بهش دادم گفتم خيلي مهمه و مواظبش باش اما امكان اين كه بازم بهونه بياره خيلي زياده. اگه اين وبلاگ رو ببينه به جاي اينكه به حقايق بنگره بازم زبونش شروع ميكنه به ادا كردن كلمه نامرد در صورتي كه ... خداي بالا سرمون شاهده حتي اگه ما هم نامرد باشيم ما ديگه به اندازه اون نيستيم و اون به مراتب تاكيد ميكنم به مراتب بيشتر از اين حرفاست.چون نه يه بار و دو بار يا سه بار بلكه دهها بار ...
بابامونو داشت در ميورد بس كه بهونه ميورد. آخه تا كي ميخواي از حقايق در بري بچه جان بابا يكم به فكر خودت باش اينجوري فقط داري خودت رو تباه ميكني... ما كه از قبل خيلي به فكرت بوديم اما درست نشدي كه نشدي حالا ما بيخيالت شديم بابا لا اقل يكم به فكر دوستات باش مگه چه گناهي كردن و چه بدي در حق تو كردن؟ اگه واقعا منطقي و درست فكر كني توي محيط بيرون خونوادت هيچكي اينجوري بهت محبت نكرده بود اما بازم اين كارارو نكرديم كه منت بزاريم به خدا درست نيست...
.....
امروز عصر بعد از اينكه يكي از جلسات آخري يكي از شاگردام رو به پايان رسوندم و طبق معمول از اتوبان بيرون شهر اومدم خونه!.. توي راه گوشيم زنگ خورد. صداي يه دختر بود. هنوز هيچي نشده بهم گفت خيلي نامردي. اي بابا اين ديگه كيه؟ گفتم شما ولي جوابشو نتونستم واضح بشنوم چون از يه طرف يه گوشي ام پي تري پلير تو گوشم بود و از يه طرف سر و صداي ماشين الات زياد بود .. اولش فكر كردم نگاره و خوابم تعبير شده اما زود متوجه شدم كه صداش يكم با صداي نگار فرق داره و تازه انگار اين صدا رو قبلا هم يه جا شنيدم. وقتي ازش خواستم دوباره خودشو معرفي كنه در جواب گفت زهره هستم. آها يادم اومد. خوبي زهره خانوم. حالا برا چي من نامردم؟ چون وبت رو پاك كردي.
- منظورش وبلاگ خاطرات قبليم بود. گفتم بنا به دلايلي اين كار رو كردم بعدا توضييح ميدم.
بهش آدرس وبلاگ جديد رو دادم . اما واقعا با معرفت بود. اينو ميگن يه آدم درست كه به ياد داداش هست. اون قرار بود بعد از اولين باري كه زنگ زد ديگه زنگ نزنه اما شايد دلواپسم شده بود. خدا رو شكر نگار نبود چون آمادگيشو نداشتم جوابشو بدم و تازه همون موقعشم كه جواب زهره رو دادم داشتم دوچرخه سواري ميكردم و نفس نفس ميزدم.
گويا زهره از بيرون تماس ميگرفت و عجله داشت براي همين مكالمه بيشتر از دو سه دقيقه طول نكشيد.
اما نگار چرا غيبش زده .. نه توي نت ازش خبريه نه توي دنياي عادي... پس كجايي نگار. دلم برات تنگ شده بي معرفت. كجايي. رفتي با يكي ديگه؟ كار بد من چي بود؟ من كه تازه داشتم جوري ميشدم كه تو ميخواستي؟ تو براي اينكه منو از خودت راضي نگه داري چقدر تلاش كردي ولي وقتي اونچيزي شدم كه ميخواستي يه دفعه بيخيالم شدي آخه چرا؟ مگه من چه كار كردم؟ ميخواستي از اولي انتقام بگيري؟
كا كه رفتيم. اولي نبوديم. آخري هم نبوديم. ولي خوشم مياد تا حالا با هر دوختري رابطه عشقي داشتم شروع كننده رابطه خودم نبودم و بعدش هم خودم به هم نزدم.
يادته نگار! يادته وقتي خيلي جاهااشتباهات و اشكالاتي تو كارت بود و فكر ميكني من به خاطر اون اشتباهات ازت ناراحت ميشم و به دل ميگيرم و هميشه ازم سوالا ميكردي كه قهرم يا نه؟ يادته چقدر برات مهم بودم؟ يادت دوسم داشتي؟
استارتر و فينيشر رابطه هردوشون يه نفر بود اونم تو. به سبب قضيه تو ديگه به هيچ دختري اعتماد ندارم. تو جوري بودي كه من با وجود اينكه ديگه ساده نبودم و كم تجربه نداشتم ميگفتم اين يكي با همه فرق ميكنه اما تو هم هيچي نبودي. يه آدم پوچ. همون موقع هم شك داشتم بهت اما يادته تو هميشه بهم شك داشتي اما تف به مني كه به خاطرت محل دختراي ديگه نميزاشتم خاك عالم تو سر من كنن. اما فكر نكن دوست ندارم. دارم. هنوزم خيلي دوست دارم. ولي آخه چرا؟ مگه چه كردم با دل تو؟
حالا ميدونم اگه من پيشت بودم و يه بچه مايه دار بودم كه شايد حالا حالاها ولم نميكردي تا يه بچه مايه دار با وضع توپ و بهتر پيدا بشه...
به قول سروش لشگري پول كه زمينو ميچرخونه. اما دنبال عشق گشتن توي زمونه اي كه من توش زنده ام مثل جستجو به دنبال قطره اشكي در اقيانوس.. اگه بشه توي اين دوران يه همچين چيزي پيدا كني واقعا خوشبختي ...پس هست نه اينكه نيست منتها پيدا كردنش سخته. اگه از اون پسرايي باشي كه قيافه دختر خيلي خيلي برات مهمه و يا از اون دخترايي باشي كه تيپ و پول پسر برات اهميت بالايي داره بدون تو شكست ميخوري. اين روزا همه دم از عشق ميزنن. بعضيا هم فكر ميكنن قطره اشك رو توي اقيانوس پيدا كردن مثل من اما... پس من يه كسي بودم كه واقعا دنبال عشق بودم نگار ميفهمي؟ نگار... به اسمت توجه كن. چه اسم قشنگي. يعني معشوقه... ولي چه فايده...
من يه زماني به آيندم اميد نداشتم اما الان اميد خيلي زيادي دارم چون كم كم دارم خودمو بارو ميكنم. دارم به قدرت اراده پي ميبرم و كم كم و با تمرين دنبالشو ميگيرم.
.......
نميدونم برم پيش دانشگاهي غير انتفاعي ثبتنام كنم يا نه! البته يه جورايي به حالم فرقي نميكنه . خيليا هستند كه توي مدارس دولتي بودن و كنكور سراسري رو قبول شدن و خيليا هم بودن كه توي غير انتفاعي درس ميخوندن و با اينكه درسشون هم خوب بوده اما آزاد رو هم كه قبول شدن رشته درست و حسابي نتونستن قبول بشن.
التماس دعا..
جمعه 15 تير ماه 1386
سلام.
يه روز نه چندان جالب رو گذروندم. صبح ساعت 9 و ده دقيقه بيدار شدم. يكم دير بود. بايد ميرفتم كلاس خصوصي باي همون پسرك. با كمي تاخير رفتم اما تا زمان پايان جلسه خيلي اذيت شدم. هم خود پسره شيططون شده بود هم داداشش. داداشش مزاحم ميشد و شيطنت ميكرد براي همين كوچيكه هم پررو شد. فقط منتظرم كلاس اينا تموم شه تا راحت بشم و تا يه چند روزي نفسي تازه كنم. حد اقل 5 جلسه مونده كه دوتاش مال مبحث داداش بزرگست كه فتوشاپ مقدماتيه البته چيزي كه من مقدماتي ياد ميدم, مطمئنم حتي خيلي از موسسات اينجوري دقيق ياد نميدن. بدون حساب كتاب حرف نميزنم به خدا.
هنوز خونه شاگرام بودم كه فريد زنگ زد. منم ديدم جلسه رو به اتمامه. فريد هم وقتي حول و حوشه ساعت دوازده ظهر زنگ ميزنه يعني بايد برم مغازه و كمك كنم. ساعت صبح و ظهر هر روز رو با نظافت صحيح مغازه و تهيه مواد مصرفي ميگذرونيم.
ساعت تقريبا نزديك به يك بود كه اومدم خونه. بلا فاصله نماز خوندم و نهار زدم و رفتم سراغ كامپيوتر. آخ خدا چقدر خستمه. اولش وقتمو با اتصال تلفني كامپيوتر خودم به كامپيوتر سعيد گذروندم و كمي هم گپ زديم و طرح هاي جديدمون رو رد و بدل كرديم. بعدش نشستم پاي يكي از بخشهاي مهم جزوه مبحث آموزش فتوشاپ كه از ديشب موقعي كه اومدم خونه اونو شروع كرده بودم . ساعت نزديك پنج عصر شد و من ديگه بي خيال اين شدم كه برم بيرون ورزش كنم. خيلي به ورزش احتياج دارم اما ديگه فرصت نميكنم. لذا تا زماني كه بايد ميرفتم سر كار نشستم روي پروژه همون جزوه كار ميكردم. عصر هم كه رفتم مغازه اي داد و بيداد. انگار امشب شب بد شانصي بود. خرابكاريام خيلي زياد شده بودن. يه بار باعث شدم دست فريد بسوزه يه بار با سريع انداختن سرخ شدنيها توي ظرف بينماري قطرات روغن توي هوا پرتاب شدن و يه آقايي كه بعدش فهميدم دايي سعيده و همون اول فهميدم خيلي هم لاشيه رو داغون كردم البته چيزي نشد اما اون لعنتي از بدو وردوش انگار سبب بد بياري من شد و خودمم نفهميم كي وارد شد و كي شروع به كمك كردن كرد اما هر چي ميشد منو دست و پا چلفتي صدا ميكرد. ماشالله امشب و ديشب تعداد مشتريا اينقدر زياد شد كه ما مجوبر شديم با عجله كار كنيم تا مشتريا با تاخير چيزي رو كه ميخوان تحويل نگيرن . براي همين يه مقدار بي نظمي و شلوغي ايجاد شد و از اين اتفاقات افتاد اما خوشبختانه من ميتونم خودمو كنترل كنم و به دل نميگيرم اما وقتي ديدم يه لحظه آقا سعيد ( داداش بزرگ فريد و صاحب اصلي مغازه و پيمان كار پمپ هاوس ) اومده بود داخل و يه دفعه داشت ميگفت اين كار گره خل و چله به درد نميخوره دست و پا چلفتيه اولش فكر كردم با منن و دلم تا حدودي ( فقط يكم ) ريخت شايد اگر اون آدم سابق بودم خيلي بهم بر ميخورد اما تقريبا خونسرد بودم و بلافاصله متوجه شدم كه دارنم راجع به كارگر توي پمپ هاوس ( همون سيد ميثم بد بخت ) حرف ميزنن كه چقدر هم غيبتش ميشه حالا كاري به خوب يا بد بودن اون بنده خدا ندارم.
اما حالم از اون دايي سعيد به هم خورد حتي خود سعيد هم زايد ازش خوشش نمياد . يه آدمي كه عقده جنسي داره و تازه از شمال اومده بود و داشت از ماجراهاي كثافت كارياش تعريف ميكرد كه توي اين سفر چند روزش به همراه دوستاش چه كارا كه نكردن ... حالام از اينجور آدما به هم ميخوره.
امشب خيلي كار كرديم. هميشه هم شستشوي ظرفا رو ميذارن به عهده من .. از بچه هاي آشنا هم هر كي مياد ميگه فردا راحت زن ذليل ميشي اما انگار بحث كلاس طرف شستنه نه زن ذليلي...
حدودا نيم ساعت آخر كار بود كه حسين و ميلاد روي نيمكت جفت مغازه بودن و گويا كارم داشتن. حسين چند بار اومد داخل و در حالي كه گوشي ميلاد دستش بود شماره هايذخيره شده رو نشونم داد. ميدونستم برداشتن شماره اون دخترا كه ماجراشون بر ميگرده به چند روز پيش , كار خود ميلاد بوده... موقعي هم كه كارم تموم شد و با ميلاد و حسين طرف محل خودمون ميرفتيم از ميلاد پرسيدم كه آفهايي كه براش گذاشته بودم خونده يا نه همون اول به دروغ گفت كه افهاش پريده بودن و من زود آلارمم روشن شد . آخه ميلاد چطور فهميده بود كه دليل جواب ندادن اس ام اس هاي من چيه در صورتي كه من فقط به خودش و فقط توي آف بهش گفته بودم؟! دليلش اينه كه داره خودشو ميزنه به اون راه كه از جريان سوالاتي كه مطرح كردم خبر نداره چون فهميده تنها چيزي كه مهمه اينه كه خودش اين سوالات رو بخونه و در صورت جواب دادن حالا چه با دروغ و چه حقيقت جواب بده برام اهميتي نداره چون جوابها رو ميدونم اما ميلاد بد جوري استرس داشت. ديشب هم موقعي كه با پوريا و سعيد توي ميدون نشسته بوديم - همش اس ام اس مشكوك و عجيب ميداد . اين اس ام اسش جوري بود كه انگار يه نفر داره ازم درخواست ميكنه كه كسي رو ببخشم و يا اينكه بابت كاري كه جايي در حق كسي كرده باشم معذرت بخوام اما يادم نمياد كاري كرده باشم. اينم اس ام اسش كه درواقع چندين اس ام اس بود كه بعد از يه پارچه سازي اينجوري شد.
bazi mogheha bazi adama bazi kara mikonan ke badha mifahman eshtebah boode.
bazi adama ham bazi chizi daran ke ghadresho nemidoonan ta in ke az dastesh nadan nemifahman chi ro az
dast dadan.bazi adama ham az roye deltangi dast be karaye zeshti mizanan ke fekresham nemishe kard
bazi adama ham mimiran va tanha mimoonan.ama dar kol hame pashimoonan.
shayad ma ham jozve hamin adama bashim. pas chera say nakonim be jaye bazi boodan
nemoone bashim.(kalamati az delbaraye anan ke faramoosheman kardan)
ديشب وقتي اومدم خونه و پيامش رو خوب برسي كردم بهش پيام دادم كه من عاشق يه نفر بودم كه از دستش دادم و تا جايي كه يادمه خيلي همديگه رو دوست داشتيم اما يادم نمياد كه كاري كرده باشم و به واسطه اون كار اونو از دست داده باشم. من نگار رو دوست داشتم اما ديگه خبري ازش نشد .
