تبليغاتX
گردنبندی از هفت خال روی سینه
بسم الله الرحمن الرحیم ----- نمیدونم فقط انگار خدا رو بیش از پیش میخواهم و همیشه عاشق خواهم ماند


گردنبندی از هفت خال روی سینه











بنام خدا

 اینکه چطور شروع کنم مهم نیست. قرار نبود بیام مرخصی. واقعا بهم خوش گذشته بود. سه ماه آخر سال 87 تا کنون طلاییترین ماه های عمرم بودند. خودم هم بهتم زده بود. به قول انسانهای غافل همه چیز جادویی شده بود.

افکارم را تغییر دادم و زندگیم به شدت تغییر کرد. پیشرفتهای یکهویی کردم.  خدا شاهده که نه اینکه نمیتونم بلکه راهشو نمیدونم این چیزهای پیچیده ای که در ذهن دارم چطور منتقل کنم.  من زندگی رو در یافتم. قبلا از دور جاده رو دیده بودم. در این سه ماه ابتدا به رسعت خودمو به جاده رسوندم و از اون روز تا حالا در مسیر جاده دارم حرکت میکنم و هر چه میگذره همزمان با سرعت گرفتن امکانات ایمنی رو تقویت میکنم. البته نیازی هم نیست چون جاده ی بیخطره.

خاطرات زیادی از این سه ماه خدمتی دارم. در این سه ماهه من درجه ی گروهبانی گرفتم. تبدیل به آدم جذابی شدم. خودم رو باور کردم. اعتماد به نفسم بسیار قوی شد. محبینم خیلی زیاد شدند.  هر جا رفتم کارم رو راه انداختند. به خاکستر که دست میزدم طلا میشد. بیش از صد مقاله نوشتم. از روزنامه فروش ، افسر درجه دار پاسگاه ، مغازه لوازم التحریری ساده ای که مشتری همیشگیش بودم و فروشنده ی یگانه باجه روزنامه فروشی دم دستمون همه باهام مثل دوست نزدیک برخورد میکردند. واقعا انعطاف پذیر شدم. سنجشم بسیار قوی شد. بر روی اطرافیان تاثیر مثبت قوی گذاشتم. کنترل زمانمو بدست گرفتم و از روزهایم حد اکثر بهره ها رو بردم.



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 0:1  توسط حقیقت  | 


این هم نمونه ی دیگری از پیشرفتم. این بار در طراحی صنعتی (خودرو)

تفاوت مشهود طرح های سال قبل از خدمت و امسال در حین خدمت و با امکانات بسیار کمتر را ببینید. فقط خودمو باور کردم  و هنوز هم ادامه میدم و جای پیشرفت هم دارم. همین.

کارهای سال 86

سرور مشغول است

سرور مشغول است

کارهای سه ماه آخر سال 87


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 23:59  توسط حقیقت  | 


بنام خدا

غرور – آفت زشت عشق و سعادت

آیا شما مغرور هستید؟ آیا شما متواضع هستید و گرفتار غرور کسی ، معشوقی چیزی هستید؟ آیا تا حالا کسی شما رو مغرور خطاب کرده است؟

 پس بخوانید.اگرچه کمی طولانی است. حاصل تفکر عمیق در پاره ای از تجربیاتم بوده است. با تفکر در مورد چندین نفر مغرور در دوروبرم که اکثرا از عزیزانم بودند به این نتایج رسیدم.

موضوع مطلبم اینه. این مطلبو حین خدمت نوشتمو حالا دارم پاکنویس میکنم. این مطلب خیلی مهمه واسه همین اول اینو مینویسم.

اگر بعضی از جاهای این متن کنگ است باید ببخشید .نیاز به کمی مطالعه در مورد ضمیر ناخود آگاه انسان خواهید داشت. همان چیزی که تمام شکل زندگی انسان و رخدادها و پیامدهای او را خودش رغم میزند.

هیچ چیز در دنیا بی دلیل نیست. طبیعتا یک نوشته هم ممکنه برخاسته از اتفاقی یا چیزی باشه. بسیاری از کتابهای نوشته شده هم همینگونه اند.