جالب اين جاست كه از زماني اين اتفاق افتاد كه من تازگيها با ميلاد قطع رابطه فجيه كرده بودم و اون سعي داشت منو پيش همه چيز بدي جلوه بده اما نگار كه هيچ .قت حرفاشو باور نميكرد ولي ميدونم و احساس ميكنم كه صد در صد كار خود ميلاد بوده. ذوشش براي اين كاراش خيلي جاها ب اين صورته كه از يه سري واقعيتها سوء استفاده ميكنه و از كاه كوه ميسازه و از چيزايي سلاح درست ميكنه كه به ظاهر بي ارزشن.
امشب هم هر وقت به ميلاد ميگفتم بيا به هم وصل شيم ( اتصال دو كامپيوتر به يكديگر و تبادل اطلاعات) مدام بهانه مياورد در صورتي كه اگر يككي از دوست دختراش اين درخواست رو ازش ميكرد حتي اگه از اين مشكلات داشت بلافاصله ميخواست اون مشكلات رو حل كنه تا موفق به ايجاد ارتباط رايانه ها بوسيله خط تلفن (برنامه هايپر ترمينال) بشه.
كافيه من توي بعضي چيزا كه براي ميلاد مهم هستن كه ديگران مخصوصا دوستاش نفهمن , نشون بدم كه يه بوهايي بردم. ميلاد شروع ميكنه به دوختن اراجيف و تفره رفتن و ... اما به شدت باك داره از اين كه من ازش چيزي بفهمم يا آتو بگيرم هر چند ميدونه من كلي آتو فجيه ازش دارم اما با وجود اينكه كارهاي نادرستي در حقم كرد بازم با اون آتوها هيچ كاري نكردم و هيچ سوء استفاده اي ...كاش خودشم اينطوري ميشد . نه اينكه بگم من خودم آدم درستيم اما اون با توجه به صحبتهاي اكثر اطرافيان خودم و خودش از نظر منفي وضعش خيلي بدتره و ا نظر مثبت امتيازش ناچيزه. به خداي بالاسرم اين حرفا رو واسه تعريف از خودم نميزنم چون از تعريف بدم مياد و از خود خواهي... به جون همه عزيزانم حقيقت داره...
خلاصه كه امشب ميلاد كمي خونسرديشو از دست داده بود و تا همين بيست دقيقه پيش هم كه بهش پيام دادم باز هم موفق نشدم ارتباط تلفني رايانه اي برقرار كنم و 100 سوالي كه نوشتم بهش بدم كه جواب بده و تا همين الانشم بيرون ول ميگرده چون بابا مامانش راش نميدن خونه مخصوصا وقتي باباش خونه باشه و اين در صورتيه كه ميلاد بعد از ساعت 11 بخواد بره خونه.. و الانشم بايد تا صبح توي خيابوناي خلوت شهر قدم بزنه و كافيه كه گشت حراست يا انتظامي اونو ببينه تا بازداشتش كنن مخصوصا به خاطر اون تيپ نه چندان جالبش.
خوب ديگه الان كه دارم مينويسم ساعت 3 و چهل و يك دقيقه بامداد شنبه 16 تير ماه هستش و من نميتونم مثل سابق همه چيزو بنويسم براي همين خلاصه ميكنم. كمكم داره خوابم مياد. در ادامه فقط سوالا رو قرار ميدم. شايد اگه شما هم جاي ميلاد بودين در ميرفتين (چشمك)
سلام.
من چندتا سوال ازت دارم. اميدوارم صادقانه جواب بدي. به هر حال جواب صحيحبيش از 90 درصد سوالا رو من ميدونم اما اين رو يه آزموني حساب كن كه جواباي همه سوالاتشو بلدي.
جواب سوالايي كه نميدوني بنويس نميدونم. يادت باشه صادقانه كار كني.
1. آيا واقعا منو به عنوان يه رفيق قبول داري؟
2. آيا واقعا با خوشحالي دوستات خوشحال ميشي؟
3. آيا تا به حال واقعا سعي كردي كه كسي رو درك كني و خودتو جاي اون بزاري؟
4. آيا تا به حال شده به دوستات بي حساب و كتاب شك كني؟
5. آيا تو از اينكه من با يه دختري كه تو هم بشناسيش به هم بزنم خوشحال نميشي؟
6. آيا تو با نگار در مورد من بد و بيراه گفتي؟
7. آيا تو آيدي هاي جديد نگار را داري و نميخواي بدي؟
8. آيا تو نبودي كه شماره اون دختره ياسمين رو از گوشي برداشتي و...
9. آيا هميشه وقتي از يه شخص حرف ميزني و ميگي قول دادم كه اسمشو نبرم آيا هميشه اون شخص آخر سر خودت نبودي؟
10. آيا تا به حال سعي كردي منو پيش كسي مخصوصا يه دختر خراب كني؟
11. آيا ضبط صداي من بي آنكه بدوني من در حال ضبط صداي تو هستم ( نه براي اينكه آتو داشته باشم) نقشه تو نبوده؟
12. آيا حساسيت من به دروغ را درك نداري؟
13. آيا واقعا باور نداري كه من به سادگي متوجه دروغ اشخاص ميشوم
14. آيا نميداني كه من شخصيت اغلب نزديكانم را خوب از بر هستم و در درون بعضياشون هم سير كردم؟
15. آيا فكر ميكني دروغ ميگم.
16. آيا اگر كارهاي بدي كه تو در برابر من كردي من در برابر تو ميكردم در صدد تلافي بر نميامدي؟
17. اينطور فكر ميكني كه من قدرت تلافي ندارم يا اينكه خودم دوست ندارم تلافي كنم؟
18. آيا واقعا به منطق من اعتماد داري؟
19. آيا واقعا پشت سر دوستات از حقشون دفاع ميكني؟
20. آيا واقعا همون حرفي رو در غياب دوستات ميزني كه جلوي روشون هم ميزني؟
21. آيا فكر ميكني من جواب اين سوالات رو نميدونم؟ اگر اينطور فكر ميكني دليل اين طرز تفكرت چيست؟
22. آيا تو تا به حال از اعتماد دوستات سوئ استفاده نكردي؟
23. آيا از اينكه اين سوالات را ميپرسم ناراحتي؟
24. آيا واقعا قوي هستي؟
25. آيا تو واقعا رابطه جنسي به هر طريق نداشتي و درخواست هاي غير همجنسان در اين رابطه را رد ميكردي؟
26. آيا تا به حال به اين فكر كردي كه واقعا هدف من از اين رفتارها چيست؟
27. اگر هم در موردش فكر كردي آيا به اين هم فكر كردي كه ممكنه من ناجنس باشم؟
28. اگر اينطوري فكر كردي روي چه حسابي ؟
29. آيا تو عاشق شهرت هستي؟
30. آيا تو فكر ميكني من به كارهاي تو حسودي ميكنم؟
31. آيا فكر ميكني من نسبت به تو سرد هستم؟
32. آيا تا به حال شده اونقدر دوستاتو دوست داشته باشي كه دلت بخواد بقلشون كني؟
33. آيا چت هاي سيو شده اي كه بهت دادم به بيش از يك نفر ندادي؟
34. آيا تا به حال از يه نمونه چت سيو شده عليه من پيش شخصي كه برام مهم بوده باشه استفاده نكردي؟
35. آيا واقعا من فايل صوتي پخش كردم ؟
36. آيا واقعا من فايلهاي صوتي را در اينترنت مي گذاشتم؟
37. نظرت راجع به حسين چيه؟
38. ميدوني چرا حسين با وجود اينكه خودش منو به خاطر رفتارايي كه قبلا در قبال تو داشتم سرزنش ميكرد اما در حال حاظر بعضي وقتا خودش ... ميدوني چرا اينطوري شده؟
39. آيا تا به حال شده از دست خودت خيلي ناراحت بشي؟
40. آيا تا به حال شده توي قضيه هايي مثل قضيه حسين بني سعيدكمي هم به طرفت حق بدي؟
41. آيا تا به حال شده دنبال ابزاري براي كشيدن حرف بگردي؟
42. آيا از اين كه دخترا در مورد من يا يكي مثل حسين يا پوريا بد بگن حال نميكردي؟
43. آيا من از تو سوء استفاده مالي ميكنم؟
44. آيا مطالب وبلاگ توفان تاريكي باعث خراب جلوه دادن تو ميشدن؟ آيا حقيقت نداشتند؟ بله اگر هم داشته باشند ميگويي چه لزومي داشت كه گذاشته شوند سوال اين است كه آيا ميداني دليل اين كار چه بوده؟
45. آيا در اس ام اسي كه ديشب ساعت يك دادي در مورد فاطيما هم بوده؟
46. آيا در اين اس ام اس از من خواسته اي كسي را ببخشم يا خودم معذرت خواهي كنم؟
47. آيا اگر بشنوي كسي از تو تعريف ميكند و بفهمي اشتباها در مورد چيزي يا خصوصيتي از تو تعريف ميكرده كه واقعا در تو وجود نداشته آيا به اون اعلام ميكني كه اشتباه كرده يا اين كه ادامه ميدهي و حال ميكني؟
48. نظر تو راجع به قطع رابطه ايم با مائده چيست؟
49. آيا به اون گفته بودي كه من دارم اونو سر كار ميزارم و حرفام حقيقت ندارند؟
50. آيا تا به حال رابطه جنسي وخيم داشتي؟
51. آيا اون شبي كه اومدي پيش منو حسين و محمد گريه ميكردي واقعا تو رابطه جنسي نداشته بودي؟
52. انگيزه تو از اين كه صداي شوخي وار منو گذاشتي اخر آهنگ ماهشهر چه بود؟
53. نظرت راجع به ديس tito چيه؟
54. نطرتو ميخوام راجع به فاطمه قيم بهمنشيري بدونم؟
55. آيا اگه بهت بگم ميتوني اين سوالا رو به كسي نشون بدي نشون ميدي؟
56. آيا اگه يكي بياد يه چيزي راجع به من بهت بگه مثلا بگه توفيق اينجوريه و فلان كار رو كرد در غياب من چيز خاصي بهش ميگي كه ديگه اينجوري حرف نزنه؟
57. دليل اين كه من نبايد بفهمم جاويد چرا اون حرف رو زده چيست؟
58. آيا لزومي داشت كه من اون آهنگ رو صد در صد برسونم به دست ليلا محمديان آيا مسعود و ليلا بچه نبودن؟
59. آيا اگر من اشتباها بدي د حق تو بكنم كه جوري باشه كه تو فكر كني من عمدا اون كار رو كردم در صدد تلافي عمل نميكني؟
60. آيا تو حسين رو پيش ستاره و خواهرش فاطمه خراب نكردي؟ اگر اين كار رو كردي دليل چي بوده؟
61. آيا تا حالا شده منو به خاطر متال باز بودنم پيش كسي بد جلوه بدي؟
62. آيا تو نبودي كه توي آواتر ياهو آيدي سابق خودت عكس نگار رو ميذاشتي؟
63. آيا اگر من از اين قبيل كارها در حق تو ميكردم ناراحت ميشدي؟
64. سر چه حسابي در مورد اوايل قضيه خراب شدن به اجي به من شك كده بودي؟
65. آيا شنيدي كه ميگن كسي كه شك بيجا به اطرافيانش ميكنه دليلش اينه كه خودش اينكارست يا اينكاره بوده.