 خوب من هم برام جریاناتی پیش اومد... من 2 سال بود که عاشق دختری بودم... با اینکه بدو دوره پختگی خودم و کمی انسان شناسی رو از ابتدای 18 سالگی خودم میدونم اما حالا که این پختگی شدت زیادی یافته و به شکل در خور توجهی به توان چند رسیده ،با این حال از همان روزهای اول غرور را د وجود این دخترک تشخیص داده بودم لیکن اهمیت چندانی نمیدادم.(ادامه مطلب)

 



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 23:26  توسط حقیقت  | 


بنام خدا

 

آخرین نامه به مخاطب  قدیمی

 

بی مقدمه میرم سراغ اصل مطلب. شاید این سوال براش پیش اومده باشه خوب چرا؟ یعنی تنها راهش همین بود؟ غرور داشتم که داشتم ولی برای شکستنش حتما باید ترکم میکرد؟ اونم در حالی که میگفت دوستم داره؟ آیا اون دروغ گفت؟ آیا هوویی در کار بود؟

خانم .. هیچ شده از خودت بپرسی چرا و برای چی؟ خوب اگر الان داری اینو میخونی مطمئنم برات این سوال پیش اومده بود و طبق قانون جاذبه ی کائنات است که به جواب رسیدی.

شده از خودت بپرسی علیرغم اینکه دلش با من بود و جدایی از دلم برایش درد داشت ولی مرا رها کرد؟ هر چیزی ( هر سکه ای ) دو رو دارد، روی مثبت این سکه (ماجرا) چه بود؟آیا اون پسر انگیزه ی  مثبتی لا اقل برای هر دو داشته؟ چرا؟ چرا؟ آیا تنها راه واقعا همین بود؟

خوب هدف امشب من همینه. یعینی اینکه میخوام یه چیزایی رو روشن کنم.

ببین من میتونستم نهایتا از هیپنوتیزم استفاده کنم و مطابق میلم تغییرت بدم ولی این بهترین راه نبود. من میخواستم خودت حس کنی. بله درسته. همیشه ناراحت کننده ترین شرایط رو کسانی فراهم میکنند که روزی بهترین شرایط رو برای ما فراهم کرده بودند. اینو من میتونم به شکل ریاضی ثابت هم کنم واست. ولی تمام مشکل کار این بود که تو بجای اینکه فعال باشی منفعل بودی. تفکر من  به شدت پیشی گرفت و من از اینکه جلو بودم و تو عقب بودی رنج میکشیدم ولی تصور تو این بوده که من مغرور بودم نه تو. من همش میگفتم در همه چیز ما تو میگفتی نه یه چیزایی هست.. بنابراین متوجه شدم اینجوری نه من واست ایده آلم نه تو واسه من ایده الی. بزرگترین دروغی که گفتی این بود که فقط به خاطر خودم دوستم داری درصورتی که عملا اینطور نبود. من بهت گفته بودم تو رو هم به خاطر خودم هم خودت دوستت دارم. ایراد کارت در این بود که دوتا حرف عاشقونه یا در مورد زندگی از این ور و اونور یاد میگرفتی و درشون تفکر نمیکردی غافل از اینکه  این حرفها رو چه کسانی میزددند. آیا کسانی که خوشبخت بودند؟ آیا کسانی ... ( ادامه مطلب)


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 23:24  توسط حقیقت  | 


بنام خدا

با خود میگویی چرا زندگی ؟

 

نپرس چرا خدا به من زندگی داد اگر این زندگی نکبت بار است شکوایه نکن. خدا کمترین ظلمی در حق تو نکرده است این تویی که به خود ظلم کرده ای و نمیدانی ای بنده ی محبوب خدا. خدا عاشق توست.

نپرس دلیل زندگی چیست. زندگی را برای این به تو نداده اند که علت آن را دریابی آن را به تو داده اند که بکنی. هدف از خلقت تو ای انسان عشق است.

همه چیز بر عدد دو است  همه چیز تابع زوجیت است. و تو دو چیز داری. اندیشه و احساس و ماموریت تو دو چیز است. صعود و معاشقه با خالق

زندگی برای این دو چیز به تو داده شده. از ان لذت ببر حالا که به تو داده شده و فقط هم همین یکبار است چرا شکوایه میکنی و ساعتهایش را هدر میدهی.

صعود یعنی اظافه کردن انواع مثبتها به مخزن وجودت  و شبیهتر شدن به خدا. منظور از نزدیکی به خدا همین است نه بعد و فاصله ی مادی.  زمانی مفهوم را میفهمی که هر چیزی را صرفا از بعد مادیات نگاه نکنی و با مادیات نسنجی بلکه خود مادیات را باید با معنویات بسنجی

نپرس چرا زنده ای. خدا هم خوشبختی تو را میخواهد. این تو هستی که بد بختی یا خوشبختی خودت را در هر دو سرا  رغم میزنی  چیزی را گردن خدا نینداز. اگر راز را بدانی مفهمی که شرنوشتت را خودت مینویسی و امروزت حاصل افکار تو در دیروز بوده است. امروز افکارت را اگر تغییر بدهی فردا زندگیت جور دیگری خواهد بود. دوست داری چگونه باشد؟ همانگونه فکر کن. دوست داری فردایت مثبت باشد؟ همه جوره مثبت فکر کن ، هر سکه ای که به دستت رسید ، طرف مثبت آن را ببین و آن را به مخزن مثبتها اظافه کن. مواظب باش فریب نخوری که زندگی اینگونه است و انگونه نیست و چرا اینطور شد و چرا اینطور نشد.  خودت مسئولی.