66. آيا ايمانت به خدا ايمان واقعيه؟
67. آيا از اينكه توي جمع خواهر برادري ما وارد شدي حس اين رو نداري كه اعتماد ما نسبت به تو بيشتر شده بوده باشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
68. آيا اگر كار خوبي در حق كسي كردي ميتوني تحمل كني كه كسي نفهمه اون كار خوب كار تو بوده؟ آيا تا به حال همچين كاري كردي كه كسي خبر دار نشده باشه؟
69. آيا تا به حال شده كار بدي كرده باشي كه خداخدا كني كه كسي نفهمه؟ آيا فقط اينجور مواقع ياد خدا هستي؟
70. آيا تو ميتوني در مورد كاراي بدي كه در حق ديگران كردي اعتراف كني و در موردشون حرف بزني ولي در مورد كاراي خوبت حرف نزني؟
71. اگر يكي مثل من سر تو منت بزاره اولين حسي كه داري چيه؟
72. آيا هنوز هم به جيب پدر دست درازي ميكني؟
73. آيا رعايت نكردن حق كپي رايت والپيپر سعيد كار تو بوده؟
74. نظرت در مورد اينكه من هر وقت كار بدي در برابر كسي انجام بدم حالا حواسته يا ناخواسته- ميام بهش ميگم كه من فلان نامردي رو كردم ولي دست خودم نبود چيه؟ آيا با خودت ميگي توفيق آدم پرروييه يا اينكه جور ديگه اي فكر ميكني؟
75. آيا اگه من توي مسائل شخصي تو دخالت كنم راضي هستي؟
76. آيا اگر كاري از من خواستي ولي بنا به دلايلي نتونستم براورده كنم فكر ميكني به عمد نميخوام كاري براي تو بكنم؟ مثلا ميكس
77. آيا اگه كسي راجع به رپت منفي بگه ناراحت ميشي؟
78. آيا اون كسي كه ضد محمد ام بومب توي سايت ما نظر گذاشت تو بودي؟
79. از بين رفتن سايت شهرك (سايت ما) چه جور حسي در تو به وجود اورد؟
80. آيا به نظرت اگر جواب يكي از اين سوالات رو دروغ بنويسي (حرفه اي) طوري كه هر كسي گمراه بشه منم باور ميكنم؟
81. به نظرت چرا من توي ميحط خونه يه طور و محيط بيرون يه طور ديگه هستم؟
82. تا حالا در مورد شخصيت دوم چيزي شنيدي؟
83. آيا وقتي آخرين مطلبي كه به فاطيما دادم و به عمد توي ام پي تري پلير گذاشتم ولي بهت چيزي نگفتم تو بر داشتي؟ دليل اين كارت چي بوده؟ به نظرت چرا من به اون شكل راجع به تو حرف زده بودم. آيا ممگن بود من بخوام از فاطيما حرف بكشم. اما اون آخرين فايل بوده و بعدش قطع رابطه از ريشه اما چرا من اينطوري نوشتم؟
84. آيا دليل اينكه صدايي كه براي نگار ضبط كردم به جاي اين كه به كس ديگري بدم به تو دادم كه بدي به نگار ميدوني ؟ آيا واقعا فايل رو بهش دادي؟ اگر دادي موقعي كه اين فايل رو دادي حرفي هم راجع به من زدي ؟
85. آيا وقتي من و تو و بچه هاي ديگه كنار هم باشيم و با يكيشون راجع به موضوعي حرف بزنم كه تو زياد سر در نياري ناراحت ميشي؟
86. آيا تا به حال شده من حرفي راجع به يكي از بديهام بزنم و بعد وقتي بخواي عليه من كار كني همون حرف رو سلاح كني و بگي خودش هم ميگه...؟
87. آيا اون شبي كه اون حرف بد رو بهت زدم و پريده بودم تو حرفت و سي ديها رو شكستي واقعا سرتو زدي به جايي؟
88. دليل اين كه شمارتو همه جا پخش ميكردي چي بود؟
89. برداشت واقعي تو از اين كه من كلمه DJ رو روي ديوار ضربدر زدم و كلمه TITO رو با يك دل تزئيين كردم چيه؟
90. تا حالا شده بعضي كاراي عجيبمو براي اسگل جلوه دادنم پيش كسي كه چيزي از اين كارام نميدونه تعريف كني مثل زير آب كردن سر خودم؟
91. تا به حال شده راجع به من با كسي بحث مثبت كني كه از من متنفر باشه و يا اينكه اون شخص يكي از دوست دخترهاي تو باشه كه مدام غيبت منو پيش تو بكنه؟
92. آيا واقعا فكر ميكني من هيچ وقت از هيچ چيزي خبر دار نميشوم؟
93. آيا ميداني من چطور خبر دار ميشوم؟
94. آيا الان حس تمسخر آميز نداري؟
95. آيا تا حالا شده به كسي كه در زمينه اي از تو بهتر عمل ميكنه حسودي كني؟ مثلا به امير؟
96. آيا تا حالا شده دختري بهت پيشنهاد دوستي بده و تو رد كني؟
97. آيا تا حالا شده فكر كني دوستات به خاطر اين كه تو دوروبر دختراي زيادي هستي يا واضحتر بگم دختراي كمي دوروبرت نيستن بهت حسودي كنن؟
98. آيا از اينكه بعضي جاها دست رو ميشه ميترسي؟
99. آيا دوست نداري از اين حالت (بد) به حالت جديدي كوچ كني كه ديگه اينطوري نباشه
100. آيا نميخواهي معناي تولد دوباره رو واقعي دنبال كني.
---- ديگه هيچ وقت در مورد هيچ چيز نصيحتت نميكنيم و در مورد هيچ چيز هم با ما مشورت نكن به ما چه مربوطه اصلا. مگه دوستي فقط توي اين چيزاست. توصيه آخر من فقط يه چز خواهد بود و بس. سخنرانيهاي دكتر آزمنديان. ديگه هيچ.
خوب ديگه اينم از سوالا . من ديگه بايد برم لا لا كنم بد جوري خوابم مياد. شب خوش.
جمعه 15 تير ماه 1386
پنج شنبه 14 تير ماه 1386
سلام. اينقدر خستمه كه حد نداره. قبلا هم خسته ميشدم اما نه اينجوري. عجيبه. قبلا ميزان خستگيم بيشتر بود اما اينجوري نبود. فرق اين دفعه اينه كه ديگه حوصله ندارم. قبلا خيلي حوصله كامپيوتر رو داشتم.
به خاطر مشكلات مالي خونواده كه دو سالي ميشه گريبانگير خونوادمه من مجبورم كار كنم.
سالي كه نكوست از بهارش پيداست. البته آخراي امسال بود كه بالاخره كامو شروع كردم. توي يه پيتزا فروشي و دقيقا همزمان تدريس خصوصي مباحث كامپيوتر تا جايي كه بلدم و با قيمتهاي پايين و در عين حال تدريس عالي ( اينو از نظرات شاگردام در اوردم به خدا). من بايد خودم خرج خودمو دست بگيرم. تا كي بايد به بابا بگم بهم پول بده. من ديگه بزرگ شدم. من بايد سختي بكشم تا مرد بشم. حالا حالاها راه مونده ولي اول و آخر بايد مقصدي باشه و اون مقصد رو خود آدما ميتونن تعيين كنن كه خوب باشه يا بد. آه بگذريم.
يه چيزايي از زندگي برام بي مزه و تكراري شده. به راستي فقط خداست كه تكراري نميشه ولي اون دسته از آدمايي كه اين حرفا و خالق براشون تكراريه مريض هستند.
امشب ساعت دوازده از كارم بر ميگشتم . هنوز چند قدمي از اونجا دور نشده بودم كه سعيد رو ديدم. هيچي نشستيم لبه حوض توي ميدون و با هم حرف ميزديم. پوريا تماس گرفت. طبق معمول گپهاي شبانه. پوريا هم اومد و ما سه نفري نشستيم و تا ساعت دو از هر چيزي ميگفتيم. خيلي شاد بوديم. اما چه فايده. پوريا... و من هم ناراحت از اين بابت كه راجع به بعضيا بد گفتم البته حقشون بود. من ادمي نيستم كه با پشت سر كسي حرف زدن حال كنم به خدا اينجوري نيستم اما اين يه مرد ديگه فرق ميكرد و بازم به اين خاطر نبود كه من به خوام حال كنم. خدا و دو سه نفر ديگه ميدونن چي ميگم. اما بازم كارم درست نبوده و اميدوارم ديگه از اين غلطا نكنم. وجدانم روز به روز حساستر ميشه. حسهاي عاطفي هم روز به روز قويتر ميشن. هوا امشب عالي بود. فقط من و سعيد و پوريا بوديم. راجع به نت راجع به سايتمون و خلاصه خيلي چيزا و راجع به اشخاص حتي به نيكي هم ياد كرديم. حول و حوش ساعت دو مادرم زنگ زد و گفت ساعت نزديك دو شب شده نميخواي بياي خونه گفتم چشم مامان من تا چند دقيقه ديگه ميام الان تو ميدون هستم . مادرم ميدونه كه من دير هم بكنم هيچ وقت به اين دليل نيست كه من رفته باشم دنبال كارهاي نامناسب اما خوب مادر ه و حق داره و دلش شور ميزنه كه مبادا اتفاقي براي فرزند بيافته. امروز هم روز مادر بود. اما من جز يه بوسه بر روي پيشوني مادر هيچ چي نداشتم. يه غرون پول هم نداشتم. طبق معمول جيبم خالي بود. هنوز هيچ پولي از بابت تدريس خصوصي و كار توي پيتزا فروشي دريافت نكردم اما براي مادر يه چي ميگيرم. اما بهترين چيز محبت... ولي كي محبت فرزند به مادر به اندازه مادر به فرزند شده!!
موقعي كه داشتيم گپ ميزديم ميلاد مدام اس ام اس ميداد. خط جديدي گرفته. اما نميدونم امروز چرا رفتارش عجيب شده بود. نميدونم آفهايي كه گذاشته بودم خوند يا نه و جواب 40 سوالي كه براش آپ كرده بودم داده يا نه. سوالا رو اينجا ميزارم اما جواباشونو توي وب نميزارم.
ديشب هم تا حدوداي چهار صبح بيدار بودم. امروز نزديك به ساعت 9 صبح بيدار شدم و با عجله خودمو آماده كردم و رفتم خونه اون آقا پسري كه قرار بود كامپيوتر يادش بدم(خصوصي) پسر كوچيك بود و تحصيلاتش تا چهارم ابتدايي بود ( برادر همون پسري كه كلاس فتوشاپ گرفته بود). براي همين تدريس مباحث هر چند ساده كامپيوتري به اون تقريبا دشوار بود اما تا اينجاشو موفق بودم. بعد از كلاس اومدم خونه و بعدش با فاصله كمي رفتك مسجد براي مراسم چهلم يه جوون ناكام كه واقعا هم پسر خوبي بود و بهترين فرزند خونوادش بود كمك كنم. وقتي عكساشو ميبينم خيلي دلم ميگيره با اين كه شايد تو عمرم فقط به تعداد انگشتام بهش سلام كردمو و بس اما وقتي رفت حس كردم دوسش دارم . نه تنها من بلكه جمعيت بسيار زيادي... موقع تششيع جنازش ... خيلي خيلي شلوغ بود. منو بابك رفته بوديم.
حول و حوش دو و نيم سه ديگه خونه بودم. طولي نكشيد كه احساس خستگي زياد كردم و گرفتم خوابيدم. گوشي رو روي ساعت چهار و نيم تنظيم كردم كه بيدار بشم اما اونقدر خستم بود كه بيدار نشدم و حول و حوش پنج بيدار شدم . مثلا ميخواستم برم باشگاه... بايد يكمي به اين هيكل زشت برسم نميخوام هيكلي درشت داشته باشم اما از اين حالت غير طبيعي در بيام خوب ميشه. براي همين فعلا عصرا مسافت نسبتا زيادي رو با دوچرخه طي ميكنم . امزور هم مثل هميشه با دوچرخه از جاده بيرون شهر اومدم و مستقيم رفتم تو قبرستون براي فاتحه خوني و همدردي با خونواده اون جوون مرحوم... اما چشمتون روز بد نبينه. موقعي كه خواستم برگردم يه آقا پسري به نام علي . آ كه يكي از سوژ ه هاي شهركمونه با يه آقايي به نام وحيد. م كه همسنمه رو به رو شدم كه جل شدن كه بايد با دوچرخه سه تركه بريم و برسونمشون. از دروازه كه وارد شهرك شديم منو پياده كردن و خودشون سواره حال ميكردن و من دنبالشون بدو بدو .. اونا هم براي اينكه بهم بخندن ميگفتن خوب بدو ما نميتونيم بايستيم تا من يه خورده بيشتر ميدويدم اونا هم تندتر ميرفتن براي همين ديگه نتونستم با دوچرخه خوب بتابم. اومدم خونه لباسامو عوض كردم و رفتم سر كار. خستگي كه كم نيست. تقريبا 16 ساعت در شبانه روز كار ميكنم. سه تا كارن كه يكيش همون پيتزا ساندويچي و اون دوتا يكيشون تدريس مباحث كامپيوتري به صورت خصوصي و سفارش طراحي وب و سايت هستش . برااي تدريس خصوصي توي خونه تا ساعتها جزوه هايي مينويسم كه لنگشون پيدا نميشه جزوه هايي كه كاملا دقيق همه چيز رو توضييح دادم توي اونا و نيز طراحي هم ميكنم و... كه كارهاي طاقت فرسايي هستند. در مورد طراحي هم قبلا با اشتياق بيشتري كار ميكردم هرچند كارهاي قبلا به اندازه كارهاي جديدم حرفه اي و جذاب نيستن. ژتوي پيتزا فروشي زماني كه وقت كار باشه همه كار ميكنن و زماني كه در حال استراحتيم همه شوخ هستن و گپ ميزنن و خلاصه كمي خستگي در ميكنيم. ولي خوب خود كار هم تفريحه. خيلي چيزا ياد گرفتم به طوري كه اگه از اين به بعد تنها توي خونه بمونم خيلي چيزا بلدم درست كنم كه ديگه گرسنه نمونم.
يه آقا پسري هم كه همكارمون بود ( سيد ميثم) چند روزي ميشد كه ديگه نميومد توي مغازه كمكمون كنه. در واقع كارش چيز ديگه بود و توي مغازه ساندويچي نبود بلكه توي پمپ هاوس كنار مغازه كار ميكرد اما ميومد كمك كنه ... چند روزي بود كه يه جورايي سر يه مسائل ساده و پيش پا افتاده بهش بر خورده بود و سلام عليكشم با فريد و سعيد ( صاحبكار و همكاران) قطع شده بود اما امشب يه جورايي درست شد. خوشحالم كه با اين كه حد اقل چهار سال از سيد ميثم كوچكترم اما جنبم خيلي بيشتره .. من توي اين چند شب با سيد منطقي حرف ميزدم و اون هم حساب برد كه من تجربياتي هم دارم.
از اين جور آدماييه كه مثلا اگه ازت فلان كاري رو بخواد براش انجام بدي در صورتي كه تو قبلا همون كار رو خواسته باشي با همون حالت (مثلا با عجله( عجله كردن) ) برات انجام بده ولي انجام نداده باشه و تو بهش بگي ياده من ازت فلان كار رو خواستم حالا منم... خيلي به دل ميگيره و اصل ماجرا هم سر همين جور مسائل بود كه طي اون همون روزي كه فريد اينجوري باهاش حرف زده بود و در واقع منظوري هم نداشت يكي دو ساعت بعد سيد ميثم وارد شد و با فريد با حالتي نه چندان خوشايند حرف زد و اولش فريد پرسيد سيد داري شوخي ميكني؟ اونم گفت نه شوخي ندارم فريد هم به جاي اينكه به غرورش بر بخوره گفت : آقا قبول من اينجوريم و اشتباه كردم اما ديگه از من كاري نخواه من ممكنه كوتاهي كنم. سيد هم رفت و ديگه پيداش نشد تا اينكه امشب اومد دم در و يه جورايي سر يه مشكل كوچيكي از من درخواست كرد كه به فريد بگم كه به برادرش سعيد ( پيمانكار پمپ هاوس ميدون و نه سعيدي كه همكار ماست) بگه كه سيد احتمالا امشب زود ميره خونه. وقتي به فريد گفتم فريد گفت سيد رو صداش بزن بگو بياد تو مغازه منم به سيد گفتم كه بياد تو و خلاصه اون اومد داخل و سلام عليك كرد و خدا رو شكر كم كم انگار همه چي داره رو به راه ميشه...
بيچاره اين سيد يه آدم بد بختيه كه همه برادراش و باباش معتاد هستن و فقط خودش سالمه و اهل كاره .خونشون اميديست اما هر چند روزي مياد اينجا خونه خواهرش اينا و كار ميكنه. صورتش و دستاش به دليل رخ دادن حادثه اي توي مجتمع پتروشيمي به وسيله بخار آب داغي كه با فشار بهش خورده دچار آسيب ديدگي شده .. اما در كل پسر خوبيه اميدوارم كه خدا بهش نظر بياندازه.
در مورد فريد هم تا اونجايي كه فهميدم ايمان ضعيفي داره اما از نظر اخلاق حرف نداره و يه ادم شوخ كه الان تقريبا 27 سالشه و هنوز ازدواج نكرده. اهل نماز و اين حرفا و ... هم نيست و حتي منو چند بار از اين كه به مسجد ميرفتم منع ميكرد و ميگفت به مشتريا برس گناهش با من من با خدا حساب ميكنم منم ميگفتم اينطوري نميشه.. اخه چه ارزشي داره سر مسائل دنيوي ادم به خودش خيانت كنه.. اميدوارم كه خدا به راه راست هدايتش كنه. سعيد هم از نظر اخلاق و خصوصيات فردي و اعتقادات خيلي شبيه فريد هستش هر چند چهار سال از فريد كوچكتره.
خوب ديگه فعلا هيچي ندارم بگم خيلي چيزا هم اظافه بودن و در حقيقت واسه خودم نوشتم كه بعدها حتي جزئياتي هم يادم بمونه.
خدا يار و نگهدار
پنج شنبه 14 تير ماه 1386
بالاخره ديپلم گرفتم(5/4/85)
سلام. امروز يه جورايي خوشحال بودم. خوب ديگه بالاخره ديپلم گرفتم. ديپلم رياضي فيزيك. ميدونم كه ديپلم كمه و ممكنه مسخرم كنيد و بگيد سه اينو دلش خوشه. اما من كه نگفتم تا همينجا بسه. اگه خدا بخواد ديپلم كامپيوتر رو هم ميگيرم. ( انشالله).
صبح كه بيدار شدم بابام بهم گفت عصري برو دنبال گواعي فراقت تحصيلت. خوب ديگه مگه گرفتن مدرك خوشحالي نداره. اما بد بختيش به اينه كه بايد به يه عالمه آدم شيريني بدم. مادرم بيشتر از همه برام دعا كرد اما دعاي دوستان و برخي آشنايان بي تاثير نبود.
....
بعد از ظهر رو با ادامه كار طراحي سايت جديد سر كردم. انگار همزمان با شروع نوشتن در ولاگي جديد خود به خود به فكر راه اندازي سايت جديد افتادم. سايت قبلي هم از زماني معروف شد كه تازگيا داشتم خاطراتمو توي يه وبلاگ معمولي توي وب مينوشتم.
قرار بود عصر برم دنبال ديپلم. قبلش به فريد ( صاحب كار) زنگ زدم و گفتم فريد جان من امشب ممكنه با يكي دو ساعت تاخير بيام شرمنده بايد برم دنبال كارنامه ديپلم .. اونم گفت مشكلي نيست و به راحتي اجازه داد. اي بابا دمت ..
ساعت شش عصر سوار اتوبوس شدم. با يكي از بچه هاي آشنا كه معمولا توي اتوبوس زياد ميبينمش گپ ميزديم. اي بابا عجب ادرار تندي دارم. اين دومين دفعست توي راه ماه شهر اينجوري ميشم. اما دفعه قبل وحشتناكترين حالت ممكنش بود كه در تمام عمرم ديده بودم اما با اين حال تونستم تحمل كنم هر چند خيلي خيلي سخت بود. همش به خاطر اينه كه براي جبران كم آبي بدن بعد از ظهرا آب زياد ميخورم. اي بابا...
همين كه پياده شدم رفتم مسجد اون منطقه و خودمو راحت كردم و از اون طرف در حالي كه متال گوش ميكردم به هيچ چيزي توجه نميكردم مگر اين كه سر خيابونا حواسمو به ماشينا جمع ميكردم تا رسيدم به دبيرستان بزرگسالان باقر العلوم. طبق معمول همونايي رو ديدم كه هر وقت براي كاري ميرفتم تو اين مدرسه ميديدمشون. حسين راشد ي معروف به (Hossein H2) كه به سبك گنگ رپ ميخونه و چندتا از دوستاش. همشون دوباره تجديد شده بودن و دو ساله .. انشالله موفق بشن..
معدل ديپلمم شد 15.45 و معدل كتبي نهاييم خيلي افتضاح شد و ميدونم تاثير درستي توي نمره كنكورم نداره. شد ده و خورده اي. معدل سال اول دبيرستانم 17.79 بود. معدل سال دوم شد نزديك 16 و سال سوم هم حدوداي 13. تقصير خودمه. هوشم در حد زرنگتريناي كلاس بود اما هيچ وقت به اون صورت نرفتم دنبال درس. اون خانوم محترمي هم كه دو روز پيش اومده بود خونمون و براي ما استاخره ميگرفت گفت در صورتي كه اينجوري پيش بري در كنكور موفق نميشوي و ميري خدمت و بعدش... و گفت تو تلاشت خوبه اما زود يادت ميره و با تلاش بيشتر به مرادت ميرسي...
با يكم دنگ و فنگ ديپلمم رو حاظر كردن و وقتي عكساي سه در چهارم رو ديدن گفتن براي ديپلم حيف نيست از اين عكسا ميگيري – اينو فوري گرفتي؟ گفتم نه. عكس زير رفت روي ديپلمم. اما ديپلم ديگه به درد نميخوره. من هنوز بايد طالب باشم. من بايد برسم به چيزي كه ميخوام. من به طراحي خودرو بايد برسم حتي اگه كنكور قبل نشم و برم خدمت هيچ فرقي به حالم نداره شايد مزيت هايي هم داشته باشه و بعدا راحت باشم. مگه چقدره ؟ همش يه سال و شش ماهه تازه اگه بچه خوبي باشي!
بعد از گرفتن پايان خدمت هم ميتونم حتي با همين ديپلمم كار گير بيارم اما دنبال كاري نيستم كه براي رسيدن به اون سختي نكشيده باشم. بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي و حالا بسيار سختي بايد تا مرد شود كودكي.
خدا نگهدار. التماس دعا. من حد اقل تا فوق ليسانس طراحي صنعتي بايد برم.
راستي از امشب بنزين سهميه اي شد . من كه هيچ وقت نتونستم مثل اكثر بچه هاي شهرك با ماشين دور بزنم. بابا هيچ وقت اين اجازه رو به من نداد هر چند اگر دلم ميخواست با ماشين خودمون درست ياد بگيرم به اين خاطر بود كه به بابام ثابت كنم در رانندگي هم همونجور كه توي خيلي از كاراي ملزوم به هشياري استعداد دارم در اين زمينه هم كم و كاستي ندارم و با كمي تمرين ميتونم اما پدر هيچ گاه نخواست پسر رو تمرين بده. شايد حكمت يا صلاحي داشته. خدا ميدونه. به هر حال برام مهم نيست.
بازم خدامو شكر ميكنم كه بهم توفيق داد.
فعلا خدا نگهدار.
5
4
85
خانم مومني كه نور اميد مي داد!
سلام. نه خستم نه سر حالم. تقريبا يه ساعتي ميشه از سر كار اومدم. قبل از اينكه يه بحثي رو شروع كنم گزارش ديروز و امروزمو بنويسم بعدش راجع به يه موضوع اخلاقي بحث ميكنم.
ديروز (3/3/85)
ديروز براي من يه روز نوراني بود. بعد از ظهر يه خانم محترمي كه مادرم ميشناختش اومد خونمون. اون خانوم يه جواني بود كه با باز كردن قرآن استخاره ميكرد و عجيب همه چيز در آينده حرفهايش به حقيقت ميپيوست و چيزهايي كه در طالع ما در مي آمدند حقيقت داشتند. اون خانوم محجبه و با وقار چهره نوراني داشت و اين در حالي بود كه خيلي جوان بود. من اونو خاله صدا ميكردم. مادر ايشون هم اومده بود كه من بي بي صداش ميزدم. اونا به مادرم گفتن از همون نگاه اول به من يككي اميدوار شدند.
طالع من اين بود كه آدمي هستم كه در برابر دشمنانم خونسرد هستم ! از دشمنانم بهم گفته شد. از كساني كه مرا دوست دارند. از مشكلاتي كه سبب آنها اشخاص نامرد هستند. از نامرديهاي بعضي اشخاص كه از من پنهان ميكردند ( كساني كه با اينكه ميدونستم آدماي درستي هستند ولي فكشو نميكردم تا اين حد) عجيب كه خود آيه هاي قرآني چه زيبا همون چيزي رو بيان ميكردند كه براي من حقيقت داشت. تمام قضيه پسر عموي پدرم كه دشمنه منه رو شرح داد. همچنين در مورد آينده روشن من. بهم گفتن آينده درخشاني داري. واقعا اميدوار شدم. در مورد قبولي دانشگاه هم بهم گفتن تو هوش بسيار قوي داري اما زود فراموش ميكني ولي با سعي و تلاش ميتوني موفق باشي. بهم گفتن تو ميري سر بازي و بر ميگردي اون وقت دوباره به درسات ادامه ميدي و موفق ميشي اما كمي زمان ميبره اما نگران نباش آينده بسيار خوبي داري. ( راستش سربازي رفتن يا نرفتن كه فرقي به حال من يكي نميكنه ). فكري به سرم زد. از اون خانوم مومن خواستم در مورد دوستام بدونم. در مورد حسين سوره حج و نور باز شدند و آيه ها حاكي از اين بودند كه بهترين دوست من حسين هستش . خوشبختانه خودم هم حسين رو به عنوان بهترين دوستم قبول دارم. بهم گفتند حسين بسيار با تجربست و شما از تجارب هم عبرت ميگيريد و هميشه به هم كمك ميكنيد. ( حسين رفيق محرم من در سريترين اسرارم هست و بعد از آن پوريا) و به طور كلي حسين پسري با ايمان و مهربون و با دل نوراني از آب در اومد. اگر هم گه گاهي شيطنتهايي ميكنه منظوري نداره. مگه حسين معصومه كه هيچ گناهي نداشته باشه ولي از نظر تعداد و در جه گناه آدم داريم تا آدم...