زندگی یک بار است

برنده باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 23:22  توسط حقیقت  | 


بنام خدا

بی سر و صدا اومدم. ولی رفتن بدون سر و صدا نیست. این دفعه خیلیا به زبون بهم گفتن دلم واست تنگ میشه.  این دفعه مرخصی خوش گذشت. زودم گذشت. اون دفعه دوست داشتم تموم بشه و برم. اون دفعه قرار بود بعد از اون مدت خدمت راحت بشم ولی نشدم.

 نوبتی هم باشه نوبت آیه ی خدا حافظیست.

جالب اینجاست منو پاییز با هم از حظور مبارک عزیزان مرخص میشیم. ولی انصافا ستمه که شب یلدا تو راه باشی. هر چند من حتی اگر بار اولم هم باشه این مسافت های طولانی رو باشم اونقدرام زود خسته نمیشم و قدرت عجیبی در سفر دارم.

شب یلدای همتونم مبارک. هندونه هم میچسبه نه؟ دل منومیخواین آب کنین؟

یادش به خیر روزی که داشتم میومدم توی شیراز ام پی تری پلیرمرو با آب شصتم و موقتا سوخت. جالب اینکه اصلا ناراحت نشدم و با خودم میگفتم چند ساعت بعدخودش درست میشه. جالب اینکه همینطورشد.کار ضمیر ناخود آگاه بود؟ نمیدونم. فقط خواستمبدونیدعجب اسگل بازیبا مزه ای. تا حالا هزار شکل پدر این پخش موزیکو در اوردم. گفتم نا خود آگاه یاد یهآدم جو گیر یکی از دوستان با مزه افتادم. بهش سخنرانی های دکتر آزمندیانر و دادم.۱۶ساعت سخنرانی روتوی ۲۴ ساعت همشو گوش کرد. جوری جو گیر شده بود که گفتیم الان نسخه دومش روخودش سمینار میذاره وسیدی میده بیرون. این دیگه کی بود. عجب... تازه جالب اینجاست که توی اون۲۴ ساعت بیکار همنبودوهفت هشت ساعت خواب +هفت هشت ساعت حظوردریونیورسیتی و... این دیگه کیه. نه به بینمکی نه به شوری شوری.

 مثل برق و باد گذشت.

 اون  دفعه بعد از مرخصی حالم گرفته نبود ولی ان دفعه میدونم تا چند روز اول حالم گرفته میشه. البته نه به اون صورت چون من سریعا خودمو با شرایط میتونم وفق بدم. شاید به خاطر همینه که سریع با سختی ها ساختم. این دفعه تنبل نبودم. البته اون دفعه انرژیمو از دست داده بودم. این  دفعه با سرعت کارهامو پیش میبردم ولی خوب نیاز به استراحت هم داشتم. فقط موند یه کاری. نقاشی سعید که از قبل از خدمت نیمه کاره موند. چی بش بگم حالا. زشته ... عیب نداره خو. به پوریا چی بگم. ظاهرا کم تحویلش گرفتم. دوست خیلی خوبیه. آدم چیز فهم و با منطقیه. معلومات خوبی هم داره. باب دردل هم هست. اما چرا نشد...

روزای آخر از دست خودم عصبانی شدم. بابامو اذیت کردم. یه بار همش تقصیر برادرم بود  صدامو رو بابام بلند کردم. هنوز هم از این بابت ناراحتم ارچه معذرت خواهی هم کردم. من اون آدم سه سال پیش نیستم. احترام میذارم. دیشب هم سر مسئله ای دروغ گفتم. اگرچه خود بابا خیلی جاها بهم دروغ گفته قدیما ولی اصلا از کار خودم خوشم نیومد. خیلی ناراحت شدم خدا شاهده. وجدانم خیلی اذیتم کرد. وجدانم خیلی بهم گیر میده از قبلا بیشتر. یه مدتی بود بلد بودم بدون دروغ دور بزنم. اما دیشب نیمدونم چی شد. همش تقصیر این نظامه و اون محیط لامصبش. اونجا با محیط شخیصگری آدم فرق میکنه. راتشو بگی دردسر درست میشه. دور بزنی میفهمن چون حسابی تجربه دارن بد جور. اعصاب درست هم نیست که بخوای درست فکر کنی تا یه حرفی بزنی که دروغ نباشه. اما این اثرات منفی به وجود آمده همیشگی نیستن. از خدمتم هم چیز زیادی نمونده. بعد از خدمت خودمو از قبل هم بیشتر اصلاح میکنم اگرچه الانشم در زمینه هایی خاص خیلی بهتر از قبلم ولی در مواردی هم پسرفتهایی بوده. بگذریم. همه چی گذشت بالاخره.این دفعه انشائلله باید راحتتر از قبل باشم. از آشخوری هم که در اومدم دیگه. البته فقط یه بار تو خدمت آش دادن.اونم به ندرت از این اتفاقات می افته.