و اما در مورد ميلاد هم سوال كردم. خداي من . خيلي وحشتناك بود. به خدايي كه بالاي سرمه همش حقيقت داشت. خدا منو بكشه و بندازه جهنم اگه دروغ ميگم. خود قرآن كلام خدا اين چيزا رو نشون داد. اين چيزها در باره ميلاد
پسري كه هميشه دنبال شهرته و غرور زيادي هم داره . به شدت دروغگو . به شدت دورو و دورنگ. جلوي روي من بهم حق ميده اما پشت سرم بدترين حرفها رو ميزنه با اين كه ميدونه حرفاش حقيقت ندارند. اون خانوم محترم ازم پرسيد : آيا اين دوست شما داراي ابزاري براي كسب شهرت مخصوصا به منظور جذب جنس مخالفه؟ با صراحت گفتم بله دقيقا اما ديگه نگفتم اون ابزارش همون رپ خوندنشه به طوري كه در طول يك سال بيشتر از 100 آهنگ خوند ( بيشترشون جالب نبودند) و بهم گفتن تو تا به حال خيلي سعي كردي كمكش كني كه عوض بشه . بي خيالش شو. اين پسر آينده جالبي نداره. خودت رو با نصيحت كردن اون خسته نكن اون درست بشو نيست. و بهم گفتند اون فاسد و هوس بازه . يه چيز ديگه هم گفتن كه ديگه ته دل داشتم خيلي از دستش عصباني ميشدم . همشونو ميدونستم. ميدونستم ميلاد چه جور آدميه. هيچ كس مثل من و حسين نميشناسش. حتي جگرم سوخت با اين كه از قبل ميدونستم دقيقا همينا رو ميشنوم. ميلاد رو حتي وقتي توي عالم رفاقتي و به خاطر خودش زدمش فرداش به همه گفت توفيق منو زده ... در صورتي كه جلوي روي ما ميگفت من ميدونم تو دلت براي من ميسوزه و ... خيلي عجيبه والله. در مورد قضيه دو روز گذشته ميلاد هم پرسيدم كه آيا ميلاد بهم راست گفته يا نه؟ آيا خودش بوده كه شمار ها رو از گوشي من برداشته و اتفاقا طبق حدسي كه زده بودم بله ميلاد بهم دروغ گفته بود. من نميدونم كه ميخواد از اين كارهاي زشتش دست برداره.. به اون خانوم و مادرشون گفتم من وقتي كسي بهم دروغ بگه يه حس عجيبي دارم كه بهم خبر ميده دارم حرف دروغ ميشنوم يا راست. بهم گفت از خوبي خودته. من والله خودم نميگم خوبم و هيچ ادعايي ندارم .ادعا آدم رو خراب ميكنه. اگه داشتم به اين حدود نميرسيدم. انشالله اگه روزي گذر ميلاد به اين متنها خورد بيشتر به خودش و كارهاش فكر كنه. اون بهتر از همه ميفهمه من چي ميگم. اما وقتي خودش هيچ وقت نميخواد درست بشه فايده اين كار در چيه...
اما انور اميد با حرفهايي كه در مورد آيندم زده شد در مورد بهترين دوستم يعني حسين باعث شد ديگه به ميلاد فكر نكنم .
اشكالي نداره . درسته كه محبت ما به ميلاد حتي بسيار بيشتر از ميزان محبتيه كه به رفيق ديرينمون سعيد كرديم ( سعيد پسر خيلي خوبيه) اما اشكالي نداره. خدا ما رو بي نصيب نزاشت. منظورم سوئ استفاده نيست. به وسيله ميلاد ما خيلي از اشخاص رو شناختيم. اشخاصي كه دم از زود قضاوت نكردن ميزدند اما بدتر از خيليها از آب در اومدند – اشخاص دهن بين و زود باور – اشخاصي كه فقط جلوي روي ما بنا به دلايلي مثل برخي خصوصيت هاي اخلاقيمون و بعضي جايگاهايي كه داشتيم تريپ مثبت نشون ميدادند. برگ برنده تمام اين بازيها دست منو و حسين شد. همه باختند و ما برنده شديم. قوي بوديم و قويتر شديم. ما در برابر دشمن جوري عمل كنيم كه دشمن از كارش پشيمون ميشه و سعي ميكنه با ما مدارا كنه البته اخيرا اين جوري شديم. هر چند كه هيچ چيز صد در صد نيست و بعضي وقتا ممكنه يا ما نا خواسته خطا كنيم و يادمون بره يا طرف مقابلمون يه آدم بي لياقت باشه.
بعضي زناي همسايه هم اومدن خونمون وتا طالعشونو مشخص كنن و استخاره و... اما اون خانوم واقعا نور اميد ميداد.
...........................
ديشب كار خيلي زياد بود. يكمي دير رفتم سركار.اول بسم الله چندتا دختر خوشگل اومدن مغازه . رومو كردم اونطرف. تمرينينيه كه اخيرا دارم. به خودم ميگم اينا همش رخ زيباست به خودم ميگم اينا همش فريب دنياست. از اينا دوري كن. اين كار رو از زموني كه عاشق دنيا و عاشق نگارو عاشق هدا و عاشق مائده شده بودم انجام ميدادم در حالي كه نگار خانومشون عجيب به من شك داشت و در اخر هم خودش جا زد در حالي كه بيشتر از هر دختر ديگه دوسش داشتم ( خاك عالم) اگه دنيا رو ببخشم ( دختري كه بدتر از همه داغونم كرد) نگار رو نميبخشم . براي همينبعد از چهار بار شكست كه يك بارشون دوستي واقعا دو طرفه و با اعتماد طرفين بوده ( هدا) ديگران باعث خراب شدن همه چي شدن تصميم گرفتم اين دل دست چهارم رو كه حالا دوباره پيشمه اما مثل سابق نيست ديگه به كسي ندم. ديگه به رخ زيباي اين گربه ها كاري ندارم. ديگه به دل خودم فكر ميكنم. خودم عاشق دلم ميشم و حواسمو جمع ميكنم كه بيشتر از اين سياه نشه و ميخوام تميزش كنم. ( به اميد خدا) .
هنوز اوايل شب بود . يكم دستم آزاد شد. رفتم بيرون ديدم دوستام اومدن. يه ده دقيقه الي ربع ساعتي باهاشون بودم. وقتي دوباره اومدم توي مغازه و به كارم ادامه بدم فريد گفت آخر وقت باهات كار دارم. اولش فكر كردم به خاطر اين اين حرفو زد كه كار رو ول كردم و رفتم پيش بچه ها بعد با خودم گفتم من كه كارم تموم شده بود و اون موقع مشتري نداشتيم بعد با خودم گفتم نكنه كسي پشت سرم چيزي گفته ولي بيشتر فكر كردم و بيشتر از همه اين سوال در ذهنم تداعي شد كه نكنه به خاطر موهاي بلند سرم باشه و كسي گير داده باشه.
هر از چند گاهي حين كار خرابكاري هاي كوچيكي ميكنم ويا يه چيزايي فراموش ميكنم . همكارم سعيد وقتي منو اينجوري ميبينه بازم ميپرسه تو عاشق نيستي ؟ براش ماجراهاي عشق بازيامو تعريف كردم. اونا تعجب كردن . روز اول فكر ميكردن من مثل خيلي از پسراي ديگم. ( از نظر خصوصيات منفي كه اكثريت دارن) . فكشم نميكردن كه من يه آدمي باشم كه به ناموس ديگران نگاه چپ نميكنم در حالي كه اونا همشون اينجورين. براي همين روز اول فريد بهم تذكر داد. البته ناگفته نمونه فريد يه زيبا روييه كه فقط سه سال از پدرم كوچكتره در حالي كه قيافش نشون ميده كه تو مايه هاي نهايتا بيست و پنج ساله. خدا حفظش كنه من برم بزنم به تخته و برگردم. اي بابا همين جا روي ميزه چوبي رايانه خوبه كه...!
اما يه چيزي كه ديشب ناراحتم كرد اين بود كه اجازه نداشتم برم به مسجدي كه پونصد ششصد متر بيشتر با ما فاصله نداشت و نماز مغرب و عشا رو اوا وقت بخونم. آخر سر هم تا سعت دوازده و نيم شب مغازه مونديم و نماز قضا شد. فريد گفت من گردن ميگيرم اما اينجوري كه نميشه. من برام خيلي مهمه. باهاش صحبت ميكنم. اگه اينجوري پيش بره شيطون بهم هجوم مياره. آخر سر من بد بخت كار شست و شوي تموم ظرفا و سبزيجات رو بهم ميدن و بقيه به گكاراي ديگه ميرسن. اما بد نميگذره. هنوز كار تموم نشده بود كه آرش .ب تازه از راه رسيد و تنها چيزي كه ميتونستيم براش آماده كنيم ساندويچ كالباس بود ديگه. از آقا فريد پرسيدم: راستي فريد جان باهام كاري داشتي اگه اشتباه نكنم در مورد موهاي بلند سرمه گفت: صد در صد و ادامه داد: ديروز يه آقايي اومد بهم گفت لاي ساندويچ كوكنل موي بلند پيدا كرده ( تنها مو بلند توي مغازه خودم هستم) . گفتم راست ميگي اما من موهام رو وقتي شونه نميكنم خود به خود حالت فرق وسط دارن و چون ميان جلوي چشام من مجبورم با دست كنار بزنم و چون كمي ريزش مو دارم ممكنه موقع كار به دستكشام مو چشبيده باشه. چشم من لا اقل فردا رو اينجوري ميام بعدش احتمال داره كوتاه كنم اما اگه كوتاه نكردم كلاه ميپوشم و موهامو ميپوشونم . باهام موافقت شد. كار تموم شد و اومدم خونه. ديگه وقت گذشته بود و نماز قضا شده بود. نخوندم ديگه. اومدم سراغ كامپيوتر و شروع كردم به نوشتن جزوه براي آموزش كامپيوتر براي همون شاگردي كه روز قبلش درس ميدادم اما اون همون موقع كه ديشب سر كار بودم زنگ زد و گفت بقيه جلسه ها رو به بعد از 21 تير موكول كنم چون امتحان وروديه فني حرفه اي داره. منم قبول كردم اما اومدم اين جزوه ها رو آماده كنم تا براي بقيه مشكلي نداشته باشم و با كمبود وقت مواجه نشم. تا يه جايي ادامه دادم و بعدش ديگه از فرط خستگي رايانه رو خاموش كردم و گرفتم خوابيدم.
..............................
امروز(4/3/85)
بعد از بيداري اولين چيزي كه برام مهم بود اين بود كه برم بازار يه كلاه واسه خودم بخرم. عادتمه وقتي ميرم بازار در حال گوش كردن موسيقي باشم براي همين هميشه ام پي تري پلير باهامه. اول رفتم طرف پست قبظم بگيرم گفتن قبض شهرك شما توضييع شده. بعدشم يه كلاه خريدم و اومدم خونه . ديدم قبضا رسيدن. قبض من اگر چه بالا اومده بود اما 10 هزار تومنش ماله سند به نام كردن بود كه بابام خيلي زحمت كشيده و به نام خودش كرده اما مالكيت از آن منه. بابا به خاطر مبلغ زياد اومده گير داد گفتم بابا يواش اين قبض ده تومنش ماله سند به نامه و تازه مبلغش ماله 4 ماهه. 43 هزار و هشتصد تومن. ميانگين بگير كل خرج ماهيانش تازه ميشه 15 تومن.ولي با ديدن هزينه نزديك به يازده هزار تومني فقط پيام كوتاه جا زدم. گفت از اين به بعد خودت با پول خودت پرداخت ميكني. پسر جون مگه نميدوني مشكلات ماليمون كم نيست. منم گفت چشم پدر اين سري با تو بقيه با من گفت لا اقل ده تومنشو تو بده پسر گفتم باشه بابا.ولي من ميتونم سوء استفاده كنما . ميتونم اونقدر حرف بزنم و اونقدر خرج رو بالا ببرم تا وقتي قطع شد اون موقع نميتوني سند به نام كسه ديگه كني و چون به نامه خودته پاي تو گير ميشه و ميري مراحل قانوني... گفت راست ميگيا چطور فكر اينجاشو نكرده بودم گفتم نه بابا من اهل اين نامرديا نيستم نگران نباش داشتم شوخي ميكردم. در مورد كارنامم ازم پرسيد گفتم بابا اين مدرسه شبانست و فقط شش و نيم بعد از ظهر تا 9 شب هستن و من اين موقع سر كارم ميشه خودت بگيري اونم موافقت كرد.
بعد از ظهر يكم نشستم پاي طراحي وبه پوريا زنگ زدم گفتم ميخوام بيام پيشت. گفت من مريضم اگه از اين بابت نگران نيستي ميتوني بياي.خلاصه بعد از ظهر رو تا ساعت شش و بيست دقيقه خونه پوريا موندم .پاي كامپيوتر نشسته بوديم و در مورد سايتي كه ميخواستيم راه اندازي كنيم بحث و بررسي ميكرديم و به نتايجي رسيديم.
امروز به موقع به محل كارم رسيدم. اولين چيزي كه ذهنمو مشغول كرده بود اين بود كه امشب هم مثل شب قبل ميشه و اجازه ندارم در اولين فرصت برم مسجد نماز بخونم و مثل ديشب نميرسم يا نه. با خودم گفتم خدا كنه لاقل مثل بقيه شبا نيم ساعت مونده به نيمه شب كارم تموم بشه.