 

برنامه هایی که برای توی مرخصی داشتم تا 80 درصد اجرا شدن و این موضوع روحیه بخش هم بوده.

این بار هم که اومدم دیدم خیلی از همسالانم اعزام شدن. از اینکه میبینم خیلیا دیرتر از من تموم میکنن باز روحیه دیگه ای میگیرم. خیلیا که مثل من اسفند 86 رفتن تازه یه ماه دیرتر تموم میکنن. من شانصم منطقه مرزی و محرومو بد آب  و هوا و عملیاتی به تورم خورد 2 ماه از کل خدمتم کم شد.

 

---------------

در خواست فوری . یه مشکلی واسه دوست خوبم محمد بوجود اومده اونم بد فورم. از شما عزیزان خواهش میکنم شما هم این عزیزو که پسر خوبی هم هست دعا کنید. حقش داره بد جوری خورده میشه هیچکس هم نیست پشتش باشه. بد جوری داره ظلم میشه در حق خونوادش. خواهش میکنم شما هم دعا کنید . دعا برای دیگران روزی شما رو هم عاقبت به خیر میکنه. یک دنیا ممنون میشم.

---------------

 

مرخصیم مبارک بود. به اعیاد مبارکه هم خورد. شادیهای هم بود. یه جشنی هم تو میدون شهر بود رفتیم اما حالم کمی گرفته شد. البته از دست این محمد. گناه داره طفلی. راستی دلمون خوش فکر کردیم محسن چاوشی رو اوردن آخر سر دیدیم یه یارویی اومده تقلید صدا میکنه تازه همه خواننده ها و شخصیتها رو که صداشونو تقلید کرد عین خودشون تونست تقلید کنه الا محسن. اینجوری بیشتر ناراحت شدیم. همخونی حضار تماشاچی هم ما رو یاد فیلم سنتوری انداخت. کمی شاد شدیم. ولی روی محسن تعصبی هستیم منو محمد. اگه واقعا محسن میومد ما میرفتیم روی سن میبوسیدیمش. سخت نیست. دل زدن به دریا دیگه این حرفا رو نداره.  خلاصه توی بهترین محدوده زمانی اومده بودم. که صد البته خیلی سریع هم گذشت. اشکالی نداره.

 

وضع ظاهریم هم هر چند روزی یه جور. روز اول با اون ریش جنگلی دست کمی از یه عمله افغان نداشتم. روز دوم با اون پازلفهای دراز و ریش پرفسری 3-4 سال بزرگتر به نظر میرسیدم و 4-5 روز بعد سیبیل رو زدمو و6-5 روز آخر ته ریش هم رفت و 3-2 روز آخر زلفها هم کوچولو شدن و امروز هم تا یکی دو ساعت دیگه کل موها میرن جز ابروها. البته موهای سرمو صفر نمیزنم. من با زرنگی و کمی شانص تونسته بودم اینجوری با موی بلند بیام خونه. البته خیلی هم بلند نبود. ارتش مثل سپاه نیست که بخواد با سربازش با سیاست تا کنه. پوستش میکنه.

-----------

صبح تا ظهر رو ماه شهر بودم. رفته بودم ترمینال واسه بلیت بگیرم. ساعت 8 شب هم حرکتمه و 7 اینجا رو میترکم. خلاصه سعیدو اونجا پیدا کردم. نمایندگی ایران خودرو بودیم. ماشین رو تحویل گرفتیم. مبارکه داداش. تندر فول خوشرنگ( سفید) سلیقتم که عالیه. التبریکات الفراوان. شیرینیشم نخوردیم دیگه. تو راه گپ زدیم جاش. واسه اولین بار یه جاده رو فقط دو نفر از ما سه تفنگدار بودیم. نه راستی حسین که تا من نیستم همیشه.. واسه اولین بار منم... اول رفتیم دم خونه حسین اینا. حسین خو جا قحط بود رفتین اونجا این همه دور شدین. خداییش مثل دفعه قبل نیست. دلم نمیخواد برم. دلم واسه همه بد جوری تنگ میشه. مخصوصا پویا، سعید و حسین و محمد و نیز است. داداش کوچیکه رو که نگو. دیونه آخر فیلمه. با اون مسخره بازیاش. راضی نبود عکسشو بذارم و اگرنه از قیافه با مزش خندتون میگرفت. دیشب هم آرایشش کردمو لباس دخترونه پوشوندمش. یعنی اگه اینجوری میرفت بیرون عمرا کسی میفهمید این پسر باشه. کلیپ رقصش هم یادگاری موند. آخییی