اما يه چيزي خيلي برام جالب بود. امشب خراب كاري هاي خنده داري داشتم.اوليش اين بود كه نزديك بود مستقيم دست كنم توي ظرف روغن و سرخ كردني رو بكشم بيرون ( حواسم نبود) به سعيد كه گفتم گفت تو عاشقي پسر. دوميش هم كه اواخر كار بود اين بود زير ظرف پيتزا بايد دوتا ظرف پيتزاي ديگه ميزاشتم و در صورتي كه يك دقيقه قبلش سعيد بهم ياداوري كرده بود و خودم هم ميدونستم يادم رفت اين كار رو بكنم كه اگر 5 دقيقه بعد فريد از راه نميرسيد و فر رو چك نميكرد نون زير پيتزاها به دليل آماده اي بودن ميسوخت. سوميش هم خنده داره. آقا سيد كه پسر گلي هم هست داشت ميرفت بيرون گفت توفيق برام يه ساندويچ بندري درست ميكني تا برگردم.دمت گرم. گفتم ما چاكريم . حتما. سعيد كه سرگرم كار خودش بود. منم بندري رو آماده كردم اما در آخر بجاي سس گوجه سوس مايونز ريختم و ساندوچ رو بسته بندي كردم( خيلي بد مزه ميشه) .بعد كه سيد از راه رسيد و ميخواست نوش جون كنه ديد اي داد بيداد.. سعيد كه فهميد گفت توفيق من هي بهت ميگم عاشقي تو ميگي نه. بهش گفتم من كه نگفتم نه گفتم بودم ولي در حال حاظر ديگه نيستم. اما واقعا دلتنگ شدم. دنيا رو كه به كلي به فراموشي سپردم و اصلا نميتونم حسي نسبت بهش نشون بدم. اما نگار... هنوزم دوسش دارم. هدار رو هم همينطور. آخري هم كه مثل بقيه خودش پا پيش گذاشته اومده توي نت به دوستام گفته من ميخواستم توفيق رو تست كنم. به هر حال فكر ميكنم من موفق از آب در اومدم در صورتي كه يك تست بوده باشه اما ميدونم كه نبوده. اون ميخواسته از شر حرفهاي اشخاصي مثل ميلاد كه از دهن لقترين هاست راحت بشه. حقم داره.
ساعات اوليه شب بود كه از پشت شيشه پنجره ديدم ميلاد بيرون كنار نيمكت نزديك مغازه ايستاده و مادر و خواهر كوچيكش همراشن. يكي از بچه هاي گل شهرك اومد داخل يه سفارشاتي داد . وقتي رفت بيرون من پيش فريد كه اون رو تا حدودي ميشناخت ازش تعريف كردم و فريد هم تائييد ميكرد. گفتم اما دشمن داره و دشمنش همينيه كه مي بيني( به ميلاد اشاره كردم) و گفتم نميخوام غيبتشو بكنم ولي نامرد تر از اون توي عمرم نديدم. كسي كه خيلي قشنگ از خوبيها و بديها اگاهه و دم از خيلي از خوبيها ميزنه اما نه تنها رعايتشون نميكنه بلكه حالت معكوس رو به ميزان خيلي بدتر هم نشون داده. به خاطر اين حرف زدن و غيبتم ته دلم از خودم ناراضي بودم اما چه كار كنم دلم خونه. نه به خاطر خودم به خاطر خودش. يه دفعه خودش اومد تو مغازه و دوتا سفارش داد . منم ده دقيقه بعد براورده كردم( چيه حالا انگار دعا يا آرزويي بوده نه بابا همش يه باني برگر و يه نوشابه بوده) . خداييش چيزهايي كه ديروز با نشانه هاي خدا نمايان شد جگرم رو سوزوندن. البته من ميدونم هيچ وقت روي ميلاد نميشه حساب كرد هيچ وقت هيچ وقت. ولي ديگه جلوش هيچ حرفي نميزنم. حتي ساده ترين و پيش پا افتاده ترين مسائل رو هم به رو نميارم. اميدوارم درست بشه. آخرين كاري كه ميكنم فقط اينه كه بهش فايلهاي صوتي سخنرانيهاي دكتر آزمنديان رو ميدم بلكه اثر كنه.
حين كارم دوستام گه گاهي بهم سر ميزنن. سعيد و حسين و ميلاد و محمد عچرش با هم همون نزديكيا بودن. اومدم بيرون يه هوايي بخورم. يه گپي با هاشون زدم. بز بحثاي ميلاد راجع به دختراست. من نميدونم اين ديگه كيه.... تا اون شبي كه ما دعوتش كرديم تو جمع خواهر برادريمون ميگفت اگه دوست دخترش آنا نياد خودش نمياد . بيست دقيقه مونده به بيرون زدن بچه ها زنگ زد گفت منم ميخوام بيام و جل كرد. حالا به حسين ميگه ميخوام دخترا( دوست دختراش و بعضي از دخترا كه رابطشون اكثرا از طريق نت و تلفن حتي با ما بوده رو ميگه ) رو به صرف شام در رستوران هتل شهر دعوت كنم حسين ميپرسه منم دعوتم به حسين ميگه هم باز تو جل كردي؟ آخه آدم تا چه حد رفيق فروش باشه. اونم به خاطر دخترايي كه همشون از ميلاد خوششون نمياد و اون آخرياش هم هنوز ميلاد رو نشناختن. اوناي كه باهاش بهم زدن شناختنش ... حالا حسين هم براي محك زدن ميلاد اين سوالا رو ميپرسه واگرنه بچه عقده اي نيست كه به خاطر يه مشت آدمي كه بهشون ارزش داديم اما نفهميدن كي هستيم بره تو همچين جمعايي. خدا روان ميلاد رو شفاش بده خدا خيرش بده.
بعد از كار بدو بدو اومدم خونه. داشتم وضو ميگرفتم كه بهم گفتن كارنامتو اورديم . حسابان شدي 12.25. بالاخره قبول....اي ول اي ول.اما زماني كه امتحان رو دادم خيلي خوشحاليم بيشتر بود. نه اين كه انتظار داشتم نمرم بالاتر از اين بره چون اون موقع باور داشتم كه حتما قبول ميشم و از همون موقع خوشحال بودم كه بالاخره راحت ميشم و آخرش هم كارنامه ثابت كرد. اما زياد شاد نبودم. خودم هم نميدونم چرا. اوايل فكر ميگرفتم با ديدن نمه قبولي توي هوا ميپرم اما برام خيلي عادي بود. من بايد تلاشم رو زياد كنم و براي كنكور ...خدايا كمكم كن.
بعد از نماز هم بلافاصله اومدم پاي كامپيوتر تا الان كه دارم مينويسم و ساعت تازه از سه بامداد گذشته.
خوب ديگه من برم بخوابم. بحثي هم نكردم چون ديگه خيلي خستمه. ميشه گفت بحثم حول و حوش نامردي توي دنياي رفاقت بوده كه اين بحث يه جورايي توي همين گزارشهاي روزانه قاطي بوده. انشالله سعي ميكنم بحثهاي خودم در مورد اخلاق رو جدا گونه بنويسم.شايد بهم بخندين اما به خدا برام مهم نيست و نميخوام اين بحثا رو براي خود نمايي كنم و از جايي هم نقل نميكنم. حالا تا بعد...
خدا نگهدار
چهار شنبه 30 خرداد
دو كار همزمان
سلام. خوبي تو؟ چه خبر. والله من كه داغونم ولي تقريبا ياد گرفتم كه به خودم بقبولونم كه داغون نيستم چون اگه باورمو اونجوري ادامه بدم اوضاع بدتر ميشه كه...
هيچ ، ديروز يعني اوايل ديشب جوري ديونه شدم كه خودمم نفهمديم. دوباره شخصيت دوم. بيماري دو شخصيتي هم بد بختي داره ها. دست كم پنجتا وسيله تو خونه داغون كردمو خسارت وارد شد. وقتي امروز صبح مادرم برام فال و استخاره گرفت ( پيش يه زن روحاني) ديدند كه تويش ديروز من تا حدي بوده كه حتي ممكن بود ندونسته خودم رو هم بكشم. همه ي اين بلاياي زير سر يه نامرده كه (پسر عموي بابم) كه عرضه نداره جلوي روم همون حرفي رو بزنه كه پشت سرم هم ميزنه. وقتي توي بحث ازدواج و .. با دختر عموم به جز بابام همه به شدت لب تر ميكردند تنها كسي كه جواب كوبنده به طعنه هاي وارده به من به شكل غير مستقيم ، ميداد خودم بودم. فك و فاميل نزديك بودن همه. باورشون نميشد اين همه بلبل زبون باشم و به راحتي نشون بدم كه همشونو حريفم. اما اون آشغال كه يه ميان سال كور هم هست حسودترين شخص حاظر در جمع بود و بد جوري داشت آتيش ميگرفت. تو كل فاميل ما من منطقي ترين شخص هستم. خلاصه اينا مال چند روز پيش بود كه من تو جمع فاميل بودم (مال موقعي كه رفته بودم مسافرت و قرار بود ترتيب خواستگاريم داده بشه) اما اون پست فطرت حرام خوار كه نمازش هم ظاهريه و يه مهره پرست كه به جادو و جنبل اعتقاد داره بيشتر نيست. تو خونواده اونا تنها كسي كه ساده و حقير زنش همون عممه.
خلاصه ميخواستم بگم كه ديشب خيلي وحشتناك بود. بعد از مدتها اون شخص ديونه زنده شد با وجود اينكه همين شخصيتي كه همين الان داري نوشته نه چندان جالبشو ميخوني توي اين مدت كلي طرز بر خوردش با ديگران عوض شده بود و خيلي مهربونتر شده بود اما حتي همون قبلها هم بيرون از خونه طرفداراش كم نبود چون بيرون هميشه مهربون بود و الان كار از اين چيزا گذشته. خيلي چيزا رو داره تمرين ميكنه كه براي يه پسر تو شرايط سني اون واقعا سخته. مثلا تا يه دختري توي زاويه ديد اون واقع بشه زاويه ديد چشماشو عوض كنه و خوشبختانه در 90 درصد موارد موفق بوده. اون نميگه كه شخصيتي نيك و پاكه ميگه كه داره در اين شرايط بد اين چيزا رو تمرين ميكنه. شايد تنها كسي كه بهتر از بقيه اين قسمتهايي رو كه گفتم بهتر بتونه درك كنه فقط دوست عزيزم حسين باشه. اون از نظر مشكلات فاميلي خيلي به من شبيهه. البته بقيه دوستام هم منو خوب ميشناسن مثل دوست گلم ميلاد دوست عزيزم بابك دوست عزيزم سعيد دوست خوبم محمد. م .
ديشب بابا وقتي اومد خونه و اين همه چيز شكسته رو ديد تعجب كرد ولي دعوام نكرد. باهاش خيلي منطقي حرف ميزدم. البته حق رو به من داد. دلش به حال من سوخت. حتي بهش گفتم باباي من ، من درك دارم ميدونم همه ي اين چيزايي كه از بين رفت با پولي تهيه شده كه براشون زحمت كشيده شده و عرق ريخته شده ولي پدر جان من....
بعد از ساعتي بهم خبر داد كه از فردا ميتونم تو پيتزا فروشي پارادايس كه آقا فريد صاحب اون و رفيق بابامه كار كنم.... اولش خوشحال شدم ولي وقتي شنيدم گفت كه طرف ميگه اگه پسرت با همين موها و ريش بلند بياد ممكنه مشكل پيش بياد يكمي ناراحت شدم اما فقط يكم. البته موهامو ميشه مرتب كرد ولي خداييش ريشم ديگه خيلي ناجور شده بود. ته ريش خيلي بلند شده بود و بقيه قسمتهاي موي صورت كم بلند و زشت شده بود.
بابا وقتي تازه رسيده بود خونه من تازه آروم گرفته بودم. بابا با برادر كوچيكم رفته بودن واسش (برادرم) دوچرخه بخره.
توي مدت جنونم سعيد هم چند بار به گوشيم زنگ زد اما با همه تماسهاشو رد كردم. فقط با اسم ام اس جوابشو دادم . اون تو پارك محلمون بود. غير ممكنه بياد تا پارك و از خونمون رد بشه ولي نياد دم خونمون. براي همين ميدونستم كه ميخواسته بياد دم خونه ولي وقتي سر و صدا رو شنيده بي خيال شده و رفته تا پارك و از اون جا زنگ زد. با اس ام اس گفتم سعيد جان من ميدونم كه تو ميدوني من چمه . سعيد جان من نابود شدم. شرمنده.
اونم جواب ميداد كه من منظورتو نگرفتم ولي من ديگه اهميت نميدادم . تازگيا ش كه آروم گرفته بودم و بابام اومده بود من به پسر عمم (پسر همون كوري كه دشمنمه) اس ام اس ميدادم. جوري حرف ميزدم كه حس كردم واقعا لرزه به اندامش افتاد. البته خودش منظورمو ميگرفت ولي به رو نمياورد من اينو مطمئنم. اولش مادرم گفت چرا اين كار رو كردي ولي وقتي امروز صبح واسش اون اس ام اسها رو خوندم و نشون دادم كه بدون اوردن اسم همه منظورمو رسوندم ( به در گفتم كه ديوار بشنوه).. مادرم بهم آفرين گفت. اس ام اسهام حالت نهي از منكري داشت و به شكلي كه گناهكار رو ميترسوند نه اين كه بيام بد و بيراه بهش بگم كه بابات فلانه و فلانه و فلان بلاها رو سرم اورد.
بعد از ظهر قبل از جنونم دوتا اطلاعيه با رايانه درست وپرينت كردم. بلافاصله بعد از شام با دوچرخه داداش محمد رضا جونم اومدم بيرون اومدم رفتم بازار چندتا كپي گرفتم. سعيد او حسين هم ماشالله خيلي به فكر منن و دوسم دارن و دوست دارن هر شب منو ببينن. هر چي ميپرسيدن كجايي من با همون حالت بغض و صداي خيلي آهسته (معمولا صداي من رساست) ميگفتم من دارم ميرم قبرستون مرده بخورم. (( حسين به خاطر متال باز بودنم هميشه به شوخي بهم ميگفت مرده خور)). حسين گفت الكي نگو صداي كولر داره مياد نكنه خونه اي؟ گفتم خيلي خوب بابا من توي مغازهم دارم كپي ميگيرم. بعد باهاشون قرار گذاشتم كه ببينمشون. اولش رفتم طرف پوريا، گفتم پوريا نميشه با دورچرخه بياي بريم با هم اين اطلاعيه ها رو بزنيم اولش گفت نميتونم دوچرخه رو داداش كوچيكم مي خواد. بعدش كه اومدم بازارچه بهار پوريا تماس گرفت و فهميدم با دورچخه و همون دوروبراس. من شروع كردم به چسبوندن اطلاعيه ها. يكي از اطلاعيه ها تدريس خصوصي كامپيوتر بوسيله خودم و و در بعضي موارد ميلاد بود و يكي هم آگهي واگذاري سايت اينترنتي شهرك . ازش خسته شدم ديگه. قراره يه سايت جديد بزنيم كه كلي وقت صرفش ميشه ولي ميارزه چون به مراتب حرفه ايتر هستش. بخش طراحي و گرافيك همه قسمت ها هم بر عهده منه. البته جرقه اين پروژه رو پوريا زده و شايد مديران اصليش بشيم فقط من و پوريا .
حسين و سعيد رو هم توي بازارچه ديدم. تا محله خودمون همراهيشون كردم و بعد رفتن. منو پوريا با هم رفتيم توي جاهاي پر بازديد شهر اطلاعيه ها رو زديم. اما ديشب انگار يه خورده ديرتر از شباي قبل خوابيدم.
امروز:
طبق معمول بيدار نشدم. اي بابا. اين موبايلم هم كه ديگه صداش كفاف نميده منو از خواب بپرونه. من شبا ميدوم اونم مسافت نسبتا طولاني رو. راستش با ايروبيك بدنم رو آماده ميكنم براي بدنسازي. اين دوره ميخوام از اين حالت لاغري در بيام. البته شكل بدنم عضلانيه ولي ماهيچه هاي كوچيكين. بازم صبح زود بيدار نشدم. من بايد حد اكثر تا ساعت شش بيدار شده باشم. نه اين كه ساعت هفت صبح بيدار بشم و از روي نا اميدي و بي حوصلگي برگردم بخوابم.
بعد از ظهر رو با طراحي سايت (m e m c o o n l I n e ( ادامه دادم. چند روزي كه روي پروژش كار ميكنم. تقريبا كار سنگينيه. ولي مي ارزه.
ساعت شش نيم تا هفت و نيم عصر هم رفتم بيرون بدوم . اين دفعه از يه مسير جديد. از گوشه ي شمال شهر رفتم تو جاده كمربندي كه يه جاده خالي و خيلي خلوت هم هست. تا نزديكيهاي خونه دوست خوبم سعيد دويدم. فكر كنم خيلي بشه ميشه سه كيلومتر . از مسافت هاي قبلي كمتره ولي چون هنوز مشخص نيست كه فردا صبح بيدار ميشم يا نه نه بايست انرژي زياد مصرف كنم. اما يه چيز خيلي با مزه.. چندتا سگ افتادن دنبالم اما اين من بودم كه چند برابر خشمگينتر شدم و بيشتر بهشون گير دادم. من دست تنها بودم اما حريف اين سگهاي نه چندان شبيه سگهاي ولگرد شدم.
برگشتم خونه.يه دوش گرفتم و آماده شدم برم سر كار. يكم دير شده بود. بايد ميرفتم سر كار(پيتزا فروشيي كه دوست گلم بابك قبلا اونجا كار ميكرد) . شب اول بود. آقا فريد قبل از هر چيزي باهام صحبت كرد. چه با حاله اين آقا فريد. البته حق داره. بهم گفت كه با چه ظاهري بيام و چه جووري رفتار كنمو .. و گفت: من ميدونم تو جوني و به هر حالي ميري دختر بازي و اين حرفا و تيپ ميكني.. ته دلم از خنده روه بر شدم. بابا من دو ساله كه تو هيچ كدوم از اين خطا نيستم و اون موقع هم كه بودم كاري نميكردم فقط مثل خيلي از پسرا دلم ميخواست دختري رو كه تو خيابون ببينم بتونم باهاش سر صحبت رو باز كنم ( عقده اي) اما حالا كاملا بر عكس... اينقدر چيا رخ داده كه توفان از اون آدم عوضي تبديل شد به يه آدم درست . اما من به فريد ميگفتم چشم و چيزي نميگفتم. بعد از حرف زدننش گفت ميتوني بري پشت جايگاه كارت و كار رو شروع كني. باورم نشد كه خيلي چيزا رو ياد گرفتم. فقط يه بار دستم رفت تو روغن داغ كه به سبب اون دوتا از انگشتام سوختن اما شانص اوردم كه دستكش يه بار مصرف دستم بود. بعد از اون هر وقت خواستم با دست راست كار كنم يه مقدار اذيت ميشدم ولي خيلي سريع به محيط اونجا عادت كردم و من كه اولش يه خورده خجالتي بودم تا اواخر كار كم كم خودموني شدم. بهم گفتن از فردا ساعت شش عصر بيا. اما يه چيز ديگه كه برام جالب بود اين بود هنوز مدت زيادي از اومدنم نگذشته بود بود كه گوشيم زنگ خورد. يه آقا پسري گفت شما آگهي آموزش كامپيوتر زدين؟ ميشه تعرفه آموزش فتوشاپ در حد مقدماتي رو بدين. منم همينجوري يه قيمتي دادم سعي كردم چيزي بگم كه كف بر بشه. قيمت خيلي پاييني دادم و اون گفت نتيجه قطعي رو بهم ميده. حدود يك ساعت بعد با پدرش باهام تماس گرفت و قبول كردن كه فردا راس ساعت 9 صبح منزلشون باشم و پسرشونو ياد بدم.
---
هنوز توي مغازه بودم . ساعت كاري آخر بود كه پوريا زنگ زد. گفتم پارادايسم. گفتم يادته من بهت ميگفتم كجايي ميگفتي پارادايسم. حالا برعكس!( اسم پيتزا فروشيه پارادايس بود).
بابك گفت : فكر كنم ميلاد گند بار اورده. نميدوني ميلاد كجاست گفتم نه والله اما حدودا يه ساعت پيش از تو زنگ زد بهم.گفت يكي از دوست دختراش (دختر عربي هم بود و ما ميشناختيمش. خونوادش شر بودن) رو وقتي نزديكياي خونشون بوديم مامانش اينا دنبالش ميگشتن و فرار كرده بود. اولش فكر ميكردن خودشو كشته و توي علفا افتاده اما بعد ديدن خودش برگشت. اين دختره ي ... آخر كار خودشو كرد. پوريا ميگفت شانص بياره ميلاد كه خودش نباشه. همه چيز رو فهميدم. به پوريا گفتم اين دختره عربه و خونوادش زبون ادم حاليشون نيست و از اون عشيره هاي تعصبي هستن (مخصوصا خونوادش) باباش كه تبعيده اما شانص بياره باباش نفهمه.
اگه كسي كه اون كار نا پسند رو با اون دختر كرده باشه خود ميلاد باشه كه بد بخت ميشه ولي خدا كنه اگه خودش باشه ديگه تكرار نكنه و درس عبرتي بگيره. خوشبختانه اخيرا ميلاد از كاراش درس عبرت ميگيره اما هنوز مطمئن نيستم كه اينجوري باشه ولي هر چي باشه از قبلها خيلي بهتره.. خدا كنه ميلاد نبوده باشه وگرنه ميكشنش.
همين كه كارم تموم شد پوريا رو ديدم كه تازه اومده بودش. طبق معمول بحثمون راجع بعه عشق بود. خوبه كه پوريا اين همه از عشق ميدونه اما دلم خيلي براش ميسوزه. خيلي واسه كسي ارزش قائل بود كه آخرش فهميديم نه تنها اهميتي به پوريا نميده تازه انگار ارزش منفي هم بهش ميده.
من پوريا رو دوست دارم چون علارغم اين كه به خيليا اعتماد نداشت و با هيچ كس جز يه نفر حرف نميزد همه حرفاي دلشو با من در ميون گذاشت و حس ميكرد كه منم ميتونم رفيقش باشم. براي همين من همينجا بهش ميگم پوريا دمت گرم. ما كوچيكتيم. والله براي ما خيلي عزيزي.
داشتيم راجع به تجربياتمون و آدماي كه اخيرا باهاشون در ارتباط بوديم كه باعث شدن ما به ارزشهاي خودمون پي ببريم ( بي آنكه اون آدما خودشون خواسته باشن يا چيزي بدونن) بحث ميكرديم كه يه دفعه پوريا به يه چيزي روي زمين اشاره كرد. نگاه كردم ديدم يه لاكپشت داره روي سنگفرش راه ميره. گفتيم اين ديگه اينجا چي ميخواد. اين كه جاش انجا نيست. احتمالا يكي اوردش اين دوروبرا رهاش كرده.بريم بندازيمش توي حوض بزرگ ميدون. اولش پوريا ميخواست اونو ببره بده به يكي از دوستاش ولي بعد انداختيمش توي حوض.
پوريا كه رفت منم رفتم دورو بر يه چندتا اطلاعيه ديگه چسبوندم. و بعدشم رفتم خونه.
و الانم كه دارم مينويسم ديگه.
چهار شنبه 30 خرداد
چهار شنبه 16 خرداد 85
بالاخره امتحان حسبان...
سلام
بعد از مدتها برگشتم. خداي من هنوز تايپم سريعه.. منظورم از برگشت اينه كه بعد از مدتها پشت ميز كامپيوتر قرار گرفتم و روشنش كردم. البته خودم جمعش كرده بودم. بالاخره امتحان حسابان رو دادم. اين دفعه مطمئنم قبول ميشم. بكوب خونده بودم . از بيرون رفتنام و خيلي از سرگرميام كم كرده بودم. حتي به تغذيه هم اهميت ميدادم. در هر شبانه روز حدود 11 الي 12 ساعت درس ميخوندم البته ميانگينش ميشد 8 ساعت. از حدود دو هفته مونده به امتحان شروع كردم و شكر خدا امروز امتحان رو خيلي خوب دادم. حتي سوالاتي رو حل كردم كه خيليا توش مونده بودن و اما اين بار بيش از پيش از تمرين رياضي لذت برده بودم. ورزش فكري من معمولا رياضي و تخيلات عجيب و غريب بوده. خلاصه خيلي چيزيا مربوط به زندگيم به امتحان امروز مربوط بود و وابسته بود. البته دعاي خير دوستان و اطرافيان نزديك هم موثر بود كه جا داره ازشون تشكر كنم. بار چهارم بود كه امتحان حسابان ميدادم. خرداد پارسال آسون بود اما بنا به دلايلي مثل كم كاري و جالب نبودن جزوه و نداشتن پشتكار نمرم شد 9.5 ، ميتونستم قبول بشم اما تبصره نزدم و من به اين اميد كه شهريور ماه با نمره بالاتري قبول بشم بلكه معدلم بالا بره و براي ورود به دانشگاه كمتر مشكل داشته باشم اما همه چيز خراب شد. امتحان شهريور ماه خيلي سخت بود و من همون 5-6 روزي هم كه خونده بودم نتونستم كاري كنم و نمرم شده زير 7. دي ماه هم كه امتحان خيلي سخت تر بود... اين جريانات شياد براي شما خواننده عزيز يه چيز عادي و شايد هم يه نوشته اظافي باشه اما اگر روزنوشتهاي قبلي من رو بخونيد ديگه از اين فكرا به سرت خطور نخواهد كرد.
راستي تا يادم نرفته بگم اين اولين خاطره من در سال 86 هستش. البته شايد خيلياتون منو نشناسيد . من يه وبلاگي داشتم به نام توفان تاريكي كه توش خاطره هاي روزانه مينوشتم. همون وبلاگ باعث شد من عوض بشم و تغييرات مثبت قابل توجهي در زندگي مخصوصا در رفتارم بوجود بيان. توي اون وبلاگ هر كاري رو كه كرده بودم حتي خيلي بد هم كه بود مينوشتم و هر اتفاقي چه خوب و چه بد چه نيك و چه زشت همه و همه رو مينوشتم و عكس العمل هاي جالب مخاطبينم رو ميديدم.
البته من تقريبا همه مطالب اون وبلاگ رو قبل از اين كه از بينش ببرم ذخيره و آرشيو كردم. اگر ميخواهيد همه اونا رو داشته باشين از اينجا دانلود كنيد. اسراري نيست اما اگه پسر با سن بين 17 تا 19 سال هستي پيشنهاد ميكنم حتما بخوني بلكه بدرد تو هم بخورن چون من خودم نميدونستم مطالبم به ديگران هم كمك ميكردن اما بعدها ديدم روي اطرافيانم هم اثر گذار بودم. اين از وبلاگ!
بگذريم.
خوب ديگه اين قدر دلم واسه راينه و همه چيز تنگ شده بود كه حد نداشت. بعد از سه سال دوباره رگ خر خوني گرفتم. البته هدف اصلي من كنكور هستش و قدم اول ( تصميم ) رو همين روزاست كه بردارم! التماس دعا. اميدوارم خدا هم شما رو موفق كنه.

اينو سعيد درست كرده
گرافيكش حرف نداره
اين يكي از كارهاي سادشه

يكي از قديميترين عكسهاي يادگاري من و دوستام. اواخر سال ۸۴
البته هنوز از خيلي از دوستان خوب جديدم عكس ندارم كه بايد بذارم. مثل پوريا و محمد

اگه منفی نباشه مثبت وجود نداره.