اگرچه وقتی اومدم تنها اومدمو هیچکی باهام نبود اما داشتم میومدم مرخصی. این ضد حاله حالا که دارم میرم تنها دارم میرم. من فرزند خود پاییزم. از بچگی رفیقش هم بودم. حالا هم پایه شدیم که با هم بریم. دمش گرم بابا اینم هفتمین رفیق جنگم شد.

البته توی راه با خودم حرف میزنم. ششمی همون دنا ست.

--------------

خیلی حرفا بود که نرسیدم بزنم. با بابک و پوریا هم خیلی حرف داشتم. حیف که نرسیدم.

 

خوب دیگه. تا دیداری دوباره خدا نگهدار همگی

 

-------------

در آینده راجع به این چیزا مطلب مینویسم.

دیدگاه

قانون

تحول – مراحل

اعتماد

سلول

عطش( از نوعی دیگر)

سردی. سرما. یخ بندان

دهه جدید – تحول – از نو

به فرمان من خبر دار(ارتش مشکلات - قبلا نوشتم)

عادت

شکیبا

صبور

کودکی

مرکز جوونی

خرس پاندا و آرزویش

صلاح

تمرین

ایمان

کلمه های  پر رنگی مثل  دروغ،عشق،زندگی، خدا

کلمه های بیچاره ای مثل صمیمیت کلمه های دو ظاهری مثل زیبایی

واژه ی رنگ پریده ی تصمیم

 

اما کودکی. یه جا شنیدم:

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

 

ممکنه از این عناوین خندتون هم بگیره ولی..  روند نوشتاریمن همکه نسبت به قدیم خیلی تغییر کرده..

 

بازم خدا حافظ. هر خوبی و بدیی دیدین حتما حلال کنینا.

التماس دعا.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387 ساعت 18:27  توسط حقیقت  | 


آهنگ دلتنگی

آهای همیشه و هنوزو قلبم
خبر داری داره میسوزه قلبم
یه بار شده سراغمو بگیری
سراغ درد و داغمو بگیری
جای اینکه تشنه ی خونم باشی
یه بار شده دل نگرونم باشی
اما با این همه نامهربونی
کاشکی بفهمی که عزیز جونی
یار قشنگ دلم، بیا که تنگه دلم
تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم
من از تو بیخبرم تو از همه دنیا
نمی دونی بی تو پر از غمه دنیا
خنده رو از روی لبم گرفتی
عشقمو خیلی دسته کم گرفتی
حیف نبود، به جای حق شناسی
این همه بی وفایی، ناسپاسی
خوب میدونم غریبه ای با دلم
از تو یه دنیا فاصله ست تا دلم
اما بازم میخوام که برگردی و
تموم کنی این همه نامردیو

تبریک

به تو تبریک میگم، که به تو باختم و
زیر پا له کردم دل خودساخته مو

به تو تبریک میگم، که دلم پیش تو بود
که تموم زندگیم توی آتیش تو بود، توی آتیش تو بود

مگه چی خواستم ازت، به جز عاشق بودن
که چشام برای تو آینه ی دق بودن

بگو چی کم داشتم که بریدی از دلم
به کدوم مقصودت نرسیدی از دلم، نرسیدی از دلم

به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی

به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو

دلی غمگین تر از دل من هم مگه هست
تو نشون من بده دل غمگین اگه هست

تو صدای قلبمو نشِنیدی ای وای
مُردم از چشمای تو، دیگه از من چی می خوای، دیگه از من چی می خوای

به تو تبریک می گم به تسلای دلم
که دل سنگیتو بذاری جای دلم

این منم از دنیا مونده و وامونده
این منم که هرچی داشت پای تو سوزونده، پای تو سوزونده

به تو تبریک میگم که بیخودی
توی زرق و برق دنیا گم شدی

به تو تبریک میگم گم شدنو
گلِ گلخونه ی مردم شدنو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 12:25  توسط حقیقت  |