اگه منفی نباشه مثبت نیست. اگه خاک و آب نباشه گل نیست. اگه پسر نباشه دختر نیست. اگه دختر نباشه پسر در فناست. اگه مرگ نباشه زندگی معنا نداره. اگه شیکی و نویی نباشه کهنگی مفهوم نداره. اگه بیماری نباشه سلامت بی معنی است. اگه دیونگی و دیونه وجود نداشته باشه عقل ارزشش کمتره. اگه خوبی وجود نداشته باشه بدی چیز انچنان ناخوشایندی نمیشه. اگه بدی وجود نداشته باشه خوبی انچنان ارزشی نداره. اگه غم نباشه شادی یه روال عادیه. اگه نور نباشه تاريكي يه چيز عاديه و ديگه ترس نداره به اون صورت. اگه شب نابشه و هميشه روز باشه روز قشنگي شو از دست ميده. اگه ظلم و بيداد نباشه عدالت معني نداره. اگه زشتي نباشه زيبايي قشنگي معني نداره. اگه چيزي كه ضرر داشته باشه وجود نداشته باشه هيچ چيزه مفيدي جالب نيست. اگه كثافت وجود نداشته باشه تميزي مفهومي نداره و چيزي به نام نظافت وجود نداره. اگه بي ادبي وجود نداشته باشه كسي كه اديب بشاه مورد احترام و جلب توجه واقع نميشه. اگه شيطان نباشه انسان نيست. اگر پستي نباشه هيچ جا بلند نيست. اگر دروغ نباشه حرف راست معني و ارزش خاصي نداره. اگه نامردي نباشه جوانمردي چه ارزشي داره. اگه ترس نباشه شجاعت چيز مهمي نيست و كسي نميتونه دركش كنه. اگه دوري نباشه نزديكي نيست. اگه مقدار كم نباشه خود كلمه مقدار معني نداره چون هيچ وقت نميشه گفت يه چيزي كمه يا زياده. اگه دشمني نباشه دوستي معني نداره. اگه جنگ و ادم كشي نباشه صلح شيرين معن نداره. و يه چيز جالبتر اين كه اگه منو نباشم تويي كه داري اين مطلبو ميخوني خلقتت پوچه.
اگه چيزايي كه گفتم نباشن زندگي معنا و هدفشو از دست ميده و ديگه نميتونه قشنگ باشه. براي همين خداوند به فرشتگاني كه در مورد انسان قبل از خلقتش ميگفتند كه انسان جنگ و خونريزي ميكند و بدي را به همراه دارد ميگويد براي اين است كه كارهاي مثبتش ارزش بيشتري دارند و انسانهايي هم هستند كه باوجود اين خصوصيات بد خود را از آنها نجات ميدهند.
4/4/85
نامه اي به زمان
سلام. خيلي وقته ميخوام حرفاي دلمو بتو بزنم. حالا يه اندكي از خودت گيرم اومده كه باهات حرف بزنم. تو هم گستاخي هم نه. هم مهربوني و هم نامرد واقعي. هم خوبي هم بد. اگه تو نباشي خيلي چيزا معني ندارن. بعضي وقتا ميخوايم كنايه از گذر بسيار مختصر تو بكنيم ميگيم يه چشم به هم زدن. تو هر چقدر طولاني باشي وقتي گذتي مبينيم كه كوتاه بودي. تو به خيليا درس و عبرت آموختي و پند و اندرز دادي. يه عده آدم هستن قبل از اينكه تو فرا برسي ميگن كه چه اتفاقي ميافته. حرف اولت ز هستش. ميبيني كه با لرزش نوك زبون شروع ميشه. همين تلفظ حرف اولت هم يه مقدار از تو هر چند خيلي ناچيز رو ميبره. تو توي فيزيك هستي توي ادبيات از قديميا ميگي و توي تاريخ كه به سبب تو رنگ عميقي داره نقش بسزايي داري. بعضي وقتا وقتي مشكلي براي يكي پيش مياد بايد به تو پناه بياره. خدا و پيامبرا و اماما انسانها رو به ايستادگي در برابر تو توسل به گذر تو سفارش كردن. ميخوام بگم بعضي وقتا گذرت همه چيزو درست كرده. بعضي وقتا خاطره هايي از گذشتگان داري كه براي آينده خوبه. اما بعضي وقتا يه جورايي مسخره ايي. تو براي اسير و زنداني هم ملالي هم رفيق. تو براي خودت چيز مهمي هستي. همه جا نقش داري. خدا تو رو آفريده و تو معناي بسيار بسيلر عميقتر از تصور انسان داري. انسان از خيلي خيلي خيلي ريز تو رو اندازه گرفته تا اونقدري كه عمر خودش كفاف نده. براي راحت نشون دادن تو و منظم شدن زندگي يه وسيله اختراع كرده كه حالا مدرن تريناش ديجيتالين. تو بعضضي وقتا بهترينا رو نشون دادي و موتاه بودن تو براي ثبت ركورد مهم بئده. بعضي وقتا هم بر عكس. بعضي وقتا براي بعضي آدما مثل محصلا و افراد شاغل نوع ازاد تو ارزش خاصي داره. تو تابستونا براي دانش آموزا زيادي. بعضي وقتا اونقدر كم بودي كه باعث از بين رفتن چيزي يا حتي جون آدمي شدي. بعضي وقتا هم اونقدر زياد بودي كه ارزشتو درك نكردن و ازت به خوبي استفاده نكردن. تو با خيليا دوستي. با خورشيد. با تاريكي شب. با چرخش زمين . با كتاباي تاريخ.
بعضي وقتا كمبود تو باعث از دست دادن خيلي چيزا ميشه و بعضي وقتا زيادي تو باعث بيحالي و سستي و تنبلي و بي حوصلگي. هيچ موقع نميتونيم بگيم خدا از كي بوده چون خدا خودش تو رو آفريده. اينو من از امام صادق (ع) ياد گرفتم. يه نكته ديگه: اگه تو نبودي آيا اينو ميتونستم بفهمم. تو نعمت عجيبي هستي. هيچ موقع تكراري نميشي. بعضي وقتا با گذشت تو يه سري چيزا از بن قطع شدن. مثل دايناسورا.گذر تو نعمتاي ديگه رو هم پديد اورده مثل نفت و گاز و ذغال سنگ. با گذر تو بود كه انسان كامل شد. با گذر تو بود كه توانايي هاي ذهني من رشد كردن وحتي مدرسه رو هم كه در نظر ميگيرم همه چيزش با تو تنظيم شده. تو هميشه با ما هستي و تا لحظه مرگ مه با ما خداحافظي ميكني و ما دلمون ميخواد بازم با تو باشيم اما تو...نميشه بگم نا كسي. تو در اختيار برخي آدما مثل حضرت نوح زياد بودي و در اختيار خيلي اصلا نبودي. منظورم جنيناييه كه تو شكم مادر فوت ميشن.
تو هم شيريني هم تلخي. خيلي از وقتا بوده كه يه مشكلي پيش اومده تو بدادم رسيدي. خدا واقعا خلقت عجيبي كرده. خدايا متشكرم.
داشتم ميگفتم! بعضي وقتا وقتي سرگرم كاري چيزي هستيم نميفهميم كي گذشتي. انگاري پنهاني گذشتي. بعضي وقتا هم بر عكس. موقعي كه ميخوابيم خيلي زود بيدار ميشيم. اصلا تو انگار يه جورايي معني نداري. چون تو توي خواب همراه ما نيستي و ما ديگه نميتونيم تو رو پيدا كنيم. تو به راستي چيز عجيبي هستي. اگه تو نباشي به نظرت من ميتونم از عبارت :"بعضي وقتا" يا عبارت :"موقعي" استفاده كنم.
اگه تو نباشي ديگه كسي نميگه مثلا: يادمه... يا مثلا نمگه صد سال به اين سالها يا نميگه صد سال زنده باشي يا تولدت مبارك يا ...يه لحظه صبر كن.... برو بعد بيا ... ديگه نميخوام ببينمت... از اين به بعد ....از كي تا حالا .... چند وقته كه... صبح به خير ... روز به خير... ظهر به خير... بعد از ظهر به خير...عصر به خير... شب به خير...
صبر كن... گر صبر كني زقوره حلوا سازي..چه زود گذشت... فوقش دو روز...دنيا دو روزه...ديگه دوست ندارم...ديگه نميخوام... ديگه....من بعد ....بجنب... زود باش.... سريعتر.... سريع باش براي هميشه... براي ان روز يا ان ماه...تا ابد... مال كيه... مال عهد تيركمون شاه... مال عهده بوق.... اون موقع كه ما داشتيم ... تو ...بودي.و خيلي چيزاي ديگه.
همين الان كه تا اينجاشو نوشتم تو همراه من بودي و اصلا تا همين حالا كه گفتم همين الان يعني دارم ميگم آخرين قسمت تو اصلا همين چيزي كه گفتم همين حالا...
بعضي چيزا متعلق به دوره هاي خاصي از تو هستن. مثل نامها و ياد ها و اشيا و ساخته ها و ساير مخلوقات و...
ميدوني تو براي من چيز خيلي عجيبي هستي. خيلي وقته دلم ميخواد باهات حرف بزنم. از تو به هيچ عنوان نميشه نقد نوشت. با گذر تو بود كه استعدادهاي آدمي شكوفا شد.گذر زيباي تو منو به هفده سالگي رسوند و خاطراتي برايم درست كرد. با گذر تو يادها و خاطره ها و خيلي چيزهاي ديگه ميمانند...اصلا ميدوني براي اينكه صفحه وبلاگم وبلاگي كه الان اين درد و دل من با تو توشه كاملا لود بشه و جلوي چشم بيننده تجسم پيدا بكنه به تو نيازه. ... يه چيز جالب ديگه اعتبار تو براي انجام كار خاصي قيمتي و فروشيه... مثلا همين كارتهاي تلفن و اينترنت واستفاده از بعضي چيزا و مكان هاي يا كرايه جايي يا چيزي براي يه مقدار از تو...
يه جورايي دوست دارم.اصلا نميشه به تو چيزي گفت.
هيچكس حق اينو نداره كه پشت سرت بد و بيراه بگه.اصلا من دارم چي ميگم... تو هميشه جلوي روي ما هستي... چطور ميشه پشت سرت...
تو توي سياره ما يا همان زمين معني داري نه جاي ديگه. تكنولژي روز دنيا بيشتر به كوتاهي تو در انجام شدن كارها اهميت ميده. مثلا همين كامپيوتري كه الان دارم باهاش براي تو مينويسم .ميبيني. يه زماني اين قدرتش خيلي بالا بوده. اما حالا سيستم هاي سريعتري اومدن.سرعت چيزيه كه به تو چسبيده. عقل خيلي بهتر از احساس دركت ميكنه. اون وقته كه براي آدم زود گذري. تو اگه نباشي ديگه معني نداره من بيام گزارش بنويسم هر روز. اصلا همه چيز بي معني و بي خود ميشه حتي براي اسير و زنداني بي معني ميشي و اون ديگه احساس ناراحتي نخواهد داشت.. اصلا من دارم چي ميگم . ديگه نميشه يه مقدار از تو رو براي زنداني كردن شخص مورد نظر تعيين كرد.
تو توي سفر و بودن در كنار عزيزانمان زيادت بهتر بوده و در كنار دشمنان كوتاهي تو مهمه. قدرت خيلي از ساخته هاي دست بشر بر اساس تو توست. پس بدون تو نه تنها براي من بلكه تمامي انسانهاي ديگر مهمي. تو طلاي واقعي هستي نه اون فلز زرد. قدر تو رو بايد دونست. بزار دوستانه تر باهات حرف بزنم. عزيز دلم. بعضي وقتا من دلم ميخواد زود بگذري اما گستاخي ميكني و طولاني ميشي. بعضي وقتا نميخوام زود گذر كني اما زود ميگذري. اين رسمشه رفيق؟ به نظرم موقع هايي كه بيخيال تو هستيم بهترين قسمتهاي تو براي زندگيست. منظورم از بيخيالي اهميت ندادن به تو و اندازت نيست. منظورم اينه كه از تو نهايت استفاده رو بايد برد اما به كوتاهي يا بلندي تو فكر نكنن.
بادت نره خيلي حرفاي ديگه با تو داشتم كه نگفتم. تو طلاي واقعي هستي اي زمان.
عزيزم تو شادي و غم رو بر ما مياري. تو چيز عجيبي هستي. گذر عجيب تو با يك كلمه است. دگرگوني.
به پستهاي وبلاگم نگته كن.ترتيبشون با تو مشخص شده... فهميدي كه چه عظمتي داري؟ تو همه چيزي.
الان ساعت بيست دقيقه مونده به چهار صبحه. اصلا نفهميدم كي عبور كردي.
بعدا یه عکس از سینه میگیرم میزارم . اما به خدا من آدم بده بودم شدم آدم یکم بهتره . منم میخوام بگم بدا هم میتونن خوب بشن . مخاطبای من توی این وبلاگ شکست خورده ها. نامردا و اونایی که دلشون سیاه شده هستند. میخوایم به کمک هم دلشونو شستشو بدیم. اگه بگن این یه حرف چرت و مسخرست به خاطر اینه که باور ندارن. بد نیست لا اقل تا مدتی همراه بشن. من یه چیزی میدونم. به خدا الکی حرف نمیزنم.
با من همراه باشید . مخصوصا اگه سن و سالتون بین ۱۶ تا ۲۰ باشه.
خیلی چیزا خواهید فهمید. در ضمن منظورم عمدتا آقا پسراست زیاد به دخترا مربوط نمیشه.



